نام راوی داستان "اعترافنوشت" (1) سیاوش است و مرام
کمونیستی دارد. او چهار سال پیش و در زمان دانشجوئی (بهار 1376) با سه تن
از دوستانش به نامهای شکوه، خسرو و کرامت از طلافروشی در اصفهان سرقت
کردهاند. این سرقت به کشتهشدن طلافروش منجر شده است. حال قرار است عین
این سرقت را فردا در کاشان با دوستان هممشرب
تازه به نام بیژن، سهراب و فریگیس انجام دهد.
اما میل غریب درونی باعث میشود سیاوش به بزرگترین خطای تشکیلاتی دست
بزند؛ او همه ماجرای آن جنایت و عاملانش را موبهمو مینویسد. در ضمن
عاملان عملیات فردا و نقش هر یک را شرح میدهد. خود در دلیلش میگوید:
با
این که شاید به نظر برسد دلیل ضروری برای نوشتن نداشته باشم و حتا اشتباه
خطرناکی است، اما انگار دچار نوعی، نمیدانم چه: اسیر نوشته شدن،
خودآشکارگی، تخلیه، ریزش دلهره، بازآفرینی خاطرهها یا هر آن چیز دیگر شده
باشم، میخواهم تا زمانی که دوستان میآیند و در میزنند، بنویسم و بنویسم.
در که زدند، مینویسم "در میزنند، آمدند" و کاغذها را لای روزنامه صبح
میگذارم تا نبینند و نترسند. فقط امیدوارم خودشان پشت در باشند. این گونه
نوشتن، به چوب فرو کردن در دندان خراب میماند، هم درد دارد هم لذت. اصلا
شاید در ته و توی درونم، این دلیل مرا به نوشتن وا میدارد: اگر اتفاقی
افتاد، حقیقتی برای بعد از فردایمان به جا بماند: دزدی کردهئیم، اما دزد
نبودهئیم.
توضیح سیاوش برای این رفتار غیرتشکیلاتی-
اسیر نوشته شدن، خودآشکارگی، تخلیه، ریزش دلهره، بازآفرینی خاطرهها-
نشاندهنده آن است که او شخصیت مناسبی برای عضویت در شاخه نظامی تشکیلاتش-
چه برسد به رهبری آن- نیست. زیرا در تشکیلاتی که با نظام موجود در کشوری
عناد دارد، اصل نخست پنهانکاری است و نه
خودآشکارگی. پنهانکاری شامل
بازآفرینی نکردن
خاطرهها نیز میشود.
زیرا فرد تشکیلاتی گذشته ندارد. اطلاعات او باید درون خودش دفن شود، وگرنه
برای تشکیلات خطرناک خواهد بود. اما سیاوش این اصل را نیز زیر پا میگذارد
و همه ماجرای آن سرقت را مینویسد. در عین اینکه واقف است و به آن اعتراف
هم میکند کارش ممکن است موجب لو رفتن و دستگیری تمام عاملان آن و به تبعش
عاملان سرقت فردا شود. بنابراین سیاوش تشکیلات و اصولش را فدای وجه بارز
دیگر شخصیتی خود میکند؛ او میتواند بنویسد و به تعبیری میتوان او را
نویسنده نامید:
همه
کروکی را میکشند، من مینویسم!
سطری که رویش مینویسم، خیابان نظر است؛ اینسو، پیش از چهارراه، جلفا است
و آنسو، اگر مستقیم تا انتها برویم، به چهارباغ بالا میرسیم. راه رفته را
که برگردیم، نرسیده به چهارراه، طلافروشی است. اگر سطر را از آخر به اول
بخوانم، به ابتدای آن، که خیابانی دیگر است، میرسیم. و اگر از چهارراه، به
سمت چپ بنویسم، به خیابانی دیگر. اینها چهار خیابان چهارراهند. یک- دو- سه
سطر که از خطکشیها و سپس موزائیکهای پیادهرو پائین بیایم، کتابفروشی
است. اصلا دوست ندارم پای صاحب قبلییش که مترجم است و این اواخر
جنایت و مکافاترا ترجمه کرده است، به
این ماجرا کشیده شود، اما هیچ گاه این قدر آشکار ننوشتهام.
و همین نویسندگی و روشنفکر بودن سیاوش است که خودنابودی وی و تشکیلاتش
را به همراه دارد. چون ماهیت روشنفکر با تفکر همخوان است و نه با عمل.
