دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

یک دوستی سه‌نفره

شیوا مقانلو

 

 

 

اگر بپرسم نیازی هست تا اتفاقات را به ترتیب به خاطر بیاورم، و در جواب "نه" بشنوم، آن‌وقت خیالم راحت‌تر می‌شود، چون همین که می‌نشینم به منظم کردن خطی خاطرات، ناگهان همه چیز چنان تکه‌تکه می‌شود که دیگر نمی‌توانم به موجودیت‌شان اطمینان داشته باشم. نمی‌شود از آن روی‌دادهای پیش‌پاافتاده ماجرای مشخصی بیرون کشید؛ به حتم ماجرائی هم نبوده؛ اصلا ماها که دیگر ماجرا نداریم. این‌ها بیش‌تر یادآوری من است از آن‌چه در چند روز و چند ساعت بر ما گذشت، شاید هم از خود آن چند روز و چند ساعتی که بر ما گذشت.

 

من و آنا و ناز هر سه دوست‌های چندساله‌ئیم، گیریم که دو به دو با هم صمیمی‌تر. نفر دوم این دو به دوئی هم بیش‌تر منم. نه این‌که در این سال‌ها جمع سه‌نفره نداشتیم، فراوان؛ اما با این‌که آن دو پیش از آشنائی با من هم دوست یک‌دیگر بودند، اما ظاهرا هر یک جفت‌مان از محفل دونفره‌ئی که یک پایش من باشم، بیش‌تر استقبال کرده‌ئیم. ناز دورِ تند است و آنا دورِ کند و من چیزی این وسط‌ها. شاید هم فقط توهم من است که با آمدن من دوستی میان آن دو کمی کم‌رنگ‌تر شده. با این‌همه، همیشه نوعی اتحاد کج‌دار و مریز بین ما وجود داشته که می‌شود اسمش را گذاشت یک دوستی سه‌نفره. اول از همه این را بگویم که آنا به شوهرش خیانت می‌کرد.

 

این‌که من با سینا- هم‌سر آنا- دقیقا کی و کجا آشنا شدم، برای خودم هم حلقه مفقوده‌ئی است که پیداشدنش هم اهمیتی ندارد. یا در دفتر مجله نمای‌ نو بود که برای نوشتن یک شماره تلفن خودکارش را به من قرض داد، یا در میهمانی شام یکی از نقاشان گالری‌دار و رو به موت بود که اول پایم را لگد کرد و بعد سیگارم را برایم آتش زد. آن موقع، دیگر خیلی وقت بود که آنا از دستش خسته شده بود؛ همه چیز سینا آزارش می‌داد. یکی همین که آنا شب‌ها می‌خوابید و سینا روزها. هر روز صبح که این رفیق من از خواب پا می‌شد، کف زمین پر بود از ته سیگار و فنجان کثیف، کاغذهای خط‌خطی از طرح‌های ناتمام بناها و برج‌هائی که هیچ‌وقت جائی جز در ذهن سینا ساخته نمی‌شدند، و شوهری که تا عصر روی قالی خرخر می‌کرد. یادم هست یک‌بار که ساعت دو بعدازظهر سرزده رفتم پیش‌شان تا با هم ناهار بخوریم؛ به محض ورود چند تا ظرف شکسته کف سالن دیدم، یک کوه بشقاب نشسته توی سینک آشپزخانه، یک زیر چشم کبود در چهره آنا و یک خراش عمیق روی گونه سینا. بقایای پاره‌پاره چند قبض برق و تلفن هم روی زمین ریخته بود. به‌رغم ساندویچ‌های توی دستم فهمیدم که باید برگردم.

