دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر ثالث

اسپاگتی با
سس مکزیکی


علی‌رضا آبیز
___________
 

نشر نارنج

نگه‌دار باید
پیاده شویم


علی‌رضا آبیز
___________

 

 

 

 

 

 

اردی‌بهشت ماه تولد بسیاری از اهل قلم ایران است:

سیمین دانشور 8/2/ 1300، محمد حقوقی 13/ 2/ 1316، علی‌محمد حق‌شناس 14/2/1319، مسعود خیام 16/2/1326، یدالله رؤیائی 17/2/1311، جمال میرصادقی 19/2/1312، عباس معروفی 27/2/1336، جعفر مدرس صادقی 29/2/1333، احمدرضا احمدی 30/2/1319 و... .

روز‌های‌شان گرامی و قلم‌شان هرچه پربارتر باد. و اما به سنت به تقریب یک‌ساله این صفحه که جلسه‌های نقد جمعی آینه‌ها را در آن درج کرده‌ام، این شماره به مسعود خیام اختصاص دارد.

جلسه نقد و بررسی رمان قفس شطرنج مسعود خیام در جمعه، 27 فروردین 1372در دفتر کار ع. پاشائی برگزار شد. این رمان به دلیل قرار گرفتن در ژانر علمی- تخیلی که در ادبیات داستانی ایران پیشینه‌ئی نداشت، در زمان انتشار مورد توجه و بحث بسیار قرار گرفت. سابقه علمی مسعود خیام نیز مزید علت بود تا این امید را برانگیزد ژانر علمی- تخیلی در ایران نیز بنیه‌ئی بیابد. اما متأسفانه او در کتاب‌های بعدی‌یش از عنصر داستانی فاصله گرفت و بیش‌تر به مبحث‌های علمی و فلسفی پرداخت و نتوانست امیدهای برانگیخته را جواب‌گو باشد. با وجود این، رمان قفس شطرنج هم‌چنان ارزش‌های خود را دارا است و خواننده علاقه‌مند به ادبیات معاصر، مطالعه آن را نباید از قلم بیندازد.

سردبیر

           

 

 

الهام یکتا: مسعود خیام در اردی‌بهشت ماه 1326 در تهران متولد شده است. جوش و خروش و شیطنت‌های او از کودکی آغاز و در ابتدای جوانی به اخراج وی از دبیرستان البرز منجر می‌شود. در سال 1350 از دانش‌گاه صنعتی شریف مدرک لیسانی مهندسی مکانیک می‌گیرد. مدرک فوق‌لیسانس هوانوردی و دکترای علوم هوافضا را از انگلستان اخذ می‌کند، سپس به نیویورک می‌رود و با مدرک فوق‌تخصص علوم فضائی فارغ‌التحصیل می‌شود.

خیام در سال 1359 به ایران بازمی‌گردد و به تدریس در دانش‌گاه علم‌وصنعت مشغول می‌شود. او فعالیت مطبوعاتی را با چاپ مقاله‌های علمی از سال 1366 شروع می‌کند. او از همان زمان می‌کوشد علم را به زبان ساده در دست‌رس عموم قرار دهد. سیاه‌چاله‌ها نخستین کتاب وی است. اما او در زمینه‌های دیگر نیز به تجربه‌هائی دست می‌زند. کاوه آهن‌گر و ضحاک ماردوش یا در اصل شاه‌نامه در لندرور را برای نوجوانان می‌نویسد تا سرانجام که قفس شطرنج را می‌نگارد.

در مورد قفس شطرنج به اختصار می‌توان گفت از زمره کارهای علمی- تخیلی است و مقدمه‌ئی برای پیدایش این نوع ادبی در ایران. در عین‌حال قفس شطرنج دیستوپیا (Dystopia) است. برای این اصطلاح ادبی می‌توان مدینه باطله را در برابر مدینه فاضله افلاتون و توماس مور پیش‌نهاد کرد. مدینه‌های باطله در قرن بیستم پدید آمدند و آثاری هم‌چون دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی و 1984 جرج اورول را می‌توان نمونه‌هائی از آن برشمرد.

 

ناهید توسلی: نمی‌دانم چرا نتوانستم با این رمان ارتباط برقرار کنم. صفحه‌هائی خواندم و چون جذبم نکرد، ادامه ندادم.

 

شهلا لاهیجی: گرچه نظرم را در مقدمه کتاب گفته‌ام، اما برای اولین بار وقتی‌ آقای خیام این کار را برای من آوردند و خواندم، نظرم را به ایشان گفتم. ایشان در بازنویسی بخشی از آن را اعمال کردند و برخی را هم نتوانسته بودند بپذیرند.هدف من از چاپ این کتاب در درجه اول گشودن همان بابی بود که خانم یکتا بدان اشاره کرد؛ پیش‌برد کار رمان‌های تخیلی- فلسفی که در ادبیات جهان جای خود را دارد و ما به‌رغم افسانه‌پردازی‌های فراوان‌مان، در این زمینه هیچ کاری نکرده‌ئیم.

قفس شطرنج به نظرم تجربه جالبی است. دست‌کم من تاکنون داستانی به این صورت نخوانده‌ام که قهرمان‌ها شکل داشته باشند و نام‌شان در کتاب برده نشود. با این‌که فضای خاکستری کتاب و پایان اندوه‌بارش مرا کمی اذیت کرد، اما کار خواندنی است.

 

محمود معتقدی: نگاه دل یا چراغ خرد؟ کدام‌یک رستگاری انسان این‌جا و اکنون را ممکن می‌سازد؟

ساختار درونی قفس شطرنج بر بنیاد چنین پرسشی بنا نهاده شده است. در این اثر به دو نوع تفکر رایج در مورد جهان هستی می‌رسیم. نخست طرح اندیشه ارسطوئی و خردمندانه نسبت به انسان و ارزش‌هایش، دوم طرح دیدگاه اشراقی و افلاتونی نسبت به عواطف و درونیات آدمی در عرصه زندگانی.

قفس شطرنج در واقع فرصتی است برای بازنگری این تقابل، که ابزار کالبدشکافی آن بر صفحه پرسش‌های فلسفی و به شیوه هستی‌شناسانه طراحی شده است. در این اثر جهان انسان امروز همانند باغ وحش بزرگی ترسیم شده که در دل آن، قفسی به گستردگی بشریت جا گرفته است و این بار خلاف معمول، انسان جای حیوان را می‌گیرد و در درون قفسش چونان عرصه خانه‌های شطرنجی وظیفه‌دار کشمکش‌های حیات خویش می‌شود و بیرون قفس، حشرات به نگه‌بانی مشغول می‌شوند تا راه هر گونه فرار را ببندند. اما:

شاه سیاه شطرنج در آخرین اقدامش برای خروج، فقط معدودی را با خود برد. فرار موفق شد. با آن‌که از قفس بیرون رفته بود، اما جز خودش هیچ‌کدام جرأت نکردند قدم از قدم بردارند و تمام مساعی او برای تشجیع دیگران بی‌نتیجه ماند. هیچ‌کدام جز یک نفر جرأت دور شدن از قفس را نداشتند. ترجیح می‌دادند به داخل بازگردند یا همان‌جا بمانند. به سه‌راهی انتخاب رسیده بود. یا باید هم‌راه آن یک نفر می‌رفت یا باید با بقیه می‌ماند یا تنهائی می‌رفت. تنهائی را انتخاب کرد. به آن یک نفر آن‌چه می‌توانست (گفت نه) داد، علامتش را عوض کرد. رخ را به او داد. سفربه‌خیر گفت و خود به خط مستقیم و پشت به قفس راه افتاد. [ص23]

چیزی نمی‌‌گذرد رخ با پیاده‌ئی هم‌نفس می‌شود و وی را تا حد فرزین مؤنث کمال می‌بخشد و هم‌راه با اسب به سمت وادی طلب و رسیدن به گام‌های شش‌گانه راهی می‌شود. قفس شطرنج فریاد انسان درگیر امروز را به گوش سکوت می‌رساند و از دغدغه‌هائی از نوع عشق، امید، زبان، خدا، متافیزیک، دروغ، وحدت، فیزیک، کثرت و بسیاری مفاهیم دیگر سخن می‌گوید. دو عنصر انسانی در کسوت زن و مرد (پیاده و رخ) بازی‌گر چنین عرصه‌ئی هستند. زن پیوسته می‌پرسد و مرد هم‌واره پاسخ می‌گوید؛ گوئی هر کدام از سرشت و سرنوشت جنس خود خبر می‌دهند که در دایره قسمت به کدام اعتبار اعتلا یافته‌اند.

قفس شطرنج از انسان در خطر می‌گوید و از تفاوت‌های زیست‌شناسانه تا امتیازهای اجتماعی آدمی نشانه‌های فراوانی به دست می‌دهد که شیوه نگریستن در اولی به صورت میکرو است و در دومی به گونه ماکرو تجلی می‌یابد.

باری، بازی‌گرانی چون رخ، پیاده و اسب هر کدام با توجه به ظرفیت‌ها و قابلیت‌های فردی خود، منطق خاصی را بر دوش می‌کشند. رخ= نشانه مردانگی و اقتدار. پیاده= نشانه زنانگی و عاطفه. اسب= نشانه ایثار و عمل. این هر سه برای پیروزی سپیدی بر سیاهی، پا در رکاب یک‌دیگر، وادی‌های گوناگونی را پشت سر خواهند گذاشت.

خواننده مشتاق در این سفر از پی سرچشمه‌های پرسش و پاسخ، چونان ناظر بی‌طرفی گام در جبهه‌های مختلف می‌نهد تا شاهد سرنوشت جنگاورانی باشد که شکست و پیروزی‌شان در گرو شرایط دشوار زمانه و نیروهای مرموز قرار گرفته است. برای رسیدن پیاده به پایان خط و رسیدن به سرچشمه قدرت؟

در قفس شطرنج از یک‌سو شک و علم‌زدگی حضور دارد و از سوی دیگر عرفان و دل‌آگاهی در آن موج می‌زند. ره‌رو از خود می‌پرسد پس راه میانه را در کجا می‌توان طلب کرد.

