دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 


بی‌راهه

 

نویسنده: کریم آتشی

بازنویس: الهام یکتا

مشاور پزشكی: دکتر مهدی زمانی

 

 

 

 

مؤسسه فرهنگی هنر هفتم به مدیرعاملی کریم آتشی، هم‌اکنون فیلم‌نامه بی‌راهه را در دست ساخت دارد. دیگر این‌که داستان "طوطی" نوشته سیمین بهبهانی یکی از متن های مورد استفاده به هنگام بازنویسی آن است. خوانندگان این داستان را در صفحه داستان همین شماره می‌توانند مطالعه کنند. 

سردبیر 

 

 

 

 

 

عنوان‌بندی

پس‌زمينه عنوان‌بندی طيف رنگ سبزی است كه از پائين قاب شروع می‌‌شود و در وسط آن به نهایت تیرگی می‌رسد. سپس به رنگ آبی تیره مبدل می‌شود. این طیف رنگ آبی تا بالای قاب روشن و روشن‌تر می‌شود تا در نهایت سفید به نظر می‌آید.

روی این پس‌زمینه در سمت راست، استوانه بلوری قرار دارد. درون استوانه عروس و داماد عروسکی ایستاده‌اند. چند بچه دور پاهای ایشان نشسته‌اند. استوانه بلور می‌چرخد و عروس و داماد با موسیقی ملایمی می‌رقصند. بچه‌ها با شادی به آن‌ها می‌‌نگرند و برای‌شان دست می‌زنند.

در سمت چپ قاب، پر سفیدی به خط نستعلیق عنوان‌ها را به رنگ نوک مدادی می‌نویسد. 

 

 

 

سكانس 1

روز. داخلی. خانه

سارا و ابراهیم زوج جوانی هستند که حدود سی‌ودو- سه  سال دارند. سارا کنار میز ناهارخوری ایستاده است. سارا لباس سوسنی رنگ بر تن دارد. او زن بلندبالای بور و چشم سبزی است و دو خال قهوه‌ئی روشن به فاصله عمودی کمی از هم‌دیگر، روی خط خنده سمت چپ صورتش دارد. نورپردازی به گونه‌ئی است كه هم‌واره بخشی از چهره‌اش در تاریکی است.

 

سارا شاخه گل داوودی صورتی رنگی را روی لباس‌های داخل چمدان سفری ابراهیم می‌گذارد و آهسته آن را می‌بندد. چهره مغمومی دارد و به ابراهیم می‌نگرد که  مقابل آینه روشوئی ایستاده است و دارد موهایش را برس می‌کشد.

خانه نیمه‌تاریک است و ظاهر و اثاثیه آن نشان می‌دهد، سارا و ابراهیم زوج مرفهی هستند. در هر گوشه آرایه خانه، عروسکی دیده می‌شود. از همه عروسک‌ها بزرگ‌تر، خرگوش صورتی بزرگی است که تمام سطح یک صندلی راحتی را اشغال کرده است. دو جا‌گل‌دانی فرفورژه نیز در سمت چپ اتاق پذیرائی به چشم می‌خورد که تا دوسوم دیوار بالا رفته است. در این جاگل‌دانی‌ها گل‌دان‌های خیلی کوچکی وجود دارد که انواع کاکتوس، درون آن‌ها به چشم می‌خورد. قفس طلائی هم به دیوار نصب است که طوطی خوش‌نقش‌ونگاری در آن به چشم می‌خورد.

كنار در خروجی لک‌لک خشک‌شده‌ئی (تاکسی‌درمی‌شده) سر پا ایستاده است.

ابراهیم شادمان از روشوئی بیرون می‌آید. رنگ مو و چشمان او خرمائی است. با دیدن چهره غم‌گین سارا، شادی از چهره‌ ابراهیم محو می‌شود.

در نماهای مربوط به ابراهیم، هم‌واره یکی از جاگل‌دانی‌های کاکتوس دیده می‌شود. او پیراهن کرم روشن و شلوار شکلاتی رنگ بر تن دارد.

 

ابراهیم

-----------

خانم‌خانما، تو که هنوز دل‌خوری؟ این دم آخری نذار منم غصه‌دار برم. (به طوطی در قفس نگاه می‌کند) سلام توتک تنبل، بالاخره از خواب پا شدی؟!

 

توتک

----------

(واژه‌های ابراهیم را تکرار می‌کند)

توتک، تنبل، خواب. توتک، تنبل، خواب.

 

سارا هیچ نمی‌گوید. نگاهش را از ابراهیم و توتک برمی‌گیرد، سرش را پائین می‌ا‌ندازد و مشغول بازی با دسته چمدان می‌شود.

