دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


یار دبستانی من

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

از نوروز 1386 برایم بهار و دخترم؛ پرگل يكی شده است. نه، چرا کتمان کنم. بدون او دنیا برایم بی‌معنی است. اندکی بیش از یک دهه است، نوزادی که غروب دوم فروردین آن سال در آغوشم گذاشته شد، پیش چشمم می‌بالد و چرخه اسطوره‌ئی هستی را یادآور می‌شود. اصلا او انگاره ازلی شور هستی و عشق است و هر روز مرا مجبور می‌کند یأس را پس بزنم و قدمی به پیش بردارم.

پرگل فقط دانش‌آموز ممتاز کلاس پنجم یا نویسنده‌ئی که نخستین مجموعه داستانش را به ناشر داده است، نیست؛ او فقط یاورم نیست در آماده کردن مجله؛ او دوستِ هم‌راهِ ‌هم‌واره من در صحنه به صحنه زندگی است. دوستش دارم و با او دوست دارم همه دختران جهان را و مهرسا مینا را. اگرچه در طول سال نمی‌توانم روز همگی‌شان را تبریک بگویم، اما با گرامی داشتن سال‌گرد تولد دل‌بندم؛ پرگل، روز ایشان را نیز گرامی می‌دارم و آرزو می‌کنم روزهای‌شان هم‌واره سبز بهاری باشد. 

و این هم هدیه پدر پرگل به او در سال‌روز تولدش:

                                                           غنچه بسته‌ شده روی چون من عاشقی       غنچه زیبا نگر، بشکفد ار غنچه‌ئی

 

  

نقد جمعی شعرنامه‌های محمد وجدانی

 

 

 

 

محمد وجدانی متولد 5 بهمن 1329 است. بنابراین می‌بایست در شماره بهمن‌ماه به او پرداخته می‌شد. اما تراکم متولدان این ماه که آینه‌ها نیز برای‌شان جلسه نقد جمعی داشت، ناگزیرم کرد، بر حسب موضوع هر شماره اولویت‌بندی کنم. در هر حال اگر چه اندکی دیر است، اما هنوز می‌توان به مناسبت روز من محمد وجدانی، سراغ متن جلسه نقد دو دفتر شعر او در سال 1373 رفت.

جلسه نقد جمعی ویژه شعرنامه‌های محمد وجدانی، نوزدهمین و سخت‌ترین جلسه‌ئی بود که برگزار کردم. نخست این‌که راضی کردن وجدانی برای برگزاری این جلسه کار آسانی نبود. فروتنی بیش از حد او دلیل اولیه بود تا نپذیرد. وقتی هم پذیرفت، با تردیدهای مکرر او روبه‌رو شدم و به تدریج احساس کردم نگران نحوه برگزاری جلسه است. حضور نیافتن او در هیچ‌یک از جلسه‌های آینه‌ها و تلقی منفی که از جلسه‌های چنینی داشت، باعث شده بود نگران شود در این جلسه چه بلائی سرش خواهند آورد!

مطابق سنت آینه‌ها، در پایان هر جلسه میهمان ماه بعد و کتاب‌هایش را که مورد نقد قرار می‌گرفت، معرفی می‌کردم. بنابراین در جلسه منیرو روانی‌پور مطابق توافق قبلی با وجدانی، چنین کردم. اما دو هفته بعد وی گفت به جلسه نخواهد آمد! ابتدا فکر کردم شوخی می‌کند. اما وقتی دیدم جدی است، ناچار شدم به دفتر مجله گردون بروم و از کسانی (عباس معروفی و اسماعیل جمشیدی) که فکر می‌کردم بر او نفوذ دارند، خواهش کنم وی را به حضور در جلسه راضی کنند. در نهایت هم وجدانی را راضی کردند. اما درست روز قبل جلسه، مشکل بعدی قد علم کرد. البته با این پیش‌زمینه:

حسن صفدری شماره تلفن یکی از دوستانش را داد و گفت او مایل است خانه‌اش را برای برگزاری جلسه‌ئی در اختیار آینه‌ها قرار دهد. من هم ذوق‌زده از این‌که بالاخره یکی خود داوطلب چنین کاری شده است، با آن آقا تماس گرفتم و قرار دیدار از خانه را گذاشتم. خانه اشرافی بود و تالار پذیرائی بسیار بزرگی داشت. صندلی‌های راحتی نیز بسیار بود و از تعداد صندلی‌هائی که خود باید امانت می‌گرفتم، کاسته می‌شد و... . اما درست در روز پنج‌شنبه 25 فروردین‌ماه؛ یعنی کم‌تر از بیست‌وچهار ساعت مانده به برگزاری جلسه، آن آقا زنگ زد و عذرخواهی کرد که نمی‌تواند خانه را در اختیارم قرار دهد! مبهوت علت را پرسیدم. گفت در واقع خانه از آن عمویش است و او پیش‌تر خبر نداشته و حالا که آگاه شده است، مخالفت می‌کند! گرچه آن آقا که نامش را از یاد برده‌ام، مرا ناامید کامل کرد، اما چون دیگر به همه علاقه‌مندان اطلاع داده بودم جلسه کجا و چه ساعتی برگزار می‌شود، در نومیدی محض، دوباره کفش و کلاه کردم و به خانه صاحب اصلی رفتم؛ آن‌جا با پیرمردی بر صندلی چرخ‌دار مواجه شدم. موقعیت مخمصه‌گونه‌ام را برایش شرح دادم و پس از کلی خواهش و تمنا، او موافقت خود را برای استفاده از خانه‌اش اعلام کرد.

در راه بازگشت به خانه بود که تصمیمم را برای خاتمه بخشیدن به جلسه‌های آینه‌ها گرفتم. نوزده جلسه مرا به شدت خسته کرده و به ویژه این‌ آخری مرا از پا انداخته بود.

و اما خود جلسه:

آن روز تنها جلسه آینه‌‌ها بود که در نیمه نخست، هنرمند میهمان پیش روی میهمانان ننشست و من به تنهائی مقابل حاضران قرار گرفتم! وجدانی ترجیح می‌داد دور از چشم میهمانان باشد تا بتواند با فراغ‌بال گردش امور را نظاره کند! نیمه اول که به خیر و خوشی خاتمه یافت و او دید در جلسه‌های آینه‌‌ها کسی را سر نمی‌برند و همه معقول حرف‌شان را می‌‌زنند و به وقت لزوم من نیز دخالت می‌کنم و تا حدی هواداری از هنرمند میهمان، پذیرفت در نیمه دوم مقابل حاضران، کنار من بنشیند!

مهربانو سیمین یهیهانی هم چنان‌که در متن زیر آمده، در نیمه دوم جلسه حضور به هم رساند و مهر خود را بی‌دریغ نثار حاضران و به ویژه محمد وجدانی کرد. اما این شیرینی هم نتوانست تلخی خستگی‌ها را از من بگیرد و هم‌چنان بر تصمیمم مبنی بر تعطیلی جلسه‌های نقد جمعی آینه‌ها استوار ماندم.

سردبیر 

 

 

 

 

الهام یکتا: محمد وجدانی در بهمن‌ ماه 1329 در تبریز به‌دنیا می‌آید. دیپلمه ریاضی، لیسانسیه زبان و ادبیات فارسی و نیز زبان آلمانی از دانش‌گاه تهران است. افزون بر شعر، نقاشی و نقاشی‌خط، طراحی آفیش و روی جلد کتاب از دیگر زمینه‌های فعالیت هنری او است و تاکنون نمایش‌گاه‌های خصوصی، انفرادی و جمعی در تهران و در بخش شرق‌شناسی دانش‌گاه ساربروگن آلمان برگزار کرده است. آخرین نمایش‌گاه انفرادی وی آبان ماه 1372 در نگارخانه برگ برگزار شد. وجدانی از دهه پنجاه به روزنامه‌نگاری اشتغال داشته است. عضویت در هیأت تحریریه مجله جام و انتشار فصل‌نامه برج از فعالیت‌های او در این زمینه است.

وجدانی هم‌اکنون عضو تحریریه و مدیر هنری مجله گردون است و با هم‌سر و دو فرزند دختر و پسرش در تهران زندگی می‌کند.

نخستین شعری که از وجدانی به چاپ می‌رسد، "دلو" است. این سروده دو بار و با نام‌های مختلف "پیش‌گامان" و "عرق‌ریزان شرم" در کیهان ویژه فرهنگ و ادب منتشر می‌شود. نخستین دفتر شعر چاپ‌شده او که فرصت انتشار نیافت، بال میله نام دارد. پس از آن در سال 1369 زخمه بر زخم و در سال 1371 کودکان شعله و برگ را منتشر می‌کند.

