دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس



ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


 

با بوی کهنه و عطرآگین کوچه‌ها

تحلیل شعر "اشراق" محمدعلی سپانلو

فرهاد عابدینی

 

 

 

 

 

 

هیچ شاعری به اندازه محمدعلی سپانلو نوستالژی زادگاهش؛ تهران را نداشته است و ندارد. سپانلو که از شاعران صاحب‌نام پیروان نیمای بزرگ است، پیوسته در کوچه و خیابان‌ها و پیاده‌روهای زادگاهش تهران قدم زده و هم‌واره در شعرهایش، به یاد کوچه‌های تنگ و باریک و یخ‌چال‌های سرد و تاریک و یخ‌های چسبیده به گل و کاه، یخ‌چال‌ها را با سر انگشتانش لمس کرده است. سپانلو شاعری است که در حال زندگی میک‌ند، اما کوله‌باری از خاطره‌های کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها و کوچه‌باغ‌های سرسبز و پرطراوت تهران را بر دوش می‌کشد و با همان صداقت و صمیمیت لوطی‌های سر گذر تهران سابق شعر می‌سراید و تهران را که روزگاری ده‌‌کده خوش‌آب‌وهوائی بوده و اکنون برج‌هایش سر بر آسمان می‌آسایند و در غباری از دود و دم گم‌ شده است، به نوعی در شعرهایش ترسیم می‌کند و به همان اندازه نیز به آبا و اجداد تهرانی خویش می‌اندیشد. در شعر "اشراق" که از کتاب فیروزه در غبار او انتخاب کرده‌ام، شاعر با همان نوستالژی اشاره شده در بالا، گیرم در رؤیای زیبائی، در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران، برای یافتن آبائش می‌گردد:

برای دیدن آبائم

در این محله سوزان

هنوز "کوچه یخ‌چال" را

               سراغ می‌گیرم

(-هزار کوچه یخ‌چال

                  در شهر کهنه پیداست

-‌ولی فقط یکی‌شان

            "کوچه یخ‌چال صغیرا"ست

در لحظه‌ئی که شاعر به جست‌وجوی آبای خویش برآمده است، دیگر کوچه‌ها آن برودت و سرما و یخ‌چالی دیرین را ندارند، بل‌که محله‌ سوزانی هستند که شاعر به دنبال کوچه یخ‌چال می‌گردد و تأکید میک‌ند که اگر در شهر هزار کوچه یخ‌چال هم وجود داشته باشد، فقط یکی "کوچه یخ‌چال صغیرا" است که در شرق تهران قدیم بوده است. شاعر در این گشت‌وگذار و جست‌وجو به نیای اکبر خویش می‌رسد که با جبه سلام و عصا، نشان شمسه الماس و شیر و خورشید و گاه با شنل و شب‌کلاه و کشکولی، اشاره‌کنان از ته عکس، راه را به شاعر نشان می‌دهد و می‌نویسد:

بپیچ و صاف برو، هیچ‌جا درنگ مکن

سر گذر، از گدای کور و لوطی بی‌دندان

که خانه پدری ناشناس را

به نسل شما وعده می‌دهند

                      بپرهیز!

فریب رونق بازار را مخور

کنار مردک سکونشین

به استخاره معطل مشو

به عطسه گوش مده.

نوای زاغ و زغن را

              به فال بد مشنو!

اگر به دقت به حرف‌های نیای شاعر، که از زبان سپانلو جاری می‌شود، گوش کنیم، می‌بینیم که شاعر تضادهای گذشته و امروز را در این گفت‌وگو نشان می‌دهد، این‌که صداقت‌ها و صمیمیت‌ها و مردانگی‌ها از بین رفته و جای آن را وعده‌های دروغ و دغل‌بازی‌ها گرفته و رونق بازار دروغین است و گداها کور مجازی و لوطی‌ها بی‌دندان. نیای اکبر به شاعر که سپانلو باشد، چنین نصیحتی دارد:

نیای اکبر

در استخوان گونه من حرف می‌زند:

« سپانلو!

نشانی از بلد ناشناس مپرس

به کوچه‌ئی که از آن وانگشته‌ئی مگذر

به عکس، دور خودت را بگرد!

اگر چه هشت جهت برشمرده‌اند

                            اما

درست، در وسط روزگار، سمت نهم هست

که زیر عقربه ساعت بزرگ

          دری دارد

نیای بزرگ انسانی است از دنیای گذشته، دنیای صداقت‌ها و صمیممیت‌ها و دنیای یک‌رنگی‌ها و دنیای سنت‌ها. شاعر انسانی است در عصر حاضر. عصر دروغ‌ها و دغل‌بازی‌ها، عصر فن‌آوری و ماشینیسم و به عبارتی انسان عصر سیمان و دود و جنگل آهن. به هر حال، سپانلو در این شعر نقبی از دنیای دیروزین به جهان امروزین زده است، پاکی‌های عصر گذشته و پلشتی‌های عصر حاضر را به خوبی نشان داده است. زیبائی‌ها و تفکر نابی را که در این شعر وجود دارد، فقط با خواندن کامل شعر می‌توان دریافت، پس تمامی شعر "اشراق" را با هم می‌خوانیم:

برای دیدن آبائم

در این محله سوزان

هنوز کوچه یخ‌چال

            سراغ می‌گیرم.

(-هزار کوچه یخ‌چال

                 در شهر کهنه پیداست

-         ولی فقط یکی‌شان

                 "کوچه یخ‌چال صغیرا"(1) ست)

برای دیدن جد بزرگ، می‌پرسم

کدام روزنه این سطوح سیمانی

به روزهای مرده نظر می‌کند؟

چه کسی جدار کاه‌گلی

و سنگ‌فرش خزه‌بسته را

که خاص کوچه یخ‌چال‌هاست

                            می‌بیند

نیای اکبر

        با جبه سلام و عصا

نشان شمسه الماس و شیر و خورشیدش

و گاه با شنل و شب‌کلاه و کشکولی.

به من، اشاره‌کنان

             راه می‌نماید از ته عکس:

«بپیچ و صاف برو، هیچ‌جا درنگ مکن

سر گذر، از گدای کور و لوطی بی‌دندان

که خانه پدری ناشناس را

به نسل شما وعده می‌دهند

                       بپرهیز!

فریب رونق بازار را مخور

کنار مردک سکونشین

به استخاره معطل مشو

به عطسه گوش مده

نوای زاغ و زغن را

               به فال بد مشنو!

همیشه در ته بن‌بست، خانه‌ئی

و در خزینه آن، "گاوچاه" گودی هست

پر از جنازه جویندگان خوش‌باور...»

نیای اکبر

در استخوان گونه من حرف می‌زند:

« سپانلو!

نشانی از بلد ناشناس مپرس

به کوچه‌ئی که از آن وانگشته‌ئی مگذر

به عکس، دور خودت را بگرد!

اگرچه هشت جهت برشمرده‌اند

                             اما

درست، در وسط روزگار، سمت نهم هست

که زیر عقربه ساعت بزرگ

                         دری دارد

(و یک چراغ که در انتظار ماه شکفت

بر او شکوفه می‌افشاند

میان قلب تو و خانقاه آبائت)

 

و ما که در سفر عصرمان

حکایت خیالی می‌خواندیم

همه تصورمان این بود:

کسی ز جانب آینده

              مجلس ما را

-         که با غروب عیان می‌شویم

                               خواهد دید.

