متن زیر آخرین قسمت گفتوگوی من با عباس معروفی در سال 1370 است. به
دلیلی شاید بهتر بود بخشهائیاز آن را منتشر نمیکردم. زیرا راه
اشتباهی را در بخش اعظم گفتوگو رفتهام. بیتجربه بودم و در آغاز کار
و بر مبنای گفتوگوهای پیشین عباس معروفی، با او به سخن نشستم. غافل از
آنکه متر و معیار هنرمند با آنچه بهواسطه فرهنگ اصطلاحهای ادبی
و درسهای دانشکده از
بر کردهام، متفاوت است؛
معروفی بارها در گفتوگوهایش اصطلاح "دوربینگیری" را به کار میبرد و
من نیز با همین پیشداده سراغ زاویهدید رمان
سمفونی مردگان
رفتم. این اصطلاح در موومان یکم جواب میداد، اما در موومان دوم خیر.
به همین دلیل هم نمیتوانستم با او به توافقنظر برسم و مدام در رمان
ایراد میدیدم. وقتی خواندههایم فزونی گرفت، این بار بدون این اصطلاح
سراغ زاویه دید رمان رفتم و با تعئین راوی و زاویهدید صفحهبهصفحه
آن، دیگر مشکلی در آن ندیدم. آنجا بود که بهعینه دریافتم
هنگام نقد ادبی
باید در خود متن کندوکاو کرد، نه در ذهن نویسندهاش،
یعنی چه! هنرمند آنقدر آزادی عمل دارد که حتا مانند ویلیام بلیک
میتواند با سرودههایش نظام اساطیری ویژه خود را بنا کند. بنابراین از
خود متن باید به شاخصههای فنییش رسید
یا اصطلاحهای ادبی به کار رفته
در آن را کشف کرد و نه با اصطلاح فنی که خود نویسنده بهکار میبرد یا در
فرهنگ اصطلاحهای ادبی آمده است، سراغش رفت. آنچه در ذهن او است، لزوما همان
تعریف بیبروبرگرد فرهنگ اصطلاحهای ادبی یا کاربران دیگر آن تکنیک
نیست! معروفی نیز در همین گفتوگو اشاره میکند تابع قاعدههای خود است. آن زمان
این سخنش برایم خیلی سنگین بود. متحیر بودم چگونه میتواند چنین جرأتی
داشته باشد که در مقابل پیشینه به این عظمتی نقد و اصطلاحهایش بایستد
و آنها را به چالش بکشد! اما پختگی میخواست و کسب تجربه تا معنای حرف
وی و ارزشش را دریابم و اکنون خود هم معترف باشم کارنامه هنری عباس
معروفی به وی این اعتبار را میدهد که چنین ادعائی داشته باشد.
بنابراین متن زیر را تقدیم آنانی میکنم که چون من در آنسالها، ممکن
است در ابتدای راه نقد باشند و بر اساس گفتوگوهای معروفی یا
حتا تعریفهای
مدرسی سراغ نوشتههایش بروند و کشفهای خلاقانه او را درنیابند و صد
البته خطای مرا تکرار کنند!
همانگونه که در مقالههایم ( کتاب
ازل تا ابد)
که بیشتر آنها را بعد از این گفتوگو نوشتم، نشان دادهام، زاویه
دید در هر موومان رمان
سمفونی مردگان
عنوان ویژهئی دارد و برخی آن نیز ابتکاری و بدیع است. بنابراین تأکید
میکنم بخش زاویهدید متن گفتوگوی زیر را فقط
"متن الگوی روش نقد خطا"
ببینید و نه بیش از آن!
سردبیر
الهام یکتا:
در مورد موومانهای سمفونی مردگان
در گفتوگوئی گفتهئید موومان یکم تند است، در
موومان دوم کند، سوم تند و چهارم، ملایم. تند را به چه معنا استفاده
میکنید؟ یعنی شاد بودنش یا ریتمش؟
عباس معروفی:
ریتمش. موومان یکم در بیستوچهار ساعت رخ میدهد، فشرده است،
فلشبکهای چهلوسهسال است. در موومان دوم با اینکه خیلی موضوعها در
آن مهم است، ولی توالی تاریخی دارد. یعنی خواننده گیج نمیشود و از این
نظر کند است.
الهام یکتا:
من معنی موسیقائییش را نمیدانم. اما میلان کوندرا حرف دیگری میزند.