 

از طرف دیگر، آن روزها ناز هم بالاخره قبول کرده بود که کیان- معشوقش- به او خیانت می‌کند و به همین خاطر مدام می‌گریست. من به کیان هیچ حقی در مورد خیانت کردن نمی‌‌دادم، اما به نوعی اقتضائات زندگی و شغلی او را هم درک می‌کردم. این ناز بود که نمی‌فهمید یک کارگردان جذاب و معروف و ثروت‌مند، یا اصلا هر مرد جذاب و معروف و ثروت‌مند دیگری، با مهری بر پیشانی به دنیا آمده که بر هیچ کار غیراخلاقی‌یش حرجی نیست. حکایت همان تک‌مضراب آمریکائی است که Celebrities are beyond the law. کیان دست و دل‌باز بود، هدیه دادن عطرهای شانل و گل‌های ارکیده به ناز را هیچ‌وقت از قلم نمی‌انداخت، اما مشکل این‌جا بود که این هدایا برای هیچ‌کس دیگری از انبوه آشنایان مؤنثش هم از قلم نمی‌افتادند. برای بعضی‌هاشان حتا سفرهای چندروزه هم منظور می‌شد. دست کم سه باری هم ازدواج کرده بود.

 

من معمولا از کسی سؤال نمی‌‌کنم. پس شاید آن روز آنا از حالت نگاه من چیزی فهمیده بود که قضیه آن یکی مرد، معشوقش، را برایم تعریف کرد؛ شاید هم تنها به احترام مرام دوستی و صداقت بین‌مان. یک صبح تا ظهر پیش من بود و چهار بار رفت توی اتاق‌خواب تا با موبایلش صحبت کند. نه حاضر شد از تلفن منزل من تماس بگیرد و نه حتا جلوی من با او حرفی زد. خب، ما همه دختران حوائیم و من هم تجربه‌های خودم را یادم مانده بود. نه این که آنا از همان ابتدا در فکر خیانت و این حرف‌ها بود، نه؛ اما خودش را به معنای واقعی کلمه دیگر زن سینا هم نمی‌دانست.

 

در هر دیدار سه‌نفره‌ئی که به اصرار ناز، من هم هم‌راهی‌شان می‌کردم تا هر چه بیش‌تر شاهد صادق کم‌اعتنائی‌های کیان به او باشم و بعد در دادگاه دونفره‌مان به نفع ناز رأی صادر کنم، بیش‌تر می‌فهمیدم کیان مردی است که می‌توان تنها به سیگارکشیدنش نگاه کرد و میان دودهای حلقه حلقه او از زندگی لذت برد، و اهمیتی هم نداد که چشم و آه چند زن دیگر او را بدرقه می‌کنند: از آن مردهای مقتدری که، بی‌دغدغه داشتن‌شان، حتا بودن‌شان هم غنیمت است. با این همه اولین باری که کیان به من تلفن زد و پیش‌نهاد کرد تن‌هائی و برای یک شام دونفره بیرون برویم، موضوع را به ناز گفتم.

 

سینا بو برده بود که در زندگی آنا دیگر چرخ پنجم است. این را هم می‌دانست که می‌تواند شانسش را برای یکی از چهار چرخ اصلی بودن، در زندگی زن دیگری امتحان کند. در دعواهای شبانه و مکرر آن دو، همیشه این سینا بود که خانه را ترک می‌کرد؛ منزل مال آنا بود؛ لوازم منزل هم همین‌طور، به‌جز یک بوفه بزرگ پر از کریستال، و معشوقی هم که- گفتم- مال آنا بود. آنا حرفی نمی‌زد اما فکر می‌کنم دیگر جرأتش را پیدا کرده بود که طرف را گاه هم به خانه دعوت کند. از آن طرف- منصف باشیم- سینا، یک آرشیتکت جوان و تکیده و احساساتی که متأسفانه تمام دوستانش، دوستان زنش هم هستند، روابط‌شان بدجوری در هم تنیده است، بعد از دعوا کجا را دارد که برود؟ منزل مادرش؟ نه. پناهندگی به منزل مادر که مال بیست‌ساله‌ها است. انتخاب‌هایش محدود و ناگزیر بود. آدم ناخواسته حس مادرانه‌ئی به این بچه معصوم پیدا می‌کرد و می‌خواست دستی به سر و گوشش بکشد. با همه این‌ها، اولین شبی که سینا به من زنگ زد و خواهش کرد یک شب از آوارگی‌یش را در منزل من بگذراند، جریان را به‌آنا گفتم.