کنت گراهام در کتاب English Criticism of the Novel می‌گوید هنرمند واقعی نه رئالیست است، نه رمانتی‌سیست. اما رئالیسم و رمانتیسم ناب نهفته در اثر او تکان‌دهنده است. این دو مشخصه را در سروده‌های وجدانی می‌توان دید. به دلیل رئالیست بودن، او از اجتماع و مسائل آن گریزان نیست. گاه حتا از واژگانی استفاده می‌کند که در زبان عامه کاربرد روزمره یافته است. اما با این توجه که به آن‌ها حیات نوین می‌‌بخشد. مانند کلمه جهاد:

و جهاد گاهی،/ خون زنده‌ئی‌ست/ که بر زمین نمی‌‌ریزد. [زخمه بر زخم، ص14] یا شهید:

دلم- کاروانی روان در زمان‌ها

نگاهم- همان عاشق آسمان‌ها

همانی که در کوچه‌های تلخ و غم‌گین روان‌ست

به سوگ فنای چه گل‌آشیان‌ها

و جنبنده در گورهای شهیدان،

                  به هر صبح با رقص حسرت،

                                     که دارند با خویش استخوان‌ها [زخمه بر زخم ، ص14]

آن‌چه گذشت و می‌گذرد، مشغله اساسی ذهن شاعر است- شاعری که هنوز از امید دست نکشیده است. در زخمه بر زخم می‌گوید:

در امتداد بودن خود در کنار درد

ما می‌توانیم،

           با دست‌های عاصی مردم دعا کنیم

ما می‌توانیم،

با هر شکست،

دستی برای قایق خود دست و پا کنیم [ص157]

در کودکان شعله و برگ هم می‌سراید:

کاش برایم وطنی پیدا کنی

تعریفی می‌خواهم

بوق است و ترمز و فحاشی و گریز

بر کاغذ یاد است و سوختن و بی‌حوصلگی

سرسبزی بی‌زوال سؤال و بیابان بی‌پاسخی

هدف آفرینش هر چه باشد

نمی‌توانیم هم را آفرید؟

رود یأس جاری‌ست

برگیریم، دریائی بسازیم

پاروئی اگرچه نیست [ص23] 

 خلاصه کلام این‌که شاعر شعر خود را عاری از شعور و واقعیت‌گرائی نمی‌کند. اما آن‌قدر رمانتیسم هم در سروده‌هایش قوی است که مشخصه‌های مکتب رمانتی‌سیزم را به تمامی می‌توان در آن مشاهده کرد. ویلیام وردزورث سردودمان رمانتی‌سیست‌ها می‌گوید شعر خوب طغیان بی‌اختیار احساسات شدید است. وجدانی یک‌سوم شعرهای دفتر اول و نیمی از دفتر دوم را لحظه‌ها نامیده است. لحظه‌هائی که تنش و سرریز احساسات آن در واژه‌واژه سروده موج می‌زند- حتا اگر آن لحظه‌ها به‌ظاهر ایستا باشد:

خورشید ایستاده است

ماه گوش خوابانده است

پرندگان خاموشند

           و

بلوغ شیفته دخترکی،

              در حنجره‌ئی از مرجان سرخ

                        آواز می‌خواند. [زخمه بر زخم، ص141]

طبیعت منبع الهام شاعر رمانتیک است. عنصرهای تصویری این دو دفتر هم آکنده از طبیعت و نمودهای آن است: درخت، برگ، دریا، موج، زنبق، پائیز، بهار، صبح، غروب و... . 

دوستت می‌دارم

               هم‌چون درختی کهن‌سال

                                        که خاطره نخستین جوانه را [زخمه بر زخم، ص159]

مشخصه دیگر رمانتی‌سیزم بهائی است که شاعر به کودک و کودکی می‌دهد. وجدانی در دفتر نخست می‌گوید:

و ترانه کودکان

             دل را به آرامشی مرموز،

                               دعوت می‌کند [ص140]

و این گفته وردزورثThe child is the father of the man  را به زبان فارسی چنین می‌سراید:

او

  آفریدگار شاعران است

                             و زبان مادری انسان [زخمه بر زخم، ص156]

گرایش شاعر به این مقطع از حیات آدمی در دفتر دوم بارزتر و به نوستالژی مبدل می‌شود.

استفاده از صنعت‌های شعری در این دو دفتر تابع قاعده خاصی نیست. وجدانی گاه شعر ساده‌ئی می‌سراید و عاری از هر گونه آرایه‌های فنی مانند:

از بشر،

        یک‌سره بریدم

و همه چیز را یک‌سره

                            در تو دیدم

آن‌گاه،

         پیوستم یک‌سره با بشر [زخمه بر زخم، ص137]

 و گاه از استعاره عنادیه (Oxymoron) بهره می‌گیرد، مانند زیباترین خستگی‌ها یا حزن‌انگیزترین شادی‌ها و فراوان آشنائی‌زدائی (Defamilarization) می‌کند:

هوائی که بی‌خون سبزت

پیغام برگ‌ریزی "انسان" است [زخمه بر زخم، ص61]

 

می‌آمدی که بانگ برآریم،

                    این‌جا حیات زنده معصومی

رؤیای نور را،

              در نبض تند پاک‌ترین خون

                                  آواز کرده است. [زخمه بر زخم، ص23]

سرانجام این‌که تصویرهای دو دفتر شعر از نظام برخوردارند و می‌توان سخن از Imagery یا تصویرپردازی به میان آورد. این تصویرها بر دو قسمند: تصویرهای دیداری (Visual Imagery) و تصویرهای حرکتی (Kinesthetic Imagery). تصویرهای حرکتی این سروده‌ها شامل حرکت رو به بالا یا پرواز است. اما در دفتر زخمه بر زخم فقط یک حرکت رو به پائین وجود دارد:

باور کن

       آذرخشی نارنج‌گونه در کلمات دارم [ص38]

شاعر فقط با شعر رو به زمین حرکت می‌کند و دنیای دایره‌وار می‌سازد. او که از رئالیسم اجتماعی آغاز می‌کند، پرواز رمانتیکی به اوج آسمان‌ها دارد، سپس به زمین و به واقعیت‌ها باز می‌گردد. وجدانی به حق می‌گوید شعرش آمیزه‌ئی از سرب و چکاوک و ماه است.

 

محمود معتقدی: کودکان شعله و برگ/ آواز غروبی سبزی در حافظه دارم/ حصاری استوار برکنید/ با دری از سیب/ تا مرگ سرزده نیاید. [ص43]

آن‌چه در این عبارت شعری آمده، فضای سخت فراواقعی و انتزاعی است که در آن نقش کلمه‌ها و حرکت بیرونی آن به درستی معلوم نیست. بسیاری کلمه‌ها سرنوشت شاعرانه ندارند و فقط ترکیب پیچیده و دور از واقعیت شعری را نشان می‌دهند. شاعر برای رسیدن به مرگ ناگزیر می‌شود فصل‌های زندگی را میان‌بر بزند و حس کودکی را گاه به زبان شعله و گاه در هیأت برگ بیان کند و به فراهم آوردن فضای رهاشده و شکننده‌ئی بپردازد. در همین راستا است که شاعر در صید کلمه‌ها و موقعیت لحظه‌ها با شتاب و تکرار عمل می‌کند و جای‌گزینی ناگهانی من ِ شاعر با آن دیگری در این‌جا و آن‌جا دیده می‌شود. نقش پدر و حضور شاعر گاه چنان در یک‌دیگر تداخل می‌یابند که فضای حاکم بر شعر تا حدود زیادی به تناقض کشانیده می‌شود.

شاعر در مضمون‌پردازی و در قلم‌رو زبان گاه دچار لغزش است. از جمله:

- و سلاحی که به من بخشید/ طلائی و سیاه و شکوه‌مند. [ص34] ترکیب سیاه شکوه‌مند نماد و نشانه چه شکوهی می‌تواند باشد؟

- کلوخ‌خاره کلمات به نازکی زنبق شدند. [ص34] کلوخ‌خاره کلمات چگونه ترکیبی است و معرفت به آن چگونه میسر می‌شود؟

- کلبه خالی است/ مثل بغل آزادگان/ پاها را می‌توانی به زنجیر کشید/ زندگی را نه/ نطفه اندوه نابینائی است. [ص42] دریافت و تفسیر و پیوند واژه‌ها در این عبارت‌ها تن‌ها در فضای معلقی شاید ممکن باشد.

- مردگان، واقعی‌ترین لب‌خندند. [ص44] آیا در این عبارت کج‌تابی خاصی حس نمی‌شود؟

- سفر به بند و رسیدگی [ص35] روال منطقی و تداوم زنجیره‌ئی این واژه‌ها در کجاست؟

- عزیز خسته تن‌های غم‌گین پریشان‌گرد/ نفس در سینه بشکسته است. [ص66]

هم‌نشینی کلمه‌ها و تتابع اضافات پیش‌آمده چندان به ذوق نمی‌‌نشیند.

- از زخم مأیوس کبود/ بر گونه ماه‌تابی امید [ص91] بیان به‌ظاهر شاعرانه است. اما مخاطب نمی‌داند در بیرون زبان باید دنبال چه رابطه و معنائی بگردد.

- تنگ ماهی قرمز/ چه زیبائی خاموش دردناکی دارد. [ص92]

یک- ماهی خود نشانه حرکت است.

دو- رنگ قرمز زیبائی خاموش دردناکی نمی‌تواند داشته باشد. زیرا قرمز رنگی است که از گرمای خاصی برخوردار است و با خاموشی و دردناکی نمی‌تواند سنخیتی داشته باشد.

