دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
عباس معروفی

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 


 

مشیت علائی

 

 

 

 

در مورد سمفونی مردگان بعد جامعه‌شناسی آن اولویت دارد.

...

به‌ترین کارهائی که در این مدت یکی- دو سال خوانده‌ام، دیدار احمد محمود و سمفونی مردگان عباس معروفی و جامه‌به‌خوناب رضا جولائی بوده است... . من به احمد محمود و معروفی و دولت‌آبادی و جولائی امیدهای زیادی بسته‌ام.

آینه اندیشه، سال دوم، شماره 10، (دوره جدید)، شماره 1، تیر 71، صص53 و 55

 

 

مه‌دخت صنعتی

 

 

عباس معروفی از زمره نویسندگان نسل سوم است که در حال حاضر بسیار مورد توجه است. او با نوشتن سمفونی مردگان یا به قول فرشته داوران "مرثیه زندگان" هم داستان هابیل و قابیل را به طرز نوینی مطرح کرد، هم پدرسالاری را ریشه اصلی به‌وجودآمدن تراژدی‌های خانوادگی که سلولی است از جامعه‌ئی که یک نفر برای همه تصمیم می‌گیرد، با تکنیک قوی و نثر شیوا مطرح کرد. 

پر78، سال هفتم، شماره 6، تیر 1371

 

 


سیر و سلوکی برای همه عمر

نگاهی به داستان بلند مسیو ابراهیم اریک امانوئل اشمیت

 

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

گرچه از روز ازل خرم و شادان بودم

عشق آمـوخت مـرا  شكل دگـر خنديدن

مولوی

 

شناختی از اریک امانوئل اشمیت نویسنده کتاب مسیو ابراهیم* ندارم و همین هم شگفت‌زده‌ام می‌کند چگونه داستان‌نویس غربی این‌گونه ظریف و دقیق و مصرانه می‌تواند اندیشه وحدت ادیان و به تبع‌ آن آدم‌‌ها را مطرح کند. راوی داستان موسا؛ نوجوان یهودی است که دوست دارد خود را به همگان و از جمله مادر تازه از راه رسیده‌اش مومو (خلاصه محمد) معرفی کند و گرایش خود را به اسلام نشان دهد. علت این تمایل به دوستی به نام مسیو ابراهیم برمی‌گردد که عرب و مسلمان است و به تدریج توانسته است عسرت عاطفی او را بابت محبت پدر جبران کند. زیرا پدر یهودی موسا والدینش را در کشتار یهودیان توسط نازی‌ها از دست داده است و به انسان بدبین و ناتوان از محبت‌ورزیدن تبدیل شده است. هم‌چنین در آغاز زندگی مشترک، هم‌سرش او را ترک کرده است و حال که از محل کارش هم اخراج می‌شود، راهی جز خودکشی پیش روی خود نمی‌بیند. موسا از این پدر سرد و تلخ چنان متنفر است که به او غذای سگ می‌دهد و برعکس هر چه بیش‌تر به مسیو ابراهیم نزدیک می‌شود. موسا تا آن‌جا در این رابطه پیش می‌رود که عاقبت فرزندخوانده رسمی‌ مسیو ابراهیم می‌شود و حتا مادرش را هم انکار می‌کند. پس از آن دوست مسیو ابراهیم را داریم که عبدالله نام دارد. یعنی تا این‌جا که با نام شخصیت‌ها از پیامبری به پیامبر دیگر می‌رسیدیم و حتا به صراحت عنوان می‌شود ابراهیم (ع) نیای مشترک محمد (ص) و موسا (ع) است و بنابراین موسای یهودی و مسیو ابراهیم مسلمان برادر همند، به اشتراک والاتری بین انسان‌ها می‌رسیم که همانا بنده خدا بودن (معنای نام عبدالله) است:

مسیو ابراهیم: «بله مومو. ما همه فرزندان ابراهیم هستیم.»

از طریق مسیو ابراهیم متوجه شدم که یهودی‌ها و مسلمون‌ها‌ و حتا مسیحی‌ها پیش از آن‌که شروع کنن به خرد کردن جمجمه‌های هم‌دیگه، در یک مشت آدم مهم مشترک بودن. البته این به من ربطی نداشت، ولی باعث خشنودیم شد. [صص38-39]

کتاب بر پشت جلدش به عنوان رمانی برای نوجوانان معرفی شده است. شاید نوجوان بودن شخصیت اصلی داستان چنین اشتباهی را موجب شده است. که اگر این معیار درست بود، ناطور دشت جروم دیوید سالینجر و ماجراهای هکلبری فین مارک تواین و ... نیز می‌باید رمان ویژه نوجوانان محسوب می‌شدند. در حالی‌که چنین نیستند و مسیو ابراهیم نیز مانند آن‌ها داستان بسیار عمیقی است که برای بزرگ‌سالان دقیق و اندیش‌مند، اما از زاویه‌دید نوجوانی نگاشته شده است. افزون بر پیام کتاب، سطرهای زیر گواه این مدعا است:

یه روز مسیو ابراهیم از من پرسید: «چرا هیچ‌وقت لب‌خند نمی‌زنی، مومو؟»

این سؤال مثل یه مشت خورد توی صورتم. یه ضربه محکم که انتظارش رُ نداشتم.