میگوید آنچه همواره نظم
موومانهای سمفونی را تعئین میکند، قاعده نوشتهنشده تناوب میان
موومانهای تند و موومانهای کند است که از تناوب تقریبا غیرارادی میان
موومانهای حزنانگیز و موومانهای شاد حکایت میکند.
یعنی وقتی کند است، غمگین است و وقتی تند است، شاد است. از این دید
موومان یکم غمانگیز است، شاد نیست، پس نمیتواند موومان تند باشد.
عباس معروفی:
در موسیقی شاید باید باشد. شاد هم البته نه، تند باید باشد.
الهام یکتا:
دلیلش چیست؟ از نظر زمانی است یا به دلیل شاد بودن.
عباس معروفی:
معمولا یک فصل در اجرا تند شروع میشود و موومان بعدییش، فصل
ملایمتری است که در واقع بهنوعی همان بسط ملودی اول است. ملودیهای
بعدی در سمفونی، گسترش همین ملودی است. ملودی در واقع یکی است. این
دریافتهای من از موسیقی است.
الهام یکتا:
در موومان دوم دوربینتان ثابت است یا متحرک؟
عباس معروفی:
متحرک است؛ همراه یکی از شخصیتها میرود.
الهام یکتا:
همراه چه کسی؟
عباس معروفی:
آیدین.
الهام یکتا:
اگر همیشه همراه آیدین است، چرا هم آیدین را در زیرزمین میبیند، هم
مادر را در پشت در؟ یا واقعه آتشسوزی را ما میبینیم، بدون اینکه
آیدین دیده باشد. اگر دوربینتان با آیدین است، واقعه آتشسوزی را
نمیتواند روایت کند.
عباس معروفی:
واقعه آتشسوزی را قبلا از دید اورهان گفتهئیم. برای دومین بار گفته
میشود.
الهام یکتا:
دوربین شما کجا است؟ اگر همراه آیدین است، پس این واقعه را نباید
ببیند. صریحتر بگویم در موومان دوم جاهائی هست که آیدین حضور ندارد،
ولی دوربین حضور دارد.
عباس معروفی:
موومان دوم راوی کل است که فقط در ذهن آیدین میرود و در ذهن کسی
نمیرود. تفاوتش این است.
الهام یکتا:
جاهائی هست که در ذهن یوسف میرود.
عباس معروفی:
در ذهن یوسف نمیرود.
الهام یکتا:
یا در ذهن مادر میرود.
عباس معروفی:
بعدا مادر میآید و اینها را با هم صحبت میکنند، ولی
در ذهن کسی
نمیرود.
الهام یکتا:
یوسف میخواست مثل سالهای پیش پسته جویده بخورد. اما عادت کرده بود
گذشتهاش را در اورهان کوچولو ببیند.
عباس معروفی:
این در ظاهرش پیدا است.
الهام یکتا:
چطور در ظاهرش پیدا است؟
عباس معروفی:
یعنی بچهئی است که دلش میخواهد این کار را بکند و نمیتواند. چهره
میتواند نشان دهد. یعنی ما از چهره کسی که چنین حالتی دارد، میفهمیم.
الهام یکتا:
آمدن آبادانی به خواستگاری آیدا چی؟ میدانیم که... .
عباس معروفی:
ذهنی نیست.
الهام یکتا:
آیدین در اتاق است.
عباس معروفی:
باشد، ولی ذهنی نیست. دوربین آیدین نیست.
الهام یکتا:
در این موومان دوربین کجا است؟ در ذهن آیدین یا بیرون؟
عباس معروفی:
دوربین راوی کل است که فقط در ذهن آیدین میرود. یعنی ذهنیت آیدین را
میبیند، ذهنیت دیگران را نمیبیند. راوی کل محدود است.
الهام یکتا:
یعنی اینجا زاویهدید را به کار بردهئید نه دوربینگیری را. چون
خودتان دوربینگیری را به جای زاویهدید به کار میبرید.
عباس معروفی:
بله.
الهام یکتا:
اگر راوی دانای کل باشد، باید مرگ آیدا را ببیند، ولی نمیبیند.
دقیقا بهخاطر همین شما گفتید من دوربینگیری کردم. حال چطور
دوربینتان نمیرود، ولی راویتان میرود.
عباس معروفی:
راوی نمیرود.
الهام یکتا:
اگر راوی کل است، باید برود.
عباس معروفی:
ذهن آیدین میرود، دوربین نمیرود.
الهام یکتا:
اگر دانای کل است، میتواند همهجا برود. برود آبادان و مرگ آیدا را هم
ببیند.
عباس معروفی:
از اردبیل خارج نمیشود. دانای کل محدود است. ما متأسفانه فقط هشتنوع
زاویهدید را میشناسیم. زاویهدیدهای جدید را هنوز نمیشناسیم.
دوربین سومشخص است، یعنی نویسنده است. تنها در ذهن آیدین حرکت
میکند، ذهنهای دیگر را نمیتواند ببیند.
الهام یکتا:
راوی کل یعنی چه؟
عباس معروفی:
راوی کل یعنی کل موضوع را که بر محور آیدین است.
الهام یکتا:
خواستگاری آیدا که بر محور آیدین نیست.
عباس معروفی:
چرا، به نظر من تا زمانی که آنجا هست، جزئی از آیدین است. بعد ازدواج
میکند و از او جدا میشود. من فرمی را خواستهام استفاده بکنم، شاید
نمیتوانم ثابتش کنم. من باید پنج تا کار دیگر بکنم تا بتوانم این را
اثبات کنم. دوربین من زاویهدید راوی است و از بیرون دارد میبیند.
محور کارش آیدین است و هر چیزی که در محدوده خاصی در آیدین قرار
میگیرد، رویش بحث میکند.
الهام یکتا:
موومان یکم منظم است و کاملا منطقی.
عباس معروفی:
برای اینکه تکذهنی است.
الهام یکتا:
و در عینحال هم تشخیص دو زمان و راوی اولشخص و سومشخص جا افتاده
است، ولی در موومان دوم برایم مسأله است که دوربین کجا است. یا شما
دوربینگیری کردهئید یا از زاویهدید استفاده کردهئید. هر یک از
اینها مبحث جداگانهئی است. اگر دوربینگیری کردهئید، کار جاهائی نقص
دارد. مثالهائی را خدمتتان گفتم. اگر راوی کل به کار بردهئید، راوی
کل منطقی است. میتوان پذیرفت، ولی این سؤال ایجاد میشود اگر راوی کل
است، چطور نتوانسته مرگ آیدا را در آبادان ببیند.
بگذریم. در موومان چهارم که تکگوئی درونی استفاده کردهئید، نباید
نقطهگذاری داشته باشد. به چه دلیل نقطهگذاری کردهئید؟
عباس معروفی:
شما بر اساس قاعدههای موجحود صحبت میکنید. من بر اساس قواعد خودم
صحبت میکنم.
الهام یکتا:
قاعده شما چیست؟
عباس معروفی:
قاعده من این است که خواننده من باید بتواند بخواند. نقطه بگذارد، قطع
کند، ادامه دهد. توی ذهنم وقتی حرف میزنم و نقطه دارد، حتما در
نوشتههام هم باید داشته باشد. من بازیهائی که با کلمهها میشود، با
حروف میشود، نمیپسندم. نقطه را حذف کنم تا خواننده دچار سردرگمی شود،
چرا؟ با خواننده که شوخی نداریم. به اندازه کافی داریم میپیچانیمش توی
موضوع. توی کلمه و رسمالخط نمیتوانیم این شوخیها را با او بکنیم.
بنابراین من آن قواعد را قبول ندارم. برای همین است که احتمالا
نتوانستهام خشم و هیاهو
را بخوانم. چون
خشم و هیاهو را به خاطر گرفتاریهای
زیادم نتوانستهام بخوانم. چند بار دورخیز کردهام و رفتهام سراغش،
اما بیشتر از دو بخشش را نتوانستهام بخوانم و برایم خیلی مشکل است.
یعنی من هی باید وقت بگذارم و بگردم. حوصله ندارم. خوب، بهش میگفتم:
«بگو دیگر! چه میخواهی بگوئی؟ تمامش کن، برود دیگر. چرا اینقدر
میپیچانی اینور آنور؟ چرا اینقدر اذیت میکنی؟» یا مثلا پاراگراف
اول یک داستان مارکز 60 صفحه است، نقطه!
الهام یکتا:
با اجازه شما سراغ موضوع دیگری میروم. این تداعیمعانیهائی که در
کارهایتان است، آگاهانه کار میکنید یا خیر؟ رویشان وقت میگذارید تا
منظوری را برسانند؟
عباس معروفی:
من روی دانهدانه کلمههایم کار میکنم. برای همین کارم طولانی میشود.
الهام یکتا:برای
مثال صفحه 357 خیلی قشنگ است. کلید، کلمه
اخم است.
اورهان اتاق زیرزمین آیدین را به یاد میآورد و میگوید آنجا
آدم با اخم میخوابد. همه چیز تیره و تار
است. خوابش مزه خواب در قبر را میدهد. پدر با اخم توی گور خفته است.
با همان اخمی که همیشه برای آیدین داشت. اما حالا ریشههای درخت
گورستان، چنان به دورش پیچیدهاند که نمیتواند تکان بخورد. در
لابهلای تنش فرو رفتهاند و شیرهاش را کشیدهاند. برای همین است که
بعضی درختها همیشه اخم دارند. آدم خیال میکند بهشان بدهکار است و
چقدر از آدمهائی که خیال میکنم بهشان بدهکارم، بدم میآید.
درجا بعدش میگوید
آیدین تو برای کاسبی ساخته نشدهئی.
یعنی نفرت از این آدمها را فوری به
آیدین انتقال میدهد و این ظرافت کار خیلی جالب است. گرچه ضمنی نفرت از
پدر را هم بیان میکند. زیرا پدر وصیت کرده است همه چیز نصفنصف بین
برادرها تقسیم شود و این بر اورهان بسیار گران آمده.
گاهی هم صرف تداعیمعانی کردن هدفتان نبوده. برای مثال از تداعیمعانی
در جهت شخصیتپردازی استفاده کردهئید. مثلا در جائی اورهان میاندیشد:
گفتم: «دنبال چی میگردی؟»
گفت: «خودم.»
درجا دنبالش آوردهئید
دنبال شهر میگشت. جائی که یک تکه نان
بشود گیر آورد. و به این ترتیب ماهیت
اورهان را نشان دادهئید که همهاش دنبال خوردن است.
عباس معروفی:
در موردی هم سهتا تداعیمعانی را پشت سر هم آوردهام. آنجا که
میگوید تا چلچلهها را میبیند،
میزند زیر آواز یا مادر میگوید
آیدین من کجاست.
چند بار پرسش میکند و اورهان میگوید
پشت مدرسه انوشیروان.
دوباره میپرسد آیدین من کجاست.
و هر بار یکدوره از زندگی مادر است. یکروز
حالش خوب است، یکروز عصبانی است و لیوان به سمتش پرت میکند. من هنگام
نوشتن فصل را نمیبینم که یکباره تمام فصل اول را اول نگاه کنم و بعد
موقع نوشتن کم و زیادش کنم. من کلمهکلمه باید دربیاورم. دیالوگها
باید ساخته شود، دقیق باشد، هر کلمهئی بار خودش را دارد. خیلی کلمهها
توی این رمان استفاده شده که ممکن است بگویند خارج از نگارش ادبی است.
ولی من به دلیل اینکه بار خودش را داشت، مجبور بودم از آن استفاده کنم
و از مترادفش استفاده نکنم.
الهام یکتا:
در گفتوگوهایتان مشخص است تقسیمبندیهائی برای زمان دارید. زمان
داستانی، دراماتیک، فیزیکی و روانی و اخیرا هم زمان تپش را بدانها
افزودهئید. آنها را لطفا توضیح دهید.
عباس معروفی:
زمان فیزیکی زمانی است که خواننده برای اثر میگذارد و آن را
میخواند. یعنی دقیق زمانی است که خواننده برای خواندن کتابی صرف
میکند. حالا دو روز، شش ساعت و... . زمان روانی هم دقیقا با زمان
فیزیکی ارتباط مستقیم دارد؛ زمانی است که خواننده احساس میکند. مثلا
کتاب صد صفحه است و خواننده احساس میکند پنج ساعت دارد میخواند، در
حالیکه از نظر فیزیکی سه ساعت است. بعضی وقتها آدم کتابی را شب تا
صبح میخواند و احساس میکند یک ساعت گذشته. این دو خیلی بههم
مرتبطند، ولی در کل به موفقیت اثر مربوط میشوند. زمان داستانی هم
قصهئی است که در رمان اتفاق میافتد و زمانی دارد و عمر کارش است.
الهام یکتا:
برای مثال چهلودو سال در این رمان.
عباس معروفی:
بله. چهلودو سال و اندی. چون ماههایش دقیق مشخص نیست. بعد زمان
دراماتیک هست که در رمان سمفونی
مردگان بیستوچهار ساعت است. زمان تپش به
خود نویسنده مربوط میشود. یعنی نویسنده در مغزش چیزی را آماده میکند
و در قلبش احساس چیزی را آماده میکند، ولی موقع نوشتن چیز دیگری از
او سر میزند که به آن لحظه خاص مربوط میشود. بهعنوان مثال دیشب
آنقدر خسته بودم که گفتم ده دقیقه دراز بکشم و بعد پا شوم بنویسم.
ساعت حدود دوازدهونیم بود. دراز کشیدم و تمام رمان آمد. یعنی حدود
سهربع بین خواب و بیداری تمام رمان آمد و رفت و من هم اینقدر خسته
بودم که نتوانستم بنویسم. صبح پاشدم دیدم هیچی یادم نیست. این زمان تپش
است. آنلحظه است که میبایست مینوشتم و از دستم رفت که ارتباط بسیار
نزدیکی با شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دارد.
الهام یکتا:
لطفا برگردیم سر پرسش اولم و بر مبنای توضیحهائی که تاکنون دادهئید،
بار دیگر پاسخ دهید از چه دید موومانهای سمفونی را به تند و کند و تند و ملایم تقسیم
کردهئید؟
عباس معروفی:
از لحاظ رنگ کار، موومان اول تند است، چون کل برادرکشی در اینجا است.
من خاکستری میبینمش. خاکستری تیره. موومان دوم ملایمتر است، چون فضا
بازتر است. موومان اول از نظر زمان هم فشردهتر است. موومان دوم فروکش
میکند. موومان سوم عشق است که رنگش سرخ است.
الهام یکتا:
یا در حقیقت ارغوانی. ولی موومان دوم بیشتر به نظرم میرسد سرخ باشد.
به دلیل تمایل آیدین به رنگ قرمز و به دلیل اتفاقهائی که میافتد کل
واقعههای شهریور بیست، کشتار دموکراتها و 28 مرداد سال 32... .
عباس معروفی:
این رنگ ترکیبی است.
الهام یکتا:
یعنی چه؟
عباس معروفی:
یعنی به نظر من اگر قرار است آبی باشد یا زرد، سبز است. نه آبی است، نه
زرد. چون همه چیز در آن هست و فضا باز است. عشق هست، مرگ هست، زندگی
هست. دیالوگهائی هست، آدمها هستند. ولی در موومان سوم یکبند، عشق
است. در موومان یکم، یکضرب کل موضوع فشرده است؛ پرنخوت و کینه و
برادرکشی است.
الهام یکتا:
بنابراین مانند كوندرا تند یا كند بودن موومان را در نتیجه شادی یا غم
آن نمیبینید.
عباس معروفی:
من نمیدانم چرا، ولی متأسفانه از میلان كوندرا خوشم نمیآید. یعنی
كارهای میلان كوندرا را نمیپسندم. نوع ذهنیت و نوع قصهگوئییش را
نمیپسندم. چون من سابقه تاریخی دارم كه او ممكن است نداشته باشد. این
سابقه تاریخی را آمریكایلاتینیها زودتر از میلان كوندرا گرفتهاند.
علتش این است كه اسلام هفتصد سال در اسپانیا، بیزانس، اندلس و آنورها
احاطه داشته و بعد محو میشود. فرهنگ شرق آنجا یك دور زده؛ یعنی
مرزهای غیب، مسائل متافیزیكی، جادو در ادبیات، اوهام و خرافات در
آمریكای لاتین به خاطر نزدیك بودن با اسپانیا و فرهنگ اسپانیا بیشتر
وجود دارد. در میلان كوندرا این سابقه وجود ندارد. من مقداری با
آن
بیگانه هستم. به خاطر اینكه پشت فرهنگ من چیزهائی خوابیده، عرفان چند
صد ساله خوابیده، فرهنگ چهارهزار ساله هست،
سمكعیار هست،
هزارویكشب
هست. من هرچه نگاه میکنم، میبینم عنصر هزارویکشب را باید پاس
بداریم.
الهام یکتا:
منظور من بیشتر فرم است.
عباس معروفی:
ممکن است در فرم سمفونی با هم مشترک باشیم، ولی ذهنیتهایمان فرق
میکند. او برایش شادی و غم معنی میدهد، ولی برای من کلش غم است. شادی
زیاد ندارد. شاید با آن آشنا نبودم . او ممکن است با فرهنگ دیگری هم
آشنا بوده؛ با استراحت، خواب کامل، غذای کامل، با آسایش
فکری، ما در عمل اینطور نبودیم. نه من، هیچکدام از نویسندگان این خطه
با اینگونه مسائل آشنائی ندارند. بنابراین نگاهمان به دنیا فرق
میکند.
الهام یکتا:
درباره سمفونی شش
ماهلر صحبت کنید که چطور برای نوشتن رمان
سمفونی مردگان
به شما حس داده.
عباس معروفی:
کلا موسیقی برای نوشتن همه کارهام خیلی به من کمک کرده. ولی ور رفتن به
ریشهها، در سطح خاصی، یعنی در سطح حرکت کند و ریشهها را
هم شامل شود، در کار ماهلر
دیدهام. و نمیتوانم هم ثابت کنم چرا. یعنی پیدا کردن اعماق از سطح،
با شیوه زولا. که آدم به شیوه زولا دوربین را در سطح حرکت بدهد و به
عمق برسد، من این را عملا یا از نظر احساسی در کار ماهلر دیدهام. فکر
کردم غیر از موتسارت و بتهوون است. خیلی عمیقتر از اینها است. شاید
هم به خاطر مصیبتی که به او وارد شده. چون زمانی که این سمفونی خاص را
میساخت، دخترش مرد. در این سمفونی دو تا چکش مرگ وجود دارد. جالب است
وقتی گوش میکردم، این را نمیدانستم. بعد که این را خواندم و چکش بین
موسیقی نواخته شد، به هم ریختم. احساس کردم اتفاقی برایم افتاده. نوار
را برگرداندم و دوباره گوش کردم. دیدم باز همان حالت را دارد. سریع
کتابهای موسیقی را نگاه کردم و دیدم این اسمش چکش مرگ است و به یاد
دخترش ساخته است. یعنی پیدا کردن آن هم از طریق حسی، من از نظر علمی
نمیتوانم ثابت کنم. یک چیز دقیقا حسی است برایم.
الهام یکتا:
بنابراین برای مرگ خیلی از شخصیتهای رمان به شما حس داده.
عباس معروفی:
من البته در زندگی بیرونییم مرگ کسی را ندیدهام. من تنها مرگی که
برایم خیلی مهم بود، مرگ پدربزرگم بود. ولی در رمان بهوضوح اینها را
دیدهام. مرگ آیدا و مرگ جمشید را دیدم. مرگ پدر را دیدم. پشت میزم
اینها را دیدم.
الهام یکتا: در
مصاحبه با مجله کلک
گفتهئید عدهئی از استادان موسیقی کل رمان را
سمفونی دیدهاند و اسمشان را بعد خواهید برد. اما تاکنون اسمشان را
نگفتهئید.
عباس معروفی:
من فکر میکنم بهزودی چه در ایران چه در آنور دنیا، کافی است کتاب
ترجمه شود، موسیقییش ساخته میشود. یعنی چیزی بهعنوان سمفونی از همین
کتاب ساخته شود. من این انتظار و آمادگی را دارم.
الهام یکتا:
برویم سراغ اعداد. فکر میکنید کدام عدد را بیشتر در رمانتان تکرار
کردهئید؟
عباس معروفی:
هزار؟
الهام یکتا:
نه، عدد چهل. مثلا در مورد شنا در شورآبی چند بار تکرار میشود:
- صفحه 66:
همه مردم هنوز به یاد دارند ما چهل نفر بودیم.
- ص64: حالا
هنوز مردم یادشان هست که ما چهل نفر بودیم.
- در مسابقه
چهلنفره آخر شد.
یا وقتی اورهان در صفحه 33 میگوید
من این عدلهای پسته را روی کولم گرفتهام
و چهل پله پائین بردهام. یا در صفحه 36
هست چهل سال از عمرش رفته بود، ولی
پنجاه ساله مینمود. یا
چهل گونی پسته خریده بود. این عدد را حتا در
شعرهایتان دیدهام. مثلا در شعر
هنگامی که آب تلخ/ جهان را فرو گرفت
گفتهئید آن روز چهل خورشید طلوع
کرد.
عباس معروفی:
چهل در فرهنگ ایران عدد مقدس است. در اسلام هم همینطور. من به چیزی
اعتقاد دارم. هر آدمی در سنی مبعوث میشود، به حالا هر چی، به پیامبری،
به پزشکی، به بیکارگی، به اعتیاد. من فکر میکنم خودم هم در چهل سالگی
مبعوث میشوم. هنوز نشدهام.
الهام یکتا:
انشاءالله. پس با تلقی خاص این عدد را بهکار میبرید. اما این نکته
که خود اورهان هم در چهل سالگی میمیرد، خیلی جالب است. یعنی احساس
میکردم چهل نفر به شورآبی میروند و سیونهنفر در آن غرق میشوند.
نفر چهلم قرار بوده خود اورهان باشد، ولی نبوده. میخواهم بگویم به این
ترتیب زمان مرگ اورهان پیشگوئی میشود.
عباس معروفی:
چهل در اسلام عدد خیلی مهمی است. در فرهنگ اسلامی ما، در خود
قرآن هست زمانی
که چهل ساله شدید، مرد با ریش جوگندمی آراستهتر است.
الهام یکتا:
پس آگاهانه عدد چهل را کار کردهئید.
عباس معروفی:
عدد چهل عدد مقدسی است برای من!
الهام یکتا:
حالا سراغ عدد دیگری برویم. چرا مقطعهای زمانی 14 ساله را برای زندگی
اورهان و آیدین برگزیدهئید؟
عباس معروفی:
چون نیچه میگوید سه تا بیستسال
و من میگویم سه تا 14 سال.
الهام یکتا:
چرا؟
عباس معروفی:
دوره کودکی- نوجوانی یک دوره، نوجوانی- جوانی یک دوره، دوره تعقل با سن
و سال ما هم یکدوره. یعنی بر اساس تجربه خودم میشود سه تا 14 سال که
دوباره متحول میشود، یعنی در هر دوره تحولی دارد. آیدین تا 14 سالگی
آتشپاره است. از 14 بهبعد یواشیواش لاغرتر میشود، افتادهتر
میشود، میرود توی لاک و از بیستوهشتسالگی میرود توی لاک دیگری.
الهام یکتا:
در مصاحبههای دیگرتان عد بیستونه را بهکار بردهئید.
عباس معروفی:
بیستوهشت اندی یا بیستونه. چون مرز دقیقی برایش ندارم. حدود
بیستوهشت تا بیستونه است، مگر اینکه ماه تولد را داده باشم. برای
همین میگویم 42 یا 43 سال.
الهام یکتا:
در میزگرد کلک
گفتهئید در موومان اول دو دوربین فعال است که
دوربین اولشخص 43 سال زندگی را به شکل سیلان ذهن دور میزند. این
اولشخص اورهان است و وقتی خودش چهل ساله است، چطور میتواند 43 سال را
روایت کند.
عباس معروفی:
احتمالا بهخاطر محور قصه است که آیدین است.
الهام یکتا:
لطفا درباره واقعه کسوف سال 35 توضیح دهید که چطور آن را پیدا کردید و
به کار بردید.
عباس معروفی:
بچه که بودم، برایم تعریف کرده بودند روزی آفتاب گرفت و شب شد. بعد
سالها در خاطرم بود. یعنی فراموش کرده بودم، ولی حتما تهذهنم بوده که
موقع نوشتن احساس کردم آفتاب گرفت. بعد یادم آمد پدر و مادرم قبلا
برایم گفته بودند. زنگ زدم برای مادرم که این دقیقا چه سالی بود و
مادرم گفت سال 35.
الهام یکتا:
من روایت دیگری شنیدهام. میگویند در سال 33 اتفاق افتاده... .
عباس معروفی:
برایم اصلا مهم نیست. برایم مهم نیست که اسم روستای شاماسبی همین است
یا راماسبی.
الهام یکتا:
ولی گفتهئید جاهائی ما برای
راستنمائی هم کار میکنیم. یعنی این
باید درست باشد.
عباس معروفی:
برای شهر کافی است اسم اردبیل، نمین، ویلهدره و شورآبی داشته باشم و
چهار تا اسم را کلک زده باشم!
الهام یکتا:
جناب معروفی، از اینکه اینهمه وقت صرف پاسخ دادن به سؤالهایم کردید،
یکدنیا ممنونم. g