سه- از همه مهم‌تر این‌که زیبائی خاموش دردناکی اضافه‌ئی است که به راحتی بر زبان نمی‌‌چرخد.

حضور تکرارهای نالازم از یک‌سو و عدم ایجاز و فراوانی جنبه‌های توصیفی از سوی دیگر بر شانه‌ مجموعه کودکان شعله و برگ سنگینی می‌کند. این عامل‌ها هم به بیان شاعر لطمه می‌زند هم رابطه‌های آوائی و تناسب معنائی بسیاری شعرها را زیر سؤال می‌برد. در اشعار لحظه‌ها نمونه‌هائی از تکرار و ضعف تألیف دیده می‌شود. نمونه؛ در شعر "بلوغ" واژه زیباترین نه بار تکرار شده است. یا در لحظه‌ها 8 واژه سبز چهار بار آمده است. گفتنی است این قبیل تکرارها هم ساختار شعر را کم‌رنگ می‌کند، هم از مؤلفه‌های کار و قدرت شاعری می‌کاهد.

شاعر در استفاده از اختیارات شاعری برای فوران احساسات و واگوئی خاطره زندگی و مرگ پدر، در گزینش واژه‌ها و ایجاد فضای لازم با وسواس عمل نمی‌کند و رفتار کلمه‌ها در حوزه معنا چنان‌که باید به مخاطب عرضه نمی‌شود:

تو در آغاز خاطره‌ئی

با رنگ‌های ابتدائی یک بنفشه

ارکستر تاریخ به جامعه‌شناسی قلبت نیازمند است

دی‌روز و دی‌شب، هنوزی‌ست

که آغاز رنگین‌کمان چشمانت را

به جوی‌باری بدل می‌کند

که تحرک آشفته‌اش را

ساز بی‌دغدغه نخستین درخت آبی است

از زمان خفتن با شبنم بسیار گذشته است

هم‌‌چنان که هیچ‌گاه از راهی باز نرفته

گیلاس کوه‌سار چقدر شکننده است. [ص29]

موتیف‌هائی که بر پیکره این شعر نقش بسته، هر کدام به صورت مجرد حرکت حسی واژه‌ها را نشان می‌دهند. اما آن‌جا که به وحدت و هم‌سازی نزدیک می‌شوند، ارتباط و جریان مشترک واژه‌ها به جوی‌بارهای منفرد منحرف می‌شوند. به عبارت دیگر سیل کلمه‌ها از کلیت شعری کم‌تر خبر می‌دهد.

شعر وجدانی شعر تأمل و رسیدن به قلم‌رو معنا نیست. بل‌که دارای سیالیت خاصی است که اغلب سوررئالیستی و با نقش‌های پررنگ و پر از جلوه‌های غریب تجسم دارد. با این‌همه حس شخصی شاعر در لحظه‌ها حضور جدی دارد و دیدن طبیعت و اشیا دغدغه اصلی وی به حساب می‌آید.

ترکیب هندسی و شفافیت فضای شعری به شیوه‌ئی نمادین در مجموعه کودکان شعله و برگ رنگ‌آمیزی شده است. شعر وجدانی برای پیدا کردن حجم عمیق‌تر و زبان بی‌تکلف نیازمند اهلی کردن واژه‌ها و یافتن رابطه‌های درونی کلمه‌ها است.

منظومه "کودکان شعله و برگ" نسبت به سایر شعرها از بافت غنی‌تر برخوردار است و گاه جرقه‌های به‌یادماندنی در آن یافت می‌شود:

چنان است که با قطاری می‌گذرم

در ایست‌گاهی توقف نمی‌کند

آن‌سوی پنجره، باغ‌چه‌های کوچک مگر

یادگارها، عشق‌ها، چشم‌ها

روزهای آتش‌گرفته

بهشتی در غبار

تصویر سنبله‌ها

گیسوی شادمانی، دیوار

به راستی چه ماند؟

جز مادری سبز که اندک‌اندک فرو کاست. [ص33]

 

فرهاد عابدینی: آن‌چه در نخستین مرحله از خواندن این دو دفتر شعر توجه مرا جلب کرد، دید روشن و امید شوق‌آفرین هم‌‌راه با عشق تپنده در رگ‌های جان شاعر است. تا آن‌جا که می‌سراید:

ای عشق/ سهم من/ کاسه آبی بیش نیست/ اگر چهره بشویم/ تشنه‌ام/ اگر پاک بشویم/ ناپاکم [زخمه بر زخم، ص16]

دومین ویژگی این دو دفتر، شاعر بودن سراینده است. او کلمه‌ها را کنار هم و از سر ضرورت نمی‌‌چیند تا شعری بسازد یا واژه‌های نامأنوس را در سطرهای پلکانی نمی‌نویسد و بدان‌ها پیچیدگی غیرواقعی نمی‌‌دهد تا شعر آوانگارد بسراید. او از سر دل‌تنگی و در لحظه‌هائی که به سرایش نیاز است، بدان کار دست می‌زند. به همین سبب وقتی شعرهای او را می‌خوانی، با همه سادگی آن‌ها حس و عاطفه‌ئی به تو منتقل می‌شود که درک می‌کنی درد شاعر چه بوده است.

در  کنار این ویژگی‌ها کاستی‌هائی هم در این دو مجموعه وجود دارد. در دفتر زخمه بر زخم شاعر از شاعران توان‌مند امروزی تأثیر گرفته و گرته‌برداری‌هائی کرده است. به طور نمونه می‌توان از شعر "دلو" نام برد. این سروده را می‌توان متأثر از شعر "شوش" زنده‌‌یاد اخوان دانست که چنین شروعی دارد:

شوش را دیدم/ آن ابرشهر آن فراز فاخر آن گل‌میخ/ آن دژ ویرانه‌های تاریخ. از این شعر هم‌چنین بوی "آخر شاه‌‌نامه" و "خوان هفتم" اخوان استشمام می‌شود. با زبانی که به زبان آن زنده‌یاد نزدیک است، اما فاخریت آن را ندارد. برای مثال به این قسمت‌های کوتاه دقت کنید و آن را با زبان شعرهای مذکور مقایسه کنید:

هیچ ویرانی نبود آن‌جا جز آن آباد ویرانه

و می‌‌تابید و می‌‌سوزاند لرزان سایه‌ام را آفتاب از اوج

و تنها بودم و تشنه

دیدم آن‌جا کهنه‌دلوی واژگون خوابیده بر خوابیده‌سنگی

                                           پرچم چاهی است

...

صدائی نیز مثل مهربانی پاک کرد از گونه‌هایم، اشک

و صدائی که جز آن گوئی نبود آن‌جا صدائی هیچ [صص 85- 86- 87]

زخمه بر زخم با سوزناله‌های متشاعرانه هم‌راه است. گاه شاعر تا حد شعار پیش می‌رود و شعرهایش رنگی از سستی و ضعف به خود می‌گیرند. شعر "پیش‌کش" از این دفتر نمونه بارزی برای این‌گونه سرودن‌ها است. اما در کتاب کودکان شعله و برگ شاعر از تأثیری که دیگر شاعران بر او گذاشته‌اند، شانه‌‌تکانی می‌کند و از آن دنیای سوزناله‌ها بیرون می‌‌آید و با واقعیت شاعرانه به جهان پیرامون خود نگاه می‌کند و اگر تأثیری که برمی‌دارد، از اجتماع و طبیعت پیرامون خود شاعر است. اما در این دفتر نیز به تکرار بی‌هوده برخی واژه‌ها دست می‌زند که هیچ‌گونه زیبائی یا ریتم آهنگینی به شعرهایش نمی‌دهند. خود شاعر در یادداشت کوتاه دفتر کودکان شعله و برگ به این نقص اشاره کرده، اما برای برطرف کردن آن اقدامی نکرده است. مجسم کنید در یک شعر کوتاه یازده‌بندی، کلمه یک‌سان شش بار تکرار شده که هم باعث ملال خواننده می‌شود، هم هیچ‌گونه زیبائی و لطفی نیز به شعر نمی‌بخشد.

در زخمه بر زخم با تعبیرهای کهنه و دست‌مالی‌شده‌ئی از قبیل کوچه میعاد، شعر یأس، شقاوت شب، گل آرزو، دست‌هایت را دوست می‌دارم، لباس‌های وصله‌دار و... رو‌به‌رو بودیم که در دفتر بعدی از این‌ها نشانی نیست. هم‌‌چنین شاعر بازی با واژه‌ها را برای آهنگین کردن کلمه‌ها کنار گذاشته و به زبان ساده و سلیسی حرفش را بیان کرده است.

گفتنی است شاعر به سرزمینش و شاعران و نام‌آوران این سرزمین عشق می‌ورزد و این عشق نه از سر ریا و چاپلوسی، بل از دل برآمده و صمیمی و لاجرم بر دل نشستنی است.