تو آن مسافر موعودی

که پیش‌گوئی روح کتاب‌ها بودی

و تا کناره این کوچه‌باغ

به ذوق خویش، فراز آمدی...

چقدر نزدیکی

به ما، که پشت جدول شمشاد

کنار آب‌نما صف کشیده‌ئیم

و در نمای جمعی، مشتاق دیدنت هستیم...

نیای اکبر می‌گوید:

در این طرف قرن

غرور از پاچین‌های زنان

                به آرامی جاری‌ست!

شکوفه‌های ختمی

          میهمان عطر گل‌سرخ است

و پنجه‌های سکوت

یل (2) زنانه میهمانی را

ملیله می‌دوزد.

پدربزرگ که از "جنگ مرو" بازنگشت

صدای سازش، یک لحظه، باز می‌گردد

و با ترنم سیم سه‌تار

                      نخ‌ها

                         از بخیه می‌گذرد.

کنار شعله مردنگی (3)

قلم نی پدرت، میرزا حسین آقا

سفینه‌ئی است که بر دریا

خط شکسته، سیامشق می‌کند:

[بیا و

      کشتی کشتی

                بیا

                  شراب شراب]

...

عجیب خسته شدیم آه...

                         کوچه یخ‌چال

--------------------------------------------------------------------------------

1-    یخ‌چال صغیرا: کوچه‌ئی در شرق تهران قدیم

2-    یَل: نیم‌تنه زنانه عصر قاجار

3-    مردنگی: نوعی چراغ فانوسی

 

 

 


کیمیاگری (6)

نقش زمان در رمان سال بلوا

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 




تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان

                                                             مرا

می‌گشاید در

برهوت آگاهی

فروغ فرخ‌زاد

 

13- زمان

الف- ساعت

کرونوس یا زروان؛ خدای زمان در قالب ساعت سلطه خود را بر آدمی، در سرتاسر سال بلوا به رخ می کشد و در طول رمان زمان را به  یکی از شخصیت‌هایش تبدیل می‌کند؛ تا آن‌حد که می‌توان مدعی شد زمان شخصیت مهم و عمده‌ئی در سال بلوا است. ساعت دیواری خانه [صص36، 51، 127، 135، 280]، ساعت ساختمان انجمن شهر[ص76] و ساعت یکی از اتاق‌های آن [ص75] و حتا ساعت دیواری می‌خانه کی‌پور [ص127] با دنگ‌دنگ‌های مکرر خود پیوسته از تپیدن نبض خدای زمان و حضور مسلط وی خبر می‌دهند و در عین حال خوشه تصویرهای شنیداری (Auditory Imagery) رمان را می‌سازند. بسیاری حادثه‌های مهم سال بلوا با ساعت دقیق وقوع شرح داده می‌شوند. مانند آمدن سروان خسروی [ص51] و رزم‌آرا [ص36] به خانه نوش‌آفرین یا وقت ساخته شدن دار [ص112]، تمدید حکومت نظامی قبل از مراسم افتتاح آن [ص220] و سرانجام مراسم افتتاحش [ص219] و دو شقه کردن سرباز روس [صص 107 و 238] ساعتی پس از آن. اما نکته جالب این است که کاربرد اجتماعی ساعت  به محیط‌های مردانه یا در حضور مردان منوط است. در ضمن تنها مردان هستند که آن را در جیب بغل خویش حمل می‌کنند: معصوم [ص127]، سروان خسروی [ص290]، مختاروف [ص238]، امرالله خان [ص110] و جاوید [ص165]. در مورد معصوم هم که شخصیت تیپیکِ مردِ روزآمد اما فرصت طلب رمان است، به صراحت گفته می‌شود ساعت را بیش از اشیای دیگر دوست داشت. [ص215] زیرا به دلیل ساختار پدرسالارانه جامعه ترسیمی رمان، مردان از بیش‌ترین سهم حیات شخصی و اجتماعی برخوردارند. ناگزیر ساعت به عنوان شیء نماینده زمان، در خدمت و هم‌راه با آن‌ها است. اما برعکس مردان و دقیقا به علت همان ساختار پدرسالارانه تصویر شده در سال بلوا، زنان فقط شنونده صدای ساعت هستند، آن هم در نهایت انفعال. شاهد اصلی این ادعا نوش‌آفرین است که دنگ‌دنگ‌ها از ذهن اوی افتاده در بستر روایت می‌شود: صدای تیک‌تیک ساعت‌ها را در مغزم می‌شنیدم. [ص27]

زندگی چرخه‌ئی و بی‌حاصل نوش‌آفرین/ زن در محدوده کوچک و بسته‌ئی از جامعه پدرسالار، با تصویر دیگری از ساعت شبیه‌سازی می‌شود: آونگ ساعت می‌رفت و می‌آمد، شاید هم من بودم که می‌رفتم و می‌آمدم... . مثل آونگ ساعت رها بودم. [ص215]

