اریک امانوئل اشمیت
 

 


دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر
 افلیم بوکز
(انگلستان)

نسخه انگلیسی
سمفونی مردگان

 عباس معروفی
ــــــــــــــــــــــــــ

 

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی

وحید مقدم
________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

نشر زریاب

چشمه عشق

نرگس (الهام) یکتا
ـــــــــــــــــــــ

نشر مرداد

خانه‌ئی برای عشق

نرگس (الهام) یکتا ___________



نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


 

موری

عباس معروفی
abbasmaroufi@gmx.de

 

 

 

 

دست‌نوشته‌های هنرمندان در غرب گه‌گاه تا حد گنجینه بالا می‌رود و افزون بر ارزش مادی، ارزش پژوهشی بالائی می‌یابد. کارکرد مهم دیگر آن به نویسندگان نوپائی برمی‌گردد که علاقه‌مندند رمزهای نوشتن و خلق اثر زدوده و صیقل‌یافته را از نویسنده محبوب یا بلندمرتبه خود بیاموزند. به همین دلیل در غرب گاه سرمایه‌گذاری‌های عجیب و غریبی روی دست‌نوشته‌های هنرمندان می‌شود. از جمله ماه گذشته کتاب‌خانه ملی انگلیس برای خرید یادداشت‌ها، نامه‌ها و عکس‌های هارولد پینتر به قصد نگه‌داری و محافظت از آن‌ها، مبلغ یک میلیون و 100 هزار پوند به این نویسنده پرداخت کرد! در همین ماه دست‌نوشته قصه‌های بیدل شاعر اثر جی. کی. رولینگ در مزایده‌ئی به مبلغ یک میلیون و 950 هزار پوند فروخته شد! خریدار پای‌گاه اینترنتی آمازون بود. البته رولینگ از پیش اعلام کرده بود درآمد حاصل از این مزایده، صرف امور خیریه خواهد شد.

از این رؤیای طلائی، البته نه به دلیل ارزش مادی، بل‌که به دلیل تلاش برای حفظ دست‌نوشته‌های هنرمندان وطن‌مان که بگذریم،  باید بگویم در ابتدای آشنائی‌یم با عباس معروفی، او مانند بسیاری دیگر از اهل قلم، برخی  دست‌نوشته‌های چاپ‌شده و چاپ‌نشده‌اش را برای مطالعه در اختیارم گذاشت. در ادامه برخوردهایم با او متوجه شدم به‌ هر دلیل و شاید فروتنی بسیار، ارزش چندانی برای آن دست‌نوشته‌ها قائل نیست. حتا قصد دور انداختن‌شان را داشت. بنابراین از او خواهش کردم آن‌ها را به من بدهد. در این شماره نخستین مجموعه آن دست‌نوشته‌ها را پیش روی شما خوانندگان علاقه‌مند می‌گذارم.

دو دست‌نویس نخست زیر، نسخه‌های اولیه داستان "موری" است که نخستین بار در کتاب آخرین نسل برتر به چاپ رسید. در نسخه دوم نظرهای پیش‌نهادی/ اصلاحی با مداد افزوده شده است که از آن هوشنگ‌ گلشیری است. نسخه سوم نیز متن نهائی این داستان است که اکنون می‌توان در مجموعه داستان دریاروندگان جزیره آبی‌تر (انتشارات ققنوس) یافت. به یقین خوانندگان علاقه‌مند به نوشتن و آموختن رازهای آن، از این سه نسخه نهایت بهره را خواهند برد. به ویژه از نسخه دوم که در وهله اول بازنویسی و تلاش نویسنده را برای تکامل اثر نشان می‌دهد و در وهله دوم تعامل دو نویسنده قدر را نشان می‌دهد که می‌تواند الگوئی باشد برای همه آن‌ها که با کورسو درخششی خدا را هم بنده نیستند.

سردبیر

 

 

 

 

نسخه اول (ناقص) داستان "موری"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نسخه دوم داستان "موری"

(نوشته‌های مدادی/ کم‌رنگ دست‌خط هوشنگ گلشیری است)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نعش را با همان پتوی سربازی خاک‌آلوده، پدر و برادر مهندس کیومرث روی شانه‌‌شان می‌کشیدند و هن‌و‌هن‌کنان می‌رفتند. مادر پشت‌سرشان انگار روی آتش پا می‌گذاشت، تند و تند قدم برمی‌داشت و ما عقب‌تر تقلا می‌کردیم به آن‌‌ها برسیم. پدربزرگ دست مرا محکم گرفته بود و عصایش را زیر بغل گذاشته بود. می‌دانستم بی‌عصا هم می‌تواند راه برود، حتا بدود، اما دوست داشت عصا همیشه توی دستش باشد، و هوا تاریک بود.