 

اوضاع این‌طوری می‌گذشت. روز پشت روز. زندگی بود دیگر.

 

خاطره پررنگی هم دارم از یک روز برفی که سه‌نفری با هم رفتیم بیرون. رفتیم هتل لاله قهوه‌ئی بخوریم و گپی بزنیم. با هر دوشان جدی صحبت کردم. آن روز بارانی شیری رنگ پوشیده بودم و یکی از ترانه‌های ماریا کری مدام توی دهانم می‌چرخید. به‌شان گفتم مضمون حرف‌هایم برای هر دو یکی است و حوصله‌ تکرارشان برای آن دیگری را ندارم. گفتم هرچه بگویم خطاب به هر دو نفرشان است. گفتم به‌تر است هر چه زودتر تکلیف‌شان را با شریک زندگی و عشقی‌شان مشخص کنند. از طیف گسترده و دردناک روابط زن و مرد گفتم، و این‌که همه‌مان فرصت خیلی کمی داریم. بعد از این حرف‌های جدی، کلی جوک گفتیم و خندیدیم؛ آخرش هم بین کیان و سینا به شوخی و جدی دعوا شد که کدام‌شان پول میز را حساب کنند. من هم نشسته بودم از بین حلقه‌های دود سیگارم، مدل موهای سر این دو مرد را با هم مقایسه می‌کردم.

 

یک بار هم که سه‌نفری‌مان توی منزل من دور هم جمع شده بودیم، آن دو تا ناگهان شروع به گریه کردند. یکی می‌خواست مردش بماند و آن یکی می‌خواست مردش برود، هر دوشان هم به هر قیمتی. با این‌که اصلا معنای "به‌هر قیمتی" را نمی‌فهمم اما درد و رنج‌شان برایم قابل فهم بود. من هم پا به پاشان بغضم ترکید. ناز برای‌مان تعریف کرد که این روزها هفت، هشت تا رژ لب با رنگ‌های مختلف و تعداد نامعقولی لباس نو خریده تا هر چه بیش‌تر متنوع و جذاب جلوه کند. موهایش را هم که خودم می‌دیدم از شدت فر و مش چیز زیادی ازشان باقی نمانده. حتا چند تا کتاب سینمائی خریده بود که البته از صفحه سوم‌شان هم جلوتر نرفته بود. اما به هر حال کیان ماندنی نبود. به نظر من برق لب و بندجوراب در کوتاه‌مدت بهانه‌های خوبی هستند، اما به تنهائی هیچ مردی را پابند نمی‌کنند. آنا هم بینی‌یش را بالا می‌کشید و می‌گفت هر روز صبح زود می‌رود کوه، رو به آفتاب می‌نشیند و تمرکز می‌کند تا شر سینا هر چه زودتر از سرش کنده شود. من هم گوش می‌دادم و حساب می‌کردم که تمام دل‌خوشی زندگی‌یم به جای پیاده‌روی یا دامن نو، در همین رنوی قراضه‌ام خلاصه شده. داشتیم ناخن‌های هم‌دیگر را لاک می‌زدیم که موبایل آنا زنگ زد؛ تا خواست بدود توی اتاق، گوشی تلفن را دادم دستش و گفتم به موسیو بگو به شماره ثابت بهت زنگ بزند تا راحت‌تر صحبت کنید. بعدش برگشت پیش ما و کمی معذب اعتراف کرد که این دوستش را نه خیلی دوست دارد و نه در فکر ازدواج بعدی است، اما حضور او تحمل این روزهای بلاتکلیفی را راحت‌تر می‌کند و نمی‌گذارد زیاد از آزارهای از راه دور شوهرش رنج ببرد. هر چه بود، من هم آن روز هم‌راه‌شان گریه کردم.