و به دلیل همین اندیشهگرائی است که روشنفکر با وجدان خود بیشتر سر و کار
دارد و همین وجدان سیاوش را وا میدارد بنویسد تا دست کم به خود اثبات کند
دزد نبودهاند و قتل طلافروش اتفاقی بوده است. در حالی که فرد تشکیلاتی
معمولی (شخصیت تکبعدی-
Flat character)
به هیچ وجه چنین نمیاندیشد و به بیان خود سیاوش، برایش هدف وسیله را توجیه
میکند و به همین دلیل هم تلفات اتفاقی حین عملیات، برای او بیاهمیت است.
اما بخش روشنفکر سیاوش به عنوان انسان چندبعدی و پیچیده (Round
character)
علیه این طرز تفکر جزماندیشانه قیام میکند و میخواهد از آن/ بخش دیگر
وجودش انتقام بگیرد. او ناخودآگاه مایل است سند و ردپائی برای مأموران
بگذارد تا اگر در عملیات فردا، اتفاق اصفهان تکرار شد، آنها بدانند قاتل
کیست و... . شاید به این ترتیب انتقام خون طلافروش مقتول اصفهانی و مقتول
احتمالی عملیات فردا گرفته شود و همه مکافات جنایت خود را بدهند:
اصلا شاید در تهوتوی درونم، این دلیل مرا به نوشتن
وا میدارد: اگر اتفاقی افتاد، حقیقتی برای بعد از فردایمان به جا بماند:
دزدی کردهئیم، اما دزد نبودهئیم.
تا تاریخ بار دیگر تکرار نشود. زیرا تاریخ برای او و همرزمانش به معنای
حرکت در چرخه بسته شکست و درجا زدن است و نشانی از روزنه پیشرفت به
چشمشان نیامده است. هرچند سیاوش سادهاندیشانه فکر میکرده است میتواند
مانع وقوع تکرار شکست/ جنایت شود:
اما
موضوع غریب و تداعیکنندهئی: مغازه ویترینداری که بر طلافروشی آن سمت
چهارراه احاطهدید داشته باشد، کتابفروشی است! نمیدانم چرا اول بار که
دیدمش، ناگاه یاد این گفته کرامت افتادم: انگار تاریخ ما را با پرگار
نوشتهاند. گفتهاش را به شکوه گفته بودم. گفته بود: «یعنی تکرار هر
پدیده؟»
با لبخند گفته بودم: «نترس،
نمیذاریم کارمون به تراژدی بکشه!»
و حال سیاوش با نوشتن میخواهد وجدانش را آسوده
کند. زیرا همواره او بوده است که پیشنهاد عملیات را داده است:
نقشه کار خودم بود و کار
دیگرم، توجیه کارمان.
او همه، از جمله دختر همتیمییش را توجیه و مجاب کرده و به ادامه کار
واداشته است:
«تو کجا و دخترای سطحی دانشگاه کجا.»
و معنی این جمله بسیاری از
داستانهای ماجراجویانه را حس کردم: برقی در چشمهایش درخشید.
با شخصیتی که از فریگیس سراغ
دارم، فکر نمیکنم لازم باشد حرفهائی را که به شکوه گفته بودم، تکرار کنم.
و اما این ستیز درونی و بیان تکرار، هدف دیگری برای نوشتن سیاوش پدید
میآورد. او میخواهد برای آیندگان نیز سندی باقی بگذارد تا ایشان نیز راه
آنها را نروند. اما بهراستی آیا عبرتی خواهد بود؟ اگر بود، نمیبایست خود
دو گروه سیاوش عبرت می گرفتند؟ پاسخ داستان به ما منفی است. زیرا نخست با
شباهت شخصیتی و مهارتهای اعضای دو گروه راوی روبهرو هستیم:
سهراب، خونسردی و شخصیتش مرا یاد کرامت
میاندازد؛ مطمئنا تا زمانی که واقعا مجبور نباشد، [از اسلحه] استفاده
نمیکند.
بیژن و خسرو هم بزرگترین خصوصیت مشترکشان موتورسواریشان است.
سپس همنامی شخصیتها را در دو مقطع تاریخی نزدیک و دور داریم:
مقطع اول را دو نام در ذهن راوی شکل میدهد که تکرار نام دو مبارز چپ مشهور
پیش از انقلاب- خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان- است و اتفاقا همین
کرامتنام ماجرای سرقت اول است که با تأسف میگوید چرا تاریخ ما را با
پرگار نوشتهاند.