«لب‌خند فقط مال پول‌داراست، مسیو ابراهیم، من توان مالیشُ ندارم.» [ص18]

 

روز بعد مسیو ابراهیم پاریس رُ به من نشان داد. پاریس زیبا که در کارت‌‌پستال‌ها دیده بودم، پاریس توریست‌ها. رفتیم کنار رود سن که قوس بزرگی داشت.

«پل‌ها رُ نیگا کن، مومو، رودخونه سن این پل‌ها رُ دوست داره، مثل زنی که دیوونه النگوهاشه.»

در باغ‌های شانزه‌لیزه قدم زدیم. از کنار تئاترها و تئاترهای عروسکی گذشتیم. توی خیابون فابورگ سنت اونوره پر از مغازه‌هائی بود با مارک‌های معروف: لانوین، ارمه، سنت لوران، پیر گاردن... راه رفتیم. مسخره بود، بوتیک‌ها خیلی بزرگ و خالی بودن، در مقایسه با مغازه مسیو ابراهیم که اندازه حمام خونه بود و جای سوزن انداختن هم نداشت و از کف تا سقف روی هر قفسه‌ئی سه ردیف جنس روی هم و چهار ردیف کنار هم چیده شده بود، همه چیز، ضروری و غیرضروری کنار هم.

«واقعا دیوونگی‌یه، مسیو ابراهیم. ویترین این پول‌دارها چقدر فقیره، هیچی توش نیست.»

«تجمل همینه دیگه مومو، هیچی تو ویترین‌شون نیست، هیچی تو مغازه‌شون نیست، همه چی تو قیمت‌شونه.» [صص26- 27]

موسا مانند هم‌تایان خود در ناطور دشت و ماجراهای هکل‌بری‌فین سیر ازلی جست‌وجوگری (Quest) را طی می‌کند. یعنی از خانه و مأمن خود بیرون می‌آید، وارد جامعه می‌شود، شرایط سختی را پشت سر می‌گذارد و از فرد خام به شخص مجربی تبدیل می‌شود و آن‌گاه است که به محل عزیمت خویش بازمی‌گردد. حال او که خود و جهان را بازیافته، با نگاه بازتری به قانون‌ها و ارزش‌های جامعه مأمن اولیه‌اش می‌نگرد.

موسا پس از طی کردن روند جست‌وجو انسان جدیدی می‌شود. او که پدر و مادر- کانون خانواده- خود را نفی می‌کرد و از آن می‌گریخت، در پایان داستان خانواده تشکیل می‌دهد و دیگر او را در کوچه بهشت و در کنار زنان روسپی نمی‌بینیم! درست مانند مسیو ابراهیمی که هنگام دیدار با بریژیت باردو به سؤال موسا چنین پاسخ می‌دهد:

«مسیو ابراهیم، اگه با زن‌تون و بریژیت باردو توی یه قایق باشین و قایق چپ بشه، چی‌کار می‌کنین؟

«مطمئنم که زنم شناگر ماهری‌یه.»

تا حالا ندیده بودم که چشمی چنان بخندد. من هم از ته دل خندیدم. چشم‌هاش برق می‌زد. [ص12]

مسیو ابراهیم به طنز به جذابیت بریژیت باردو و احتمال هم‌زیستی با وی می‌پردازد، اما واقعیت واکنش او در برابر چنین زنی (زنانی) در فروش بطری آب به او است. او بطری آب دو فرانکی را چهل فرانک به بریژیت باردو می‌فروشد! او با این کار خود به موسا می‌فهماند چنین زنانی فقط به درد تیغ زدن می‌خورند و نه بیش‌تر. و در پایان زندگی او هم است که عیان می‌شود در تمام این سال‌ها وفادار به هم‌سری زندگی کرده است که درگذشته:

هم‌سری داشتم که سال‌ها پیش از دنیا رفت و من هنوز دوستش دارم. [ص63]

و این نقطه پایانی برای سیر و سلوک موسا است. او اکنون حقیقت زندگی را دریافته است و بار دیگر معنای خوش‌بختی را در لب‌خندی کشف می‌کند که به روی هستی می‌زند. این استحاله روحی، روگردانی از نژاد و دین آبا و اجدادی‌یش را هم به دنبال دارد. از آن پس موسا دیگر یهودی نیست. بل‌که عرب مسلمانی است که در محله یهودی‌ها بر صندلی مسیو ابراهیم می‌نشیند و قرآن می‌خواند و با عینک قرآنی مسیو ابراهیم که دو شاخه گل لای آن است، به دنیا نگاه می‌کند.ٱ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اشمیت، اریک امانوئل. مسیو ابراهیم ترجمه عباس معروفی و وحید مقدم. تهران: آفرینگان، 1385، 71 ص.

 

 


عمر باختگی
نگاهی به رمان
نیم زندگی و. س. نایپل

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

دنیا این است که هست؛ آن‌هائی

 که هیچند، و به خویش اجازه می‌دهند

 هیچ شوند، جائی در آن ندارند.

و. س. نایپل
 

نیم زندگی* به سبک رمان‌های رئالیستی زندگی‌نامه‌ئی- دیوید کاپرفیلد و الیور توئیست چارلز دیکنز و ...- زندگی‌نامه هندی به نام ویلی است که از کشورش به انگلستان می‌رود و سپس به آفریقا. اما با وجود این فاصله‌گیری مکانی، او را هم‌چنان اسیر سنت‌ها و فرهنگ جامعه بسته‌ئی/ هند می‌یابیم که به شدت طبقاتی است. محدودیت‌های کاستی (طبقاتی) روح و جان این شخصیت و اطرافیانش را در تسخیر خود دارد و از ایشان انسان‌های تحقیر شده‌ئی می‌سازد که به رغم ازدواج بین‌المللی و فرار از زادگاه خویش نمی‌توانند از سموم آن رهائی یابند و هر چه می‌کنند و می‌گویند به سان همان مار کبرای خشم‌گینی است که برادر ناتنی آنا در آفریقا در بطری کرده است. مار خشم‌گین از اسارتش آزار می‌بیند و عاصی و مستأصل سر بر دیواره تنگ زندانش می‌کوبد و ناگزیر از فرط نومیدی زهر خود را بیرون می‌پاشد. این چرخه بی‌حاصل تا پایان رمان ادامه دارد و به رغم این‌که هر بار ویلی  راوی می‌کوشد خود را نجات دهد یا معنای تازه‌ئی به زندگی‌یش دهد، باز می‌بیند شکست خورده است و باید از نو شروع کند. شخصیت ویلی و دنیایش یادآور شخصیت مورسوی بیگانه آلبر کامو است. او در خود و در بیرون از خود جز پوچی هیچ نمی‌بیند و به همین دلیل هم کتاب با اعتراف به عمری در پوچی زیستن  پایان می‌گیرد:

وقتی آنا به بیمارستان آمد، شهامت پیدا کردم و گفتم که می‌خواهم او را ترک کنم.

وقتی بعدا برگشت، به او گفتم: «من چهل‌ویک‌سال دارم. از این‌که برای تو زندگی کنم، خسته شده‌ام.»

«این خواسته تو بود، ویلی. من مجبور شدم راجع به آن فکر کنم.»

«می‌دانم. تو همه کار برای من کردی. تو زندگی را برای من در این‌جا آسان کردی. من بدون تو قادر نمی‌بودم در این جا زندگی کنم. وقتی در لندن از تو خواستم در هراس بودم. جائی نداشتم که بروم. می‌خواستند در پایان ترم مرا از کالج بیرون بیندازند. و من نمی‌دانستم چه‌طور می‌توانم سرم را بیرون از آب نگه دارم. ولی حالا به‌ترین دوران زندگی من سپری شده است و من هیچ کاری نکرده‌ام.»

«تو از جنگ تازه می‌ترسی.»

«و حتا اگر به پرتغال برویم، حتا اگر مرا به آن‌جا راه دهند، باز هم این زندگی تو خواهد بود. دوران اختفای من زیاده از حد به درازا کشیده است.»

آنا گفت: «شاید این برای من هم زندگی واقعی نبود.»

اما سطر پایانی کتاب، پایان داستان نیست. پایان داستان را باید درر صفحه‌های 147- 150 کتاب جست که برادر و خواهر/ ویلی و ساروجینی پس از شکست در ازدواج بین‌المللیشان و در واقع در زندگی دوباره، گرد هم می‌آیند و داستان زندگی خود را برای یک‌دیگر باز می‌گویند. و این یعنی ختم داستان زندگی‌شان؛ داستان زندگی دو انسان سرخورده از همه تلاش‌ها و بریده از دنیا و پناه‌آورده به خود و خودی. به زبان اسطوره‌ها یعنی راوی و خواهرش؛ ساروجینی سیر ازلی-ابدی جست‌وجو (Quest) را طی کرده‌اند، اما حاصل این همه دوندگی و تلاش، رسیدن به خوش‌بختی نیست. بل‌که پی‌بردن به واقعیت دردناک پوچی است و ساختارشکنی از این روند ازلی- ابدی. نایپل از این بابت بیش‌تر به دیدگاه فلسفی آلبر کامو نزدیک می‌شود و فضای رمانش را هم بر همان مبنا رنگ تیره می‌زند.

در پایان باید اشاره کنم، نایپل در این رمان اگر چه محدوده جغرافیائی مستعمره‌ها را برگزیده است، اما مشکل شخصیت‌هایش مشکل هر انسان آزاد و فارغ از فشارهای مستعمراتی در هر گوشه جهان می‌تواند باشد که در فرهنگ خود امید نجات نمی‌بیند و خودخواسته به فرهنگ دیگری پناه می‌برد، اما پس از تجربه‌های دشواری درمی‌یابد همان فرهنگ اولیه چه‌قدر درست و اصولی بوده است. برای مثال ویلی؛ راوی رمان برای حل شدن در فرهنگ جدید/غرب، همه قانون‌های فرهنگ مادرزادی خود را زیر پا می‌گذارد. تا این‌که در صفحه 222 به یکی از خاطره‌هایش در هند می‌رسد و آن را واکاوی می‌کند. او از مردی می‌گوید که به دیدار پدرش آمده است. مرد دو هم‌سر دارد و بین او و پدر ویلی گفت‌و‌گوی زیر می‌گذرد:

پدرم گفت: «...چگونه جرأت می‌کنی خود و هوس‌های بازاری ننگینت را با چنین مردی مقایسه کنی؟ اگر من مردی صلح‌جو نبودم، می‌دادم تو را با شلاق از عبادت‌گاهم بیرون کنند.»

این ‌روی‌داد به شهرت پدر من افزود و هنگامی‌که- چنان‌که افتد و دانی- ما بچه‌ها به بی‌شرمی زندگی مرد تاجر پی بردیم، به‌اندازه پدر نسبت به او احساس انزجار کردیم. داشتن دو هم‌سر و دو خانواده نقض طبیعت بود. مضاعف ساختن ترتیبات و عواطف نادرستی و دروغ‌گوئی ابدی بود. بی‌آبرو کردن همه بود؛ همه را در ریگ روان ایستاده رها کردن بود.

حال که ویلی خود در موقعیت آن مرد و چه بسا بدتر قرار دارد- متأهل است و با زن شوهرداری رابطه دارد- ابتدا درباره کرده‌اش چنین داوری می‌کند:

وقتی ده ساله بودم، چنین به قضایا نگاه می‌کردم. اما حالا هر روز بی‌احساس از شرم با آنا (هم‌سر ویلی) رو‌به‌رو می‌شدم، و هر وقت لوئیس، شوهر گراژا (معشوقه ویلی)، را می‌دیدم، با مودتی کاملا راستین با او رفتار می‌کردم که از سر قدردانی بابت عشق گراژا بود.

اما سرانجام ویلی به شناخت از این زن و ماهیت رابطه‌اش با او می‌رسد و چنین به حقانیت داوری زمان کودکی‌یش و نیز پدرش پی می‌برد:

این‌ها مطالبی بود که گراژا طی چندین ماه درباره خود به من گفت. در این ره‌گذر وی تعدادی دوست هم پیدا کرده بود. اینان را بخشی از داستان اصلی نساخت. این‌ها به قولی، خارج از داستان اصلی رخ داده بودند، چنان‌که گوئی در خاطر او، زندگی جسمانی‌‌یش جدا از زندگی دیگرش بود. و بدین شیوه غیرمستقیم بود که من دریافتم پیش از من هم کسانی بوده‌اند، معمولا دوستان هر دوی آن‌ها، و حتا یک‌بار کارفرمای لوئیس که چشمان گراژا را خوانده بود، همان‌گونه که من آن‌ها را خوانده بودم،‌ و به نیاز او پی برده بود. من نسبت به همه این معشوق‌ها احساس حسادت می‌کردم. پیش‌تر هرگز حسادت را نشناخته بودم. و با اندیشیدن به همه این افراد که ضعف گراژا را دیده و از آن به نفع خود استفاده کرده بودند، به یاد کلملات پرسی کاتو در لندن افتادم. و برای نخستین بار بی‌رحمی و جانورخوئی زندگی جنسی را حس کردم.

اینک من با گراژا سخت غرقه در آن جانورخوئی و بی‌رحمی بودم. وقتی با او نبودم، تصاویر او در سرم رژه می‌رفت. با ره‌‌نمونی او- چرا که طرف باتجربه‌تر او بود- دوستی ما شکل‌هائی گرفته بود که مرا متعجب و نگران و سپس خشنود می‌کرد. گراژا مثلا می‌گفت: «راهبه‌ها این را تأئید نمی‌کنند.» یا مثلا می‌گفت: «به گمانم اگر فردا برای اعتراف بروم، باید بگویم پدر روحانی، رفتار من بی‌شرمانه و وقیح بوده است.» فراموش کردن آن‌چه او به من آموخته بود، دشوار بود، از ذهن زدودن احساسات و ادراکاتی که در حال شکوفائی بودند و بازگشت به سادگی روزهای پیشین دشوار بود. و من- چنان‌که غالبا در چنین موردهائی پیش می‌آمد- به احمقانه و کودکانه بودن خواسته‌‌های پدرم می‌اندیشیدم.

ماه‌ها از پی هم گذشت. حتا پس از گذشت دو سال خود را در این زندگی پرشور و هیجان عاجز و درمانده احساس می‌کردم. در عین حال اینک در درون من نیمه احساسی‌از پوچی زندگی‌یم در حال رستن بود که با آن هم‌‌راه شد آغاز احترام به ممنوعیت مذهبی افراط جنسی. [ص227]ٱ  

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نایپل، و. س. نیم زندگی ترجمه پری آزرم‌وند (مختاری). تهران: کتاب روشن، 1386، 266 ص.

 

  

 


پَرپَرزدن‌های انسان الینه‌

نگاهی به تنهائی پرهیاهوی بهومیل هرابال

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

 

یأس؛ این استاد پیر تنهائی

آندره مالرو
 

پرویز دوائی در مقدمه‌اش بر کتاب تنهائی پرهیاهو* بهومیل هرابال؛ نویسنده‌ئی را که برای خرید کتاب‌‌هایش صف صدمتری تشکیل می‌شد و شمارگان آن‌ها یک‌صدهزار یا یک‌صدوپنجاه‌هزار بود، چنین معرفی می‌کند:

میلان کوندرا هرابال را [به یقین] به‌ترین نویسنده امروز چک می‌خواند و یوزف اشکوورتسکی- نویسنده دیگر معاصر چک- وجود و حضور هرابال را در ادبیات معاصر چک، انقلاب وصف می‌کند. دیگران آثار هرابال را نوعی تاریخ‌چه غیررسمی روان تسخیرناپذیر ملت چک، و از آن بالاتر، روان آدمیان در هر کجای جهان، و این نویسنده را پدرسالار سروران ادبیات معاصر چک قلم‌داد کرده‌اند.

...

در سال 1975 به آثار هرابال باز اجازه چاپ و انتشار دادند، گویا بالأخره به این نتیجه رسیدند که آثار او- هر چند ناگزیر آینه جامعه و اوضاع روز بود- بلندتر و بالاتر از تاریخ روز و سیستم و ایدئولوژی‌ها می‌ایستد؛ هرابال خلاف بسیاری از نویسندگان هم‌دوره‌اش، و از همه بالاتر میلان کوندرا، سیاسی‌نویس به مفهوم رایج آن نبود. از زندگی روانی چک، زندگی زیر سیستم می‌نوشت. به‌علاوه در این زمان او به چنان موقعیت و شهرت افسانه‌ئی رسیده بود و ستاره‌اش چنان درخششی داشت که سعی در پوشاندن و پس زدن او و آثارش مهمل می‌نمود. از همه این‌ها گذشته، محبوبیت و فروش جهانی فیلم‌های چک، وابسته به جنبش معروف "موج دوم"، برای مملکت چک اعتبار و از آن مهم‌تر ارز خارجی می‌آورد که بسیار مورد نیاز بود، و فیلم قطارهای به‌شدت مراقبت شده ساخته شده از رمان هرابال یکی از موفق‌ترین این فیلم‌ها بود.

بر این شرح باید افزود، قلم هرابال طنز قوی و عمیقی دارد. طنز موقعیتی که او ایجاد می‌کند، در جای‌جای کتاب قابل مشاهده است. از همان سطرهای آغازین شاهد می‌آورم تا خود داستان نیز تشریح شده باشد. راوی که هانتا نام دارد، می‌گوید:

سی‌وپنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این "قصه عاشقانه" من است. سی‌وپنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می‌کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده‌ام که دیگر به هیأت دانش‌نامه‌هائی درآمده‌ام که طی این سال‌ها سه‌تنی از آن‌ها را خمیر کرده‌ام. سبوئی هستم پر از آب زندگانی و مردگانی، که کافی است کمی به یک سو خم شوم تا از من سیل افکار زیبا جاری شود. آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمی‌دانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتاب‌هایم ناشی شده. اما فقط به این صورت است که توانسته‌ام هم‌آهنگی‌یم را با خودم و جهان اطرافم در این سی‌و‌پنج ساله گذشته حفظ کنم. چون من وقتی چیزی را می‌خوانم، در واقع نمی‌خوانم. جمله‌ئی زیبا را به دهان می‌اندازم و مثل آب‌نبات می‌مکم، یا مثل لیکوری می‌نوشم، تا آن‌که اندیشه، مثل الکل در وجود من حل شود، تا در دلم نفوذ کند و در رگ‌هایم جاری شود و به ریشه هر گلبول خونی برسد. به طور متوسط در هر ماه دو تن کتاب خمیر می‌کنم، ولی برای کسب قوت لازم به جهت اجرای این شغل شریف، طی سی‌وپنج سال گذشته آن‌قدر آب‌جو خورده‌ام که با‌ آن می‌شد استخری به طول پنجاه‌متر با یک برکه پرورش ماهی را پر کرد. پس علی‌رغم اراده خودم دانش به هم رسانده‌ام و حالا می‌بینم که مغزم توده‌ئی از اندیشه‌هاست که زیر پرس هیدرولیک به هم فشرده شده.

نمونه دیگر این طنز هرابال را می‌توان در شرح حال پژوهش‌گرانی یافت که عمر و دانش خود را بر سر این گذاشته‌اند که فاضل‌آب‌ پراگ از چه موادی تشکیل شده است یا مواد آن به فراخور فصل‌های سال چه تغئیری می‌کنند!

