یأس؛ این استاد پیر تنهائی
آندره مالرو
پرویز دوائی در مقدمهاش بر کتاب
تنهائی پرهیاهو* بهومیل هرابال؛ نویسندهئی را که برای
خرید کتابهایش صف صدمتری تشکیل میشد و شمارگان آنها یکصدهزار یا
یکصدوپنجاههزار بود، چنین معرفی میکند:
میلان کوندرا هرابال را
[به یقین] بهترین نویسنده امروز چک
میخواند و یوزف اشکوورتسکی- نویسنده دیگر معاصر چک- وجود و حضور
هرابال را در ادبیات معاصر چک، انقلاب وصف میکند. دیگران آثار هرابال
را
نوعی تاریخچه غیررسمی روان تسخیرناپذیر ملت چک، و از آن بالاتر، روان
آدمیان در هر کجای جهان،
و این نویسنده را
پدرسالار سروران ادبیات معاصر چک
قلمداد کردهاند.
...
در سال 1975 به آثار هرابال باز اجازه چاپ و انتشار دادند، گویا
بالأخره به این نتیجه رسیدند که آثار او- هر چند ناگزیر آینه جامعه و
اوضاع روز بود- بلندتر و بالاتر از تاریخ روز و سیستم و ایدئولوژیها
میایستد؛ هرابال خلاف بسیاری از نویسندگان همدورهاش، و از همه
بالاتر میلان کوندرا، سیاسینویس به مفهوم رایج آن نبود. از زندگی
روانی چک، زندگی زیر سیستم مینوشت. بهعلاوه در این زمان او به چنان
موقعیت و شهرت افسانهئی رسیده بود و ستارهاش چنان درخششی داشت که سعی
در پوشاندن و پس زدن او و آثارش مهمل مینمود. از همه اینها گذشته،
محبوبیت و فروش جهانی فیلمهای چک، وابسته به جنبش معروف "موج دوم"،
برای مملکت چک اعتبار و از آن مهمتر ارز خارجی میآورد که بسیار مورد
نیاز بود، و فیلم
قطارهای بهشدت مراقبت شده
ساخته شده از رمان هرابال یکی از موفقترین این فیلمها بود.
بر این شرح باید افزود، قلم هرابال طنز قوی و عمیقی دارد. طنز موقعیتی
که او ایجاد میکند، در جایجای کتاب قابل مشاهده است. از همان سطرهای
آغازین شاهد میآورم تا خود داستان نیز تشریح شده باشد. راوی که هانتا
نام دارد، میگوید:
سیوپنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این "قصه عاشقانه" من
است. سیوپنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر میکنم و خود را
چنان با کلمات عجین کردهام که دیگر به هیأت دانشنامههائی درآمدهام
که طی این سالها سهتنی از آنها را خمیر کردهام. سبوئی هستم پر از
آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل
افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمیدانم
کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده. اما فقط به این
صورت است که توانستهام همآهنگییم را با خودم و جهان اطرافم در این
سیوپنج ساله گذشته حفظ کنم. چون من وقتی چیزی را میخوانم، در واقع
نمیخوانم. جملهئی زیبا را به دهان میاندازم و مثل آبنبات میمکم،
یا مثل لیکوری مینوشم، تا آنکه اندیشه، مثل الکل در وجود من حل شود،
تا در دلم نفوذ کند و در رگهایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی
برسد. به طور متوسط در هر ماه دو تن کتاب خمیر میکنم، ولی برای کسب
قوت لازم به جهت اجرای این شغل شریف، طی سیوپنج سال گذشته آنقدر
آبجو خوردهام که با آن میشد استخری به طول پنجاهمتر با یک برکه
پرورش ماهی را پر کرد. پس علیرغم اراده خودم دانش به هم رساندهام و
حالا میبینم که مغزم تودهئی از اندیشههاست که زیر پرس هیدرولیک به
هم فشرده شده.
نمونه دیگر این طنز هرابال را میتوان در شرح حال پژوهشگرانی یافت که
عمر و دانش خود را بر سر این گذاشتهاند که فاضلآب پراگ از چه موادی
تشکیل شده است یا مواد آن به فراخور فصلهای سال چه تغئیری میکنند!
و اما موقعیت متناقضنما (پارادوکسیکال) و کمیک راوی در سرتاسر کتاب
ادامه دارد. هرابال هم اوی نابودگر کتابها را به تمسخر میگیرد، هم
"عشق کتابها" را که در عصر سلطه کتابسوزان میکوشند آنها را به هر
صورت ممکن حفظ کنند:
سیوپنج سال است که دارم بستههای کاغذ باطله را به تشنج میاندازم.