نمونه بارز دیگر قرینه‌سازی انفعال زمانی زنان در جامعه پدرسالار با ساعت، روز خواست‌گاری معصوم از نوش‌آفرین انجام می‌گیرد. مادر پیش از آمدن معصوم، درست روبه‌‌روی ساعت نشسته بود. [ص165] زمان انتخاب جفت برای دخترش رسیده است و او چشم به راه خواست‌گار است. اما بی‌هیچ تحقیق یا پرس و جوئی، دختر نازپرورده و عمارتش را تقدیم ناشناسی می‌کند. آن هم فقط به دلیل پزشک بودنش! این کردار یعنی مادر ادراک پویا و درستی از زمان ندارد و نمی‌تواند پا به پای آن پیش برود. او منتظر و منفعل به ساعت خیره است تا فقط وسیله تشریفاتی برای انتقال مرحله‌ئی/ دوران دوشیزگی نوش‌آفرین به مرحله دیگر/ دوره زنانگی او باشد. غافل از این‌که دخترش پیش‌تر این مرحله را پشت سر گذاشته است. نوش‌آفرین گرچه پیش‌تر کوشیده بود با انتخاب جفت/ حسینا، خود را از دایره بسته سنت‌های جامعه پدرسالار برهاند، اما به دلیل محصور بودن در آن بافت، حکم نابودی روحی و عاطفی خویش را صادر می‌کند. زیرا درک صحیحی از جامعه و زمانه و حتا خودش ندارد و نمی‌داند نمی‌تواند در برابر این همه قدرت مخالف با این پیوند مقابله کند. جامعه و مادر دکتر معصوم را به حسینای پزشک برای هم سری او ترجیح می‌دهند. خود هم شیفته جاه و جلال است و عمری آموخته و دیده است باید ساکت باشد و آن راهی را برود که جمع پیش پایش می‌گذارند. نوش‌آفرین حتا نمی‌داند حسینا هم مقهور قدرت این جامعه و فرهنگ آن است که به‌راحتی به عنوان خواست‌گارش کنار می‌کشد. در نتیجه اضمحلال قلبی و معنوی این دو رخ می‌دهد. این خودویران‌گری به دلیل درک درست نداشتن از زمانه و وضعیت فرهنگی آن، با درست کار نکردن بیش‌تر ساعت‌های رمان قرینه‌سازی می‌شود. به گفته نوش‌آفرین [ص272] و معصوم [ص220] هیچ ساعتی دقیق نیست. ساعت خانه یا مه و بخار گرفته [صص 212، 215] یا خوابیده تا نشانه زوال ساکنان آن باشد. ساعت معصوم نیز کار نمی‌کند [ صص220 و 272] و به قرینه شناختی که از شخصیت او داریم، نباید هم بکند. او به‌رغم تسلط بر دانش روز و پزشک بودن، مجری بی چون و چرای قانون‌های عقب‌مانده و متحجر حاکم بر جامعه پدرسالار است و با به زنجیر کشیدن نوش‌آفرین در منزل شخصی‌یش و تبعید وی به اتاق‌های پشتی خانه، ستم و اجحاف اعمالی را بر زن در جامعه پدرسالار دوچندان می‌کند. غافل از این‌که خود وی و مردان دیگر قربانی چنین نظامی هستند یا می‌شوند و به همان خفقانی گرفتار می‌آیند که زنان تیره‌بخت خود را دچارش می‌کنند. نمونه آن می‌گساری و یاوه‌سرائی‌های مردان در می‌کده کی‌پور است که بخار و مه صفحه ساعت آن را پوشانده است تا نشانی از وقت‌کشی و حیات بی‌هوده و بی‌ثمر آنان باشد. به عبارت به‌تر شرایط قبض و پرفشاری که مردان جامعه پدرسالار بر مبنای فرهنگ آن پدید می‌آورند، در نهایت حتا برای خودشان غیرقابل‌تحمل می‌شود و موجبات نابودی‌شان را فراهم می‌کند. این تعبیر حتا هنگام تجمع عاقلان و سیاست‌گذاران این جامعه مصداق می‌یابد. زیرا  ساعت ساختمان محل گرد آمدن‌شان با زمان واقعی هم‌خوان نیست: یک ساعت با اعداد یونانی نصب شده بود که همیشه چند ساعتی جلوتر از زمان حرکت ‌می‌کرد... . ظهر که آفتاب راست می‌ایستاد، ساعت ساختمان انجمن شهر پنج عصر بود. عددهای یونانی کلید منظور نویسنده است. چون چنین وصفی برای عددهای ساعت‌های دیگر رمان وجود ندارد و معروفی با آن می‌خواهد بگوید، جامعه مورد نظرش هنوز بر مبنای قانون‌های ایلیاتی صد و بل‌که هزار سال پیش نفس می‌کشد. اما جامعه غرب که عددهای یونانی استعاره‌ئی برایش است، چهار نعل در جهت رشد و تکامل علمی- صنعتی خود می‌تازد و حتا هم‌واره می‌کوشد از زمان خود پیشی بگیرد. اما در جای دیگری گفته می‌شود عقربه‌های این ساعت با جان‌کندن حرکت می‌کنند. صفت "جان‌کندن" زمانی درست خواهد بود که ساعت ساختمان انجمن شهر را نه جلو، بل‌که عقب تلقی کنیم. آن وقت این ساعت نمایندگار اعضای انجمن شهر، از جمله رئیس آن؛ میرزا حسن رئیس می‌شود که می‌کوشند شهر خود را متمدن و به‌روز کنند، اما موفقیت چندانی به دست نمی‌آورند. کما این‌که میرزا حسن رئیس اولین ماشین سنگسر را می‌خرد یا اولین صندوق پستی را به شهر می‌آورد و نماینده مطبوعات تهران در آن‌جا می‌شود. [صص 4- 343] اما وقتی سردم‌داران این جامعه کسانی مانند دکتر معصوم یا سروان خسروی باشند، توفیق او تا چه حد می‌تواند باشد؟ طنز تلخی که در این مورد پیش می‌آید، حتا افراد خود آن جامعه را به خنده می‌اندازد. یعنی هنگام مراسم افتتاح دار، وقتی ساختمان انجمن شهر ضربه‌های خطای خود را می‌نوازد، صدای شلیک خنده مردم به آسمان می‌رود!

به دلیل چنین تشتتی در ساعت‌ها و جامعه کوچک و بسته سنگسر است که عنصر ساعت و زمان به خدمت موتیف ویرانی در می‌آید. نوش‌آفرین می‌گوید دار آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاریخ بود. ساعت لنگری گفت دنگ‌دنگ‌دنگ. [ص135] دار استعاره‌ئی برای مرگ و تباهی است و با ساعت و زمان یکی می‌شود تا ویرانی عمارت سرهنگ نیلوفری و نیز شهرش را حکایت کند. همان‌گونه که سرانجام ساختمان انجمن شهر به شکل روزنه بزرگ و گردی در می‌آید. [ص28]

و اما مرگ برای نوش‌آفرین رهائی از اسارت زندان تنگ معصوم و به تبع آن جامعه پدرسالار است. او که تا زنده بود، صدای ساعت‌ها را دوست نداشت، پس از مرگ دیگر از صدای شان آزار نمی‌بیند. [ص267] صدای تکرار چیزی، تیک‌تیک ساعت را محو ‌می‌کرد. [ص268] یا صدای ساعت لنگری ما بر دیوار نبود که بگوید دنگ‌دنگ‌دنگ. [ص136] زیرا نوش‌آفرین با مرگ از قید زمان ‌چه در وجه و مفهوم کلی آن، ‌چه در وجه خاص جامعه و زندگی بسته‌اش رها می‌شود.

در تقارن با موتیف ویرانی است که به نقش زمان اساطیری در این رمان پی می‌بریم. یا به تعبیری به یکی از کارکردهای گوهری اسطوره که شرط آن برای گشوده شدن به زمان بزرگ، ورود مجدد دوره‌ئی به زمان خاست‌گاهی است. این حالت را تمایل به چشم‌پوشی از زمان حال که لحظه‌ئی تاریخی نامیده می‌شود، نشان می‌دهد. [اسطوره، راز، رؤیا- ص34] عین همین اتفاق برای نوش‌آفرین می‌افتد. او که پس از ازدواج زیر فشار معصوم، کنج خانه‌اش زندانی شده و از همه لحظه‌های اجتماعی و تاریخی شهر و مردمش جدا افتاده بود، با مرگ جسمانی وارد زمان بزرگ یا خاست‌گاهی یا به تعبیر به‌تر بی‌زمانی می‌شود:

خاطرات همه گذشته‌هام، در کودکی‌های بسیار دوردستی تکرار می‌شد و آدم نمی‌فهمید زمان گذشته است. چقدر گذشته است؟ آدم مگر گذشته‌ئی داشته، چرا باید به زمان بیداری فکر کنم و بعد پاهام را بر زمین سفت بگذارم و خودم را از دست خشونت زمانه در پستوی خانه پنهان کنم، گوش‌هام را بگیرم، چشم‌هام را ببندم و همه‌اش به این فکر باشم که عاقبت چه می‌شود.

