الهام یکتا:
چخوف میگوید اگر تفنگی را در صحنه اول به دیوار آویزان کنیم، بالأخره
در صفحه آخر هم که شده، باید آن را شلیک کنی. در موومان چهارم [ص282]
آمده از دود خفه شدم. خوب نکش.
از دود آن تختهها احمق. میزند تو گوشم.
یا در جای دیگری باز
آمده
این لجنهای شورآبی همه مریضیها را از
بین میبرد، بهخصوص رماتیسم را. مثل تریاک. با این تفاوت که تریاک
هفتاد درد را درمان میکند، اما خودش مرضی میآره که درمان نداره.
این جملهها مدتها ذهنم را به خود مشغول کرده
بود. نمیفهمیدم منظور دود آتشی است که در کاروانسرا روشن میکنند یا
دود تریاک است. تا این که در دستنوشتههایتان به چیزی برخوردم. دیدم
نوشتهئید مادر چپق پدر را برداشت
و گذاشت روی تاقچه. «هر چه باشد این یکی به خودت رفته، صبح تا شب که
چپق نمیکشند.» یعنی پدر چپق میکشد،
اورهان هم همینطور. و این در هیچجای رمان آورده نشده، ولی این دو بخش
آورده شده است. خلاصه اینکه تفنگ چخوف را شما بدون آنکه بگذارید،
شلیک کردهئید.
عباس معروفی:
در تصویرپردازیها معتقدم نباید تصویر را
حرام کرد. همینجوری تصویر داد و بعد یک تکه از آن را استفاده کرد.
همراه با طرح و توطئه (پیرنگ) تصویر هم شکل میگیرد. یعنی آن زمان است
که یکی از شخصیتها انگار دارد تصویر را میبیند. آنجا است که خواننده
بهتر میبیند و از اضافهگوئی هم پرهیز میشود. من از این تکنیک
استفاده کردهام. اینجا چون سیلان ذهن است، هیچچیز تاریخی و زمانی
ندارد. فقط به ذهن این، به طور نامنظم میآید. حرفهائی هم که میزند،
اکثرش مال خودش نیست به جز چند تا. بقیهاش مال دیگران است.
الهام یکتا:
بقیه را میتوان ربط داد. مطلب به یک جائی از رمان برمیخورد یا نظر
خاصی را به زمان خاصی ربط میدهد. ولی این دود مشخص نیست که چیست و
گمراهکننده هم است. مگر اینکه آن جمله دستنوشتهتان میآمد.
عباس معروفی:
صفحه 282:
صبح که راه بیفتیم
، هر چه چوب و تخته میبینم جمع میکنم،
توی حلبی آتش میزنم. اسمایول دود نکن.
به کارگر کاروانسرا میگوید
اسمایول دود نکن. کی بهش میگوید؟ توی
ذهن این است. من نمیدانم. چشم،
آقا اورهان. پس آقا اورهان است که
میگوید دود نکن.
بابا خفه شدم.
یکی او است، یکی این. دیالوگ است.
الهام یکتا:
خفه شدم را
که میگوید؟
عباس معروفی:
اورهان میگوید.
آتش میزنیم. اسمایول دود نکن.
اورهان میگوید. اسمایول میگوید
چشم، آقا اورهان.
بعد دوباره میگوید
بابا خفه شدم.
و میرود توی حجرهاش. اینها همه تصویر داشت.
گفتم از آب بیا بیرون.
نشسته پیش اسمایول و دارد تخمه میشکند.
گفت احمق از دود خفه شدم. گفتم خوب نکش.
الهام یکتا:
به که میگوید از آب بیا بیرون؟
عباس معروفی:
مسخرهاش میکند. میگوید بابا خفه
شدم. میگوید
از آب بیا بیرون.
او خفگی آب را تو ذهنش دارد و به این میگوید
گفت احمق از دود خفه شدم. خوب نکش.
الهام یکتا:
پس در واقع طنز است. نه آن چیزی که من برداشت کرده بودم.
عباس معروفی:
بله. بعد میآید میزند توی گوشش.
الهام یکتا:
در جای دیگری، در صفحه 211 مادر وقتی دنبال آیدین میآید، میگوئید
آقا ریزوان را با پول تطمیع کرد.
ریزوان فقط
همینجا آورده شده است. یعنی باز همان شلیک بدون تفنگ.
عباس معروفی:
در کارخانه چوببری هم آمده.
الهام یکتا:
نه، هیچ جای دیگر نیاوردهئید.
عباس معروفی:
آقا ریزوان تو
کارخانه است و در گیومه هم جملهئی از او آورده شده.
الهام یکتا:
نه، فقط در دستنوشتهتان هست. بگذریم. با اجازهتان برویم سر سؤال
دیگری. شاید کمی دیر باشد این را میپرسم. نقطه شروع
سمفونی مردگان
کجا بوده؟ عامل محرک شما برای نوشتنش چه بوده است؟
عباس معروفی:
ابتدا داستان شش صفحهئی بود. بعد داستان چهل صفحهئی شد.
الهام یکتا:
چه سالی؟
عباس معروفی:
بهار سال 63، در اردیبهشت ماه به قصد رمان شروع کردم. دیدم این موضوع
باید کار شود. بعد هم در رمان از طرح استفاده نمیکنم؛ مثلا طرح
پیشنویس داشته باشم. با رمان زندگی میکنم تا شکل بگیرد.
سمفونی مردگان
هم به مرور شکل گرفته. یادم هم نیست کدامش کجا شکل گرفته یا در چه
سالی. ولی به هر حال با محیط اجتماعی من خیلی ارتباط داشت.
الهام یکتا:
آن زمان (سال 55) که در سربازخانه شعر
روزها و لحظهها
را مینوشتید، فکر این را داشتید که رمانش کنید
یا روزی کاربرد چنینی پیدا کند.
عباس معروفی:
نه.
الهام یکتا:
در اولین مصاحبهتان در مورد رمان
سمفونی مردگان گفتهئید که بخشهائی از
رمان را خواب دیدهئید. ممنون میشوم اگر آن موردها را مشخص بفرمائید.
عباس معروفی:
خیلی جاهای رمان را خواب دیدهام. مثلا تابستان بود و در انتهای رمان
بودم. اورهان تب و لرز کرد و قلمم ایستاد. رفتم روی ایوان خوابیدم و
خواب دیدم اورهان تب و لرز دارد و صدای تق و گرومبی میآید. دیدم
آقای لرد از دور دارد میآید. و یک پاش هم گچ گرفته است. بعد
دیالوگهائی برقرار شد. از خواب پریدم و آنها را نوشتم. خوابم هم خیلی
رنگی بود و واضح. شروع کردم به نوشتن. دیدم هنوز صدای تق و گرومب
میآید. به بیرون نگاه کردم، دیدم از ماشینهائی است که آسفالت را
میکنند. این صدا با صدای پای لرد و عصا تلفیق شده بود.
الهام یکتا:
و در مورد آمدن مادر به دنبال اورهان؟
عباس معروفی:
خواب دیدم که پدربزرگم آمده و انگشتهای شستم را گرفته و میکشد. و من
میگفتم نمیآیم.
یکجا هم کارخانه لرد را نوشتم و خواب دیدم کارخانه لرد با زمین همسطح
نیست و سرازیری است.
شب دیگری باز خواب دیدم و به وضوح دیدم روی پنکههای لرد نوشتهاند
"آقای لرد درگذشته است، به او احترام بگذاریم."
خیلی از فصلها را خواب دیدهام. آن زیرزمینی که آیدین است.
الهام یکتا:
زیرزمین کلیسا یا خانه.
عباس معروفی:
کلیسا. آنجا را که قطرههای آب روی میزش میچکید، خواب دیدم. و آن شکل
پوتشکا را هم. ابتدا پنجره نداشت. بعد از خواب آن پنجره به وجود آمد.
جائی که سورملینا هم روی تاب نشسته بود، در خواب دیدم.
الهام یکتا:
اگر موافقید، برویم سر زبان رمان. آیا بین زبان آیدین و اورهان تفکیک
قائل شدهئید؟ به فرض اینکه او روشنفکر است و باید زبان خاصی داشته
باشد و اورهان بازاری است و باید با زبان دیگری حرف بزند؟
عباس معروفی:
شما فکر میکنید تفاوت دارد یا ندارد؟
الهام یکتا:
باید تفاوت داشته باشد، ولی به نظرم میرسد شما در رمان تفکیک
نکردهئید. برای مثال در خشم و هیاهو
زبان جیسن با کوئنتین روشنفکر فرق میکند.
کاملا هم آشکار است. زبان جیسن غلطهای دستوری دارد. چون او دنبال
تحصیل نرفته. بنابراین بیان اوی تاجرمسلک با برادر روشنفکرش فرق دارد.
ولی در سمفونی مردگان
اینطور نیست.
عباس معروفی:
ولی در سمفونی مردگان
آیدین اصلا فصلی ندارد که خودش را روایت کند.
فقط دیالوگ دارد.
الهام یکتا:
زبان آیدین در موومان سوم و چهارم شعر است. دیالوگ هم بخشی از زبان
رمان را تشکیل میدهد.
عباس معروفی:
در موومان چهارم فقط آیدین حرف میزند که من فکر میکنم همهاش متفاوت
است.
الهام یکتا:
درست است. مثلا موومان سوم شعر است. اما همین را نمیتوانیم از اورهان
بپذیریم. برای مثال او میگوید
سکوت وحشتناکی دم در بغلم میکند. از
پلهها بالا میبرد و رو تخت چوبی زهوار دررفته لای لحافهای چرکمرده
میخواباند. این واژهها از زبان اورهان
قابلقبول نیست. سکوت وحشتناکی دم
در بغلم میکند بیان شاعرانه است و
بیشتر به آیدین میخورد که چنین بگوید.
عباس معروفی:
چه صفحهئی است؟
الهام یکتا:
صفحه 18. یا در جای دیگر [ص142] میخوانیم
انگار که پر پروازشان آن موها بود.
باز این شعر است و از زبان اورهان قابل پذیرش
نیست. البته تمام موومان اول را از این بابت تفکیک کردهام. آنجاها که
راوی دارد روایت میکند، چنین بیانی قابل پذیرش است، اما جائی که
اورهان میگوید، باورپذیر نیست. بازاری نمیتواند اینطور حرف بزند.
عباس معروفی:
من فکر میکردم میتواند.
الهام یکتا:
چرا؟
عباس معروفی:
چون لحظههائی هست که انسان خالص میشود. یعنی انسان خبیث هم خالص
میشود.
الهام یکتا:
جائی اورهان میگوید دلم میخواست
صبحها پاشنه در را ماچ کند. واژه
ماچ به جای
"بوسیدن"، واژه عامیانهئی است که از اورهان قابل پذیرش است. ولی بقیه
این جملهها را نمیتوان از او پذیرفت.
عباس معروفی:
جاهائی هست که با تاریخ نقد ما جور نیست یا با وضعیت نقد ما. چون نقد
میگوید یا اینجوری است یا آنجوری. من فکر میکنم این برادر بازاری
هم لحظههائی دارد که شعر میگوید. من دلم میخواهد خیلی طبیعی پیش
برود. یعنی آدمی هم که بازاری است، لحظههائی احساس تنهائی میکند،
نوستالژی سنگینی دارد که دارد داغانش میکند. لحظههائی را شعر
میگوید. به نظرم باید بیاید. چند واژه دیگر هم بود که به همینصورت
است. و ممکن است در سؤالهایتان باشد. من آدمهائی را میشناسم که
اصلا سواد هم ندارند، ولی با قرینهسازی موافق نیستند. این نشان میدهد
نگاه خیلی مدرنی دارد، بدون اینکه اصلا سوادی داشته باشد. تو
تصویرپردازیها، تو چیدن دکور خانه، تو کارهای معمولی، تو مغازه،
نمیشود دستهبندی کرد. من اصلا با دستهبندی هر نوع چیزی در هنر موافق
نیستم.
الهام یکتا:
البته از دیدگاهی میتوان این نوع بیان را منطقی محسوب کرد. چون
بههرحال برادری مانند آیدین دارد و زبان شعرگونه میتواند موروثی باشد
و در نتیجه بتواند اینطور حرف بزند.
عباس معروفی:
یک چیز را فراموش نکنید، اورهان هم خیلی لطمه خورده.
الهام یکتا:
منظورتان چیست؟
عباس معروفی:
او اصلا زندگی نمیکند. یکلحظه در زندگییش میفهمد که زندگی نمیکند.
این خیلی مهم است.
الهام یکتا:
همینجا سؤالی دارم. در مصاحبه با روزنامه
آینه میگوئید
بین شخصیتهای رمان، فقط ایاز پاسبان را دوست ندارم. چرا؟ اگر اورهان
را بتوانید دوست داشته باشید، او را هم باید دوست داشته باشید. او هم
معلول است؛ ایاز پاسبانها همه معلولند، اگر بخواهیم مانند اورهان به
او نگاه کنیم. شاید چون به او نپرداختهئید، این احساس را دارید.
عباس معروفی:
نه، به اندازه کافی به او پرداختهام.
الهام یکتا:
منظورم این نیست. منظورم این است چون جای کمی را در رمان اشغال کرده،
در نتیجه کمتر هم ذهن شما مشغولش بوده.
عباس معروفی:
شاید، ولی شخصیتی است که خیلی خوب پرداخت شده. بههر حال من نسبت به
این شخصیتها احساس دارم دیگر. وقتی اورهان مرد، گریه کردم. ولی همیشه
از ایاز متنفر بودم. ایاز نماد شیطان است و دسیسه. آدمی است که جائی
آیدین میگوید با دوچرخه میرود خانه یکی، ولی مردم فکر میکنند میرود
سر پست. دوستش ندارم دیگر. دلیل خاصی هم ندارم. ولی واقعا دوستش ندارم.
الهام یکتا:
یادتان میآید در اولین دیدارمان از شما پرسیدم چطور میتوانید اورهان
را دوست داشته باشید؟ درست است که آدم رمان را میخواند، نمیتواند
افراد را دستهبندی کند، بگوید این خوب است و آن بد، البته کار رمان
مدرن هم همین است. ولی بهنظرم اگر دنبال ذهن ایاز میرفتید،
میتوانستید مانند اورهان دوستش داشته باشید. شاید اگر او هم خود را
میکشت، میتوانستید مانند اورهان برایش گریه کنید.
عباس معروفی:
نمیدانم، من دوستش ندارم.
الهام یکتا:
در ادامه همان ناهمخوانیها، در صفحه 26 رمان، اورهان وقتی از حجره
بیرون میآید، زنی را با چادر سیاه میبیند و میگوید
از بس که رو سرش برف باریده بود، شبیه قله
دماوند شده بود. فکر میکنید در اردبیل
مردم نسبت به قله دماوند ذهنیت دارند؟ بهتر بگویم، به جای قله دماوند
نباید گفته میشد، سبلان که نزدیک خود اردبیل است؟
عباس معروفی:
تمام ایران دارند.
الهام یکتا:
من ندارم. نزدیک هم هستیم، اما من چنین ذهنیتی ندارم.
عباس معروفی:
قله دماوند قلهئی است که همیشه در تاریخ بوده. یکی از قلههای اساطیری
ما است. هیچوقت سبلان را مثال نمیزنیم. قله دنا را هیچوقت مثال
نمیزنیم. ولی قله دماوند قله اساطیری است. شاید برای من اینجوری است.
ولی در کتاب درسیمان بود. یعنی من با آن گیر دارم. چند شب پیش رفته
بودم خانه یکی از نقاشهای معاصر. خانه آقای [بهرام] دبیری. دوستی
برایشان شام آورده بود. شروع کردیم به خوردن. دیدم پرندهئی است.
پرسیدم چیست. گفت بلدرچین. بعد من که شروع کردم به خوردن، گفتم
"بلدرچین و برزگر". آقای دبیری گفت من دیگر نمیتوانم بخورم. ریخت به
هم. ما همیشه بلدرچین و برزگر را در کتاب درسیمان داشتیم. من با این
پرنده گیر دارم. با کوه دماوند گیر دارم.
الهام یکتا:
دقیقا همین را میخواهم بگویم. شما دارید، اما اورهان به عنوان اردبیلی
هم دارد؟
عباس معروفی:
همه ایرانیها دارند. من فکر میکنم همه ایرانیها باید داشته باشند.
الهام یکتا:
این باز برمیگردد به آن حالت زبان رمان.
عباس معروفی:
در داستان "آخرین نسل برتر" آن مربی در مصر میگوید نوک این اهرام
سائیده شده، دماغ ابوالهول سائیده شده، میگوید این که چیزی نیست. قله
دماوند با آن عظمتش سائیده شده.
الهام یکتا:
اگر او تهرانی باشد، قابل قبول است، ولی برای اردبیلی نه. من فکر
نمیکنم اورهانی که هشت کلاس درس خوانده، از اردبیل خارج نشده و احتمال
اینکه عکس کوه دماوند را هم دیده باشد، یک در هزار است، (اگر هم دیده
باشد، چندان تأثیری نمیتواند بر ذهن او گذاشته باشد) چنین تصویری از
برف و چادر زن به ذهنش برسد. شما از قله دماوند جای دیگری هم استفاده
میکنید. در صفحه 33 اورهان میگوید
مگر قله دماوند را فتح کرده؟
ما هیچوقت نمیگوئیم قله دماوند را فتح کرده،
میگوئیم قلعه خیبر. این بیان شما است. اینجا شمای نویسنده حضور
دارید، نه اورهان.
عباس معروفی:
نمیدانم.
الهام یکتا:
درباره روزنامهخوانی ایاز هم سؤالی دارم. او میآید و چند صفحه
روزنامه میخواند و تحلیل سیاسی میکند؛ به پدر خط میدهد؛ آنهم در
سال 1320. سنم اقتضا نمیکند با پاسبانهای رژیم شاه برخوردی داشته
باشم. اما خواندهها و شنیدهها این ذهنیت را در من ایجاد کرده است که
آنها اینقدرها هم بامایه نبودهاند و برعکس معروف بودهاند به تریاکی
بودن و بیسوادی. در واقع از پائینترین قشر جامعه بودهاند.
عباس معروفی:
این از آن پاسبانها نیست.
الهام یکتا:چه
جور پاسبانی است؟
عباس معروفی:
پاسبان تأمینات است. سرپاسبان است و خیلی خرش میرود. سرهنگ تحویلش
میگرفته.
الهام یکتا:
ولی اردبیل خیلی کوچک است.
عباس معروفی:
باشد، کوچک باشد. همیشه پاسبانهائی هستند که تو ردههای بالا هستند.
شما به پاسبان گشت نگاه نکنید. مطالعه میکنند. گشتی در ارتش بزنید،
میبینید استوارهای ارتش، استوارهای شهربانی از تاریخ کلی اطلاعات
دارند. مطالعه میکنند، بیبیسی گوش میکنند، منتها ایاز پاسبان آدمی
است که برای خودش خط ندارد. نمیداند کجا ایستاده. کدام طرف را باید
بگیرد. میگوید من دو طرف را دارم. هم روسها را دارد، هم انگلیسیها
را. فکر میکند باید سر کارش بماند، خدمتش را تمام کند.g
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
صفحههای ذکر شده در این گفتوگو مربوط به چاپ
نخست رمان سمفونی مردگان
(نشر گردون) است.