داستان زیر در شماره سییم
آینهها،
تیر 1385 درج شده بود. هنگام کار بر کتاب آینه
داستان (1) نیز از نخستین گزینههایم بود.
بنابراین جایگاه ویژهئی در ذهنم داشت و طبیعی بود به محض کار بر فیلمنامه
بیراهه-
نوشته کریم آتشی و درج شده در صفحه از این قلم
همین شماره- که بهگونهئی همموضوع آن بود،
حضور خود را مدام به رخم بکشد. ناگزیر یکی از مبناهای نسبت بینامتنی (Intertextuality)
آن شد و خود آن را بار دیگر در این شماره تکرار میکنم تا هم نقد آن را آورده
باشم، هم کاربرد آن را در این فیلمنامه اعلام کنم، مبادا فردا به سرقت ادبی
متهم شوم!
سردبیر
طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست میداشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمیگردد، مأیوس
و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه
بیسکوئیت سر و ته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک
کنم. کجا؟ «هر جا که اینجا نیست.»
با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدمها وحشت داشتم. جز استهزا و زخمزبان
و کاوش در زندگی خصوصییم از مردم چیزی ندیده بودم.
بیهدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هر گاه امتداد
خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار میرسید، به راست یا چپ میپیچیدم.
سرانجام خود را خسته و از پا درآمده، کنار پرندهفروشی یافتم، نزدیک سهراه
سیروس.
پرندهها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت میزدند و بعضی جکجکی داشتند. ناگهان
چشمم به طوطی افتاد که قفسش از سقف آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای
عروسکگردانهای خیمهشببازی واژههائی را ادا کرد که انگار میگوید: «حمید
آمد.»
سپس تکرار و تکرار هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا میدانست؟ نمیدانم دچار توهم شده بودم یا واقعا طوطی چیزی
شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» میگفت.
به مغازهدار گفتم:
-
این طوطی چند؟
-
پنجاههزار تومن.
-
او ... وه!
-
نطقش عالییه، هر چی بگی یاد میگیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: «یاد میگیره، یاد میگیره، یاد میگیره... .»
-
کمتر... .
-
صرف نمیکنه. لنگهش پیدا نمیشه. جوونه، نزدیک صد سال عمر میکنه، ببرش.
طوطی داد زد: «ببرش، ببرش، ببرش... .»
-
تخفیف بده.
-
پنجتومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم: «توتک رفته. من تنها هستم. این طوطی مونسم میشه.» دست در جیب
بغلم کردم و چهلوپنج هزار تومن شمردم و روی پیشخان گذاشتم. دکاندار قفس را
با چوب قلابدار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
-
قدمش خیر باشه.
-
چی میخوره؟
-
تخم آفتابگردون. زرده تخممرغ پخته رُ خرد کن، با سبزی بده بخوره. گوشت
م
میخوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوست داره. قندم
مایه عشقشه.
-
خرجشم که زیاده.
-
از زن کمتره!
عجب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده- پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که
این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
-
تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
-
دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار میترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی
انداخت و گفت:
-
تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن درآمد و گفت:
-
مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه... .
برای چند دقیقه غمها را فراموش کردم.
بچههای محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماسکنان میخواستند به
خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آنها گفتم اگر پدر مادرشان از آنها راضی
باشند و به آنها اجازه بدهند، میتوانند روزهای جمعه صبح بیایند و
یکربعساعتی طوطی را ببینند.
*******
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه میکرد؛ با عکس خودش حرف میزد؛
نوکش را به نوک تصویر آئینه میسائید؛ چشمهایش را خمار میکرد؛ قر گردن
میآمد؛ بالهایش را باز و بسته میکرد و جلوی چشم تماشاگرها بر دلبریها
میافزود.
وقتی از خانه بیرون میرفتم ، جیغ میکشید. کم کم یادش دادم بگوید: «زود
برگرد.»
وقتی صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا میشنید، داد میزد: «حمید آمد!
حمید آمد! ... .»
دیگر تنها نبودم. بچههای همسایه و حتا بزرگترها به دیدن طوطی میآمدند.
اسمش را توتک گذاشته بودم؛ همان اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز میکردم. هر
روز سینی زیر قفسش را میشستم. قند به دهانش میگذاشتم . باش حرف میزدم. در
قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون میپرید و روی زانوهایم مینشست. بعد میپرید
روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را میخاراند. صبح که از خانه بیرون میرفتم، در
قفس را محکم میبستم که گربه سراغش نرود.
روزی یکی از همسایهها به دیدن من و طوطی آمد، البته بیشتر به دیدن طوطی. از
تماشای طوطی که خسته شد، نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت
پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتیست پیداش نیست.»
- رفته پیش مادرش. بچه که نداریم. دلتنگی میکرد. هر چه از دستم
برمیآمد، محبت میکردم. راضی نمیشد. دست من که نیست. بچه میخواست. نداشتیم
که.
-
تقصیر کدامتانه؟
میخواستم بگویم: «تقصیر چییه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه!» فهمیدم منظورش این
است عیب از کدامتان است.
-
عیب از منه، آقا. دکتر میگه بچه که بودی، حتما اریون گرفتی، ممکنه بچهدار
نشی.
-
دوا درمون کردی؟
-
خیلی! افاقه نمیکنه.
-
دکتر علفی میگن خوبه.
-
حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
-
پس طوطی رُ واسه همین آوردی؟
-
بله.
