دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

_______

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________



 


روبه‌روی آفتاب

عباس معروفی

 abbasmaroufi@gmx.de

 

 

شاید بسیاری ندانند عباس معروفی مجموعه داستانی دارد به نام روبه‌‌روی آفتاب. این مجموعه نخستین کتاب چاپ شده وی و اکنون نایاب است. خود معروفی نیز تاکنون برای تجدید چاپش اقدام نکرده است. شاید بسان بسیاری کارهای نخستین نویسندگان، مورد تأئیدش نیست. به ویژه که معروفی زمان چاپ این کتاب بیست‌وسه سال داشت. با وجود این برای آن‌ها که اهل پژوهش هستند و علاقه‌مند به خواندن آن مجموعه، بازچاپش ضروری می‌نماید. زیرا منتقد هوش‌مند آن‌زمان به آسانی می‌توانست آینده درخشان نویسنده‌ آن داستان‌ها را پیش‌بینی کند.

در بایگانی‌یم به داستانی از این مجموعه برخوردم که در مجله اتحاد جوان (سال اول، 29 خرداد 1358، شماره 3، صفحه‌های 14- 15 و 27) منتشر شده است. خواندن داستانی که دست کم عمر سی‌ساله دارد و مورد عنایت نویسنده بزرگش قرار ندارد، چندان خالی از لطف نیست! آن‌هم در حالی‌که ارزش‌های هنری‌یش محفوظ است و بی‌اعتنائی بیش از این را برنمی‌‌تابد.

سردبیر

 

 

دستش را جلو گرفت، با ترکه انار با شدت به کف دستش نواختم. ناله کرد و گفت: «آقا، آقا، به خدا ما نبودیم، آقا... .»

گفتم:

- خفه شو، دستتُ بگیر، یالـّا.

دستش را دوباره گرفت و باز زدم. پنجه‌هایش پراکنده بود و از سرما و درد می‌لرزید. رنگش سرخ شده بود و سرش را زیر انداخت و توی نیم‌کتش خزید. از چشمش چند قطره اشک سر خورد و با جوهرهای پخش‌وپلای روی میز آمیخت. با این‌که پدر و مادر نداشت و دلم برایش می‌سوخت، اما نمی‌دانم برای چی می‌زدمش.

قفسه سینه‌اش بالا و پائین می‌رفت و تندتند نفس‌نفس می‌زد و می‌لرزید. بالای سرش رفتم و لاله سرخ‌شده گوشش را گرفتم. هیچ حرکتی از خود نشان نداد. گوشش را به‌سختی کشیدم. آرام گریه کرد و صدای گریه‌اش مثل صدای نفس‌کشیدن توی گوشم نشست.

قیافه بچه‌های کلاس وحشت‌زده بود و همه چشم‌های‌شان از نگرانی و ترس براق شده بود. صورتم را برگرداندم که عصبانیتم را کم‌تر ببینند. از پنجره کلاس منظره ده را نگاه کردم که آرام توی برف خفته بود. کوچه جلو مدرسه تا میدان‌چه مثل یک کاغذ سفید بود که توی آن چند کلبه کشیده باشند.

سکوت کلاس را شکستم و گفتم:

- تعطیله. پاشین برین. سومی‌یا از درس دهقان فداکار بنویسین و چهارمی‌یا از رستم و سهراب.

مثل بره‌های مطیع و آرام بیرون رفتند و وقتی به کوچه رسیدند، سر و صدای‌شان شروع شد و گلوله‌های برف را به هم‌دیگر پرتاب کردند. حیدر سرش هنوز پائین بود. اگر به‌خاطر درس‌خواندنش نبود، بیرونش می‌کردم. شاگرد نسبتا خوبی بود. پنجره را باز کردم و نگاهم را به او دوختم که تنها و بی‌سروصدا، آرام‌آرام پیش می‌رفت و شانه‌هایش تکان‌تکان می‌خورد. از دو لنگه در رنگ‌ورورفته خودش را توی خانه انداخت. در با صدای خشک و تندی ناله کرد و برگشت و سکوت کوچه را فرا گرفت. برف آرام‌ می‌بارید و جای پای بچه‌ها زیر پوشش آن محو می‌شد.

*******

صبح زود زین‌علی با شانه‌های آویزان دو بشکه نفت را می‌کشید و به زحمت از حیاط مدرسه داخل شد، از کنار میله پرچم گذشت و از همان‌جا سلام داد. سرم را تکان دادم و دستم را بالا بردم.

با لگد در اتاق را باز کرد و داخل شد. بشکه‌های نفت را داخل اتاق گذاشت و گفت:

- آقا مدیر، این دو تا بشکه نفتُ واسه شما آوردم. اگه کم اومد، بازم می‌یارم. مگر خدا فرجی برسونه، و اِلـّا مردم امسال خشک می‌شن. راه‌ها بدجوری بسته شده.

با کمی مکث دوباره گفت:

- یک بشکه نفت هم حیدر پسر بی‌بی نصفه‌شب دزدید که به عرض‌تون رسوندم.

گفتم:

- تنبیهش کردم، حسابی. پول اینا چقدر می‌شه؟

دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت:

- تصدق شما، قابلی نداره. عوضش به شعبون مرحمت کنین، امسال نمونه.

گفتم:

- درسش خوبه... پول اینا چقدر می‌شه. مال حیدرُ هم حساب کن.

گفت:

- آخه... .

گفتم:

- آخه نداره. می‌بینی که نداشته و مجبور شده دزدی کنه.

وقتی پولش را دادم، عقب‌عقب از اتاق خارج شد و پایش را توی گالش کرد و یک‌بار دیگر تعظیم کرد و توی سفیدی برف از کوچه‌ها‌ گذشت. بچه‌ها هم آمده بودند، تک‌وتوک یا چند نفر چند نفر گوشه و کنار حیاط ایستاده بودند و حرف می‌زدند. زنگ مدرسه را زدم. بچه‌ها جلو پرچم به صف ایستادند. گفتم:

- صف نمی‌خواد. همین‌جوری برین کلاس. هوا خیلی سرده.

انگار دنیا را به‌شان داده باشی، به سرعت توی کلاس ریختند و تو میزها فرو رفتند. حیدر میز اول نشست. کوچک بود و ریزه. وقتی نگاهش کردم، آب دماغش را با آستین کتش پاک کرد و سرش را پائین انداخت و دستش را از زیربغلش بیرون آورد. ترک ‌خورده و خشکی زده بود. دست‌های کوچک اما زمختی داشت. مثل دست‌های کارگرها بود. وقتی نگاه کردم، دستش را پنهان کرد.

با سنجاق‌قفلی بزرگی چاک شلوارش را که دکمه نداشت، سرهم‌بندی کرده بود و گاه‌گداری که متوجه می‌شد مردم به او نگاه می‌کنند، دو دستش را جلویش می‌گرفت و سرش را زیر می‌انداخت. وقتی قلم را به دستش گرفت، از سرما انگشت‌های چنگش لرزید و قلم به زیر میز سر خورد. اسمش را خواندم. با لرزش و آهسته گفت حاضر و به بخاری نگاه می‌کرد که می‌‌سوخت و دودش از پنجره توی هوای سفید بالا می‌رفت. ظهر وقتی بچه‌ها رفتند، نگهش داشتم و ازش پرسیدم:

- چرا نفت دزدیدی؟

گفت:

- آقا، آقا، ما چار دفعه رفتیم، آقا بهش التماس کردیم. گفت نسیه نمی‌دم، آقا.

گفتم:

- چرا به من نگفتی که بهت نفت بدم. برای همین تنبیهت کردم.

گفت:

- آقا... آقا، خجالت می‌کشیم، آقا. ما از شما خیلی چیزها گرفتیم، آقا.

گفتم:

- برو یک بشکه نفت تو اتاق من هست. ببر خونه‌تون.

برق خوش‌حالی به چشمش دوید و با این‌که خجالت می‌کشید، اما سرما بی‌طاقتش کرده بود.

سرش را با شرم پائین انداخت. خواست تشکر کند، گفت: «آقا... .»

گفتم: «برو.»

با یک بشکه نفت به‌سرعت خودش را بیرون انداخت. از وقتی که من دیده بودمش، همین اندازه بود. کوچک‌اندام و نحیف. نمی‌‌دانستم کار می‌کند. آن‌روزغروب توی برف داشت کار می‌کرد. ته آسمان سرخی می‌زد و رعد و برق یک‌دم آرام نمی‌‌گرفت. اگر هوا توفانی نبود، درخت‌ها آن‌قدر ناآرامی نمی‌کردند و هی نمی‌رفتند و نمی‌‌آمدند. توی هوای گرم و پشت پنجره‌های بسته‌شده و دم‌کرده اتاقم نشسته بودم. خواستم بلند شوم و یک‌بار دیگر صحنه را تماشا کنم. صحنه پشت‌پنجره را توی کوچه. بار اول که نگاه کردم، حیدر را دیدم. پاهایش را کرده بود توی کیسه پلاستیک و مثل سربازها محکم به زمین می‌‌کوفت. یک بیل دستش بود و تندتند زنبه را پر می‌کرد که عمله‌ها ببرند توی خانه حاجی، که زیر سقف اتاقش ستون بزنند، تا سقف پائین نیاید، آب چکه کرده بود.

