در سالگرد انتشار
تکاپو،
منصور کوشان در سرمقالهئی که با عنوان "روزنه" منتشر میکرد، به
چگونگی انتشار آن از زمان سردبیری خود پرداخت. گزارش او از ماوقع در
چند جمله بود و اینکه با معرفی دوستی با این مجله آشنا شده و... .
برای او زنگ زدم و پرسیدم آیا بهراستی حقیقت ماجرا در همین حد بوده
است. کوشان خواست ماجرا را با شوخی فیصله دهد. به او گفتم: «شما از دید
خودتان تاریخ را نوشتید. روزی هم نوبت من خواهد رسید و این کار را
خواهم کرد.»
به یاد دارم پس از گفتن این جمله، سکوت آن سوی خط چنان طول کشید که به
راستی فکر کردم کوشان سکته کرده است! زیرا خبر داشتم پس از درگیری لفظی
شدیدی که در جلسه کانون نویسندگان ایران داشته، کارش به بیمارستان قلب
و... کشیده است. بنابراین به محض اینکه صدای گرفتهاش را شنیدم، فوری
خداحافظی کردم.
حال شما و ادای وعده من!
سردبیر
اگـر نـاخـدا جـامه در تن درد
خدا كشتی آنجا كه خواهد برد
سعدی
پس از باخبر شدن از درگذشت آقای عظیم نراقی و
بازگشت به خانه، قرارم با منصور کوشان این بود که فردا صبح با دفتر
ایشان در وزارت مسکن تماس بگیرم و پس از آگاهی از زمان و مکان مراسم
تشییع، به او اطلاع دهم. منشی دفتر گفت مراسم ساعت نه صبح از خانه پدری
آقای نراقی در خیابان آذربایجان شروع میشود. به کوشان زنگ زدم تا
نشانی را بدهم. کوشان با توجه به گفتوگوی روز قبلمان گفت: «شاید همان
تکاپو هم بد
نباشد. شما به مراسم تشییع نیائید. من میروم و شما به دنبال
تکاپو باشید!»
و چنین بود که برای بار دوم، شرمنده روح آن بزرگمرد شدم و حتا در
مراسم تشییعش شرکت نکردم!
ناچار نسخهئی از آخرین شماره
تکاپو تهیه کردم. در صفحه شناسنامه نام
سکینه حیدری به عنوان مدیرمسؤول و آقائی به نام شهرزاد به عنوان سردبیر
نوشته شده بود. زنگ زدم به آن شماره و خود آقای شهرزاد گوشی را برداشت.
شهرزاد در دادن شماره تلفن منزل خانم حیدری اندکی تعلل کرد، اما
سرانجام شماره را داد.
به گمانم دیگر نزدیک ده صبح شده بود که برای خانم حیدری زنگ زدم. از
بازی روزگار اینکه او دبیر ادبیات فارسی بود و برگههای سؤال امتحانی
دانشآموزانش را در خانه جا گذاشته بود و زمانی که صدای زنگ تلفن مرا
شنید، به خانه برگشته بود تا آنها را بردارد!
خیلی صریح خواستهام را با او درمیان گذاشتم و گفتم سردبیری را برایش
در نظر دارم که میتواند مجلهاش را از این حضیض برهاند و به اوج
برساند! او که خود شعر میگفت و رمان مینوشت، کار آقای شهرزاد را
نمیپسندید و حتا در همان گفتوگوی کوتاه، نارضایتییش را از روی جلد
آخرین شماره مجلهاش بیان و ابراز تمایل کرد در مورد سردبیری کوشان با
هم مذاکره کنیم. قرار دیدارمان شد ساعت هفت همان شب، یعنی نوزدهم بهمن
ماه 1371!
منزل خانم حیدری در تهرانپارس بود و حدود ساعت شش آن شب، من برای
نخستین بار پس از ورودم به تهران، عازم آنجا شدم. بماند راننده آژانس
برای طی فاصله بین کارگر شمالی (محل سکونت من) تا تهرانپارس چگونه
وارد هر بزرگراهی شد، به تراکم خودروها برخورد و چقدر زمان از دست
رفت. به خود تهرانپارس هم که رسیدیم، دنبال نبش شرقی خیابانی گشتیم که
خانم حیدری نشانییش را داده بود. اما در آن نبش، شماره خانه داده شده
موجود نبود! راننده مانند من کلافه شده بود. این کلافگی زمانی به اوج
رسید که هنگام خروج از آن خیابان، یکی از چرخهای خودرو در جوی کنار
بولوار افتاد! اما همین اتفاق مددی شد برای ما ناامیدان. زیرا جوانی
که برای کمک آمد، گفت آن سوی بولوار را هم بگردیم. شاید آن طرف هم نبش
شرقی باشد! و ما گشتیم و بود! یعنی آن بولوار در دو طرفش خیابان شرقی
داشت!
