دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
اریک امانوئل اشمیت
 
عباس معروفی
وحید مقدم

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا

 
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


مادرم؛

زندگی فراتر از هر رمان عاشقانه‌ئی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

برای دل‌بندانم؛ پرگل و مهرسا مینا

که آن روزهای دیدار کودک بودند و

حالا هر کدام برای خود خانمی شده‌اند.

 

آتشـی   در   سینـه   دارم  جـاودانـی

عمر من مرگی است، نامش زندگانی

 

با درگذشت مادرم در آذر ماه 1358 بود که برای نخستین بار با چهره مرگ رو در رو شدم. تا پیش از آن زندگی بود و شادی و خوش‌بختی. دنیا روشن بود و‌ آسمان آبی و گه‌گاه لکه ابری در آن که زیباترش هم می‌کرد. اما پس از آن تیرگی آمد و تلخی اندوه و سنگینی بار مسؤولیت. پس بی‌هوده نخواهد بود اگر بگویم مرگ مادرم مبدأ تاریخ دنیای من است و با مرگ او دنیا برایم به قبل و بعد تقسیم شده است.

پائیز 58 سرد بود و مادر مدام تب داشت. سه پزشک گفتند سرماخوردگی است و مادر هر آن‌چه ما می‌خوردیم، می‌خورد، با اندک پرهیزی که لازمه سرماخوردگی است. اما سرماخوردگی پایانی نداشت و تب هم. مادربزرگم زودتر از همه ما خطر را احساس کرد. روزی هراسان از آشپزخانه به اتاق نشیمن آمد و دست بر دست کوفت. پدرم هراسان از او پرسید: «چی شده، خانم سادات؟!»

مادربزرگم گفت: « بچه‌ام دارد از دست می‌رود. عرق سرد کرده است!»

به زمان نیاز بود تا من هم به تجربه و خرد مادربزرگ چهل و پنج‌ساله‌ام برسم و باور کنم عرق سرد نشانه نزدیک شدن گام‌های مرگ است.

پدرم فوری مادر را به بیمارستان برد و بستری کرد. هنوز یک سال از انقلاب نگذشته و تب سیاسی بودن همه را به کام خود فرو کشیده بود. پزشکان آن تنها بیمارستان دارای بخش عفونی در استان گیلان، سه روز اعتصاب کردند و بی‌نوا مادرم به بر خود رهاشده، شب‌ها از شدت تب فریاد می‌کشید و مادر و پسر کوچکش؛ برادرم حمید را صدا می‌زد. پرستار مهربان که کاری از دستش برنمی‌‌آمد، کنار بستر مادرم اشک می‌ریخت تا پزشکان مطالبات سیاسی خود را پی بگیرند!

پس از سه روز از مادرم نمونه خون گرفتند. آزمایش‌ها هیچ چیز را نشان نمی‌داد. پدرم گفت: «برویم مادرتان را ببینید. می‌خواهم او را به تهران ببرم.» و ما فرزندان این مادر، سه نوجوان چهارده و دوازده و ده ساله بودیم.

 چادر بر سر مادرم بند نمی شد. چون نائی نداشت مانند همیشه رو بگیرد و خال زیبایش را بپوشاند. آخر مرد عکاسی هنگام عکس گرفتن به او گفته بود: «خانم، خال‌تان قشنگ است. روی‌تان را به این سمت کنید تا معلوم شود!»

بال چادر را روی دستش نگه داشتم و سعی کردم لب‌خند بزنم و بگویم : «مادر، خوب می‌شی و برمی‌گردی.»

باران ریز می‌بارید و نمی‌دانم چرا خود هم می‌دانستم دل‌داری‌یم بی‌هوده است و مادر هرگز برنخواهد گشت.

پدرم معاون اداره کل آموزش و پروش بود و ابتدای انقلاب و کار بسیار برای انجام دادن داشت. یک روز در تهران بود و یک روز در رشت. عصری شادمان از راه رسید. تب مادر قطع شده بود و حالش به‌تر. آزمایش‌ها در تهران نشان داده بودند حصبه دارد و همین دل‌خوش‌مان می‌داشت بالاخره تشخیص داده‌اند درد چیست. درمانش هم که کاری ندارد!

