متن زیر در
آینه
شماره 65، سال دوم، دوشنبه 27 اسفند 1369، ص11 درج شده بود.
سردبیر
روزی را به یاد میآورم که از رادیو مدام آژیر قرمز پخش میشد. ماشینم
در تعمیرگاه مانده بود. بعضی مکانیکها داشتند لباس عوض میکردند که
بروند، چند نفرشان به ماشین خودشان ور میرفتند و من هر چه اصرار
میکردم ماشین مرا هم راه بیندازند، فایدهئی نداشت.
شاید روز قبل از عید بود. گمان میکنم نزدیک ظهر بود که دوباره سر و
کله دومین موشک پیدا شد. آمد و آمد تا خط دود شکست و موشک در جائی
نزدیک به محل تعمیرگاه فرو نشست. بگذریم که ما چه حالی داشتیم، اما
تعمیرگاه لرزید، شیشهها خرد شد، صدای آژیر قرمز هم تازه بلند شده بود
که از پشت ساختمانهای روبهرو دود سفیدی مثل مه همه جا را پوشاند.
کارگرها داد میزدند: «شیمیائییه، شیمیائییه.»
آخر شایعهاش در آن روزها بود و آنها هراسان،
بیآنکه درها را ببندند، از تعمیرگاه بیرون میدویدند. من هم با این
تصور که زندگی تمام شد، یاد شعر فروغ افتادم:
همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق
میافتد.
به خودم گفتم دیگر کاری نمیشود کرد. تمام شد.
از تعمیرگاه بیرون آمدم. گرد سفیدی روی کاپشن سیاه رنگم نشسته بود،
احساس میکردم حالم خوب نیست. چه کاری میتوانستم بکنم؟ فقط به این فکر
افتادم که به خانهام زنگ بزنم و به همسرم بگویم: «خداحافظ. بچهها را
وردار برو.»
وقتی کمی از تعمیرگاه دور شدم، زنی را دیدم که در جوی کثیف آب، دنبال
جای امن میگشت و با چشمهای هراسان به آدمهائی نگاه میکرد که
میدویدند.
در همین لحظه پیرمرد چاقی که نفسش سوت میکشید و خسخس میکرد و به
سختی میدوید، موقعی که از کنارم میگذشت، گفت: «آقاجون، چرا معطلی؟
فرار کن، شیمیائییه. بیا قربونت، دست منُ هم بگیر. شیمیائییه.»
آنطرف خیابان یک تاکسی هم زده بود به جدول. در همان لحظه عدهئی که
میدویدند، از راه رسیدند و گفتند: «زده تو انبار گچ.» و بعد کارگران
تعمیرگاه رسیدند و گفتند: «صاف زده تو انبار گچ.، اما عمل نکرده... .»
و به پیرمرد نگاه کردند.
سرمکانیک گفت:«حاجی، چه جوری اومدی اینجا؟»
پیرمرد که دست مرا میکشید، با حیرت فقط نگاه میکرد. یک لحظه روی زمین
نشست و گفت: «آخه پنج سال بود روی صندلی چرخدار مینشستم. نمیتوانستم
راه بروم. اگه میگفتند یهمیلیون بگیر و دو قدم برو، نمیتونستم. اما
حالا نمیدونم چرا میتونم بدوم. شماها میتونین بفهمین؟»
سرمکانیک که به هیچ قیمتی حاضر نبود به ماشینم دست بزند، گفت: «وقتی
پاهای این بابا راه افتاده، ماشین شما هم باید راه بیفته. غصه نخور.»
آن سال عید را با بچههای تئاتر گرگان گذراندیم.