سپس نوش‌آفرین رفتار اسطوره‌ئی در پیش می‌گیرد که همانا گسستن از زمان و یک‌پارچه شدن با زمان خاست‌گاهی [اسطوره، راز، رؤیا- ص32] است. قرینه آن نیز همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، دیگر نشنیدن صدای ساعت در زمان نزع یا آویخته نبودن ساعت لنگری بر دیوار است. در نتیجه دیگر عجیب نخواهد بود پس از مرگ جسمانی، هم‌چنان زنده باشد و وقتی با میرزا حسن رئیس و باسی روبه‌رو می‌شود، بتواند به میرزا حسن رئیس لب‌خند بزند و به او سلام بگوید و دستی هم به موهای باسی بکشد. [ص343] جالب این‌که در این مرحله، تصویری از ساعت ساختمان انجمن شهر ارائه می‌شود که می‌تواند اشاره‌ئی به گاه‌شماری زنان در ابتدای تاریخ تمدن باشد.انسان‌شناسان معتقدند آگاهی از زمان رویش گیاهان در بهار و به بار نشستن درختان میوه در تابستان و  پائیز نوعی گاه‌شماری غریزیرا در زنان شكل داد. نوش‌آفرین هم پس از مرگ و پیوستن به زمان خاست‌گاهی تصویری از زوال ساعت مصنوعی/ دست‌ساز بشر می‌دهد و با جای دادن پرنده‌ئی در جای‌گاه آن، بازگشت به جهان طبیعت را تصویر می‌کند: ساعت ساختمان انجمن شهر لانه کبوترها شده بود و ساعت لنگری ما بر دیوار نبود که بگوید دنگ‌دنگ. [ص336]

زمان از بعد روان‌شناختی نیز کارکرد ویژه خود را در طول رمان ایفا می‌کند. هنگامی‌که نوش‌آفرین پر شور و شر می‌تواند به دیدار حسینا در حجره برود، زمان مثل برق و باد می‌گذرد. چون به تعبیر سهراب سپهری دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست. [هشت کتاب- ص309] ناگزیر نوش‌آفرین شیفته و تشنه محبت حسینا نمی‌تواند حسرت گذشت آن را نخورد. اما هنگامی که در خانه زندانی می‌شود و از محبوبش دور است، تأثیر روانی زمان باژگون می‌شود و هر لحظه برای او حکم قرنی را می‌یابد. این حس را چه در دوره نیافتن حسینا پس از دیدار نخست- چه تابستان طولانی و کش‌داری! مثل یک پیردختر پرحرف آدم را کلافه می‌کند. [ص21]- چه در دوره ازدواج با دکتر معصوم و فراق کامل از حسینا می‌توان مشاهده کرد.

 

ب- روز و شب

روز/ روشنی و شب/ تاریکی از دیگر اجزای زمان است و "شب" عنوان هفت فصل رمان را تشکیل داده است. از دیدگاه آرکئتایپی جهان تاریکی زنانه است. بنابراین فصل‌های موسوم به "شب" سال بلوا باید از جهان زنانه حکایت کند. در واقع چنین هم است و حتا هنگامی که نویسنده از نظرگاه مردان استفاده می‌کند و حادثه‌های دنیای مردان را شرح می‌دهد، ذهن و دنیای نوش‌آفرین/ زن را ریشه‌یابی می‌کند. اما این امر در حالی صورت می‌پذیرد که جامعه ترسیمی رمان پدرسالارانه است و زن در آن جنس دوم و در واقع هیچ محسوب می‌شود. و اما چرا رمان چنین روندی را طی می‌کند؟

پاسخ را باید در خواهشی جست‌وجو کرد که روح نوش‌آفرین از باسی ِ نویسنده فردا؛ عباس معروفی امروز می‌کند:

سرم را زیر انداختم و در حالی که دست باسی را می‌فشردم، گفتم:«مرا از یاد نبر، کوچولو.» [ص337]

 

گفتم:«کوچولو، خواهش می‌کنم مرا از یاد نبر، من خیلی غریبم.»[ص347]

و عباس معروفی نیز خواهش او را اجابت می‌کند و رمان ترسیم‌کننده جامعه پدرسالارانه‌اش را با اصلیت بخشیدن به زن و دنیایش می‌نگارد. با وجود این، خالق سال بلوا ناگزیر از عرضه واقعیت تلخ حیات زن در چنین جامعه‌ئی است. زن، به ویژه اگر بخواهد یا بکوشد خلاف قانون و فرهنگ آن جامعه عمل و زندگی کند، فوری به اشد مجازات محکوم می‌شود. به همین دلیل قرینه‌های تصویری- زمانی نوش‌آفرین/ زن در این رمان بیش‌تر با زوال و غروب آمیخته است. حتا از زبان حسینای عاشق نوش‌آفرین. او خطاب به دل‌دارش می‌گوید مثل مه می‌آئی و مثل آفتاب غروب می‌کنی. حسینا ناخودآگاه ذهنیت آرکئتایپی را بیان می‌دارد: خورشید در حال غروب نماد مرگ است. [راه‌نمای روی‌کردهای ادبی، ص75] و در سه روز رمان، نوش‌آفرین در حال نزع و دست و پنجه نرم کردن با مرگ است تا عاقبت به دیار باقی می‌شتابد. به همین سیاق فاجعه‌هائی هم که بر سر زنان رمان می‌آید، معمولا هنگام غروب رخ می‌دهد. مانند:

- غروبی که عموی نازو برای هم‌خوابگی با وی می‌آید.

- آن روز که نوش‌آفرین از پدر سیلی می‌خورد، آفتاب خیلی زود غروب می‌کند.

- تصویر برف در چله تابستان هم با غروب تکمیل می‌شود. غروب برف‌ها یخ زد و رفت‌وآمد قطع شد. [ص51]

نوش‌آفرین آشکارا نسبت به این مقطع زمانی حساسیت ویژه‌ئی نشان می‌دهد و هر حادثه یا واقعه مربوط به آن را تعریف می‌کند یا نسبت بدان واکنش نشان می‌دهد. برای مثال از اذان مغرب می‌گوید یا غروب‌ها انتظار می کشید تا معصوم از راه برسد ... . [ص189]

غروب برای زندگی اجتماعی یا جامعه رمان نیز وقت خستگی و تباهی است: کارگران از کله سحر تا دم غروب در صخره‌های کوه پیغمبران پتک می‌زدند. [ص34] یا بناها و فعله‌های نصب‌کننده دار آن‌قدر چپق کشیده بودند که نزدیک غروب، موقع رفتن پیلی‌پیلی می‌خوردند. [ص99] مرد شکسته‌بند هم نمایشش را غروب‌ها برگزار ‌می‌کرد. [ص189] و غروب روزی نیروهای سرهنگ آذری از راه می‌رسند. [ص34]

مقطع‌های زمانی دیگر وابسته به روز، هم‌چنان با مرگ و نابودی توأم هستند که به‌ترتیب توالی‌شان، می‌توان آن‌ها را چنین تقسیم‌بندی کرد:

 

ب- 1- صبح

صبح پس از برآمدن خورشید و با پایان شب معنا می‌یابد. این مقطع زمانی که می‌تواند به منزله طلوع، تولد و زندگی باشد، از همان صفحه نخست رمان با ویرانی توأم است:

روزها که خورشید بر می‌آمد، سایه [دار] از جلو همه مغازه‌ها و خانه‌های خیابان خسروی می‌گذشت. [ص11]

 

شکل یک جانور خیس که آویخته‌اندش تا خشک شود و قطره‌قطره آب‌چکان تا صبح به گوش می‌رسید. [ص11]

 

صبح برفی بر زمین نشسته بود که کسی به یاد نداشت چنان برفی در زمستان باریده باشد. [ص50]

 

ضربه‌های موزر تکرار خواب‌های دم صبح بود... . [ص60]

 

بیندازیدش تو زندان تا صبح من بیایم. [ص167]

 

صبح روز عید کوچه پر از ماهی‌های مرده بود... . [ص203]

 

سروان خسروی از صبح مشغول تدارک مراسم دار بود. [ص219]

 

از صبح در کوچه‌ها عده‌ئی سینه می‌زدند... . [ص261]

 

صبح تشییع جنازه بود. [ص346]

صبح در صفحه‌های 20، 25، 73، 117، 118، 122، 135، 137، 138، 152، 165، 219، 220، 231، 245، 258، 271، 278، 326 و 334 نیز آمده است.

