يكی بود، يكی نبود. توی اون روزهای قدیم، دختر خیلی زیبائی زندگی میکرد که
خیلی مغرور بود. خود او هم میدانست خیلی زیبا است و این را به دیگران میگفت و
دلشان را میسوزاند. همه هم به خاطر زیبائییش دوست داشتند با او معاشرت کنند.
او هم خیلی از خودراضی فخر میفروخت همه دوستش دارند. بالأخره خدا از دست او
خسته شد و با هر کار بدی که دختر میکرد، او را کمی زشت میکرد. دختر هم که
عاشق خود بود و فکر میکرد هیچکس به زیبائی او نیست، کسانی را که زشت بودند،
مسخره میکرد. تا اینکه صبحی از خواب بلند شد و جلو آینه رفت. دید صورتش
آویزان و دراز و چشمانش ریز و زشت شدهاند. فکر کرد آینه، آینه او نیست یا خراب
شده است. رفت سراغ آینههای دیگر، ولی همه او را زشت نشان میدادند. دختر
آنقدر ناراحت شد که به گریه افتاد. وقتی مادرش صدای او را شنید، پیشش رفت و
گفت: «عزیز دلم، گل زیبای من، چرا گریه میکنی؟»
وقتی دخترک سرش را بلند کرد، مادرش صورت او را دید و بیاختیار گفت: «چقدر زشت
شدی!»
با این حرف گریه دختر شدیدتر شد. مادر هم رفت به کارهایش برسد. دختر به خدا
پناه برد و گفت: «خدایا، چرا مرا این شکلی کردهئی؟ مگر من چه گناهی کردهام؟»
و یادش آمد چه کارها که نکرده است.
گفت: «خدایا، اگر خوب باشم، دوباره مرا زیبا میکنی؟» و از آن پس سعی کرد، خوب
باشد.
وقتی دختر به مدرسه رفت، بچهها اول تعجب کردند او چقدر زشت شده است. بعد همه
با هم فریاد زدند: «وای، وای، چقدر زشت شدهئی!»
دختر آرام میگریست و در دل میگفت: «خدایا، ببین چقدر بدی که مرا زشت کردی!»
اما در ته دلش میدانست به خاطر اعمال و رفتارهای خودش است که زشت شده است.
وقتی معلم به کلاس آمد، چیزی نگفت. اما او هم از زشتی دختر تعجب کرده بود.
در زنگ تفریح هیچکس با دختر نبود. اما دختر زشتی که همیشه خودش او را به باد
تمسخر میگرفت، با لبخند مهربانی روی نیمکتی نشسته بود. دخترک خودش بلند شد و
طرف او آمد. سلام کرد و گفت: «با من دوست میشی و بازی میکنی؟ چون کسی دوستم
ندارد.»
دختر با اینکه حالا هم او را در دل مسخره میکرد، فرصت بیدوستی را غنیمت شمرد
و با او دوست شد. آنها با هم بازی میکردند، اما دختر او را به خاطر چشمان
قهوهئی، گیسوان بدرنگ و بینی بزرگ و هیکل چاقش مسخره میکرد.
آن دو مدتی با هم دوست بودند و دختر هم دیگر او را کمتر تحقیر میکرد. تا
آنکه روزی رسید آن دو دوستان خوبی برای هم شدند. آن روز خدا تصمیم گرفت
زیبائی دخترک را برگرداند.
دختر صبح روز تعطیلی از خواب بیدار شد. چون دوست نداشت صورت زشت خود را در آینه
نگاه کند، بیاعتنا از کنار آینه رد شد. اما از گوشه چشم دید صورتش ظریف شده
است و چشمانش همان رنگ قبلی آبی است. بیاختیار ایستاد و خود را تماشا کرد. از
شادی جیغ کشید و دوید تا به مادرش بگوید دوباره زیبا شده است. فریاد زد: «مادر،
مادر!»
مادرش که دیگر او را دوست نداشت، بیاحساس برگشت. اما با دیدن چهره زیبای او
مبهوت شد. وقتی خواهران دیگر دختر آمدند، مادر به آنها محل نگذاشت و فقط
قربانصدقه دختر زیبایش رفت. دختر هم تا توانست عقده مدت زشتییش را خالی کرد و
آنها را تحقیر کرد. وقتی هم به مدرسه رفت، آن دختر زشت را هم تنها گذاشت.
خدا از کارهای دختر خیلی غمگین شد. دختر هی در دل خود میگفت: «میدونی خدا،
من از تو هم زیباترم!»
خدا به خاطر شکرگزار نبودن دختر از نعمتی که به او داده بود، ناراحت شد و
او را ول کرد. خانواده دختر دچار سختیهای زیادی شدند. همه دوستانشان آنها را
تنها گذاشتند. دختر بزرگ شد، ازدواج کرد، صاجب دخترانی شد و سرانجام پیر شد.
اما به خاطر اخلاق بدش هیچیک از دخترانش که آنها را نیز مغرور بار آورده
بود، حاضر به نگهداری از او نشدند. وقتی در خیابان میرفت، بچهها او را مسخره
میکردند و میگفتند: «پیر زشت!»
او آنقدر ناراحت میشد که سعی میکرد بلائی سر آنها بیاورد. به همین دلیل
هیچکس معاشرت با او را دوست نداشت. همه فکر میکردند او جادوگر است. تا اینکه
بچههای او نیز مردند. همینطور هم نوههایش. اما او هنوز زنده بود و میدید
همه مردم دنیا چگونه میمیرند. وقتی همه مردم دنیا مردند، دنیا را لعنت کرد. در
حالیکه خودش هر روز زشت و زشتتر میشد. او همه آینههای خانهاش را شکسته
بود. تنهای تنها هم بود و دیگر هیچکس را نمیدید. همه چیز هم داشت از بین
میرفت و او به زور غذائی برای خود به دست میآورد. تا آنکه مجبور شد از گوشت
مردهها بخورد. او دیگر از خودش بدش میآمد. سرانجام آب تمام کره زمین را فرا
گرفت. آن آب انسانهای مرده خوب را همان شکلی که بودند، باقی میگذاشت. اما
زشتی آدمهای بد را میشست. وقتی آب به خانه آن پیرزن زشت و بدبخت رسید، او را
در خود غرق کرد و او هم از بدیها شسته شد.
آب همه کره زمین را شست. چون آنهم مانند آدمها از خاک آفریده شده بود. آن آب
حتا سنگها را هم شست و از بین برد. وقتی همه سیاهیها از بین رفت، زمین کوچک
شد و خلقت دوباره آغاز شد.
g
26 دی 1386