با همه کاستی‌هائی که برای شعرهای این دو دفتر برشمردم، آن‌جا که مخاطب و شاعر یکی می‌شوند و شاعر سروده‌هایش را از واژه‌های بی‌هوده می‌پالاید، شعرهای زیبائی پدیدار می‌شوند که خواندنی هستند. از جمله لحظه‌ها 4 زخمه بر زخم و لحظه‌ها 1 و لحظه‌ها 10 از کودکان شعله و برگ. لحظه‌ها 10 شعر کوتاهی است با همه زیبائی‌ها و تجسم ویرانی‌ها و یورش‌ها و سؤال‌های بی‌شماری که بی‌پاسخ می‌ماند:

پاسخم را، تنها یک نفر

بگوید

بگوید که چه روی داده است؟

 

میدان را می‌شناسم

سواران را نه [ص73]

 

به‌زاد نسیمی: آقای وجدانی در زیرمجموعه اشعار کلاسیک چند نوع را عرضه کرده که اغلب هم از جهت درون‌مایه و سوژه انتخابی، هم از نظر ایجاد قافیه‌های لازم و زیبا و هم‌چنین ساختمان عروضی بسیار محکم و جاافتاده است:

تو آن‌که نام ندارد، تو آن‌که سخت عجیب

تو راز وسوسه آدم و فسانه سیب

تو برق عاطفه یأس، در سخاوت ابر

تو عطر خلوت پاک کبوتران نجیب

...

که چشم‌های تو هم ای عزیز مثل سراب،

تمام ساده‌دلان را نمی‌دهند فریب؟ [زخمه بر زخم، صص 95- 96]

 

شب، پشت زمین آمد و آهسته به در زد

اما نگشودند و شبش بار دگر زد

این بار گشودند و سراسیمه، سیاهی

چون گم‌شده فرزند، به هر جا شده سر زد

این‌گونه بر آفاق دل منتظر مرد

هر شب غم دیرینه او آمد و پر زد

...

گر داد کسی پیکی و گر زد به درش کس

هم حسرت او بود اگر داد، اگر زد [زخمه بر زخم، صص 107- 108]

در شعر نو محمد وجدانی از سبک‌های موجود به‌خوبی استفاده کرده است. ولی آن‌چه در این بین به کارش ارزش خاصی می‌دهد، پرداختن به درد و رنج و مسائل دیگران است. تمی که دیگر شاعران کم‌تر بدان می‌پردازند. از این دسته می‌توان به شعرهای زیر اشاره کرد:

"زیبا سرزمین من" [ص66]، "پیش‌کش" [ص55]، "آخرین امید" [ص110]، "فریاد بس" [ص112] و "پدر" [ص166] از دفتر زخمه بر زخم و "شهر" [ص84]، "گریز" [ص90] و... در دفتر دوم.

سوای شعرهای یاد‌شده دسته دیگری از شعر نو در این دو دفتر دیده می‌شود که هم از نظر ساختمان شعر، هم بیان مطلب و درون‌مایه به شیوه بسیار جدیدی عرضه شده‌اند. این شعرها به‌جای این‌که بر تکنیک‌های رایج و هم‌چنین الهامات ذهن صیقل‌یافته‌ و حساب‌شده‌ئی تکیه داشته باشند، به سرشت شاعر برمی‌گردند. هر چند این سروده‌ها بر قالب‌های آشنائی قرار نگرفته‌اند، لیکن بیان مطلب آن‌ها و نفوذ کلام‌شان در برخی اوقات بسیار قوی‌تر و فراتر از شعرهای معمولی است. در این شعرها اغلب از لغت‌هائی سود جسته شده که معانی آن‌ها مستتر است و از معناهای متداول نیز به‌دورند. در واقع شاعر با ضمیر خود آن‌ها را معنی کرده است. برای مثال با کمک سروده‌های صفحه‌های 43 و 44 اصطلاح کودکان شعله و برگ را می‌توان چنین معنی کرد: معنی نسل در کلمه کودک، معنی مرگ و نیستی در کلمه شعله و معنی زندگی در کلمه برگ نهفته است. یا مفهوم لذت و خاطره‌ئی که در کلمه شاخ‌سار در شعر زیر نهفته است:

من پیوند زده‌ام

ترسی طاعونی را

بر شاخ‌سار وحشی نگاه

و شاخ‌سار وحشی شکوفه‌های شنگ

و شاخ‌سار وحشی باور ماهیان

و شاخ‌سار آغوش مادران

و شاخ‌سار عاشقان

و شاخ‌سار نان‌خریدن پدر

و شاخ‌سار هرچه شاخ‌سار [صص 14-15]

ایجاز، کنایه و استعاره که هر سه در شعر کهن جای‌گاه ویژه‌ئی داشتند، دوباره در شعرهای وجدانی نمایان می‌شوند:

ازدحام بیمار صداها، زخم فراموشی، حریر زیباترین ترس، ساحل زیباترین زندگی، زیباترین دقیقه تردید، سپیده سکوت یک‌ رنگ، بزرگ‌ترین عصر تجربه، خوش‌بختی یک سبز.

وجدانی قلمش را به ذهن پویا و زخم‌دیده‌اش می‌سپارد و از گذار و گذر هیچ تجربه و پنداری صرف‌نظر نمی‌کند. اغلب سروده‌های او هم‌چون داستان فیلمی هستند که در بین آن‌ها صحنه‌های کاملا منفرد و به‌صورت فلاش‌بک گذرا گنجانیده شده‌اند. مثل منظومه "کودکان شعله و برگ".

 

عنایت سمیعی: نمی‌دانم چه اسمی بر شعر بلند "کودکان شعله و برگ" می‌توان گذاشت. به نظر من منظومه نمی‌آید. البته تعریفی به آن معنا از منظومه در دست نداریم. در شعر معاصر آقای سپانلو و آقای حقوقی جسته- گریخته اشاره‌هائی در این زمینه دارند. تا حدودی می‌شود ساختار منظومه را در شعرهای موفقی مثل "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، "خوان هشتم" و "سرود آن‌که برفت" فروغ و اخوان و شاملو به دست آورد. ضمن این‌که هرگز با ساختار آماده و از پیش تهیه شده‌ئی سر و کار نداریم. به هر حال به نظرم نرسید "کودکان شعله و برگ" ساختار منظومه داشته باشد. اگر مجاز باشیم از اصطلاح هنرهای دیگر در شعر استفاده کنیم، به نظر می‌رسد، نوعی کلاژ باشد. البته نه ضعف شعر است، نه چیزی به آن افزوده می‌کند.

از میان شگردهائی که آقای وجدانی استفاده می‌کنند، مهارت‌شان بیش‌تر در هنجارگریزی است. خزان را به برگ تذکر می‌دهی/ بهمن را به فروردین. اما یکی از ضعف‌های کارشان استفاده از استعاره است. در بند دوم شعر "کودکان شعله و برگ" می‌گویند غروب نکرده‌ئی. طبیعی است در معنای استعاری به کار رفته است. اما این‌گونه استفاده از استعاره شیوه نوینی نیست. شیوه متداولی است که همگان از آن استفاده می‌کنند. وقتی به سادگی می‌توانیم مفهوم را جای‌گزین چنین استعاره‌ئی کنیم، اشکالی پدید نخواهد آمد اگر به جای غروب نکرده‌ئی، نمرده‌ئی بگذاریم. اگرچه ممکن است این غروب با ستاره و آسمان در همین بند پیوندی برقرار کند. اما این پیوند صوری است. یعنی معنا یا بار شعری تازه‌ئی به خود این بند اضافه نمی‌کند.

ضعف دیگر اطناب است. در بند اول این شعر بلند، دست کم یک جمله اضافه است. در لحظه حضور داری/ و بر سبزی چشم‌هایت/ خاک ریخته‌اند/ و بر لب‌هایت. شاعر وقتی می‌گوید خزان را به برگ تذکر می‌دهی وظیفه‌ئی به لب‌ها محول کرده است. اما هیچ وظیفه‌ئی برعهده چشم‌ها نگذاشته است. اگرچه ممکن است از بیرون به شعر نگاه کنیم و بگوئیم این چشم‌ها با عزیزی ارتباط برقرار می‌کند که راجع به وی صحبت می‌شود. اما حضور مؤثری در بند ندارد. یا در شعر لحظه‌ها 1 [ص45] می‌گویند از آواز دهشت‌ناک خویش/ تیغ بر گلوگاه پرنده نهادیم. صفت دهشت‌ناک زیادی است. وقتی از آواز می‌شود تیغ بر گلوگاه پرنده گذاشت، بار دهشت‌ناکی هم‌راه با عمل است. دیگر نیاز به آوردن صفت آن نیست. این صفت باید در ذهن خواننده تولید شود. به این ترتیب پیشاپیش او را از اندیشیدن در زمینه شعر منع می‌‌كنیم. همین‌طور پرندگان یك‌یك سر در آغوش خاك بردند چیزی به شعر نمی‌دهد. یعنی وقتی از آواز خویش تیغ بر گلوگاه پرنده گذاشتیم، دیگر مسؤول كفن و دفنش نیستیم. طبیعی است سر در آغوش خاك بگذارند. اما شعر "پرسش" [ص49] بری است از این دو ضعفی که برشمردم. "پرسش" شعر بسیار زیبائی است و آقای وجدانی با نهایت ایجاز و صرفه‌جوئی در کلام آن را سروده‌اند. محتوای شعر نشان می‌دهد ایشان ذهنیت درگیری دارند. برعکس بسیاری که منبع الهام‌شان کتاب‌ها و ذهنیات ناقص خودشان است، ایشان با مسائل بیرونی درگیر هستند و تبلورش را به‌وضوح می‌توانیم در این شعر ببینیم:

