سفر تنهائی
هادی غلامدوست
نشر نگاه
1386
1000 نسخه
557 صفحه
6000 تومان
سفر تنهائی
رمانی است که بیشتر مردمنگاری مینماید تا
رمان در معنای متعارف رئالیستی آن؛ از این بابت بیشتر منظورم تکیه بر
شخصیتپردازی است و ماجرا و... . با وجود این کار جذاب است و خواننده
را با خود به دنیای سراسر فقر و سختی آدمهایش میکشاند. گاه و بیگاه
نیز صحنههای
انسانی یا غیرانسانی یا افسانههای رایج میان مردم نقل شده است تا
خواننده با وضع و حال مردمی آشنا شود که در گوشهئی از این کشور بدون
برق و آب لولهکشی و تلفن و درمانگاه و... به حیات خود ادامه میدهند.
افسانه قشنگ زیر در صفحه 318 کتاب آمده است:
- ببین ماشاءالله، برفها دارند کمکم آب میشوند!
ماشاءالله به دیوار مدرسه تکیه میدهد، به روبهرویش نگاه میکند و
میگوید: «دیگر کمکم موچالخ باید دربیاید، آقا.»
- موچالخ چییه، ماشاءالله؟
- نوعی علف است. معشوقه برف.
و بعدش لبخند به لب میآورد و میگوید: «آخه میدانی، برف عاشق موچالخ
است. برف عاشق است و موچالخ معشوق. این دو همدیگر را میخواهند. وقتی
که برف سرتاسر دشت را میپوشاند، آنوقت خطاب به موچالخ که زیر خاک
پنهان است، میگوید "عزیز من، ببین من آمدهام. سرتاسر دشت سفیدپوش
شده، زود باش خودت را به من نشان بده که به خواستگارییت آمدهام!"
اما موچالخ که هنوز سر از خاک درنیاورده، میگوید "هنوز زلفم درنیامده،
خجالت میکشم با این سر و وضع بیرون بیایم، تو کمی صبر کن تا سبز شوم."
مدتی از خواستگاری میگذرد تا این که زمستان به سر میرسد و بهار
میآید. سرتاسر دشت و صحرا از چمن و سبزه پر میشود. در این وقت موچالخ
که از خاک روئیده و سرسبز شده، با موهای شانهشدهاش خوشحال و راضی در
جستوجوی برف به اطراف نگاه میکند، اما عاشقش را نمییابد. هر چه به
دشت مینگرد، اثری از برف نمیبیند، نگران میشود، اما یکباره او را
در بالای کوهها مییابد. به شوق میآید. قلبش به تپش میافتد! و
بلافاصله برایش پیغام میفرستد "ای باد! برو به برف بگو: من آمدهام
عزیز من، ای عاشق
من، بیا که زمان هجران به سر رسیده، بیا به خواستگارییم که زلفم تا
به کمر آمده. نمیدانی چهقدر زیبا شدهام، بیا تا به آغوشت بیایم."
ولی برف که اکنون در زیر رگبار شدید باران بهاری قرار گرفته و هر روز
بیشتر آب میشود، با حال نزار برای محبوبش پیغام میدهد "ای آرام جان
من، اکنون موسم باران است. من روز بهروز ضعیفتر میشوم و دارم از بین
میروم. دیگر یارای آن را ندارم به خواستگارییت بیایم.»
رمان غلامدوست یادآور علیاشرف درویشیان است و کتابهای رئالیسم
اجتماعی پرخواننده پیش از انقلابش. منتها جو مدرنیسم و پستمدرنیسمی که
پس از انقلاب رئالنویسان ما را هم مقهور خود کرد، باعث شده
ناهمگونیهائی به وجود آید که فقط در کارهای غلامدوست شاهدش نیستیم.
از جمله اینکه او نثر رمانتیک دارد و اگرچه در این رمان از آن سبک
فاصله گرفته، با وجود این هنوز جملههای رمانتیکی وجود دارند که
آزارندهاند و به دل نمینشینند. یادمان نرود نثر شاعرانه مدرنیستها
با نثر رمانتیک و گهگاه سانتیمانتال بسی فاصله دارد و کارکردهایشان
هم متفاوت است. حتا اگر راوی رمان نویسنده باشد و از ذهن حساس و
علاقهمند به طبیعت برخوردار باشد، مکتب ادبی رئالیسم اجتماعی که
اندیشه و قلم او را در تسخیر خود دارد، نثر رؤیائی رمانتیک را
برنمیتابد.
همین جا انتقادی به خود شخصیت راوی نویسنده دارم. اگرچه اصل بر آن است
که در نقد نمیتوان گفت چرا شخصیت چنین است و باید چنان باشد، اما
نمیتوانم معترض نباشم چرا رمان
سفر تنهائی
جا میاندازد نویسنده موجود لوس و
خودخواهی است که عالم باید به کامش باشد تا او بتواند بنویسد. تخم لقی
که ویرجینیا وولف با اتاقی از آن نویسنده در دهانها شکاند، مدتها است
تقش درآمده است. نویسنده حرفهئی و ماهر در هر شرایطی میتواند و باید
بنویسد. چون در هیچجای دنیا برایش تضمین نکردهاند اتاقی در اختیارش
باشد و همه گنگ شوند تا او بتواند بنویسد. ضمن آنکه همانطور که خود
راوی رمان از خویشتن انتقاد میکند، اطرافیان نویسنده چه گناهی
کردهاند که مدام باید اخم و تخمهایش را تحمل کنند یا به بهای
راحتی او، آسایش آنها سلب شود یا خدمتکار وی باشند تا همه چیز را
مطابق میل او فراهم آورند. کمی بیشتر به خود و حرفه خود احترام
بگذاریم و عمیقتر به آن نگاه کنیم و تصور غلطی را همچنان بال و پر
ندهیم. آنوقت است که خواننده از چنین شخصیت لوس و ننر و از خودراضی
بیزار خواهد شد و تصویر سخیفی از نویسنده در ذهن او ایجاد میشود.
ایراد دیگری که بابت التقاط ایسمی
سفر تنهائی
میتوان بر آن وارد کرد، فرم کار است. در ابتدای رمان میخوانیم راوی
در حال درددل با برادر دوقلوی مردهاش است. در طول رمان هم گاه گاه به
این درددل اشاره میشود تا آخر کار که خود راوی هم میمیرد و این گونه
القا میشود که همه آنچه خواندهئیم، دردلهای راوی در روزهای آخر
زندگییش است که زخمی و فلج بر تخت بیمارستان افتاده است. سیلان ذهن یا
یادآوری گذشته در ذهن بیمار محتضر، قاعدههای خاص خود را دارد. او
نمیتواند چنین منظم و دقیق و موبهمو همه واقعهها را و با ترتیب
زمانی منظم روایت کند!
ٱ