مرد به اعتبار دانش و اطلاعات به توضیح جهان و قانون‌های آن می‌پردازد و راه رسیدن به مقصود را در پرتو انوار خرد می‌بیند و زن که اسیر گوهر حس و عاطفه است، در پی رسیدن به خدا و آب، از سنت و مهربانی مدد می‌جوید. بی‌گمان نگرش مرد در آخرین گام این سفر مخاطره‌آمیز خطاب به زن شنیدنی است:

قرار نیست هر چه را می‌بینی، به زبان آوری. تو در گام نهائی هستی و هدیه هویدا کردن اسرار، سربلندی دار نیست، چوب چربی است در خود سوختن. [ص118]

از سوی دیگر زن در دفاع از پای‌گاه عاطفه اصرار می‌ورزد که:

ما در طول تاریخ دیدیم کاری از قهرمان‌ها برنیامده، باید به مهر مهربانان امید داشت. [ص120]

در این رویاروئی اندیشه و عاطفه، منطق مرد هم‌واره برتری خود را به کرسی می‌نشاند و از موقعیتی دم می‌زند که در آن، غایت هنر به گونه ایدئولوژیک و چه بسا زیبا توجیه شده است.

اوج هنر آن است که غم‌بارترین قصه انسان را بگوئی، اما خواننده را نگریانی. روزگاری که اثر هنری باید کار تعزیه را نیز انجام می‌داد، گذشته است. امروزه اثر هنری قبل از گریه باید اندیشه بیاورد. [ص120]

پس از طی طریق فراوان و طرح تناقض‌های گوناگون، سرانجام اسب با نجات دادن پیاده از مهلکه خروشان، خود طعمه آب می‌شود و رخ که شاهد ماجرا است، به توجیه مرگ وی می‌پردازد و قابلیت فردی‌یش را در راه اعتلای قابلیت جمعی می‌بیند و گوشش را از ناله‌های زن (پیاده) فرو می‌‌بندد و حکم می‌راند که ره‌روان، راه را تا غایت مقصود ببرند. اما رود خروشان و سرکش اجازه عبور به دیگران نمی‌دهد. پس تمهید دیگری باید اندیشید! به پر سی‌مرغ متوسل می‌شود و با زن به سوی آسمان پرواز می‌کند. در این وادی، سخن مرد زن را به اطاعت فرا می‌خواند:

باید بلند شویم، تا این ابرها به هم نرسیده، کار را به انجام برسانیم. در غیر این‌صورت مائیم و خوان هفتم. [ص128]

در این‌جا تلفیق اسطوره و عرفان راز پیروزی انسان بر اهریمن را چنین روایت می‌کند: از دور صدای طبل‌های پیروزی به گوش می‌رسید. هر چند از اردوی دانش، کشته‌شدگان گران‌قدری چون فرزین، رخ و فیل بر زمین فروافتاده‌اند. دیگر شکی نیست که انجام بازی‌های اندیشگی آن شاه سیاه شطرنج بار می‌نشیند و در نبردی که میان انسان‌های داخل قفس با حشرات محافظ بیرون قفس درمی‌گیرد، سرانجام انسان پیروز می‌شود. اما به‌راستی عرصه زندگانی هم‌چون میدان شطرنج، عرصه بازی ارزش‌ها است؟ و آیا آدم‌ها نیز چون مهره‌های شطرنج در این بازی به راحتی می‌توانند بخت خویش را بیازمایند؟ اما گوئی دور و تسلسل و حیرت آدمی را پایانی نیست و فاجعه تکرار و تکرار پیوسته به وقوع می‌پیوندد و انسان در میان دانش و عواطف خویش در گذر است. گوئی می‌رود و می‌آید یا می‌آید و دگر بار می‌رود. قفس شطرنج در طرح این مقوله سهل و ممتنع پیش می‌رود!

و اما درباره ساختار بیرونی قفس شطرنج باید گفت نوع کار و استفاده از نشانه‌های تصویری در ارائه داستان علمی- تخیلی کاری است تازه و زیبا. اما واقعیت دنیای داستانی به ما می‌گوید هر کار داستانی مصالحی دارد که این مصالح باید از جوهره کار خالی نباشد. در قفس شطرنج همه عامل‌های داستان‌گوئی به‌جا و به‌موقع به کار گرفته نشده‌اند و توصیف و تخیل پابه‌پای هم پیش نمی‌روند. از طرفی زبان سنگین و گاه علمی از طعم داستان می‌کاهد. چهره‌ها در سایه گفت‌وگوهای فیلسوفانه و گاه خشک، چنان که باید دم‌دست و آشکار نیستند. هیجان لازم گریبان خواننده را آن‌طور که باید نمی‌گیرد. در نتیجه فضای حاکم، خلوت کافی به خواننده نمی‌بخشد. البته این‌جا و آن‌جا طنز گزنده‌ئی گاه احساس می‌شود که وجدان بشریت را به سخره می‌گیرد. بهره‌گیری از نشانه‌های تصویری کار به‌هنگام و ارزنده‌ئی است، اما گاهی تکرار و تداخل یا همانندی گفت‌وگوها ذهن خواننده را خسته می‌کند. به‌علاوه حضور فراوان گفت‌وگوها این اثر را به ساختار نمایشی نزدیک کرده و خواننده جریان کار را در حوزه دیگری تعقیب خواهد کرد. خط داستان به طور افقی جریان دارد و بافت کلمه‌ها و جمله‌ها نشانه آگاهی نویسنده از علوم و مسائل روز، به‌خصوص متن‌های علمی و عرفانی است که این امر خودبه‌خود بار اطلاع‌‌رسانی کار را فراوان کرده است. ماحصل باید گفت قفس شطرنج آن‌سوی نیک و بد جهان هستی را به پرسش گرفته است. از طرف دیگر از دانش تا عرفان و از کثرت تا وحدت، زمینه‌های اندیشگی این اثر داستانی است که ژانر مخصوص خود را دارا است. اما خواننده در پایان کار این پرسش را بار دیگر در خود مرور می‌کند که از انسان خردمند تا انسان دردمند چقدر فاصله می‌تواند باشد؟ به‌راستی جهان تجربه‌ها به کجا می‌رود؟

 

رضا براهنی: یکی از مشکل‌هائی که با کتاب و نه با مفهوم‌های آن داشتم، مشکل شخصی‌یم بود؛ شطرنج بلد نبودم. در نتیجه واقعا برایم مشکل است درباره رمان حرف بزنم. ولی‌ خوش‌بختانه یک نفر را پیدا کردم که قهرمان شطرنج بود. از او خواستم رمان را بخواند و به من بگوید تداخل این فرم‌ها در هم، به چه صورتی اتفاق افتاده. روی‌هم‌رفته عنوان‌هائی را که روی رمان می‌گذاریم، بخشی از ساختار یا فرم یا محتوای کار است. تا کجا به قفس و تا کجا به شطرنج ارتباط پیدا می‌کند. این دوست عزیز پنج یا شش مسأله را برایم عنوان کرد. می‌گفت اگر شاه نباشد، بازی شطرنج غیرممکن است. تقریبا یک‌سوم رمان که خوانده می‌شود، شاه از قفس شطرنج بیرون می‌رود. در نتیجه مشکلی ایجاد می‌کند. مشکل دیگر علامت‌ها است. در هر رمان سر و کار ما با نوعی سمیولوژی است. نوعی نشانه‌شناسی. اگر این نشانه‌ها معناهای خاصی در خارج دارند، موقع بردن این نشانه‌ها و تغئیرشکل دادن‌ آن‌ها و واردکردن‌شان در ساختار دیگری، قاعدتا خواننده باید قاعده‌هائی را بداند. من چون نمی‌دانستم، از دیگران سؤال کردم. مثلا در مورد ضرب‌دری که می‌آید. ستاره ضرب کامپیوتر است. اتفاقا دوست شطرنج‌باز من کامپیوتر هم کار می‌کند. می‌گفت ضرب‌در نقش زدن و از صحنه خارج کردن طرف مقابل و جانشینی او را دارد. این‌جا بخشی هست که ضرب‌در نقش راوی را بازی می‌کند و این برای من پیچیدگی ایجاد کرد. البته بگذارید قبل از این‌که به این مسائل وارد شوم، موضوعی را بگویم. شخصا از قفس شطرنج خوشم آمد. این را باید قبلا می‌گفتم. حرف‌هائی که می‌زنم، بیش‌تر برای این است که نمی‌‌فهمم. جاهائی را که نمی‌‌فهمم، بیان می‌کنم. هم‌چنان‌که جاهائی را که می‌فهمم، بیان خواهم کرد.

در این کار به‌خصوص، حداقل چهار فرم در هم تداخل کرده است. اگر قفس را هم به عنوان یک فرم در نظر بگیریم، پنج تا می‌شود. یکی فرم خود شطرنج است، بعد فرم نمایشی بودن رمان است، بعد رمان بودن خود رمان است. در عین حال مسأله علمی‌بودن قضیه هم است. ایشان بعضی مسائل علمی را عنوان می‌کنند که برای من خیلی مشکل بود. مثلا از نظر زیست‌شناسی باید باز هم از کسانی که حداقل کنکور می‌دادند، مثلا پسرم می‌پرسیدم این درست است که شیمی خون همه پنج‌میلیارد انسان با هم‌دیگر فرق می‌کند. یکی به پسرم گفت نه، فرق نمی‌کند. برادرزنم گفت فرق می‌کند. اختلاف‌های کنکوری این‌گونه هم در مسأله بود.

در صفحه معرفی بازی‌گران منفی را می‌بینیم، مثبت و بعد ستاره را. منفی سؤال می‌کند، مثبت روایت می‌کند و پاسخ می‌دهد. در بعضی جاها ستاره که گویا در شطرنج نقش خاصی دارد، انگار نقش مثبت و منفی را بازی می‌کند و شروع به توضیح‌دادن می‌کند. این‌ها در صفحه‌های 27 و 28 که به نظرم صفحه‌های کیفی رمان هستند، اهمیت دارد.