پدربزرگ گفت: «الان باید خوابیده باشی. بی‌خود دنبال من راه می‌افتی.»

گفتم: «می‌خوام ببینم.»

آن‌ها از دور سه سیاهی بودند که بر تپه‌های شمالی سنگسر سوار می‌شدند. ماه از پشت ابرها بیرون نمی‌آمد، زمین خیس بود و ابرها رد هم رفته بودند که باز ببارند. آن‌ها بی‌آن‌که حرفی بزنند، قدم‌هاشان را تند کرده بودند که سنگسر را دور بزنند و پشت امام‌زاده علی‌اکبرو نعش را به خاک بسپارند و ما که هم‌سایه دیوار به دیوارشان بودیم، می‌رفتیم که تنها نباشند.

پدربزرگ گفت: «باسی جون، چشماتُ خوب واکن، نیفتی.»

گفتم: «هوا سفیده، می‌بینم.»

سنگسر حالا پشت سرمان انگار به خواب رفته بود. هیچ صدائی جز صدای پای ما و آن‌ها شنیده نمی‌شد. از تپه‌ئی سرازیر می‌شدیم. بستر خشک رودخانه چند رشته می‌شد. آن‌ها وسط را می‌گرفتند و باز تند می‌رفتند. مادر مهندس با یک دست چادرش را روی سینه گرفته بود و با دست دیگر بیل و کلنگ را. فانوس در دست من بود.

گفتم: «چرا اینُ روشن نمی‌کنیم؟»

 مادر مهندس نفس‌زنان گفت: «یه وقتی می‌بینندمون، اون‌وقت بی‌چاره می‌شیم.»

دیگر گریه نمي‌‌کرد. فقط عجله داشت و آن‌قدر تند می‌رفت که فکر می‌کردم پاهاش در هم می‌پیچند و او نقش زمین می‌شود.

گفتم: «خیلی مونده؟»

پدربزرگ گفت: «آره، هی گفتم نیا، بی‌خود دنبال من راه افتادی.»

پدر مهندس شانه عوض کرد. برادرش هم پاهای نعش را روی شانه دیگر گذاشت. حالا هر دو پای مهندس تکان‌تکان می‌خورد، با یک لنگه پوتین، همان‌طور که آورده بودندش. انگشت‌هاش را عصر در گورستان دیده بودم که باد کرده بود و زخم داشت. مادرش باز گریه را سر داد و زیر لب شروع کرد به زمزمه، چیزهائی می‌گفت که هیچ‌کس نمی‌فهمید. سکندری هم می‌خورد، پشت‌سرش را هم می‌پائید.

پدربزرگ گفت: «باسی‌جون، تندتر.»

از سنگسر حسابی دور افتاده بودیم و هر چه دورتر می‌شدیم، صدای ویزویز بیابان در گوش‌مان بیش‌تر می‌شد. مادر مهندس ناگهان ایستاد، پشت‌سرش را نگاه کرد و نالید: «خداجون!» و نشست.

ما به او رسیدیم و کنارش ایستادیم. پدر و برادر هم ایستادند، بعد برگشتند.

پدر مهندس گفت: «چرا نشستی؟ حالا می‌رسیم.»

پدربزرگ گفت: «لیلا خسته شده.»

برادر مهندس گفت: «می‌خوای همین‌جا بمون. ما می‌ریم و برمی‌گردیم.»

مادر با گوشه چادر پیشانی و صورتش را پاک کرد و گفت: «نه، نه... بریم.»

پا شد و جلوتر از آن‌ها راه افتاد. آن‌ها هم راه افتادند و ما پشت‌سرشان می‌دیدیم که سه سیاهی انگار دارند محفه (1) را حیدری می‌کنند.

پدربزرگ گفت: «چه گلی پرپر شد! درست شب تیرمو سیزده (2) بی‌انصافا!»