در مقطع تاریخی دوم با نامهای شاهنامهئی
سر و کار داریم تا کنایهئی به تکراری بودن کنشگران و در نتیجه تکرار
اعمالشان در طول تاریخ/ گذشتههای دور باشد. آنهم تاریخی که قامت
اسطورهئی گرفته است. یعنی حدوث پیوستهاش از ازل تا ابد ردخور ندارد!
نامهای شاه نامهئی
یاران گذشته و حال سیاوش عبارتند از:
- گروه اول: شکوه، خسرو
- گروه دوم: فریگیس، بیژن، سهراب
و سرانجام سیاوش که نام مشترک دو گروه است، در تاریخ اساطیر ایرانی نشان
بیگناهی و پاکی است. منتها تا وقتی سیاوش داستان "اعترافنوشت" عملیات
نظامی میکند، گناهآلوده است. او با نوشتن است که از آلودگی پیراسته و
همسنخ نیای اسطورهئییش میشود. و اتفاقا با همین نوشتن است که میخواهد
از تکرار اشتباه جلوگیری کند و نگذارد کار به تراژدی بکشد. هر چند زندگی
خود او و دوستانش تراژیک خواهد شد. بنابراین ژرفترین و پنهانیترین پیام
سیاوش چریک- نویسنده این است که اساس کار او خطا است. ماکیاولیست بودن و
موجه کردن وسیله با دستآویز قرار دادن هدف، خطای بزرگی است که تراژدی او و
نسلش را رقم زده است. در حالی که مکافات در ازای جنایت، قانون هستی است و
کسی را از چنگال قدرتش گریز نیست. به همین دلیل خانجانی تمثیل ادبی(Literary
allusion)
جنایت و مکافات
داستایفسکی را وارد کار میکند- این کتاب ترجمه صاحب کتابفروشی است که
مقابل طلافروشی بوده- و بین داستان خود و این رمان سترگ نسبت بینامتنی (Intertextuality)
برقرار میکند. در نتیجه راوی بین اعمال خود و دوستانش با آنچه بر سر
قهرمان جنایت و مکافات
میرود، پل میزند و رنج و درد درونی راسکولنیکف؛
قاتل پیرزن آن رمان عظیم را برای خود نیز پیشنهاد میکند.
بر مبنای آنچه پیشتر در مورد تناقضنمائی (Paradox)
شخصیت سیاوش گفتم، تمثیل جنایت و مکافات
بر وجه دوم شخصیت سیاوش تأکید میکند؛ بر وجه نویسندهاش و نه وجه چریکش که
تابع ماکیاول است:
نقشه
کار خودم بود و کار دیگرم، توجیه کارمان: کاری که میکنیم، وسیلهئی است
برای رسیدن به هدف. البته عجالتا هدف، داشتن وسیلههائی بود تا کارها را
بهتر و سریعتر پیش ببریم... .
در آن مقطع هدف گروه سیاوش بهدستآوردن دستگاه تایپ و خرید کاغذ و
استنسل و... بوده است. سیاوش در مورد دستگاه تایپشان میگوید:
بچهها
نامش را گذاشته بودند دائیجان ناپلئون. موروثی دوران انقلاب بود، بیشتر
حروفش شکسته یا سائیده شده بودند و حرف آخر را نمیزد؛ دستگاه استنسل،
جوهر و کاغذ A4،
آن هم به قدر آن همه اعلامیه برای نجفآباد و خیلی از شهرهای استان؛
دائیجان
ناپلئون
تمثیل ادبی دیگری است که به شخصیت اصلی رمانی با همین نام نوشته ایرج
پزشکزاد برمیگردد. این شخصیت همواره در گذشته زندگی میکند و با نمایش
مجموعه تلویزیونی آن در پیش از انقلاب، در ذهن عامه مردم به نماد فسیلشدگی
تبدیل شده است. در واقع تمثیل دائیجان ناپلئون نشانه دیگری از همان
درجازدن و حرکت در دور باطلی است که کرامت از آن بیزار است و سیاوش نیز
میخواهد از آن بگریزد، اما نمیتواند. نکته مهم دیگر درباره شخصیت
دائیجان ناپلئون این است که او همواره در افتخارهای گذشته غرق است و دیگر
نمیتواند در حال باشد. عین این موقعیت را گروه سیاوش دارد. آنها به تأسی
از زندگی چریکی امثال ارنستو چهگوارا، اعمال او را در جامعه خویش تکرار
میکنند، غافل از آنکه آرای او در مورد انقلاب چریکی، حتا در زمان حیات
خودش جواب نداد و زمانی که به جنگلهای بولیوی رفت تا تجربه پیروزی انقلاب
کوبا را در آنجا هم تکرار کند، کشته شد. نظریه انقلاب چریکی حتا به پیروان
اولیه ایرانی چهگوارا؛ کرامتالله دانشیان و خسرو گلسرخی به عنوان
نمادهای نیروهای مبارز مارکسیست معتقد به اعمال خشونت برای رسیدن به قدرت
نیز جواب نداده است. بنابراین کار دو گروه سیاوش آزموده را آزمودن است و از
حرکت در چرخه فراتر میرود و به بلاهت نزدیک میشود. به همین دلیل نام
دائیجان ناپلئونی که گروه سیاوش بر دستگاه تایپی نهادهاند که با آن
اعلامیههای خود را تکثیر میکنند، مفهوم فسیلشدگی خود را به متنهای
آناعلامیهها نیز تسری میدهد.