 

ابراهیم

-----------

همه‌اش پنج ماهه. هر سه هفته یه بارم می‌یام و بهت سر می‌زنم. (با لب‌‌خند و نگاهی به طوطی) توتکم که مونس‌‌ته. دیگه غصه‌ات چی‌یه؟!

 

توتک

--------------

(واژه‌های ابراهیم را تکرار می‌کند)

توتک، مونس! توتک، مونس!

 

ابراهیم خنده‌اش می‌گیرد.

 

ابراهیم

--------------

(با خنده تلنگری به قفس می‌زند)

تو جنی یا طوطی؟!

 

سارا باز هم چیزی نمی‌گوید. فقط آرام سر بلند می‌کند و به ابراهیم نگاه می‌کند. اشک در چشم‌هایش حلقه زده است. ابراهیم از طوطی رو بر می‌گرداند و با دیدن اشک‌های سارا لب‌خند بر لبانش خشک می‌شود. پس از چند لحظه درنگ جلو می‌آید.

 

ابراهیم

-----------

به خدا منم دلم می‌خواد پیشم باشی. اما سرمای کشنده شهرکردُ می‌تونی تحمل کنی؟! می‌گن از همین اواسط مهر سرماش شروع می‌شه، وای به حال زمستان! تازه اون‌م نه تو شهر. خارج شهر و بدون هیچ امکاناتی. هیچ‌کدوم از هم‌کارا زن و بچه‌شونُ نمی‌یارن.

جون ابراهیم، رضا بده تا با خُلق تنگ نرم. اون‌وقت زود برمی‌گردم و دوباره اون‌قده می‌خندونمت که همه غمای دنیا رُ فراموش کنی!

 

ابراهیم لبه‌های کتش را از دو طرف می‌گیرد و مانند زنان قر می‌دهد و به طرف سارا می‌رود. سارا خنده‌اش می‌گیرد. ابراهیم هم می‌خندد و می‌ایستد.

 

ابراهیم

-----------

(با خنده)

آفرین، این شد زن خوبِ فرمان‌بر ِ پارسا! تا دو هفته دیگه که برگشتم، باید این لب‌خند رو لبات باشه و به من تحویل بدی تا منم بتونم درد و سختیای غربتُ طاقت بیارم.

 

دوباره چهره سارا مغموم می‌شود.

 

سارا

-------------

خُب، درد منم همینه دیگه! (بغضش می‌ترکد)

 

ابراهیم با شفقت به طرف سارا می‌رود.

 

ابراهیم

----------------

نه، درد تو این نیست. می‌خوای بگم چی‌یه؟

 

سارا

------------

(با لج)

بگو!

 

ابراهیم

-----------

تو از حرفای دی‌شب تو مهمونی ناراحتی. من‌م ناراحتم. مدت‌هاست فکر می‌کنم تو چه گناهی داری که باید به آتش من بسوزی. چرا مرد نیستم و یه بار دهن باز نمی‌کنم و تو رو همه وانمی‌ستم و نمی‌گم عیب از منه، نه این زن که این‌جور بی‌رحمانه به جونش افتادین و آزارش می‌دین؟

 

سارا

---------------

حرف این‌چیزا نیست، به خدا. دلم خیلی گرفته.

 

ابراهیم

------------

چرا، حرف این‌چیزام هست. من و تو باید یک‌دله کنیم و حقیقتُ به همه بگیم. بی‌خود این‌همه این‌دست اون‌دست-

 

سارا

---------------

(حرف ابراهیم را قطع می‌کند)

لابد بعدم بریم پرورش‌گاه و یه بچه خوشگل بگیریم و خودمونُ و همه و سال‌ها اون طفلُُ گول بزنیم که بچه خودمونه. بعدم اون وسط‌‌‌ وسطا، مثه فیلمای هندی یکی از راه برسه و بگه این بچه منه. بچه‌مُ می‌خوام و ما هم بعد کلی جنگ و دعوا و دادگاه رفتن، اونُ دودستی تقدیمش کنیم!

 

ابراهیم

------------

(ملتمسانه)

سخت می‌گیری ، سارا. به‌خدا خیلی سخت می‌گیری. خیلی کم پیش می‌یاد هم‌چین اتفاقی بیفته.

 

سارا

---------------

(به طرف ابراهیم برمی‌گردد و با خشم)

ابی، من حرف اول و آخرمُ هزار و یک بار بهت زدم. من بچه خودمُ می‌خوام. می‌خوام خودم به‌دنیاش بیارم، خودم بزرگش کنم و خودم صاحبش باشم تا ابد!

 

ابراهیم مأیوس به او می‌نگرد.