 

بعد از این جریانات، دو ماهی همه از هم بی‌خبر بودیم، کمابیش. گاهی فقط سر زدنی کوتاه یا پیغامی روی تلفن. می‌دانستم آنا وکیل گرفته و ناز یک دوست پسر جدید. یک وکیل و یک دوست پسر جدید به‌ترین راه کم‌کردن رو و از میدان به در کردن یک هم‌سر و یک معشوق سابق بودند. هر دو با هم به خرجی که باید پای‌شان می‌کردی، می‌ارزیدند.

 

آن روزی که دقیق به خاطرم مانده- که می‌گویم ماجرائی هم نیست ولی به بازگفتنش می‌ارزد- داشتم فیلم شکسپیر عاشق را می‌دیدم و بغض کرده بودم که ناز زنگ زد. هیجان صدایش، خیسی اشک‌آلود صدای من را پوشاند؛ من هم اصراری نکردم شادی‌یش را به هم بزنم، چون از تف کردن ناراحتی خودم وری صورت بقیه خوشم نمی‌آید. بعدش آب‌جوش آماده کردم، روی بینی‌یم پودر مالیدم و نشستم به انتظار شنیدن صدای ویراژ ماشین ناز دم در منزلم.

ناز صندل‌هایش را با هیجان پرت کرد کف سالن، روسری‌یش را هم کنار گل‌دان کاکتوس و فریاد زد: «فکرش را بکن. دارم با داریوش، همین پسره که با هم دوست شدیم، ازدواج می‌کنم!»

خب، خوش‌حال شدم، اشک شادی ریختم با او... تعجب... شادی. دو ماهی بیش‌تر از آشنائی‌شان نمی‌گذشت، ناز رفته بود که زخم بی‌وفائی کیان را مرهم بگذارد، یا به او نشان بدهد که می‌تواند با هر کس دیگری از نو شروع کند و اصلا نیازی به کیان ندارد و خلاصه از همین کارهائی که همه می‌کنند و هیچ‌کدام هم کار اصلی نیست. ولی ظاهرا وسط‌های این دوستی جدید با داریوش، تصمیم گرفته بودند محض تنوع ازدواجی هم بکنند، زندگی خانوادگی راه بیندازند و از این حرف‌ها. فکر می‌کنم واقعا به هم علاقه‌مند شده بودند. من این پسر را هنوز ندیده بودم، تنها یک عکس خندانش توی کیف ناز بود. دفعه اولی هم که عکسش را دیده بودم، به نظرم حالت چشمانش عجیب شبیه کیان آمده بود. این را به ناز هم گفته بودم، ولی آن‌قدر عصبانی شده بود که دیگر موضوع را ادامه ندادم. همیشه خیلی دوستش داشتم این ناز را. نه‌تنها رفیق گرمابه و گلستان زندگی‌یم بود، در کارواش و توالت عمومی زندگی هم کنارم بود. چائی عروسی‌یش را دم کردم و خندیدم. بعد هم گفتم: «از لج کیان که نیست؟»

او هم گفت: «کیان بره بمیره.»

درست در همین زمان، به خدا در همین زمان، تلفن زنگ زد. شماره آنا روی صفحه افتاد. دودل جواب دادن و ندادن گوشی را برداشتم. مدتی بود حرف نزده بودیم و می‌ترسیدم صحبت‌مان خصوصی شود یا خیلی طول بکشد. اما دلم نیامد جواب ندهم، می‌شد با یک‌طوری گفتن این‌که میهمان دارم، مکالمه را کوتاه کنم. صدای معمولی آرامش حالا آن قدر شاد بود که شادی صدای من تویش گم می‌شد؛ از آن صداهائی که با شنیدنش مجسم می‌کنی گوینده یک تاپ نیمه پوشیده یا یک شلوارک گل‌دار. الو را که شنیدم فهمیدم دلم برایش خیلی تنگ شده. سریع گفت: «یک خبر خوش... باورت می‌شه؟ بالاخره تموم شد. امروز حکم طلاقم جاری شد. از سینا جدا شدم. همه چیز رُ بخشیدم، وسایلش رُ هم پس دادم، کریستال‌ها رُ هم. از امروز رسما‌ً آزادم؛ آزاد.»