تئوریسینی به نام ژرار ژنت تقسیم‌بندی‌ جالبی کرده است. می‌گوید کل روایتی را اگر دیه‌ژس بنامیم، چیزهائی هست که همه چیز را به یک‌دیگر ارتباط می‌دهد. به این می‌گوئیم ارتباط درون‌روائی (Intradiegetique). چیزهائی هم هست که روایت در روایت است. این را مثلا در مثنوی می‌بینیم و به قول آن تئوریسین فرانسوی عمل به صورت متادیه‌ژتیک (Metadiegetique) اتفاق می‌افتد. بعضی چیزها هم هست که فوق این قضایا است و فوق‌روائی (Extradiegetique) نامیده می‌شود. مثلا نویسنده تصویری از تابستان یا هوا و فضا و غیره می‌دهد. آدم‌هائی که در داخل رمان هستند، بازی‌کنان اصلی آن ارتباط درون‌روائی یا اینترادیه‌ژتیک هستند ولی وقتی که هدایت می‌گوید در زندگی زخم‌هائی هست که مثل خوره روح را در انزوا می‌تراشد و می‌خورد، با موضوع فوق‌روائی سر و کار داریم. این جمله در ساختار رمان هدایت نقش اساسی بازی نمی‌کند. یا آن بلوائی که وسط دو تکه رمان هدایت هست. ما این‌جا چند نفر را داریم که به عنوان کاراکتر نقش بازی می‌کنند. آن‌ها تصویرها هستند که بلافاصله به اسم تبدیل می‌شوند. موقعی که می‌خوانیم، می‌گوئیم شاه. نمی‌گوئیم این چیزی که بالایش آن علامت هست. یا مثلا فرزین و پیاده و منفی که سؤال می‌کند و مثبتی که جواب می‌دهد و اتفاقا جواب‌ها را بیش‌تر نقش راوی می‌دهد. می‌گوید فلان‌جا این‌طور شد. مثلا پیاده این‌طور حرکت کرد. یعنی معلوم است از خارج دارد به داخل رمان نگاه می‌کند. مشکل ستاره از نظر ساختاری هنوز برای من هست. اگر حرف‌های دوست شطرنج‌باز من درست باشد، در مورد بردن این شطرنج به داخل ساختار رمان مشکل پیدا می‌کنیم.

در قفس شطرنج چهار فرم در هم تداخل می‌کند. من که عاشق این نوع تداخل فرم‌ها در یک‌دیگر هستم و می‌بینم تقریبا تمام ماجرا به صورت نمایشی بیان می‌شود، دقیقا نمی‌توانم درونی‌شدن شطرنج را در کار ببینم. ممکن است اشتباه کنم یا آن دوست شطرنج‌باز من کاملا اشتباه می‌کند.

آن‌چیزی که از نظر من جالب است و اهمیت دارد، این است که خانم یکتا گفتند قفس شطرنج نوعی دیستوپیا است. نوعی به اصطلاح اتوپیا و حتا نوعی قصه علمی- تخیلی است. موقعی که کتاب را می‌خواندم، گوئی دیالوگ افلاتونی را می‌خواندم. یعنی احساس می‌کردم دو یا سه نفر آدم ضمن این‌که با هم‌دیگر صحبت می‌کنند، یکی آن دیگری را مدام با پرسیدن راه‌نمائی می‌کند. در نتیجه دیالوگ افلاتونی به صورت دیالکتیک خاصی درمی‌آید. به همین دلیل از نظر ساختار احساس کردم بیش‌تر به جای این‌‌که سر و کارمان با رمان تخیلی باشد، با رمان تمثیلی است. به دلیل این‌که هر رمان تخیلی معمولا با اتوپیا سر و کار دارد، یعنی در جائی باید اتفاق بیفتد که در آن‌جا زمان و مکان خاصی مطرح نباشد. شخصا احساس کردم با وجود این‌که بیان تمثیلی است، ولی دیالوگ‌ها بیش‌تر دیالوگ تمثیلی درباره انقلاب ایران است. احساس کردم دارد نشان می‌دهد بعضی چیزها اتفاق افتاده که خوش‌مان نیامده، بعضی چیزها اتفاق افتاده که بد نبوده و در نتیجه تمثیل سیاسی از اوضاع امروز ما با استفاده از نشانه‌شناسی خاصی به نام شطرنج است. حال تا چه حد موبه‌مو با بازی شطرنج می‌خواند، دقیقا نمی‌توانم صحبتش را بکنم.

به طور کلی آدمی مثل من از رمان حسی بیش‌تر خوشش می‌آید تا رمانی که عقاید را در برابر هم قرار می‌دهد. طبیعی است موقعی که عقاید را در برابر هم قرار می‌دهد، دوست دارم این‌ها برای خودشان نماینده‌هائی داشته باشند و نماینده‌ها آن عقاید را بیان نکنند، بل‌که به صورت حسی آن عقاید را زندگی کنند. با این رمان مشکل داشتم، زیرا عقاید گفته می‌شد. مثلا جائی که پیاده پشت اسب سوار شد و اسب در آب رفت و حرکت کرد، احساس می‌کردم این حرکت، حرکت حسی نیست. حرکت عقیدتی است. حرکت عقاید است که دارد اتفاق می‌افتد و گرنه من باید خودم را در آب حس می‌کردم. تازه آن‌جا حسی‌ترین بخش رمان است. از این نظر با وجود این‌که ترکیب ساختارهای مختلف تقریبا دور از هم، موفقیت حساب می‌شود و ترکیب و ایجاد فرم جدیدی می‌کند و با وجود این‌که از اطلاعات فوق‌العاده وسیعی که از نظر مسائل علمی داده شده، خیلی لذت بردم و با وجود این‌که دیالوگ‌های فلسفی بین آدم‌ها را طبیعی دیدم، احساسم این است رمان در جائی که اشخاص باید عقاید را عمیقا زندگی کنند تا به صورت واقعی و حسی حالت تمثیلی پیدا کنند، پیدا نمی‌‌کرد. زیبائی کار در ساختار تمثیلی است. ولی معمولا در هر ساختار تمثیلی هم آدم‌ها به صورت حسی زندگی می‌کنند. چرا برای بوف کور می‌شود انواع مختلف تفسیرها را نوشت؟ چرا می‌شود یک‌دفعه وارد دنیای هرمنوتیک خیلی خیلی وسیعی در کار بوف ‌کور شد. ولی در این‌جا تقسیم‌بندی تقریبا همان تقسیم‌بندی به نظر می‌آید که آقای معتقدی به درستی به آن اشاره کردند. علتش این است که دیالوگ فقط یک معنا را می‌رساند. یک نفر معنا را بیان می‌کند و ما در دنیای تفسیرهای عجیب و غریب ادبی و به اصطلاح آن بوطیقای خود رمان نمی‌توانیم وارد شویم. فقط می‌توانیم روی این فرمی صحبت کنیم که این اشخاص را مقابل هم قرار می‌دهد. موقعی‌که قفس شطرنج را می‌خواندم، احساس کردم نویسنده افسوسی خورده که چرا مثلا شاه آن‌طور شد و پیاده این‌طور. در عین‌حال این را فهمیدم که مثلا خرد چیز خیلی خوبی است. اما آن‌چه انتظار داشتم این بود که موقعی‌که خرد و عرفان در مقابل هم بررسی می‌شوند، آن‌چه پشت سر خرد و عرفان هم هست، بررسی شود. به قول هایدگر ریشه فیزیک و متافیزیک با هم بررسی شود. آن چیزی که ریشه است و بعد بالا می‌آید، متافیزیک می‌شود. آن ریشه هستی انسان است. به نظر من هستی انسان فقط به صورت حسی امکان دارد در رمان بیان شود. از این نظر اگر ما آدم‌هائی ببینیم که درون‌شان نسبت به حادثه‌هائی که اتفاق می‌افتد و عقایدی که بیان می‌کنند، همین‌طور دارد می‌جوشد و تجربه پشت تجربه بیان می‌شود و بعد انواع مختلف زمینه‌های بیرونی هم برای این تجربه‌های درونی عرضه می‌شود، با پدیده خیلی خیلی جدی ادبی سر و کار پیدا می‌کنیم. گر چه با این نظرها باید گفت در زبان فارسی جمعا شش- هفت اثر این‌گونه وجود دارد. بنابراین به نظرم گفتن این حرف انتظار خیلی‌خیلی زیادی است. ولی پیروزی ایشان را به هیچ‌وجه نمی‌شود نادیده گرفت که برای اولین بار به ذهن‌شان رسیده شطرنج را به این صورت می‌توان در داخل رمان آورد.

در جاهائی بیان رمان سلامت خود را از دست می‌دهد. مثلا مادریت و وجودیت. به نظر من از این قبیل چیزها باید اجتناب کرد. به‌خصوص از این نظر که نثر رمان نثری است بسیار قشنگ و روان برای بیان عقاید.

 

هوشیار انصاری‌فر: صحبت‌های شما تلویحا مشعر بر این بود قفس شطرنج با معیارهای داستان و رمان به‌طور کلی و نه آن معیارهای ثابت و جبری، هم‌آهنگ نیست. در حالی‌که در وهله اول دوست دارم بدانم اسم نوع ادبی این کار چیست. آیا رمان است؟ آیا در حیطه داستان‌‌نویسی جا دارد؟

 

رضا براهنی: اگر قرار باشد به آن حسیت یا حسی بودن شخصیت‌ها و حسی بودن ارتباط‌ها اهمیت خاص بدهیم، بیش‌تر دیالوگ فلسفی است. ضمن این‌که سفری هست. چیزی که رمان است، سفر پیاده کنار رخ است. این‌نوع حرکت، حرکت رمان است. ولی موقعی‌که واقعه‌های‌ اتفاق‌افتاده بین این‌ها عقیدتی و فکری است، رمان به طرف رمان عقاید می‌رود. ولی چون در رمان همیشه نوعی حرکت طولی در زمان وجود دارد، آن حرکت طولی که در زمان دارد اتفاق می‌افتد و یک نفر به یک نفر دیگر می‌گوید معرفت این است و این‌طور باید عوض شد و در این عوض شدن بعضی حادثه‌ها اتفاق می‌افتد، از این نظر ادامه زمانی حرکت‌ها به رمان نزدیک است. اما بحث‌هائی هم که این‌ها با هم می‌کنند، بیش‌تر فکری است و کار را به دیالوگ فلسفی تبدیل می‌کند. این دوگانگی را من در نوشته می‌بینم.

 

ناهید توسلی: خانم یکتا اشاره کردند بین قفس شطرنج و دنیای قشنگ نو هاکسلی وجه اشتراکی وجود دارد. آیا شما هم همین نظر را دارید؟

 

رضا براهنی: بیش‌تر فکر می‌کنم رمان عقاید باشد.