دقت خانجانی در استفاده از تمثیل و جاانداختن آن
در داستان، از ساختارگرا بودن وی و تلاش در جهت لایهدار کردن اثرش خبر
میدهد. ضمن آنکه پایان نامشخص داستان و اینکه خواننده میماند و این
اندیشه که دوستان او آمدهاند یا مأموران،
حاکی از گوشهچشمی است که خانجانی به تمهیدهای پستمدرن داستاننویسی
دارد. تودرتوئی دو ماجرای سرقت مسلحانه چهار سال پیش و تمرین سرقت اخیر و
تجربه حاصل از آن که میتواند الگوئی برای ماجراجوئیهای آینده گروه سیاسی
سیاوش باشد و وجود خود او به عنوان طراح عملیاتی آنها و نیز نویسندهشان
و اینهمانی که او در باره این دو نوع فعالیت عرضه میکند، باز هم در
گوشهچشمی میگنجد که خانجانی به تمهیدهای پستمدرنیستی داستان دارد.
روشنتر بگویم، سیاوش نویسندهئی است که در داستانی که مینگارد، حضور فعال
دارد. هر چه هم داستان بازتر میشود، حضور فعال سیاوش ِ نویسنده بیشتر
میشود:
همه
کروکی را میکشند، من مینویسم!
دو- سه سطر که از این نوشتهها بالا رفتیم، به چهارراه رسیدیم. اگر داستان
مینوشتم، مینوشتم "چراغ راهنما قرمز بود."
کیف سیاه شکوه بین این سطر و سطر بالا
افتاده و میان دو سطر، آب سیاه و انگار سرخ جوی کنار پیادهرو جاری است.
موتور خسرو انگار به روغنسوزی افتاده باشد، خط دودی از خود بر جا میگذارد
که سفیدی آن تمام سطرهای هنوز نوشتهنشده پائین و بخشهائی از نوشتههای
بالا را پوشانده است. بعضی واژهها ماشین و عابر و بعضی درختها و جوی و
دیرکهای چراغ دو سوی خیابان و بعضی چراغ راهنما و خطوط روی آسفالت
شدهاند؛ موتور از میانشان قیقاج میرود تا به چهارباغ بالا برسد و بیژن
به خیابان کاشانی بپیچد و ناپدید بشود؛ و من و فریگیس خلاف جهت هم، میان
سطرها گم میشویم.
همچنین باید یادآور شوم، سیاوش اگر چریک محض بود و همه فکر و ذکرش مشغول
به آنچه باید انجام میداد، حین عملیات دچار کشش جنسی به همرزمش نمیشد.
این بخش نویسنده وجود او است که عملیات را داستانی میبیند که در حال نگارش
آن است و داستان هم نمیتواند بدون کشش و توجه به عواطف انسانی باشد.
بنابراین نقطه بحرانی عملیات به نقطه اوج داستانش تبدیل میشود و او به جای
اینکه مقهور اجرای عملیات باشد، مقهور احساس و عاطفه میشود و میخواهد به
همتیمییش عشق بورزد:
شکوه
لباس عادی پوشیده بود که به چشم نمیآمد و در حافظهها نمیماند، ما هم
همینطور. نگاهش نمیکردم. میترسیدم ترسیده باشد، که به حتم ترسیده بود،
اما نمیدانستم دیگر چهطور باید آرامش کنم و نیرویش بدهم. تا اینکه حدود
بیستمتری طلافروشی به صورتش نگاه کردم. حدسم درست بود، ولی فرصتی نبود.
