سكانس یك
نماگشائی مدور
خارجی. عصر. حیاط
زوم به خودروی مسافركشی مهرآباد كه مقابل
عمارت دو طبقه استوانه شكلی توقف كرده است. جلو خودرو حوض گچی آبی رنگی
به شكل كاسه گردی قـرار دارد. فواره حوض به شكل سر شیری است كه از
دهانش آب میریزد.
نمای عمارت بـا كنیتكس سفید دانـه براقی روكش
شده است. درهای منبتكاری و پنجرههای مشبك آن خردلی رنگ است. ضلع
بالای تمام درها و پنجرهها آكلادی است و دو طرف در اصلی ساختمان،
گچبری شده است. گچبری سردر طرح اسلیمی دارد و با سبز و آبی و قرمز
تند رنگ شده است. این نوع گچبری بـر بـالای پنجرههای هـر دو طبقه
عمارت قابل مشاهده است. بـر سكوی دو طرف در ورودی مجسمه دو شیر نر
طلائی نصب شده است.
لاله
درون خودرو نشسته است و از پشت شیشه،
غمگین به
عمارت نگاه می كند. سایه عمارت بر شیشه و در نتیجه چهره وی افتاده است.
او زن بسیار زیبای بیستوهشت سالهئی است كه كمتر از سنش مینماید.
چهره غمگین، صورت گرد معصومانه، ابروان كمانی به هم پیوسته، چشمان سیاه
بادامی و دهان كوچك وی همچون زنان پردههای نقاشی نگارگری است. او
گلوبند طلای فروهری به گردن و دستهگل مارگریت سفیدی در دست
دارد.
لاله
دست چپش را بر دستگیره خودرو میگذارد. انگشترش نگین شرف شمس دارد.
از این پس انگشتری همواره در دستش دیده میشود. راننده پیشتر پیاده
میشود و چمدانهـا را از صندوق عقب بیرون میآورد. لاله با تأنی در
را باز میكند و آرام پیاده میشود. روسری او آبی آسمانی و روپوشش كه
تا مچ پا است، به رنگ آبی تیره براق است. حاشیه روسری او نوار قرمزی
بـه شكل حلقههای متصل به هم دارد. این نوار قرمز از سر زانو تا پای
دامن روپوش به شكل خط اریب به چشم میخورد.
لاله همچنان به عمارت مینگرد. اما هیچ نشانی از موجود زنده در
آن نمییابد. راننده همه چمدانها و كیفهای نقرهئی رنگ را كنار هم
چیده است.
راننده
_____
فرمایش دیگهئی ندارین، خانم؟
لاله در كیف خاكی رنگش دست میكند و مقداری پول بیرون میآورد.
لاله
ـــــ
خیلی ممنون، آقا. بفرمائین. (اسكناسها را به
طرف مرد دراز میکند و او میگیرد.)
پول بیش از آنی است كه باید بپردازد. گل از گل مرد میشكفد و
اسكناسها را به طرف لاله میگیرد.
راننده
ــــــ
(تعارفكنان)
خیلی زیاده، خانم.
لاله
_____
عیبی نداره. مال خودتون.
راننده
ــــــ
(شادمان)
خدا سایهتونُ از سر ما كم نكنه.
لاله
_____
خواهش میكنم. قابلی نداره، آقا.
مرد راننده دست بر سینه سوار خودرو میشود و به سرعت جاده آمده را
كه به حیاط عمارت منتهی میشود، برمیگردد.
لاله دستهگل را روی چمدانها میگذارد، به عمارت پشت میكند و آهسته
روی سنگچین كف حیاط راه میرود. در فاصلههای باریك خالی بین
سنگچینها، علفهای هرز و گلهای وحشی روئیده است. مقصد وی نرده گچی
خردلی رنگ انتهای حیاط است كه پای آن باغچه باریك پر از گلهای داوودی،
نرگس شیپوری وحشی، نرگس معمولی و كلم زینتی است. در این باغچه طویل
جابهجا كاجهای مخروطی باریك، درختچههای بیدمشك و چند تندیس كوچك
آهو، بز و قوچ به چشم میخورد.
وقتی لاله پای باغچه میرسد، كنار تندیس بزی میایستد كـه سرش لای
شاخههای بیدمشكی است. لاله به چند بیدمشك نوشكفته دست میكشد و به سمت چپ
مینگرد. تهران از آن بالا مثل نمونه كوچك (ماكت) شهری به نظر میرسد.
دود سیاه غلیظی آسمان را فراگرفته و شهر را سربی رنگ كرده است.
میدان دركه نزدیك است و در انتهای شیب تپهئی قرار دارد كه عمارت
بر بالای آن است. به دلیل فاصله زیاد، آدمهای ایستاده یا در حال حركت
در میدان خیلی كوچك به نظر میرسند.
صدای داج
پنجاه ساله در گوش لاله میپیچد.
خارجی. شب. حیاط (فلاشبک)
داج و لاله شانزده ساله همانجا
ایستادهاند. منتها شب است و هلال باریك ماه نو در آسمان دیده میشود.
آنها به میدان دركه مینگرند كه چراغ برقهایش روشن است. لاله پیراهن
سفید یقه كراواتی و دامن پلیسه قرمز رنگ به تن دارد. داج بلند قد و چاق
است و پیراهن و شلوار خاكی رنگ پوشیده است. او در حالی صحبت میكند كه
پاها را از هم گشاده و دستها را بر كمر زده است.
داج
_____
(بلند و با تفرعن)
آدما رُ همیشه همینطور زیر پات ببین. كوچیك
و حقیر.
