دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________
 

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


یک روز مانده به عید

عباس معروفی

abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

 

 

متن زیر در آینه شماره 65، سال دوم، دوشنبه 27 اسفند 1369، ص11 درج شده بود.

سردبیر

 

 

روزی را به یاد می‌آورم که از رادیو مدام آژیر قرمز پخش می‌شد. ماشینم در تعمیرگاه مانده بود. بعضی مکانیک‌ها داشتند لباس عوض می‌کردند که بروند، چند نفرشان به ماشین خودشان ور می‌رفتند و من هر چه اصرار می‌کردم ماشین مرا هم راه بیندازند، فایده‌ئی نداشت.

شاید روز قبل از عید بود. گمان می‌کنم نزدیک ظهر بود که دو‌باره سر و کله دومین موشک پیدا شد. آمد و آمد تا خط دود شکست و موشک در جائی نزدیک به محل تعمیر‌گاه فرو نشست. بگذریم که ما چه حالی داشتیم، اما تعمیرگاه لرزید، شیشه‌ها خرد شد، صدای آژیر قرمز هم تازه بلند شده بود که از پشت ساختمان‌های روبه‌رو دود سفیدی مثل مه همه جا را پوشاند. کارگرها داد می‌زدند: «شیمیائی‌یه، شیمیائی‌یه.»

آخر شایعه‌اش در آن روزها بود و آن‌ها هراسان، بی‌آن‌که درها را ببندند، از تعمیرگاه بیرون می‌دویدند. من هم با این تصور که زندگی تمام شد، یاد شعر فروغ افتادم: همیشه پیش از آن‌که فکر کنی، اتفاق می‌افتد.

به خودم گفتم دیگر کاری نمی‌شود کرد. تمام شد.

از تعمیرگاه بیرون آمدم. گرد سفیدی روی کاپشن سیاه رنگم نشسته بود، احساس می‌کردم حالم خوب نیست. چه کاری می‌توانستم بکنم؟ فقط به این فکر افتادم که به خانه‌ام زنگ بزنم و به هم‌سرم بگویم: «خداحافظ. بچه‌ها را وردار برو.»

وقتی کمی از تعمیرگاه دور شدم، زنی را دیدم که در جوی کثیف آب، دنبال جای امن می‌گشت و با چشم‌های هراسان به آدم‌هائی نگاه می‌کرد که می‌دویدند.

در همین لحظه پیرمرد چاقی که نفسش سوت می‌کشید و خس‌خس می‌کرد و به سختی می‌دوید، موقعی که از کنارم می‌گذشت، گفت:‌ «آقاجون، چرا معطلی؟ فرار کن، شیمیائی‌یه. بیا قربونت، دست منُ هم بگیر. شیمیائی‌یه.»

آن‌طرف خیابان یک تاکسی هم زده بود به جدول. در همان لحظه عده‌ئی که می‌دویدند، از راه رسیدند و گفتند: «زده تو انبار گچ.» و بعد کارگران تعمیرگاه رسیدند و گفتند: «صاف زده تو انبار گچ.، اما عمل نکرده... .» و به پیرمرد نگاه کردند.

سرمکانیک گفت:‌«حاجی، چه جوری اومدی این‌جا؟»

پیرمرد که دست مرا می‌کشید، با حیرت فقط نگاه می‌کرد. یک لحظه روی زمین نشست و گفت: «آخه پنج سال بود روی صندلی چرخ‌دار می‌نشستم. نمی‌توانستم راه بروم. اگه می‌گفتند یه‌میلیون بگیر و دو قدم برو، نمی‌تونستم. اما حالا نمی‌دونم چرا می‌تونم بدوم. شماها می‌تونین بفهمین؟»

سرمکانیک که به هیچ قیمتی حاضر نبود به ماشینم دست بزند، گفت: «وقتی پاهای این بابا راه افتاده، ماشین شما هم باید راه بیفته. غصه نخور.»

آن سال عید را با بچه‌های تئاتر گرگان گذراندیم.

 

 

 

 

  

 

 

اردبیل سمفونی‌ مردگان (4)

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

از عکس‌های مربوط به داخل شهر اردبیل دیگر چیزی باقی نمانده است، به‌جز عکس زیر که به اصرار ناصر پارسیان گرفتم. از این مکان که باقی‌مانده آتش‌کده‌ئی مربوط به عهد ساسانیان است، در رمان سمفونی مردگان نامی برده نشده است. اما به دلیل قدمت و زیبائی‌یش، پارسیان تعلق خاطر ویژ‌ه‌ئی بدان داشت و حتا می‌گفت در حال نوشتن رمانی است که در این مکان می‌گذرد. نمی‌دانم نوشتن آن رمان به کجا کشید، اما به احترام زحمت‌هائی که آن‌‌روز پارسیان برای راه‌نمائی ما کشید، عکس زیر را ضمیمه عکس‌های مربوط به رمان سمفونی مردگان می‌کنم:

 

 

 

 

یکی از مکان‌هائی که در بیرون شهر اردبیل به دنبالش رفتیم، کارخانه چوب‌بری رام‌اسبی بود. پارسیان ما را به روستائی به‌نام شام‌اسبی برد و گفت جائی به‌نام رام‌اسبی در اردبیل وجود ندارد! ناگزیر از بیرون این روستا عکس زیر را گرفتم:

 

 

 

 

کارخانه چوب‌بری هم در جاده منتهی به این روستا ندیدم، مگر این‌جا را:

 

 

 

 

در همان مسیر بود که کوه ساوالان یا سبلان به فارسی در چشم‌انداز ما قرار گرفت. به‌راستی زیبا می‌نمود و جایش در رمان خالی:

 

 

 

 

جاده آستارا نیز در رمان جای‌گاه ویژ‌ه‌ئی دارد. دو عکس زیر بخشی از زیبائی این مسیر را نشان می‌دهد:

 

 

 

 

 

 

 

هنگام برگشت در جاده آستارا بودیم که به منظره زیر رسیدیم:

 

 

 

 

در رمان جمله‌ئی با این مضمون بود که بوته‌های تمشک از در و دیوار جاده آویخته بود. به آنی به ذهنم رسید، شکار لحظه و تصویر یعنی همین. شگفت این‌که صبح‌هنگام در طول مسیر متوجه این بوته‌ها نشده بودم، اما در برگشت اقبالش را داشتم تا آن را و یکی از تصویرهای زیبای عرضه شده در رمان را از دست ندهم.

و سرانجام بیابان‌ نمین که یوسف در آن‌جا کشته شد:

 

 

 

 

 

در آن اولین ماه تابستانی سال 70، نمین دشت سبزی بود که فقط یاد یوسف جان‌باخته، رنگی از اندوه ناشی از برادرکشی بر آن می‌پاشید.

چهارشنبه

1 اسفند 1386  

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
     
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     شعر   .   داستان   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
     
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    جوانه    .    English
   این‌سو و آن‌سوی متن1   .    این‌سو و آن‌سوی متن2   .   این‌سو و آن‌سوی متن3   .
   این‌سو و آن‌سوی متن4   .   این‌سو و آن‌سوی متن5