 

سارا

-----------

تا اون وقت‌م‌ به لاطائلات هیچ‌کی اهمیتی نمی‌دم. مگه این‌که حرف عزیز، حرف دل تو باشه و بخوای بری زن دیگه بگیری! مگه دی‌شب با صد نیش و کنایه همینُ نمی‌گفت و هی تکرار نمی‌کرد تو خونواده‌تون تا حالا کسی عقیم نداشتین؟ سودابهم پشت‌بندش راه‌به‌راه بچه‌های خودشُ به رخ می‌کشید و مثلا داشت برام فال قهوه می‌گرفت، اما تو چشمام نگاه می‌کرد و رک و پوست‌کنده می‌گفت هرچی دقت می‌کنه، نشون از شاپرک و این‌چیزا نمی‌بینه. فقط بر و بیابونه. خلاصه یعنی این‌که من نازام. 

 

ابراهیم

------------

این حرفا چی‌یه، سارا؟! مگه من مغز خر خوردم؟! عزیز و سودابه نمی‌دونن، من‌م نمی‌دونم خودم‌م که بچه‌م نمی‌شه و هزار تا زن‌م بگیرم، باز همین آش و همین کاسه‌ست؟

 

سارا

---------------

مردم این جور فکر نمی‌کنن، ابی. خیلی‌یا فکر می‌کنن هم‌چین مردائی ممكنه از زن دیگه‌ئی  صاحب بچه بشن. 

 

ابراهیم

---------------

(مستأصل)

این مزخرفات چی‌یه، سارا؟! این‌قده پای حرف خاله‌زنکا نشستی که دیگه خودت‌م باورت شده. دست بردار! مثلا من و تو یه جو سواد داریم و رفتیم ته‌وتوی علمی قضیه رُ درآوردیم. تو کدوم یکی از این متنای پزشکی، هم‌چین اراجیفی دیدی؟

 

سارا

--------------

مردم که دنبال این چیزا نیستن. فقط می‌خوان یه چیزی بگن.

 

ابراهیم

---------------

(با لحن شفقت‌آمیز)

خوبه خودت‌م می‌دونی. پس از این فکرا بیا بیرون و خودتُ و منُ دق نده.

 

ابراهیم با نگاه محبت‌آمیز به طرف سارا می‌رود.

 

صدای طوطی بیرون از تصویر

------------------------------

ابی، سارا! ابی‌، سارا!

 

ابراهیم و سارا به شدت خنده‌شان می‌گیرد و با شرم سرشان را زیر می‌اندازند.

 

 

روز. خارجی. حیاط

 سه قمری که در حال دانه‌چیدن از کف حیاط هستند، به آسمان می‌پرند. نمای آسمان با لکه‌های ابر پراکنده در آن. سارا و ابراهیم از پله‌های ایوان پائین می‌آیند و به سمت چپ حیاط و رو به دروازه می‌روند. ابراهیم چمدانی را که در دست دارد، در صندوق عقب خودرو می‌گذارد.

ابراهیم کاپشن پائیزی شکلاتی رنگ، روی لباس قبلی‌یش بر تن دارد.

 

ابراهیم

-----------

یوسف‌نژاد ماشینُ برات می‌یاره. دیگه سفارش نکنم. بهم قول بده شبا رُ تنها نمونی. یا می‌ری خونه مامان عذرا یا می‌گی مامان عذرا بیاد پیشت. این‌جوری نه تو تنها می‌مونی، نه اون. من‌م دیگه نگرانت نمی‌شم. اگه خواستی بری، فقط این‌قده خونه بمون که یوسف‌نژاد ماشینُ برات بیاره.

 

سارا

-------------

(ملتمسانه)

اقلا بذار تا فرودگاه بات بیام.

 

ابراهیم

-----------

نه، عزیزم. بسه هر قدر سوژه دست بچه‌های شرکت دادی. تا حالام به اندازه کافی پشت سر من و تو صفحه گذاشتن. تا می‌خوان بگوبخند راه بندازن، می‌گن "بچه‌ها بیاین بریم سراغ مجنون. از دوری لیلی‌ حالش گرفته‌ست." اون اشکائی که تو می‌ریزی، اشکی‌یم که از من درمی‌یاری، باز لیلی‌ و مجنون خوبه، بدتر از اون اسم رومون نذاشتن!

 

سارا غم‌زده در سکوت او را تماشا می‌کند. ابراهیم نگاه شفقت‌آمیزش را به او می‌دوزد.

 

ابراهیم

-----------

جون تو و جون خودت!