نزدیک هشت صبح فردا بود که تلفن زنگ زد. پدرم پای تلفن رفت. تمام وجودم گوش شده بود و چه آسان دریافتم "تمام کرد؟!"ی که از دهان پدرم خارج شد، یعنی چه.

پدرم حفظ ظاهر کرد و من، فقط اشک می‌ریختم. سر به هر طرف که می‌گرداندم، به زانو افتاده‌ئی را می‌دیدم که پدرم باید از جا بلندشان می‌کرد. دو عمویم، یکی در حیاط و یکی در آستانه اتاق پذیرائی از پا افتادند و زار زدند. که می‌توانست زن‌عموهایم را دل‌داری بدهد تا چنین شیون نکنند؟ مادربزرگم هم نمی‌‌دانست اشک خود را پاک کند یا دیگران را. خاله‌های مادرم هم که جای خود داشتند و پس از آن هرگز ندیدم یادی از او بکنند و خون دل را سیل‌آب اشک نکنند. ‌آخر مادرم وقت مرگ فقط 31 سال داشت!

کم‌کم خویشاوندان دور، دوستان و آشنایان هم از راه رسیدند. دوست هم‌مدرسه‌ئی داشتم که همان روزهای آخر حیات مادر، فقط یک بار او را دیده بود، اما چنان از ته دل می‌گریست و می‌نالید:«ای‌کاش مادرت را ندیده بودم! آن‌وقت این‌قدر نمی‌سوختم.» که دل سنگ را هم آب می‌کرد.

هم‌شاگردی‌های برادر کوچکم نیز پس از شنیدن خبر مرگ مادرم، نامه‌ئی نوشته و در حیاط خانه انداخته بودند. پس از برگزاری مراسم ختم مادر که به خانه برگشتیم، آن را یافتیم. این دست‌نوشته باران‌خورده‌شان هنوز در یاد همه ما هست. آن‌ها که هر صبح به در خانه ما می‌آمدند تا با برادرم به مدرسه بروند، و دیگر با مهر مادرم بدرقه نمی‌شدند، نوشته بودند: «حمیدجان، گریه نکن. خدا آدم‌های خوب را دوست دارد وآن‌ها را زود پیش خودش می‌برد!»     

شهری به مراسم تدفین مادرم آمدند. زنان سوگوار بسیاری دستی به سرم می‌کشیدند که هیچ نمی‌شناختم‌شان، اما آن‌ها مادرم را به خوبی می‌شناختند یا خاطره‌ئی داشتند تا به نیکی از وی یاد کنند. و من مبهوت بودم مادر مگر که بود و چه کرده بود که این‌همه آدم شناس و ناشناس دوستش داشتند.

مادر سراپا عشق بود به هم‌سر و فرزندانش. در این سه دهه‌ئی که از مرگش می‌گذرد، پای صحبت هر که نشسته‌ام، خاطره‌ تأثیرگذاری از عشق ناب او به خانواده‌اش داشته است. همین دو- سه سال پیش یکی از دخترخاله‌هایش می‌گفت: «روزی دیدم پسته پوست می‌کند. پرسیدم چرا این کار را می‌کند. گفت یکتا سر کار وقت نمی‌کند چیزی بخورد. این‌ها را پوست می‌کـَنم و در جیبش می‌ریزم تا هنگام کار راحت دست در جیبش کند و بخورد!»

و من از این عشق به شوهر خاطره‌ها‌ از او داشتم. تا پدرم از راه برسد، خانه آراسته و ناهار حاضر بود. خود هم مرتب و آرایش کرده. سایه آبی بر پلک بالا و خط مداد سیاهی بر پلک پائین و رژ‌لبی به رنگ روز. می‌شکفت وقتی پدرم از راه می‌رسید! عشق در او موج می‌زد و که بود ببیند و نفهمد. و برای همین بود که شهری عزادارش بود. همان صومعه‌سرای زادگاهش که خود به آن عشق می‌ورزید و شگفتا که همیشه به شوخی می‌‌گفت کربلایش است و در عصر تاسوعا هم در آن به خاک سپرده شد!