... در تمام این سالها هر شب با خودم چند کتاب در کیف دستییم به خانه
بردهام... .[ص16]
درست بالای لگن توالت و یک متر و نیم بالاتر از کف مستراح، چند ردیف
الوار به دیوار نصب کردهام که بر آنها تا سقف، کتاب چیده شده، چیزی
بیش از پانصد کیلو کتاب، و یک حرکت بیتوجه، موقع بلند شدن یا نشستن،
تنه کوچکی به ستون اصلی حامل قفسهها کافی است تا نیم تن کتاب را بر من
سرازیر و مرا با شلوار پائینکشیده، خرد و خمیر کند. وقتی که دیدم در
خانه دیگر حتا برای یک دانه کتاب جا نیست، دو تا تختخوابی را که داشتم
به هم چسباندم و بالای سر تختخواب دادم یکجور سایبان درست کردند که
باز رویش تا سقف دو تن دیگر از کتابهائی را که هر شب از محل کارم به
خانه میآوردم، چیدم و پر کردم. وقتیکه میخوابم این کتابها مثل یک
کابوس دوتنی بر رؤیای من فشار میآوردند. بعضی وقتها که بیهوا
میغلتم یا در خوابی داد میزنم، با وحشت میشنوم کتابها جابهجا
میشوند، چون کمترین تماس زانو یا فریادی کافی است تا آوار کتابها
بر سرم فرود بیاید، سیلی جاری از این شاخ فراوانی، مملو از کتابهای
نادر که مرا مثل شپشی در زیر خودش له کند.
[ص17]
یک روز بعدازظهر از قصابخانه برایم یک کامیون بار کاغذ خونآلود و
جعبههای خونچکان آوردند. جعبهجعبه محمولهئی که بوی سنگین و ناخوشش
حالم را به هم میزد و سراپایم را مثل شاگرد قصابها غرق خون میکرد. پس
برای تلاقی، یک جلد کتاب گشوده
در ستایش
جنون
از اراسموس را با احترام در نخستین عدل جا دادم، در عدل دوم با
حالت تقدس یک جلد
دون کارلوس
از شیلر و در سومی برای آنکه کلام به خون آغشته شود، نسخهئی از
اینک انسان
نیچه را. در تمام این احوال در حین کار ابری از مگسهای درشت وحشتناکی
که قصابها با خودشان از سلاخخانه آورده بودند، با وزوز شدید و
جنونآمیزی دور سرم میچرخیدند و به صورتم حمله میکردند.
[ص34]
اما طنز تنها حربه هرابال برای به زیر کشیدن
ابهت پوشالی دنیای قشنگ نو
کشورهای زیر سلطه کمونیسم نیست. در اواخر کتاب
است که او خواننده را غافلگیر میکند تا دریابد این موقعیت متناقضنما به
روان هانتا هم راه یافته و وی افزون بر توهمهائی که دچارش میشود،
دوشخصیتی است و آنکه رئیسش مینامد، خود او است؛ چهره دیگر او که
پیر و خسته و عصبی و بداخلاق شده است و با شخصیت آرام و متفکر و
کتابخوانش در ستیز است. در هر حال این جهان راوی دیری نمیپاید و
سرانجام او حکم به انقراض خود میدهد. زیرا با گروه بریگاد
سوسیالیستها روبهرو میشود که جوانند، مانند او به افراط مشروب
نمینوشند و برعکس فقط شیر مینوشند، وقت تفریح و گردش دارند و لباس
کارشان تمیز و زیبا است. محیط کارشان هم مانند کارگاه او تیره و دلگیر
نیست. برعکس نورگیر فراوان دارد و دستگاه پرسشان با سرعت بیشتری کار
میکند. اما آنها یک فرق با او دارند. آنها کتاب و هنر را دوست
ندارند و اصلا کتابهائی را که پرس میکنند، نمیخوانند. ضمن آنکه
آنها کتابهای تازهچاپشده، اما اجازه انتشار نگرفته را یکباره و به
تمامی نابود میکنند. در این بخش ریشخند و لبه تیز تیغ نقد هرابال،
نظام کمونیستی حاکم بر چکسلواکی آنزمان را هدف گرفته است. به عبارت
بهتر هرابال میخواهد بگوید نسل نابودگر سنتی کتاب، به رغم خشونت و
آن زندگی سگی، به نسل جوان نابودگران ارجحیت دارد. زیرا دستکم در بخش
سنتی هنوز روح زیباشناختی نمرده بود و میشد به آنها امیدی داشت. اما
بخش تازهرویکارآمده پیشرفته و بهداشتینما، به رغم آن ظاهر زیبا،
هیچ بوئی از هنر و زیباشناسی نبرده است و نمیتوان هیچ امید رستگاری
برای ایشان داشت. با وجود این، بخش سنتی خود حکم نابودی خویش را صادر
میکند. و این خود هانتا است که گزارش ناکارآمدییش را به مقامهای
بالا میدهد و به سان نسل خبرچینی که دههها در تاریخ کمونیسم روسیه و
اقمارش زندگی سیاه خود را ادامه دادند، خویشتن را لو میدهد. اما
سیوپنج سال کار او را الینه (ازخودبیگانه) کرده و چنان مستحیل در
حرفهاش که دور ماندن از آن را تاب نمیآورد و با دستگاه پرس خودکشی
میکند. او نمیتواند بین دو نیروی قوی و اما متضاد عشق به کتاب و عشق
به حرفه نابودگری کتاب- با خود عهد
کرده بودم که زندگییم را وقف بستهبندی کاغذ باطله بکنم، کاری که
کتابهای خوب را در دسترسم میگذاشت.
[ص97]- در خود توازن برقرار کند یا دستکم یکی از آن دو را بر دیگری
رجحان بخشد. ناگزیر مرگ را برمیگزیند و خود کتابی میشود تا مانند
هزاران کیلو کتابی فشرده شود که در طول سیوپنج سال پرس کرده است. به
این ترتیب او از شر یک عمر ستیز این دو نیرو در خود میرهد. اما مرگ او
مرگ فرد نیست. مرگ یک ملت( چک) و فراتر از آن انسانهائی است که در همه
جای جهان زیر سیطره کمونیسم و جزمیتهای آن هستند. دستگاه پرس هانتا
میتواند همان تانکهائی باشد که در سال 1969، بهار پراگ را زیر
زنجیرهای خود له کرد و به خون نشاند. این تعبیر
فرامتنی نیست و
هانتا چنین بین خود و دستگاه پرس و مردم چک رابطه برقرار میکند:
در محل عبادت به زانو درآمدم و سرم را در میان دو دست گرفتم. انگار در
این حال خوابم برد و به رؤیا و عالم هپروت فرو رفتم یا از این جفای
روزگار کمی به کلهام زد، چون در همان حالتی که زانو زده و چشمهایم را
با دو دست پوشانده بودم، دستگاه پرس خود را دیدم که ابعاد غولآسا
پیدا کرده، عظیمترین همه پرسهای عالم شده، با چهار دیواری چنان
هیولا، که تمامی شهر پراگ را در خود جا داده و خودم را دیدم که دارم
دکمه سبز را میزنم. دکمه را زدم و دیدم که پرس مثل یک سد آببند دارد
به حرکت درمیآید و ساختمانها مثل اسباببازی، مثل همان موشها، در
پرس قدیمییم فرو میریزند و دیوارههای پرس را دیدم که پیش میآیند و
همه چیز را از سر راه خودشان برمیدارند. از نقطه دور و بالائی، مرکز
شهر را دیدم که مثل همیشه زندگی در آن جریان دارد، هرچند حومه شهر داشت
در دهان عظیم پرس بلعیده میشد و همینطور که چهار دیوار پرس از همه
طرف، یک زمان به سوی قسمت اصلی مرکزی شهر پیش میآمد، استادیومها و
کلیساها و ساختمانهای دولتی بر خیابانهای عریض و خیابانهای باریک
فرعی را دیدم که فرو میریزند. هیچچیز نمیتوانست از چنگ پرس
آخرالزمانی من سالم به در رود. قصر پراگ را دیدم که فرو ریخت، گنبد
طلائی بالای موزه ملی در هم شکست و آب رودخانه ولتاوا بالا آمد. پرس
چنان قدرتی داشت که شهر پراگ انگار که از کاغذ ساخته شده باشد.
دیوارهها با جمع کردن آنچه از بین برده بودند، هر چه پیشتر
میآمدند، بر سرعتشان افزوده میشد. خودم را در آن حال که کلیسای
تثلیث مقدس داشت بر سرم خراب میشد، دیدم، یعنی ندیدم، حس کردم که دارم
با آجر و الوار و این قسمت پیشین محراب، در هم و برهم فشرده میشوم، و
بعد دیگر فقط میتوانستم صداها را بشنوم، صدای ترامواها و اتوبوسهائی
را که در هم میشکستند. دیوارهها جلو و جلوتر میآمدند، ولی هنوز بین
بقایای ویرانهها و لابهلای آت و آشغال جا بود، هنوز لای ویرانهها
هوا بود، تا اینکه دیوارهها به هم برآمد و هوا با صدای فسسس از بین
دیوارهها گریخت و بالا رفت و با آخرین ضجههای انسانی در هم آمیخت.
بعد من سر برداشتم و یک بسته عظیم دیدم بر دشت متروکی؛ یک مکعب، هر
بعدش پانصد متر یا شاید بیشتر، که تمامی پراگ درونش فشرده شده بود که
خود من هم درونش فشرده شده بودم، خودم با تمام افکارم و تمام کتابهائی
که در عمرم خوانده بودم و تمام زندگییم، من و افکار و زندگی و
کتابهایم در این بستهبندی عظیم چیزی جز موش ناچیزی، ریزترین موش آن
زیرزمین نبودیم که با کاغذهای باطله، زیردست کارگرهای بریگاد کار
سوسیالیستی، در آن زیرزمین له و لورده شده بودیم.
[صص91- 92]
بار اسطورهئی داستان
تأکید چند باره هرابال بر شاخ برکت (شاخ آمالته یا شاخ فراوانی) که
دراساطیر یونان نقش مهمی دارد، نشان میدهد این نویسنده گوشهچشمی هم
به اساطیر یونان دارد و حتا از دستآوردهای تفسیرگران مدرن آن بیاطلاع
نیست. ایلونکا، دخترکی که به خانه راوی میآید، مشخصههائی را عرضه
میدارد که آشکارا نشانه زن هستیائی است:
اوایل فکر میکردم دخترک به خاطر این به بخاری میچسبد و مدام آتش آن
را تیز میکند که میخواهد رضایت مرا جلب کند، ولی بعدها فهمیدم این
آتش در وجود او، نیاز درون او بود و بدون آتش نمیتوانست زندگی کند.
...لحظهئی بعد دخترک در اتاق من بود و کبریت میزد و با تکه کاغذی آتش
هیزم بخاری را میگیراند و آتش در بخاری زبانه میکشید و هوهو میکرد
و دخترک با ذخیره پیشاپیش یکماهآماده هیزم که زیر پنجره جمع کرده
بود، مرتب آتش را دم میداد و بعدا دیرتر موقعی که شاممان را در سکوت
میخوردیم، لامپ چراغ را روشن میکردم و نگاهش میکردم که تکه نان را
چطور جدا میکند و در دهان میگذارد، انگار که مراسم عشای ربانی است، و
بعد خردههای نان را از توی دامنش جمع میکرد و با یک حالت احترامی در
آتش میریخت، و بعد چراغ را خاموش میکردیم و به پشت بر بستر دراز
میکشیدیم و به سقف و یا بازی سایه- روشن نگاه میکردیم... .
به گواهی اساطیر و به باور دکتر شینودا بولن
هستیا تجسم کهننمونه نگهدارنده آتش است.
(1)
آتش درون آتشکده خانهها و معبدها حضور او را صورت میبخشید.
(2)
و ایلونکا با علاقهئی که به آتش و روشنکردن آن دارد، این وجه از
شخصیت هستیائی خود را آشکار میکند. تمرکزگرائی او نیز شاهد دیگری بر
اینگونه زنبودن خود است:
هستیا کهننمونهئی است که توجه خود را به درون، به جنبه روحانی شخصیت
زن معطوف میکند.
(3)
احساس تمرکز بیشتر و نیز خرسندی از اوقات خوش بیدغدغه از ویژگیهای
هستیا است.
(4)
اما ایلونکا فقط زمانی وجود و معنا پیدا میکند که در اتاق/ خانه راوی
حضور مییابد. خروج وی از آنجا مترادف است با مرگ و نابودی. زیرا:
مشکلات زن هستیائی هنگامی بارز میشود که از پناهگاه محفوظ خود، خانه
و معبد سر بیرون آورد و به دنیای مادی راه پیدا کند.
(5)
ایلونکا نیز روزی
از پناهگاه محفوظ خود، خانه و معبد سر بیرون آورد
و دیگر برنمیگردد. راوی بعدها میگوید او یهودی
بوده است و از اردوگاه مرگ یا اتاق گاز نازیها سر درآورده است. راوی
زمانی دوباره به وصال او میرسد که خود نیز پا در دنیای مرگ گذاشته
است.ٱ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*
هرابال، بهومیل.
تنهائی پرهیاهو،
چاپ پنجم، ترجمه پرویز دوائی. تهران:
کتاب روشن، 1386، 105 ص.
1-
بولن، شینودا.
نمادهای اسطورهئی و روانشناسی زنان،
آذر یوسفی. تهران: روشنگران، 1373، ص 25.
2-
همان، ص27
3-
همان
4-
همان، ص46
5-
همان، ص
170