 

ابراهیم با دربازکن دستی (ریموت) دروازه مشبک حیاط را باز می‌کند. سوار خودرو می‌شود و با سرعت بیرون می‌رود. چند لحظه بیرون دروازه توقف می‌کند. دروازه را با دربازکن دستی می‌بندد و با سرعت از خانه دور می‌شود.

سارا نیم‌چرخی می‌زند و با چشمان غرق اشک به گل‌های داوودی باغ‌چه نگاه می‌کند. باغ‌چه از زاویه‌دید سارا.

باغ‌چه مثلث قائم‌الزاویه است. در قاعده آن حوض کوچکی قرار دارد که آبی‌رنگ و پر آب است. در رأس باغ‌چه گل کاکتوسی کاشته شده است که برگ‌های بلندش روی کاشی‌های حیاط پهن شده است.‌ در فاصله بین کاکتوس‌ تا حوض، باغ‌چه پر از گل‌های داوودی سفید و زرد و صورتی است.

 زنگ تلفن از داخل خانه به گوش می‌رسد. سارا با گام‌های بلند به طرف پلکان باریکی راه می‌افتد که از وسط حیاط به ایوان باریک مقابل خانه بالا می‌رود.

سارا که به بالا می‌رسد، با سرعت از کنار گل‌دان بزرگ گل باباآدمی رد می‌شود. گل در اوج زیبائی و رشد خود است و برگ‌های پهنش از هر سو خودنمائی می‌کنند. دوربین روی یکی از برگ‌های پهن گل متوقف می‌شود.

 

 

روز. داخلی. خانه

سارا گوشی تلفن را برمی‌دارد. دوستش سایه است. در حین گفت‌‌وگوی ایشان قاب به دو بخش تقسیم می‌شود و می‌توان تصویر هر دو را دید. سایه کبود پوشیده است.

 خانه هم‌چنان نیمه‌تاریک است. منتها تیرگی سایه حاکم بر بخشی از چهره سارا، بیش از بار قبل است که با ابراهیم در خانه بود.

 

 سایه

----------------

کجائی، مرغ عشق؟! جفتت نرفته هنوز؟

 

 سارا

-------------

(بغض‌آلود)

همین الان رفت!

 

سایه

----------------

من‌م می‌دونستم که برات زنگ زدم. پا شو بیا خونه ما که یه برنامه تاپ برات دارم.

 

سارا

-------------

دل و دماغشُ ندارم، سایه. بذار یه وقت دیگه.

 

سایه

----------------

من‌م برا همین می‌گم، عسل. تو بیا، ببین چه‌طور غم عالمُ از دلت بیرون می‌یارم. بچه‌ها یه جن‌گیر پیدا کردن که می‌گن معجزه می‌کنه. (لحنش محتاط می‌شود) مثه اون از دماغ‌فيل‌افتاده سر کوهی نیست. البته راستی‌‌یاتشُ بخوای، من دیگه به این‌جور آدما بی‌اعتقاد شدم. محض خنده و سرگرمی به بچه‌ها گفتم امروز غروب بیارنش خونه تا تو هم از دمغی درآی.

 

سارا

-------------

سایه، جون هر کی دوست داری، این دفعه رُ کوتاه بیا. حالم خیلی بده. بذار به حال خودم باشم. بایدم خونه بمونم تا سرای‌دار شرکت، ماشین ابراهیم رُ برگردونه. حالا قربونت برم، دیگه ولم کن تا به درد خودم بسوزم.

 

 

صدای بیرون از تصویر طوطی

-----------------------------------

سایه، قربونت برم. سایه، قربونت برم.

 

 سایه

----------------

جون سایه این‌جور نگو دیگه. می‌خوام تلخی اون روز رفتن به کوه و حرفای اون غول بیابونی رُ از دلت درآرم. به خصوص امروز که خیلی تن‌هائی. تا کی می‌خوای اون طوطی پیر خرفت هم‌زبونت باشه؟ روکش سیاشُ بکش رو قفسشُ و خفه‌ش کن و بیا این‌جا!

 

سارا سکوت می‌کند.

 

سایه

------------

 (ملتمسانه)

بگو که می‌یای. تا هر وقت‌م دلت می‌خواد، خونه بمون. شب درازه و قلندر بیدار. جن‌گیره رُ تا نصفه‌شبم شده، نگه می‌دارم که تو بیای.

 

سارا

------------

(از سر ناچاری)

باشه. ببینم چی می‌شه.

 

سایه

------------------

ببینم چی می‌شه ، نه. منتظرتم!

 

سارا

----------

باشه.

 

سایه

------------

قربونت برم. پس فعلا خداحافظ. یه عالمه کار دارم که باید انجام بدم.

 

سارا

-------------

(سرد)

خداحافظ.

