- سارا، سارا!
سارا مُرد مادر، که دارم میمیرم مادر، از این تپش قلب، از اینکه نمیتوانم یک
صبح جمعه را فقط بخوابم، و امروز که سعید بیدارم نمیکند، تو صدایم میزنی که
نخوابیده باید از توی جا سیخ بلند بشوم و بیایم ببینم چه کار داری... .
- سارا، پاشو ببین کییه در میزنه مادر...
زمین به آسمان میرسد مادر، اگر خودتم چهار پله را پائین بروی، در را باز کنی و
یک صبح بگذاری به حال خودم باشم تا توی جا غلت بزنم، فکر کنم به بدبختیهایم،
به حمید که کی از جبهه برمیگردد، به سعید که بالاخره کی خوب میشود، که تو هم
اگر بگذاری این زنگ در نمیگذارد! ساعت چند است؟ دیروز هم که برای ساعت دیواری
بالای عکس سه سالگی سعید که میخندد، باتری نخریدم و حالا روپوشم را پیدا
نمیکنم و با این لباسخواب نازک تا شانه و سینه برهنه که نمیتوانم بروم در را
باز کنم! و این زنگ، زنگ که سعید را میپراند از خواب، که پرید و حالا حتما
صدایم میکند: «سا... سا... سارا!» تو دیگر صدایم نکن سعید! این هم روپوش و
چادرم... .
- بخواب سعیدم، در میزنن... .
و این پلهها، اما کلید در که یادم رفت و دوباره باید برگردم و کلید را بردارم.
شاید حمید پشت در باشد، که نیست و شش روز مانده از مأموریتش، و تو هم مادر که
روی پله ها وارفتهئی و داری گره روسرییت را محکم میکنی زیر چانهات، چرا هر
شب این در را سه قفله میبندی؟ نفسم تنگی میکند توی سینهام از این تپش قلب و
دلشوره، و از دیدن این بسیجی لاغر با لباس سربازی کهنه که نگاهش را دوخته به
پوتینهای خاکآلودش و دارد فکر میکند خبر حمید را چهطور بگوید به من... .
- سلام خواهر. منزل برادر حمید هزارهئی اینجاست؟
ِهزارهئی نه، هَزارهئی! و بعد حتما میخواهی بگوئی: «خواهر، شهادت برادر حمید
مبارک.» و عکس، نامه یا وصیتنامهئی به دستم بدهی و درست مثل خوابی که پریشب
دیدم، پلاک فلزی زنجیرداری را جلو صورتم بگیری و بگوئی... .
- خواهر، برادر هزارهئی یه کمی زخمی شده و حالا توی بیمارستان قدس بسترییه...
.
و تو چه میفهمی چه میکشم من که داری این پوتینهای خاکآلودت را نگاه میکنی
و موتور را از کنار دیوار برمیداری، روشنش میکنی، سوارش میشوی، میروی و
سعید را هم به دنبال خودت میکشی.
- سعیدم، برگرد پسرم... .
آخ سعید، تو دیگر چرا مرا با این حال میکشی میان کوچه تا تو را بگیرم، مبادا
زمین بخوری. که آخ، دیدی مادر! و حالا باید بغلت کنم، با تو کلنجار بروم و
همهاش دلواپس این باشم که همسایهها از پشت پنجرهها به من و تو "پسره
موجی"یم زل نزنند!
- سعید جان، پسرم، بابا اومده، بیا بریم پیشش.
بگذار دستت را که زخم نشده، با گوشه چادر پاک کنم. چرا اینقدر پلک میزنی و
لبهایت را باز و بسته میکنی! حتما میخواهی بگوئی:
«دو... دو... دروغ میگی!»
- نه، جان بابا راست میگم.
و هر چه میخواهی نگاه کن، مثل همیشه و بهخصوص به چشمهایم تا ببینی راست
میگویم. بیا برویم سعید... و اصلا حوصله تو را ندارم مادر که با صورت پف کرده
ایستادهئی بالای پلهها و منتظری تا من به خانه برسم و سؤالپیچم کنی و آه و
ناله راه بیندازی!...
- کی بود سارا؟... چرا حرف نمیزنی، چرا نمیگی چی شده!
میخواهی چه بگویم مادر؟ بگذار نفسی تازه کنم که نفسم بریده از هول، بیانصاف!
بگذار قرص قلبم را بخورم که قلبم دارد بیرون میپرد از سینهام!
- بسه عزیز، بسه دیگه، میخوای چی بگم! حمید تو بیمارستانه.
و مطمئن بودم که میزنی روی پاهایت و میگوئی: «وُی!» که فقط همین یک حرف را
بلدی بگوئی! و تو سعیدم، پسر بیچارهام، بیار شلوار و کاپشنت را که اینطور
میکشی پشت خودت و میخندی و به مسخره ادای عزیز را در میآوری: «وُ... وُ...
وُوی!» بده به من لباست را... .
- آره عزیز، میخوام برم بیمارستان.
که جانم دارد بالا میآید از این فکر که حمید طوری شده باشد، که حتما هم شده.
میخواهی برو لباس بپوش و بیا، میخواهی نیا، من که دارم میروم مادر. و تو
سعید، چرا لبخندزنان نگاه میکنی، از آن نگاهها؟ که بخندم، باشد میخندم تا تو
ندانی چهقدر آشفته و پریشانم، که برای بعدها پریشانم، حالا که چیزی میپوشم و
توِ طفلی را راه میاندازم. بگیر این لیوان شیر و این هم فطیر. بخور تا من این
شلوار را میکشم به پا، و این هم مقنعه. جورابم اما نیست. وقت پوشیدنش را
ندارم، یا وقت شانه کردن موها را. فقط قرصم را زودتر باید بخورم که بدجور
میتپد قلبم! زود باش سعید. صبر کن، دور لبهایت را دستمال بکشم و این کفش
بیبند را که پایت کنم... وای، شیر را که روی سرم ریختی! چه بدبختم من! تو هم
بریز، اصلا همه بدبختیهای عالم را بگذار بریزند بر سرت سارا، که دارند
میریزند: «نمیشد نری حمید تو؟! بهانه میآوردی. مگر نمیدانستند که سعید چه
وضع و حالی دارد؟ یکی دیگر را به جای تو میفرستادند... .» صبر کن سعید،
کفشهایم را گم کردهام، در را هم که باید قفل کنم و این پلهها... و تو دیگر
چه میگوئی مادر! دارم میآیم، چرا اینقدر نق میزنی به جانم مادر! بده به من
دستت را سعید. و تو مادر، تند بیا یا اصلا نیا و... .
- سارا، مُردَم! صبر کن، سارا!
سارا مُرد مادر، مُرد، مُرد، که دارم میمیرم، که کاش میمردم یا مرده بودم، که
از اینهمه بدبختی کلافهام مادر و نمیتوانم بگویم به تو که از این زندگی
نکبتی سیر شدهام، و این صدای آژیر حمله هوائی دارد دیوانهام میکند. آی... .
- تاکسی، بیمارستان قدس.
و این خیابان خلوت و هوای ابری و دلگیر، و این مردم که از خانهها بیرون
نمیزنند و وانمود میکنند به صدای آژیر عادت کردهاند یا دیگر ترسی از بمباران
ندارند، یا هنوز نمیفهمند که جنگ یعنی چه و خیال میکنند بمبها روی سر آنها
نمیافتند! مگر همین راننده تاکسی این را نمیگوید.
- نخیر مادر من، خیالت راحت راحت باشه، این جا رُ نمیزنن. فعلا که حسابی گیر
دادن به تهرونیها. دم صبحی یه مسافر رُ از دروازه تهرون سوار کردم بردم بازار.
از تهرون اومده بود. گفت دیروز صبح یه موشک عدل خورده وسط صف نانوائی طرف
راهآهن. میگفت یکی هم خورده روی خونههای نزدیک میدون اعدام. بیپدر و مادرها
یکضرب شیش تا کوبیدهان تو سر مردم بدبخت! این هم چند تای دیگه که دوباره رفت
تهرون!
یا حرف بزن یا خاموش کن آن صدای خِرخِر رادیو را که قاطی صدای آژیر شده، یا به
آسمان نگاه کن که سعید مرا ترساندهئی و مگر نمیبینی چهطور روی پاهای من از
ترس جابهجا میشود! طفل معصوم من، اگر بابات... نه! آن وقت من هستم و تو بچه
مریض و لباس عزا و عصرهای پنجشنبه سر خاک و گریهزاری کنار گور بابا حمیدت و
زحمت بردن تو به تهران و انتظار کشیدن پشت مطبهای دربسته و شبهای پر از میل و
تمنا و نیاز نوازشی که احساس دائمی گناه و سرخوردگی را از من دور کند. کاش به
تو گفته بودم حمید که سهلانگاری کردم و تقصیر از من بود. درست که بمب نزدیک
خانه ما افتاد، اما من نباید سعید را روی میز پشت پنجره میگذاشتم! و تو مادر،
زبان به دهان بگیر که خستهام کردی از این همه نکونال.
- آقا، خدا میدونه چی به سر دامادم اومده. زبونم لال اگه طوری شده باشه چی؟
اولش اون پسر جوون ناکامم، بعدش این بچه زبونبسته و حالام که دامادم! آقا، این
جنگ جوونها رُ مثل برگ خزون میریزه زمین! آقا، هر کی رُ می بینی عزاداره و
سیاهپوش...! این هم یه حجله دیگه!
حجله، حجله، حجله... که اگر نبود این زوزه آژیر و اینهمه دلواپسی برای حمید،
میشد به خیالانگیزترین خاطراتم بیاویزم؛ خاطره یک اتاق پر از بوی عطر گل و
طعم شرم و اشتیاق و تجربه مکرر سرشاری و سرخوشی از حسی که مثل شکوفههای پیچنده
صبحگاهی بر من میپیچد و بر جای جای تنم میشکفد... و حالا این صدای تِرتِر
ضدهوائی و زوزه دوباره آژیر و این تاکسی. نترس سعیدم، پلک نزن این قدر و با
چشمهای بیقرار و سرخشدهات اینقدر به چپ و راست خیابان نگاه نکن! به من
بچسب، بیا به آغوشم تا بوسهباران کنم این موهای نرم و بور تو را که نمیدانم
به کی رفته. «من هم میترسم پسرم. در این صدا چیزی هست بیش از هول، بیش از ترس،
که سالهاست همه رؤیاهای مرا نشانه رفته و آنها را دریده و پارهپاره کرده!
رؤیای داشتن خواهرک قشنگ تو و خانهئی کوچک و پر از عشق، با یک حوض کوچک آبی
رنگ و یک درخت بید مجنون که روی حوض سایه بیندازد و... .»
- خواهر من، این هم بیمارستان قدس.
کاش اصلا نمیرسیدیم. پاها یارییم نمیکنند! بیا سعیدم. تو که دستم را اینقدر
محکم میچسبی، نمیترسم؛ یعنی کمتر میترسم. ببین مردم را که جابهجا پشت
دیوار بیمارستان جمع هستند و این پسرک سیگارفروش را که با آتش توی سطل حلبی
سوراخ سوراخ و دودگرفته خودش را گرم میکند و این مرغ و خروسها را ببین که از
پاهای بستهشده به نخ، توی دست مرد دهاتی، آویزان آویزان قدقد میکنند و با
چشمهای ریز و گرد ترسیده ما را نگاه میکنند! تاکسی هم که بوقزنان دور زد و
رفت. حالا من و تو هستیم و اینجا که... کاش من هم مثل تو سعیدم همه هوش و
حواسم فقط دنبال این بادکنکهای رنگارنگ بسته به چوبدست این مرد بود! و تو
مادر، چرا شدهئی سایه من و دنبال من میلنگی و میآئی و لـَندلـَند میکنی! صبر
نمیکنم مادر، اینقدر هم ناله نکن! پدر پسرم آنجا شاید... تو چه میفهمی از
حال من، مادر؟ همه فکرم پر است از خیال مرگ، مرگ و بوی مرگ که مثل بوی زهم و
عفونت این راهرو دارد حالم را به هم میزند که سعید هم عق میزند و اَخ اَخ
میکند و دست به دماغش میکشد... .
- بچه رُ کجا میبری، آبجی!
میخواهی کجا ببرم آقای نگهبان بدعنق این راهرو کثیف شلوغ که بوی ساولن و
وایتکس و بوی گند فاضلاب آن بلند است؟! نمیبرم، نباید ببرم، میدانم، اما گیج
شدهام به خدا! باید این اسکناس پنجاهتومنی مچالهشده را که راننده تاکسی داد،
بگذارم کف دست سعید و بگویم:
«بیا پسرم، با عزیزی برو یک بادکنک بخر برای خودت.»
و تو پسرم که پلک میزنی و اَخ اَخ کنان سر تکان میدهی و میروی، انگار که
میگوئی: «میفهمم، باید بروم تا تو راحت باشی.» و بعد دست مادر را میگیری و
نگاهم میکنی و با اَخاَخت میگوئی: «باد... باد... بادکونک بخرم!»
آخ، سعیدم چهقدر میفهمی تو، ای کاش زبان گفتن داشتی تو! و شما دو مرد مریض
شهوتی که اینطور به قد و بالای من نگاه میکنید و حتما حالا چشم از من برنمی
دارید و شما پرستارهای بیریخت خوابآلود که برایم پشتچشم نازک میکنید و تو
مردک مسؤول پذیرش که چشمچرانی میکنی، من به دنبال شوهرم میگردم: «حمید
هزارهئی، مجروح جنگی...» گوش کن ببین چه میگویم، مگر سینهام پیداست که نگاهت
را اینقدر میدوانی روی بدنم! نخیر، هیچ دکمهئی هم باز نیست که حتما دلت
میخواست باز باشد تا روی سینهام و آنوقت... .
- طبقه دوم، اتاق هشت... .
و حالا هر چهقدر دلت می خواهد زِر زِر کن: «اگه راه رُ بلد نیستی، بیام نشون
بدم خانوم... .» این هم راهپله و پاگرد کثیف و این پنجره نیمهباز، و خیابان
که پیداست. اما سعید و مادر کجا رفتند؟ گفت طبقه دوم و به راهرو که رسیدم،
بپیچم به سمت چپ و شمارههای روی پلاکهای آبی را بخوانم تا برسم به اتاق حمید،
که نمیرسم و انگار این شمارهها به هشت نمیرسند. آخ که رسیدم! همین اتاق است
که پشت درش این پرستار و دکتر دارند با هم پچپچ میکنند. باید همینجا کنار
دیوار بایستم و دست روی سینه بگذارم تا قلبم آرام بگیرد و این مقنعه را که عقب
رفته، جلو بکشم، جلو تا روی چشمهایم و گریه کنم. اما باید صبر کنم تا دکتر و
پرستار از اتاق بیرون بیایند و بروند، بعد به اتاق بروم، پیش حمید و آنوقت...
.
چه بیخیال بیرون آمدند و رفتند! و این تخت پشت در که حمید اینطور رویش
افتاده! سر و پیشانییش چرا باندپیچی شده و چشمهایش چرا اینقدر ثابت و
بهتزدهاند و دهانش که انگار میخواسته فریاد بکشد که نکشیده و بازمانده!
دستها و پاهایش اما هستند و سالم هم هستند. خُب، اما ، آخ حمیدم، چرا اینطوری
بیحرکت افتادهئی و تکان نمیخوری؟ «صدام رُ میشنوی حمید؟ اینجا هستم، کنار
تو؟ صورتم رُ کنار صورت تو گذاشتهام... حمید!» حمید، حمید، حمید، تو که تکهئی
گوشت لَخت شدهئی انگار! نمیخواهم صدای گریهام را بشنوی که اینطور صورتم را
توی بالشت فرو کردهام و گریه میکنم، که تا ابد میخواهم گریه کنم و داد بزنم
و شیون بکشم؛ اما نمیگذارند و تو که نمیبینی چهطور شانهام را میکشند و من
باید صورتم را پاک کنم از گریه... .
- بفرما بیرون خانومجون!
- من زنش هستم.
- زنش باشی، مگه نمیبینی چه حالییه، اون که چیزی نمیفهمه!
- تو رُ خدا بگید چی به سرش اومده؟
- بریم بیرون تا بگم... ایشون دکتر شوهرتون هستن.
و این دکتر که از قیافهاش پیداست برای من متأسف است و میخواهد دلدارییم
بدهد: «سعی کنید آروم باشید جانم. شوهر شما... میدونید، باید بگم که ضربه شدید
مغزی... شکستگی جمجمه... در اثر انفجار گلوله توپ، پرت شده، موج انفجار هم...
فلج کامل... و فعلا سیستم عصبییش هیچ واکنشی از خود نشون نمیده! ضربهئی که
به مرکز سیستم وارد شده... فقط باید امید داشته باشید و دعا کنید. متأسفانه...»
دیگر نمیخواهم بشنوم، یعنی نشنیدم، دنیا بر سرم آوار شده انگار! برو و مرا
اینجا بگذار، ویران، با حمید، آن موجود لـَخت بیحس که روزی مرد من بود و حالا
انگار زیادی است و جای کس دیگری را اشغال کرده. مرد من که دیگر نه پزشکیار
است، نه مأمور موقت منطقه جنگی جنوب، نه فرزند مادرش و نه پدر پسرکش سعید که
بیرون از اینجا منتظر اوست! انگار میشود نادیدهاش گرفت، چیزی مثل یک زندگی
تمام شده و موجودی بهدردنخور که تختی با شماره سیوسه را اشغال کرده است. اصلا
میشود ازدسترفته انگاشتش، مثل همان دو مجروح هماتاقییش که روی تخت کز کرده
و انگار به خواب مرگ فرو رفته بودند! مگر خودت همین را نگفتی: «متأسفانه کار
بیشتری از دست ما ساخته نیست، جانم!» که از دست من هم کاری ساخته نیست. به
اتاق برگردم که چه کنم؟ حمید، دلم میخواهد پیش تو بمانم، و نمانم و فرار کنم
از تو، از آن چشمهای بهتزدهات که با من آنقدر مهربان بودند، از آن باندهای
بسته دور سرت، از آن لـَختی تنت، از آن اتاق، و حالا خیال میکنم صدایم میکنی!
نمیتوانم بمانم که اگر بمانم یا از این بغض خفه میشوم یا توی این راهرو
آنقدر نعره میکشم تا خفه بشوم! میخواهم گیسم را بکنم، یقهام را پاره کنم و
برگردم و توی صورت همه این آدمها فریاد بکشم، توی صورت همینها که حالا پشت
سرم ایستادهاند و پچپچ میکنند: «دیدید، زنش بود، گذاشت و رفت!» که
برمیگردم، اما کسی نیست! نکند دیوانه شدهئی سارای بیچاره، از اینهمه خیال
که توی سرت ویز ویز میکنند چون زنبور! و از اینهمه آدم، آدم، آدم، که
میخواهم ازشان فرار کنم به حیاط، و به خیابان و بیابان! از این آسمان تیره و
تار و ابری و این آمبولانس نظامی گِل گرفته و تصادفی که شاید حمید را آورده و
هنوز اینجاست، و همین چیز دردآلود که انگار در هوا معلق مانده؛ غمی که اندازه
ندارد و همه انگار به آن خو گرفتهاند؛ همه این آدمهائی که در رفتوآمدند؛ این
میوهفروشها با میوههای پلاسیده روی چهارچرخههایشان، این دستفروشها با
بساط جلوشان، این مردمی که هنوز پشت دیوار نشستهاند، پسرک سیگارفروش با سطلش
که هنوز دود به هوا میفرستد و بادکنکفروش... و صدای گریه سعید! پسرم کجائی؟
ها، آنطرف خیابان و میان پاهای مادر که چندک زده و دستهایش را اینطور دور تو
قفل کرده و نمیفهمد که تو پسرکم عاصی شدهئی و داری داد میزنی و آن بادکنک
نارنجی رنگ بالای سرت تاب میخورد. چرا نمیفهمی مادر، چهقدر به تو بگویم که
با سعید من اینطور نکن؟! و تو سعیدم گریه نکن و با آن چشمهای سرخشده و خیس
معصومت اینطور به شکوه نگاه نکن: «کجائی سارا، چرا نمیآئی و مرا از قفل این
دستهای بیرحم بیرون نمیکشی؟ ببین چهطور صورتم غرق اشک شده و رد اشک صورت
چرکم را شسته! چرا کسی حال مرا نمیفهمد مادر؟ اصلا چرا مرا به حال خود
نمیگذارید! میخواهم بروم، بگذارید بروم، بیا سارا و این دستهای مادرت را باز
کن که انگار توی این دنیا نیست!»
- برگشتی مادر! حمید، حمید چهطور بود مادر؟ ... سارا!
حوصلهات را ندارم مادر. میخواهم دنبال پسرکم بروم که دارد میدود. اصلا چه
دارم بگویم از حمید و چرا بگویم که دلم نمیخواهد بگویم از او که کم کم دارد
باورم میشود دیگر از دست رفته، مثل یاد و خاطرهئی از گذشته، یا مثل این
بادکنک نارنجی رنگ که به دنبال سعید و توی هوا کشیده میشود و شاید لحظهئی
دیگر از دست برود! کاش مثل تو بودم پسرکم، و این طور شاد! دلم میخواهد فرار
کنم سعید، از همه کس و همه چیز، و گریه کنم بر همه کس و همه چیز، و به دنبال تو
بدوم که اینطور میان خندههای بلندت برمیگردی و مرا صدا میزنی:
«سا... سا... سارا!»
زمستان یکهزاروسیصدوهشتاد