سایه بی‌قرار منقار پرنده‌ئی

                         بر پرت‌گاه روزن

راه‌راه آفتاب

گردباد آوازهای خونین بر دیوار

خشم دریا در زمزمه

ازدحام بیمار صداها

زخم کهن‌سال،

              با جریان پنهانش در خون

آرزوی خوش‌بوی سیگار

بوسیدن پیشانی همگان در راه

این‌جا کجاست؟

در سیاهی‌ها

          - جوانی-

                 شعله کبریتی بود

برای دیدن چشمانی

و از آن پس

         تاریکی،

برای چشم فرو بستن

                        و به خاطر آوردن

 

مسعود خیام: در زخمه بر زخم شعر نو، دوبیتی، رباعی، غزل و یک مثنوی هست. این‌طور کار کردن دیگر خیلی معاصر نیست. بعد هم امیدوارم تمام عزیزانی که در آینده می‌خواهند کتاب چاپ کنند، لطف کنند مواظب سفیدهای کاغذ باشند. این کاغذ یعنی درخت و این‌قدر سفید رها کردن آن خوب نیست. در بعضی صفحه‌ها فقط یک سطر شعر آمده است.

در موردهائی سروده‌ها بوی شعر دیگران را می‌دهد. مثل جهان را من آفریدم در شعر لحظه‌ها 17 دفتر کودکان شعله و برگ که از آن شاملو است. گیلاس بر گوش‌هایم می‌آویزم هم از فروغ نیست؟

آقای کمال رجا حرف خیلی درستی به آقای وجدانی زده بودند. کاش ایشان گوش می‌کردند. در شعر بلند "کودکان شعله و برگ" راوی و مخاطب پیوسته عوض می‌شود و به کار لطمه می‌زند. گرچه در سرزمین بی‌حاصل الیوت هم چنین است. منتها روح اصلی شعر کل کار را انجام می‌دهد. بعد هم تکه‌تکه نشانی‌هائی که داده می‌شود، برای خواننده کاملا قابل حصول است. از نمونه‌های لطمه کار بگویم. ما با شاعر درگیر و مسؤول مواجه هستیم. اما یک‌دفعه می‌گوید مرا با سرنوشت آدمی کاری نیست. مسلم است راوی عوض شده اما کلیدی برای این تعویض به خواننده داده نشده است. یک‌باره با کسی سر و کار پیدا کرده‌ئید که هیچ‌یک از آن درگیری‌ها و مسؤولیت‌ها را ندارد. در جائی هم گفته می‌شود من کیسه زباله‌ئی هستم که هر صبح/ در برابر آینه، کراوات می‌زنم/ تا بوی عطر من بیرون نزند/ سرپوش خودم را می‌گذارم/ بعد پشت پیکانی می‌نشینم/ با بنزین ایرانی و فرمان انگلیسی. این‌جا اگر راوی خود وجدانی باشد، باید به او بگوئیم موفق باشی. ولی در واقع این‌طور نیست. اشکالی است که در فرم پیش آمده است.

مصرع نهم از صفحه 19 را هم نتوانستم بخوانم.

 

محمد وجدانی: انسان می‌مُرد، نمی‌مانْد.

 

مسعود خیام: خیلی جاها اشک با گاف نوشته شده که غلط است.

در زیرنویس لحظه‌ها 19 دفتر کودکان شعله و برگ آمده:

خواننده گرامی توجه کند که حضرت مولانا چهارصد و اندی پیش از نیوتون به حضور جاذبه نه‌تنها در زمین که در تمامی هستی کائنات اشاره دارد ولی به‌هرحال، وی نخست ایرانی است و دوم، دانش‌مند شاعری است. پس تا امروز جهانیان نیوتون را به‌عنوان کاشف جاذبه می‌شناسند. [ص99]

اگر به‌کار بردن کلمه جاذبه یا جذب کردن به معنای کاشف نیروی جاذبه بودن است، شما را توجه می‌دهم به حدود 4500 سال پیش که آناکساگوراس نامی راجع به جاذبه صحبت کرده است. اگر نیوتون کاشف جاذبه است، به خاطر آن سیب نیست که واقعا هم نیفتاده است. نیوتون به اعتبار آن رابطه عظیم "حاصل‌ضرب دو جرم، تقسیم بر مجذور فاصله، ضرب‌در یک ضریب ثابت" کاشف نیروی جاذبه می‌شود.

مسیری به نام مسیر شاعران نقاش یا نقاشان شاعر پیدا شده است. اگر از خیلی گذشته‌ها صحبت نکنیم، سهراب سپهری در دوران معاصر ما است. بعد حسین محمودی، ندا ابکاری و محمد وجدانی. نقاشی کار جدی است. شعر هم به‌هم‌چنین. نمی‌شود انرژی را این‌طور تقسیم کرد و کار را شوخی گرفت. اگر بخواهیم هر دو راه را پیش بگیریم، واقعا حرف‌مان باید حرف انفجاری خیلی خیلی بزرگی باشد. این را به این دلیل گفتم که نقاشی‌های وجدانی را دیده‌ام. در این هنر خیلی خوب است. اگر قرار بود درباره نقاشی‌های وی صحبت کنم، خلاف حالا خیلی راحت به جای منفی‌ها، می‌توانستم در مورد نکته‌های مثبت کارش صحبت کنم.

خانم یکتا، شما هم خیلی عجیب و غریب حرف زدید. آن‌چه راجع به رئالیسم و رمانتیسم گفتید و آن نقل‌قولی که کردید، باطل است. اگر آن‌طور بخواهیم برخورد کنیم، تکلیف‌مان با رافائل چه می‌شود؟ با واگنر چه می‌شود؟ اصلا آن چیزهائی که می‌گفتید، نفهمیدم و در این شعرها هم ندیدم. ما به عنوان روشن‌فکر و متعهد و منتقد باید طوری برخورد کنیم وقتی آقای وجدانی کتاب چهارم‌شان را بیرون می‌‌دهند، این سه کتاب را دور بریزند. درست مثل آن سه کتاب اول فروغ فرخ‌زاد که دنبال‌شان می‌گشت بخرد و آتش بزند یا مثل کتاب اول شاملو.

 

داوود اکبرپور: آقای خیام، شما به جای صحبت درباره شعریت لحظه‌ها 19 زیرنویس آن را نقد کردید. این کار درست نیست.

 

مسعود خیام: من معلم هستم. وقتی کاری بیرون می‌آید، انواع جنبه‌ها و جلوه‌هایش را نگاه می‌کنم. این کتاب را پسر پانزده ساله من هم می‌‌خواند. وقتی به او گفته می‌شود مولانا پیش‌قدم جاذبه است، آن‌وقت دچار محذوراتی می‌شویم. در مورد شعر بودن این سروده هم لطفا یکی برایم معنا کند اگر جاذبه نبود/ آن‌وقت جاذبه معنا می‌یافت یعنی چه؟

 

 داوود اکبرپور: "معنی شعر چیست"، خیلی قدیمی و دبیرستانی است. هدف از شعر امروز بیش‌تر قرار گرفتن در فضا است تا معنی کردن آن.

 

مسعود خیام: خوب، در آن فضا برویم. اگر جاذبه نبود/ آن‌وقت جاذبه معنا می‌یافت غلط محض است. اگر جاذبه نبود، یعنی اگر جرم نبود، اگر انرژی نبود، اگر زمان نبود. این‌ها ملغمه است. یعنی اگر فضا نبود، یعنی اگر اطلاعات نبود. یعنی اگر هیچ‌کدام از این‌ها نبود که این یک اگر بی‌هوده است. اگر این‌طور بشود، شاعر هم نبود که چنین چیزی را بنویسد. آن‌وقت نیوتون نبود/ آن‌وقت تو نبودی/ به‌اجبار در کنارم، زیسته/ آن‌وقت تن‌ها شورانگیزی خواستن بود و/ دست‌هائی که در رگ‌هاشان/ جنونی شعله‌ور می‌خندید/ و تن‌ها یک‌دیگر را می‌فشردند. این فضائی که می‌خواهید مرا به آن ببرید، فضای محال است.

 

داوود اکبرپور: متوجه منظور شما از فضای محال نمی‌شوم. 

 

مسعود خیام: ذهن بشر اصلا اجازه ندارد نبودن جاذبه، بیرون زمان ایستادن و غیره را حتا تخیل بکند.

 

عنایت سمیعی: این جاذبه دوم استعاری است. منظور شاعر جذبه است. بنابراین خود شعر درست است. این جذبه بیش‌تر روی تو و مسائل مربوط به آن متمرکز می‌شود. آن جاذبه در زمان ادامه پیدا می‌کند. یعنی شعر تقابل دو جاذبه را بیان می‌کند. نباید دست و بال شاعر را ببندیم. با این وجود در مورد زیرنویس با شما موافقم که درست نیست.