 

صدای بیرون از تصویر طوطی

-----------------------------------

چی می‌شه، خداحافظ! چی می‌شه، خداحافظ!

 

سارا به طرف قفس طوطی می‌نگرد. چهره‌اش پر از اندوه و درد است.

 

 

عصر. خارجی. حیاط

اواخر پائیز است. سارا ژاکت پشمی بنفش تیره پوشیده است. آن را به خود پیچیده و دست‌ها را روی سینه در هم پیچیده است. او روی صندلی در ایوان، کنار گل‌دان باباآدم نشسته است. سارا ابتدا به درختان چنار خیابان می‌نگرد که شاخ‌وبرگ‌شان از بالای دیوار حیاط به فضای داخل آن ریخته‌اند.‌ سارا نگاهش را بالا می‌برد و به آسمان ابری می‌‌نگرد. آسمان قرمز رنگ است و هواپیمائی در حال پرواز است. روی تصویر هواپیما، سارا گذشته را به یاد می‌آورد. خاطره‌های او سیاه و سفید نمایش داده می‌شوند. منتها لایه‌ئی از بنفش کم‌رنگ بر آن کشیده شده است.

 

 

روز. داخلی. مطب پزشک (فلاش‌بک)

نماها تا حد امكان سه‌نفره

پزشک میان‌سالی به برگه‌های آزمایش روی میزش نگاه می‌کند.

 

پزشک

-------------

(با تأسف)

مشکل هم‌چنان باقی‌یه. باز هم باید صبر کنیم.

 

ابراهیم به طرف او نیم‌خیز می‌شود.

 

ابراهیم

-----------

(خشم‌گین)

یعنی چی آقای دکتر، تا کی صبر کنیم؟ هفت سال بس نیست؟ بگین عقیمم و تا ابد بچه‌دار نمی‌شم و خودتونُ و ما رُ راحت کنین.

 

سارا

-------------

(با لحن اندکی سرزنش‌آمیز، اما با ملاطفت رو به ابراهیم)

ابی، آقای دکتر سینائی که نظر سوئی ندارن. وقتی عقیم نیستی، چرا باید بگن عقیمی؟ وقتی می‌گن با گذشت زمان ممکنه مشکل حل بشه، چرا نباید به درمان ادامه بدی؟

 

ابراهیم

-----------

(اندکی به خود می‌آید و لحنش پوزش‌خواهانه و در صدد جبران‌کردن می‌شود)

من که جسارتی نکردم، ولی دیگه ‌هم از این وضع خسته شدم. تا کی این همه دارو رُ بخورم و اون‌هم بی‌نتیجه؟ واقعیتُ باید قبول کرد. من عقیمم، همین! 

 

سارا و دکتر سینائی در سکوت، متفکر او را می‌نگرند.

 

 

عصر. خارجی. حیاط (زمان حال)

نمای گل‌های داوودی باغ‌چه. سارا هم‌چنان در ایوان نشسته و به گل‌های داوودی باغ‌چه خیره شده است. حالا مادرش را یاد می‌آورد.

 

 

روز. داخلی. خانه (فلاش‌بک)

 عذرا؛ مادر سارا روبه‌رویش نشسته است.

 

 عذرا

---------------

باید بیای مادر. نگو نه. سفره‌های خانم بالائی زرق و برقی هست. ولی دلش صافه و خودم با این چشمام تا حالا چندین نفرُ دیدم نذر داشتن و باهاش شریک شدن و به حاجت‌شون رسیدن. من‌م برا پنجاه- شصت نفری که می‌یان دور سفره‌اش، آجیل مشکل‌گشا نذر کردم. خریدنش با من، ولی پخش کردنش با تو. باید از ته دل نیت کنی تا به حاجتت برسی.

 

 

روز. داخلی. خانه بالائی (فلاش‌بک)

نمای تالار پذیرائی خانه اشرافی. سارا در حال پخش آجیل‌ مشکل‌گشا بین زنان است. او لباس گران‌بهای مشکی با تزئین طلائی بر تن دارد.

 

 

عصر. خارجی. حیاط (زمان حال)

نمای سارای نشسته کنار گل باباآدم که لب‌خند غم‌گینی بر لب دارد. سارا در حیاط چشم می‌گرداند. سه قمری در کف حیاط دنبال دانه می‌گردند. در چهار کنج حیاط، کاشی‌ها کنده شده‌‌اند و باغ‌چه‌های قائم‌الزاویه کوچکی شکل گرفته که در آن فقط بوته گل‌سرخی کاشته شده است. 