لاله اندوهگین به او نگاه میكند. حرفش را قبول ندارد، اما جرأت
نمیكند نظرش را بر زبان بیاورد. به طرف چپ پرتگاه و تا پائین آن
نگاه میكند. شیب تپه تند است و از تختهسنگهای نوكتیز یا شیارهای
سنگلاخ تشكیل شده است. جابهجا میتوان بوتههای پرسیاوشان و شقایق را
دید. تیرگی ابتدای شب سایهروشن ایجاد كرده است و لبههای تختهسنگها
را تیزتر نشان میدهد. قطع به اكنون لاله.
خارجی. عصر. حیاط (زمان حال)
لاله به شانه چپ میچرخد و به
پائین پرتگاه مینگرد و خاطرهئی را پیش چشم میآورد كه آن روز نیز به
یاد آورده بود. هر چند تیزی لبه تختهسنگها دیگر به دهشتناكی آن زمان
نیست.
خارجی. شب. حیاط (فلاشبک)
صدای موسیقی مبتذلی از عمارت به گوش میرسد.
سنجر و
پرویز دست و پای
حاجیفیروز
لاغر و مریضاحوالی را بستهاند و او را كشانكشان پای نرده میآورند.
سنجر و پرویز قویهیكل و مست هستند. سنشان بین سی تا سیوپنج سال
است. سنجر لبشكری است. بریدگی لب فوقانییش را بالا كشیده است و
دندانهای زردش را هویدا میكند. پرویز نیز سالك بزرگی بر گونه راست
دارد.
دختر ده ساله ابرو بههمپیوستهئی كه همان لاله است، جیغزنان
دنبالشان میدود و میخواهد مانع كارشان شود. صورت دخترك سیاه و كثیف
است و پیراهن گلمنگلی سبز با دامن دورچین و شلوار ژندهئی بر تن
دارد. با وجود این هنوز چهرهاش زیبا و دلنشین است.
سنجر و پرویز با مشت و لگد دخترك را از خود
دور میكنند. تقلای حاجیفیروز نیز بیفایده است و با مشت و لگدهای
سنجر و پرویز غرق خون میشود و از درد به خود میپیچد.
پرویز
______
(مستانه)
به خان بالا، جلو مهموناش تف میكنی؟
سنجر
ـــــــــــــــــــــ
(در عین مستی، با نفرت ساختگی و چاپلوسانه)
مگه چی بهت گفت، مرتیكه قرشمال؟ بد كرد، گفت
دخترتُ بهش میفروشی؟
پرویز
ــــــ
(مستانه)
حالا جزاشُ ببین تا دیگه از این غلطا نكنی.
سنجر و پرویز حاجیفیروز را بلند میكنند و روی نرده مینشانند و
هر دو با لگد او را به پائین پرت میكنند. حاجیفیروز نعرهزنان به نوك
تیز تختهسنگها یا خردهسنگها برمیخورد و تا نیمههای پرتگاه
فرومیغلتد. سر راه چند بوته پرسیاوشان و شقایق را میشكند یا له
میكند. وقتی جسد متلاشیشده حاجیفیروز متوقف میشود، از آن بالا خیلی
كوچك به نظر میرسد. دخترك جیغ میكشد. قطع به اكنون لاله.
خارجی. عصر. حیاط (زمان حال)
لاله جلو دهانش
را محكم گرفته است مبادا جیغ بزند. چشمانش پر از اشك شده است و بهسختی
میكوشد بر خود مسلط شود. با سرانگشت اشكهایش را پاك میكند و پیدرپی
نفسهای عمیق میكشد. صدای زنی باعث میشود بهسرعت به پشت برگردد.
ماهرخ
_______
نینی!
ماهرخ خدمتكار خانه است. او
زن لاغر اندام و چروكیدهئی است كه سست و بیرمق به نظر میرسد. گوئی
هر آن آماده فروریختن و نقشزمینشدن است. چشمان بینور و نگاه خیرهئی
دارد. روی گونه چپش رد بریدگی و بخیههایش وجود دارد. در كل چهرهاش
معمولی است، اما بسیار شكستهتر از سن واقعییش (چهلوپنج سال) به نظر
میرسد. لباس او پیراهن و دامن خاكستری تیره است و حاشیه پای دامن آن
چند نوار باریك قرمز
دارد.
لاله فوری از قالب غمگین و تحت فشار
عصبی خود بیرون میآید. چشمانش هشیار و درخشان میشود و اصلاً به روی
خود نمیآورد چهقدر بیزار است با این كلمه مخاطب واقع شود.
لاله
ــــــــــــــــــ
(با لحن متین و دوستانه)
ماهرخ خانم، توئی؟! (شگفتزده) چهقدر پیر
شدی! موهات چرا این قدر سفید شده؟! چهلوپنج سال كه سنی نیست.
لاله آهسته به طرف او گام برمیدارد و در
آغوشش میگیرد. اما ماهرخ سرد است و حتا دستهایش را بلند نمیكند تا
بر پشت او بگذارد. لاله زخم گونه چپ ماهرخ را میبوسد.
ماهرخ
ــــــــــــــــــــــ
(با لحن سرد و گزنده)
در عوض تو عین دخترای چهارده سالهئی. انگار
نه انگار سی سالت شده.
لاله
طعنه او را به روی خود نمیآورد و پس از بوسیدنش كمی فاصله
میگیرد.
لاله
_____
(خیره به او و با محبت)
درست مثه همون وقتا طوری بیصدا مییای كه آدم
هیچی نمیشنوه.