خودم هم حال و روز چندان بهتری نداشتم؛ میترسیدم حرفی بزنم و دلدارییم
مصنوعی باشد و بیشتر بترسد. فقط گفتم: «خوب، میدونی که چهطور باید قیمت
کنی تا هم وقت تلف بشه و هم شک نکنه؟ یادت هست؟»
حرفی نزد. فقط سرش را دوبار،
یعنی یادم هست، یادم هست، رو به پائین تکان داد. چه معصوم شده بود. چقدر
چقدر چقدر دوستش داشتم و چقدر چقدر چقدر دوست داشتم همان جا سفت بغلش کنم و
ببوسمش.
توجه سیاوش به ترسش و اعتراف به آن خود تأکید دیگری بر وجه نویسندگییش
است. زیرا کسی چریک نمیشود و زندگی پرخطر آن را نمیپذیرد، مگر آنکه از
شهامتی بیش از انسانهای معمولی برخوردار باشد. بنابراین وقوف سیاوش به
دوگانگی شخصیتش باعث میشود شکست عملیات جدید را هم پیشبینی کند و عین
ماجرا را برای پلیس بنویسد. با وجود اینکه معترف است، گروه جدید از گروه
قبلی بهتر و قویتر است. منتها خود او است که مشکلدار است و تا زمانیکه
هر دو شرایط ذهنی (رهبری/ سیاوش) و عینی (مردم/ اعضای گروه) فراهم نباشد،
تحولی رخ نخواهد داد. بنابراین امکان شکست عملیات همچنان وجود دارد:
فریگیس
دلقرصتر از او است، موتورسواری بیژن هم بهتر است و اعتماد به نفس سهراب
بیش تر. فقط منم که همانم... .
و این فقط منم که
همانم، همان پاسخی است که سیاوش از
آغاز نوشتن در پی آن بوده است:
نمیدانم
چرا فکر میکنم اگر همینطور به نوشتن ادامه دهم، میتوانم بفهمم فردا چه
اتفاقی خواهد افتاد. کاش شب قبل از آن روز هم چیزهائی می نوشتم. یعنی
آنوقت دیگر آنطور نمیشد که شد؟
دوگانگی شخصیت سیاوش و به تمامی عملیاتی نبودنش باعث میشود وی نتواند
تضمین کننده موفقیت هر طرح نظامی باشد. حال او که نگارش داستان/ واقعیتش
(به زبان تشکیلاتی حسابرسی از خویشتن) را به پایان برده است، هم خود به
علت شکستش پی میبرد هم خواننده.
و اما آخرین نکته نانوشته در داستان، اما پنهان در لابهلای سطرهای آن باز
به گرایش عاطفی- جنسی برمیگردد که سیاوش در بحبوحه عملیات، به شکوه نشان
میدهد. زندگی چریکی با برقراری رابطه عشقی پایا همخوانی ندارد. آوارگی،
مشکل مالی، خطر دستگیری، محدودیتهای اجتماعی، مرگ دائم در کمین و...
امکان تشکیل خانواده یا در کنار هم بودن زوجها را به صفر نزدیک میکند.
آنکه راه زندگی چریکی را برمیگزیند، از نظر عاطفی باید سرد باشد یا بر
احساس خود عنان محکم بزند. او باید بتواند گاه همه عمر در تنهائی و خفا
زندگی کند. اما وجه روشنفکر/ نویسنده سیاوش بسیار قوی است و به همین دلیل
از احساس و عاطفه قویتری نسبت به دیگران برخوردار است. در نتیجه به ایجاد
رابطه عاشقانه با جنس مخالف و یکی شدن با او و پناهجستن از او در
موقعیتهای بحرانی نیازمند است. در یک کلام این وجه شخصیتی سیاوش به جفت/
همسر/ پناهگاه عاطفی نیازمند است و همین عامل هم باز موجب میشود سیاوش
ناخودآگاه احتمال ناموفق بودن عملیات فردا را بدهد و اعترافنامهاش را
بنگارد تا با دستگیری خود و اعضای تیمش، از قتل بیگناهان دیگری جلوگیری
کند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- خانجانی، کیهان.
سپیدرود زیر سیوسهپل. رشت: فرهنگ ایلیا،
چاپ دوم 1384، صص 7-15.