نگاه سارا به گل سرخ پژمرده و شاخه‌شکسته‌‌ئی خیره می‌ماند که در گوشه سمت راست پائینی حیاط است. برگ‌های گل، زرد- قهوه‌ئی یا سوخته‌اند.

سارا گفت‌وگو با صفورا؛ زن‌دائی‌یش را به یاد می‌آورد.

 

 

روز. داخلی. خانه مادر سارا (فلاش‌بک)

سارا و زن‌دائی‌یش، صفورا، در اتاق پذیرائی خانه مادر سارا نشسته‌اند.

سارا لباس زرد طلائی با تزئینات سیاه بر تن دارد.

 

صفورا

---------------

نبینم نیای سارا. اسماعیل؛ دائیت مریض که بود، هلیم نذر کرده بودم. می‌خوام این هفته، شب جمعه ادا کنم. باید بیای. بلغورشُ که می‌خریدم، اسم تو رَم بردم. جوونی، حوصله کمک کردن و جوشیدن با ما پیر و پاتالُ رُ نداری، دیر بیا. ولی بیا تا تو هم حاجت بگیری.

 

سارا

----------

این حرفا چی‌یه، زن‌دائی؟!‌ شما که سنی ندارین. خودم دل و دماغ ندارم. اگه نیومدم، ناراحت نشین.

 

صفورا

--------------

ناراحت نشین چی‌یه، دختر؟! داره سنی ازت می‌گذره. دیگه کی می‌خوای بچه‌دار شی؟ می‌خوای این‌قده عقب بندازی که زبونم لال، آخر سر زنگوله پای تابوت درست کنی؟

 

 

عصر. خارجی. حیاط (زمان حال)

اشک در چشمان سارا حلقه زده است. اشک دیدش را تار می‌کند و تصویر سه قمری‌ در حال دانه‌چیدن از پیش چشمش محو می‌شود و خاطره بعدی را یاد می‌آورد.

 

 

روز. داخلی. خانه (فلاش‌بک)

سایه داخل پذیرائی می‌شود. روسری و روپوشش گران‌‌بها و کبود‌رنگ است.

سایه مستقیم تا عسلی پیش می‌رود که استوانه بلور حاوی عروس و داماد قرار دارد. سایه با بی‌قیدی کیفش را کنار استوانه پرت می‌کند. استوانه تکان می‌خورد. سارا که در حال آب‌دادن به گل‌دان‌های کاکتوس کوچک است، نگران افتادن استوانه می‌شود و دست نگه می‌دارد. اما تا تکانی به خود بدهد، استوانه به حالت تعادل برمی‌گردد. سایه خرگوش عروسکی بزرگ را از روی صندلی راحتی برمی‌دارد و پائین می‌اندازد و خود را بی‌قیدانه روی صندلی راحتی رها می‌کند. سارا به آب دادن گل‌‌های کاکتوس ادامه می‌دهد.  

سايه نزدیک چهل سال دارد و مسن‌تر بودن او از سارا کاملا مشخص است.

سارا لباس سبزی به رنگ کاکتوس‌هایش به تن دارد.

 

سایه

----------------

یه خبر داغ برات دارم، سارا. می‌گن یه درویش طرفای کوه‌های جاده چالوسه که تا چشمش به چشم آدم می‌افته، همه زندگی آدمُ از سیر تا پیاز می‌گه. می‌گن روزای تعطیل دور کلبه‌اش غلغله می‌شه. پول نمی‌گیره، فقط به هر کی دلش بخواد دعا می‌ده و تموم. ولی همونا که دعا ازش گرفتن، یه چیزائی تعریف می‌کنن که آدم دهنش از تعجب وا می‌مونه. می‌گن بعضی‌یا که به مرادشون رسیدن، هم‌چین پول به پاش می‌ریزن که این هوا تپه جلوش درست می‌شه. (با دست بلندی تپه را نشان می‌دهد) اما اون برا خودش هیچی برنمی‌داره و همه رُ بین فقرا تقسیم می‌کنه.

ضرر که نمی‌کنیم. هم فاله هم تماشا. هوا خنک شده، هم می‌ریم گردش، هم می‌ریم پیش این درویشه.

 

 

صبح. خارجی. کوه جاده چالوس (فلاش‌بک)

نمای مارمولکی که از تخته‌سنگی بالا می‌رود. سارا و سایه در جاده باریک کنار کوه، شانه‌به‌شانه هم راه می‌روند. چند دختر و زن جوان هم پیش رو یا پشت‌سرشان به چشم می‌خورند. آن‌ها خسته می‌شوند و اطراق می‌کنند. اما سارا و سایه به راه‌شان ادامه می‌دهند. نمای مارمولک که هم‌چنان در حال بالا رفتن از تخته‌سنگ است. 