لاله گرچه فوری متوجه معنای دیگر حرفش میشود و از شرم خون به
گونههایش میدود، اما همچنان خیره به چشمان وی باقی میماند. ماهرخ
مثل تندیسهای سنگی سخت میشود. لاله حرف را عوض میكند.
لاله
_____
(چشم میچرخاند)
بقیه كجان؟
ماهرخ
ــــــــــــــــــــ
(سرد)
خانمبالا بیرون رفتن. خانبالا شب مییان.
پرویزخان و عارفخانم همینطور. خانبالا دستور دادن به خاطر برگشتنت
شام مخصوص بپزم.
لاله
ـــــــــــــــــــ
(با هیجان مصنوعی و كمی عصبی میكوشد
خرابكارییش را درست كند)
درست مثه همون وقتا. همه خوب و مهربون! (نیم
چرخی میزند و به دور و بر عمارت نگاه میكند) چهقدر خوشحالم بعد این
همه سالـ
سخن لاله را صدای مردی قطع میكند كه داسی در دست دارد. او سنجر؛
شوهر ماهرخ است.
سنجر
______
(با شعف)
سلام، نینی. بالاخره برگشتی!
سنجر مرد حدوداً پنجاه ساله تنومندی است كه موهای فلفلنمكی و چشمان
هیزی دارد. لاله به طرف او برمیگردد و به آنی در چهره و لحن شاد و با
محبتش تغئیر ایجاد میشود. جوابش را میدهد.
لاله
_____
(به سردی)
سلام، آقا سنجر. خوبی؟
ماهرخ نگاه پر از كینه و نفرتش را به آنها میدوزد.
سنجر
_____
خوبم. درست مثه همون روزا!
نگاه و لحن سنجر پر از شهوت است و لب شكرییش از فرط هیجان میلرزد.
به آنی حالت چهره لاله تغئیر میكند و پر از خشم و كینه میشود. اما
این حالت زودگذر است و فوری بر خود مسلط میشود و با لحن مهربانی
تعارف
میكند.
لاله
____
ایشالّا همیشه خوب و سلامت باشی، آقا سنجر.
سنجر دست دراز میكند تا چمدانهای لاله را بردارد.
لاله
ــــــــــــــــــ
دستت درد نكنه، آقا سنجر. خودم میبرم. شما
به كارتـ
ماهرخ حرف او را قطع میكند.
ماهرخ
ـــــــــــــــــــــ
(با تغیر)
حق با نینییه. مگه خانبالا نگفته تا
نیومده، باغُ حسابی تمیز كنی؟ من به نینی كمك میكنم.
سنجر
ــــــ
(با چاپلوسی و بیآنكه به ماهرخ نگاه كند)
باشه، باشه، میرم. بازم خدمت میرسم، نینی
خانم.
نگاه سنجر دریده میشود و لب شكرییش همچنان میلرزد. اما لاله هیچ
به روی خود نمیآورد.
لاله
ــــــــــــــــ
لطف داری، آقا سنجر.
سنجر پشت میكند و به سمت چپ عمارت میپیچد
و ناپدید میشود. لاله با مهربانی دست روی شانه ماهرخ میگذارد و او
را بهزور به جلو میراند. به چمدانها میرسند. لاله دستهگل مارگریت را برمیدارد و با لبخند گرمی به طرف ماهرخ دراز میكند.
ماهرخ سرد و بیاعتنا میگیرد. لاله دست دراز میكند تا چمدان و كیفی
بردارد. اما ماهرخ بر جا
میایستد.
ماهرخ
_____
(با لحن سرد و برنده)
خانبالا گفتن یكی از اتاقای بالا رُ برات
مرتب كنم . منم یكی از اتاقای پشتی رُ حاضر كردم.
لاله چمدان را بر زمین میگذارد و با محبت بازوی ماهرخ را میفشارد.
لاله
ــــــــــــــــــ
(با شعف)
ممنون! میدونستی منظره باغُ خیلی دوست دارم، این لطفُ كردی؟ دستت درد
نكنه. تا چند روز دیگه همه درختا پر شكوفه میشن. وای خدا! چه قیامتی
میشه! بزن بریم.
ماهرخ
______
(یخ و بیاحساس)
خودت برو. من دارم شام درست میكنم. در اون
اتاق بازه. همون اتاق گوشهئی سمت چپ.
ماهرخ بیاعتنا پشت میكند و به طرف راست عمارت میپیچد. چهره لاله
فوری گرفته میشود و غم عمیقی را فریاد میكند. پرده اشك چشمانش را
میپوشاند و تصویر عـمارت روبهرویش را كج و معوج میكند و آن را به
شكل اتاق تاریك و سیاه زیرزمین خانه ماهرخ درمیآورد كه پیشتر از آن
او بوده است.
داخلی. روز. اتاق لاله در زیرزمین (فلاشبک)
اتاق پر از آت و آشغال و اشیای كهنه و تركخورده یا شكسته است. از
میان آنها دوربین روی تبرزین بیدستهئی مكث میكند. لاله كنج اتاق
نشسته و زانوانش را در بغل گرفته است واشك میریزد. قطع به زمان حال.
خارجی. عصر. حیاط (زمان حال)
اشك بر گونههای لاله جاری است. بیآنكه آن را پاك كند، آهسته خم
میشود و دو چمدان را برمیدارد. لاله در حال حركت به سمت در خردلی رنگ
عمارت.
سكانس دو
داخلی. تالار پذیرائی.