 

الهام یکتا: اجازه بدهید نظرم را کمی توضیح بدهم. سرآغاز دیستوپیا با اتوپیا است. نمونه‌اش همان مدینه فاضله افلاتون که به فرم مکالمه است.استاد و دانش‌جوئی صحبت می‌کنند و در نهایت استاد دانش‌جو را به جائی که می‌خواهد، می‌کشاند. این فرم اولیه‌ئی است که در قفس شطرنج می‌بینیم. کمی جلوتر که بیائیم، به قرن توماس مور می‌رسیم که اتوپیایش را می‌نویسد. مبحث همان قبلی‌ها است. اما به تدریج اتوپیا تعریف پیدا می‌کند. تعریفش چیست؟ یک دنیای تخیلی بر اساس دنیای خود نویسنده، یعنی من در این سرزمین زندگی می‌کنم، مسائلی دارم، مشکلاتی دارم، آرزوهائی دارم که آن‌ها را برآورده نمی‌‌بینم. می‌آیم اتوپیای خودم را می‌سازم. به فرض در اتوپیای من، طلا دیگر بی‌ارزش می‌شود. وقتی بچه‌ها می‌بینند طلا زیورآلات عده‌ئی است، به‌ آن‌ها می‌خندند. در این‌جا باز هم قفس شطرنج شکل می‌گیرد. اتوپیائی می‌شود که بعضی چیزها را مسخره می‌کند، با دنیای ما رابطه دارد و الی آخر. اما در قرن بیستم دیگر اتوپیا نداریم. آرمان‌شهر نداریم. تمام تلاش بشر برای رسیدن به آرمان‌هایش به شکست منتهی شده، پس دیستوپیا را خلق می‌کند. نمونه‌اش کار هاکسلی و نمونه‌اش 1984 و مزرعه حیوانات اورول. در قفس شطرنج هم با دیستوپیا سر و کار داریم. عده‌ئی انسان‌مهره‌اند. ضدقهرمان‌ها حشره‌اند یا خزنده و الی آخر. انسان‌مهره‌ها حرکتی را شروع می‌کنند. از این به بعد چیز دیگری به فرم اضافه می‌شود: بازی شطرنج.

شاه حذف نمی‌شود. شاه کنار می‌رود. سفری که شاه می‌رود و از قفس می‌آید بیرون، بر اساس قاعده شطرنج است؛ شاه قلعه می‌رود. در بازی شطرنج وقتی موقعیت شاه ضعیف است یا به هر علت دیگر، قلعه می‌رود، گوشه می‌گیرد و در غیابش وزیر و رخ فعال می‌شوند. در قفس شطرنج رخ جلو آمده و می‌خواهد پیاده را به مقصد انتهائی‌یش برساند. حالا چگونه؟ از این‌جا به بعد می‌توان بحث شخصیت‌پردازی را هم کرد. اسب به دلیل حرکت‌هائی که می‌کند و واژه‌هائی که به کار می‌برد، چپ‌رو است. شخصیت‌پردازی فیل بر اساس راست‌بودنش در امر مبارزه صورت می‌گیرد و... . در نهایت همه این‌ها نابود می‌شوند و نسل جدیدی به وجود می‌آید؛ نسل علامت‌های ریاضی از جمله مثبت و منفی. قاعدتا این نسل بعدی باید برتر باشد. اما اگر توجه کرده باشید، جائی می‌گوید تیزی را پنهان کن. یعنی این نسل به جای این‌که اسلحه‌اش فوق بمب اتمی و هیدروژنی و غیره باشد، چاقو است! یعنی این نسل از نظر علمی و تکنولوژیکی عقب‌تر از نسل شاه و رخ است. این‌جا است که شکل نهائی دیستوپیا پیدا می‌شود. جهان آرمانی قبلا فرو ریخته بود، جهان ضدآرمانی هم فرو ریخته، اما عده‌ئی هم‌چنان اسیرند. نمی‌گویم این برداشت از رمان مطلقا درست است. چون دکتر براهنی به نوع ادبی دیگری اشاره کردند و حتما هم دلیل دارند. به هر حال فرم ادبی این کار برای من چنین شکلی دارد.

 

هوشیار انصاری‌فر: توضیح‌های شما خیلی روشن‌گر بود. منتها باید ثابت کنید اتوپیای افلاتون اثر ادبی است.

 

الهام یکتا: هیچ‌کس نمی‌تواند اثبات کند اتوپیای توماس مور هنر است یا نیست. چون تعریف هنر به رغم ساده بودنش خیلی هم مشکل است. به اصطلاح سهل و ممتنع است و هر کس از ظن خود یارش می‌شود. برداشت خودم را می‌گویم و دلیل‌هائی می‌آورم، اما هیچ‌چیز را نمی‌‌توانم به شما ثابت کنم. اصلا قابل اثبات کردن نیست. مگر نه این‌که حس زیباشناختی آدمیان نسبی است و برای همین هم هرگز در مبحث‌هائی از این دست به تفاهم صد در صد نرسیده؟ و مگر نه این‌که از ارسطو تا به این سو، هم‌واره شعر و ماهیتش مورد بحث قرار گرفته و هنوز تعریف یا فرمول ثابتی برای آن عرضه نشده؟

 

مسعود خیام: با تشکر از همه خانم‌ها و آقایان.

خانم توسلی گفتند نتوانستند با رمان ارتباط برقرار کنند. باید بگویم این کتاب‌چه قبل از این‌که در ایران چاپ شود، در خارج چاپ شد و قبل از این‌که در خارج چاپ شود، در ایران عده زیادی آن را خواندند و من این اقبال را داشتم از نظرشان بهره‌مند شوم. این شیوه نظرخواهی را از آموزگارم؛ شاملو یاد گرفته‌ام. باری، اتفاقی که افتاد، این بود:

یا صفر می‌گرفت و کنار انداخته می‌شد یا صد می‌گرفت. حقیقتا نه صفرش را فهمیدم، نه صدش را. منتها با هر دو گروه هم‌دل شدم. یعنی هر کسی هر حرفی می‌زد، احساس می‌کردم درست می‌گوید. اولین بار بود چنین تجربه‌ئی می‌کردم. در کارهای قبلی‌یم طیف خوانندگان خطی بود. یک طیف خطی از سفید سفید تا سیاه سیاه، شامل همه خاکستری‌ها. این طیف مانند پاره‌خطی، بیرون اثر و جلو چشمان من قرار می‌گرفت. تکلیف همه هم روشن بود:

من نویسنده بودم و آنان خواننده. اما این بار تجربه دیگری پیش آمده بود: اثر وسط ماند و طیف دور تا دور نارنجی و قرمز، شامل قهوه‌ئی و خاکستری و سفید و سیاه با انواع سایه‌ها و روشن‌ها. حرف‌هائی که در مورد این کتاب‌چه شنیده‌ام، بسیار متنوع و گاه متناقض بوده. اما حیرت خواهید کرد اگر بشنوید حرف‌ها همه مقبول بود و من با همه آن‌ها هم‌دل شدم. حتا با صفری هم که گرفت‌، هم‌دل شدم. به این ترتیب تعجبی ندارد غیر از شما باز هم کسانی باشند که با کار ارتباط برقرار نکنند. نقص از شما یا خواندن شما نیست. ظاهرا ماهیت اثر ایجاب می‌کند.

خانم لاهیجی به مقدمه‌ئی اشاره کردند که بر کتاب‌چه نوشته‌اند و این‌که کار تخیلی- فلسفی است. در واقع من نه می‌توانم سخن ایشان را تأئید کنم، نه تکذیب. فقط یک نکته را باید بیفزایم:

عده زیادی در مورد شیوه خواندن این کتاب‌چه نظر دیگری دارند؛ دوست سینماگری می‌گفت این کتاب برای خواندن به صدای بلند نیست. همان‌گونه که فیلم سینمائی را در حال صحبت کردن نمی‌شود دید و این باعث می‌شود کیفیت بصری تصویرها کارائی خود را از دست بدهد. باید با این تصویرها از طریق خود تصویر و نه از طریق کلام آشنا شد و ارتباط برقرار کرد.

با آقای معتقدی نیز هم‌دل شدم. ایشان اشاره کردند گویا رمان محل برخورد نظرگاه‌ها است. نظرگاه منطق‌گرای خردورز ارسطو با نظرگاه تمثیلی عارفانه افلاتون. در کتاب‌چه تلاش کرده بودم نظرگاه دیگری نیز به این جمع بیفزایم که حتما تلاشم ناموفق بود که از نگاه آقای معتقدی دور مانده است. یعنی سعی کرده‌ام به منطق و عرفانی اشاره کنم که بعد از دهه 1930 در دنیا برقرار شده. زیرا در دنیای معاصر ما دست‌آوردهای دانش نوین هم جنس منطق را عوض کرده است، هم جنس عرفان را و من به سختی کوشیده‌ام شاید بتوانم نشان دهم عمل‌کرد منطق و عرفان نوین در انسان معاصر به چه شیوه‌ئی است. سعی کرده‌ام نشان بدهم انسان معتاد به افلاتون و ارسطو وقتی با هایزنبرگ و گودل مواجه می‌شود، دچار چه تناقض‌هائی می‌شود و به چه شکلی درمی‌آید، چه حرف‌هائی می‌زند و چه رفتاری در پیش می‌گیرد.

آقای دکتر براهنی به جزئیاتی از مسائل نقد ادبی اشاره کردند که اظهارنظر درباره آن‌ها در حیطه صلاحیت من نیست. در همین کتاب‌چه نویسنده یا راوی یا هر که است، می‌گوید تشریح این قفس و صحبت کردن راجع به این ماجرا کار من نیست؛ کار نویسنده‌ها است و با این سخن عملا موضع مرا روشن می‌کند. تئوری‌هائی را که ایشان گفتند، نمی‌دانم و اشخاصی را که نام بردند، نمی‌شناسم. اما چند نکته را باید عرض کنم:

اول آن‌که احتمال دارد قضاوت در مورد صحت و سقم مسائل علمی مطروحه این کتاب‌چه مختصری بالاتر از سطح کنکور ورودی دانش‌گاه‌های ایران باشد. برای این کار می‌شود به مرجع‌های معتبر مراجعه کرد.

در مورد ستاره باید عرض کنم در سه پاراگراف می‌آید و کار خاصی را انجام می‌دهد که هم ریاضیاتی است، هم شطرنجی و هم به نظرم رسید رمانی. تا حدی دکتر براهنی به کارکرد آن اشاره کردند، اما اجازه بدهید تفسیر مفصلش برعهده دیگران باشد، نه من.