 

علی عبدالرضائی: جاذبه اول وجه عینی برای نیوتون است. جاذبه دوم به معنی جذبه است، برای آن توئی که وجود دارد. یعنی این‌جا حرکت از ابژکتیو به سوبژکتیو است. از وجهی عینی شروع می‌شود و به وجه ذهنی می‌رسد. اگر دنباله شعر را بخوانید، این رابطه‌ها وجود دارد.

 

سینا بهمنش: اگر از من بپرسند عشق یعنی چه، معنی‌ئی برایش ندارم. در مورد زندگی نیز به‌هم‌چنین. این شعر می‌خواهد بگوید اگر تعریف‌ها را کنار بگذاریم، به واقعیت هر چیزی می‌رسیم. ما هیچ، ما نگاه.

 

محمود پرتوی: زمانی که شعر لحظه‌ها 19 را خواندم، مولا علی به یادم آمد که می‌گوید اگر بهشت و جهنم نباشد، راحت‌تر می‌توانم نسبت خود را با خدا مشخص کنم. رابعه، عارف نامی عرب هم می‌گوید اگر خداوند بهشت و جهنم را بردارد، آن‌موقع مشخص‌تر می‌شوند کسانی که عاشق خدا هستند. هم‌‌چنان‌که آن‌ها که خدا را نمی‌‌شناسند، مشخص می‌شوند. چرا این شعر را این‌طور درک نکینم؟ دکتر خیام از شرافت‌مندانه برخورد کردن با اشعار گفتند. حداقل در مورد این شعر چنین برخوردی از ایشان ندیدم.

 

عبدالله باقری: به محتوای شعرهای آقای وجدانی در زخمه بر زخم ایراد دارم و روی مفاهیمی که به کار برده‌اند، تأملی می‌کنم. چیزهائی در اندیشه ما کلیشه شده‌اند. البته دو نوع کلیشه داریم: یکی در زبان، یکی در مفاهیم. آیا نباید درباره این حقیقت که در شعر صفحه 34 می‌گویند، تردید کرد؟ این حقیقت دارد/ آدمی می‌تواند،/ عاشقانه دروغ بگوید/.../ خوشا یاران از دست رفته/ که بیدار بودند/ و باور نکردند. یعنی بیدار بودند و دروغ را باور نکردند. در صفحه 40 می‌گویند می‌خواهم بگویم که خود، تو تنها/ تنهای تن‌ا/ می‌توانی/ خورشیدی از آن دست/ که در رؤیاهای توست/ خلق کنی. یا در صفحه 52 که دل به ستاره چه می‌بندی؟ که او خود/ خورشید دیگری را/ به جست‌جوست. یا در شعر خیلی زیبائی در صفحه 58 که "آرش کمان‌گیر" را به یاد می‌آورد، ما را در برابر این سؤال قرار می‌دهند آیا هر که خاموش است، خاموش است؟ اما این‌ها این‌قدر در شعر معاصر ما تکرار شده که به کلیشه تبدیل شده است. تصور می‌کنم این امر برآیند زمان است. اکنون روح زمان این است که زبان را کلیشه کند. وقتی به یک زبان بتوان یک‌ساعت‌وچهل‌وپنج دقیقه جمله‌های بی‌مفهوم پشت سر هم ردیف کرد تا همه آن را به‌عنوان حقیقت بپذیرند، می‌باید روی جدیت آن شک کرد. آن‌جا که در شعر "زبان سرزمین من" می‌فرمایند تلاش تو،/ برای قتل‌عام واژگان این زبان،/ ندانم از چه روست، از این رو است که این حقیقت چنان تکرار شده که به کلیشه تبدیل شده و در نتیجه حماقتی آفریده شده که ما به آن افتخار می‌کنیم.

 

علی‌رضا آبیز: در کتاب کودکان شعله و برگ با تخیل بسته و محدود مواجه هستیم. تخیلی که توانائی کشف افق‌های تازه تصویری یا بیان هنرمندانه اندیشه نوین را ندارد. از این‌رو به استفاده بی‌حد و حصر از ترکیبات وصفی و اضافی رو آورده است. بنا به قولی شعر بیان ساده مفاهیم پیچیده است، نه پیچیده بیان کردن مفاهیم ساده. در این تعریف جای‌گاه ترکیب‌هائی از این دست کجا است؟

شاخه بلورین سیالی بر زمینه‌ئی از بلور سبز، شاخه بلورین سیالی از کهکشان‌ها، آغاز رنگین‌کمان چشمانت، ساز بی‌دغدغه نخستین درخت آبی، چشمان کهن‌سال دانش، اوراق دانائی ابلهانه، ریشه‌های شفق زمزمه، ترانه شفاف بوسه، کلوخ‌خاره کلمات، تن‌پوش ازلی سرنوشت، انگشت ترک‌خورده عشق، مروارید درشت غلتان زیباترین پرنده غم‌گین، سایه بی‌قرار منقار پرنده‌ئی بر پرت‌گاه روزنی، راه‌راه آفتاب، گردباد آوازهای خونین، ازدحام بیمار صداها، آرزوی خوش‌بوی سیگار، زیباترین سپیدی دل سپید، زیباترین دقیقه تردید، پری سپیده‌دمان کولی، دست‌های خالی آتش‌گرفته، بلوغ تلخ‌ترین و شیرین‌ترین شعر، سپیدی سکوت یک‌ رنگ، سرای وحشت و تردید و توفان، بزرگ‌ترین عصر تجربه، آبشار گریه بی‌اختیار، خوش‌بختی هر مرگ سبز، دیوارهای معابر پرخاطره، طرح به‌هم‌پیچیده و گنگی از هزاران فریاد، موهای پریشان خوف‌انگیز، عزیز خسته تنهای غم‌گین پریشان‌گرد و... .

نکته دیگر یک‌دست نبودن سطرهای یک شعر از نظر شیوه بیان است. به طوری‌که در موردهائی یک سطر موزون و سطرهای دیگر بی‌وزن است. مثل دو سطر در کتاب من نخواهی یافت/ آن ‌تنها شعر خوب زندگی‌یم را در صفحه 84: روباه درشت شهر در  خواب‌ست/ اندامش درون هندسی نامنظمش را/ به یاد می‌آورد. نیمی از شعر "ستایش" در صفحه‌های 55- 56 از زبان بی‌وزن و نیمه دیگر از وزن نیمائی برخوردار است. به‌طور کلی این دفتر زبان مشخصی ندارد و پایه و بنیان بیانی آن بر ترکیب‌های اضافی و تشبیه‌های وصفی استوار است.

بدون این‌که بخواهم ادعا کنم زبان شاعر تحت‌تأثیر مستقیم زبان شاعر ویژه‌ئی است، باید بگویم ردپائی از شیوه سرایش شاملو و دیگر شاعران معاصر را می‌توان در آن یافت که با زبان رایج جمله‌های ادبی؛ زبان هم‌راه با ترکیب‌های اضافی تلفیق شده است: با من بگوی/ آشیانه بی‌پناهی‌یت را/ کدام توفان طاعونی به تاراج داد، [ص47] مردگان واقعی‌ترین لب‌خندند. [ص44] به تندیسی می‌ماند جهان. [ص68]

تکرار در این مجموعه جای‌گاه ویژه‌ئی یافته است. تکرار واژگان، ترکیب‌ها و به ویژه تکرار در شیوه ساخت ترکیب‌ها. اگرچه شاعر در یادداشت ابتدای کتاب توضیح داده است تکرارها ممکن است برای بعضی آزارنده باشد. اما نمی‌‌شد، باید همان‌ها را می‌نوشتم. اما می‌خواهم به یک شعر که دارای تکرار است، نگاهی بیندازم- به شعر لحظه‌ها 13 در صفحه 83:

اکثریت یک‌سان

درختان پژمرده یک‌سان

ساختمان‌های بی‌رنگ یک‌سان

زنان با نگاه‌های یک‌سان

و دست در دست کودکان‌شان

با نگاه‌هائی دیگرسان

صداهای یک‌سان

همه‌چیز برای همیشه یک‌سان

تردید بی‌سرنوشت

در بزرگ‌ترین میدان

در بزرگ‌ترین عصر تجربه

وقتی در شعری ناگهان به عبارت متضادی برمی‌خوریم، انتظار داریم نقطه اوج یا برگشت شعر باشد. ولی در این شعر پس از با نگاه‌هائی دیگرسان دوباره به ترکیب‌های صداهای یک‌سان/ همه‌چیز برای همیشه یک‌سان برمی‌خوریم. در واقع شاعر چون به کودکان علاقه دارد و آن را در جاهای مختلف از جمله در صفحه 82 بیان کرده، نگاه‌های آن‌ها را دیگرسان خوانده است. حال آن‌که اقتضای طبیعی این شعر نگاه‌های یک‌سان است.