زنگ خانه دارای شماره مورد نظر را در آن سمت بولوار که زدم، خانم حیدری
اعلام حضور و دعوت به ورود کرد.
شاید هنوز به ده دقیقه نکشیده بود که من و خانم حیدری بر سر سردبیری
کوشان به توافق رسیدیم و از همانجا به خانه کوشان زنگ زدم و خبر را به
او دادم. در واقع هنوز روز به پایان نرسیده بود که به قول هایده عامری؛
همسر کوشان دومین کودتای مطبوعاتی خود را کردم و مجله دیگری در دستان
کوشان گذاشتم!
و اما کوشان که پس از تجربه اعتماد آقای نراقی
به من، درسش را گرفته بود، در روز صحبت با خانم حیدری و نیز عقد
قرارداد با او، به من خبر نداد تا حضور داشته باشم. بهتر بگویم او
ارتباط بین من و خانم حیدری را از همان آغاز قطع کرد تا این بار اختیار
تام داشته باشد. از آنجا که آدم پرروئی نیستم و راحت هم از حق خود
میگذرم، هیچ به روی خود نیاوردم و به کار ادامه دادم. این بار اما
کوشان با شتاب فوقالعادهئی مشغول کار شد و دیگر این دست، آن دست
نمیکرد تا نظر مساعد این یا آن نامدار را برای حضور در تحریریه جلب
کند. در این فاصله هم احمد شاملو از همکاری کنار کشید. زیرا با درگذشت
آقای نراقی تازه خبر شده بود او معاون وزیر بوده است و از اینکه کوشان
به وی نگفته بود، خیلی عصبانی مینمود. اما دیگر اعضای تحریریه- مجابی
از حلقه نزدیکان شاملو و دکتر براهنی و محمد مختاری و...- کنار
نکشیدند و سرانجام نخستین شماره تکاپو
منتشر شد. اما من دیگر در کنار کوشان نبودم.
زیرا بهتدریج متوجه میشدم او خیلی مایل است مرا به تمامی کنار
بگذارد. به ویژه که مرا جاسوس عباس معروفی در کنار خود میدید! زیرا
مقالههای من درباره سمفونی مردگان
در داخل و خارج کشور منتشر میشد و نیز با برخی
کارهای کوشان مخالفت میکردم. از جمله دعوت به کار کوشان از منشی
معروفی در دفتر مجله گردون.
به صراحت به او گفتم این کار غیراخلاقی است و حتا اگر آن دختر و دوست
پسر همکارش بخواهند، وی نباید موافقت کند. چون هر چه باشد مدتی با
معروفی در گردون
کار کرده است و دیگران برداشت خوبی از این
کارمنددزدی نخواهند داشت! اما کوشان که این کار را پیروزی بزرگی برای
خود میدانست، آن دختر را در دفترش به کار گماشت.
چند روز مانده بود به نوروز سال 1372 و
میخواستم به رشت برگردم تا تعطیلات را در کنار خانوادهام بگذرانم که
دیدم برخوردهای کوشان غیرقابلتحمل است. آن زمان دفتر مجله در خیابان
برادران مظفر (انقلاب) بود. زنگ زدم به آنجا، گفتند کوشان رفته است.
به خانهاش رفتم، اما آنجا هم نبود. ناچار با همسرش صحبت کردم و به
او پیغام دادم به کوشان بگوید دیگر در
تکاپو کار نخواهم کرد. هایده عامری که
خود از رفتار کوشان متحیر بود، در جوابم گفت بارها از شوهرش پرسیده است
چرا من در روزهای صحبت با خانم حیدری و عقد قرارداد حضور نداشتهام یا
چرا کوشان بسیاری کارهای دیگر را بدون مشورت با من انجام میدهد. اما
او هر بار به نوعی از پاسخ طفره رفته است. به هایده عامری گفتم: «من
سفرهئی برای ادبیات این کشور پهن کردهام تا هر که میخواهد از آن
برخوردار شود. لزومی ندارد خود هم بر سر آن بنشینم یا حضورم را تحمیل
کنم. از این پس من دیگر در دفتر تکاپو
حضور نخواهم یافت.»