و اما موقعیت متناقض‌نما (پارادوکسیکال) و کمیک راوی در سرتاسر کتاب ادامه دارد. هرابال هم اوی نابودگر کتاب‌ها را به تمسخر می‌گیرد، هم "عشق کتاب‌ها" را که در عصر سلطه کتاب‌سوزان می‌کوشند آن‌ها را به هر صورت ممکن حفظ کنند:

سی‌وپنج سال است که دارم بسته‌های کاغذ باطله را به تشنج می‌اندازم. ... در تمام این سال‌ها هر شب با خودم چند کتاب در کیف دستی‌یم به خانه برده‌ام... .[ص16]

 درست بالای لگن توالت و یک متر و نیم بالاتر از کف مستراح، چند ردیف الوار به دیوار نصب کرده‌ام که بر آن‌ها تا سقف، کتاب چیده شده، چیزی بیش از پانصد کیلو کتاب، و یک حرکت بی‌توجه، موقع بلند شدن یا نشستن، تنه کوچکی به ستون اصلی حامل قفسه‌ها کافی است تا نیم تن کتاب را بر من سرازیر و مرا با شلوار پائین‌کشیده، خرد و خمیر کند. وقتی که دیدم در خانه دیگر حتا برای یک دانه کتاب جا نیست، دو تا تخت‌خوابی را که داشتم به هم چسباندم و بالای سر تخت‌خواب دادم یک‌جور سای‌بان درست کردند که باز رویش تا سقف دو تن دیگر از کتاب‌هائی را که هر شب از محل کارم به خانه می‌آوردم، چیدم و پر کردم. وقتی‌که می‌خوابم این کتاب‌ها مثل یک کابوس دوتنی بر رؤیای من فشار می‌آوردند. بعضی وقت‌ها که بی‌هوا می‌غلتم یا در خوابی داد می‌زنم، با وحشت می‌شنوم کتاب‌ها جابه‌جا می‌شوند، چون  کم‌ترین تماس زانو یا فریادی کافی است تا آوار کتاب‌ها بر سرم فرود بیاید، سیلی جاری از این شاخ فراوانی، مملو از کتاب‌های نادر که مرا مثل شپشی در زیر خودش له کند. [ص17]

 

یک روز بعدازظهر از قصاب‌خانه برایم یک کامیون بار کاغذ خون‌آلود و جعبه‌های خون‌چکان آوردند. جعبه‌جعبه محموله‌ئی که بوی سنگین و ناخوشش حالم را به هم می‌زد و سراپایم را مثل شاگرد قصاب‌ها غرق خون می‌کرد. پس برای تلاقی، یک جلد کتاب گشوده در ستایش جنون از اراسموس را با احترام در نخستین عدل جا دادم، در عدل دوم با حالت تقدس یک جلد دون کارلوس از شیلر و در سومی برای آن‌که کلام به خون آغشته شود، نسخه‌ئی از اینک انسان نیچه را. در تمام این احوال در حین کار ابری از مگس‌های درشت وحشت‌ناکی که قصاب‌ها با خودشان از سلاخ‌خانه آورده بودند، با وزوز شدید و جنون‌آمیزی دور سرم می‌چرخیدند و به صورتم حمله می‌کردند. [ص34]

اما طنز تنها حربه هرابال برای به زیر کشیدن ابهت پوشالی دنیای قشنگ نو کشورهای زیر سلطه کمونیسم نیست. در اواخر کتاب است که او خواننده را غافل‌گیر می‌کند تا دریابد این موقعیت متناقض‌نما به روان هانتا هم راه یافته و وی افزون بر توهم‌هائی که دچارش می‌شود، دوشخصیتی است و آن‌که رئیسش‌ می‌نامد، خود او است؛ چهره دیگر او که پیر و خسته و عصبی و بداخلاق شده است و با شخصیت آرام و متفکر و کتاب‌خوانش در ستیز است. در هر حال این جهان راوی دیری نمی‌پاید و سرانجام او حکم به انقراض خود می‌دهد. زیرا با گروه بریگاد سوسیالیست‌ها روبه‌رو می‌شود که جوانند، مانند او به افراط مشروب نمی‌نوشند و برعکس فقط شیر می‌نوشند، وقت تفریح و گردش دارند و لباس کارشان تمیز و زیبا است. محیط کارشان هم مانند کارگاه او تیره و دل‌گیر نیست. برعکس نورگیر فراوان دارد و دست‌گاه پرس‌شان با سرعت بیش‌تری کار می‌کند. اما آن‌ها یک فرق با او دارند. آن‌ها کتاب و هنر را دوست ندارند و اصلا کتاب‌هائی را که پرس می‌کنند، نمی‌خوانند. ضمن آ‌ن‌که آن‌ها کتاب‌های تازه‌چاپ‌شده، اما اجازه انتشار نگرفته را یک‌باره و به تمامی نابود می‌‌کنند. در این ‌بخش ریش‌خند و لبه تیز تیغ نقد هرابال، نظام کمونیستی حاکم بر چکسلواکی آن‌زمان را هدف گرفته است. به عبارت به‌تر هرابال می‌خواهد بگوید نسل نابودگر سنتی کتاب، به رغم خشونت و‌ آن زندگی سگی، به نسل جوان نابودگران ارجحیت دارد. زیرا دست‌کم در بخش سنتی هنوز روح زیباشناختی نمرده بود و می‌شد به آن‌ها امیدی داشت. اما بخش تازه‌روی‌کارآمده پیش‌رفته و بهداشتی‌نما، به رغم آن ظاهر زیبا، هیچ بوئی از هنر و زیباشناسی نبرده است و نمی‌توان هیچ امید رستگاری برای ایشان داشت. با وجود این، بخش سنتی خود حکم نابودی خویش را صادر می‌کند. و این خود هانتا است که گزارش ناکارآمدی‌یش را به مقام‌های بالا می‌دهد و به سان نسل خبرچینی که دهه‌ها در تاریخ کمونیسم روسیه و اقمارش زندگی سیاه خود را ادامه دادند، خویش‌تن را لو می‌دهد. اما سی‌وپنج سال کار او را الینه (ازخودبیگانه) کرده و چنان مستحیل در حرفه‌اش که دور ماندن از آن را تاب نمی‌آورد و با دست‌گاه پرس خودکشی می‌کند. او نمی‌تواند بین دو نیروی قوی و اما متضاد عشق به کتاب و عشق به حرفه نابودگری کتاب- با خود عهد کرده بودم که زندگی‌یم را وقف بسته‌بندی کاغذ باطله بکنم، کاری که کتاب‌های خوب را در دست‌رسم می‌گذاشت. [ص97]- در خود توازن برقرار کند یا دست‌کم یکی از آن دو را بر دیگری رجحان بخشد. ناگزیر مرگ را برمی‌گزیند و خود کتابی می‌شود تا مانند هزاران کیلو کتابی فشرده شود که در طول سی‌وپنج سال پرس کرده است. به این ترتیب او از شر یک عمر ستیز این دو نیرو در خود می‌رهد. اما مرگ او مرگ فرد نیست. مرگ یک ملت( چک) و فراتر از آن انسان‌هائی است که در همه جای جهان زیر سیطره کمونیسم و جزمیت‌های آن هستند. دست‌گاه پرس هانتا می‌تواند همان تانک‌هائی باشد که در سال 1969، بهار پراگ را زیر زنجیرهای خود له کرد و به خون نشاند. این تعبیر فرامتنی نیست و هانتا چنین بین خود و دست‌گاه پرس و مردم چک رابطه برقرار می‌کند:

در محل عبادت به زانو درآمدم و سرم را در میان دو دست گرفتم. انگار در این حال خوابم برد و به رؤیا و عالم هپروت فرو رفتم یا از این جفای روزگار کمی به کله‌ام زد، چون در همان حالتی که زانو زده و چشم‌هایم را با دو دست پوشانده بودم، دست‌گاه پرس خود را دیدم که ابعاد غول‌آسا پیدا کرده، عظیم‌ترین همه پرس‌های عالم شده، با چهار دیواری چنان هیولا، که تمامی شهر پراگ را در خود جا داده و خودم را دیدم که دارم دکمه سبز را می‌زنم. دکمه را زدم و دیدم که پرس مثل یک سد آب‌بند دارد به حرکت درمی‌آید و ساختمان‌ها مثل اسباب‌بازی، مثل همان موش‌ها، در پرس قدیمی‌یم فرو می‌ریزند و دیواره‌های پرس را دیدم که پیش می‌آیند و همه چیز را از سر راه خودشان برمی‌دارند. از نقطه دور و بالائی، مرکز شهر را دیدم که مثل همیشه زندگی در آن جریان دارد، هرچند حومه شهر داشت در دهان عظیم پرس بلعیده می‌شد و همین‌طور که چهار دیوار پرس از همه طرف، یک زمان به سوی قسمت اصلی مرکزی شهر پیش می‌آمد، استادیوم‌ها و کلیساها و ساختمان‌های دولتی بر خیابان‌های عریض و خیابان‌های باریک فرعی را دیدم که فرو می‌‌ریزند. هیچ‌چیز نمی‌توانست از چنگ پرس آخرالزمانی من سالم به در رود. قصر پراگ را دیدم که فرو ریخت، گنبد طلائی بالای موزه ملی در هم شکست و آب رودخانه ولتاوا بالا آمد. پرس چنان قدرتی داشت که شهر پراگ انگار که از کاغذ ساخته شده باشد. دیواره‌ها با جمع کردن آن‌چه از بین برده بودند، هر چه پیش‌تر می‌آمدند، بر سرعت‌شان افزوده می‌شد. خودم را در آن حال که کلیسای تثلیث مقدس داشت بر سرم خراب می‌شد، دیدم، یعنی ندیدم، حس کردم که دارم با آجر و الوار و این قسمت پیشین محراب، در هم و برهم فشرده می‌شوم، و بعد دیگر فقط می‌توانستم صداها را بشنوم، صدای ترامواها و اتوبوس‌هائی را که در هم می‌شکستند. دیواره‌ها جلو و جلوتر می‌آمدند، ولی هنوز بین بقایای ویرانه‌ها و لابه‌لای آت و آشغال‌ جا بود، هنوز لای ویرانه‌ها هوا بود، تا این‌که دیواره‌ها به هم برآمد و هوا با صدای فس‌س‌س از بین دیواره‌ها گریخت و بالا رفت و با آخرین ضجه‌های انسانی در هم آمیخت. بعد من سر برداشتم و یک بسته عظیم دیدم بر دشت متروکی؛ یک مکعب، هر بعدش پانصد متر یا شاید بیش‌تر، که تمامی پراگ درونش فشرده شده بود که خود من هم درونش فشرده شده بودم، خودم با تمام افکارم و تمام کتاب‌هائی که در عمرم خوانده بودم و تمام زندگی‌یم، من و افکار و زندگی و کتاب‌هایم در این بسته‌بندی عظیم چیزی جز موش ناچیزی، ریزترین موش آن زیرزمین نبودیم که با کاغذهای باطله، زیردست کارگرهای بریگاد کار سوسیالیستی، در آن زیرزمین له و لورده شده بودیم. [صص91- 92]

 

 

بار اسطوره‌ئی داستان  

تأکید چند باره هرابال بر شاخ برکت (شاخ آمالته یا شاخ فراوانی) که دراساطیر یونان نقش مهمی دارد، نشان می‌دهد این نویسنده گوشه‌چشمی هم به اساطیر یونان دارد و حتا از دست‌آوردهای تفسیرگران مدرن آن بی‌اطلاع نیست. ایلونکا، دخترکی که به خانه راوی می‌آید، مشخصه‌هائی را عرضه می‌دارد که آشکارا  نشانه زن هستیائی است:

اوایل فکر می‌کردم دخترک به خاطر این به بخاری می‌چسبد و مدام آتش آن را تیز می‌کند که می‌خواهد رضایت مرا جلب کند، ولی بعدها فهمیدم این آتش در وجود او، نیاز درون او بود و بدون آتش نمی‌توانست زندگی کند. ...لحظه‌ئی بعد دخترک در اتاق من بود و کبریت می‌زد و با تکه کاغذی آتش هیزم بخاری را می‌گیراند و‌ آتش در بخاری زبانه می‌کشید و هوهو می‌کرد و دخترک با ذخیره پیشاپیش یک‌ماه‌آماده هیزم که زیر پنجره جمع کرده بود، مرتب آتش را دم می‌داد و بعدا دیرتر موقعی که شام‌مان را در سکوت می‌خوردیم، لامپ چراغ را روشن می‌کردم و نگاهش می‌کردم که تکه نان را چطور جدا می‌کند و در دهان می‌گذارد، انگار که مراسم عشای ربانی است، و بعد خرده‌های نان را از توی دامنش جمع می‌کرد و با یک حالت احترامی در آتش می‌ریخت، و بعد چراغ را خاموش می‌کردیم و به پشت بر بستر دراز می‌کشیدیم و به سقف و یا بازی سایه- روشن نگاه می‌کردیم... .

به گواهی اساطیر و به باور دکتر شینودا بولن هستیا تجسم کهن‌نمونه نگه‌دارنده آتش است. (1)

 

آتش درون آتش‌کده خانه‌ها و معبدها حضور او را صورت می‌بخشید. (2)

و ایلونکا با علاقه‌ئی که به آتش و روشن‌کردن آن دارد، این وجه از شخصیت هستیائی خود را آشکار می‌کند. تمرکزگرائی او نیز شاهد دیگری بر این‌گونه‌ زن‌بودن خود است:

هستیا کهن‌نمونه‌ئی است که توجه خود را به درون، به جنبه روحانی شخصیت زن معطوف می‌کند. (3)

 

احساس تمرکز بیش‌تر و نیز خرسندی از اوقات خوش بی‌دغدغه از ویژگی‌های هستیا است. (4)

اما ایلونکا فقط زمانی وجود و معنا پیدا می‌کند که در اتاق/ خانه راوی حضور می‌یابد. خروج وی از آن‌جا مترادف است با مرگ و نابودی. زیرا:  

مشکلات زن هستیائی هنگامی بارز می‌شود که از پناه‌گاه محفوظ خود، خانه و معبد سر بیرون آورد و به دنیای مادی راه پیدا کند. (5)

ایلونکا نیز روزی از پناه‌گاه محفوظ خود، خانه و معبد سر بیرون آورد و دیگر برنمی‌گردد. راوی بعدها می‌گوید او یهودی بوده است و از اردوگاه مرگ یا اتاق گاز نازی‌ها سر درآورده است. راوی زمانی دوباره به وصال او می‌رسد که خود نیز پا در دنیای مرگ گذاشته است.ٱ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هرابال، بهومیل. تنهائی پرهیاهو، چاپ پنجم، ترجمه پرویز دوائی. تهران: کتاب روشن، 1386، 105 ص.

1-    بولن، شینودا. نمادهای اسطوره‌ئی و روان‌شناسی زنان، آذر یوسفی. تهران: روشن‌گران، 1373، ص 25.

2-    همان، ص27

3-    همان

4-    همان، ص46

5-    همان، ص 170

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .   شماره آخر