به تجربه دریافته‌ام علت اصلی اشکال خوانندگان مجهز به منطق کلامی در مواجهه با این کار، در "خواندن" آنان است. آقای دکتر گفتند:

تصویرها بلافاصله به اسم تبدیل می‌شوند. موقعی که می‌خوانیم، می‌گوئیم شاه. نمی‌گوئیم این چیزی که بالایش آن علامت هست. یا مثلا فرزین و پیاده و منفی که سؤال می‌کند و مثبتی که جواب می‌دهد.

و جان کلام همین‌جا است. بحث مفصل کتاب‌چه این است که منطق تصویری را روبه‌روی منطق کلامی گذاشته است. اوج اشکال نیز در انتقال بصری فرهنگ است. این کتاب‌چه را شما می‌خوانید و آن را به کلمه تبدیل می‌کنید. اما کلمه را قبل از خواندن و شناختن باید دید. این یکی از نکته‌های پنهان کتاب‌چه است. همین‌جا است که کل سیاره به سوی تولید و انتقال فرهنگ‌های تصویری گرافیک و سینما و ویدئو و لیزرهولیوگرام و تصویرهای فضائی پیش می‌رود و شبکه اصلی توزیع جهانی به ماه‌واره تبدیل می‌شود. شما وقتی شکل اسب را می‌بینید، آن را بدون آن‌که به کلمه اسب تبدیل کنید، می‌شناسید. هم‌چنین است کلیه تصویرهای این کتاب‌چه. شما + را بدون مدد کلمه "به‌اضافه" می‌شناسید. هم‌چنین است کلیه علامت‌ها و تصویرهای جهان که اگر شما تصویر و علامت را مستقیم و بدون مدد کلمه نشناسید، آش همین است و کاسه همین و به شما جواز ورود به عصر انتقال فرهنگ تصویری نخواهند داد. البته بیان تصویرها مقوله دیگری است و بخش عمده‌ئی از دست‌آورد انسان کلمه‌پرداز در قرن حاضر، پردازش تصویر بوده است.

هدایت سرآغاز کنار گذاشتن منطق متداول یا منطق کلامی یا همان منطق ارسطوئی است و سرچشمه به‌کارگیری تصویرها، هدایت پرچم‌دار تصویرگری است اما آقای دکتر براهنی معتقدند بود و نبود جمله در زندگی زخم‌هائی هست که مثل خوره روح را در انزوا می‌خورد در رمان حیرت‌انگیز هدایت نقش اساسی بازی نمی‌کند. آیا این ندیدن زیرسازی ساختمان نیست؟ هدایت اول نخ گردن‌بند را ارائه کرده است، بعد دانه‌ها را. اول فرمول را داده است، بعد مصداق‌ها را. همان‌گونه که بارها گفته‌ام، بر این باورم ما همه از زیر کلاه صداق هدایت بیرون آمده‌ئیم. همان‌گونه که هر شاعر معاصری که از زیر قبای ژنده نیما بیرون نیامده باشد، احتمالا شاعر است، فقط معاصر نیست. مگر آن‌که شما بخواهید حمیدی را شاعر معاصر بدانید.

نکته آخر این‌که آقای دکتر براهنی اشاره کردند هستی انسان فقط به صورت حسی قابل بیان است. این حرف، حرف بسیار معتبری است و بحثش به آغاز قرن بیستم برمی‌گردد. در 1905 که نسبیت خاص درآمد، 1915 که نسبیت عام درآمد و در سال‌های دهه سی که عدم‌قطعیت و سپس عدم کاملیت درآمد، تمام این‌ها با یک‌دیگر قاطی شدند و فیزیک و متافیزیک پای‌شان را روی خط هم‌دیگر گذاشتند. ماتریالیسم و ایده‌آلیسم قاطی شدند و این امر در کتاب‌چه آمده است. در مورد رمان حسی حق با شما است، اما نه در مورد رمانی که می‌خواهد قبل از گریه، اندیشه بیاورد. اما این‌که من با این فرمایش شما مخالفت دارم، دلیل نمی‌شود فرمایش شما اعتبار ندارد. شاید هنوز هم به همان اعتبار است و می‌توان تا قبل از 1900 را به افکار امروز تسری داد.

 

رضا براهنی: مسأله‌ئی که در مورد هستی و فیزیک و متافیزیک گفتم، از سال 1927 تا به امروز جزو مطرح‌ترین بحث‌های فلسفی است که از زمان هایدگر تا دریدا مطرح شده است. طبیعی است مسائلی در حیطه دانش مطرح شده باشد که ممکن است با آن‌ها سنخیت داشته یا نداشته باشد. ولی این‌که ریشه هستی حسی است، حرف هایدگر در هستی و زمان است و پس از او آدم‌های مختلفی این مسأله را مطرح کرده‌اند.

 

مسعود خیام: آقای انصاری‌فر مشکل‌شان را در مورد ژانر یا خانواده این کار بیان کردند. در این مورد باید عرض کنم وقتی کار را پیش دکتر براهنی بردم، با سؤال مشخصی بردم. اولا خودم اسمش را گذاشته‌ام کتاب‌چه. چون نمی‌دانستم چیست. از دکتر براهنی پرسیدم این چیست. چون کار من نویسنده نبود بدانم چیست، کار براهنی منتقد بود. این حرف‌ها باید به نوعی بیرون می‌آمد. با این‌که رمان زیاد خوانده‌ام، اما ساختار رساله را برگزیدم. فکر کردم فرم تزهای علمی گویاترین است. شاید هم دلیل انتخاب این فرم به‌خصوص این بود که چیزی که زیاد نوشته‌ام، رساله و مقاله علمی است. عینا آن را مثل Proposal علمی نوشتم. با یک پیش‌گفتار و مقدمه فضا را می‌سازم. در فصل ماجرا اصل حرف را می‌‌زنم. سپس نوبت ضمائم Appendix است. این کار ضمیمه‌هائی دارد که در آن ریز محاسبات را می‌بینید. من ساختار رساله یا تز علمی را به کار بردم. یکی از بزرگان یا مشخص‌تر بگویم نجف دریابندری پس از آن‌که کتاب‌چه را خواند، گفت ای کاش می‌نوشتی چنین کاری کرده‌ئی. گفتم نه. نوشتن رمان را بلد نبودم، اما نوشتن رساله را بلد بودم و به همین دلیل از این شیوه استفاده کردم. حالا از نظر دکتر براهنی و شماها اسمش رمان شد، برایم خیلی جالب است. برای این‌که آگاهانه رمان ننوشتم و گمانم طول بکشد تا بتوانم این کار را رمان بخوانم. در هر حال بزرگان بسیاری در شهر لطف کردند و این کتاب‌چه را خواندند. آنان اظهار محبت بسیار نیز به من كردند. اما همه آنان كتاب‌چه را با سؤال مشخصی از من دریافت كردند؛ این كار متعلق به چه خانواده‌ئی است؟ بسیاری آنان در پاسخ، از انواع خانواده رمان نام بردند؛ رمان نو، رمان تخیلی- فلسفی، رمان علمی- تخیلی، رمان سیاسی و انواع دیگر.

البته اگرچه وظیفه توضیح این مقوله با من نیست و با منتقدان است، اما خدمت عزیزان دانش‌جو که پرسیده بودند، عرض کنم، همان‌گونه که اختراع دوربین عکاسی روی نقاشی به معنای شبیه‌سازی تأثیر گذاشت و دیگر کسی از نقاشی شبیه‌ساز به جای دوربین عکاسی بهره نمی‌برد، اختراع ویدئو و تلویزیون و ماه‌واره روی رمان تأثیر گذاشته است. انواع رمان وقایع‌نگار و انواع رمان مطول جای خود را به سینما و ویدئو و سایر ابزار هنری داده‌اند. امروزه رمان نو یا رمان هنری معاصر در نهایت ایجاز به خلق دوباره جهان پرداخته است.

 

ضیاء‌الدین جاوید: در مورد صحبت‌های آقای دکتر براهنی باید بگویم این کتاب کاری نیست که بشود دست‌ قهرمان شطرنجی داد تا برود دنبال توالی پرسناژها و نتیجه بگیرد شاه زمین خورد یا آن‌طور دیگر شد. این کار زبان بسیار سمبلیک قوی اجتماعی دارد. در مقدمه دو نفر در فضای خفقان‌آوری در گوش هم نجوا می‌کنند. اگر بخواهید دنبال تصویرها و این‌که ضرب‌در آن‌جا باشد یا این‌جا باشد، بگردید، چیزی دست‌گیرتان نمی‌‌شود. هدف نویسنده هم صرفا این بوده که به وسیله مهره‌‌ها حرف دلش را بزند.

کار من اصلا رمان نیست و حرفه‌ام نقاشی است. اما این کار را بارها خوانده‌ام و دقیقا رابطه حسی با آن برقرار کرده‌ام. بعد از کار هدایت در پنجاه سال پیش، به جرأت می‌توانم بگویم تنها کاری بوده که مرا راضی کرده است. ممکن است از نظر نقاش، تصویرهای کار زیاد نباشد. منتها همان حد تصویرهای موجود، با یک‌دیگر ارتباط‌های قوی دارند و عمل‌کرد آن‌ها در بخش آخر داستان مشخص می‌شود. زنجیروار داخل هم حرکت می‌کنند و تفکری را عرضه می‌کنند.

مشخصه اصلی کار این است که در ادبیات ما نظیر نداشته است. اصولا ما به نظم کلاسیک عادت کرده‌ئیم. آقای خیام هیچ‌وقت ادعای نویسندگی نکرده‌اند، اما کاری ارائه داده‌ا‌ند که نویسنده‌های دیگر باید ادامه دهند. ما نیازمند تفکر جدیدی در عالم نویسندگی هستیم. در زمینه شعر چنین اتفاقی افتاده، اما در ادبیات داستانی ما صحنه‌ها را بی‌دلیل کش می‌دهند. قفس شطرنج موجز است، در حالی‌که‌ آقای خیام می‌توانست هر صفحه آن را در پنجاه صفحه بنویسد. کار با زبان قرص و محکم و به صورت تلگراف مورس انجام گرفته است. منی که در جامعه با هزار مسأله و مشکل سر و کار دارم، دیگر حوصله این را ندارم که سوار اسب شدن شخصیتی شصت صفحه کتاب را پر کند و جایزه هم بگیرد. این نحوه نگرش به قصه و رمان، دیگر به درد نمی‌‌خورد.

یکی از ویژگی‌های قفس شطرنج این است که زبان بسیار کوتاه، قوی و پری را در ادبیات معاصر عرضه کرده‌ است. زبانی که واقعا به آن نیازمند هستیم. تصویرها در نهایت علمی و عرفانی‌بودن، بسیار شاعرانه است. می‌بینیم همان پیادهئی که در اول قصه شروع به ندانستگی می‌کند و هنوز چیزی در کوله‌بارش ندارد، در رابطه با رخ چنان رشد می‌کند که آخر سر مدعی حرف‌هائی می‌شود که رخ مجبور است کوتاه بیاید. دقیقا یک حرکت بسیار قوی تفکر در آن موج می‌زند.

 

مسعود خیام: نوشتن قفس شطرنج پنج سال طول کشید. چون با رایانه می‌نویسم، می‌توانم بگویم چند صفحه کتاب می‌شد. در اصل حدود 1300 صفحه بود. می‌خواستم چاپش کنم، اما مانع درونی جلوگیری می‌کرد. تا روزی که در باغ‌وحشی در آن‌سوی دنیا جلو قفس میمون‌ها ایستاده بودم. یک‌دفعه متوجه شدم من تماشاکننده نیستم و آن‌ها تماشا‌شونده، برعکس من تماشاشونده‌ام و آن‌ها تماشاکننده! این فرم جدید همان ‌جا به ذهنم آمد. آن‌‌وقت سه سال کار شد که این حجم را فشارش بدهم و به 272 صفحه‌ئی برسانم که الان هست.

 

...: این کتاب که 136 صفحه است!

 

مسعود خیام: باید لااقل دو بار بخوانید! باری، پس از اتمام کار در کتاب‌خانه کنگره واشنگتن پرسه مبسوطی زدم نکند گوشه دیگری از دنیا مسعود خیام دیگری باشد و قفس شطرنج دیگری نوشته باشد. تصمیم داشتم در صورت پیدا کردن این قبیل شباهت‌ها، کار را کنار بگذارم. هیچ چیز پیدا نکردم. یکی-‌ دو کار با نام باغ وحش پیدا کردم که هیچ شباهتی نداشت. بعدها در ایران دانستم کتابی با نام باغ وحش انسانی به وسیله [انتشارات] جیبی چاپ شده که در زمینه نژادشناسی و انسان‌شناسی است. البته در این کار مستقیم به خیلی کارهای ادبی قبلی نظر داشتم و برداشت کردم. منتها عین جمله خودشان را برداشتم، به طوری‌که کار عرضه رفرنس را انجام دهد. گل برافشانیم حافظ و ترکید تندر اخوان فقط دو نمونه‌اند. عزیزانی که کار را خوانده‌اند، بسیاری از تلمیح‌ها یا اشارات آن را کشف کرده‌اند.

 

الهام یکتا: با این تفاصیل خود شما هم باید بتوانید روی کارتان اسمی بگذارید.

 

مسعود خیام: نه. هم‌واره از خوانندگان پرسیده‌ام اگر کتاب‌فروشی بزرگی مثل امیرکبیر با آن ‌همه قفسه بخواهد این کتاب‌چه را طبقه‌بندی کند، آن را کجا باید بگذارد. یکی گفت در قفسه فلسفه، دیگری گفت رمان، یکی گفت رمان نو، دیگری گفت قفسه کارهای مشکل. یکی گفت داستان علمی- تخیلی، دیگری گفت نمایش‌نامه. یکی گفت فیلم‌نامه، دیگری گفت طرح فیلم برای کارتون. یکی آن را در قفسه نگذاشت، روی بساط پهن کرد. یکی آن را روی میز خودش گذاشت. یکی توی کشوی میز، یکی هم آن را زیر میز مخفی کرد. یکی- دو نفری هم آن را داخل سطل آشغال انداختند. حقیقتش را بخواهید، چنین تشت آرائی باعث شد ته دلم احساس کنم آزادم روی کتاب‌چه انگ نزنم و اسم نگذارم. اما در هر حال اکثریت خوانندگان آن را به عنوان رمان مدرن و بعضی آنان به عنوان نخستین رمان علمی این سرزمین پذیرفته‌اند.

 

الهام یکتا: چه شد به فکر افتادید از مهره‌های شطرنج به جای شخصیت‌ها استفاده کنید؟

 

مسعود خیام: بچه که بودم یکی از بستگان عزیزم در زندان‌های سال 32 بود. آن‌ها با خمیر نان چیزهائی می‌ساختند و بیرون می‌دادند. برای ما هم یک‌دست مهره‌های شطرنج آمد. شطرنج را با آن مهره‌ها یاد گرفتم. تابستان به ییلاق رفتیم. وقتی برگشتیم، دیدم حشره‌ها افتاده بودند، به جان مهره‌ها و آن‌ها را خورده بودند. حشره‌ها سفید رنگ و به اندازه نصف مورچه بودند. مهره‌ها را خیلی دوست داشتم و چون عزیزی هم از آن‌جا آن‌ها را فرستاده بود، تأثیر عاطفی شدیدی بر من گذاشت. مهره‌ها دیگر از شکل افتاده بودند و معلوم نبود چی به چیست. نمی‌توانستم درک کنم چرا این‌طور شده. نمی‌توانستم این فاجعه را بپذیرم. آن‌وقت مهره‌ها شروع به انجام کارهای خاصی کردند که در این‌ کتاب‌چه آمده. یعنی عملا آن مهری که از ایشان دریغ شده و به جایش قهر به آن‌ها داده شده بود، در کتاب‌چه آوردم.

 

هوشیار انصاری‌فر: این‌جا مهره‌های شطرنج واقعا مهره‌های شطرنجند یا هر چیز دیگری می‌توانند باشند؟ مثلا نماد یا تمثیل باشند.

 

مسعود خیام: این‌که تمثیل‌های کتاب‌چه چه کاری انجام می‌دهند، به حقه‌بازی‌هائی برمی‌گردد که در کتاب‌چه شده است. در واقع نویسنده اصلی کتاب‌چه خواننده است. خواننده‌ئی که نتواند شریک قضیه شود، از کتاب‌چه بیرون می‌ماند و طرفی نمی‌‌بندد. چون کتاب‌چه را خواننده می‌نویسد، هر چه هم بنویسد، معتبر و خوب است. برای گذشتن از این ورطه فقط چند ایست‌گاه کوچک درست کردم یا چند سنگ به عنوان جای پا در رود انداختم یا چند میخ به این دیواره صعب‌الصعود کوبیدم. این را در همه جای هنر مدرن داریم. مثلا در نقاشی پیش‌نهاد رنگ یا پیش‌نهاد فقرم داریم. در یکی از این تابلوهای میرو یک خط می‌آید و رها می‌شود. بعد هم چند نقطه. خود تابلو قشنگ است ولی آن‌‌چه می‌تواند رخ دهد یا ندهد، به بیننده مربوط است.

 

سمیرامیس نطاق: این نکته را در کتابی هم گفته‌‌ئید. در صفحه‌های 5، 19، 30 و 31 آمده نویسنده وقت نداشته یا راوی وقت نداشته توضیح بدهد. یا هر جور دلت می‌خواهد فکر کن یا من اشاره می‌کنم و تو ادامه بده و... . آیا به این نمی‌ماند که موسیقی‌دانی بگوید این نت من است، اما این‌جا آکورد لازم است و خودت آن را بنواز؟

 

مسعود خیام: اگر ذهن ما معتاد است همه کار آماده و پرداخته به دست‌مان برسد، این کتاب‌چه کم دارد. اما در مورد موسیقی مثالی زدید. جان کیج و سایر موسیقی‌دانان مدرنیست کارهای غریبی کرده‌اند. آنان رسیتال چند دقیقه سکوت دارند یا موسیقی‌دان می‌آید برای رسیتال پیانو که بلیتش خیلی هم گران است، از روی پیانو سیبی برمی‌دارد گاز می‌زند و بعد دندان‌هایش را مسواک می‌زند و می‌رود.

حالا تا چه حد هنر است یا شارلاتانی، این را می‌گذاریم به عهده شما. در هر حال دامنه مدرنیسم در موسیقی تا این‌جاها پیش رفته. یا در نقاشی تا این‌جا پیش رفته که کسی تابلوی نهائی جهان را کشید. بوم سفیدی را به نمایش گذاشت و در واقع کار نقاشی را تمام‌شده اعلام کرد. ولی سال بعد همان آقای نقاش در همان نمایش‌گاه بوم سفیدی گذاشته بود که با کارد پاره کرده بود. این چه مقوله‌ئی است؟ کاری که من کردم، این بود که فکر کردم حداقلی را که  ذهن ظریف‌اندیش نیاز خواهد داشت، بدهم تا هر طور دوست دارد با آن خمیرمایه کار کند و مجسمه خودش را بسازد یا رمان خودش را بنویسد. بدون هیچ قصد اسائه ادب به مطول‌نویسان باید اعتراف کنم کار خودم به نظرم احترام به خواننده و کاغذ سفید است و علاقه به درختان هنوز بریده نشده! سؤال اساسی اما این‌جا است:

آیا ما واقعا واقعا این‌قدر که می‌نویسیم، حرف برای نوشتن داریم. اما این‌که آیا من در این احترام عمیق به وقت و منابع انرژی موفق شده‌ام یا نه، نمی‌‌دانم.

 

سیروس فتاحی: به نظر شما این آقائی که به جای اجرای رسیتال سیب خورد، هنرمند بود یا شارلاتان؟

 

مسعود خیام: شخصا این رسیتال را به رسیتالی از کارهای بتهوون ترجیح نمی‌‌دهم. با وجود این، آن خودخواهی یا نیاز در من هست که سر از کار کیج یا هر مدرنیست دیگر دربیاورم. این همان اتفاقی است که در همه جا افتاده. شاعران نوپرداز سعی می‌کنند سر از کار یک‌دیگر درآورند، اما هنوز به عنوان محبوب‌شان حافظ می‌خوانند.

 

غزاله علی‌زاده: جان کیج موسیقی‌دان مهمی است. فکر نمی‌کنم تنها کارش خوردن سیب و مسواک‌زدن باشد.

 

مسعود خیام: چنین چیزی نگفتم. او شاگرد و سپس هم‌پای شوئنبرگ است. او استاد بزرگ موسیقی مدرن آمریکا است و بسیاری موسیقی‌دان‌های بزرگ زیردست او پرورش پیدا کرده‌اند. او موسیقی کلاسیک را خیلی‌خیلی خوب می‌شناسد.

 

رضا براهنی: کیج یکی از شاعران خیلی مهم آمریکا هم است. به نظرم کار او دهان‌کجی به بورژوازی آمریکا بوده است. در وین هم رفته و دیده دارند سمفونی مهمی را تمرین می‌کنند. تمرین آن‌قدر عادی بوده که برای مخالفت با عادت، از تالار بیرون آمده است.

 

لیدا میرهاشمیان: پانزده رنگ در رمان استفاده کرده‌ئید که همه در غیر از معنی واقعی‌شان به کار رفته‌اند. منظورم همان برداشت عام و جهانی از مفهوم رنگ‌ها است. ممکن است توضیح دهید چرا آن‌ها سر جای خودشان به کار نرفته‌اند. مثلا رنگ آبی نفتی نامرئی‌ها یا رنگ سبز حشرهها اصلا برایم جا نیفتاد.

 

مسعود خیام: مختصری نقاشی بلدم. برای این‌که ببینیم فضا چگونه است، این فضا را کشیدم. سبز ترکیبی از زرد پیش‌آیند و آبی پس‌روند است. این تفسیر از دست‌آوردهای کاندینسکی است. سبز رنگ آرامش است. برای این‌که نه عقب می‌رود، نه جلو می‌آید. در تابلوئی با نام آرامش (At Rest) کار سبز بی‌داد می‌کند. اما این سبز سبز چرک نیست. سبز وقتی چرک می‌شود، رنگ خیلی بدی می‌شود. کمی قرمز می‌تواند سبز را چرک کند. به نظر شما آیا سبز چرک سر جای خودش به کار نرفته؟ آبی‌نفتی رنگ توسی یا خاکستری مه‌آلود و غم‌گین است، اگر به ترکیبات آب و نفت و نامرئی بودن و به خاصیت این رنگ و به جغرافیایش فکر کنید، شاید مشکل‌تان حل شود. در هر حال خواننده‌ئی که رمان موجز و کوتاه می‌خواهد، باید فسفر بسیار مصرف کند.

 

لیدا میرهاشمیان: شاهی که هستی‌یش را به دیگران می‌بخشد، چرا رنگش سیاه است؟

 

مسعود خیام: خود شاه به‌گونه‌ئی پاسخ می‌دهد. می‌گوید یکی از گرفتاری‌های ما این است که سیاهیم. آن‌همه گرفتاری که برای آن‌ها حادث شده، چرک و تیره‌شان کرده، اما از خون شاه است که ملکه سفید سوارزا پدید می‌آید.

 

الهام یکتا: تفسیر دیگری هم برای رنگ سیاه شاه و دیگر مهره‌ها می‌توان کرد. تقدیر همه آن‌ها سیاه است و در واقع رنگ‌شان سرنوشت‌شان را نشان می‌دهد. همه آن‌ها بازنده‌اند. تنها آن‌کسی که زایا است و به نوعی برنده، سفید است.

 

هاشم رضی: در این برهه از زمان که ارتباط‌ها ماه‌واره‌ئی است، جای‌گاه نوشتن داستان یا رمان نمادین کجا است؟

 

مسعود خیام: من داعیه نوشتن رمان ندارم، آن‌وقت چه‌طور می‌توانم داعیه چنین بررسی را داشته باشم؟ به هر حال من این‌طور بلدم:

طرف می‌خواهد حرفش را بزند، می‌گوید خشک آمد کشت‌گاه من در جوار کشت هم‌سایه یا شب با گلوی خونین خوانده است دیرگاه و همین‌طور الی آخر. این است که بالاخره باید حرف زد و طرف هم برای این‌که حرفش را بزند از هر چیزی، حتا بگوئید سمبولیسم استفاده می‌کند.

 

علی میان‌کلی: اسب در جائی می‌گوید کتاب سم است، اما در جای دیگر می‌گوید کتاب پیاده را فرزین می‌کند. این تناقض را چگونه توجیه می‌کنید؟

 

مسعود خیام: اسب از جناح چپ آمده، شرایط تنگ است و او فرصتی ندارد که بنشیند و کتاب بخواند. می‌گوید به من عصاره بدهید، بخورم. بنابراین سؤال این است که عصاره چیست. به ماه‌واره و ویدئو اشاره شد. آن‌جا هم همین است. اسب با انتقال فرهنگ مخالف نیست، بل‌که فرهنگ را دوست دارد و سعی می‌کند منتقلش کند. اما جنس انتقال فرهنگ دیگر آن جنس کلاسیک نیست، قطره‌چکانی است و عصاره‌ئی و پر ملات و عملا سرعتش خیلی زیاد شده است.

 

رضا براهنی: من متهم هستم گفته‌ام یک رمان 2800 صفحه‌ئی را می‌شود در 280 صفحه نوشت. در عین حال که بارها گفته‌ام رمان پروست که 3000 صفحه است، ایجاز مطلق است. به دلیل این‌که این سه‌هزار صفحه تمام علوم تحصیل‌شده ما را به مبارزه می‌طلبد و آن یکی مدام پائین‌تر از شعور ما باقی می‌ماند. در نتیجه این ما هستیم كه رمان را عوض می‌‌كنیم و در نتیجه تبدیل می‌‌شود به آن چیزی كه خوش‌آیند ما است.

در این رمان موقعی كه بحث می‌كنند خرد خیلی خوب است یا عرفان مثلا آن اندازه خوب نیست، این را خیلی راحت می‌توانید ببینید. اما ما می‌خواهیم ببینیم ابزارهائی كه برای بیان این نوشته‌های به‌خصوص به‌كار رفته، هنری است یا نه. این اساس بحث ما است و اساس بحث رمان در دنیا.

موقعی که این رمان را نگاه می‌کردم، می‌خواستم ببینم این سه- ‌چهار ساختار مختلف که از هم‌دیگر دور است و به وسیله ذهن خلاق آقای خیام چگونه به هم نزدیک شده. وگرنه اگر می‌خواستم محتوای عرفان را بخوانم، می‌رفتم ابن‌عربی و سهروردی را می‌خواندم. من می‌خواهم ببینم وقتی عرفانم وارد رمان شد، چه دگرگونی به نفع ساختار رمان ایجاد می‌شود، رمان دست‌خوش چه تحولی می‌شود ک در نهایت این شده. به همین دلیل تمام بحث‌های تئوریک در دنیای هنر مسأله ژنریک هنر است، مسأله فرم‌گرفتن و فرم‌نگرفتن هنر است وگرنه هر کسی همیشه می‌تواند راجع به محتوا حرف بزند. بی‌آن‌که قصد توهینی داشته باشم، به نظرم صحبت کردن از محتوا کار یاوه‌ئی است. عرفان و خرد و بی‌خردی در اختیار همه هست. من می‌خواهم دقیقا مثل آن ماده اولیه رنگی که در اختیار آقای جاوید است، ببینم ایشان در نهایت چه شکل بدیعی به وجود می‌آورد. آن شکل بدیع است که خودش را به رخ می‌‌کشد و من شروع می‌کنم انواع تفسیرها را بکنم. موقعی که انواع تفسیرها را می‌کنم، اتفاقا این رابطه جهان با نویسنده یا هنرمند نیست که اهمیت دارد، بل‌که رابطه اثر ادبی با خواننده و انقلابی که در او ایجاد می‌کند، اهمیت دارد. حرف آقای خیام کاملا درست است که هر خواننده‌ئی نویسنده رمان ایشان است. قاعدتا هر خواننده، نویسنده هر رمانی که می‌خواند، باید باشد. در گذشته به ما تلقین کرده بودند جامعه این را می‌گوید، پس جامعه را در رمان بسازید و به صورتی تحویل بدهید. ما آن را دیگر نمی‌خواهیم. بزرگ‌ترین تحولی که در عالم هنر پیدا شده، این است که هنرمند دگرگون‌کننده همه چیزهای موجود به نفع فرم هنری برای منقلب کردن خواننده است.

 

مسعود خیام: بحث فرم شد که بسیار هم معتبر است. همان‌گونه که قبلا اشاره کردم، در این کار از فرم رساله استفاده کرده‌ام. شبیه به رساله دکترای فیزیک کاربردی. تمام کسانی که فرم رساله علمی را می‌شناسند، این را تأئید خواهند کرد. به نظرم کاربرد گسترده فرم رساله یا تز علمی در رمان کار اصلی بوده که به من کمک کرده این‌گونه موجز و مختصر حرف خود را بیان کنم.

 

سمیرامیس نطاق: بازی شطرنج من خیلی خوب نیست. اما می‌دانم هیچ‌جا حرکت مستقل رخ باعث حرکت پیاده نمی‌شود. در حالی که در صفحه 63 رخ پیاده را در آغوش می‌گیرد و از چشمه عبور می‌دهد.

 

مسعود خیام: در بازی شطرنج عملا اتفاقی که می‌افتد، این است: رخ ستون آزادی پیدا می‌کند و پیاده را در آن می‌گذارد. در این حالت یا خودش جلو پیاده قرار می‌گیرد که یک‌سری قواعد دارد یا می‌رود پشت پیاده که قاعده‌های دیگری دارد. رخ به این ترتیب به پیاده کمک می‌کند.

 

سمیرامیس نطاق: این حمایت است. حرکت مستقلش باعث نمی‌شود پیاده حرکت کند.

 

مسعود خیام: نه، نه. مهره‌های شطرنج جز در قلعه‌رفتن همیشه یک‌به‌یک بازی می‌کنند. اما این‌جا به رنگ‌های مهره‌ها باید دقت کنیم. یک‌جا گفته می‌شود پیاده‌ها به جای کشتن و خوردن یک‌دیگر به هم کمک کردند تا راه بپیمایند که این معنای قاطی شدن یا دست‌کم هم‌کاری سفید و سیاه را می‌‌دهد. یک‌جا هم شاه سیاه سفید می‌شود. در این ‌صورت در موقع‌هائی که ستاره ضرب‌در پیش‌گفته واسطه کار باشد، دو مهره با هم حرکت می‌کنند. یعنی موقع گرفتن مهره‌‌ها. اما اگر زیاد به خود شطرنج در این کار بها ندهیم، راحت‌تر با آن کنار می‌آئیم.

 

نیره علائی: نوشتار داستان هم‌‌سطح درون‌مایه نبود. مثلا استفاده از مادریت که دکتر براهنی اشاره کردند یا مرعی می‌دارد و استرحام طلبیدن و... .