و من چرا این "معناداری‌‌ها"ی سخنان و واقعه‌ها را همان‌وقت نمی‌فهمیدم؟ چرا این‌قدر بد بودم که در تابستان سال آخر زندگی‌یش هر چه اصرار کرد به عکاسی برویم و با هم عکس دسته‌جمعی بگیرم، قبول نکردم؟! چه غروری در سرم بود از درک این‌که انقلابی شده است و این‌همه‌ آدم کشته ‌شده‌اند و معنی ندارد ما با هم برویم عکس بگیریم؟!‌ گفته بود: «می‌خواهم اگر مُردم، این عکس برای‌تان یادگاری بماند!»

ما دوربین داشتیم، اما چرا می‌خواست ما را تا عکاس‌خانه بکشاند و با سه بچه‌اش عکس بگیرد؟ صدای پای مرگ را شنیده بود که هر وقت نماز می‌خواند، همان‌طور نشسته بر سجاده، از رنج‌هائی می‌گفت که چند تنی در طول زندگی زناشوئی کوتاهش به او داده بودند؟ چرا آخر همه‌ آن خاطره‌های تلخ می‌گفت:‌«الهام، من همه آن‌ها را بخشیده‌ام. مبادا از ایشان کینه به دل بگیری.»

آیا همین خاطره‌اش و آن توصیه وصیت‌گونه‌اش است که هنوز نمی‌توانم از کسی کینه به دل بگیرم، حتا آن‌ها که بدترین رذالت‌ها را در حقم مرتکب شده‌اند و می‌شوند؟! حال که جرأت دارد بگوید نام آدم‌ها با شخصیت‌شان تناسب ندارد؟ نام مادرم اکرم بود!

 آیا این لطافت روح مادرم است که به من منتقل شده و از ناخودآگاه من به ناخودآگاه دخترم سریان یافته است که شبی داستان گله‌گذاری‌های کودکی را بر سر گور مادرش (صفحه داستان آینه‌ها 46) می‌نگارد؟ درست هما‌ن‌گونه که من بارها بر سر قبر مادرم نشستم و زار زدم؟ این مادر که روزی به من گفته بود: «دوست دارم وقتی مُردم، قبرم در هوای آزاد باشد تا باران بر آن ببارد!» و افسوس که روز دفنش نه در یاد داشتم و نه در توان تا به پدرم بگویم او را در اتاق آرام‌گاه خانوادگی‌شان دفن نکنند. آخ که من و دخترم چه‌قدر باران را دوست داریم!

الان قبر مادرم بین قبر پدربزرگم (پدر پدرم) و عمه‌ام است. بعد از مرگ مادرم هرگز نتوانستم پدربزرگم را دوست بدارم. نمی‌شد پدرم را ببیند و در حضور ما بچه‌ها به او اصرار نکند ازدواج کند. کم‌کم داشتم به این پدربزرگ سنگ‌دل آلرژی پیدا می‌کردم!

 وقتی پدربزرگم مرد، باید از قبر او رد می‌شدم تا به قبر مادرم برسم. اما آن قدر دلم از دستش خون بود که در نهایت سنگ‌دلی از کنارش رد می‌شدم و سر قبر مادرم می‌نشستم، بی‌آن‌که پس از برخاستن برای او حتا فاتحه‌ئی بخوانم! پدرم می‌‌دید و می‌فهمید، اما چه بزرگ‌وار بود که هرگز گله‌ئی نکرد. زمان لازم بود تا زخم‌ها را درمان کند و من بتوانم ابتدا فاتحه‌ئی برای پدربزرگم بخوانم و بعد کنار مادرم بروم. مگر وصیتش نبود نباید از کسی کینه به دل بگیرم؟