شب
تالار پذیرائی در مركز عمارت قرار دارد. چند پله كوتاه در اینجا و آنجا
تالار را بـه بخشهای مختلف تقسیم كرده است. در پائینترین بخش آن میز
غذاخوری بیستوچهار نفرهئی قـرار دارد و روی آن چند شمعدانی
پـایـهدار هفتشاخه بـه چشم میخورد. چند دست صندلی راحتی با
رنگهای گوناگون در بخشهای دیگر به چشم میخورد. تالار فاقد پنجره است
و نورگیر ندارد. در عوض چند جار بزرگ به سقف آویخته است. همه نیز روشن
هستند و تمامی چیزها را از نور زرد خود متأثر كردهاند.
تزئینات دیوارها پردههای نقاشی، گنجههای از كف تا سقفِ پر از
اشیا و ظرف چینی رنگارنگ یا گچبریهای رنگین تندفام مثل نمای
بیرونی خانه است. چندین گلدان بزرگ چینی قرمز یا سبز رنگ و
چند تندیس طلائی و برنزی شوالیههای زرهپوش و حیواناتی مثل
آهو و بز اینجا و آنجا به چشم میخورد. سر خشك شده كلی نِیز بر دیوار
نصب است. خلاصه همه چیز تقلیدی از خانههای اشراف اروپائی است،
بیآنكه اصالت داشته باشد یا همآهنگی بین تركیبشان به چشم
بخورد.
داج، پرویز،
عارف و
نوشین دور
هم جمعند. اما همه در خود فرو رفته و ساكتند. یك دیوار مجاور آنها
سراسر آینه است. در ضلع مجاور آن بخاری دیواری روشن است كه عارف به
دیواره آجرییش تكیه داده است. بقیه جمع روی صندلیهای راحتی به رنگ
قرمز آتشین نشستهاند.
بر بالای بخاری دیواری، قاب عكس بزرگ طلائی نوشین و داج در لباس
عروسی به چشم میخورد. بر دیوار كمعرض پشت سر داج پرده نقاشی نگارگری
قرار دارد . نقش آن سگی است كه پوزهاش را در قدحی فرو برده است.
(1)
داج اكنون شصتودو ساله و موهایش سفید یك دست است. او معتاد است
و چپقی كه در دست دارد، مخصوص تریاككشی است. كت و شلوار قهوهئی
خوشدوختی پوشیده و پیراهنش خاكی رنگ است. پرویز چند سال از او
كوچكتر و موهایش فلفلنمكی است. خلاف داج كه هنوز موهای سرش نریخته،
وسط سر پرویز از مو عاری است. با این وجود لباسش جوانانه است و پیراهن
و شلوار سفید و جلیقه قرمز گوجهئی بر تن دارد.
عارف جوان سی ساله قد بلندی است كه چاقی و درشتهیكلی را از پدر و
عمویش به ارث نبرده است و برعكس ایشان اندام كشیده و زیبای مردانه
دارد. شلوارش سفید و پیراهنش كركی آجری رنگ است.
نوشین گاوچشم است و حدود چهل سال دارد. چشمان درشت و زیبایش را
آرایش كامل كرده است. با این وجود تركیب اصلی چهرهاش ناهمگون است و
توی ذوق میزند. پیراهن و دامن وی بنفش رنگ است و گل زنبق سفیدی روی
یقه زده است. نوشین شاخه كوتاه گل مارگریت سفیدی در دست دارد.
روی میز وسط، دستهگل مارگریت اهدائی لاله به چشم میخورد. كنار آن ظرف
بزرگ میوهئی قرار دارد. زیردستیهای مقابل داج و پرویز پر از پوست
میوه و تهمانده آن است. كاسه بلور سفیدی روی میز قرار دارد كه تا
نیمه پر از دانه انار است. كاسههای بلور كوچك مقابل داج و پرویز خالی
اما آغشته به آب و ریزه انار است. كاسههای مقابل نوشین و عارف تمیز
است.
در خردلی رنگ و منبتكاری عمارت باز میشود و
برفك
هیجانزده وارد میشود. او دوست صمیمی نوشین و همسن و سال وی است.
آرایشش غلیظ است و به رغم ریزنقشی و پوست تیرهئی كه دارد، زیباتر از
نوشین گاوچشم به نظر میرسد. پیراهن و دامن او موشی رنگ است و مثل
نوشین كلی طلا به خود آویخته است. با ورود وی، همه سرها به طرفش
برمیگردد. اما همگان سرخورده میشوند. زیرا انتظار داشتند با لاله
روبهرو شوند. برفك به رغم این استقبال سرد، از تك و تا نمیافتد و
همچنان هیجانزده به سمتشان میرود.
برفك
ـــــــــــــــــــ
سلام. (منتظر نمیماند كسی جوابش را بدهد)
شنیدین یه وانت افتاده تو دره و چهار تا زن مُردن؟ همهشونم جاری هم!
شوهراشون موندن و یه گله بچه. یه پسر بچهم مرده.
برفك قیافه متأسفی به خود میگیرد. نوشین نیز متأسف به او نگاه میكند.
چهره داج و پرویزخندان میشود. برفك خود را متعجب مینمایاند.
برفك
ـــــــــــــــ
حرفم كجاش خندهدار بود؟
برفك روی صندلی راحتی كنار نوشین مینشیند.
داج
ـــــــــــــــــ
(خونسرد)
مردن كه مردن. به ما چه؟
نوشین فوری تغئیر حالت میدهد.
نوشین
_____
( خندان )
هر روز این همه آدم میمیرن. اینام روش.
برفك از بوقلمونصفتی نوشین حرصش میگیرد.