44 صفحه کتاب را سروده بلند "کودکان شعله و برگ" به خود اختصاص داده است. این سروده‌ها که از 49 پاره یا بند تشکیل شده، فاقد محور عمودی لازم برای پیوستگی منطقی است. این شعر گفت‌گوئی است با پدری که دریغا دیگر نیست. اما این جنبه گفت‌گو در طول سروده رعایت نشده است تا عامل پیوند پاره‌ها به یک‌دیگر باشد. شعر بیان خاطره‌های گوناگون است. اشخاص و اشیای مختلفی مورد خطاب قرار می‌گیرد و سرانجام به پایان می‌‌رسد، بی‌آن‌که فضای کلی ایجاد شده باشد یا از ساختار منسجم بهره‌مند باشد. این سروده به نسبت بقیه شعرهای کتاب، شاید به علت محتوای احساسی آن، در برخی پاره‌ها زبان صمیم‌تر دارد. استفاده از کلمه‌های روزمره و به اصطلاح غیرشعری بعضی پاره‌ها را به زبان مردم نزدیک‌تر کرده است. اما ناگهان یک خطاب نابه‌جا یا یک ترکیب اضافی و وصفی ناهم‌گون این ویژگی را از آن گرفته است. برای مثال در پاره 10 عبارت آه!/ فرمان‌دار شهر دل‌سیاه که در پایان آمده، سادگی و صمیمیت بقیه پاره را مخدوش می‌کند. یا در پاره 14 که با گفت‌گوی صمیمانه و اندوه‌گین آغاز می‌شود، اما از سطر در سکوت دل‌مشغولی سنگ به بعد این فضا کاسته می‌شود تا با عبارت مطنطن خاکت به چشمان‌شان باد به پایان می‌‌رسد. برخی بندها هیچ‌گونه ارتباطی با فضای کل شعر برقرار نمی‌کنند و در کلیت شعر جا نمی‌‌افتند. از جمله بند 6، 8، 9 و 20. به‌علاوه این شعر می‌توانست بسیار کوتاه‌تر از این باشد.

 

سیروس نیرو: با توجه به آن‌چه در مورد وزن فرمودید، باید بگویم اصولا تمام کلمه‌های زبان فارسی موزون است. هیچ کلمه‌ئی نیست در وزن عروضی نگنجد. حتا همین صحبتی که داریم می‌کنیم یا آوازی که بچه‌ها می‌خوانند. آن‌جا که فرمودید وزن ندارد، در واقع باید گفت وزن‌های مختلف دارد.

 

فریبا محمدنیا: آقای آبیز، بسیاری مثال‌هائی که از دفتر آقای وجدانی زدید، در همان تعریفی می‌گنجد که از شعر کردید. به نظر من انگشت ترک‌خورده عشق یا آبشار گریه بی‌اختیار خیلی ساده است و در عین حال شاعرانه. اگر منظور صرف ساده بیان کردن باشد، از انواع دیگر هنری غیرشعر می‌توان استفاده کرد. خصوصیت شعر بیان شاعرانه است.

 

علی‌رضا آبیز: من به دو نکته اشاره کردم. یکی به شیوه بیان و دیگری تتابع اضافات. مثال‌هائی که زدم، مثال‌های مشترکی بر ای هر دو این‌ها بود. شاید بعضی‌ها در آن مقوله نمی‌گنجد، بعضی‌ها در این یک.

 

فریبا محمدنیا: تتابع اضافات به‌خودی‌خود عیب محسوب نمی‌‌شود. جائی عیب است که کاربرد آن زیبا نباشد. هدف ایجاد زیبائی در شعر است. اصلا هنر برای ایجاد زیبائی است. وقتی تتابع اضافات برای رسیدن به این هدف کمک می‌کند، عیب محسوب نمی‌شود.

 

علی‌رضا آبیز: نیت من این بود که این اضافات نتوانسته کمکی در این مورد بکند.

 

فریبا محمدنیا: حتا آبشار گریه بی‌اختیار؟

 

علی‌رضا آبیز: اگر زیبائی را محصول شگفتی بدانیم و شگفتی را محصول نگاه تازه شاعر، کجای این عبارت زیبائی دارد؟ تصویری است بسیار ملموس، روزمره، عادی و حتا مبتذل.

 

فریبا محمدنیا: این دیگر به دید شخص شما برمی‌گردد.

 

به‌زاد نسیمی: هدف از کاربرد این کلمه‌ها خیلی پیچیده‌تر و مهم‌تر از این حرف‌ها است. هدف رسیدن به سبک خاص شعری است. پیچیدگی در کلمه یا عبارت برای رسیدن به مفهوم غنی‌تر است. آن مثال‌هائی که آقای آبیز زدند، از جمله زیباترین دقیقه تردید، سپیدی سکوت یک رنگ یا بزرگ‌ترین عصر تجربه برای همین منظور ساخته شده است. حالا اگر کمی کلیشه‌ئی است یا نه، جای خود دارد.

 

به‌زاد زرین‌پور: بین شعر بلند "کودکان شعله و برگ" و قسمت بعدی کتاب تمایز اساسی وجود دارد. پیش از پرداختن به این مسأله به مقوله زبان در شعر معاصر اشاره کوتاهی می‌کنم. مشکل شعر معاصر بعد از آن‌همه نام‌آوران از زمانی شروع شد که شاعران ما وقتی می‌خواستند شعر بگویند، به‌گونه‌ئی می‌خواستند اثبات کنند این شعر است نه نثر. به‌همین علت یادشان رفت به زبانی شعر بگویند که زندگی می‌کنند. بیش‌تر فضاهائی که ساخته می‌شد و فصاحت تحمیلی زبان و تصویرها به خاطر این قضیه است. یعنی شعر متکی بر جوهره شعری نیست. آن‌چه در شاعران ما کم داریم، جوهره شاعرانه است. این جوهره هم برخاسته از زندگی شاعرانه است. شاید مشکلات زندگی امروز نمی‌گذارد کسی جوهره شاعرانه پیدا کند و انسان‌ها کوتوله می‌شوند. به‌هرحال بعد از فروغ امکان شعر گفتن به زبانی پیدا شد که با آن صحبت می‌کنیم. آقایان بیژن جلالی، شمس لنگرودی و سیدعلی صاالحی توانستند به دو خصوصیت عمده‌ئی رو بیاورند که برخاسته از نیاز شعر امروز ایران است:

1- وارد شدن در عرصه زندگی شهری و جزئیات و نماندن در جزئیات و از سطح به عمق رسیدن

2- استفاده از زبانی که با آن زندگی می‌کنیم- زبانی بدون پیرایه و آرایش‌هائی که الان مد شده است. دیگر همه آشنائی‌زدائی‌ و آوردن صنعت‌های غیرمتعارف را بلد هستند. ولی مهم این است غیرمتعارف بودن بر نوعی شعورمندانگی استوار باشد که البته کم‌تر دیده می‌شود و الا با سوررئال و آن فضای غیرمتعارف اصلا مخالف نیستم.

با قسمت دوم دفتر آقای وجدانی ارتباط برقرار نکردم. چون شعرها کاملا فضای کلاسیک دارد. مربوط به دهه‌هائی است که از نظر فضا پشت سر گذاشته‌ئیم. شعر امروز ما را در مقابل فضای تازه‌ئی قرار داده که بعضی‌ها درک کرده‌اند. این فضا را‌ آقای وجدانی در شعر بلند "کودکان شعله و برگ" درک کرده‌اند. دیگر عبارت‌هائی مثل نمی‌توانست بازشان داد در آن نمی‌‌بینیم. واقعیتی است که ما دیگر با این زبان زندگی نمی‌کنیم. اگر با این زبان با کسی حرف بزنیم، حرف‌مان را گوش نمی‌دهد یا دست‌کم ارتباط برقرار نمی‌کند. در این شعر  بلند صحبت از زندگی است. زندگی ملموس که ما داریم. از سوار شدن ماشین تا ثبت‌نام در مدرسه. اما آقای وجدانی همه‌‌جا موفق نبوده است. بعضی موردها در این جزئیات مانده است. یعنی نتوانسته از آن‌ها به یک کلیت وسیع دست پیدا کند. شاعرانی که اکنون در دنیا بزرگ شده‌اند، به این علت است که خیلی ساده اما عمیق حرف زده‌اند. از مسائل پیش‌پاافتاده زندگی شروع کرده‌اند و به تمام گره‌های کور فلسفی و هستی بشر در این دوره نقب زده‌اند. استفاده از زبان محاوره یا زبانی که با آن زندگی می‌کنیم، خطری دارد- روی لبه تیغ راه‌رفتن است. شاید برخی فکر کنند چون ظرفیت شاعرانه یا فخامت در آن نیست، کار ساده‌ئی است. برعکس این‌جا است که جوهره مشخص‌کننده شاعرانگی شعر است.