هایده عامری که بسیار خالصتر از شوهرش بود، هر چه سعی کرد مرا به
تغئیر تصمیم وادارد، نتوانست. من نیز سبکبار به رشت رفتم.
غیابم در تکاپو
بسیاری را مسألهدار کرد. تا جائی که کوشان
کلافه شد. بارها خود برایم زنگ زد که بازگردم یا اگر کاری پیش میآمد و
من برایش زنگ میزدم، میپرسید چه شده که دیگر با او کار نمیکنم. به
گمانم متوجه شده بود نباید بابت وجودم در کنارش احساس خطر کند، مبادا
کودتای سوم را مرتکب شوم و او را نیز از سردبیری کنار بزنم!
در هر حال کنار کشیدن من ادامه داشت تا زمستان
سال 1372. خود نیز بارها مورد پرسش واقع میشدم چرا در
تکاپو غایبم.
از جمله پرسشکنندگان دکتر براهنی بود. از گفتههای او برمیآمد نسبت
به کوشان و کارش مشکوک شده است و فکر میکرد من چیزهائی میدانم که
کنار کشیدهام. به احتمال چنین فشارهائی به کوشان منتقل شده بود که
سرانجام خواهش کرد به مجله برگردم.
من هم برگشتم و دقیقا چهارماه در
تکاپو کار
کردم. حال این مجله جا افتاده بود و خواننده خود را داشت. اما آنچه من
از درون میدیدم، رفتارهای زننده و گاه غیراخلاقی بود که با اصولم
نمیخواند و مرا بهشدت فرسوده میکرد. برای مثال شمارهئی از مجله
منتشر شده بود و مهرداد فلاح به دفتر
تکاپو آمد. او بستههای مجله را دید و از
کوشان درخواست کرد نسخهئی به وی بدهد. اما کوشان نداد که نداد!
استدلالش هم این بود که او باید برود از بیرون تهیه کند! که البته فلاح
باید چند روز صبر میکرد تا مجله از طریق پخش به دکههای مطبوعاتی برسد
و او بتواند بخرد.
برخوردهای بد با خانم حیدری نیز مشکل دیگری بود.
هر بار که او زنگ میزد، کوشان میگفت منشی بگوید او نیست. یا حتا با
او قرار که میگذاشت، پیشتر از دفتر بیرون میرفت. یا شعرهای خانم
حیدری را چاپ نمیکرد، یا اگر میکرد، چنان در آنها دست میبرد که
دیگر نشانی از شعر اصلی یافت نمیشد! البته کارهای خانم حیدری آنقدر
ارزشمند نبود که در مجله روشنفکری مانند
تکاپو چاپ شود
و بیشتر مناسب مجلههای خانواده بود و داستانهایش نیز عامهپسند. اما
حق صاحبخانگی ایجاب میکرد دست کم حرمتش حفظ شود. اما چنین نبود و کار
به جائی کشید که عاقبت در مقابل او هم به شرمندگی کامل دچار شدم:
خانم حیدری که از بدقولیهای کوشان در قرارهایش خسته شده بود، روزی
سرزده به دفتر مجله آمد. همینکه مرا دید، با همان لحن عامیانه و
خودمانییش گفت: «کجائی خانم، آمدی خواستگاری و بعد حاجیحاجی مکه؟!»
شرمندهاش شدم. خیلی دوست داشتم با او رک به صحبت بنشینم و بگویم چنین
شناختی از کوشان نداشتم، وگرنه به هیچوجه مزاحمش نمیشدم تا مجلهاش
را برای او بگیرم. اما شرایط فراهم نبود و فقط به جملهئی بسنده کردم
که با کنایه منظورم را میرساند.
در این دوره چهار ماهه بود که به قول کوشان هر
شماره تکاپو
میشد "مهویزانینامه"! مقاله نقد مینوشتم،
مصاحبه میکردم، مطلب ترجمه میکردم، معرفی کتاب مینوشتم و بر جمعی که
این کار را میکردند، نظارت داشتم، مقالههای رسیده، به ویژه ترجمهها
را میخواندم و نظر میدادم قابل چاپ است یا نه و... . و اما در پاسخ،
کوشان هر جا که میلش میکشید، نام مرا حذف میکرد. از جمله یادم است
وقتی تونی موریسون برنده جایزه نوبل شد و کوشان ویژه او را منتشر کرد،
یکی از کسانی که متن مربوط به او را ترجمه کرده بود، و از اتفاق متن
مشکلی هم بود، من بودم. منتها کوشان نام مرا بر بالای متن نگذاشت و فقط
به درج نامم در صفحه شناسنامه اکتفا کرد!
یا روزی مینو مشیری به دفتر مجله آمد و به شدت به کوشان بابت صفحهبندی
درهم مطلبش در مورد شهرنوش پارسیپور اعتراض کرد. کوشان بیدرنگ
محمدرضا بیگناه؛ نمونهخوان مجله را احضار کرد و در حضور مشیری به او
توپید چرا در صفحهبندی بیدقتی کرده است. بیگناه که به راستی در این
مورد گناهی نداشت، مبهوت به کوشان و مشیری مینگریست.
از آنجا که کوشان نام همسرش؛ هایده عامری را به عنوان طراح هنری و
صفحهبند در صفحه شناسنامه مجله میگذاشت، مینو مشیری متوجه قضیه شد و
چندی بعد با جعبه شیرینی بزرگی به دفتر آمد تا از محمدرضا بیگناه
دلجوئی کند. البته این قضیه به نفع بیگناه هم شد. چون تا آنزمان
کوشان خود تمام صفحههای مجله را میبست و به دروغ نام همسرش را در
صفحه شناسنامه میگذاشت. اما برای دلجوئی از بیگناه و اینکه آن روز
او را لو نداده بود، وی را صفحهبند مجله کرد!
و همه اینها بود و باز بود در به شناخت درونی رسیدن از کوشان، به
عنوان یکی از شاخصهای روشنفکری آن دوره، که مرا بر تصمیم به قطع
دوباره همکاری مصر کرد. هرگز فراموش نمیکنم ناهار که میخوردیم، به
قول امروزیها گوئی کوشان قرص اکس مصرف کرده باشد، حالش دگرگون میشد و
شروع میکرد به کفرگوئی! در زندگییم هرگز مانند آن روزها، عبارت "از
بس کفر میگفت، سقف داشت پائین میآمد" برایم ملموس و عینی نشده است.
آنوقت همین آدم هر وقت میدید میخواهم نماز بخوانم، میگفت سجادهام
را که روزنامهئی بود، در اتاق او بگسترانم و نماز بخوانم تا تأثیر
کفرهائی که میگوید، از اتاقش بیرون برود!
سرانجام دیدم دیگر نمیتوانم اینهمه دوگانگی و
تناقض را تحمل کنم. روز زیبای اردیبهشتی به او زنگ زدم و در برابر
اعتراض محترمانهاش که چرا تا آن لحظه سر کارم حاضر نشدهام، گفتم دیگر
نمیتوانم در تکاپو
کار کنم. او که شاهد بود دیگران به چه ترفندها
متوسل نمیشوند تا سطری در تکاپو
منتشر کنند، باورش نمیشد من از چنین امکانی و
به قول خودش "مهویزانینامه"ئی بگذرم. ضمن آنکه نگران پرسشهای دوباره
در مورد علت غیبتم بود. اما من تصمیمم را گرفته بودم. حتا او دوباره
موضوع نوشتن نامم را در شناسنامه مجله عنوان کرد. پیشتر پیشنهاد
خودش "مشاور"بود و حال میپرسید آیا عنوان دیگری را مایلم درج کند.
گفتم نه، و مشکل اصلا این حرفها نیست. فقط خسته شدهام و نمیتوانم
ادامه بدهم.
با گذشت زمان، کمکم سرمقالههای کوشان
بحرانآفرین شد. در آن دوره چهار ماهه وقتی کوشان سرمقالههایش را پیش
از صفحهبندی میداد بخوانم، بارها به او گفتم ممکن است مطلبش باعث شود
مجله را تعطیل کنند، اما همواره پاسخ میشنیدم: «من از خدا میخواهم،
خانم! آنوقت میشوم تیتر یک کیهان!»
کسب شهرت از طریق سیاست که در طول دهه بعد بلیه
قشر روشنفکری ایران شد، سنگبنای پوسیده و سستی بود که کوشان گذاشت.
او از شهرت ناخواسته عباس معروفی پس از تعطیلی موقت ماهنامه
گردون الگو
گرفته بود. بنابراین هر بار تندتر مینوشت تا روند اعتراضها را به خود
تسریع بخشد. از سوی دیگر با استقبال جوانان هم روبهرو شده بود. بسیاری
باید به یاد داشته باشند تکاپوی
آن زمان محبوبترین مجله روشنفکری ایران شده بود. صیت این محبوبیت به
حلقه اطرافیانم نیز رسیده بود. تا روزی که پسر صاحبخانه- دانشجوی
مقطع فوقلیسانس- از جو حاکم بر دانشگاه تهران برایم گفت و از دوست
دانشجویش نقلقول کرد که شادمانه مدعی بود: «اگر دوباره بخواهد انقلاب
شود، دانشجویان دیگر تنها نیستند و رهبری مانند کوشان دارند!»
به زانو درآمدم. چون این جنبه از شخصیت کوشان را
هم شناخته بودم- در سرمقاله آینههای
آذرماه (صفحه از دل برآید)
به تفصیل آن را شرح دادهام- بدجوری احساس گناه میکردم. میاندیشیدم
اگر دانشجویان به این اشتباه دچار آمدهاند، مسؤول منم که کوشان را
کوشان امروز کردم و امکان های و هو را در اختیارش گذاشتم.
به راستی نمیدانستم چه بکنم. تنها راه
باقیمانده برایم دعا کردن بود و از خدا خواستن تا شر کوشان از سر
جوانان کم شود. تا اینکه با آخرین سرمقاله کوشان، بحران به اوج رسید و
خبر احتمال تعطیلی تکاپو
دهان به دهان گشت. شرمنده به خانم حیدری زنگ زدم و پوزش خواستم باعث
دردسرش شدهام. نقشم را هم در این میان توضیح دادم و اینکه شناخت
ناکافی از کوشان مرا به بیراهه برد. خانم حیدری به صراحت با تأسف گفت:
«چرا خودت سردبیری مجله را برعهده نگرفتی و آن را به کس دیگری دادی؟»
سکوت کردم. به راستی چرا چنین کرده بودم؟ به توانائیهایم بیاعتماد
بودم یا از بیتجربگییم ترس داشتم که نتوانم از پس سردبیری مجلهئی
برایم؟ و آیا حالا هم چنین ترسی داشتم؟
گفتوگوی تلفنی بعدی من و خانم حیدری مصادف شد
با اخطار وزارت ارشاد به او که حتما باید کوشان از سردبیری
تکاپو کنار
گذاشته شود، وگرنه امتیاز نشر مجله لغو خواهد شد. اینجا بود که
دودلیها و نگرانیها را کنار گذاشتم و به خواسته خانم حیدری تن دادم و
او مرا بهعنوان سردبیر جدید تکاپو
به وزارت ارشاد معرفی کرد. اما جنجالآفرینی
کوشان ادامه داشت و دیگر راه نجاتی برای
تکاپو نگذاشته
بود. امتیاز نشر مجله تکاپو
لغو شد! به خانم حیدری نیز وعده داده شد، به
جایش امتیاز مجله خانوادگی یا زنانهئی را به او خواهند داد، به شرط
آنکه متعهد شود آن را به سرنوشت
تکاپو دچار نکند.
ازدواج من و عزلتنشینییم مرا از بسیاری، از
جمله خانم حیدری دور کرد و دیگر خبر نشدم او چه کرد و فعالیت
مطبوعاتییش به کجا کشید. اما از ماجرای
تکاپو، خود
چنان دلزده شدم که تا حدود یک دهه به هیچ نوع کار روزنامهنگاری و
فعالیت روشنفکری حتا در حد برگزاری جلسه نقد جمعی
آینهها تمایل
نداشتم؛ تا اینکه دست سرنوشت بار دیگر مرا وارد این حیطه کرد که
حکایتش بماند برای وقت دیگری.
و در پایان آنچه هنوز از پس این سالها ناگفته
مانده است، و باری بر دوشم، عذرخواهی از آقای شهرزاد؛ سردبیر پیش از
کوشان ِ تکاپو
است. گرچه همان زمان شنیدم میخواست از من و
خانم حیدری شکایت کند چرا موجبات برکناری او را فراهم کردهئیم. اما
همکاران مطبوعاتی او را باز داشته بودند. هرچند هنوز معتقدم
تکاپو در دوره
ایشان نشریه مبتذلی بود، اما من حق کودتا علیه او را نداشتم. امیدوارم
مرا ببخشد، به دلیل آرزوهای آن جوانی که میخواست ادبیات این کشور هر
چه شکوفاتر شود و راه ارتباط آن با خواننده هر چه گشودهتر!
شنبه
13 بهمن 1386