سایه سراپا خاکستری‌پوش است. سارا ارغوانی پوشیده است.

 

 

صبح. خارجی. کوه جاده چالوس(فلاش‌بک)

نمای آسمان آبی با چند لکه ابر.

سارا و سایه به کلبه‌ئی می‌رسند که از پهلو و پشت، به صخره بلندی چسبیده است. پای دیوار کلبه پر بوته‌های گل نرگس است. از کنار کلبه جاده باریکی رو به بالا می‌پیچد. پای آن دره‌ئی است که رودخانه‌ئی در آن جریان دارد. در تمام نماهای بعدی، ‌صدای رودخانه پرخروش زیر تمام صداهای دیگر به گوش می‌رسد.

ابتدای جاده، درخت انار سرسبزی هست. شاخه‌های درخت از فرط پرباری به زمین رسیده‌اند. بر برخی شاخه‌ها، نوارهای باریک و رنگارنگ پارچه گره زده شده است.   

در محوطه جلو کلبه بیست نفری جمع شده‌اند. آن‌ها حین رد شدن از میان جمعیت ایستاده یا نشسته، گفته‌های‌شان را می‌‌شنوند.

 

زن جوان

-------------

درویش عیسا امروز خیلی دیر کرده. روزای قبل خیلی زودتر می‌اومد.

 

مرد میان‌سال

---------------------

دعاش که درد پای چند ساله زنمُ خوب کرد. ببینم با زخم‌معده بیست‌ساله من چی می‌کنه.

 

مرد جوانی که کنارش ایستاده است، به او جواب می‌دهد. سارا و سایه صدای او را از پشت سر می‌شنوند.

 

مرد جوان

-------------

من واسه این چیزا نیومدم. می‌خوام چیزائی رُ که ازش شنیدم، با چشمای خودم ببینم. آخه اونائی که ازش می‌گفتن، همه دکتر و مهندس بودن.  

 

سارا برمی‌گردد و در چهره مرد خیره می‌شود. مرد سرش را به سمت آسمان گرفته است. سارا رد نگاهش را می‌گیرد و لکه‌های ابر را می‌بیند که به آرامی در حال حرکتند. نسیم خنکی می‌وزد و سارا یک آن می‌لرزد. سایه متوجه می‌شود و بازو در بازوی او می‌کند و وی را با خود می‌کشد و کنار تخته‌سنگی می‌برد. صدای رودخانه خیلی زیاد شده است. سارا به دره می‌نگرد. نمای رودخانه کف‌آلود غران از دید سارا.

زن مسنی کمی کنار می‌کشد تا آن‌ها هم بتوانند بنشینند. سایه بازویش را از بازوی سارا بیرون می‌کشد و او را به سمت تخته‌سنگ می‌راند تا بنشیند. خود هم می‌نشیند. نمای مارمولکی که از تخته‌سنگ بالا می‌رود و ایشان آن را نمی‌‌بینند.

زن مسن در حال صحبت با زن میان‌سالی است که سمت چپش نشسته است.

 

زن مسن

--------------

اومده‌م برا نوه‌ام دعا بگیرم. سرطان داره، دکترا جوابش کردن. طفل شده پوست و استخوون. می‌گن اون هفته درویش عیسا، واسه یه جوون افلیج دعا نوشت و جوونه رُ هنوز به پائین کوه نرسونده بودن که خودش پا شد و راه افتاد. گفتم حتما از پس سرطان‌م برمی‌یاد.

 

سارا با دقت به حرف‌های او گوش می‌دهد و در چهره‌اش خیره است.

ناگهان ولوله‌ئی در می‌گیرد. سارا نگاهش را از مرد برمی‌گیرد و به جهتی نگاه می‌کند که صدا می‌آید. نمای آسمان بدون ابر که باعث شده است نور خیلی زیاد شود و چشمان سارا را بزند. سارا چند بار پلک می‌زند تا چشمانش بتواند به نور عادت کند. آن‌وقت است که می‌تواند درویش عیسا را ببیند که از راه رسیده است. درویش عیسا کاپشن و شلوار سفیدی پوشیده است و پشته‌ هیزمی بر پشت دارد. او با این‌که کمی خمیده است، هم‌چنان قد بلند به نظر می‌رسد. درویش عیسا پیر ریش سفید و خوش‌سیمائی است. در کل حالت چهره‌اش تأثیرگذار است.

 جمعیت به استقبال می‌روند و دوره‌اش می‌کنند. زن مسن و هم‌راهش هم از روی تخته‌سنگ برمی‌خیزند و جلو می‌روند. اما تا برسند، حلقه دور درویش عیسا تنگ‌تر شده است. سارا و سایه که تکلیف خود را نمی‌‌دانند، با تأخیر از جا برمی‌خیزند و چند قدم جلو می‌روند. سایه پشت سر سارا می‌ایستد. نمای مارمولک که به بالای دیواره تخته‌سنگ رسیده است و می‌چرخد و بر دیواره پشتی تخته‌سنگ پیش می‌رود.

در سکوت حاکم بر جمع، فقط صدای درویش عیسا به گوش می‌رسد که به فاصله می‌‌گوید تو دعا داری. حلقه کم‌کم تُنُک می‌شود و آن‌ها که جواب منفی گرفته‌اند، از جمعیت فاصله می‌گیرند. سارا و سایه در پشت شانه‌اش، قدم‌به‌قدم جلو می‌روند. سرانجام جلو سارا باز می‌شود و درویش عیسا را می‌تواند از نزدیک ببیند. نور و روشنائی در اوج است و همه تصویرها از نهایت شفافیت برخوردارند. پشته هیزم کنار پای درویش عیسا قرار دارد. سوزن درشتی نیز بر جیب روی سینه کاپشن سفیدش به چشم می‌خورد. بر لباس او نیز جابه‌جا لکه‌های کرم و قهوه‌ئی وجود دارد.

 درویش عیسا به زن مسن با عصا اشاره می‌کند.

 

درویش عیسا

-----------

تو دعا داری.

 

سارا تند نفس می‌کشد و هر آن منتظر سخن درویش عیسا است. یک آن هم با درویش عیسا چشم در چشم می‌شود. نگاه درویش عیسا متنفذ، گرم و گیرا است. ابتدا به او، سپس به سایه در پشت شانه‌اش و دوباره به او می‌نگرد. منتها در نگاه درویش به سایه، خشم زبانه می‌کشد.   

 

نمای سه‌نفره

درویش عیسا

-----------

(مهربان و با تأسف)

تو دعا نداری، دخترم. از شیاطین دوری کن. (چند لحظه درنگ می‌کند و به سمت تخته‌سنگی می‌نگرد که پیش‌تر سارا و سایه بر آن نشسته‌ بودند. سپس با تأنی می‌گوید) به‌خصوص از مارمولکای آدم‌نما. (سپس به چشمان سایه در پشت شانه سارا خیره می‌شود)

 

درویش عیسا نگاهش را از سایه برمی‌گیرد و آن‌ها دور می‌شود. کسانی‌که جواب مثبت شنیده‌اند، به دنبالش به طرف کلبه راه می‌افتند.

سایه خشم نهفته در نگاه درویش را درمی‌یابد. اما علتش را نمی‌داند و خود را می‌بازد.

 

سایه

----------------

(با بی‌زاری در حالی‌که دور شدن درویش را می‌نگرد)

افاده‌ها طبق‌طبق!حالا می‌مرد یه چیزی‌یم برا تو می‌نوشت. (درویش عیسا وارد کلبه‌اش می‌شود) عهد به تو یکی باید می‌گفت دعا نداری؟! من‌ ِ احمقُ بگو که توی بی‌نوا رُ این‌همه راه کشوندم!

 

ناامیدی از چهره سارا می‌بارد. اما وقتی متوجه می‌شود سایه در حال برگشتن است، دستش را می‌کشد و او را باز می‌دارد. زیرا می‌بیند درویش عیسا با کاغذ و قلم از کلبه بیرون می‌آید. درویش عیسا دم در کنار بوته‌های نرگس بر زمین می‌نشیند و شروع می‌کند به نوشتن.

 

درویش عیسا

--------------

(حین نوشتن و با صدای گرم و گیرا)

اعوذ بالله من ‌الشیطان‌الرجیم

بسم‌الله‌ الرحمن ‌الرحیم

به حق وارث آدم صفوة‌الله، به حق وارث نوح نبی‌الله، به حق وارث ابراهیم خلیل‌الله، به حق وارث موسی کلیم‌الله، به حق وارث عیسی روح‌الله، به حق محمد حبیب‌الله

 

سارا چنان تحت تأثیر گرمی و خلوص صدای درویش عیسا قرار می‌گیرد که اشک‌هایش سرازیر می‌شود.

 

 

عصر. خارجی. حیاط (زمان حال)

سارا به تلخی اشک می‌ریزد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     شعر   .   داستان   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    جوانه    .    English
این‌سو و آن‌سوی متن1   .    این‌سو و آن‌سوی متن2   .   این‌سو و آن‌سوی متن3   .
   این‌سو و آن‌سوی متن4   .   این‌سو و آن‌سوی متن5