برفك
ــــــــــــــ
(با حرص)
ولی یه عالمه بچه بیمادر شدن و چهار تا
خونواده از هم پاشیده!
پرویز قهقهه میزند و سالك روی گونه راستش چین میخورد.
پرویز
ــــــــــــــ
چهقدر دلنازك شدی، برفك خانم! میخواستن این
همه آدم سوار یه وانت نشن!
پرویز سیب قرمز درشتی از ظرف میوه برمیدارد و زیردستی خالی سفیدی
را پیش میكشد. برفك نگاه سرزنشآمیزش را به او میدوزد و حرص میخورد.
برفك
ـــــــــــــــــــــــ
(با طعنه)
من دلنازك نشدم، پرویز خان. شما دلسنگ شدین!
پرویز چیزی نمیگوید و لبخندزنان سیب را پوست میگیرد.
داج
ــــــــــــــــ
(با خنده)
بیخود خونتُ كثیف نكن، برفك. از این اتفاقا
زیاد میافته. غم اجناستُ بخور، چیزیشون نشه. (قهقهه میزند)
برفك نگاه پر از نفرتش را به داج میدوزد.
برفك
ــــــــــــــ
(عصبی)
چون زیاد پیش مییاد، خنده داره؟!
نوشین به دفاع از داج برمیخیزد.
نوشین
ـــــــــــــــ
(عصبی)
مگه پارسال وقتی برات گفتم تو جاده تصادف شده
و چند نفر مردن، خودت اونقده نخندیدی؟
برفك هجوم او را با هجوم پاسخ میدهد.
برفك
ــــــــــــــــــ
(با نیش)
گیرم اینام به جهنم. تو چرا اینقده عصبی
هستی؟
نوشین از این طعنه دستپاچه میشود. اما به سرعت بر خود مسلط
میشود.
نوشین
ـــــــــــــــــــــــ
(با شرمندگی)
باز این دختره غربتی مچلمون كرده. هنوز ما رُ
آدم حساب نكرده برا سلام بیاد.
نوشین گلبرگهای شاخه مارگریتی را كه در
دست دارد، میكند و بر زمین میریزد.
برفك
ـــــــــــــــــــــ
(میكوشد لحنش هر چه آرامتر اما گزندگییش
بیشتر باشد)
خُب مییاد. تو چه عجلهئی داری؟
حین صحبت او ماهرخ وارد میشود تا چیزهائی را روی میز غذاخوری
بگذارد. همان لباس خاكستری عصر را به تن دارد.
نوشین
ــــــــــــــــــــــ
(با خشونت)
ماهرخ، مگه به نینی نگفتی برا شام بیاد
پائین؟
نوشین شاخه بی گلبرگ مارگریت را روی آشغالهای توی زیردستی پرت
میكند.
ماهرخ
ــــــــــــــــــــــــــ
(سرد و یخ)
چرا، خانمبالا.
نوشین
ــــــــــــــــــــــــ
(رو به جمع)
نگفتم؟!
برفك
ـــــــــــــــــــ
(با آرامش كامل و لحن موذیانه)
یه كم حوصله كن، زن! مگه شیش ماهه به دنیا
اومدی؟
داج
ــــــــــــــــــ
(بیآنكه به طرف ماهرخ برگردد، درحال چاق
كردن چپقش)
بهش گفتی چه ساعتی بیاد؟
ماهرخ
ـــــــــــــــــــــــ
(مثل عروسك كوكی بیاراده جواب میدهد)
نخیر، خانبالا.
داج
ـــــــــــــــــــــــــــ
(آمرانه)
پس برو صداش كن، بیاد.
ماهرخ
ـــــــــــــــــــــــ
(بیاراده)
چشم.
ماهرخ از تالار بیرون میرود. جمع سكوت
میكنند تا این كه پرویز آن را میشكند.
پرویز
ــــــــــــــــــ
(رو به عارف)
بالاخره نگفتی چی میخوای بكنی، عموجان.
پرویز آخرین قطعه سیب را به دهان میاندازد.
عارف
ــــــــــــــــــــ
بهتون گفتم كه. منتظر لاله هستم. هر چی باشه،
دكتراشُ داره. حتماً از من لیسانسیه بهتر میدونه.
نوشین با بیزاری از عارف به برفك رو میكند.
نوشین
ــــــــــــــــــــــــ
(با تمسخر)
دكترا! بچه سیاوش حاجیفیروز دیروز شده دكتر
امروز! خدا یه جو شانس بده! سایه پدر بالا سرمون بود، این شدیم! وای
اگه مثه این غربتی یتیم بودیم و یكی به فرزندخوندگی قبولمون میكرد!
عارف بیتوجه به حرف او ادامه میدهد.
عارف
ــــــــــــــــــــــ
تو نامه كه برام نوشته بود، موافقه و قرار
گذاشتیم وقتی اومد، در مورد جزئیات صحبت كنیم. در هر حال كار از من و
اون، سرمایه از آقاجون و شما، اگه دلتون خواست.
داج
ــــــــــــــــــ
پس قرار ـ مداراتونُ گذاشتین!
داج به چپقش پك میزند و نگاهش حالت موذیانهئی پیدا میكند.
عارف
ـــــــــــــــــــــــــ
آره. من كه قبلاً هم بهتون گفته بودم. لاله
خیلی بااستعداد و پیگیره. تا یه چیز براش مینوشتم، فوری میرفت
دنبالش و تحقیق پشت تحقیق میكرد. چیزائی كه اون برام نوشته، اینجا به
گوشمم نخورده.