زدیم زیر خنده. برایش خوش‌حال بودم. می‌خواستم بپرسم حالا با آن یکی مرد چه می‌کند، اما به جایش گفتم:‌«جداً؟ حتا کریستال‌ها رُ؟» و ناز که تندتند مشغول شکلات خوردن بود، برگشت طرف من:‌«قضیه کریستال چی‌یه؟»

حتما چند کلمه مهم و غیرمهم روزمره هم آن میان رد و بدل شد، اما مطمئنم که سه دقیقه بعد، صحنه دقیقاً این طوری بود: من چشمم به ناز بود که ایستاده بود جلوی آینه دیواری سالن، موهایش را با یک دستش جمع کرده بود بالای سرش و با دست دیگرش دامن خیالی‌یش را دور شلوار لی‌یش تاب می‌‌داد. گوشم هم به خنده آنا بود که می‌گفت از بخت خوشش اصلا نیاز چندانی به دخالت وکیل نبوده، قضیه تقریبا دوستانه فیصله یافته و از امروز فقط به خودسازی روحی و جبران زمان ازدست‌رفته می‌پردازد... ناز زمزمه می‌کرد و دور خودش می‌چرخید.. آنا می‌خندید و جمله‌هایش را تمام نمی‌کرد... روی پنجه پایش بلند می‌شد... می‌گفت :‌«فردا ناهار برویم بیرون... .» می‌پرسید :‌«برویم لباس عروس ببینیم؟» می‌گفت:‌«برویم مسافرت، ویلای شمال... .» بعد ناگهان هر دو ساکت شدند. شاید این یکی از صورتم، و آن یکی از نفس‌زدنم، فهمیدند اوضاع مثل همیشه نیست. ناز با حرکت چشم و ابرو پرسید:‌«کی‌یه پای تلفن؟» و آنا از آن طرف گفت:‌«مهمون داری؟»

گفتم:‌«ناز این‌جاست. آمده خبر ازدواجش را بدهد. دارد با... با داریوش ازدواج می‌کند.»

گفتم:‌«آناست. خبر خوش طلاقش را می‌دهد. بالاخره از سینا جدا شد.»

نمی‌دانم کدامش را اول گفتم. بعد سکوت شد.

 

این سرامیک‌های کف سالن همیشه با من خیلی مهربان بوده‌اند، به‌شان که خیره می‌شوم حسابی بغلم می‌کنند تا رها از شرم و شلوغی اطراف با خودم تنها بمانم. نمی‌دانم چه‌قدر به‌شان خیره شده بودم و به تفاوت مدل موها و زنگ‌ خنده‌ها فکر می‌کردم که صدای‌شان درآمد. صدای هر دو را هم‌زمان شنیدم به‌گمانم. حالا اگر بشود به صدا هم صفت رنگی داد، می‌گویم صدای جفت‌شان رنگ‌پریده بود. زن‌ها داشتند با صداهای رنگ‌پریده‌شان برای هم پیغام می‌فرستادند، به واسطه من. امانت‌داری در انتقال سه کلمه کوچک کار سختی نیست. یک بار رو می‌کنی به کسی که جلویت ایستاده، یک بار هم خطاب به گوشی تلفن. سختی‌یش فقط این است که‌ آن علامت تعجب گنده توی لحن‌شان را اصلا نمی‌شود منتقل کرد. به هر حال، شمرده و با لبخند می‌گوئی:

«آنا، ناز سلام می‌رسونه.»