آقای وجدانی بعضی‌وقت‌ها در رعایت لحن دقت نکرده‌اند. در حالی‌که لحن یکی از عمده‌ترین ارکان شعر است. وزن در شعر قدیم فقط عاملی برای تأمین موسیقی آن نبوده است. بل‌که در هر وزن یک یا چند لحن ذخیره شده است. برای مثال وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن لحن ریتمیک دارد و نمی‌شود با آن شعر غم‌گین گفت. از شعر خود آقای وجدانی مثالی بزنم. در صفحه‌های 17-19 "کودکان شعله و برگ" می‌گویند:

موشک دیگری فرود آمد

نفس دیگری تازه کنم

سرنوشت است که بمانم

رادیو آمریکا چه می‌گوید؟

برخیزم

شیرخشک کودکان را به انبار برم

زن بافرهنگم را

به ممالک راقیه بفرستم

و حافظ را

برایش پست کنم

جز تو چه کسی می‌توانست رو کند

من را برای خودم؟

مرا با سرنوشت آدمی کاری نیست

آزادی‌های مرا

مرز سپرده‌های من

محدود می‌کند

به کافه‌ئی برویم، برایت قهوه‌ئی بنوشم

چه سود از زیبائی زنبق

و پرواز شوق غازهای وحشی

هنگامی‌که آسمان را خط می‌اندازند

و بهار

که بی‌هوده بر پنجره‌ها می‌کوبد

و چه سود از آمیزش عطر و بوسه و سیگار

در پریشانی گیسوی باران؟

چه سود از رقصیدن ما در برکه

چه سود از پدر

با تنگ بزرگ پر از ماهی‌یش؟

اگر دقت کنید، می‌بینید از همین زندگی روزمره و ملموس شاعرانه استفاده شده است. اما هم‌سر بافرهنگم را/ به ممالک راقیه بفرستم لحن شاعرانه ندارد. بماند چه عامل‌هائی موجب لحن شاعرانه می‌شود. چون هر شاعری خود باید به آن برسد.

اما همین حرکت آقای وجدانی، این گرایش به جزئیات زندگی و نترسیدن از این‌که هر چیزی را وارد شعر کنیم و خود را بیازمائیم که آیا واقعا می‌توانیم این زندگی متفرق و پراکنده را انسجام بدهیم، جای تبریک دارد.

 

حافظ موسوی: شعر عاطفی "کودکان شعله و برگ" از تأثر شخصی مایه می‌گیرد که شاعر را به بازی دیگری فراسوی آن می‌‌کشاند. نوزده بند اول شعر دارای فضا و انسجامی است که از بند بیست به بعد از بین می‌‌رود. این‌جا برای من یا هر کس دیگری می‌تواند این سؤال پیش بیاید چه چیزی در آن 19 بند هست که آن را دارای ساختار کرده، اما باقی را نکرده است. آیا چیزی است که می‌شود حس کرد اما بیان‌کردنی نیست یا این‌که می‌توان عامل‌هائی برای این قضیه کشف کرد؟ اصولا چه چیزی باعث انسجام ساختار شعر بلندی می‌شود؟ آیا شاعر می‌تواند همین‌طور ادامه بدهد و هر چه به هر مقدار خواست بگوید؟ آیا داشتن داستانی برای تأمین انسجام ساختاری شعر کافی است؟ مخاطب قرار دادن یک شخص واحد چطور؟ یا وحدت داشتن موضوع؟ به نظر من همه این‌ها می‌توانند در ایجاد ساختار شعر بلندی دخیل باشند. ولی به‌طور قطع همه کار را نمی‌کنند. تلقی من این است ساخت هم‌‌آهنگ. هم‌جنس همه عنصرهای شعر، عنصرهای ساختاری مانند واژه‌ها و تصویرها و تکنیک‌های روایت، انواع تداعی‌ها و ارتباط موضوعی مطابق با نطق زبان شاعرانه- منطق شعر که منطق خودش است و منطق ریاضی نیست- موجب ایجاد ساختار برای شعری می‌شود. به‌نظرم آن عنصر اولیه، آن اثر اولیه عین سنگی است که وسط آب می‌افتد. شعر عین آن ‌دایره‌ها حول این سنگ تشکیل می‌شود. به نظرم سه عامل در آن نوزده بند اول باعث شده نوعی انسجام ساختاری برای شعر تأمین شود:

تأثر از مرگ پدر که در مرکز قرار گرفته است، گرچه ممکن است به این صراحت بیان نشود و نباید هم بشود، در واقع نوعی ضربه است که شاعر را به جلو می‌کشاند تا سرک بکشد و جاهائی را ببیند. قاعدتا شما در ورای همه این‌ها چیزی را می‌‌توانید شناسائی کنید که مرکز این حادثه‌ئی است که در زبان دارد اتفاق می‌افتد.

دوم تکرار یک‌سری واژه، اشیا و عنصرهائی است که نقش کلیدی در فضاسازی نوزده بند اولیه پیدا کرده‌اند. مثل زنبق، گیاه، باغ‌چه، سبزی چشم‌ها، بیمارستان و اشیا، محیط و کارهای متداول زندگی خانوادگی از جمله مبل، حیاط،، ساعت و آب دادن باغ‌چه.

سوم یک‌دست بودن لحن شعر است. غیر از یکی- دو مورد انحرافی که در این نوزده بند وجود دارد، از لحن یک‌دستی پیروی شده است. برای روشن شدن تفاوت لحن دو قسمت مثالی می‌زنم:

نفست یاری نمی‌کند پدر

نمی‌دانی در دلم چه می‌گذرد

قایق بی‌بادبان تست که گذر دارد

بر اشک‌های روان من

خاک سرد است و فاصله

گل‌های سرخ سوخته باغ‌چه‌ات

یادآوری می‌کنند که هیچ‌کس

هیچ‌کس، دیگر برنمی‌گردد

آن‌ها را بر گورت می‌‌گذارم [صص20-21]

این لحن را با بند 38 مقایسه کنید:

بلبل پهناور رود

و عمق بی‌شکیبی دست‌افشانی

در غلغله پیوستن به ماه

فراموشی مرگ

رقص حضور درخت و شاید سایه

آب‌های سوزان و آهنگ هستی

رهائی علف

و تکرار وسوسه آدم

و به راستی اگر می‌توانستم

می‌توانستم بنویسم

آن‌چه می‌اندیشم

ماشین‌ها نخل‌های شفافی بودند

که به آوازی وحشی

اما انسانی،

گام در رؤیای لبی می‌زدند

تشنه بوسیدن گلی

به هنگامی که عشق غزالی

هم‌‌چون پیچکی بر قله می‌‌روید

تا صدای بی‌هودگی را به عرش یادآوری کند. [صص38-39]

در این بند از همان شروع، واژه‌ها چیز دیگری می‌شوند. در بند 18 زبان لحنی حسی و عاطفی دارد. اما در بند 38 به نوعی فخامت ادبی می‌گراید که ساختار شعر را از بین برده است.

طنز آقای وجدانی در این شعر بلند نیرومند و واقعا مغتنم است. نمونه‌اش در بند 17:

من کیسه زباله‌ئی هستم که هر صبح/ در برابر آینه، کراوات می‌زنم/ تا بوی عطر من بیرون نزند/ سرپوش خودم را می‌گذارم/ بعد پشت پیکانی می‌نشینم/ با بنزین ایرانی و فرمان انگلیسی. این طنز خوب می‌تواند خمیرمایه خوبی برای کار دیگر ایشان باشد.

مطلب دیگر دغدغه ریتمیک بودن وزن در بعضی شعرهای آقای وجدانی است. جائی که چینن دغدغه‌ئی غلبه می‌کند، شاعر باید به‌عمد آن را کنار بزند. وقتی می‌گویند کاش وطنی برایم پیدا کنی، دو مصرع بعد نمی‌توانند بگویند بوق است و زمزمه و فحاشی و گریز.

 

سیمین بهبهانی: می‌بینم بیش‌تر دوستان جوان هستند. در میان‌شان هم استادانی هستند که به‌سبب علاقه‌ئی که به جوان‌ترها دارند، به این‌جا آمده‌اند. دلیل اعتقاد و علاقه من هم به آقای وجدانی و شعرشان همین است. امروز با وجود میهمانی و کاری که مربوط به همین فعالیت‌های نویسندگی است و با وجود کسالتی که داشتم، دلم نیامد حضور شماها را مغتنم نشمرم و در این‌جا حاضر نشوم. آمدم برای این‌که به شما بگویم زنده باشید، فعال باشید و کوشش بکنید. وجدانی هم عین فرزند من است و خیلی هم شعرش را دوست دارم.

 

محمد وجدانی: از صحبت‌های همه شما استفاده کردم. ولی به هر حال وقتی کسی شعر می‌نویسد، اگر بخواهد این نکته‌ها را در نظر بگیرد، دیگر شعر ننوشته است.

آقای معتقدی فرازی از شعر "کودکان شعله و برگ" را که مورد بررسی قرار دادند، غلط خواندند. صورت درست به این ترتیب است:

کودکان شعله و برگ!

حالت خطابی دارد. آواز غروبی ِ سبزی در حافظه دارم/ حصاری استوار برکُنید و نه برکَنید. با دری از سیب/ تا مرگ سرزده نیاید.

 

الهام یکتا: آقای وجدانی، آیا کار جدیدی در دست چاپ دارید؟

 

محمد وجدانی: در تدارک دفتر شعر بعدی هستم.

 

الهام یکتا: از حضور همه شما گرامی‌یان سپاس‌گزارم که به جلسه رونق بخشیدید.

  26 فروردین 1373

 

    

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     شعر   .   داستان   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    جوانه    .    English
این‌سو و آن‌سوی متن1   .    این‌سو و آن‌سوی متن2   .   این‌سو و آن‌سوی متن3   .
   این‌سو و آن‌سوی متن4   .   این‌سو و آن‌سوی متن5