نوشین
ـــــــــــــــــــــ
(آهسته خطاب به برفك، به گونهئی كه دیگران
نشنوند)
باز این حاجیلقلق اظهار فضل كرد.
برفك بیاعتنا از او رو برمیگرداند و به داج
مینگرد.
داج
ـــــــــــــــــــــــ
(با همان برق موذیانه در چشمها)
تو هم میرفتی خارج درس میخواندی، جانم!
عارف
ــــــــــــــــــــــــ
(خشمگین)
مگه شما اجازه دادین؟ اولش گفتین معتمد ندارین
به كاراتون برسه. لیسانسمُ هم كه گرفتم، اون افتضاح سر قاچاق ارز پیش
اومد و همه ممنوعالخروج شدیم.
پرویز میانه را میگیرد و میكوشد پدر و پسر را آرام كند.
پرویز
ــــــــــــــــــــ
حالا وقت این حرفا نیست، عموجان. ما یه مشاور
یا مدیر باسواد و كاری از خودمون میخواستیم كه خدا برامون فرستاده.
بالاخره نینی باید جواب این همه خرجُ كه پدرت براش كرده، بده.
برفك با دقت به پرویز گوش میدهد. عارف خود را میخورد و میكوشد ساكت
بماند. داج با خونسردی به چپقش پك میزند. این بار نوشین نمیتواند
سكوت سنگین حاكم بر جمع را طاقت بیاورد.
برمیخیزد.
نوشین
ـــــــــــــــــــــ
(با نفرت و كینه)
برم ببینم این گیسبریده كدوم گورییه كه ما
رُ اینطور منتر خودش كرده.
برفك نگاه سرزنشآمیزی به او میاندازد و دستش را میكشد.
برفك
ــــــــــــــــــــ
(با تحكم و به طوری كه همه بشنوند)
بشین، جانم.
نوشین از اینكه همه متوجه تحكم برفك شدهاند و پوزخندزنان به او
مینگرند، بیشتر عصبی میشود. با خشونت دستش را از دست برفك بیرون
میكشد و به جمع پشت میكند. عارف او را صدا میزند.
عارف
ـــــــــــــــــــــ
زنبابا!
نوشین به طرفش
برمیگردد.
عارف
ــــــــــــــــــــــ
شب اولییه كه لاله اومده. نذارین بدجوری بشه.
شاید كاری داره، دیر كرده. یه كم حوصله كنین.
نوشین
ـــــــــــــــــــ
(با خشم و كینه)
حوصله كنم؟! دیگه چی؟! بشینیم و همینطور دست
رو دست بذاریم تا این ایكبیری به ریشمون بخنده؟
عارف هیچ نمیگوید. نوشین عصبی دور میشود.
صدای پاشنه كفشهایش كه محكم بر كف تالار میكوبد، در فضا میپیچد. اما
هنوز به وسط تالار نرسیده است كه چند تق آهسته به در میخورد و لاله
وارد میشود. دوربین
به او نزدیك میشود. لاله از روی پوست خوك سیاه پادری رد میشود و از
پلهها پائین میآید. آن بخش تالار كمی تاریك است و با هر قدمی كه لاله
پیش میآید، نور بیشتری او را روشن میكند. لاله از
زاویه دید
داج و پرویز كه از سر تا پایش را وقیحانه نظاره میكنند.
لاله پیراهن بلند اخرائی براقی پوشیده است كه تا مچ پایش را
میپوشاند. جنس پارچه آن لَخت و نرم است. گلگلوبند فروهر او بر سینه
برق میزند و خلاف نوشین و برفك آرایش ملایمی دارد كـه معصومیت چهره
گرد و زیبایش را صدچندان میكند. شال حریر نقرهئی كه بر كمر بسته،
بسیار بلند است و یك سر آن را كه در وسط گره بزرگی دارد، در دست گرفته
است. لاله راه كه میرود، حالت زنان اثیری پردههای نقاشی نگارگری را
پیدا میكند.
همه حضار بر جا خشك شدهاند و مبهوت این همه زیبائی و لطافت، با چشم هر
حركت لاله را پی میگیرند. او با متانت جلو میآید و زیر جاری
میایستد.
لاله
ــــــــــــــــــــ
(با صدای دلنشین و گرم)
سلام.
لاله به چهره تكتك حاضران نگاه میكند.
لاله
ــــــــــــــــــــ
(كمی دستپاچه)
معذرت میخوام دیر كردم. این دو روز تو
هواپیما اصلاً چشم رو هم نذاشتم. نفهمیدم چطور خوابم برد. اگه ماهرخ
خانم بیدارم نكرده بود، تا فردا صبح خواب میموندم. ( با شرمندگی لبخند
میزند.)
نوشین كه از همه به لاله نزدیكتر است، همچنان مبهوت به وی مینگرد.
هم مسحور زیبائی وی است هم نمیداند با نفرتش از او چه كند. لاله جلو
میرود.
لاله
ــــــــــــــــــ
(با محبت تمام)
سلام، مامان. خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
همه پمادای سفارشیتونُ آوردم. ( رو به جمع
میكند) برا همه یه چیز ناقابلی هدیه آوردم كه
بعد میدم خدمتتون.
لاله آغوش میگشاید و بـه گرمی صورت نوشین را میبوسد. نوشین خشكش زده
است و نمیتواند واكنش معقول نشان دهد. اما وقتی لاله از او جدا میشود
و به طرف جمع میرود، به خود میآید و برمیگردد تا با نگاه وی را
دنبال كند. برفك نیز مسحور لاله شده است. اما به اندازه نوشین خود را
نباخته است. نگاه داج پر از ستایش لیكن مالكانه است. نگاه پرویز هیز و
نگاه عارف عاشقانه اما محجوب است. برفك زودتر از همه به خود میآید و
بقیه را زیر نظر میگیرد. از این به آن مینگرد و واكنشهایشان را
میپاید.