«ناز، آنا سلام می‌رسونه.»g

 

 


ابتذال حاشیه‌نشینان

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

داستان "یک دوستی سه‌نفره" (انتشارات ققنوس، 1385، صص7 تا 17) تن‌ها داستان ارزش‌مند مجموعه دود مقدس شيوا مقانلو است. ارزش آن نيز به ناگفته‌هایش برمی‌گردد. یعنی همان‌چه خواننده خود باید از لا‌به‌لای متن دریابد. بنابراین ناچار است در واژه‌واژه‌اش دقت کند تا نکته‌ مهمی را از کف ندهد. 

گفته‌ها و ناگفته‌های این داستان، چهره منحط سه زن از حاشيه‌نشينان دنيای هنر را عرضه می‌کند؛ زنانی که تصمیم گرفته بودند محض تنوع ازدواجی هم بکنند یا به رغم داشتن شوهر، بی‌بهره از معشوق نیستند. البته ابتذال و انحطاط آن روی دیگر سکه وجودشان، یعنی مردان نیز دست کمی از ایشان ندارد:

 از طرف دیگر، آن روزها ناز هم بالاخره قبول کرده بود که کیان- معشوقش- به او خیانت می‌کند و به همین خاطر مدام می‌گریست. من به کیان هیچ حقی در مورد خیانت کردن نمی‌‌دادم، اما به نوعی اقتضائات زندگی و شغلی او را هم درک می‌کردم. این ناز بود که نمی‌فهمید یک کارگردان جذاب و معروف و ثروت‌مند، یا اصلا هر مرد جذاب و معروف و ثروت‌مند دیگری، با مهری بر پیشانی به دنیا آمده که بر هیچ کار غیراخلاقی‌یش حرجی نیست.

و اما شاید منحط‌‌‌ترین‌ فرد این جمع خود راوی باشد که پشت نقاب دوستی و خیرخواهی پنهان شده است. او در زندگی خصوصی دو دوستش سرک می‌کشد و حتا مردان‌شان را جذب خود می‌کند، اما فوری نقاب تقدس بر چهره می‌زند و خود را دوست وفادار و نجیبی می‌نمایاند:

یادم هست یک‌بار که ساعت دو بعدازظهر سرزده رفتم پیش‌شان تا با هم ناهار بخوریم؛ به محض ورود چند تا ظرف شکسته کف سالن دیدم، یک کوه بشقاب نشسته توی سینک آشپزخانه، یک زیر چشم کبود در چهره آنا و یک خراش عمیق روی گونه سینا. بقایای پاره‌پاره چند قبض برق و تلفن هم روی زمین ریخته بود. به‌رغم ساندویچ‌های توی دستم فهمیدم که باید برگردم.

 

در هر دیدار سه‌نفره‌ئی که به اصرار ناز، من هم هم‌راهی‌شان می‌کردم تا هر چه بیش‌تر شاهد صادق کم‌اعتنائی‌های کیان به او باشم و بعد در دادگاه دونفره‌مان به نفع ناز رأی صادر کنم، بیش‌تر می‌فهمیدم کیان مردی است که می‌توان تنها به سیگارکشیدنش نگاه کرد و میان دودهای حلقه حلقه او از زندگی لذت برد، و اهمیتی هم نداد که چشم و آه چند زن دیگر او را بدرقه می‌کنند: از آن مردهای مقتدری که، بی‌دغدغه داشتن‌شان، حتا بودن‌شان هم غنیمت است. با این همه اولین باری که کیان به من تلفن زد و پیش‌نهاد کرد تن‌هائی و برای یک شام دونفره بیرون برویم، موضوع را به ناز گفتم.

 

آدم ناخواسته حس مادرانه‌ئی به این بچه معصوم پیدا می‌کرد و می‌خواست دستی به سر و گوشش بکشد. با همه این‌ها، اولین شبی که سینا به من زنگ زد و خواهش کرد یک شب از آوارگی‌یش را در منزل من بگذراند، جریان را به‌ آنا گفتم.