 

مسعود خیام: غلط‌های قفس شطرنج عمدی است. این کتاب‌چه از زیردست بسیاری استادان بزرگ رد شده و این غلط‌ها را گرفته‌اند. آن نسخه‌هائی که ایشان غلط‌گیری کرده‌اند، خیلی هم قطور است. حتا غلط املائی هم گذاشته بودم که قانعم کردند حذف‌شان کنم. استدلال می‌کردند بازی‌گران کتاب‌چه حرف می‌زنند و یک نفر همه این حرف‌ها را نوشته، پس کتاب‌چه نمی‌‌تواند غلط املائی داشته باشد. اگر به شکل نامه بازی‌گران بود، می‌شد غلط املائی هم گذاشت. وجود غلط ادبی آشکار به‌طوری که خواننده را گم‌راه نکند، به روشن‌شدن بحث منطق کلامی و تصویری کمک می‌کند. سؤال مشخص این است:

چرا نویسنده‌ئی که به شهادت صفحه‌های خود این کتاب‌چه می‌تواند پاکیزه بنویسد، چنین شانه بالا می‌اندازد.

 

الهام یکتا: نویسنده زبان تصویری را برای پیاده و زبان منطق را برای رخ برگزیده. البته جای سؤال است به چه دلیل این کار شده. اما به نظر می‌رسد بیش‌تر غلط‌ها در زبان پیاده باشد که در اوایل کار نمی‌توانسته جمله‌های شیک و شسته- رفته منطقی بیان کند.

 

مسعود خیام: شما قبلا هم به این نکته‌ها اشاره کرده‌ئید و من طفره رفته‌ام. اما حال که اصرار دارید، عرض می‌کنم کاملا حق با شما است. هم‌اکنون در دایره‌های علمی پیش‌رفته جهان بحث عظیمی در شیوه گفتار وجود دارد. سؤال مشخص این است:

انسان‌واره‌ها چگونه باید با خودشان صحبت کنند؟

ما دو میدان یا حوزه یا محیط کار یا زبان داریم:

گرافیک و Text / تصویر و متن. این‌ها ابزارهای خودشان را دارند؛ منطق تصویری و منطق کلامی. این بحث در حوزه علم هوش مصنوعی و منطق ریاضی است. باید توجه داشت در فضای انسان‌واره‌ها جهان دارای سه رابطه است. رابطه جهان و انسان‌واره، رابطه انسان‌واره و جهان، رابطه انسان‌واره و انسان‌واره. تنها کم‌بود انسان‌واره از انسان به رابطه چهارم یا همان رابطه جهان و جهان برمی‌گردد که سرچشمه مقوله‌های الهی و ادیان و هنرها و الهامات و این قبیل است. آخرین دست‌آوردهای آموزشی انسان‌واره‌ها در این زمینه حیرت‌انگیز است. زیرا انسان‌واره‌های مدرن شروع به آموزش از طبیعت اطراف کرده‌اند. آنان از رابطه جهان با خود می‌آموزند و در رابطه خود با جهان به کار می‌برند. پارسال در نمایش‌گاه بین‌المللی مخابرات با چشم خود این صحنه باورنکردنی را دیدم. حال سؤال مشخص این است انسان‌واره‌ها در رابطه سوم چگونه‌اند. آنان چگونه از هم می‌آموزند؟ آیا مقوله‌هائی که عمدتا به رابطه چهارم مربوط است، در این زمینه نقشی ایفا می‌کند؟ آیا انسان‌واره عاشق خواهد شد؟ آیا انسان‌واره دین خواهد داشت؟ هنگامی که مقوله‌های جهان و جهان یعنی وحی و الهام و شعر و هنر و عرفان و عشق و... بر ای انسان‌واره تعریف شد، ماجرا به چه شکلی درمی‌آید؟ کتاب‌چه قفس شطرنج سعی کرده با پرده‌پوشی کامل این سؤال‌ها را طرح کند. برای پاسخ آن اما شما باید تا کتاب بعدی صبر کنید.

 

سمیرامیس نطاق: اتفاقا پیاده جائی می‌گوید عمل‌کرد ما دچار تناقض می‌شود که این به کاراکتر او اصلا نمی‌‌خورد.

 

مسعود خیام: پیاده آن‌جا چند گام جلو رفته است. اگر اولش نمی‌دانست، آن آخر دیگر می‌داند. این‌جا باید اعتراف کنم این داستان در زندگی من شخصا رخ داده است. پیاده و رخ و شاه و اسب و فیل و ملکه سفید و ستاره. همه و همه حضور فیزیکی دارند. حادثه‌های این کتاب و الگوهای متعدد آن را تماما از زندگی روز‌مره‌ام برداشته‌ام. در هر حال پیاده با تصویر شروع می‌‌کند و سرانجام به منطق می‌رسد. آن‌وقت به فرزین مبدل می‌شود. فرزین؛ بودای مؤنث ایستاده‌ئی که تمام کتاب‌چه به او تقدیم شده است.

 

رضا براهنی: یکی از این مادریتها را پیدا کردم. اتفاقا آن پیاده بدبخت نمی‌گوید! راوی خودش می‌گوید.

 

هوشیار انصاری‌فر: کسی که می‌گوید من حوصله این حرف‌ها را ندارم یا می‌گوید کار به‌درد‌به‌خور آن‌جوری نمی‌کنم می‌تواند بگوید مادرشان به عزای‌شان بنشیناد؟

 

مسعود خیام: سؤال خوبی است. اگر آن‌جا گفته، لابد می‌‌تواند بگوید. پرسناژ این کتاب‌چه هم لمپن است، هم روشن‌فکر. در ورسیون‌های اولیه حرف‌زدنش آن‌قدر آتشی و بی‌ادبانه بود که کاغذ داشت آتش می‌گرفت! در ورسیون‌های بعدی یواش‌یواش از خشونت زبان او کاسته شد.

 

لیدا میرهاشمیان: آیا واژه‌های غربی که به کار برده‌ئید، منطبق بر آن‌ غلط‌ها است؟ در حالی که می‌شد آن‌ها را به‌راحتی ترجمه کرد. از جمله همین پرسناژ را.

 

مسعود خیام: این‌ها در واقع جزو شانه‌بالا‌انداختن‌های نویسنده است.

 

لیدا میرهاشمیان: در صفحه 40 رخ واژه شیشکی بستن را به کار می‌برد. درست است که نویسنده می‌تواند از زبان عامیانه استفاده کند، منتها با این شرط که شخصیت فرد عادی و عامی باشد. آیا رخ ره‌بر و روشن‌فکر و دانش‌مند می‌تواند این‌طور حرف بزند؟

 

مسعود خیام: این رخ در حال حاضر در سوئد تدریس می‌کند. مهندس متالورژی، فوق‌مهندس شکست آلومینیوم و شیمی اتمی است و هزار تا تخصص دیگر هم دارد. او آدم سوپر بی‌تربیتی است! اصلا در مجلسی که چند آدم محترم و به‌ویژه بانوان باشند، باید کنترلش کرد.

 

غزاله علی‌زاده: چرا ارزش‌گذاری می‌کنید؟ وقتی می‌گوئید بی‌تربیت، دارید ارزش منفی می‌گذارید. در حالی که اگر هر کلمه‌ئی در ادبیات جای‌گاه خود را پیدا کند، دیگر ارزش منفی نخواهد داشت.

 

کورش همه‌خانی: هر کس از قفس شطرنج یک برداشت ذهنی دارد و خواسته‌های خود را در آن جست‌وجو کرده است. به گفته خود شما نظرها فوق‌العاده مختلف بوده. می‌خواهم بدانم به‌رغم این اختلاف آرا، باز هم به این کار ادامه می‌‌دهید؟

 

مسعود خیام: خبر بدی برای همه خوانندگان دارم. کتاب‌چه دیگری نیز در راه است. اما به نظر من این جلسه‌ها خوب است. کمک می‌کند تا نظرهای مختلف بیرون بیاید و نویسنده با سطح یا سطوح کاری که دارد عرضه می‌کند، مواجه شود. من این مشکل را در کارهای علمی‌‌یم داشتم. وقتی به ایران برگشتم و شروع به نوشتن کارهای علمی کردم، خیلی روان و راحت می‌نوشتم. می‌گفتم این‌ها پیش‌پاافتاده است. اما وقتی چاپ شد، از واکنش‌ها فهمیدم خیلی هم ساده نبوده است. کم‌کم در اثر برخوردهائی از جنس همین جلسه‌ها راه را پیدا کردم.

 

علی میان‌کلی: این اثر بالأخره راهش را پیدا می‌کند. حتما داستان بودلر و برخورد دیگران را با او می‌دانید و این‌که بعدا سبک جدیدی پیدا می‌شود. فکر می‌کنم این کار شما به طرف پیدایش ژانر ادبی نوینی در ایران پیش برود.

 

مسعود خیام: این را زیاد شنیده‌ام.

 

الهام یکتا: آقای خیام، در حال حاضر چه کارهائی در دست چاپ یا نوشتن دارید؟

 

مسعود خیام: من هنوز اولین کتاب زندگی‌یم را در دست چاپ دارم. جز آن چهار- پنج کتاب دیگر نیز در کشو میز ناشران مختلف یا نهادهای اخذ اجازه است. برای این‌که ما نویسندگان بتوانیم جای‌گاه شایسته و مناسب این سرزمین را در پهنه ادبیات جهانی به دست آوریم، به هم‌دلی و هم‌راهی به مراتب بیش‌تر نهادهای اخذ اجازه نیازمندیم. نویسندگان زیر فشار هرگز نتوانسته‌اند به اوج خلاقیت خود دست یابند و حتا اگر نوبل سیاسی- ادبی ناراضی‌گری را ببرند، ماندگار نخواهند بود. دکتر ژیواگو و سولژنیتسین فقط دو نمونه‌اند. ادبیات سرزمینی که شعرش قله اورست را فتح کرده، می‌تواند به مراتب بالاتر از این‌ها برود.

 

الهام یکتا: از شما و همه دوستان که با حضورشان به این جلسه اعتبار بخشیدند، سپاس‌گزارم. g

    

     

 

 

 

 

 

 

     

 

  

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شمارههای پيشين  
  
از دل برآيد   .    روز من    .    فیلم‌نامه    .    داستان    .    نقد    .    معرفی کتاب    .    برگ سبز  
    
هزارتو    .    این‌سو و آن‌سوی متن   .    گفت و گو   .  
نامه   .    آینه‌های دیگر    .   English