-
من دو تا مرغعشق دارم. زنم از دستشون خسته شده. مییارم براتون.
در دل گفتم: «طوطی که دارم، مرغعشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه و زن پر
میشه یا نه.»
-
متشکرم، بیارین.
*******
قفس مرغعشقها را روبهروی قفس طوطی به تاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود.
گذاشتمش توی قفس و رفتم سراغ مرغعشقها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی
ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به
چرتزدن. گفتم: «توتک! خوابی؟»
باز ساکت ماند. یک حبه قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را
برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغعشقها از سر و کول هم بالا میرفتند و سر و صدا میکردند. یکدفعه طوطی
مثل زنها شروع کرد به شیون و بالها را از دو طرف به سرش میکوبید. وحشتزده
به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتکجان، آرام باش، صدا نکن.»
ساکت شد. مثل اینکه از حال رفته باشد، یکبری گوشه قفس افتاد و کمکم خوابش
برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود
یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغعشقها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همانطور کز کرده و لال
کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم
آفتابگردانها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است.
صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود. قفس
مرغعشقها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبائی روی دوشش انداخته و دندانهای
مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
-
سلام عرض میکنم.
-
علیکمالسلام. خیر باشه، کله سحر!
-
بله ، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبونبسته رُ نداره. مریض شده.
میترسم از دست بره. پرندهها رُ آوردم خدمت خودتون.
-
آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کسی دیگه غیر از شما نمیدادمشون. گفتم شما
بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
-
بله، میدونم. اما طوطییه خیلی حسوده. ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت: «خوش آمدین! حالا بفرمائین یه چائی
میل کنین.»
فهمیدم که در دل میگوید: «زود گورت را گم کن! لیاقت محبت نداری!»
-
متشکرم. چائی صرف شده. باید برم اداره. دیر میشه. خداحافظ.
*******
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: «حمید آمد، حمید آمد... .»
انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
-
خیلی حسودیها! زن بیچارهام اینقدر حسود نبود.
-
بود، بود، بود... .
-
عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دستم گرفت و
کروچ کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و بعد روی
دوشم پرید و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
*******
زندگییم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من تلویزیون نگاه میکرد. به رادیو
گوش میداد. شبها همپای من بیدار مینشست و چرت میزد و صبح زودتر از من از
خواب بیدار میشد.
در اداره که مشغول کار بودم، گهگاه دلم شور میزد مبادا در قفسش باز مانده و
گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او، یکسره به خانه
میآمدم. دلم برایش تنگ میشد. وقتی میگفت: «حمید آمد.» همه غمها از دلم
میرفت.
داشتم توتک را فراموش میکردم که جمعه بعدازظهری در زدند. باز کردم. توتک بود،
زن خوشگل بچهسالم. خودش را در آغوشم انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان
بود. بوی گل میداد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا
دنبالم نیامدی؟»
بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم . لباسخانهاش را آوردم. خودم
لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه میکرد. چشمهای خیس و گونههای
شور از اشکش را بوسیدم. لپهاش داغ و پر خون و نازک مثل شیشه بود. چشمش به طوطی
افتاد. گفتم:
-
خیلی بامزهس. آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود.
زنم گفت:
-
ببرش بیرون، میخام بات تنها باشم.
-
چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چیز جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم، گلهگزاری
کردیم، از روزگار گفتیم، خوردیم، نوشیدیم، دمار از دوریها برآوردیم و ... صبح
شد.
یکمرتبه به یاد طوطی افتادم. سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای! یادم رفته بود در
قفس را ببندم. همهجا را گشتم: اتاقها، حیاط، زیرزمین، انبار... نبود که نبود!
- طوطی! توتک! کجائی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
-
طوطی رفته، فرار کرده... .
خونسرد گفت: «رفته که رفته. من که آمدهام. دیگه طوطی میخوای چه کنی؟» و
خندید.
با این همه دو- سه هفتهئی دلم برای طوطی تنگ میشد. کمکم فراموشی آمد. روزی
با توتک صحبتکنان از کوچه میگذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یکدفعه
صدای طوطی را شنیدم که میگفت:
-
حمید آمد، حمید آمد، حمید آمد... .
خشکم زد. به توتک گفتم:
-
طوطی به خانه براتی رفته. براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده.
زنم گفت:
-
مهم نیس. جاش خوشه. بذار همونجا باشه. ما خودمون بچهدار میشیم. وقت برای
نگهداری طوطی نداریم.
-
چی؟
-
بچهدار میشیم. من حاملهم.
-
چرا به من نگفتی؟
-
میخواستم مطمئن بشم.
-
حالا مطمئن شدی؟
-
بله.
*******
«بچهدار نمیشدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچهدار میشیم. نکنه... نه!
نه!»
جلوی چشمم سیاه شده بود. نزدیک بود بیفتم. «نکنه در غیبت؟ نه! این خیالا کار
شیطونه. بعضی خیالا گناهه.»
انگار کسی بیخ گوشم گفت:
-
مگه طوطی تخم و ترکه تو بود که آنقدر دوستش داشتی؟
-
هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
-
پرده سیاه از جلو چشمم کنار رفت. زانوهایم جان میگرفت. بچهدار میشیم. دیگه
وقت نگهداری طوطی نداریم. با دکتر علفی هم کاری نداریم... .
به زنم گفتم:
-
باید بریم پیش دکتر زنان. باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم. قدمش
خیر باشه ... .
اسفند 78