با این تفاصیل، راوی که تا پایان داستان تن‌ها است و جفتی ندارد، ‌می‌تواند نقاب خردمندی بزند و در جای‌گاهی فراتر از دو دوست مؤنثش قرار گیرد. او می‌تواند به نقد ایشان بنشیند و پند و اندرزشان ‌دهد تا بر عقده‌ تن‌هائی و زندگی تهی‌یش- نمی‌شود از آن روی‌دادهای پیش‌پاافتاده ماجرای مشخصی بیرون کشید؛ به حتم ماجرائی هم نبوده؛ اصلا ماها که دیگر ماجرا نداریم. - سرپوش بگذارد. با دو مرد زندگی دوستانش، به هتل لاله می‌رود، به آن‌ها می‌گوید به‌تر است هر چه زودتر تکلیف‌شان را با شریک زندگی و عشقی‌شان مشخص کنند. از طیف گسترده و دردناک روابط زن و مرد گفتم، و این‌که همه‌مان فرصت خیلی کمی داریم.

بعد هم با ایشان به بگو و بخند می‌نشیند و عاقبت دو مرد شوخی- جدی بر سر پرداخت پول میزشان دعوا می‌کنند و راوی نیز می‌گوید:

من هم نشسته بودم از بین حلقه‌های دود سیگارم، مدل موهای سر این دو مرد را با هم مقایسه می‌کردم.

پایان کار است که دو دوست اولیه دچار تکانه می‌شوند و تازه درمی‌یابند چقدر از هم دور شده‌اند. به عبارت به‌تر راوی تا چه حد در رابطه بین ایشان نفوذ کرده و آن را از صمیمیت تهی کرده است. راوی که خود هم دریافته دو دوست را تا چه حد از هم دور کرده است، در وصف حال‌شان می‌گوید:

 حالا اگر بشود به صدا هم صفت رنگی داد، می‌گویم صدای جفت‌شان رنگ‌پریده بود. زن‌ها داشتند با صداهای رنگ‌پریده‌شان برای هم پیغام می‌فرستادند، به واسطه من.

صداهای رنگ‌پریده در زیرمجموعه اصطلاح حس‌آمیزی (Synesthesia) قرار می‌گیرد و در کنار چند مشخصه دیگر (در دفتر مجله‌ئی بودن یا به گالری نقاشی رفتن) که راوی از خود عرضه می‌کند- این سرامیک‌های کف سالن همیشه با من خیلی مهربان بوده‌اند، به‌شان که خیره می‌شوم حسابی بغلم می‌کنند تا رها از شرم و شلوغی اطراف با خودم تنها بمانم.- به ذهنیت شاعرانه او ره‌نمون می‌شود. اما این ذهنینت و حتا مثلا صداقتش، کاربردی در زندگی اجتماعی و‌ی ندارد و در نهایت از او همان زن موذی می‌سازد که آنا و ناز فقط در پایان کار به آن پی می‌برند و رنگ پریده صدای‌شان گواهش می‌شود.   

نکته ارزشی‌ دیگر این داستان به سبک (Style) و زبان آن برمی‌گردد. استفاده از یک جمله بلند و بعد استفاده از یک‌ کلمه که تمام معنای لازم را افاده می‌کند- نه این‌که در این سال‌ها جمع سه‌نفره نداشتیم، فراوان؛- و نیز استفاده از واژه‌های مربوط به زندگی امروز و تا حدی طنزآمیز مردانه:-

ناز دورِ تند است و آنا دورِ کند

 

آزارهای از راه دور شوهر

 

 سینا بو برده بود که در زندگی آنا دیگر چرخ پنجم است. این را هم می‌دانست که می‌تواند شانسش را برای یکی از چهار چرخ اصلی بودن، در زندگی زن دیگری امتحان کند.

 

همیشه خیلی دوستش داشتم این ناز را. نه‌تنها رفیق گرمابه و گلستان زندگی‌یم بود، در کارواش و توالت عمومی زندگی هم کنارم بود. -

به زبان داستان طراوت ویژه‌ئی می‌بخشد و آن را فراموش‌ناشدنی می‌کند.g

12 بهمن 1386


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .    از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه   .    English