حالا است که می‌فهمم مادر چه دل دریائی داشت که می‌توانست ببخشد و من چه سیری را باید طی می‌کردم تا به سر سوزنی از حس قدرت‌مند و روح بلندش برسم؛ روحی که چنان حساس و آگاه و اما گشاده‌دست بود که سیزده سال پس از مرگش به خوابم آمد تا به من بفهماند گریه و رنج ممنوع! آخر پدرم خبر داده بود می‌خواهد ازدواج کند و من آن شب تا صبح بیدار ماندم و اشک ریختم؛ اشک ریختم برای درماندگی‌مان و بن‌بستی که دچارش شده بودیم. پدرم مریض شده بود. ما سه فرزندش هر کدام در شهری دانش‌جو بودیم و نمی‌توانستیم مدام در کنارش باشیم. تنهائی برایش افسردگی آورده بود و نوعی فوبیا که پس از مرگ مادرم دچارش شده بود. مگر نه این‌که او هم عاشق بود و جفتش را از دست داده بود؟! نمی‌بایست این عشق پس از مرگ دل‌دار ِ آرام ‌جان  نمودی می‌داشت؟ شش ماهی می‌شد پدرم شب‌ها به خانه پسرخاله ‌مادرم می‌رفت و آن‌جا می‌خوابید! پس چاره‌ئی می‌بایست می‌جستیم و البته دیگران جسته بودند.

و حالا منم و مای همه تنها و سوز ِ نبود مادری که چه زود پیش خدا رفت! مگر نه این‌که هر چه سنم بالاتر می‌رود، نیازم را به او، بیش‌تر احساس می‌کنم و بی‌مادری‌یم  قلبم را بیش‌تر آتش می‌زند؟! ٱ

                                                                                                                                            یک‌شنبه

6 آبان 1386     

 


عباس معروفی

مردی از آن دوردست‌ها

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

حـاجت  نبود مستى  مـا  را  بـه  شراب
يا مجلس ما را طرب از چنگ  و رباب
بى ساقى و بى شاهد و بى مطرب و نى
شـوريـده  و  مستيـم چـو  مستان خـراب

مولانا

 

آبان ماه 1369 وقتی گفت‌وگوی دکتر ب. م. را در مجله آرمان خواندم، و عصاره مقاله‌ام را در مورد رمان سمفونی مردگان در آن دیدم، دیگر آرام و قرار نداشتم. خوش‌‌انصاف حتا جمله‌های مرا تغئیر نداده بود تا اقلا نتوانم مدعی شوم. و شاید فکر می‌کرد چون دانش‌جویم و دستم هیچ‌جا بند نیست، به چنین کاری نیاز نیست. و همین بیش‌تر ناراحتم می‌کرد! در به در به دنبال عباس معروفی می‌گشتم و استدلالم این بود که اگر او بداند آن جمله‌ها و به تبعش مقاله‌ها از آن ِ من است، دیگر کسی نمی‌تواند از من بدزدد! اما از قشر روشن‌فکر هیچ کس را نمی‌‌شناختم و نمی‌دانستم معروفی را کجا می‌توانم ببینم. روزهای سرگردانی از پی هم می‌گذشت تا این‌که در مجله آدینه خبر انتشار مجله گردون را خواندم. فوری به خیابان انقلاب رفتم، اما نشانی از آن در هیچ دکه و کتاب‌فروشی نیافتم!

در مسیرم به کتاب‌فروشی مروارید رسیدم. حسین بختیاری؛ از شرکای نشر مروارید که بارها از مغازه‌‌شان کتاب خریده بودم، پرسید چرا پی معروفی هستم. مشکلم را سربسته بیان کردم و او لطف کرد و شماره تلفنی از معروفی به من داد. گفته بود شماره منزل وی است. با همین ذهنیت به آن شماره زنگ زدم. صدای سرد، خشن و کلفتی پاسخ‌گویم بود- بعدها دانستم صدا از آن ِ منصور کوشان بود-  و در جواب پرسش "منزل آقای معروفی؟" گفت بله و به درخواستم برای صحبت با معروفی، او را صدا کرد.

خلاف صدای پس‌زننده نخست، این بار صدای آرام، گرم و مهربانی به گوش رسید. خود را معرفی کردم و گفتم می‌خواهم او را ببینم تا مقاله‌هایم را در مورد رمانش به وی بدهم. فوری موافقت کرد. انتظارداشتم متفرعنانه وقت دیدار را به بعد موکول کند. اما او قرار فردا را گذاشت! مانده بود محل آن که خود پیش‌دستی کردم و گفتم: «چون آن‌جا منزل‌تان است، نمی‌خواهم مزاحم شوم. اگر موافقید ساعت پنج فردا مقابل دانش‌گاه تهران شما را ببینم تا از همان‌جا به دیدن استادم، آقای عباس زاهدی برویم. چون مایلم بیش‌از آن‌که من با شما آشنا شوم، شما با استادم برخورد داشته باشید. چون گفتنی‌های او درباره رمان‌تان بسیار بیش‌تر از من ارزش دارد.»

معروفی باز هم موافقت کرد و پرسید چگونه هم را بشناسیم. گفتم: «عکس شما را در آدینه دیده‌ام و خود هم کیف چرمی آجری‌رنگ و پوشه آبی ‌مقاله‌هایم را در دست دارم. به این ترتیب فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاید!»

معروفی خندید و گفت باشد و نگفت آن‌جا دیگر منزلش نیست و به دفتر مجله گردون تبدیل شده است.

ساعت یک‌ربع به پنج روز یک‌شنبه 4 آذر ماه 1369 مقابل در جنوبی دانش‌گاه تهران ایستادم. هوای سرد پائیزی بود و زود شب می‌شد. از تعداد دانش‌جویانی هم که از دانش‌گاه بیرون می‌آمدند، به تدریج کاسته می‌شد. سوز سرما پا به پایم می‌کرد و حتا به قدم زدنم وامی‌داشت. اما خبری از معروفی نبود. در ذهنم همان عکس آدینه بود و خالی را نشان کرده بودم که در عکس به وضوح به چشم می‌خورد. اما بر صورت هیچ‌ مردی که از مقابلم رد می‌شد یا از خودروئی پیاده می‌شد، چنین خالی نبود! کم‌کم داشتم نگران می‌شدم. آن‌همه وقت چشم‌دوختن به صورت آقایان، برای یافتن خال درشتی هم چندان خوش‌آیند نبود! سرک کشیدن به سمت شرق خیابان انقلاب- بختیاری گفته بود منزل معروفی نزدیک میدان امام حسین است- و آن دورها را نگریستن هم خسته‌ام کرده بود. سرانجام آن‌قدر بی‌تاب شدم که از مرد جوانی که مانند من آمده و مقابل دروازه دانش‌گاه ایستاده بود، پرسیدم: «شما آقای معروفی هستید؟!»

جوان گفت خیر و بعد از کمی انتظار رفت. حالا من مانده بودم و تاریکی و اندک چراغ‌های روشنی که نور کمی به اطراف می‌پراکندند. حدود پنج‌وچهل‌وپنج دقیقه که شد، ناامید شدم و با خود عهد کردم فقط تا ساعت شش بمانم و بعد بروم. چه مصرم کرده بود به بیش ‌از یک‌ساعت انتظار؟! شرم از ناکامی خود و از دوستان یا آقای زاهدی که به او گفته بودم چه قراری گذاشته‌ام؟!

در افکار خودم بودم که خودرو قدیمی اخرائی‌رنگی از سمت شرقی خیابان انقلاب وارد محوطه دانش‌گاه شد، از مقابل من به سمت دیواره نیمه‌میله‌ئی پیچید و نزدیک آن توقف کرد. ابتدا رو برگرداندم و باز به خیابان نگاه کردم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نویسنده‌ها نمی‌توانند خودرو شخصی داشته باشند که هم‌واره چشمم به تاکسی‌ها یا خودروهای مسافرکش بود! در ضمن معروفی را با لباس اسپورت تصور می‌کردم، درست همانند عکسش در آدینه با کاپشن. اما راننده آن خودرو لباس رسمی بر تن داشت و چنان‌که بعد دیدم، کت وشلوار سرمه‌ئی پوشیده بود.

 راننده خودرو خارجی قدیمی بوق زد. بی‌اختیار برگشتم و نگاه پر از خشمی به راننده انداختم و دوباره رو برگرداندم. اما از گوشه‌چشم ‌دیدم راننده از خودرو پیاده شد، آن را دور زد و به صندوق عقب تکیه داد و مشغول کشیدن سیگارش شد! دچار تردید شدم. یک آن نگاه دوباره کافی بود تا آن خال سیاه را در صورتش ببینم و بفهمم خود معروفی است! با شتاب به سویش رفتم و پرسیدم:‌«آقای معروفی؟!»

پاسخ مثبت بود و گوئی آشنای هزاران ساله‌ئیم، گفتم: «اگر نجنبیم به استادم نمی‌رسیم!»

او هم تعارف کرد سوار خودرویش شوم که من هم فوری پذیرفتم.

یکی- دو سالی می‌شد گروه زبان‌های خارجی از دانش‌کده ادبیات دانش‌گاه تهران جدا شده بود و به صورت دانش‌کده زبان‌های خارجی در ضلع جنوبی پل گیشا، در محوطه دانش‌گاه تربیت مدرس فعالیت می‌کرد. به معروفی گفتم باید آن‌جا برویم تا بتوانیم آقای زاهدی را ببینیم. اما دل‌نگران نرسیدن بودم. زیرا کلاس استاد تا ساعت شش طول می‌کشید و ممکن بود برود. ضمن آن‌‌که برای اولین بار بود از درس او غیبت می‌کردم و دلم نمی‌خواست در قرارمان هم خلف وعده کنم. اما معروفی به میدان انقلاب که رسید، به جای آن‌که از خیابان کارگر به طرف بزرگ‌راه جلال آل‌احمد برود، میدان را دور زد تا از خیابان قدس در ضلع شرقی دانش‌گاه برویم! مسیر کارگر نزدیک‌تر بود، اما کمی شلوغ‌تر. به ذهنم رسید لقمه دور سر گرداندن مانند تکنیک رمان و داستان‌‌هایش یعنی همین! البته معروفی خیلی به‌تر از من خیابان‌های فرعی آن مسیر را می‌شناخت و به محض این‌که اندکی شلوغی و توقف در مسیر ایجاد می‌شد، به یکی از آن خیابان‌های فرعی می‌پیچید تا زودتر برسیم. خیلی بی‌صبرتر و کم‌طاقت‌تر از من می‌نمود که به این دو صفت معروف بودم!

در راه خلاصه‌ئی از مقاله‌هایم را برایش گفتم و پوشه‌ها را دستش دادم. مقابل در ورودی دانش‌گاه تربیت‌مدرس آن‌زمان که رسیدیم، فوری پیاده شدم و به سمت کلاسی دویدم که با استاد داشتم. در نیمه‌راه، هم‌خانه‌ام سپیده سعدلو را دیدم و دوست‌ مشترک‌مان مینا یاسائی را. گفتند چون دیر کرده بودم، استاد رفته است. او باید به کلاس شاگرد خصوصی‌یش می‌رسید. با این ذهنیت که جلسه درس در خانه خود استاد تشکیل می‌‌شود، هم‌راه دوستانم سوار خودرو معروفی شدم و به سمت خیابان کشاورز حرکت کردیم. البته من نشانی خانه استاد را نداشتم. مینا یاسائی و آقای زاهدی از قضای روزگار هم‌شهری/ گرگانی بودند و هم‌‌سایه دیوار به دیوار! مینا از طریق برادرش که دوست صمیمی استاد بود، نشانی منزلش را در تهران داشت، منتها بدون شماره خانه!

مینا به خانه‌ آقای زاهدی زنگ زد و هم‌سر استاد گفت او حوالی نیمه‌شب می‌‌آید. چون کلاس‌های خصوصی‌یش در خانه شاگردان تشکیل می‌شود.

ناکام از عدم ایجاد آشنائی و پیوند بین نویسنده مورد ستایش همگی‌مان با استاد محبوب‌مان، خواستیم از معروفی خداحافظی کنیم، اما او لطف کرد و پیش‌نهاد کرد ما را تا خانه برساند. مقصد هر سه ما، خانه مشترک دانش‌جوئی من و سپیده در همان نزدیکی بود. در راه من سکوت کرده بودم و سپیده و مینا هیجان‌زده با معروفی صحبت می‌کردند. برای من، او مانند آشنای قدیمی بود و هیچ احساس غریبگی با وی نداشتم. با همه‌ هنرمندانی که بعدها هم به لطف معروفی با ایشان آشنا شدم، همین احساس را داشتم. انگار هنر فصل مشترکی بود که مرا با هیچ‌کدام‌شان غریبه نمی‌کرد. اما برای مینا و سپیده چنین نبود و آن لحظه‌ها را فرصت مغتنمی می‌دانستند که گوئی هرگز تکرار نخواهد شد و نباید آن را از دست می‌دادند. پس پرسش از پی پرسش بود که از او می‌کردند.

گه‌گاه معروفی مرا هم مخاطب قرار می‌داد یا دوستانم نظر معروفی را در مورد آن‌چه من نوشته بودم، می‌پرسیدند. وقتی خود هم می‌گفتم به چه نتیجه‌هائی ‌رسیده‌ام، او با شگفتی "بارک‌الله"ی نثارم می‌کرد. و چه شیرین بود شنیدن این کلام از زبان مرد جوانی، در حالی‌ که فقط در کودکی آن را از پدربزرگ مادرم شنیده ‌بودم!

در پاسخ به یکی از پرسش‌های دوستانم، معروفی از رمانی گفت که در دست نوشتن دارد. از سرهنگ نیلوفری گفت و جنگ و... . اما داستان در کل بسی تفاوت داشت با آن‌چه بعدها به نام سال بلوا خواندم.

وقتی معروفی ما را به بن‌بستی در سین‌دخت شمالی رساند که خانه‌مان در آن واقع بود، پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. قرارمان این بود که معروفی مقاله‌هایم را بخواند و برایم زنگ بزند و نظرش را بگوید.

به خانه که رسیدیم، سپیده و مینا مشغول تهیه شام شدند و من بی‌اختیار سراغ دفتری رفتم تا دیدارمان را با جزئیات تمام بنویسم. خون‌سرد بودم و آرام، اما دوستانم هم‌چنان هیجان‌زده و صدای شادشان از آشپزخانه می‌آمد که هم‌‌چنان درباره آن دیدار صحبت می‌‌کردند؛ دیداری که آغاز ورود من به دنیای روشن‌فکران شد. ٱ         

چهار‌شنبه

9 آبان 1386

        

 

 


هما متین‌راد؛

مربی ورزش روشن‌فکر

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره فناشده خویش

وحشت نداشته باشد؟

فروغ فرخ‌زاد

 

نیم‌سال دوم 1368 را میهمان دانش‌گاه گیلان بودم و امتحان واحد ورزش را در چادری گرفتند که در محوطه دانش‌گاه برپا بود. گرمای تیر ماه، شرجی بودن هوا، فعالیت شدید بدنی، عرق‌ریزان بی‌اندازه و نفسی که خانم مربی از ما گرفت، موجب شد دچار کم‌آبی شوم و سه روز تمام در بستر بیفتم. ترس از تکرار این تجربه طاقت‌فرسا موجب شد واحد ورزش دو را تئوری بگیرم.

در جلسه نخست همه دانش‌جویان نیامده بودند، اما مربی خیلی زود وارد کلاس شد. زن تقریبا چاقی بود با حجاب کامل، اما بدون چادر. بی‌مقدمه شروع کرد به تمسخر و متلک گفتن: «همه‌ از سر تنبلی واحد تئوری گرفته‌ئید. پس باید گواهی پزشکی بیاورید. اما فکر نکنید راحت می‌شوید! من از مربی‌های واحد عملی سخت‌‌گیرترم و....!»

خانم مربی گه‌گاهی هم گریزی می‌زد به دکتر علی شریعتی و از او نقل‌قولی می‌کرد. با وجود این، دم به دم نیش سخنانش گزنده‌تر می‌شد و تحقیرش فزون‌تر. همه هم ساکت و صدا از کسی درنمی‌آمد! گوئی همگی گناه‌کارانی بودیم که بی‌رحمی‌یش حق‌مان بود. اما من گرچه بهانه کمردرد را آورده بودم- که البته بعد از آن امتحان ورزش کذائی کم عذابم نمی‌‌داد- و مشمول دروغ‌گوئی مورد ادعایش می‌شدم، دیگر طاقت نیاوردم و به شدت اعتراض کردم. حرفم این بود اگر آن‌گونه که می‌گوید ما حتا محض راحت‌طلبی واحد تئوری گرفته باشیم، او حق توهین ندارد. به‌خصوص که مدعی مطالعه و اندیش‌مندی و... است.

در پاسخ انتظار داشتم میدان جنگی به پا شود که نتیجه‌اش در نهایت حذف اضطراری من بود و گرفتن آن واحد با مربی دیگری در نیم‌سال بعد! برای همین سبک‌سنگین کردن‌ها و واهمه داشتن از هدر رفتن دو واحد باعث شده بود آن‌همه هم طول بدهم تا عاقبت در مقام اعتراض برآیم. اما خلاف انتظارم، خانم مربی خنده شیرینی کرد و گفت: «بالاخره یکی پیدا شد حرف بزند؟! من این همه تحقیرتان کردم، دیدم صدا ازتان درنمی‌آید، پیازداغش را هم بیش‌تر کردم، باز ساکت نشستید؟! در زندگی هم می‌خواهید همین‌طور باشید و هر که از راه رسید، همین‌طور بزند توی سرتان و شما هیچی نگوئید؟!»

از آن روز من و هما متین‌راد؛ مربی ورزش واحد دو تربیت‌بدنی از دوستان صمیمی هم شدیم. گرچه هرگز در مورد خودم آن زبان تلخ و کلام تیز را فعال ندیدم، اما وای اگر از کسی خوشش نمی‌آمد و خطائی در او می‌دید! چنان تحقیرش می‌کرد که حد و اندازه نداشت! به‌ویژه روشن‌فکرنماهای حاشیه‌نشین را که هیچ حوصله‌شان را نداشت و آن‌ها را جانانه می‌شست و می‌چلاند و می‌آویخت در معرض تماشای عام و خاص! آخر جمعه‌ها در تالار بدن‌سازی که کنار خانه‌اش داشت، دکتر جمشید افشنگ؛ هم‌سرش جلسه‌های مدیتیشن و ... برگزار می‌کرد و حاضران بیش‌تر تی‌تیش مرفه‌های بی‌دردش چه بهانه‌ها که به او نمی‌دادند تا دست‌شان بیندازد.

بعد از تجربه جلسه داستان بلند خواب صبوحی منصور کوشان که من در همین تالار برگزار کردم، او کوشید این جلسه‌ها را جدی‌تر کند. از استادان دانش‌گاه دعوت می‌کرد در مورد مولانا و... سخن‌رانی کنند. اما میل به سخافت حاضران عوام طبقه مرفه جامعه، تمایل او را در خود محو می‌کرد و ناچار از پذیرش کسانی می‌شد که از جمله می‌کوشیدند روح مولانا را احضار کنند و... ! این‌جا بود که تیغ طنز هما خانم هم کاری از پیش نمی‌برد و... ! ٱ   

                     سه‌شنبه

8 آبان 1386

 

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره های پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .   گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
 نامه   .    آینه‌های دیگر   .    جوانه