شب‌های تیرمو سیزده پلو سیزده‌رنگ می‌خوردیم و مثل شب چله به خانه این و آن می‌رفتیم و تا نیمه‌های شب به شب‌چره مشغول می‌شدیم. روز بعد جوانی به خانه‌ها می‌رفت و لال‌شوش (3) می‌کرد. پدربزرگ به همه لال‌شوشی‌ها عیدی می‌داد و براشان دعا می‌کرد.

گفتم: «این تیرمو سیزده چه عیدی‌یه؟»

 بی‌حوصله گفت: «روزی‌یه که آرش کمان‌گیر تیر انداخت.»

قصه‌اش را در کتاب‌های مدرسه خوانده بودم و حالا نمی‌خواستم بهش فکر کنم، گفتم: «یادته پارسال اومد برامون زنگ خونه رُ درست کرد؟»

پدربزرگ گفت: «آره.»

گفتم: «یه دفعه هم رادیو بزرگه رُ برد درست کرد.»

«آره.»

گفتم: «به من گفت کلاس چندمی. گفتم دوم. یه نقاشی هم برام کشید، یه آدمی رُ کشید که سوار خر شده بود، نمی‌دونم کجا انداختمش، حیف شد.»

دستم را کشید و گفت: «تندتر.»

و باز ادامه دادم: «یه دفعه داشت از کوچه می‌رفت، شما از پنجره دیدیش که داشت می‌رفت، گفتی بیا بالا. اومد توی خونه، گفتش من ناهار... نمی‌‌خورم... خدا... زیاد کنه... بعد هی تعارفش... کردیم... یه قاشق... خورد و... .»

پدربزرگ گفت: «باسی جون، وقتی حرف می‌زنی، نمی‌تونی راه بیای. حرف نزن.»

من می‌دویدم. نفسم بند می‌آمد و راه زیاد بود. گفتم: «هم دکتر شده بود... هم... مهندس... .»

«باز حرف می‌زنی؟ آخه عقب می‌مونی، من‌م عقب می‌ندازی.»

و من ساکت شدم، به این فکر می‌کردم چرا اجازه نداده بودند توی گورستان دفنش کنند. گفته بودند: «ما نمی‌ذاریم دفنش کنین. گوربه‌گورش می‌کنیم.»

از پدربزرگ پرسیدم: «گوربه‌گور یعنی چی؟»

«یعنی این‌که مرده رُ یه جا دفن کنن، بعد درش بیارن و ببرنش جای دیگه.»

خبر اعدامش را درست عدل ظهر، یک مأمور شهربانی آورد. ما وقتی بیرون آمدیم، دیگر دیر شده بود. پدربزرگ تا لباس‌هاش را با صبر و دقت به تن کند و با خودنویس سناتورش در سه-چهار صفحه سفید ته کتاب تفسیر ملافتح‌الله خبر را با ذکر تاریخ و شهود بنویسد، آن‌ها رفته بودند. در خانه آن‌ها باز بود و مادربزرگ مهندس روی پله‌های آجری نشسته بود. پیرزن زمین‌گیر به شمشادهای پاکوتاه دور باغ‌چه نگاه می‌کرد.

پدربزرگ گفت: «چیزی بهش نگی یه‌وقت.»

گفتم: «ما رُ دید.»

«اون چشماش نمی‌بینه.»

از کوچه خودمون گذشتیم. پرسیدم: «حالا کجا می‌ریم؟»

«می‌ریم قبرستون.»

مادربزرگ هم همیشه این را می‌گفت. چادر چاقچور می‌کرد و راه می‌افتاد. می‌پرسیدم: «کجا؟»

می‌گفت: «قبرستون.»

می‌گفتم: «من هم می‌آم.»

می‌گفت: «بیا. ولی نگو اینُ بخر، اونُ بخر. می‌رم بازار.» اما پدربزرگ هیچ‌وقت دروغ نمی‌گفت. وقتی نگاهش می‌کردم، کیف می‌کردم. مثل همیشه کت و شلوار توسی رنگش را پوشیده بود. یک دستمال سفید تاشده از زن‌عمو گرفته بود و در جیب گذاشته بود، اما توی راه همه‌اش خیال می‌کرد یک چیزی را برنداشته است و نمی‌داند چی. عادتش بود. گفتم: «چرا کشتنش؟»

پدربزرگ گفت: «وقتی رسیدیم، بهت می‌گم.»

از پس‌کوچه‌ها می‌رفتیم که زودتر برسیم. هوا خفه و ابری بود. وقتی ما رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود. فقط چند بچه قرشمال، بالای تپه قبرستان با تیر و کمان کلاغ می‌زدند، به هم‌دیگر هم شانه می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند.

پدربزرگ گفت: «تا اونا برسن، بیا چند تا فاتحه بخونیم.»

از روی قبرها می‌گذشتیم و پدربزرگ اسم‌ها را می‌خواند، بعد می‌نشست و شروع می‌کرد. گفت: «این قبر مادرمه، تو هم بشین فاتحه بخون.»

«بلد نیستم.»

«صلوات بفرست.»

و باز یکی دیگر را می‌خواندیم. پدربزرگ با سنگ روی قبرها ستاره می‌کشید و چند ضربه می‌زد. ما روی تپه قبرستان بودیم. در شیب، تا چشم کار می‌کرد قبر بود و بعد خیابان پیچ‌در پیچ سیاه‌رنگ که پشت ساختمان‌ها ناپیدا شده بود. آن‌وقت سروصدا شد و آن‌ها آمدند. ما زیر چارتاقی در بلندی قبرستان ایستادیم که همه جا را ببینیم. آن‌ها جلو قبرستان ایستادند، دو ماشین شخصی هم پشت سرشان آمد، ده- دوازده نفر پیدا شدند و هر کدام‌شان یک‌جا ایستادند.

گفتم: «اینا کی‌ین؟»

پدربزرگ گفت: «مأمور شخصی.»

نعش را لای یک پتوی سربازی تیره‌رنگ پیچیده بودند و پشت یک وانت‌بار انداخته بودند و در سکوتی او را به قبرستان آوردند که در شأن مهندس نبود. پدربزرگ می‌گفت: «در شأن مهندس نیست.»

پرسیدم: «واسه چی؟»

«چون تمام عمر درس خونده و زحمت کشیده. وقتی یه آدم خوب می‌میره، همه آدمای شهر باید زیر تابوتشُ بگیرن. پدرش هم یه عمر دنبال گوسفندای مردم چوپونی کرد و بچه‌هاشُ فرستاد دنبال درس، اینم نتیجه‌ش! کیومرث بی‌چاره.»

چند نفر نعش را از پشت وانت‌بار به زمین گذاشتند. ما از دور فقط تماشا می‌کردیم و می‌دیدم جمعیت می‌شد. بی‌آن‌که ذکر (4) خوانده شود یا کسی کسی را خبر کند، حالا دور و برمان تا آن پائین‌ پر جمعیت بود. مردها دست در بغل، یا تکیه داده به ستون چهارتاقی‌ها و زن‌ها کز کرده بودند توی چادر. بچه‌ها روی دیوار بلند قبرستان پاهاشان را آویزان کرده بودند و به‌تر از همه می‌‌دیدند.

چند نفر نعش را بلند کردند که به مرده‌شوی‌خانه ببرند. اما مأمورهای شخصی نمی‌گذاشتند.

پدربزرگ گفت: «اجازه نمی‌دن.»

گفتم: «چرا کشتنش؟»

 «با دست‌گاه درافتاده، تیربارونش کردن.»

«چرا اجازه نمی‌دن؟»

پدربزرگ گریه می‌‌کرد. دستمال سفیدش را روی صورت گذاشته بود و شانه‌هاش تکان‌تکان می‌خورد. بعد من دیدم همه دارند گریه می‌کنند.

گفتم: «واسه چی؟»

دوست نداشتم پدربزرگ گریه کند. دلم می‌خواست چشم‌هاش را کوچک کند و بخندد. باز پرسیدم: «برای چی؟»

پدربزرگم خم شد، آهسته گفت: «به مخالف‌ها اجازه کفن و دفن نمی‌دن. زیاد حرف نزن، ساکت وایستا ببینم چی می‌شه، دیگه از من چیزی نپرس.»

نعش روی زمین مانده بود. می‌گفتند خود شهربانی باید اجازه بدهد، بعد می‌گفتند پیش‌نماز محل باید تکلیف را روشن کند. پدر مهندس فریاد می‌زد و گریه می‌کرد، نمی‌توانست مأمورها را قانع کند. آن وقت ما دیدیم مردها یک‌باره لا‌اله‌الاالله‌گویان جنازه را بلند کردند و به طرف مرده‌شوی‌خانه هجوم بردند. رگبار تندی گرفته بود. بچه‌ها از دیوار سریدند پائین. مادر مهندس کمی آن‌طرف‌تر از ما، بالای قبر خالی پسرش نشسته بود. مأمورها باز شلوغ کردند و جمعیت جلو مرده‌شوی‌خانه را پس زدند. نعش را با همان پتو بیرون کشیدند. پدر مهندس با آن‌ها جر و بحث می‌کرد. مرده‌شوی پیر، سیگار بر لب، پائین قبرستان ایستاده بود، دست‌کش‌های سیاهش را به دست کرده بود و منتظر بود یکی را بشوید. جمعیت فریاد کشیدند، آرام گرفتند و نعش روی دسته‌ها می‌چرخید. داشت بلوا می‌شد. همه دیدند خون تا گردن و صورت مهندس شتک زده بود.

پدربزرگ حالا با صدای بلند زاری می‌کرد. اشک از لابه‌لای ریش و سبیلش راه افتاده بود. من نگاهش کردم و انگشت‌هاش را توی دستم فشردم. خم شد و با گریه گفت: «باید ببرنش خونه چالش کنند، توی همون باغ‌چه که لاله‌عباسی و شب‌بو کاشتن... .» هق‌هق کرد: «ببرنش اون‌جا، هر شب، براش، شام غریبان... .» و نتوانست حرف بزند.

زن‌ها خیس از رگ‌بار به سینه‌هاشان مشت می‌کوبیدند. جنجال بود. آن چند نفر تفنگ‌هاشان را به آسمان گرفتند و رگبار بستند. باران بر خاک شلاق می‌کشید. جمعیت پراکنده می‌شد و نعش روی زمین گل‌آلود مانده بود. بعد ما دیدیم مأمورها پا می‌گذاشتند روی تنش و با لگد پرتش می‌کردند. سر و صورتش را گل پوشانده بود. یک نفر پای گل‌آلودش را روی پیشانی مهندس گذاشت و تند گذشت. پدربزرگ به پیشانی‌یش می‌کوبید .

و گریه می‌کرد. آرام هق‌هق کرد: «یادتون باشه مرده رُ نزنین... .» نمی‌دانم به کی می‌گفت.

مردم مهندس را بی‌غسل و کفن، با همان پوتین یک لنگه و پتوی سربازی، توی قبر گذاشتند و با پا خاک و گل ریختند. پدر و مادر مهندس دیگر نمی‌‌توانستند بایستند، زیر دست و پای مردم خم شده بودند و مشت‌مشت خاک می‌ریختند.

فکر می‌کردم دیگر تمام شد. ولی یکی از مأمورها گفت: «شب درش می‌آریم و آتیشش می‌زنیم.»

پدر مهندس همان‌طور که عصر در آن جمعیت خاک ریخته بود، شب آرام‌آرام، در سکوت خاک را پس می‌زد. و آن‌قدر نرم خاک را می‌کاوید که انگار می‌خواست بلور نازکی را سالم بیرون بیاورد. من فانوس گرفته بودم، و دیدم که دستش به پای مهندس خورد. و باز خاک‌ها را بیرون ریخت و آن‌وقت مثل کسی که بچه‌اش را از توی رخت‌خواب بلند می‌کند، از توی قبر بیرونش کشید و روی دوش گرفت. ساعت من یازده بود و ساعت پدربزرگ دوازده‌ونیم. اطراف را وارسی کردیم، هیچ‌کس نبود. پدر مهندس سر نعش را روی شانه خود گذاشت و پاهاش را روی شانه برادر. و تند راه افتادیم.

حسابی خسته شده بودیم. ماه از پشت چند تکه ابر درآمد. خرابه‌های متروک امام‌‌زاده علی‌اکبرو پیدا شد. مادر مهندس از خستگی ناله‌ئی کرد و به پشت سرش نگاه انداخت. هیچ‌کس نبود. بیابان تاریک بود و ما رسیده بودیم پای تپه امام‌زاده علی‌اکبرو. با خستگی خودمان را بالا کشیدیم و وقتی به امام‌زاده رسیدیم، ایستادیم. پدر و برادر نعش را پشت دیوارهای خرابه روی زمین گذاشتند. برادر با کلنگ زمین را کند و پدر با بیل خاک‌ها را بیرون داد. زمین نرم و خیس بود، زود ورز می‌آمد. مادر فانوس را روشن کرده بود و با دست‌مال سفید نم‌دار خون و گل صورت مهندس را پاک می‌کرد، موهاش را می‌تکاند و نوازشش می‌کرد. بعد شانه کوچکی درآورد و سبیل سیاه او را شانه زد و زیر لب شعری خواند که نشنیدیم.

پدربزرگ گفت: «این امام‌‌زاده هم‌‌سایه می‌خواست. می‌گن هر چند سال به چند سال یکی به‌شون اضافه می‌شه.»

ما نگاه کردیم. چند قبر بی‌اسم در شیب تپه تا پشت دیوارها ادامه پیدا کرده بود. مادر فانوس را بالا گرفت. نور به صورت مهندس افتاد، به نظر می‌آمد که می‌خواسته هوار بکشد. مادر دهانش را بست و شانه‌اش را بلند کرد. جای یک گلوله در پشت گردنش دهان باز کرده بود و یکی هم در پیشانی. پدر با دستمال جای زخم‌ها را بست، خون‌ها را پاک کرد و صلوات فرستاد. خون پیشانی بند نمی‌آمد.

برادر قبر را مرتب کرده بود. گفت: «حاضره.»

مادر فانوس را خاموش کرد و توی قبر را دید. پدر و برادر با هم گفتند: «خوبه؟»

مادر گفت: «آره.»

آن‌ها نعش‌ها را به آرامی توی قبر گذاشتند. همه دور قبر نشستیم. پدر بالاسر ایستاد که بخواند، نمی‌توانست بایستد، زانوهاش خود‌به‌خود می‌خمید، نشست. گریه می‌کرد و به عربی چیزی می‌خواند. مخصوصا وقتی که اسمش را به عربی می‌گفت، من و پدربزرگ هم گریه می‌کردیم.

مادر موری (5) می‌کرد و چیزی را مرثیه‌وار می‌خواند. همه مشت‌مشت خاک ریختیم- مادر خاک را می‌بوسید و توی قبر می‌ریخت- و فاتحه خواندیم. مادر زار می‌زد. تا آن‌وقت ندیده بودم کسی آن‌قدر بی‌تابی کند.

پدربزرگ گفت: «گورشُ هیچ‌کس نباید بدونه، هیچ‌کس.»

پا شدیم. بیل و کلنگ را برادر برداشت و فانوس را به دست من دادند. و راه افتادیم. از تپه سرازیر می‌شدیم، برادرمهندس گفت: «آخ.»

پدرش پرسید: «چی شد؟»

برادر گفت: «اون‌جا رُ!»

ما همه دیدیم دو سیاهی از تپه‌های رو‌به‌رو بالا آمدند و ایستادند. بعد چهار نفر شدند و باز بیش‌تر شدند.g

بازنویسی: سنگسر 1362

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

1- محفه: نخل (به زبان سنگسری). روز عاشورا در سنگسر نخل بزرگ و سنگینی را پیشایش دسته سینه‌زنی حمل می‌کنند و در فرازها به تندی می‌گذرند و "حیدرحیدر" می‌گویند.

2- تیرمو سیزده: روز سیزدهم تیر ماه فرس قدیم (فرس چوپانی)، روز آرش تیرانداز. در سنگسر این روز را با اجرای پانتومیم "لال‌شوش" جشن می‌گیرند.

3- لال‌شوش: شوش به معنی ترکه چوب. در این روز جوانی با ترکه چوبی که در دست دارد، به خانه اقوام می‌رود و با پانتومیم شاد خود چوب را به آرامی به تن آنان می‌زند و سرسلامتی می‌دهد. اهل خانه سعی دارند او را به حرف بیاورند، ولی او سخنی نمی‌گوید و با لب‌خند به کار خود ادامه می‌دهد و پاداشی می‌گیرد.

4- ذکر: با اذان گفتن بی‌موقع، اهالی را از مرگی آگاه می‌کنند.

5- موری: سوگواری (به زبان سنگسری) در سوگ عزیز از دست‌رفته خاطرات تلخ و شیرین زندگی را مجسم می‌کنند و می‌گریند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه