روزی روزگاری در یکی از سرزمینهای دور، خانمبهار جوان و آقا زمستان پیر با هم
برخورد کردند. خانمبهار داشت میآمد، آقا زمستان داشت میرفت. آقا زمستان با
تمسخر گفت: «سلام سبزه، بالاخره اومدی با اون گلهات!»
خانمبهار که خیلی مهربان بود، ولی از دست زمستان ناراحت شده بود، گفت: «سلام
پیر سفید پشمآلو! برفاتُ آب کردی؟ من که حوصله آب کردنشونُ ندارم و دوستم
ندارم خورشید زیبامُ وادار کنم این کارُ بکنه.»
آقا زمستان مغرور که عصبانی شده بود، گفت: «اگه دست به برفای زیبای من بزنی،
سال دیگه بدجوری حالتُ میگیرم!»
خانمبهار از لحن آقا زمستان هیچ خوشش نیامد. خواست از خورشید کمک بگیرد، اما
هرچه صدا زد، کسی جواب نداد. آقا زمستان پوزخندی زد و گفت: «من اونُ از بین
بردم. از بس که از دست گرما و نورش کلافه شده بودم!» و خمیازهئی کشید و ادامه
داد: «آخیش، یهکم تاریکی چه کیفی داره!»
خانمبهار که خیلی عصبانی شده بود، سریع به بالای کوه دماوند رفت. خانمبهار
با همه توانش فریاد زد: «خداحافظ زمستان پیر بداخلاق! الان بهار آغاز
میشود!»
آنوقت خانمبهار با همه توان، نفسش را به کره زمین دمید. نفسش گرم و مطبوع
بود و به هر جا که میرسید، جوانه و سبزه و گل میروئید. آقا زمستان پیر که
اینطور دید، فوری خود را جمعوجور کرد و در جواب خانمبهار داد زد: «من میرم
جائی که نفس تو دیگه به اون نمیرسه.»
آقا زمستان پیر به طرف دیگر کره زمین رفت و با خشم تمام
برف و بارانش را بر سر و روی آدمها و حیوانها و گیاهان آنجا فرو ریخت. اما
خانمبهار که همهچیز را پیش رویش سبز میدید، اندکی از خشمش کم شد و از نفسش
کم کرد. خورشید را هم دید که دارد به درختهائی میتابد که پر از شکوفههای
رنگارنگند. خورشید لبخندزنان به او نزدیک شد و گفت: «خانمبهار، کجا بودی؟
خیلی دلم برات تنگ شده بود. کاری کردی تا یه سال کهنه دیگه هم تموم بشه؟! سال
نو مبارک باشه!»g