داج چپق در دست از جا برمیخیزد و دستها
را از هم باز میكند تا برای لاله آغوش بگشاید و او را ببوسد. لاله در
حال پائین رفتن از پله منتهی به آن بخش از تالار است كه صدای تیز و
برنده و تحكمآمیز نوشین در فضا
میپیچد.
نوشین
ـــــــــــــــــــــ
داج! لاله دیگه بچه نیست.
نوشین كینهتوزانه به داج چشمغره میرود. چشم های گاوییش به نحو
ترسآوری بزرگ شده است.
داج با همان دستهای باز بر جا خشك میشود. لاله در چند قدمی او
میایستد.
داج
ــــــــــــــــــــ
(با لكنت)
سلام، دخترم.
لاله
ـــــــــــــــــــ
(با محبت و احترام)
خیلی خوشحالم دوباره خدمتتون رسیدم، آقاجون.
به خاطر همه محبتائی كه طی این سالا بهم كردین، دستتونُ میبوسم.
داج بیاراده به دستی نگاه میكند كه چپق
مخصوص تریاككشییش در آن است.
داج
_____
( تتهپتهكنان)
نه دخترم، نه. وظیفهم بود. هر چی كردم (مكث)
تو جای دختر منی.
لاله به طرف پرویز برمیگردد كه ایستاده و نگاه هیزش را به او دوخته
است.
لاله
ـــــــــــــــــ
عموجان، چهقدر لطف كردین تشریف آوردین تا در
خدمتتون باشم و عرض ادب كنم.
برفك خشمگین و با كمی بیتابی آن دو را زیر نظر گرفته است.
پرویز
ـــــــــــــــــــــ
(با لحن مطایبهآمیز و نگاه هیز)
خدمت از منه، عموجان. وظیفهم بود بیام دیدن
برادرزاده عزیزم. (كلمه برادرزاده را با تأكید طعنهآمیزی ادا میكند)
لاله
ـــــــــــــــــــــ
محبتتونُ هیچوقت فراموش نمیكنم، عموجان.
بندهنوازی كردین.
برفك گوشه لب پائینش را مدام گاز میگیرد و متفكر به آن دو مینگرد.
لاله به طرف عارف رو میكند كه با محبت تمام او را تماشا میكند. پرویز
موذیانه به عارف مینگرد. لاله سریع نگاهش را از عارف میدزدد و در
حالی كه به دیگران مینگرد، با او حرف
میزند.
لاله
ـــــــــــــــــــ
خیلی خوشحالم دوباره میبینمت، عارفجان.
پرویز كه معنی نگاه عارف را دریافته است، لحن كنایهآمیزی به كلامش
میدهد.
پرویز
ــــــــــــــــــــــ
شما خواهر و برادر (با تأكید طعنهآمیز) از
لیلی و مجنونم جلو زدین. هفتهئی نبود كه برا هم نامه ننویسین!
داج متفكر به آنها مینگرد.
لاله
ــــــــــــــــــ
عارفجان خیلی نسبت به من لطف داره. اگه
نامههاش نبود، نمیدونم چهطور طاقت اون همه سختی غربتُ میآوردم.
وقتی نامهش میرسید، همه غمامُ فراموش میكردم.
عارف
ـــــــــــــــــــــــ
(با فروتنی صمیمانه)
وظیفهم بود، خانم دكتر. این كمترین كاری بود
كه میتونستم برات ـ
نوشین دیگر طاقت این حرف را نمیآورد. با
چند گام بلند نزدیك میآید و میان صحبتشان
میدود.
نوشین
ـــــــــــــــــــــ
(با لحن زننده)
شام حاضره. بریم سر میز.
داج
ــــــــــــــ
(با اشاره به میز خالی از غذا و با تشر)
برو به ماهرخ بگو غذا رُ بكشه. (با ا شاره به
لاله) بیا، دخترم. بیا بشین یه كم برامون حرف بزن.
نوشین با خشم و نفرت رو برمیگرداند. لاله آهسته طرف صندلی راحتی
میرود كه داج كنار خود نشان داده است. داج در كاسه تمیزی برای لاله
انار میریزد. لاله حین عبور از مقابل برفك، با او تعارف میكند.
لاله
ـــــــــــــــ
شما خوبین، برفك خانم؟ خیلی لطف كردین تشریف
آوردین.
برفك در جواب، متفرعنانه فقط سر تكان میدهد و بعد به نوشین مینگرد
كه در حال خروج از تالار است. پوزخند میزند. نوشین از شدت خشم در حال
انفجار است و پاها را محكم بر كف تالار میكوبد. صدای ایجاد شده
آزاردهنده است. اما دیگر كسی به آن توجه ندارد.
داج و پرویز و عارف دور لاله حلقه زدهاند. بین لاله و داج كوزه گِلی
كوچكی روی عسلی قرار دارد كه پر از غنچههای ریز گلسرخ زرد است. برفك
خشمگین بـه پرویز مینگرد كه بر دسته صندلی راحتی كنار لاله نشسته
است. سپس عارف را میبیند كه پشت سر لاله ایستاده است. نفس راحتی
میكشد و لبخند موذیانهئی
میزند.
سكانس سه
داخلی. اتاق لاله. شب
لاله با لباسخواب صورتی منقش به گلهای ریز
سفید و قرمز و زرد روی تخت خوابیده است. ملحفه پتو و روبالشییش سفید
است. بالای سر او قاب بزرگ و طلائی رنگ عكس عروسی داج و نوشین بر دیوار
نصب شده است. خیلی پائینتر از آن، درست بالای سر لاله، تبرزین طلائی
رنگی قرار دارد. بر عسلی كنار تخت
هشت كتاب
سپهری با جلد قرمز زیر نور قرمز چراغخواب به چشم میخورد. آتش بخاری
دیواری روشن است و سایه شعلههایش بر دیوار مقابل میرقصد. دو لاله
عباسی با دو شمع قرمز بر تاقچه بالای بخاری دیواری قرار دارد. در كل
اتاق نسبت به بقیه خانه از اشیای تزئینی تهی است.
دوربین
به لاله نزدیك میشود كه كابوس میبیند.
داج، پرویز و سنجر با چهره شبیه خوك به نوبت روی او خم میشوند. آذرخشی
به كوه میخورد و در پی آن رگبار تندی میبارد. لاله نوجوان جیغ
میكشد و در تاریكی زیر باران میدود. پیراهن قرمز گلداری بر تن دارد
و آن سه مرد با چهره خوكوارشان سر در پیاش گذاشتهاند. مسیر سراشیب
هزارتوئی است كه هر چه پیشتر میرود، بر غلظت تاریكی و تندی شیب
افزوده میشود. لاله احساس سقوط میكند. جیغكشان از خواب میپرد و
بیاختیار تبرزین را از روی دیوار برمیدارد. خیس عرق است و به واسطه
جیغهای بیصدائی كه در خواب كشیده است، فشار شدیدی بر حنجرهاش احساس
میكند. دست بر گلو و بعد گلگلوبند فروهرش میگذارد و هراسان به در
اتاق نگاه میكند. میز تحریر پایه بلند طلائی را پشت در گذاشته است و
روی آن عسلی كوچك اما سنگین میز آرایش را. محل اتصال پایههای میز
تحریر به سطح آن، به شكل سر قوچ است.
تنها بودن و روشنائی اتاق كمی لاله را آرام می كند. تبرزین در دست
از بستر برمیخیزد و كنار پنجره میرود. قرص كامل ماه و دباكبر و اصغر
را در آسمان میبیند. به باغ نگاه میكند. درختان گیلاس و آلبالو تا
دوردستها، زیر نور مهتاب، لخت و عریان امتداد دارند. نمای قطع
چشمهای لاله به لانگشات قله برفی كوه انتهای جنگل. لاله با خشم و
نفرت سر را به پرده آبیرنگ جمعشده كنار پنجره تكیه میدهد. خود را در
سن چهاردهـ پانزده سالگی به یاد میآورد.
خارجی. غروب. جنگل
(فلاشبک)
لاله
در گرگ و میش غروب، هراسان
لای درختها میدود و پرویز او را تعقیب میكند. پیراهن و دامن دورچین
قرمزی بر تن دارد كه گاه و بیگاه به شاخه تیزی گیر میكند و مانع
دویدنش میشود. پرویز پیراهن پر نقش و نگار جلف و شلوار سیاهی پوشیده
است. نگاه او شهوتناك است و به حیوان درندهئی میماند كه سر در پی
آهوی مادهئی گذاشته است. سالكش بزرگتر از همیشه به نظر میرسد و
چهرهاش را كریه كرده است. لاله جیغ میزند و لای شاخ و برگ درختان پر
از میوه آلبالو و گیلاس برای خود راه میجوید. به سراشیب تندی میرسد و
میلغزد و میافتد. میخواهد برخیزد اما مچ پایش پیچ خورده است و
نمیتواند. دردمند آن را در دست میگیرد و وحشتزده به پرویز مینگرد
كه مثل عقابی سایهاش را بر شكار گسترده است. قطع به هلال باریك ماه در
آن زمان و سپس قرص كامل ماه در اكنون.
داخلی. اتاق لاله. شب (زمان حال)
لاله در حال كوبیدن آرام سرش به شیشه پنجره و گریستن.
لاله
ـــــــــــــــــــ
(نالان و آكنده از خشم و نفرت، تبرزین را در
دست میفشارد)
خوكای كثیف! خوكای كثیف!
سكانس چهار
خارجی. حیاط مشرف به پرتگاه. صبح زود
خورشید تازه دمیده و هوا نیمهروشن است. لاله سراپا سیاه پوشیده است و
گلوبند فروهرش بـر سینه میدرخشد. شالی كه به كمر بسته است، گره بزرگی
در دنباله آویخته از ساعدش دارد. سینی گردی در دست او است كه در آن یك
شمع، كاسه آب و ظرف خرمائی قرار دارد.
لاله سینی را روی نرده میگذارد و به صخرهها
خیره میشود. بوتههای شقایق و پرسیاوشان بیش از دیروز به نظر
میآیند. لاله كاسه آب را برمیدارد و بر صخرهها میپاشد. خرماها را
نیز بـر صخرهها میاندازد. شمع را روشن میكند و پشت نردهئی، رو بـه
پرتگاه میگـذارد. وقتی میایستد، به بوته پرسیاوشانی خیره میشود و
بـا گل گلوبند فروهرش بازی میكند و آرام اشك میریزد. از حیاط خانه
سنجر صدائی میآید. لاله بـا شتاب گل گلوبندش را میبوسد و به طرف در
عمارت میگریزد.g
ناتمام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 -
پوززدن سگ به قدح،
رقم میرافضل تونی، مكتب صفوی، اصفهان، حدود1050.