 

ب- 2- روز

تطابق با ویرانی در مورد روز هم وجود دارد:

تمام وقتش را دم پنجره قصر می‌گذراند و روز به روز لاغرتر می‌شد. [ص16]

 

آن‌روزها تنها دل‌خوشی مادر این بود که مرا ببرد باغات درگزین تا شاید به خاطر مرگ پدر غصه نخورم. [ص17]

 

آن‌روزها باد می‌آمد و موهای او را پریشان ‌می‌کرد. [ص18]

 

مگر نمی‌شود یاد روزی افتاده باشد که من تب داشتم؟ [ص20]

 

 (مادر گفت:) روز خودت را خراب می‌کنی. [ص23]

روز در صفحه‌های 26 و 30 نیز سه بار می‌آید. اما اگر جائی هم کنار آفتاب و نور یا شادی باشد، هم چنان خبر از ویرانی می‌دهد. مانند روز یازدهم پس از سیل که هوا آفتابی شد [ص189] و ویرانی‌ها بیش‌تر عیان شد. یا سرباز روس که روزهای یک‌شنبه هم‌قطارهایش را جمع ‌می‌کرد و با آهنگ‌های شادی که می‌زد ... . [ص238] خاطره خوشی از خود باقی گذاشت تا پس از دوشقه شدنش تأسف و دریغ دیگران را بیش‌تر کند.

تباه شدن آدم‌ها در این دو موتیف هم‌راه با روشنی و نور، با کار روزانه‌شان نیز هویدا است. حسینا از صبح تا شب سرش به خاک سفال گرم است. [ص25] کی‌پور از صبح تا شب پشت بخار غذاها گم و پیدا می‌شد. [ص124] و نوش‌آفرین نیز گله‌مند است از صبح تا شب فقط می‌شورم و می‌پزم ... .[ص141]

 

ب- 3- ظهر

ظهر که آفتاب در آن راست می‌ایستد [ص76] ساعت ساختمان انجمن شهر پنج عصر را نشان می‌دهد. این اغتشاش به نوع دیگری در صفحه 215 نمایانده می‌شود. ساعت روی 12 است و معصوم می‌پرسد دوازده شب است یا دوازده ظهر و نوش‌آفرین جواب می‌دهد چه فرقی می‌کند.

نوش‌آفرین می‌گوید ظهر داشتیم از گرما خفه می‌شدیم... . [ص49] نیمه روز است و به اوج رسیدن آفتاب و به نوعی همه حادثه‌های شهر. مانند روز مراسم افتتاح که گلوله‌ها صفیرکشان در رفت‌وآمد بودند اما از ظهر به تدریج همه سر و صداها خوابید. [ص219] و  حکومت نظامی تا ظهر تمدید شده بود. [ص220]  

 

ب- 4- بعدازظهر

بعدازظهر نیز چنین حال و هوائی دارد. این موعد نیز با وصفی که نوش‌آفرین از آن عرضه می‌کند، در خدمت موتیف ویرانی قرار می‌گیرد. او پدر را در خواب می‌بیند که آدمی روزه‌دار را می‌مانست که در بعدازظهر یک روز تعطیل نمی‌داند وقتش را چطور بگذراند. [ص323]

شهر نیز بی‌تکلیف است و گلوله‌باران‌ها نمی‌گذارد مردم به زندگی عادی‌شان برسند. قرار آتش‌بس یک‌ساعته گذاشته می‌شود. اما برای تضمین آن در یک بعدازظهر عجیب [ص73] اعضای انجمن شهر دور هم جمع می‌شوند تا عاقبت مغز پاسبانی با گلوله از هم بپاشد. معصوم نیز روزمرگی کلافه‌کننده‌اش را با بعدازظهرها رفتن به میدان تعزیه [ص258] جبران ‌می‌کرد.

 

ب- 5- عصر

عصر نیز هم‌سنخ زوال، نابودی و اندوه است. وقت برف تابستانی جاوید تا عصر سه بار به گورستان رفت. [ص52] یا آن‌روز عصر زن‌ها جمع شدند و به میدان تعزیه رفتند. [ص55] یا عصرها نیز این شیپورها دوباره به صدا در می‌آمد. [ص73] و در زمان آرامش، عصرها مردم از خانه‌شان بیرون می‌آمدند. [ص75] تا مایحتاج روزانه‌شان را خرید کنند. اما بچه‌های تخس عصرها دسته‌دسته می‌شدند و می‌رفتند بخوسر روی قاپ نقش آدم بکشند. [ص117] و به خانه این و آن بیندازند تا مطابق باور عامه، اهل آن خانه را به جان هم بیفکنند. به این ترتیب کل حیات اجتماعی آن جامعه در کنار ویرانی یا موجد آن است.

بسیاری شخصیت‌های رمان نیز با این موعد سروکار دارند. و از میان آن‌ها تن‌ها پدر است که یک‌روز عصر خوش‌حال به خانه می‌آید. [ص42] او می‌آید تا خبر شادی‌آفرین خرید آن عمارت را بدهد. اما نمی‌داند در واقع مقتل دختر دردانه‌اش را خریداری کرده است. بنابراین به رغم مثبت بودن این واقعه، این کرده پدر نیز نشانه افول و ویرانی است. همان‌گونه که وقتی از پیش درویش خیرالله بازمی‌گردد، عصر شده بود و ابرهای پاره پاره همه آسمان را تصرف کرده بودند. [ص149] پاره‌پارگی ابرها نشانه ویران شدن آن‌ها است. همان‌گونه که درویش خیرالله هشدار داده بود،عاقبت شومی در انتظار نوش‌آفرین است. سرانجام مراسم تدفین نوش‌آفرین و سیاوشان تا عصر طول می‌کشد. [ص346] 

سروان خسروی نیز در خیابان به مادر می‌گوید عصری یک سری می زنم و عصر آن روز به خانه‌شان می‌رود. اما به نوش‌آفرین دست‌درازی می‌کند و وعده می‌دهد مراسم افتتاح دار پنج عصر برگزار می‌شود.

نازو نیز به‌سان سروان خسروی انحطاط اخلاقی‌یش را در عصر نشان می‌دهد. او که سربازان را گل‌باران کرده، یک روز عصر در دواخانه ممتازی، هنگامی که چند مرد در آن‌جا بودند، گفته بود عاشق مردان نظامی است. [ص227] و عصری هم می‌رود شهربانی [ص242] و او که فاحشه رسمی شهر است، مورد استقبال رسمی سروان خسروی قرار می‌گیرد و از همه بخش‌های شهربانی بازدید به عمل می‌آورد.

و سرانجام حسینا نیز عصرها پناه می‌برد به می‌فروشی کی‌پور و خرده‌خرده تباه می‌شد. [ص329] و عصرها مه همه‌جا را می‌پوشاند. [ص257] تا تیرگی بر کل شهر سایه‌گستر شود و زوال روز، نور و روشنی را خبر دهد.

دو شقه کردن سرباز روس نیز زمانی رخ می‌دهد که هوا رو به تاریکی است. اما پیش از ورود به به بحث شب، باید از تن‌ها مورد سرشب به کار برده شده در رمان سخن گفت. نوش‌آفرین که متوجه می‌شود سر و صداها خوابیده [ص155] از گوشه دیوار به خانه رقیه دلال نگاه می‌کند و از هم‌خوابگی نازو با عمویش خبر می‌شود تا سرشب نیز یکی از زشت‌ترین نمودهای ویرانی را در رمان با خود بیاورد.

 

ب- 6- شب

واژه شب و ترکیب‌هایش مقطع زمانی است که بیش از هفتاد بار در رمان به کار رفته است. البته بیش‌تر در شب‌های فرد که نوش‌آفرین راوی آن است. [صص 25، 71، 92، 99، 102 دو بار، 107، 113، 117، 123، 137، 138، 140، 142، 144، 151، 181، 230، 231، 235، 256،272،327،337، 338، 344] نخستین مورد تصویری آن هم به دار و در صفحه اول رمان مربوط است: شب‌ها شکل جانوری می‌شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست‌هاش را از دو طرف حمایل کرده است. جائی نوش‌آفرین احساس می‌کند این دار برای او است و او شب با یاد حسینا می‌خوابید. [ص20] پس دار و نابودی برای او و حسینا است. زیرا نوش‌آفرین به عشق او خیانت کرده بود و عشق اوی دارا و حسینای فقیر مقبول جامعه نیز نبود. دوگانگی روحی نوش‌آفرین در عشق به حسینا و در عین‌حال مهرطلبی از معصوم، با همین واژه شب نیز هویدا می‌شود. او شب‌ها با یاد حسینا می‌خوابید، اما از معصوم گله ‌می‌کرد چرا شب‌ها پشت به او می‌خوابد! [ص20]

شب‌ها شهر ناامن بود... شب‌ها مردهای مست عربده می‌کشیدند. [ص30] بنابراین شهر نیز غرق تباهی و منجلاب تیرگی است که مردم در آن دست و پا می‌زنند.

نیمه‌شب مشتق دیگری از شب است که بارها در رمان تکرار می‌شود. اما چنان‌که از حادثه‌های آن پیدا است، شوم‌ترین وقت رمان است. نوش‌آفرین هم این نکته را تأئید می‌کند: خواندن خروس در نیمه‌شب معنای خوبی نداشت. [ص15] معصوم هم نیمه‌های شب برمی‌گشت. گردسوز را خاموش ‌می‌کرد. [ص258]

 معصوم با آمدن به دنیای نوش‌آفرین هم نور وجودش را می‌برد، هم به تدریج نور خانه‌اش را و سرانجام در یکی از آن نیمه‌شب‌ها قصد جان نوش‌آفرین را می‌کند. همین‌که هم با او مواجه می‌شود، می‌پرسد نصفه‌شبی توی هشتی چه می‌کنی؟ [ص16] عاقبت این پرسش و پاسخ هم تا سر حد مرگ کتک‌خوردن نوش‌آفرین است.

اولین باری هم که معصوم با چوپان ژولیده‌مو روبه‌رو شده بود و هم‌‌راه ناژداکی به خانه می‌رفت، وقت جدا شدن شب هنوز از نیمه نگذشته بود. زیرا هنوز معصوم به عشق حسینا و نوش‌آفرین پی نبرده بود تا قصد جان او را بکند.

یاغی‌ها نیز از نیمه‌شب شهر را قرق کرده بودند. [ص55] و شده بود که نیمه‌شبی به خانه‌ئی حمله کرده بودند. [ص233]

به وصال نرسیدن دو دل‌داده افسانه مرد زرگر نیز در این موعد رخ می‌دهد. نیمه‌شب دختر پادشاه از راه رسید. دید زرگر در خواب است. [ص137] بنابراین چند گردو در جیبش گذاشت تا به طعنه به زرگر حالی کند لایق عشق و عشق‌ورزی نیست که نتوانسته است منتظر آمدن معشوق شود. بنابراین غم‌گین راه آمده را باز می‌گردد. و این سرنوشت تلخ همه آن‌هائی است که به هدف نمی‌رسند و آرزوهای‌شان برآورده نمی‌شود. مانند مردان می‌خانه کی‌پور که به زمزمه‌های تلخ آخر شب دل می‌سپردند. [ص233]

و اما واژه امشب که بیش‌تر مترادف با زمان حال وقوع داستان است، در کنار نوش‌آفرین توأم با التماس و الحاح است.

گفتم [به مادر]:«دلم می‌خواهد پیش تو بخوابم.»

گفت:«فقط همین امشب... .» [ص17]

 

چرا باز امشب خوابم نمی‌برد. [ص93]

مادر نیز می‌گوید امشب می‌رویم میدان تعزیه. [ص 181]

واژه های پری‌شب، دی‌شب و فردا شب هم در رمان می‌آیند. منتها دو مورد اخیر، فقط یک بار کاربرد دارد. در روایت نوش‌آفرین آمده از پری‌شب که قنداق موزر را به کله‌ام کوفته بود... .[ص135] مادر نیز به او می‌گوید همان که دی‌شب گفتم. تو مالیخولیائی شده‌ئی. [ص21] و معصوم نیز به نوش‌آفرین می‌گوید داشتم به عروسی فردا شب فکر می‌کردم. [ص63] و در ادامه گفت‌وگو نوش‌آفرین را وا می‌دارد خود بگوید به آن‌جا نباید برود. چنان که پیدا است این موردها نیز بخشی از موتیف ویرانی است.           

آن‌شب نیز قید زمان مورد علاقه نوش‌آفرین است. بسیاری خاطره‌هایش را با این واژه شروع می‌کند و راوی شب‌های زوج نیز چنین علاقه‌ئی دارد:

آن‌شب رزم‌آرا به ما گفت که هیچ‌گاه رو به خدا نماز نخوانده‌ئیم. [ص37]

 

آن‌شب هوا سرد شد. [ص48]

 

و آن‌شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می‌شود. [ص49]

 

آن‌شب برگشت؟ [ص63]

 

آن‌شب تن‌ها شبی بود که کافرقلعه در خاموشی تمام، در سکوت مطلق به سر می‌برد. [ص105]

 

آن‌شب ساکت‌ترین شب سنگسر بود... . [ص106]

 

از آن‌شب هرگز خوابش نبرد. [ص138]

 

آن‌شب معصوم دیروقت آمد. [ص157]

 

آن‌شب خواب دیدم... . [ص157]

 

آن‌شب تا آخر عروسی زن‌ها چشم از من برنمی‌داشتند. [ص159]

 

آن‌شب تا صبح گریه کردم. [ص185]

 

آن‌شب با این‌که دیرتر از شب‌های دیگر آمد... . [ص263]

 

یادم نمی‌آمد که آن‌شب چه جوابی بهش دادم. [ص265]

 

از فردای آن‌شب سال بلوا شروع شد. [ص344]

 

مردم آن‌شب تا صبح سینه زدند. [ص346]

یک دلیل چنین استفاده زیادی از این قید، به ساختار یادآوری در مغز آدمی برمی‌گردد. وقتی انسان به گذشته نقب می‌زند، کم‌تر پیش می‌آید بتواند تاریخ دقیق و تقویمی خاطره‌ئی را ذکر کند. و چون خود حادثه اهمیت داشته که در ذهنش نقش بسته است، از قید زمان کلی استفاده می‌کند. بنابراین نوش‌آفرین به طور طبیعی قید زمان آن‌شب را به کار می‌برد. این منطق درباره قید زمان همان‌شب نیز صدق می‌کند. او می‌گوید:

همان‌‌شب که عده‌ئی از یاغی‌ها به سرکردگی عباس آقا سبیل مست به شهر حمله کردند... .[ص55]

 

تصمیم سروان خسروی برای برپا کردن دار، همان‌شب همه جا پیچید. [ص97]      

 

ج - نور، تاریکی، سایه

در تداوم بحث روز و شب می‌توان از آن‌ها نور، تاریکی و نیز سایه را نتیجه گرفت و از این زاویه نیز به عنصرهای تصویری سال بلوا پرداخت.

در باب 12 انجیل یوحنا آمده:

آن‌گه عیسا بدیشان گفت اندک زمانی نور با شماست، پس مادامی که نور با شماست، راه بروید تا ظلمت شما را فرا نگیرد. و کسی که در تاریکی راه می‌رود، نمی‌داند به کجا می‌رود.

آدم‌های سال بلوا در تاریکی مجازی راه می روند و ناگزیر، رفتن به بی‌راهه یا گم‌راهی وصله تن آن‌ها است. کم‌تر شخصیتی را در این رمان می‌توان یافت که بدعاقبت نباشد یا به فرجام شومی گرفتار نیامده باشد. در مبحث پیشین اشاره شد، بیش‌تر فجایع رمان در شب رخ می‌دهد و حتا فصل‌های آن با عنوان شب ... از یک‌دیگر تفکیک می‌شوند. این شب هم واقعی هم مجازی است. تا این جای مقاله مصداق‌های واقعی آن را برشمرده‌ام. اما مصداق‌های مجازی آن، همان شب درونی آدم‌ها است که به واسطه خطاها، زشت‌کاری‌ها، خیانت‌ها، پلیدی‌ها و پلشتی‌ها پدید آمده است. از بدخوئی معصوم و خشونت او با هم‌سرش گرفته تا پلیدی‌های رزم‌آرا در وجه اجتماعی- سیاسی، همه نمونه‌هائی از شب روحی و معنوی آدم‌ها است. لیکن زشتی و پلیدی مورد پذیرش و تأئید هیچ‌کس نیست. حتا آن‌که خود عامل آن است. در نتیجه می‌فروشی کی‌پور پر از مردانی بود که با خودشان هم قهر بودند. [ص121]

از سوی دیگر روز و شب تقابل نور و تاریکی است. نور وضوح و روشنی پدید می آورد که می‌تواند هم مادی، هم معنوی باشد. بشر نیز به‌طور فطری خواهان نور است و به شکل‌های مختلف می‌کوشد نبود آن را جبران کند. به همین علت بارها بر حضور فانوس [صص143و 185]، چراغ زنبوری و لاله [صص2- 181] که ابزارهای تولید کننده نور هستند، در رمان تأکید می‌شود. بیش‌تر مجمع‌ها یا واقعه‌ها از جمله شب عروسی غلام‌حسین‌خان [ص106] و نیز شب قتلش [ص109]، معرکه اکبر لوطی [ص106]، معرکه شکسته‌بند، شب مرگ نوش‌آفرین و سیاوشان، شب‌های دهه محرم با نور این وسیله‌ها وصف می‌شود. اما به دلیل سیاهی دنیای ظاهری و باطنی این شخصیت‌ها، کارکرد نور این اشیا ضعیف است یا حتا بر همان نور ضعیف‌شان نیز پرده‌ئی کشیده می‌شود تا ضعیف‌تر شوند:

مه فراز شهر را گرفته بود و شعاع‌های کوچک نور گاه در میان مه سوسو می‌زد.  [ص48]

 

دود سیگار جلو نور چراغ زنبوری‌های آویخته از سقف را می‌گرفت. [ص121]

اما نور طبیعی فقط در کنار شخصیت‌های به نسبت مثبت می‌آید. مانند حسینا که در پرتو نور ماه تنها یک بار او را بوسیده بود. [ص107] و این همان روزنه امید رمان است. روزنه‌ئی که در رمان نخست معروفی نیز شاهد آن بودیم. به عبارت به‌تر روزنه در کارهای این رمان‌نویس حکم موتیف را دارد که صد البته در سال بلوا قرینه‌های گوناگونی برای آن می‌سازد. از جمله خود شهر رمان؛ سنگسر که از نظر جغرافیائی در محاصره کوه‌ها است و زمستان‌های سرد و پر ابری دارد. اما لحظه‌ئی آفتاب از لای پاره‌های ابر پیدا شد و فرو رفت. [ص30] و روزنه‌ئی به نور پدید آورد. این روزنه در معماری ساختمان‌ها نیز راه یافته است. از جمله در حجره حسینا و نیز در مغازه درویش خیرالله. [ص147]

عشق نوش‌آفرین به حسینا نیز روزنه مجازی است تا او را از جبر سلطه قانون‌های خشک حاکم بر جامعه پدرسالار برهاند. زیرا طبق قانون/ فرهنگ چنین جامعه‌ئی ، دختر دارا و بلندجاه باید با هم شأن مادی و قدرتی خود ازدواج کند. حال هر قدر هم عشق و علاقه‌ئی بین‌‌شان نباشد. اما حسینا قلب نوش‌آفرین را به تب و تاب وا داشته است و برای او روزنه امیدی است تا از عذاب عمری زندگی سرد و بی‌روح در کنار شوهر اجباری برهد. به همین دلیل، زیر روزنه است که حسینا را می‌بوسد [ص334] و نیز زیر روزنه با او هم‌خوابگی می‌کند. [ص210] اما روزنه مفهوم فراتری برای نوش‌آفرین دارد، تا حدی که مفهوم وجودی آن را واژگون می‌کند. زیرا حسینا به چشم وی قداست آسمانی دارد و برعکس مفهوم ظاهری روزنه که نور را به داخل می آورد، این وجود و حضور او است که از طریق روزنه، نور را به آسمان و هستی عرضه می‌کند. وقتی پس از مدت‌ها جست‌وجو نوش‌آفرین حسینا را در حجره‌اش می‌یابد، توصیف می‌کند:

درست در پناه یک ستون، زیر طاق گنبدی شکلی که نور را مثل نیایش به آسمان می فرستاد، بی‌حرکت نشسته بود و غبار انگار از سوراخ سقف به درون می‌ریخت. [ص196]

وجود حسینا به زندگی نوش‌آفرین نور می‌پاشد، اما در این نور، غبار بسیاری مانند وجود دکتر معصوم، سروان خسروی، فرهنگ طبقاتی جامعه پدرسالار و ... وجود دارد.

و اما عنوان دیگری که در ادامه مطلب نور و ظلمت باید بدان پرداخته شود، سایه است. این تیرگی که از حائل شدن انسان یا شیئی در برابر نور پدید می‌آید، هم‌چون نور مفهوم‌های واقعی و مجازی بسیاری دارد که در رمان هم به این وجه‌های مختلف آن توجه شده است. از جمله بازی دست‌ها با نور گردسوز که برای نوش‌آفرین خاطره عزیزی از دوران کودکی است. منتها باید به نکته ظریفی در آن توجه کرد. نوش‌آفرین با دستانش چهره حیوانات را می‌ساخته است. دو موردی هم که بیش از همه از سایه‌شان در رمان سخن رفته است، تأثیر منفی را القا می‌کنند. یکی از آن دو دار است که از جمله در صفحه 11 و نیز صفحه 269 از سایه دهشت‌انگیز و هول‌آفرینش یاد می‌شود، دیگری سایه معصوم. و جالب این‌که از همان سطرهای آغازین رمان، این دو سایه یکی می‌شوند:

دار سایه درازی داشت، وحشت‌ناک و عجیب. روزها که خورشید برمی‌آمد، سایه‌اش از جلو همه مغازه‌ها و خانه‌های خیابان خسروی می‌گذشت؛ سایه مردی که در برابر نور گردسوز پاهاش را از هم باز کرده و بالا سر آدم ایستاده است. [ص11]

شاهد مدعا هم‌سانی دار و معصوم نیز، این تعبیرها در صفحه‌های بعد رمان:

بعد سایه‌اش را بر دیوار مقابل دیدم که در سقف شکسته بود. [ص339]

 

در نور گردسوز صورتش چاق‌تر از همیشه می‌نمود، با سایه‌اش که دیوار سفید مقابل را پوشانده بود و در سقف شکسته بود. [ص254]

سایه‌ئی که در سقف می‌شکند، غول‌آسا جلوه می‌کند. با توجه به تقارن سایه معصوم با دار، کاملا مشخص است نویسنده چه می‌خواهد بگوید. پلیدی‌های آدمی هیبت هراس‌انگیزی برای او می‌سازد، به سان همان سایه‌ئی که تمام دیوار را در بر می‌گیرد و تا سقف بالا می‌رود. سایه دار معصوم درون تیره و برون خشن و وحشت‌انگیز فرهنگ و جامعه پدرسالار است که به مردی مانند معصوم امکان می‌دهد هم‌سر جوانش را چند سال در پستوی خانه زندانی کند و جز اندک شماری از آدم‌ها شهامت نداشته باشند، سراغی از او بگیرند. زیرا همه از هم می‌ترسند و هول و هراس مشخصه جدائی‌ناپذیر جامعه پدرسالار است. این ترس همگانی است و حتا گریبان هم‌خون‌ها را می‌گیرد. به گونه‌ئی که پدرها و پسرها از سایه هم‌دیگر می‌ترسیدند. [ص231] چون پسرکشی و گه‌گاه قیام پسران علیه پدران/ پدرکشی در چنین جامعه‌ئی امر بدیهی است.

وحدت نهفته در تصویرهای حیوانی سایه‌سازی بازی‌های دوران کودکی، شکست سایه معصوم در سقف و تأکید بر سایه دار را می‌توان به آسانی با روی‌کرد روان‌شناختی یونگ تفسیر کرد. در کتاب مقدمه ئی بر روان‌شناسی یونگ آمده:

یونگ آن جنبه دیگر خودمان را، که در ناخودآگاه شخصی یافت می‌شود، سایه می‌نامد. سایه موجودی فرومایه در خود ماست، موجودی که می‌خواهد همه کارهائی را انجام دهد که ما به خود اجازه انجام آن‌ها را نمی‌دهیم، موجودی که همه آن چیزی است که ما نیستیم. [ص52]

 

سایه ... یعنی جزء حیوانی غیرقابل‌کنترل و بدوی خود ما. [ص53]

 

سایه ناخودآگاه شخصی است و آن تمام تمایلات و هیجانات افسارگسیخته‌ئی است که با معیارهای اجتماعی و شخصیتی ایده‌آل ما ناسازگار است، همه آن چیزهائی است که ما از آن شرم‌ساریم، همه آن چیزهائی است که ما نمی‌خواهیم درباره خود بدانیم. هر قدر جامعه‌ئی که در آن زندگی می‌کنیم بسته‌تر و محدودکننده‌تر باشد، سایه ما بزرگ‌تر خواهد بود... . سایه، انسان طبیعی یا به عبارت دیگر انسان غریزی است.

سایه نیز چیزی بیش از یک ناخودآگاه شخصی است- و تا آن‌جا شخصی است که به نقطه‌ضعف‌ها و درماندگی‌های ما مربوط می‌شود-  اما از آن‌جا که در بشریت مشترک است، می‌تواند یک پدیده جمعی گفته شود. نمود جمعی سایه، به عنوان یک روح پلید، یک ساحره یا چیزی شبیه آن متجلی می‌گردد. [ص53]  

عبارت‌های بالا را با تصویرهای پیشین از سایه معصوم، دار و حیوان‌های بازی دوران کودکی نوش‌آفرین مطابقت دهید. جز آن‌چه من استنباط کردم، چه نتیجه‌ئی می‌گیرید؟ شخصیت ویران‌گر معصوم و روح مخرب جمعی که هر دو با دار قرینه‌سازی می‌شوند، در سایه نیز متجلی می‌شوند. اما متأسفانه شناخت سایه آدم‌ها یا ادراک درون تیره‌شان به آسانی میسر نیست. به ویژه اگر فرد هم‌چون معصوم در پشت نقاب اجتماعی (Persona) کلفتی مانند "تنها پزشک شهر" پنهان شده باشد. به همین دلیل نوش‌آفرین در آغاز از شناخت معصوم ناتوان است. او فریب خنده‌ها و مهربانی‌ها و ادب و تواضع معصوم را می‌خورد. اما پس از ازدواج که معصوم به مقصود رسیده است و دیگر سدی پیش رو ندارد تا مانع رسیدن به هدف‌هایش شود، نقاب را کنار می‌زند و "من" واقعی‌یش را آشکار می‌کند. آن‌گاه نوش‌آفرین به شناخت از باطن معصوم ‌می‌رسد. اما نقاب خود را نیز برای خواننده کنار می‌زند. او با تسلیم شدن به مدرک دکترای معصوم، ضعف شخصیتی، ناپای‌داری و وفادارنبودنش را به عشق حسینا نشان می‌دهد. اما به‌تدریج به مفهوم واقعی عشق و اثر آن در روح و جان آدمی پی می‌برد. زیرا احساس او نسبت به معصوم، حاصل سطحی‌نگری و ظاهرپسندی بوده است که عمر کوتاهی دارد. اما احساسش نسبت به حسینا بسی ژرف و در نتیجه درازمدت بوده است. با وجود این عشق می‌تواند وجه منفی و مخربی هم داشته باشد. همان‌طور که حسینا می‌گوید یک‌باره می‌بینید چیزی مثل سایه همه زندگی‌تان را می‌گیرد. [ص199] زیرا عشق احساسی است بسیار قوی که قوه تعقل و ادراک آدمی را تحت شعاع قرار می‌دهد و نمی‌گذارد بر مبنای عقل و منطق رفتار کند. هر چند اگر معشوق انسان شایسته و آراسته به زیورهای باطنی و معنوی و در نتیجه لایق همه احساس و عاطفه عاشق باشد و هم‌‌چنین مانند عاشق پر از احساس و عاطفه متقابل باشد، به یقین هر دو سعادت ابدی را تجربه خواهند کرد. اما اگر هر یک از این شرایط فراهم نباشد، عشق ویران‌گر خواهد شد و از نظر روحی و عاطفی دو طرف را تا سرحد تباه شدن و انهدام پیش می‌برد. به‌ویژه اگر آن دو حرمت عشق را نگه نداشته باشند و با کام‌یابی جنسی به آن ظاهر زنا بدهند.g

ادامه دارد

 

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

منبع‌ها:

1- معروفی، عباس. سال بلوا، چاپ اول نشر گردون.

2- اسطوره، راز، رؤیا

3- سپهری، س. هشت کتاب

4- گورین، و. ال.، لیبر، ا. جی. راه‌نمای روی‌کردهای نقد ادبی، زهرا میهن‌خواه.  تهران: اطلاعات، 1370، 362ص.

5- انجیل یوحنا

6- فوردهام، ف. مقدمه‌ئی بر روان‌شناسی یونگ. حسین یعقوب‌پور. تهران: اوجا، 1374، 168ص.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .    از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه   .    English