حیدر با صورت برافروخته‌اش توی آن هوای توفانی که برف را توی هوا می‌چرخاند، ایستاده بود و عمله‌ها هی می‌رفتند و می‌آمدند. وقتی که عمله‌ها می‌رفتند، او پاهایش را به زمین می‌‌کوبید و دستش می‌رفت زیر بغلش.

می‌گفتند یک هفته قبل از تولد پدرش مرده است و مادرش که سرحمامی بوده، زیر آوار نم‌کشیده تنها حمام ده مانده است. و او تنها فقط همان مادربزرگ را داشت. بی‌بی را. توی آن خانه کوچک کنار میدان‌چه زندگی می‌کردند و بی‌بی کیسه حمام می‌بافت و روشور درست می‌کرد و حیدر می‌فروخت. گاهی که هوا خوب بود، می‌آمد از من اجازه می‌گرفت، به شهر می‌رفت و فردایش برمی‌گشت.

مثل گربه‌ئی بود که تارانده باشندش. به کسی کاری نداشت. گاهی وقتی که از کسی کتک می‌خورد، می‌آمد به من می‌گفت. خوش‌حالی‌هایش را فقط برای من تعریف می‌کرد. اما هیچ‌وقت چیزی از من نمی‌خواست.

یک‌روز صبح هوا هنوز گرگ‌ومیش بود. در زدند. هیچ‌وقت سابقه نداشت که این‌وقت صبح در بزنند و به دنبالم بیایند. خودم را پشت در رساندم. پسر کدخدا بود. گفت:

- آقای مدیر، بی‌بی و حیدر مردن. عینهو چوب شدن... . از سرما... .

اول سر جایم خشکم زد و بعد به طرف میدان‌چه دویدم. از مدرسه تا میدان‌چه راهی نبود. زود رسیدم. از پشت جمعیت سرک کشیدم. بی‌بی چشمش سفید شده بود و صورتش کبود بود و خودش را مچاله کرده بود. بخاری کوره‌ئی سرد و خاموش گوشه‌ئی افتاده بود و کنار بخاری چند تا تکه پارچه سوخته‌شده و یک فانوس دیده می‌شد که شب روشن کرده بودند. توی اتاق فقط کتاب‌های حیدر دیده می‌شد و در گوشه‌ئی از آن چند بادیه مسی و یک چراغ دودزده کنار سفره‌ئی پر از تکه‌های نان خشک‌ دیده می‌شد. بی‌بی کنار کیسه گونی چرک‌آلودی افتاده بود. اتاق‌شان خالی بود. مثل کوچه آن‌طرف. گوشه اتاق پنجره چوبی باز بود. باد برف را تا اتاق جلو رانده بود.

بی‌بی را در تابوت گذاشتند. از کدخدا پرسیدم:

- حیدر کجاست؟ اون کجا مرد؟

گفت:

- پشت در طویله گوسفندا افتاده بود. خدا روز بد نیاره. بی‌چاره از سرما کبود شده.

سرم را پائین انداختم. در میدان‌چه منتظر ایستادم. آفتاب از افق شرق به میدان‌چه می‌تابید. برف و یخ آب می‌شد و بی‌بی میان آن افتاده بود. تابوت را که بلند کردند، میدان‌چه خلوت شد. بچه‌ها کنار دیوار میدان‌چه پهلوی یک‌دیگر با اندوه نشسته بودند و به حیدر نگاه می‌کردند که دور خودش پیچیده بود و آب‌های دور لب و زیر بینی‌یش یخ بسته بود و پاهای برهنه‌اش مثل لبو سرخ و خون‌مرده بود. سرم را بلند کردم. کنارم روبه‌روی آفتاب، زین‌علی زیر تابلو شرکت ملی نفت ایران میان چارچوب مغازه‌اش ایستاده بود و با حیرت نگاه می‌کرد.g

 

 

 

 

 

 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .    از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه