دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
عباس معروفی
وحید مقدم

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


 

بر دامن کبریام ننشیند گرد

ناهید توسلی

nahidnafe@yahoo.com

 

 

 

 

من، بنا ندارم  و هرگز هم  خودم  را موظف نمی‌دانم

که  در  این  یادداشت  نکته‌ئی درباره نویسندگانی که

مطالب‌شان را  برای نافه فرستاده‌ئی و نیز  مشکلات

عدیده  مالی  و بسیاری گرفتاری‌های دیگر که موجب

 انتشار  شماره  فروردین/ اردی‌بهشت 86 نافه در ماه

 شهریور شده  است به کسی  توضیح بدهم. آن‌که نافه

 می‌خواهد، چه بسا، باید که منت بسیار برد.            

ناهید توسلی

 

کبریا در تسخیر ناهید توسلی عزیز است! من بی‌نام گم‌نام که باشم جرأت کنم نخواهم پاسخ‌گوی تلفن او باشم. وقتی زنگ زد، چنان خودم را باخته بودم که به دخترم گفتم بگوید من نیستم، نه این‌که نمی‌خواهم با او حرف بزنم! دخترکم نیز چنان از شأن کبریائی ناهید توسلی عزیز هول کرده بود که رویش نشد حرف مادر را تکرار کند. ناچار خودم گوشی را گرفتم و با گستاخی و خشونت بسیار و بعد هم تازه با یک چیزی طلب‌کاری به او اساعه ادب کردم! البته پس از شنیدن گفته نازآلود اِوا، تو که هستی! و نه شنیدن سلام! آخر آن‌دم فراموش کرده بودم از ازل شأن ناهید توسلی عزیز کبریائی بود که در نوزده جلسه نقد جمعی آینه‌ها (انتشارات روشن‌گران، دفتر اول 1373، دفتر دوم 1376) حضور یافت، اما هیچ‌کدام از سؤال‌ها یا موضوع‌هائی که مطرح کرد، حتا در سطح دانش‌جویان حاضر در جلسه نبود. لابد حاضران مانند من از زیرمجموعه خویش‌محورانه مردسالاری بودند و در چنین مجلس‌هائی که آدم عاقل دست خود را رو نمی‌‌کند! پس چه ژرف‌بین است ناهید توسلی عزیز که دریافته از کیش شخصیت خودمحورم است که منت نافه را نبرده‌ام و نمی‌برم. آخر من ِ نویسنده متن‌های بیمارگونه و روان‌پریشانه کجا دستم به دامان کبریائی ناهید توسلی عزیز ساده و بی‌پیرایه و بی‌شیله‌پیله می‌رسد تا استدعا کنم این‌همه به خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها زنگ نزند (به اذعان مکرر خودش) تا با او در مورد موضوع‌هائی از "صیغه" و "سقط‌جنین" گرفته تا "رمان سیاسی" مصاحبه کنند! همه که نباید مانند من بی‌ظرفیت باشند و به دلیل سایتی که زیر دستش است، با خیال راحت دو هفته پس از پخش نافه 36، در 14 مهر بنشینند و متن پریش با انگیزه نامعلوم و مشکوک بنویسند. مگر همه مانند ناهید توسلی عزیز هستند که وقت نازنینش را صرف نوشتن چنین خزعبلاتی نمی‌کند و شخصیتش را آلوده به نجاست؟!   

آخ که ناهید توسلی عزیز ساده و شفاف و از همه مهم‌تر بی‌کینه و بی‌عقده چه‌قدر شرمنده‌ام کرده‌ است! حقا که جای‌گاهش همان کبریا است. او هوش فوق بشری دارد که مستقیم از حاشیه به کبریا صعود کرده است. گور پدر متن! در شأن او نیست از حاشیه مسافرکشی هنرمندان- به اذعان خودش در داستان "غزاله" از مجموعه دوشیزه اگنی- به متن پا بگذارد. مگر می‌شود چنین عرش‌نشینی پا بر فرش بگذارد و در تمام هفت صفحه نسخه پی‌‌دی‌‌افش یک جمله بنگارد چرا مجله‌ئی را که می‌خواسته سی‌دی‌یش را به لیتوگرافی بفرستد، روانه بایگانی کرده است؟ زهی تأسف بر من که قدر کبریائی او را ندانستم! بی‌خود هم کردم پس از یک دهه که از انتشار کتاب دوشیزه اگنی گذشته بود، پس از تلفن‌های مکرر پُرخواهش و تمنایش، مقاله نقدی بر آن نوشتم. مگر همان یک دهه پیش که برای اولین بار کتابش را برایم فرستاد، چند صفحه‌ئی ننوشته بودم و به دلیل مشکوک بودن به... (شرح این فضاحت دیگر به قلم نمی‌آید) آن را منتشر نکرده بودم؟

آخ که این کبریای ناهید توسلی عزیز چه عظمتی دارد که دوست و شاگرد دکتر شریعتی و با ایمانی هم‌چون او حتا یک بار هم در آن چشمش به واژه "الحمدلله" نخورده است و چه در نامه‌اش چه در پاسخ‌نامه‌اش آن را الحمدالله می‌نویسد! به همین دلیل هول از عظمت کبریائی ناهید توسلی عزیز در مطلب‌های ارسالی‌‌یش هیچ دست ویرایشی نبرده‌ام، تا خوانندگان از این همه دانش و فضل در نثر او و نیز استادی بی‌نظیرش در استفاده از علامت‌های سجاوندی، فیض وافر ببرند. خوانندگان برای روشن شدن چشم‌شان به نور نسخه پی‌دی‌اف ارسالی ناهید توسلی عزیز می‌توانند همین‌جا را کلیک کنند و صفحه نامه‌های همین شماره را هم بخوانند. من هم همین جا قول می‌دهم دیگر از این چغلی‌ها به خوانندگان نکنم و مثل بچه‌ آدم به بی‌کاری‌یم یا کار بچگانه‌ام و هی به سایت‌های گوناگون سرک‌‌کشی ادامه دهم! قول هم می‌دهم به توصیه بزرگ‌واری مانند ناهید توسلی عزیز- عزیز من بزرگ باش- عمل کنم و بزرگ شوم و دیگر سارقان کارهایم را رسوا نکنم. چون به ‌زودی به آلمان عزیمت خواهم کرد تا با علی‌رضا عطاران/ علی آرام بخت‌برگشته در خلوت؛ جائی که فقط من و او باشیم و خدا، بنشینم و یواشکی به او تذکر دهم چرا دست درازش را از سر نوشته‌های من کوتاه نمی‌کند! بعد هم  می‌نشینیم چیپس و پفک می‌خوریم و فیلم دادگاه جی.‌ کی. رولینگ را تماشا می‌کنیم که چگونه قانون انگلستان حتا اجازه نمی‌دهد کسی برای رمان هفت‌گانه هری پاترش دائرةالمعارف بنویسد، سرقت از آن‌ها که پیش‌کش! البته پیش از همه این کارها، اول از استادان حروف‌چینی، صفحه‌بندی، ویراستاری‌، نمونه‌خوانی خواهش ‌خواهم کرد یک بار به خود زحمت بدهند تا بیایند متن نهائی مجله نافه را رایگان ویراستاری یا نمونه‌خوانی کنند، اگر واقعا دل‌شان برای ادب و هنر ایران می‌‌سوزد! سپس نزد دکتر م. ص. روان‌پزشک ناهید توسلی عزیز خواهم رفت. چون خیلی مریض و روان‌پریشم که این همه عیب و نقص و بلاهت و... را می‌بینم و دیگر دارد حالم به هم می‌خورد. بدجوری به تا اندازه‌ئی تخلیه روانی شدن نیاز دارم. آخر عیب که از پای شل عروس نیست. حیاط خانه مادرشوهر نا‌هم‌وار است! عروس‌های عزیز نسینی چنین را باید من خاله‌زنک در آینه‌های زشت‌رو تاج سر کنم و کیسه‌کشی نباشم که شوخ شیوخ پیش چشم‌شان می‌آورد. این‌طور هم شیخ شاد می‌شود هم من ِ قائم نادان و افسارگسیخته به روان‌پزشک نیاز پیدا نمی‌کنم تا مرا از حس‌های سیاه و شیطانی‌یم و ابتلا به سوءتعبیر، عدم درک درست و یا درک مغرضانه نجات دهد! حالا بماند تا مادری مانند ناهید توسلی عزیز دارم که ره‌نمود می‌دهد بخوانید. بد نیست، انسان باید هر روز یک چیز تازه بیاموزد، کجا به روان‌پزشک نیاز پیدا می‌کنم؟! البته اگر خداوند عزیز این موهبت همیشه در حق ناهید توسلی عزیز روا داشته شده را به من ناچیز هم عطا کرده باشد، احتمالا چیزهائی خواهم آموخت و به خانمی که جای مادر من است این‌گونه زشت بی‌حرمتی و بی‌ادبی روا نمی‌دارم و به او نسبت و تهمت و دروغ بسیار زشت مقهور نام کسی بودن را نمی‌‌زنم. آخر مادر روان‌درمانم تحلیل فرموده است این جمله و مفهوم عقده‌مند آن را که از ذهنت برون می‌تراود و نشان از کینه تو به نام‌آوران دارد به من منتسب می‌کنی. البته بزرگ‌مادرم فراموش کرده‌اند من ِ مصلحت‌اندیش و مصلحت‌طلب و بعضا منافق که باشم تا به کسی که آن‌قدر ایمان و شخصیت و اعتمادبه‌نفس و ویژگی انسانی فوق‌العاده دارد، چنان اتهامات غیراخلاقی و انسانی- شما بخوانید اتهامات غیراخلاقی و غیرانسانی تا از خنده روده‌بر نشوید- بزنم؟!

سردبیر؛

الهام یکتا موجود و پدیده جدیدی

که هیچ شباهتی‌یش با الهام مهویزانی نیست!

 

ب. ت.

1-  در مورد حکایت شماره تلفن‌های بی‌‌شماری که ناهید توسلی عزیز به من توهم‌زده داده است و نه عباس معروفی و مسعود خیام در بیش از یک دهه پیش، خود این آقایان می‌دانند و ناهید توسلی عزیز. البته حق غلام‌حسین سالمی هم محفوظ است که یکی- دو سال پیش، دفتر تلفنش را از پشت تلفن برایم خواند تا شماره‌های عوض شده در طول یک دهه پیش را در اختیارم بگذارد.

2- در مورد همه آن‌چه ناهید توسلی عزیز درباره ناشر... گفته‌ است، از ایشان پوزش می‌خواهم. ناهید توسلی عزیز از بس عالم به غیب و خفیه و شفاف و ساده و بی‌شیله‌پیله است، گمان خطا برده‌ و مرا شرمنده دو تن کرده است؛ ناشر گوینده آن سخن و ناشر مظنون!     

3- لطفا یکی پس از خواندن متن زیر و نامه‌های ناهید توسلی عزیز در صفحه نامه‌ها به من بگوید بالاخره باید عین نوشته او را در سایتم بگذارم یا نه. من ِ متناقض‌نویس و از خویش بی‌خویش شده از ظرفیت چنین امکاناتی [یعنی سایت آینه‌ها] که نوشته‌ام در حال پریشیدگی و بغض‌آلودی نوشته‌شده، پس از چند بار خواندن این متن مشعشع، آخر نفهمیدم تکلیفم چیست. در ضمن نفهمیدم بالاخره آینه‌ها خواننده دارد که آن‌همه آدم به ناهید توسلی عزیز زنگ زده‌اند و او را از نوشته پریشیده من باخبر کرده‌اند یا نه، الان هم زیاد شناخته‌شده نیست!

 

 

 

 

 

 

ناهید توسلی را سال‌ها است که می‌شناسم. از همان سال‌ها که جلسه‌های آینه‌ها را برگزار می‌کردم و او از حاضران همیشگی‌یش بود. شور و شوق کودکانه و بی‌قراری او را به راحتی می‌شد، حس کرد. هنوز پس از سال‌ها، حتا شنیدن صدایش از پشت تلفن کافی است تا آن بی‌قراری را دوباره حس کنم. مثل همیشه هم به من لطف دارد و وقتی مطلب زیر را در آخرین ساعت‌های ارسال مجله به شبکه برایم می‌فرستد، درباره شیوه‌نویس متفاوت خودش و مجله که حرف می‌زنیم، با معصومیت کودکانه‌ئی می‌گوید: «مال منُ همین‌طور بذار!»

نمی‌توانم نه بگویم! اجابت این خواسته، کمینه هدیه آینه‌ها است به اوی مهربان و پرانرژی در سال‌گرد تولدش.

سردبیر

*(الهام یکتا "مهویزانی) ن. ت.

نقل از آینه‌ها شماره 40 بخش روز من

        

پنجم آبان ماه 1386

اتفاقا،

   سرکار خانم، من حرفی با شما دارم!

الهام جان سلام

زنگ زده بودم تا تشکر کنم از گزارشی که در مورد ویژه‌نامه نقدی که قرار بود با یاری تو در نافه دربیاوریم در سایتت نوشته بودی. دخترت گفت مامانم نیست رفته بیرون! (البته من بلافاصله قضیه را گرفتم) که خودت هم متوجه شدی. گوشی را گرفتی و در پاسخ من که گفتم: «الهام جان سلام» بلافاصله گفتی: «سرکار خانم من حرفی با شما ندارم» [این عین عبارت توست من همان لحظه روی کاغذ نوشتم تا در هنگام انتقال آن به تو مبادا که کلمات را جابه‌جا بنویسم] و ارتباط تلفنی‌مان را بدون هیچ معطلی قطع کردی.

این گفته تو مرا یاد آن جمله‌ات انداخت که روز تولدم در سایتت به عنوان مقدمه‌ بر مطلب من، نوشته بودی و من را شخصی با شور و شوق کودکانه یا، با معصومیت کودکانه‌ئی خوانده بودی. البته همان موقع تعجب کردم که کودکانه یعنی چه؟ و بلافاصله این‌گونه فهمیدم که خواسته‌ئی بگوئی و یقین دارم نظرت همین بوده است و چه خوب و درست هم فهمیده و گفته بودی، (که من در هوش و درک و ذکاوتت هیچ شکی ندارم) که من آدم ساده و بی‌پیرایه و بی‌شیله‌پیله‌ئی هستم (و صد البته هستم) زیرا این ویژگی انسانی فوق‌العاده، یعنی ساده و شفاف بودن و از همه مهم‌تر بی‌کینه و بی‌عقده بودن از ویژگی‌های کودک است و رفتار او که، از قضا از ویژگی‌های من هم هست و تو نیز به آن- آگاهانه، یا ناآگاهانه- اشاره کرده بودی گرچه کاربرد این صفات می‌توانست از سوی بی‌خردان و مغرضان سوءتعبیرهائی شود و موجب آزردگی‌ من، لیک ناگهان عبارت مثل همیشه هم به من لطف دارد در یادم آمد. از همین روی هیچ عکس‌العملی نسبت به آن نشان ندادم، چون تو را همیشه شفاف و با حسن‌نیت می‌پنداشتم. می‌دانیم که، کودک، هنوز آلوده زندگی مصلحت‌اندیشانه و مصلحت‌طلبانه و بعضا منافقانه مثلا، ما بزرگ‌سالان نشده است و دلی پاک و روحی بی‌کینه دارد، مانند دختر ناز خودت پرگل. همان‌گونه که خودت هم اذعان کردی، که پرگل نتوانست آن‌گونه رندانه به من به دروغ بفهماند که تو نیستی و از صدایش، که عوض شده بود و از برخورد همیشه خوبش، که تغئیر پیدا کرده بود، هم تو و هم من هر دو متوجه شدیم و به همین دلیل هم بود که تو مجبور شدی بیائی روی خط و بی‌پاسخ به سلام من (که اگر سلام مستحب است پاسخ‌ آن واجب) جمله سرکار خانم من حرفی با شما ندارم را به زبان بیاوری و بلافاصله ارتباط را قطع کنی. آری، این گفته تو مرا یاد آن عبارت انداخت.

اتفاقا، سرکار خانم من حرفی با شما دارم. شما هم باید این حرف‌ها را بخوانید، همان‌گونه که من، ناگزیر حرف‌های شما را در مورد خودم و مجله‌ام، در فضای نامحدود اینترنت- که همه به آن دست‌رسی دارند- خواندم. گرچه اما، من این حرف‌ها را تنها در فضای کوچک و گرم مهربانی‌ئی که هنوز به آن، هم وفادارم و هم باورمند، می‌نویسم و برای خودت، نه برای سایتت. البته اگر دوست داشتی می‌توانی عین مطلب را که به صورت پی‌دی‌اف برایت می‌فرستم [بدون انداختن یک واو و البته، بدون هیچ‌گونه ویرایشی، که می‌دانی مورد تأئید من نیست و بدون هیچ تغئیر در نحوه نوشتن و به قول معروف دست‌خط آن] در سایتت بگذاری. اما، من به ‌عکس برخی از مردمان که تا نقدی از آنان می‌‌شود و یا حتا مطلبی از آنان را منتقدین اشتباه می‌فهمند بلافاصله پاسخ‌نامه‌‌ئی می‌نویسند و خیلی کلیشه‌ئی می‌گویند در همان صفحه و با همان فونت چاپ شود، هرگز این درخواست را از تو نمی‌کنم. تنها می‌خواهم ببینم که‌ آیا تو آن‌قدر سعه‌صدر داری تا به عنوان زنی روشن‌فکر و منتقدی بسیار بسیار وارد و جدی (نه این‌که چون بی‌چاره دوشیزه اگنی من را خوب فهمیدی و دردهایش را لمس کردی و این خیلی مرا شاد و راضی کرد) این مطلب را روی سایتت و برای آنانی که گزارش بسیار خوب تو را با کلیشه تکراری خانم توسلی عزیز می‌بینند و می‌خوانند، بگذاری تا بخوانند و خود قضاوت کنند.

بی‌شک مطمئن هستم که مانند برخی روزنامه‌ها رفتار نخواهی کرد که بلافاصله پاسخ دیگری بر نوشته من بنویسی و آن را در زیر مطلب من قرار دهی، و بی‌هیچ فرصت زمانی به خواننده مطلب من برای اندیشیدن، پیشاپیش ذهن او را با درک و تفسیر خود، شست‌وشو دهی.

الهام جان، من قرار است کتابی درباره نافه و زندگی هفت ساله‌ام با آن و اشاره به همه خوبی‌ها و بعضا بدی‌هائی که داشته است بنویسم. این کتاب من، (ان‌شا‌‌‌‌‌‌‌‌الله اگر اجازه چاپ بگیرد) البته به بخشی از حوزه درسایه‌مانده متولیان هنر و ادبیات این کشور و تجربه‌هائی را که من در رابطه با آنان و نافه داشته‌ام به چالش خواهد کشید. در آن کتاب بخش کوچکی هم به جریان "نقد فیلم‌"های بسیار خوبی که تو در سال‌های اول برای نافه می‌فرستادی و دیگر ماجراهائی که در مورد چاپ آن‌ها یا عدم امکان چاپ آن‌‌ها رخ داده است خواهد پرداخت.

در مورد اشاره به نام کامل نویسندگانی که من نام آن‌ها را در کتاب خواهم آورد، از آن‌ها نظر خواهم خواست (و آن‌هم تنها از نظر شرافت اخلاقی خودم)، و اگر از میان‌شان کسانی بودند که دوست نداشتند نام کامل‌شان در کتاب باشد من، تنها به حروف اول نام و نام خانوادگی‌شان اکتفا خواهم کرد. آن‌چه بر من گذشته است در این هفت سال و آن‌چه از نویسندگان و شاعرانی که خود، برای نافه مطلب فرستاده‌اند و یا خودمان از آ‌ن‌ها مطلب چاپ کرده‌ئیم، دیده‌ام و شنیده‌ام در این کتاب خواهد آمد، بی‌هیچ جهت‌گیری و ارزش‌گذاری مثبت یا منفی.

قضاوت، تنها به عهده خوانندگان است و بس.

من از دوست و معلم عزیزم، همیشه زنده‌یاد، دکتر علی شریعتی، [که یکی از دلایل نظر بغض‌آلود ناشر معروف که: نافه که مجله نیست از بغض چاپ مطلب و عکس از او و اندیشه اوست]، آموخته‌ام که: (نقل به مفهوم) آن‌کسی‌که، می‌داند که دارد چه می‌کند و هدفش چیست، هیچ توفانی او را از جای برنخواهد کند.

بنابراین، الهام جان، وقتی نقل می‌کنی از قول فلان ناشر معروف! که گفته نافه که مجله نیست نه‌تنها مرا متأثر نمی‌کنی بل‌که بسیار خوش‌حالم می‌کنی. زیرا اگر او غیر از این می‌گفت آبروی من و نافه رفته بود. چه باک که ناشری، که تنها هدفش پر کردن جیب مبارک است نافه را مجله بخواند یا نخواند، ولی تأئیدش از توی نویسنده و منتقد باعث شگفتی‌ست. نافه، بر دامن کبریاش ننشیند گرد!

ایمان و عشق من به کارم در نافه را، نامه‌‌ها و ئی‌میل‌هائی تشویق، تقویت و ارضا می‌کند که، علاوه بر شهرهای بزرگ از شهرستان‌ها و روستاهائی چون بستک، بندرخمیر، نی‌ریز، تالش، بانه، بم، برازجان، روان‌سر، ساوجبلاغ، فنوج، اقلید، رضوا‌ن‌شهر، صومعه‌سرا، کنگاور، هرسین، هویزه، تایباد، مریوان، مهاباد و.. به من می‌رسد. (من نام این محل‌ها را از لیست مشتکین درآورده‌ام)، همین الان که دارم این مطالب را روی مانیتور برایت می‌نویسم آقای عبدالحسین ع. از بیرجند زنگ زد که نافه را در کتاب‌خانه ارشاد اسلامی نهبندان دیده و خواهان مشترک‌شدن آن است. برای اینان است که البته نافه مجله است.

الهام جان، امیدوارم این مطلبی را که خطابش همه‌جا، کلیشه پارادوکسیکال خانم توسلی عزیز است و پس از تلفن به خانه‌ات فهمیدم مغضوبانه روی سایتت گذاشته‌ئی، از سر خویش‌محوری و کیش شخصیت و حب و بغض شخصی نبوده باشد، که البته ظاهرا......!!!

آنان که این گزارش ِ (معلوم نیست به چه دلیل ِ، مگر بی‌کاری و...!) تو را می‌‌خوانند، پیش‌تر، از این‌همه بزرگ‌واری و حسن تعریف! تو در حق هم‌‌تای کاری/فرهنگی‌یت، مشکلات ویراستاری، نمونه‌خوانی، صفحه‌بندی، چاپ و خلاصه همه مراحل فنی و غیرفنی نافه را از زبان باشهامت خود من به عنوان مدیرمسؤول، در سایت‌ها و مصاحبه‌ها خوانده و شنیده‌اند. چه ضرورتی به اسکن صفحات نیمه‌کاره مجله در سایت آینه‌هاست؟ شاید فکر کرده‌ئی زشت‌رونمائی کردن نافه، باعث نکوروئی‌نمائی سایت آینه‌ها خواهد شد؟ این‌همه خویش‌خواهی از یک، به‌اصطلاح روشن‌فکر گریه‌آور است!! که مانند بچه‌ها "چغلی" به دیگران کند که چرا خواسته او به دلیل هزاران مشکل شخصی، سلامتی و... دوست و هم‌کاری چندین ساله که جای مادرش می‌باشد انجام نگرفته است؟

برای تو که همه عمر روشن‌فکری سیاسی و مؤمن بوده‌ئی  و نه هیچ‌گاه بدون پوشش کامل اسلامی در مکانی حضور یافته‌ئی و نه هیچ گاه با مردی بیگانه (که اگر یادت باشد در خانه خود من آن‌شب که آمده بودی) دست داده‌ئی و با این‌همه شهامت، استقلال شخصیتت را که نشان‌‌دهنده حرمت و حفظ حریم شخصی و خصوصی توست، ارج می‌نهی، که واقعا شایسته آفرین و ستایش است، چرا به طیفی از اهالی ادب و هنری که از قضا هم تو را می‌شناسند و هم من را- اجازه می‌‌دهی با خواندن گزارش ِ "معلوم نیست بر اساس چه انگیزه نوشتنت" خیلی راحت به تو انگ "خاله‌زنک" بودن بزنند، که زده‌اند و عین این واژه را برای من نوشته‌‌اند. گرچه، من به دلیل شخصیت و تربیت خودم با تمام وجودم از تو و شخصیت فرهنگی‌یت دفاع کرده و تنها به این که: اشکالی ندارد، شاید عصبانی بوده که این مطلب را نوشته ‌است، اکتفا کرده‌ام.

من آن‌قدر ایمان و شخصیت و اعتمادبه‌نفس و ادب دارم که هیچ‌گاه و در هیچ‌شرایطی حاضر به بی‌حرمتی، به هیچ دشمنی، چه رسد به دوست و هم‌‌کاری چون تو، با سابقه‌ئی 15 ساله، نبوده، نیستم و نخواهم بود. زیرا می‌‌دانم آن‌قدر گذشت و ایثار و ظرفیت دارم که بر دامن کبریام ننشیند گرد، ولی متأسفم برای آن‌که این‌گونه وارد چنین بازی بچگانه‌ئی شده است که وقت بسیاری از من گرفت تا بفهمم انگیزه این کار بچگانه چه بوده است؟ آیا اگر هر کس تریبونی دستش بیفتد، باید این‌چنین از خویش بی‌خویش شود که برای آرام کردن توهم ِ، فرضا، به انجام نرساندن خواسته‌ئی از کسی این‌سان همه عهدها و مهرها را بشکند؟ با این چنین رفتارهای افسارگسیخته‌ چگونه می‌توان در حوزه ادب و فرهنگ خدمت کرد و ارزش وجودی و شخصیتی برای خویش به دست آورد؟

الهام جان، به خاطر می‌آوری که در یکی از جلسات آینه‌ها (جلسه محمد محمدعلی) چگونه به دکتر براهنی که نظرش را درباره جمال میرصادقی، به گونه‌ئی گفت که تو فکر می‌کردی شاید روا نباشد این‌گونه بگوید، با چه لحن بسیار جدی و تندی گفتی که چرا ایشان را این‌گونه خطاب می‌کند!؟ پس حالا چرا خودت، که آن‌زمان به کسی که جای پدر تو بود این تذکر را دادی، به جای خانمی که جای مادر تو است این‌گونه زشت بی‌حرمتی و بی‌ادبی روا می‌داری؟ و یا به من نسبت و تهمت و دروغ بسیار زشت مقهور نام کسی بودن را می‌‌زنی؟ و این جمله و مفهوم عقده‌مند آن را که از ذهنت برون می‌تراود و نشان از کینه تو به نام‌آوران دارد به من منتسب می‌کنی که دریافت این‌که ناهید توسلی عزیز مقهور نام‌ها است و به اصول کار حرفه‌ئی بها نمی‌دهد، چندان مشکل نبود، یعنی این‌که من مقهور نام بزرگانم! (گاهی می‌اندیشم شاید دچار نوعی روان‌پریشی می‌شوی که این‌گونه ناگهان چهره عوض می‌کنی؟ و جالب است که با این‌‌همه گستاخی هر تهمت روا و ناروائی را، بی‌آن‌که بدانی به چه کسی، نسبت می‌دهی و بعد هم با گستاخی و خشونت بسیار در تلفن، (که اول می‌خواهی پاسخ ندهی که نمی‌شود و بعد هم تازه یک چیزی طلب‌کاری که... سرکار خانم...)

من، اگر مقهور نام‌ها بودم می‌بایستی بیش از همه به تو که در بی‌نامی و گم‌نامی بودی نیز بی‌حرمتی یا بی‌محبتی روا می‌‌داشتم، در حالی که من در سخت‌ترین شرایط نسبت به تو احترام کامل و حرمت فراوان و محبت بی‌پایان داشته‌ام و گواه آن همین عبارت: مثل همیشه هم به من لطف دارد است که از دهان مبارک خود فرموده‌ئید. (یا آن دروغ است و یا این نوشته در حال پریشیدگی و بغض‌آلودی نوشته‌شده). پس چگونه است که به خود اجازه چنین اساعه ادب به اوی مهربان و به کسی که مثل همیشه هم به من لطف دارد و در سخت‌ترین شرایط نسبت به تو احترام کامل و حرمت فراوان و محبت بی‌پایان داشته است این‌گونه جسورانه اساعه ادب می‌کنی؟

الهام جان آیا فکر می‌کنی با این روش می‌پندارند در کار ادبی، فرهنگی‌یت خیلی جدی هستی؟ و یا داشتن یک سایت و باز بودن دستت برای نوشتن هر تهمتی به دیگران و نداشتن ظرفیت چنین امکاناتی تو را از خود بی‌خود کرده است؟ چرا این‌همه وقت نازنین خودت و دیگران را به این حرف‌های به قول آن خانم خاله‌زنکی می‌گذرانی؟ در شماره پیش آینه‌ها نیز دیدم که مطلبی برای نمی‌دانم کدام بخت‌برگشته‌ئی نوشته بودی که مثلا بخش‌هائی از مطلب تو را دزدیده است. عزیز من بزرگ باش، اگر هم کسی خلافی کرده است و بی‌حرمتی به تو روا داشته است، در پنهان و در جائی که تو باشی و او و خدا، فقط همین سه نفر، برایش تذکر بده!

الهام جان اگر تو این‌قدر بی‌کاری که هی به سایت‌های گوناگون سرک می‌کشی تا بل‌که یک مچ‌گیری به سود خودت پیدا کنی و خود را منزه از همه چیز پنداشته و دیگران را در مظان اتهامات غیراخلاقی و انسانی قرار دهی، باور کن به خدا من فرصت این کارها را ندارم. می‌دانی این تهمت‌ها و این مچ‌گیری‌ها و هی کارهای اشتباه این و ‌آن را- که خودت هم مبرا از آن نیستی- به رخ دیگران کشیدن، از دهان روشن‌فکر نویسنده و منتقد مسلمانی چون تو هم تو را بی‌مقدار و بی‌ارزش و هم مسلمانی‌یت را زیر سؤال خواهد برد. بدان من اگر مقهور نام کسی می‌بودم، نافه‌ام آن‌گونه نمی‌‌بود که ناشر زراندوزی که کارش فقط پول است و بس، بگوید نافه که مجله نیست و شما هم هر بار این حرف را چه با ئی‌میل و چه تلفنی و یا در این گزارش مغرضانه بیمار‌گونه‌ات به رخ من بکشی، حرفی که، من به شنیدنش از دهان چونان او بسی افتخار می‌کنم.

عزیزم، دوست دیرین من، برای حفظ حرمت خودمان هم که شده باید حرمت دیگران را حفظ کنیم.

گفتن از زشت‌روئی دگران     نشود باعث نکوروئی

الهام جان، جهت اطلاع خودت، و اگر در سایتت می‌گذاری، جهت اطلاع خوانندگانت( به دلیل این‌که من مطلب تو در آینه‌ها را هم‌راه با این نامه‌ئی که برایت نوشته‌ام به سایت‌های ادبی دیگر خواهم داد) این را بگویم که بخش‌هائی از مطالب نوشته شده در مقاله‌ات، متأسفانه اگر نگویم کذب محض، (چون تو را کذاب نمی‌دانم) ولی اشتباه بوده و دقیقا مصداق "سوءتعبیر"، "عدم درک درست" و یا "درک مغرضانه" بوده است.

من، بنا ندارم و هرگز هم خودم را موظف نمی‌دانم که در این یادداشت نکته‌ئی درباره نویسندگانی که مطالب‌شان را برای نافه فرستاده‌ئی و نیز مشکلات عدیده مالی و بسیاری گرفتاری‌های دیگر که موجب انتشار شماره فروردین/ اردی‌بهشت 86 نافه در ماه شهریور شده است به کسی توضیح بدهم.

آن‌که نافه می‌خواهد، چه بسا، باید که منت بسیار برد.

الحمدالله این‌همه نشریه‌ها و سایت‌های خوب ادبی مانند سایت آینه‌های خودت هست که مردم می‌‌توانند از آن‌ها بهره‌گیری کنند. من دنبال کسی نرفته و هیچ‌کس را دعوت نکرده‌ام تا بیاید نافه را بخرد و بخواند و یا به آن مقاله بدهد. بله باز هم می‌گویم: آن‌که نافه می‌خواهد، چه بسا، باید که منت بسیار برد.

بی‌شک شأن من اجل از آن است که حتا یک روز وقت نازنین خودم را بر ای پاسخ‌گوئی به کسی که خود را روشن‌فکر و مسلمان و منصف و منزه و بی‌‌هیچ عیب و ایرادی می‌داند و چونان در "خودمرکزبینی" خود غرق است که همه را بی‌سواد و بی‌دانش و هر متنی را مشمول ویرایش خویش می‌داند و بس؛ تلف کنم.

بلی، سرکار خانم، من اما حرفی با شما دارم و آن این است که بدانید (که می‌دانم می‌دانید) که شأن من باز هم اجل از آن است که منتظر به‌به چه‌چه خوانندگان و نویسندگان (و یا ناشران)ی باشم که سرشار از عقده‌های به‌هم‌پیچیده شهرت و محبوبیت و خودمحوری خویش هستند. هفت سال است که از نزدیک با تقریبا اکثر قریب‌به‌اتفاق این شاعران و نویسندگان و منتقدین در حشر و نشرم! و، اسفا! که چه‌ها دیده‌ام از حقارت‌ها و عقده‌های سرکوب‌شده برخی از‌آن‌ها و تهمت‌ها و نسبت‌های ناروای غیراخلاقی و غیرانسانی دادن به یک‌دیگر.

به قول غزاله علی‌زاده، همه پشت هم بد و بی‌راه می‌‌گویند و در حضور هم داعیه دوستی و رفاقت دارند! یاد عزیزم غزاله به‌خیر که یک‌بار گفت: «ناهید، باید می‌بودی و می‌دیدی، لنگه کفشی را که از این‌سوی میز به آن سوی میز از سوی نویسنده‌ئی به نویسنده دیگر پرتاب شد.» من به غزاله نام نویسنده‌ها را گفتم، غش‌غش خندید.

نافه خوانندگان ذی‌حق، خردمند و باغیرت خودش را دارد که سخت به آن علاقه‌مندند و آن‌چه برای‌شان مهم است، تنها اصل مطلب و مقاله و لُب و جان آن است و نه شکل و شمایل و عکس و دکوربندی و صفحه‌بندی مجله‌ئی با بضاعت نافه، که از این بضاعت است که، از دار و ندارم، که چیزی هم نیست، برای فرهنگ و هنر و ادب این سرزمین هزینه می‌کنم. آیا هیچ‌کدام از این استادان حروف‌چینی، صفحه‌بندی، ویراستاری‌، نمونه‌خوانی یک بار به خود زحمت داده‌اند تا بیایند متن نهائی مجله را رایگان ویراستاری یا نمونه‌خوانی کنند، اگر واقعا دل‌شان برای ادب و هنر ایران می‌‌سوزد؟

ما فقط بلدیم عیب دیگران را ببینیم و در دیدن عیب خویش "کور" هستیم. هیچ‌کس خودش را نقد نمی‌کند، همه با جسارت و تهمت دیگران را نقد می‌کنند. کارکنان نافه و مدیرمسؤول آن، تنها مجله و تنها کسانی بوده‌اند که صادقانه به اشکالات شکلی و محتوائی آن اعتراف کرده‌‌اند، آن‌هم با سربلندی.

صداقت من و زحمتی که از جان و دل برای نافه، با همین امکانات، می‌کشم نزد آنان که هوشیارند و بی‌غرض و مرض محفوظ و ملحوظ است. کما این‌که به نشریه‌ئی هم که از همین صداقت من سوءاستفاده کرده و با توجه به اشاره من به برگشت بسته‌های بازنشده نافه از بعضی شهرستان‌‌ها، (که خدا علت آن‌را می‌داند) تحت عنوان نافه بی‌خواننده مطلبی نوشته بود پاسخ نگفتم.

الهام جان،‌ خوش‌حالم که با نوشتن این گزارش تا اندازه‌ئی تخلیه روانی شدی. از این بابت خوش‌حالم، اما فراموش نکن تنها و اولین نشریه‌ئی که سایت‌ آینه‌ها را که هیچ‌کس آن‌را نمی‌‌شناخت (و البته الان هم زیاد شناخته‌شده نیست) در نافه (به‌ پیش‌نهاد و خواسته خودم و به گونه آگهی رایگان)، معرفی کرد و تلفن‌های ‌بی‌شماری را که تو می‌خواستی در اختیارت گذاشت من بودم. بنابراین لازم است از گزارش درج شده در سایتت که کمال و سپاست را نسبت به نافه و آن‌که مثل همیشه هم به من لطف دارد نشان می‌دهد سپاس‌گزاری کنم!!!

الهام جان، دنیا به ما، (حداقل به من) آن‌قدر وقت زیادی نداده است تا به جای "عشق‌ورزیدن"، که چرخه هستی را می‌چرخاند به دیگران "نفرت" بورزیم و با کسی که سال‌ها حرف داشته‌ئیم ناگهان به مانند بچه‌ها بگوئیم: سرکار خانم من حرفی با شما ندارم. مانده بودم چگونه رویت شد و چگونه توانستی پس از این همه اوقات خوش حضوری، تلفنی و اینترنتی که با هم داشته‌ئیم، تنها و تنها به خاطر شخص خودت و دفاع از عدم انتشار مقالاتی که دوستان نویسنده و شاعر به تو داده بودند (و اتفاقا همه قصورها از من بوده است و نه از تو) در دفاع از کیش شخصیت خودمحورت، این‌چنین جسورانه و (ببخش مرا)، بیمارگونه و روان‌پریشانه از سیر تا پیاز آن‌چه مابین دو هم‌کار فرهنگی گذشته و با توجه به اشاره من به وضعیت نابسامان سلامتی هم‌سرم و خودم، که کبدم بزرگ شده و دکتر گفته تنها و تنها در اثر اضطراب و استرس است، این‌گونه بی‌پروا حمله کنی؟

در حیرتم که شاید در زندگی‌یت، این‌چنین مورد پرخاش و حمله قرار گرفته‌ئی که "گذشت" و درک شرایط هم‌‌نوعانت را به تو نیاموخته است. چگونه می‌توان ادعای زن/مادر بودن داشت و این‌چنین در زیرمجموعه خویش‌محورانه مردسالاری رفتار کرد؟ یک مادر، یک زن/مادر کسی است که به قول قدیمی‌ها "ماله‌کش" است و عیب دیگران را پنهان کردن، هنر اوست، نه چون آن دلاکی که عطار می‌گوید شوخ شیخ را تا بازوی او آوردن:

بـوسعیـد  مهنـه  در  حمـام  بـود         قائمش  افتـاده‌مـردی  خـام  بـود

شوخ  شیخ آورد  تـا  بـازوی او         جمع کرد آن‌جمله  پیش روی او

شیخ  را گفتـا بگو ای پـاک‌جـان         تا جوان‌مردی چه باشد در جهان

شیخ گفتا شوخ پنهان کردن است        پیش  چشم  خلق نـاآوردن  است

این  جوابی  بـود  بـر  بـالای او        قـائم افتاد آن زمـان  در  پـای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد       شیخ  خوش  شد قائم استغفار کرد

اتفاقا سرکار خانم من حرفی با شما دارم.                      

 بخوانید. بد نیست، انسان باید هر روز یک چیز تازه بیاموزد. امروز گزارش شما را که خواندم بسیار چیزها آموختم و این یکی از مواهبی است که خداوند عزیز همیشه در حق من روا می‌دارد. شما هم اگر خدا این موهبت را در حق‌تان روا داشته باشد، احتمالا چیزهائی خواهید آموخت،

من امروز آموختم که بدون شک، هستند آدمی‌زادگانی که محبت دروغین می‌کنند و دوچهره‌اند: منافق. منافق آن‌کسی است که در حضور تو از تو نیک می‌گوید و در غیاب تو برای پر کردن خلأ خالی خویش، تو را در مظان تهمت‌های ناروا قرار می‌دهد و آن‌چنان بلائی بر سرت می‌آورد که روزها و ساعت‌ها بنشینی و بیندیشی: آیا این همان الهام مهویزانی سال‌های نخست دهه 70 است؟ و یا نه این الهام یکتا موجود و پدیده جدیدی است که هیچ شباهتی‌یش با الهام مهویزانی نیست! و‌ آن‌گاه آه سردی برآری و بنالی که:

آن‌که به دیگران به جای "عشق ورزیدن" بی‌لطفی می‌کند و بی‌محبتی، و به خاطر کیش شخصیت خویش و یا هزاران دلیل دیگر، بی‌حرمتی و "نفرت روا می‌دارد"، پیش‌تر می‌بایست این حس‌های سیاه و شیطانی را در درون خود بیدار و زنده و آزمایش کرده باشد تا بتواند آن‌را به دیگری منتقل کند.

مباد که نفس اماره بتواند چینن حس‌هائی را در تو و من برانگیزد.

پرگل نازنین را ببوس. قربانت

                                     با محبت و احترام

                                         ناهید توسلی

 

بعدالتحریر:

در صورت رؤیت پاسخی از سوی سایت آینه‌ها نسبت به این نامه، حق خود می‌دانم که باید پاسخی دوباره بنویسم، لیکن به دلیل آلوده نشدن به نجاست این رفتارهای به قول آن دوست‌مان خاله زنکی و تلف نکردن وقت نازنین خودم، هیچ پاسخ دوباره‌ئی نخواهم داد. بنابراین به‌تر است آینه‌ها نیز به همین اکتفا کند تا بیش از این حرمت خود را آلوده نسازد. با سپاس ٱ

        ناهید توسلی                         5 آبان 1386

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه