برای دلبندانم؛ پرگل و مهرسا مینا
که آن روزهای دیدار کودک بودند و
حالا هر کدام برای خود خانمی شدهاند.
آتشـی در سینـه دارم جـاودانـی
عمر من مرگی است، نامش زندگانی
با درگذشت مادرم در آذر ماه 1358 بود که برای نخستین بار با چهره مرگ
رو در رو شدم. تا پیش از آن زندگی بود و شادی و خوشبختی. دنیا روشن
بود و آسمان آبی و گهگاه لکه ابری در آن که زیباترش هم میکرد. اما
پس از آن تیرگی آمد و تلخی اندوه و سنگینی بار مسؤولیت. پس بیهوده
نخواهد بود اگر بگویم مرگ مادرم مبدأ تاریخ دنیای من است و با مرگ او
دنیا برایم به قبل و بعد تقسیم شده است.
پائیز 58 سرد بود و مادر مدام تب داشت. سه پزشک گفتند سرماخوردگی است و
مادر هر آنچه ما میخوردیم، میخورد، با اندک پرهیزی که لازمه
سرماخوردگی است. اما سرماخوردگی پایانی نداشت و تب هم. مادربزرگم زودتر
از همه ما خطر را احساس کرد. روزی هراسان از آشپزخانه به اتاق نشیمن
آمد و دست بر دست کوفت. پدرم هراسان از او پرسید: «چی شده، خانم
سادات؟!»
مادربزرگم گفت: « بچهام دارد از دست میرود. عرق سرد کرده است!»
به زمان نیاز بود تا من هم به تجربه و خرد مادربزرگ چهل و پنجسالهام
برسم و باور کنم عرق سرد نشانه نزدیک شدن گامهای مرگ است.
پدرم فوری مادر را به بیمارستان برد و بستری کرد. هنوز یک سال از
انقلاب نگذشته و تب سیاسی بودن همه را به کام خود فرو کشیده بود.
پزشکان آن تنها بیمارستان دارای بخش عفونی در استان گیلان، سه روز
اعتصاب کردند و بینوا مادرم به بر خود رهاشده، شبها از شدت تب فریاد
میکشید و مادر و پسر کوچکش؛ برادرم حمید را صدا میزد. پرستار مهربان
که کاری از دستش برنمیآمد، کنار بستر مادرم اشک میریخت تا پزشکان
مطالبات سیاسی خود را پی بگیرند!
پس از سه روز از مادرم نمونه خون گرفتند. آزمایشها هیچ چیز را نشان
نمیداد. پدرم گفت: «برویم مادرتان را ببینید. میخواهم او را به تهران
ببرم.» و ما فرزندان این مادر، سه نوجوان چهارده و دوازده و ده ساله
بودیم.
چادر بر سر مادرم بند نمی شد. چون نائی نداشت مانند همیشه رو بگیرد و
خال زیبایش را بپوشاند. آخر مرد عکاسی هنگام عکس گرفتن به او گفته بود:
«خانم، خالتان قشنگ است. رویتان را به این سمت کنید تا معلوم شود!»
بال چادر را روی دستش نگه داشتم و سعی کردم لبخند بزنم و بگویم :
«مادر، خوب میشی و برمیگردی.»
باران ریز میبارید و نمیدانم چرا خود هم میدانستم دلدارییم
بیهوده است و مادر هرگز برنخواهد گشت.
پدرم معاون اداره کل آموزش و پروش بود و ابتدای انقلاب و کار بسیار
برای انجام دادن داشت. یک روز در تهران بود و یک روز در رشت. عصری
شادمان از راه رسید. تب مادر قطع شده بود و حالش بهتر. آزمایشها در
تهران نشان داده بودند حصبه دارد و همین دلخوشمان میداشت بالاخره
تشخیص دادهاند درد چیست. درمانش هم که کاری ندارد!
نزدیک هشت صبح فردا بود که تلفن زنگ زد. پدرم پای تلفن رفت. تمام وجودم
گوش شده بود و چه آسان دریافتم "تمام کرد؟!"ی که از دهان پدرم خارج شد،
یعنی چه.
پدرم حفظ ظاهر کرد و من، فقط اشک میریختم. سر به هر طرف که
میگرداندم، به زانو افتادهئی را میدیدم که پدرم باید از جا بلندشان
میکرد. دو عمویم، یکی در حیاط و یکی در آستانه اتاق پذیرائی از پا
افتادند و زار زدند. که میتوانست زنعموهایم را دلداری بدهد تا چنین
شیون نکنند؟ مادربزرگم هم نمیدانست اشک خود را پاک کند یا دیگران را.
خالههای مادرم هم که جای خود داشتند و پس از آن هرگز ندیدم یادی از او
بکنند و خون دل را سیلآب اشک نکنند. آخر مادرم وقت مرگ فقط 31 سال
داشت!
کمکم خویشاوندان دور، دوستان و آشنایان هم از راه رسیدند. دوست
هممدرسهئی داشتم که همان روزهای آخر حیات مادر، فقط یک بار او را
دیده بود، اما چنان از ته دل میگریست و مینالید:«ایکاش مادرت را
ندیده بودم! آنوقت اینقدر نمیسوختم.» که دل سنگ را هم آب میکرد.
همشاگردیهای برادر کوچکم نیز پس از شنیدن خبر مرگ مادرم، نامهئی
نوشته و در حیاط خانه انداخته بودند. پس از برگزاری مراسم ختم مادر که
به خانه برگشتیم، آن را یافتیم. این دستنوشته بارانخوردهشان هنوز در
یاد همه ما هست. آنها که هر صبح به در خانه ما میآمدند تا با برادرم
به مدرسه بروند، و دیگر با مهر مادرم بدرقه نمیشدند، نوشته بودند:
«حمیدجان، گریه نکن. خدا آدمهای خوب را دوست دارد وآنها را زود پیش
خودش میبرد!»
شهری به مراسم تدفین مادرم آمدند. زنان سوگوار بسیاری دستی به سرم
میکشیدند که هیچ نمیشناختمشان، اما آنها مادرم را به خوبی
میشناختند یا خاطرهئی داشتند تا به نیکی از وی یاد کنند. و من مبهوت
بودم مادر مگر که بود و چه کرده بود که اینهمه آدم شناس و ناشناس
دوستش داشتند.
مادر سراپا عشق بود به همسر و فرزندانش. در این
سه دههئی که از مرگش میگذرد، پای صحبت هر که نشستهام، خاطره
تأثیرگذاری از عشق ناب او به خانوادهاش داشته
است. همین دو- سه سال پیش یکی از دخترخالههایش میگفت: «روزی دیدم
پسته پوست میکند. پرسیدم چرا این کار را میکند. گفت یکتا سر کار وقت
نمیکند چیزی بخورد. اینها را پوست میکـَنم و در جیبش میریزم تا
هنگام کار راحت دست در جیبش کند و بخورد!»
و من از این عشق به شوهر خاطرهها از او داشتم. تا پدرم از راه برسد،
خانه آراسته و ناهار حاضر بود. خود هم مرتب و آرایش کرده. سایه آبی بر
پلک بالا و خط مداد سیاهی بر پلک پائین و رژلبی
به رنگ روز. میشکفت
وقتی پدرم از راه میرسید! عشق در او موج میزد و که بود ببیند و
نفهمد. و برای همین بود که شهری عزادارش بود. همان صومعهسرای زادگاهش
که خود به آن عشق میورزید و شگفتا که همیشه به شوخی میگفت کربلایش
است و در عصر تاسوعا هم در آن به خاک سپرده شد!
و من چرا این "معناداریها"ی سخنان و واقعهها را همانوقت نمیفهمیدم؟
چرا اینقدر بد بودم که در تابستان سال آخر زندگییش هر چه اصرار کرد
به عکاسی برویم و با هم عکس دستهجمعی بگیرم، قبول نکردم؟! چه غروری در
سرم بود از درک اینکه انقلابی شده است و اینهمه آدم کشته شدهاند و
معنی ندارد ما با هم برویم عکس بگیریم؟! گفته بود: «میخواهم اگر
مُردم، این عکس برایتان یادگاری بماند!»
ما دوربین داشتیم، اما چرا میخواست ما را تا عکاسخانه بکشاند و با سه
بچهاش عکس بگیرد؟ صدای پای مرگ را شنیده بود که هر وقت نماز میخواند،
همانطور نشسته بر سجاده، از رنجهائی میگفت که چند تنی در طول زندگی
زناشوئی کوتاهش به او داده بودند؟ چرا آخر همه آن خاطرههای تلخ
میگفت:«الهام، من همه آنها را بخشیدهام. مبادا از ایشان کینه به دل
بگیری.»
آیا همین خاطرهاش و آن توصیه وصیتگونهاش است
که هنوز نمیتوانم از کسی کینه به دل بگیرم، حتا آنها که بدترین
رذالتها را در حقم مرتکب شدهاند و میشوند؟! حال که جرأت دارد بگوید
نام آدمها با شخصیتشان تناسب ندارد؟ نام مادرم
اکرم بود!
آیا این لطافت روح مادرم است که به من منتقل
شده و از ناخودآگاه من به ناخودآگاه دخترم سریان یافته است که شبی
داستان گلهگذاریهای کودکی را بر سر گور مادرش (صفحه
داستان
آینهها 46) مینگارد؟ درست همانگونه
که من بارها بر سر قبر مادرم نشستم و زار زدم؟ این مادر که روزی به من
گفته بود: «دوست دارم وقتی مُردم، قبرم در هوای آزاد باشد تا باران بر
آن ببارد!» و افسوس که روز دفنش نه در یاد داشتم و نه در توان تا به
پدرم بگویم او را در اتاق آرامگاه خانوادگیشان دفن نکنند. آخ که من و
دخترم چهقدر باران را دوست داریم!
الان قبر مادرم بین قبر پدربزرگم (پدر پدرم) و عمهام است. بعد از مرگ
مادرم هرگز نتوانستم پدربزرگم را دوست بدارم. نمیشد پدرم را ببیند و
در حضور ما بچهها به او اصرار نکند ازدواج کند. کمکم داشتم به این
پدربزرگ سنگدل آلرژی پیدا میکردم!
وقتی پدربزرگم مرد، باید از قبر او رد میشدم تا به قبر مادرم برسم.
اما آن قدر دلم از دستش خون بود که در نهایت سنگدلی از کنارش رد
میشدم و سر قبر مادرم مینشستم، بیآنکه پس از برخاستن برای او حتا
فاتحهئی بخوانم! پدرم میدید و میفهمید، اما چه بزرگوار بود که
هرگز گلهئی نکرد. زمان لازم بود تا زخمها را درمان کند و من بتوانم
ابتدا فاتحهئی برای پدربزرگم بخوانم و بعد کنار مادرم بروم. مگر وصیتش
نبود نباید از کسی کینه به دل بگیرم؟
حالا است که میفهمم مادر چه دل دریائی داشت که میتوانست ببخشد و من
چه سیری را باید طی میکردم تا به سر سوزنی از حس قدرتمند و روح بلندش
برسم؛ روحی که چنان حساس و آگاه و اما گشادهدست بود که سیزده سال پس
از مرگش به خوابم آمد تا به من بفهماند گریه و رنج ممنوع! آخر پدرم خبر
داده بود میخواهد ازدواج کند و من آن شب تا صبح بیدار ماندم و اشک ریختم؛
اشک ریختم برای درماندگیمان و بنبستی که دچارش شده بودیم. پدرم مریض
شده بود. ما سه فرزندش هر کدام در شهری دانشجو بودیم و نمیتوانستیم
مدام در کنارش باشیم. تنهائی برایش افسردگی آورده بود و نوعی فوبیا که
پس از مرگ مادرم دچارش شده بود. مگر نه اینکه او هم عاشق بود و جفتش
را از دست داده بود؟! نمیبایست این عشق پس از مرگ دلدار ِ آرام جان
نمودی میداشت؟ شش ماهی میشد پدرم شبها به خانه پسرخاله مادرم
میرفت و آنجا میخوابید! پس چارهئی میبایست میجستیم و البته
دیگران جسته بودند.
و حالا منم و مای همه تنها و سوز ِ نبود مادری که چه زود پیش خدا رفت!
مگر نه اینکه هر چه سنم بالاتر میرود، نیازم را به او، بیشتر احساس
میکنم و بیمادرییم قلبم را بیشتر آتش میزند؟!
ٱ
یکشنبه
6 آبان 1386