دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
عباس معروفی

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________


  کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


خط
شكسته

احمد امانی      

   ahmadamani1358@gmail.com
 

 

 
خط شكسته لنگ‌لنگان رسید به چندتا خط خمیده كه آرام و خرامان راه می‌رفتند، گه‌گاه هم قری به كمر می‌دادند و خنده‌ئی از بالا. خط‌های خمیده با دیدن خط شكسته شروع كردند به عیب و ایراد گرفتن.

- وای! من‌رُ ترسوندی... .              

- تیزیه تیزی... كولاش چه تیز و زشته.

- شریخ شریخ راه رفتنش... چه سروصدائی داره!

-هه‌هه، هاها، ما همه به تو می‌خندیم!

- هوش كنید بچه‌ها... !

- هو... هو... هو... !

 از این همه هو كردن، بادی درست شد و خط شكسته را با خود برد، خط شكسته چون بادبادكی رها بر پهنه آسمان بال‌بال می‌زد.

 


اعتراف‌نوشت

کیهان خان‌جانی

 

 

 

می‌گویند همیشه مجرم به محل جرم باز می‌گردد. اگرچه من هیچ‌گاه طی این چهار سال جرأت نکرده‌ام به چهارراه توحید بازگردم، اما گمان می‌کنم نوشتن آن ماجرا نوعی بازگشت به محل جرم باشد.

حالا که در کاشان، در این زیرزمین نشسته‌ام و هنوز دوستان هم‌مشرب تازه‌ام برای جلسه امشب نیامده‌اند، آن روز ظهر را به دقت به یاد می‌آورم: خیابان نظر را، چهارراه توحید را، کتاب‌فروشی رستاران را، پیاده رو را، موتور را، کیف سیاه را، خسرو و کرامت و شکوه را، جزءبه‌جزء، لحظه‌به‌لحظه. گمان می‌کنم اگر هم به آن جا برمی‌گشتم، این قدر دقیق نمی‌توانستم همه چیز را به خاطر بیاورم که حالا در این سطرها می‌بینم. همه کروکی را می‌کشند، من می‌نویسم!

سطری که رویش می‌نویسم، خیابان نظر است؛ این‌سو، پیش از چهارراه، جلفا است و آن‌سو، اگر مستقیم تا انتها برویم، به چهارباغ بالا می‌رسیم. راه رفته را که برگردیم، نرسیده به چهارراه، طلافروشی است. اگر سطر را از آخر به اول بخوانم، به ابتدای آن، که خیابانی دیگر است، می‌رسیم. و اگر از چهارراه، به سمت چپ بنویسم، به خیابانی دیگر. این‌ها چهار خیابان چهارراهند. یک- دو- سه سطر که از خط‌کشی‌ها و سپس موزائیک‌های پیاده‌رو پائین بیایم، کتاب‌فروشی است. اصلا دوست ندارم پای صاحب قبلی‌یش که مترجم است و این اواخر جنایت و مکافات را ترجمه کرده است، به این ماجرا کشیده شود، اما هیچ‌گاه این‌قدر آشکار ننوشته‌ام.

من و شکوه وضعیت ماشین‌های گذری گشت، مغازه‌ها، عابران و طلافروشی را از جلوی ویترین کتاب‌فروشی زیر نظر داشتیم. خسرو و کرامت آن سمت چهارراه، کنار باجه تلفن ایستاده بودند. ما به بهانه دیدن کتاب‌ها، آن‌ها به بهانه تلفن کردن.

نقشه کار خودم بود و کار دیگرم، توجیه کارمان: کاری که می‌کنیم، وسیله‌ئی است برای رسیدن به هدف. البته عجالتا هدف، داشتن وسیله‌هائی بود تا کارها را به‌تر و سریع‌تر پیش ببریم: کامپیوتر یا لااقل ماشین ‌تایپ Olampia پشتِ گوتنبرگی که داشتیم، نوشته شده بود: 1979- England. بچه‌ها نامش را گذاشته بودند دائی‌جان ناپلئون. موروثی دوران انقلاب بود، بیش تر حروفش شکسته یا سائیده شده بودند و حرف آخر را نمی‌زد؛ دست‌گاه استنسل، جوهر و کاغذ A4، آن هم به قدر آن همه اعلامیه برای نجف‌آباد و خیلی از شهرهای استان؛ خرید این‌ها هزینه زیادی داشت. شکوه و خسرو هم برای تهیه این برتای لعنتی که قصد استفاده آن‌چنانی هم نداشتیم، در کردستان بیش‌تر دارائی‌مان را خرج کرده بودند: پول فروش طلاهای شکوه و برخی دوستان، حراج کتاب‌های داستان و دیگر کتاب‌هایم در بازار جمعه کتاب، حواله‌های بانکی رسیده از خانواده‌های‌مان، حق عضویت اعضای صندوق تریبون دانش‌جوئی و حقوق‌های‌مان: در فرصت تعلیقی که به خاطر شلوغی‌های دانش‌گاه- همایش و تحصن و چاپ نشریه پیام و نوشته‌های تابلو اعلانات و کارهای مشابه- یک یا دو ترم، کم و بیش شامل همه‌مان شد، هر کدام به کاری مشغول شدیم: من در مرکز پخش کتاب "کتاب گستر"، شکوه در مؤسسه امور رایانه و خلاصه هر کسی جائی. اوایل حتا کارمان به برداشتن و فروختن کپسول‌های آتش‌نشانی از راه‌روهای دانش‌گاه کشید. شکوه و برخی دوستان مشترک، زیر چادر که می‌گفتند: «چه خوب رضاشاه نیست، تنها خوبی‌یش همین است!» گذاشته بودند و به چه تقلائی بیرون آورده بودند. و حالا دربه‌در دنبال پول برای خرید دست‌گاه چاپ ریسوگراف بودیم.

مجبورم آن نقشه را این‌جا هم پیش‌نهاد کنم. طرح دیگری به ذهنم نمی‌رسد. یکی- دو- سه روز گذشته، چندین بار به چهارراه کاشانی رفته‌ام. وجه اشتراک خوب تمام چهارراه‌ها این است که باجه تلفنی بر یکی از نبش‌هایش قرار دارد. اما موضوع غریب و تداعی‌کننده‌ئی: مغازه ویترین‌داری که بر طلافروشی آن سمت چهارراه احاطه‌دید داشته باشد، کتاب‌فروشی است! نمی دانم چرا اول بار که دیدمش، ناگاه یاد این گفته کرامت افتادم: انگار تاریخ ما را با پرگار نوشته‌اند. گفته‌اش را به شکوه گفته بودم. گفته بود: «یعنی تکرار هر پدیده؟»

با لب‌خند گفته بودم: «نترس، نمی ذاریم کارمون به تراژدی بکشه!»

با لب‌خند گفته بود: «دو واحد مبانی رُ چه‌طور می‌خوای پاس کنی، سیا؟ دومی کاریکاتوره!»

خوش‌بختانه وسایل زیاد درون ویترین، جلو دید کتاب‌فروشی را می‌گیرد. با این حساب، من و فریگیس می‌توانیم هر آن مدت که نیاز است، جلوش بایستیم، بی‌آن‌که فروشنده چهره‌مان را ببیند و در ذهنش حک شویم.

ویترین کتاب‌فروشی رستاران آن‌قدر شلوغ نبود، اما خوبی‌یش این بود که صاحبش پشت به پیاده‌رو می‌نشست. سر چرخاندم تا به خسرو و کرامت نگاهی بیندازم، ببینم اشاره می‌کنند یا نه. نه، کرامت با دو دست موهایش را مرتب نمی‌کرد. فردا سهراب هم باید همان‌طور علامت بدهد. هنوز کنار باجه ایستاده بودند و مثلا منتظر بودند نوبت‌شان بشود. نمی‌دانم چند بار نوبت‌شان شد و زنگ نزدند. دوباره سر به سوی کتاب‌های کتاب‌فروشی برگرداندم. طرح جلد شلوغ اما بادقت‌کشیده‌شده شاه‌‌نامه رحلی نظرم را جلب کرد. خواستم نشان شکوه بدهم که به‌صرافت چهره‌اش افتادم: صورت مهتابی شده بود و سرخی رژلب و رژگونه‌اش جای این‌که رنگ‌پریدگی‌یش را بپوشاند، بیش‌تر آن را نمایان می‌کرد؛ انگار بر کاغذ کاهی با قلم‌موی سرخاب‌رنگ، دو دایره در دو سو و در پائین میانه‌شان، دو هلال رودررو کشیده شده باشد. گفتم: «چی‌یه، چی شده؟! اگه ترسیدی... .»

مستقیم به چشم‌هایم نگاه نمی‌کرد: «راستش سیاوش... دلم شور می‌زنه.»

سعی کردم لب‌خند بزنم. لب‌خند زدم: «باشه، اشکالی نداره، برنامه رُ به هم می‌زنیم.»

حرفم تأثیر فوری گذاشت. با لحنی که پیدا بود از دل نیست، گفت:«نه، نه سیا! فقط یه‌خرده نگرانم... مبادا... کارمُ خوب انجام ندم... فقط همین.»

برای این‌که امتیازی داده باشم، گفتم: «لحن حرف‌زدنت بهم نیرو می‌ده، تو کجا و دخترای سطحی دانش‌گاه کجا.»

و معنی این جمله بسیاری از داستان‌های ماجراجویانه را حس کردم: برقی در چشم‌هایش درخشید.

با شخصیتی که از فریگیس سراغ دارم، فکر نمی‌کنم لازم باشد حرف‌هائی را که به شکوه گفته بودم، تکرار کنم. برتا با سهراب، خون‌سردی و شخصیتش مرا یاد کرامت می‌اندازد؛ مطمئنا تا زمانی که واقعا مجبور نباشد، استفاده نمی‌کند.

بیژن و خسرو هم بزرگ‌ترین خصوصیت مشترک‌شان موتورسواری‌شان است. با کیف طلاها بر موتور می‌نشیند و دور می‌شود. و من و فریگیس باید مثل دو عابر عادی، در خلاف جهت هم از پیاده‌رو بگذریم. البته اگر مشکلی پیش نیاید، اگر نه نوبت ما است.

نگاهی به موتور خسرو که آن طرف چهارراه، بین دو ماشین پارک شده بود، انداختم و نگاهی به باجه تلفن. کرامت با دو دست تنداتند موهایش را شانه می‌کرد. با آرنج به شکوه زدم: «بریم، علامت داد.» سنگین و کند در کنارم به راه افتاد. انگار نمی‌توانست در خط مستقیم راه برود، و همین حواسم را پرت می‌کرد. حتا حالا هم برخورد کیف سیاهش را در هر دو- سه قدم یک‌بار، با پهلویم حس می‌کنم و سایش بازوی انگار بی‌حسش را به بازویم.

من و شکوه از پیاده‌رو سمت راست می‌گذشتیم. قرار بر این بود خسرو و کرامت با فاصله حدود بیست‌متر جلوتر از ما، از سمت چپ حرکت کنند. حرکت کردند. دو- سه سطر که از این نوشته‌ها بالا رفتیم، به چهارراه رسیدیم. اگر داستان می‌نوشتم، می‌نوشتم "چراغ راه‌‌نما قرمز بود."

اما می‌نویسم که کمی از دلهره‌ام کم شود، هر چند تا ظهر فردا خیلی مانده است. خوش‌بختانه تابستان است و مدارس تعطیل؛ غلغله نیست و خطر کم‌تر. صلاة ظهر در کاشان، بیش‌تر مغازه‌ها لااقل به مدت هشت رکعت بسته‌اند. البته به جز طلافروشی؛ حتما برایش سخت است طلاها را برچیند و دوباره بچیند.

اما از طرفی هر چه بیش‌تر می‌نویسم، انگار دلهره‌ام بیش‌تر می‌شود. مدام ظهر آن روز در اصفهان و جسد خونین طلافروش کاشانی جلو چشم‌هایم می‌آید. کیف سیاه شکوه بین این سطر و سطر بالا افتاده و میان دو سطر، آب سیاه و انگار سرخ جوی کنار پیاده‌رو جاری است. موتور خسرو انگار به روغن‌سوزی افتاده باشد، خط دودی از خود بر جا می‌گذارد که سفیدی آن تمام سطرهای هنوز نوشته‌نشده پائین و بخش‌هائی از نوشته‌های بالا را پوشانده است. بعضی واژه‌ها ماشین و عابر و بعضی درخت‌ها و جوی و دیرک‌های چراغ دو سوی خیابان و بعضی چراغ راه‌نما و خطوط روی آسفالت شده‌اند؛ موتور از میان‌شان قیقاج می‌رود تا به چهارباغ بالا برسد و بیژن به خیابان کاشانی بپیچد و ناپدید بشود؛ و من و فریگیس خلاف جهت هم، میان سطرها گم می‌شویم.

با این‌که شاید به نظر برسد دلیل ضروری برای نوشتن نداشته باشم و حتا اشتباه خطرناکی است، اما انگار دچار نوعی، نمی‌دانم چه: اسیر نوشته‌شدن، خودآشکارگی، تخلیه، ریزش دل‌هره، بازآفرینی خاطره‌ها یا هر آن چیز دیگر شده باشم، می‌خواهم تا زمانی که دوستان می‌آیند و در می‌زنند، بنویسم و بنویسم. در که زدند، می‌نویسم "در می‌زنند، آمدند" و کاغذها را لای روزنامه صبح می‌گذارم تا نبینند و نترسند. فقط امیدوارم خودشان پشت در باشند. این‌گونه نوشتن، به چوب فرو کردن در دندان خراب می‌ماند، هم درد دارد هم لذت. اصلا شاید در ته و توی درونم، این دلیل مرا به نوشتن وا می‌دارد: اگر اتفاقی افتاد، حقیقتی برای بعد از فردای‌مان به جا بماند: دزدی کرده‌ئیم، اما دزد نبوده‌ئیم.

اگر این کاغذها به دست مأمورها بیفتد، به حتم پرونده سرقت مسلحانه از طلافروشی چهارراه توحید در بهار 76، به جریان خواهد افتاد. آن وقت همه این نام‌ها احضار خواهند شد. و چرائی و چه‌طوری‌یش: حماقت شجاعت نوشتن. بعد اگر هم بگویم داستان است، باور نخواهند کرد. به‌حتم خواهند گفت: «عجب! داستان نوشته‌ئی، داستانی که نعل‌به‌نعل اتفاق افتاده؟!»

نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم اگر همین‌طور به نوشتن ادامه دهم، می‌توانم بفهمم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد. کاش شب قبل از آن روز هم چیزهائی می نوشتم. یعنی آن‌وقت دیگر آن‌طور نمی‌شد که شد؟

چه پریشانم. باید فکرم را مجموع کنم. جزء‌به‌جزء و موبه‌مو بنویسم و بفهمم. کجا بودم؟ چراغ راه‌نما.

چراغ راه‌نما در همین سطر که من و شکوه بر چهارراهش ایستاده‌ئیم، سبز است. از سطرهای چهارراه گذشتیم. قرار بر این بود شکوه لباس عادی بپوشد که به چشم نیاید و در حافظه‌ها نماند، ما هم همین‌طور. شکوه لباس عادی پوشیده بود که به چشم نمی‌آمد و در حافظه‌ها نمی‌ماند، ما هم همین‌طور. نگاهش نمی‌کردم. می‌ترسیدم ترسیده باشد، که به حتم ترسیده بود، اما نمی‌دانستم دیگر چه‌طور باید آرامش کنم و نیرویش بدهم. تا این‌که حدود بیست‌متری طلافروشی به صورتش نگاه کردم. حدسم درست بود، ولی فرصتی نبود. خودم هم حال و روز چندان به‌تری نداشتم؛ می‌ترسیدم حرفی بزنم و دل‌داری‌یم مصنوعی باشد و بیش‌تر بترسد. فقط گفتم: «خوب، می‌دونی که چه‌طور باید قیمت کنی تا هم وقت تلف بشه و هم شک نکنه؟ یادت هست؟»

حرفی نزد. فقط سرش را دوبار، یعنی یادم هست، یادم هست، رو به پائین تکان داد. چه معصوم شده بود. چقدر چقدر چقدر دوستش داشتم و چقدر چقدر چقدر دوست داشتم همان جا سفت بغلش کنم و ببوسمش.

فریگیس دل‌قرص‌تر از او است، موتورسواری بیژن هم به‌تر است و اعتماد به نفس سهراب بیش تر. فقط منم که همانم... .

تق...! تق...! تق...! در می‌زنند! آمدند! 

 


شخصیت متناقض‌نما

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 



نام راوی داستان "اعتراف‌نوشت" (1) سیاوش است و مرام کمونیستی دارد. او چهار سال پیش و در زمان دانش‌جوئی (بهار 1376) با سه تن از دوستانش به نام‌های شکوه، خسرو و کرامت از طلافروشی در اصفهان سرقت کرده‌اند. این سرقت به کشته‌شدن طلافروش منجر شده است. حال قرار است عین این سرقت را فردا در کاشان با دوستان هم‌مشرب تازه به نام بیژن، سهراب و فریگیس انجام دهد. اما میل غریب درونی باعث می‌شود سیاوش به بزرگ‌ترین خطای تشکیلاتی دست بزند؛ او همه ماجرای آن جنایت و عاملانش را موبه‌مو می‌نویسد. در ضمن عاملان عملیات فردا و نقش هر یک را شرح می‌دهد. خود در دلیلش می‌گوید:

 با این که شاید به نظر برسد دلیل ضروری برای نوشتن نداشته باشم و حتا اشتباه خطرناکی است، اما انگار دچار نوعی، نمی‌دانم چه: اسیر نوشته شدن، خودآشکارگی، تخلیه، ریزش دلهره، بازآفرینی خاطره‌‌ها یا هر آن چیز دیگر شده باشم، می‌خواهم تا زمانی که دوستان می‌آیند و در می‌زنند، بنویسم و بنویسم. در که زدند، می‌نویسم "در می‌زنند، آمدند" و کاغذها را لای روزنامه صبح می‌گذارم تا نبینند و نترسند. فقط امیدوارم خودشان پشت در باشند. این گونه نوشتن، به چوب فرو کردن در دندان خراب می‌ماند، هم درد دارد هم لذت. اصلا شاید در ته و توی درونم، این دلیل مرا به نوشتن وا می‌دارد: اگر اتفاقی افتاد، حقیقتی برای بعد از فردای‌مان به جا بماند: دزدی کرده‌ئیم، اما دزد نبوده‌ئیم.

توضیح سیاوش برای این رفتار غیرتشکیلاتی- اسیر نوشته شدن، خودآشکارگی، تخلیه، ریزش دل‌هره، بازآفرینی خاطره‌ها- نشان‌دهنده آن است که او شخصیت مناسبی برای عضویت در شاخه نظامی تشکیلاتش- چه برسد به ره‌بری آن-  نیست. زیرا در تشکیلاتی که با نظام موجود در کشوری عناد دارد، اصل نخست پنهان‌کاری است و نه خودآشکارگی. پنهان‌کاری شامل بازآفرینی نکردن خاطره‌ها نیز می‌شود. زیرا فرد تشکیلاتی گذشته ندارد. اطلاعات او باید درون خودش دفن شود، وگرنه برای تشکیلات خطرناک خواهد بود. اما سیاوش این اصل را نیز زیر پا می‌گذارد و همه ماجرای آن سرقت را می‌نویسد. در عین این‌که واقف است و به آن اعتراف هم می‌کند کارش ممکن است موجب لو رفتن و دست‌گیری تمام عاملان آن و به تبعش عاملان سرقت فردا شود. بنابراین سیاوش تشکیلات و اصولش را فدای وجه بارز دیگر شخصیتی خود می‌کند؛ او می‌تواند بنویسد و به تعبیری می‌توان او را نویسنده نامید:

 همه کروکی را می‌کشند، من می‌نویسم!


سطری که رویش می‌نویسم، خیابان نظر است؛ این‌سو، پیش از چهارراه، جلفا است و آن‌سو، اگر مستقیم تا انتها برویم، به چهارباغ بالا می‌رسیم. راه رفته را که برگردیم، نرسیده به چهارراه، طلافروشی است. اگر سطر را از آخر به اول بخوانم، به ابتدای آن، که خیابانی دیگر است، می‌رسیم. و اگر از چهارراه، به سمت چپ بنویسم، به خیابانی دیگر. این‌ها چهار خیابان چهارراهند. یک- دو- سه سطر که از خط‌کشی‌ها و سپس موزائیک‌های پیاده‌رو پائین بیایم، کتاب‌فروشی است. اصلا دوست ندارم پای صاحب قبلی‌یش که مترجم است و این اواخر
جنایت و مکافاترا ترجمه کرده است، به این ماجرا کشیده شود، اما هیچ گاه این قدر آشکار ننوشته‌ام.

  و همین نویسندگی و روشن‌فکر بودن سیاوش است که خودنابودی وی و تشکیلاتش را به هم‌راه  دارد. چون ماهیت روشن‌فکر با تفکر هم‌خوان است و نه با عمل. و به دلیل همین اندیشه‌گرائی است که روشن‌فکر با وجدان خود بیش‌تر سر و کار دارد و همین وجدان سیاوش را وا می‌دارد بنویسد تا دست کم به خود اثبات کند دزد نبوده‌اند و قتل طلافروش اتفاقی بوده است. در حالی که فرد تشکیلاتی معمولی (شخصیت تک‌بعدی- Flat character) به هیچ وجه چنین نمی‌اندیشد و به بیان خود سیاوش، برایش هدف وسیله را توجیه می‌کند و به همین دلیل هم تلفات اتفاقی حین عملیات، برای او بی‌اهمیت است. اما بخش روشن‌فکر سیاوش به عنوان انسان چندبعدی و پیچیده (Round character) علیه این طرز تفکر جزم‌اندیشانه قیام می‌کند و می‌خواهد از آن/ بخش دیگر وجودش انتقام بگیرد. او ناخودآگاه مایل است سند و ردپائی برای مأموران بگذارد تا اگر در عملیات فردا، اتفاق اصفهان تکرار شد، آن‌ها بدانند قاتل کیست و... . شاید به این‌ ترتیب انتقام خون طلافروش مقتول اصفهانی و مقتول احتمالی عملیات فردا گرفته شود و همه مکافات جنایت خود را بدهند:  

اصلا شاید در ته‌وتوی درونم، این دلیل مرا به نوشتن وا می‌دارد: اگر اتفاقی افتاد، حقیقتی برای بعد از فردای‌مان به جا بماند: دزدی کرده‌ئیم، اما دزد نبوده‌ئیم. تا تاریخ بار دیگر تکرار نشود. زیرا تاریخ برای او و هم‌رزمانش به معنای حرکت در چرخه بسته شکست و درجا زدن است و نشانی از روزنه پیش‌رفت به چشم‌شان نیامده است. هرچند سیاوش ساده‌اندیشانه فکر می‌کرده است می‌تواند مانع وقوع تکرار شکست/ جنایت شود:

 اما موضوع غریب و تداعی‌کننده‌ئی: مغازه ویترین‌داری که بر طلافروشی آن سمت چهارراه احاطه‌دید داشته باشد، کتاب‌فروشی است! نمی‌دانم چرا اول بار که دیدمش، ناگاه یاد این گفته کرامت افتادم: انگار تاریخ ما را با پرگار نوشته‌اند. گفته‌اش را به شکوه گفته بودم. گفته بود: «یعنی تکرار هر پدیده؟»

با لب‌خند گفته بودم: «نترس، نمی‌ذاریم کارمون به تراژدی بکشه!»

 و حال سیاوش با نوشتن می‌خواهد وجدانش را آسوده کند. زیرا هم‌واره او بوده است که پیش‌نهاد عملیات را داده است:

نقشه کار خودم بود و کار دیگرم، توجیه کارمان. 

او همه، از جمله دختر هم‌تیمی‌یش را توجیه و مجاب کرده و به ادامه کار واداشته است:

  «تو کجا و دخترای سطحی دانش‌گاه کجا.»

و معنی این جمله بسیاری از داستان‌های ماجراجویانه را حس کردم: برقی در چشم‌هایش درخشید.

با شخصیتی که از فریگیس سراغ دارم، فکر نمی‌کنم لازم باشد حرف‌هائی را که به شکوه گفته بودم، تکرار کنم.

و اما این ستیز درونی و بیان تکرار، هدف دیگری برای نوشتن سیاوش پدید می‌آورد. او می‌خواهد برای آیندگان نیز سندی باقی بگذارد تا ایشان نیز راه آن‌ها را نروند. اما به‌راستی آیا عبرتی خواهد بود؟ اگر بود، نمی‌بایست خود دو گروه سیاوش عبرت می گرفتند؟ پاسخ داستان به ما منفی است. زیرا نخست با شباهت شخصیتی و مهارت‌های اعضای دو گروه راوی روبه‌رو هستیم:

سهراب، خون‌سردی و شخصیتش مرا یاد کرامت می‌اندازد؛ مطمئنا تا زمانی که واقعا مجبور نباشد، [از اسلحه] استفاده نمی‌کند.


بیژن و خسرو هم بزرگ‌ترین خصوصیت مشترک‌شان موتورسواری‌شان است.

سپس هم‌نامی شخصیت‌ها را در دو مقطع تاریخی نزدیک و دور داریم:

مقطع اول را دو نام در ذهن راوی شکل می‌دهد که تکرار نام دو مبارز چپ مشهور پیش از انقلاب- خسرو گل‌سرخی و کرامت‌الله دانشیان- است و اتفاقا همین کرامت‌نام ماجرای سرقت اول است که با تأسف می‌گوید چرا تاریخ ما را با پرگار نوشته‌اند.

در مقطع تاریخی دوم با نام‌های شاه‌نامه‌ئی سر و کار داریم تا کنایه‌ئی به تکراری بودن کنش‌گران و در نتیجه تکرار اعمال‌شان در طول تاریخ/ گذشته‌های دور باشد. آن‌هم تاریخی که قامت اسطوره‌ئی گرفته است. یعنی حدوث پیوسته‌اش از ازل تا ابد ردخور ندارد!

نام‌های شاه ‌نامه‌ئی یاران گذشته و حال سیاوش عبارتند از:

- گروه اول: شکوه، خسرو

- گروه دوم: فریگیس، بیژن، سهراب

و سرانجام سیاوش که نام مشترک دو گروه است، در تاریخ اساطیر ایرانی نشان بی‌گناهی و پاکی است. منتها تا وقتی سیاوش داستان "اعتراف‌نوشت" عملیات نظامی می‌کند، گناه‌آلوده است. او با نوشتن است که از آلودگی پیراسته و هم‌سنخ نیای اسطوره‌ئی‌یش می‌شود. و اتفاقا با همین نوشتن است که می‌خواهد از تکرار اشتباه جلوگیری کند و نگذارد کار به تراژدی بکشد. هر چند زندگی خود او و دوستانش تراژیک خواهد شد. بنابراین ژرف‌ترین و پنهانی‌ترین پیام سیاوش چریک- نویسنده این است که اساس کار او خطا است. ماکیاولیست بودن و موجه کردن وسیله با دست‌آویز قرار دادن هدف، خطای بزرگی است که تراژدی او و نسلش را رقم زده است. در حالی که مکافات در ازای جنایت، قانون هستی است و کسی را از چنگال قدرتش گریز نیست. به همین دلیل خان‌جانی تمثیل ادبی(Literary allusion) جنایت و مکافات داستایفسکی را وارد کار می‌کند- این کتاب ترجمه صاحب کتاب‌فروشی است که مقابل طلافروشی بوده- و بین داستان خود و این رمان سترگ نسبت بینامتنی (Intertextuality) برقرار می‌کند. در نتیجه راوی بین اعمال خود و دوستانش با آن‌چه بر سر قهرمان جنایت و مکافات می‌رود، پل می‌زند و رنج و درد درونی راسکولنیکف؛ قاتل پیرزن آن رمان عظیم را برای خود نیز پیش‌‌نهاد می‌کند.

 بر مبنای آن‌چه پیش‌تر در مورد تناقض‌نمائی (Paradox) شخصیت سیاوش گفتم، تمثیل جنایت و مکافات بر وجه دوم شخصیت سیاوش تأکید می‌کند؛ بر وجه نویسنده‌اش و نه وجه چریکش که تابع ماکیاول است:

 نقشه کار خودم بود و کار دیگرم، توجیه کارمان: کاری که می‌کنیم، وسیله‌ئی است برای رسیدن به هدف. البته عجالتا هدف، داشتن وسیله‌هائی بود تا کارها را به‌تر و سریع‌تر پیش ببریم... .

 در آن مقطع هدف گروه سیاوش به‌دست‌آوردن دست‌گاه تایپ و خرید کاغذ و استنسل و... بوده است. سیاوش در مورد دست‌گاه تایپ‌شان می‌گوید:

  بچه‌ها نامش را گذاشته بودند دائی‌جان ناپلئون. موروثی دوران انقلاب بود، بیش‌تر حروفش شکسته یا سائیده شده بودند و حرف آخر را نمی‌زد؛ دست‌گاه استنسل، جوهر و کاغذ A4، آن هم به قدر آن همه اعلامیه برای نجف‌آباد و خیلی از شهرهای استان؛

 دائی‌جان ناپلئون تمثیل ادبی دیگری است که به شخصیت اصلی رمانی با همین نام نوشته  ایرج پزشک‌زاد برمی‌گردد. این شخصیت هم‌واره در گذشته زندگی می‌کند و با نمایش مجموعه تلویزیونی آن در پیش از انقلاب، در ذهن عامه مردم به نماد فسیل‌شدگی تبدیل شده است. در واقع تمثیل دائی‌جان ناپلئون نشانه دیگری از همان درجازدن و حرکت در دور باطلی است که کرامت از آن بی‌زار است و سیاوش نیز می‌خواهد از آن بگریزد، اما نمی‌تواند. نکته مهم دیگر درباره شخصیت دائی‌جان ناپلئون این است که او هم‌واره در افتخارهای گذشته غرق است و دیگر نمی‌تواند در حال باشد. عین این موقعیت را گروه سیاوش دارد. آن‌ها به تأسی از زندگی چریکی امثال ارنستو چه‌گوارا، اعمال او را در جامعه خویش تکرار می‌کنند، غافل از آن‌که آرای او در مورد انقلاب چریکی، حتا در زمان حیات خودش جواب نداد و زمانی که  به جنگل‌های بولیوی رفت تا تجربه پیروزی انقلاب کوبا را در آن‌جا هم تکرار کند، کشته شد. نظریه انقلاب چریکی حتا به پیروان اولیه ایرانی چه‌گوارا؛ کرامت‌الله دانشیان و خسرو گل‌سرخی به عنوان نمادهای نیروهای مبارز مارکسیست معتقد به اعمال خشونت برای رسیدن به قدرت نیز جواب نداده است. بنابراین کار دو گروه سیاوش آزموده را آزمودن است و از حرکت در چرخه فراتر می‌رود و به بلاهت نزدیک می‌شود. به همین دلیل نام دائی‌جان ناپلئونی که گروه سیاوش بر دست‌گاه تایپی نهاده‌اند که با آن اعلامیه‌های خود را تکثیر می‌کنند، مفهوم فسیل‌شدگی خود را به متن‌های آن‌اعلامیه‌ها نیز تسری می‌دهد.   

دقت خان‌جانی در استفاده از تمثیل و جا‌انداختن آن در داستان، از ساختارگرا بودن وی و تلاش در جهت لایه‌دار کردن اثرش خبر می‌دهد. ضمن آن‌که پایان نامشخص داستان و این‌که خواننده می‌ماند و این اندیشه که دوستان او آمده‌اند یا مأموران، حاکی از گوشه‌چشمی است که خان‌جانی به تمهیدهای پست‌مدرن داستان‌نویسی دارد. تودرتوئی دو ماجرای سرقت مسلحانه چهار سال پیش و تمرین سرقت اخیر و تجربه حاصل از آن‌ که می‌تواند الگوئی برای ماجراجوئی‌های آینده گروه سیاسی سیاوش باشد و وجود خود او به عنوان طراح عملیاتی آن‌ها و نیز نویسنده‌‌شان و این‌همانی که او در باره این دو نوع فعالیت عرضه می‌کند، باز هم در گوشه‌چشمی می‌گنجد که خان‌جانی به تمهیدهای پست‌مدرنیستی داستان دارد. روشن‌تر بگویم، سیاوش نویسنده‌ئی است که در داستانی که می‌نگارد، حضور فعال دارد. هر چه هم داستان بازتر می‌شود، حضور فعال سیاوش ِ نویسنده بیش‌تر می‌شود:

 همه کروکی را می‌کشند، من می‌نویسم!


دو- سه سطر که از این نوشته‌ها بالا رفتیم، به چهارراه رسیدیم. اگر داستان می‌نوشتم، می‌نوشتم "چراغ راه‌‌نما قرمز بود."


کیف سیاه شکوه بین این سطر و سطر بالا افتاده و میان دو سطر، آب سیاه و انگار سرخ جوی کنار پیاده‌رو جاری است. موتور خسرو انگار به روغن‌سوزی افتاده باشد، خط دودی از خود بر جا می‌گذارد که سفیدی آن تمام سطرهای هنوز نوشته‌نشده پائین و بخش‌هائی از نوشته‌های بالا را پوشانده است. بعضی واژه‌ها ماشین و عابر و بعضی درخت‌ها و جوی و دیرک‌های چراغ دو سوی خیابان و بعضی چراغ راه‌نما و خطوط روی آسفالت شده‌اند؛ موتور از میان‌شان قیقاج می‌رود تا به چهارباغ بالا برسد و بیژن به خیابان کاشانی بپیچد و ناپدید بشود؛ و من و فریگیس خلاف جهت هم، میان سطرها گم می‌شویم.

  هم‌چنین باید یادآور شوم، سیاوش اگر چریک محض بود و همه فکر و ذکرش مشغول به آن‌چه باید انجام می‌داد، حین عملیات دچار کشش جنسی به هم‌رزمش نمی‌شد. این بخش نویسنده وجود او است که عملیات را داستانی می‌بیند که در حال نگارش آن است و داستان هم نمی‌تواند بدون کشش و توجه به عواطف انسانی باشد. بنابراین نقطه بحرانی عملیات به نقطه اوج داستانش تبدیل می‌شود و او به جای این‌که مقهور اجرای عملیات باشد، مقهور احساس و عاطفه می‌شود و می‌خواهد به هم‌تیمی‌یش عشق بورزد:

  شکوه لباس عادی پوشیده بود که به چشم نمی‌آمد و در حافظه‌ها نمی‌ماند، ما هم همین‌طور. نگاهش نمی‌کردم. می‌ترسیدم ترسیده باشد، که به حتم ترسیده بود، اما نمی‌دانستم دیگر چه‌طور باید آرامش کنم و نیرویش بدهم. تا این‌که حدود بیست‌متری طلافروشی به صورتش نگاه کردم. حدسم درست بود، ولی فرصتی نبود. خودم هم حال و روز چندان به‌تری نداشتم؛ می‌ترسیدم حرفی بزنم و دل‌داری‌یم مصنوعی باشد و بیش‌تر بترسد. فقط گفتم: «خوب، می‌دونی که چه‌طور باید قیمت کنی تا هم وقت تلف بشه و هم شک نکنه؟ یادت هست؟»


حرفی نزد. فقط سرش را دوبار، یعنی یادم هست، یادم هست، رو به پائین تکان داد. چه معصوم شده بود. چقدر چقدر چقدر دوستش داشتم و چقدر چقدر چقدر دوست داشتم همان جا سفت بغلش کنم و ببوسمش.

توجه سیاوش به ترسش و اعتراف به آن خود تأکید دیگری بر وجه نویسندگی‌یش است. زیرا کسی چریک نمی‌شود و زندگی پرخطر آن را نمی‌پذیرد، مگر آن‌که از شهامتی بیش از انسان‌های معمولی برخوردار باشد. بنابراین وقوف سیاوش به دوگانگی شخصیتش باعث می‌شود شکست عملیات جدید را هم پیش‌بینی کند و عین ماجرا را برای پلیس بنویسد. با وجود این‌که معترف است، گروه جدید از گروه قبلی به‌تر و قوی‌تر است. منتها خود او است که مشکل‌دار است و تا زمانی‌که هر دو شرایط ذهنی (ره‌بری/ سیاوش) و عینی (مردم/ اعضای گروه) فراهم نباشد، تحولی رخ نخواهد داد. بنابراین امکان شکست عملیات هم‌چنان وجود دارد:

 فریگیس دل‌قرص‌تر از او است، موتورسواری بیژن هم به‌تر است و اعتماد به نفس سهراب بیش تر. فقط منم که همانم... .

و این فقط منم که همانم، همان پاسخی است که سیاوش از آغاز نوشتن در پی آن بوده است:

 نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم اگر همین‌طور به نوشتن ادامه دهم، می‌توانم بفهمم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد. کاش شب قبل از آن روز هم چیزهائی می نوشتم. یعنی آن‌وقت دیگر آن‌طور نمی‌شد که شد؟

 دوگانگی شخصیت سیاوش و به تمامی عملیاتی نبودنش باعث می‌‌شود وی نتواند تضمین کننده موفقیت هر طرح نظامی باشد. حال او که نگارش داستان/ واقعیتش (به زبان تشکیلاتی حساب‌رسی از خویش‌تن) را به پایان برده است، هم خود به علت شکستش پی می‌برد هم خواننده.

و اما آخرین نکته نانوشته در داستان، اما پنهان در لابه‌لای سطرهای آن باز به گرایش عاطفی- جنسی برمی‌گردد که سیاوش در بحبوحه عملیات، به شکوه نشان می‌دهد. زندگی چریکی با برقراری رابطه عشقی پایا هم‌خوانی ندارد. آوارگی، مشکل مالی، خطر دست‌گیری، محدودیت‌های اجتماعی، مرگ دائم در کمین و... امکان تشکیل خانواده یا در کنار هم بودن زوج‌ها را به صفر نزدیک می‌کند. آن‌که راه زندگی چریکی را برمی‌گزیند، از نظر عاطفی باید سرد باشد یا بر احساس خود عنان محکم بزند. او باید بتواند گاه همه عمر در تنهائی و خفا زندگی کند. اما وجه روشن‌فکر/ نویسنده سیاوش بسیار قوی است و به همین دلیل از احساس و عاطفه قوی‌تری نسبت به دیگران برخوردار است. در نتیجه به ایجاد رابطه عاشقانه با جنس مخالف و یکی شدن با او و پناه‌جستن از او در موقعیت‌های بحرانی نیازمند است. در یک کلام این وجه شخصیتی سیاوش به جفت/ هم‌سر/ پناه‌گاه عاطفی نیازمند است و همین عامل هم باز موجب می‌شود سیاوش ناخودآگاه احتمال ناموفق بودن عملیات فردا را بدهد و اعتراف‌نامه‌اش را بنگارد تا با دست‌گیری خود و اعضای تیمش، از قتل بی‌گناهان دیگری جلوگیری کند.     

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- خان‌جانی، کیهان. سپیدرود زیر سی‌و‌سه‌پل. رشت: فرهنگ ایلیا، چاپ دوم 1384، صص 7-15.

 

 


كار سیاه

 مسعود بیزارگیتی

masood_bizargiti@yahoo.com

 

 

دست‌مزد سه شیفت كار در هفته را، همیشه پایان آخرین شیفت كه ساعت چهار بام‌داد بود، پرداخت می‌كرد. منتظرمی‌ماند تا وسایل به دقت شست‌وشو شوند؛ كف مغازه با تركیب اسید و پودر و آب به‌خوبی شسته شود تا هرگونه لكه‌های چربی از كف مغازه محو شود. بعد دست‌مزدها را پرداخت می‌كرد. با این‌كه می‌شد نظافت را روز بعد، كركره مغازه كه بالا می‌رفت و قبل از این‌كه مشتری‌ها سربرسند، انجام داد. وسواس داشت. شبی سر نظافت كف زمین بحث‌مان شد. می‌گفت كف زمین باید برق بزند. هم‌ولایتی ما هم بود. فكر می‌كردم هم‌ولایتی‌ها بیش‌تر باید هوای هم‌دیگر را داشته باشند. ساعت نزدیك چهار صبح بود. تازه كار را تمام كرده بودیم كه بی‌توجهی در تمیز كردن كف مغازه را گوش‌زد كرد. چاره‌ئی نداشتیم.

درهفته دو- سه شیفت كار بد نبود. سه شیفت درهفته نود پوند دست ما را می‌گرفت. پانزده پوندش صرف بلیت قطار می شد. راه خانه تا ایست‌گاه قطار را همیشه پیاده می‌رفتم. این‌طوری در هفته شش پوند بابت بلیت اتوبوس نمی‌دادم. صرفه‌جوئی خوبی بود. سرساعت باید ایست‌گاه می‌رسیدی. قطارها توقف‌شان بسیار كوتاه بود. منتظرهیچ‌كس نمی‌ماندند.  

 بلیت مرا كه دید (بلیت رفت و برگشت بود) اشاره‌ئی به نقطه‌ئی در واگن جلوتر كرد، تا جایم را عوض كنم. منظورش را فهمیدم. بلند شدم. در واگن دیگری نشستم و مراقب تابلوهای ایست‌گاه بودم . چند ده‌كده و شهركوچك را برای رسیدن به محل كارم، باید رد می‌كردم. نشانه‌هائی را اطراف ایست‌گاه شهری كه پیاده می شدم، درنظرمی‌گرفتم تا موقع پیاده شدن دچار اشتباه نشوم. دستی به پشتم خورد. برگشتم. مأمور قطار بود. بازهم اشاره به دور می‌كرد. منظورش این بود كه نباید درآن كوپه باشم. متوجه دست‌پاچگی من شد. بلند شدم به كوپه دیگری بروم. دستم را گرفت و اشاره به نشستن كرد. گفت مهم نیست. سر و وضع آدم‌های آن كوپه، شیك و مرتب بود. احساس كردم بلیت من باید به كوپه دیگری مربوط باشد.

قطار در ایست‌گاهی توقف كرد. تابلو را نگاه كردم. اسمش چندان آشنا نبود. ساعتم را نگاه كردم. زمان مسافت هم برایم غریب بود. احساس كردم باید تاكنون می‌رسیدم. قطار شروع به حركت كرد. نمی‌دانستم باید چه كار كنم. آیا پیاده شوم. بروم. نمی‌دانستم. مامور قطار هم رفته بود. دست‌پاچه شدم. چنین اتفاقی برایم نیفتاده بود. با مسیرها ومنطقه‌ها هم خیلی آشنا نبودم. هنوز داغی بحث من و صاحب‌كارم سر تمیزی مغازه سرد نشده بود. این مسأله بیش‌تر نگرانم كرد. دور و برم را می‌پائیدم شاید مأمور قطار را دوباره ببینم. اگر از محل كارم رد شده باشم، خیلی بد می‌شد. نه تنها سگرمه‌های درهم‌رفته صاحب‌كار را باید تحمل می‌كردم. دو تا شاگرد قدیمی مغازه هم مدعی بودند. چون تو كارشان همیشه احساس استاد- شاگردی داشتند. قطار كه توقف كرد، بدون معطلی پریدم پائین. از مأموری كه در ایست‌گاه درست در مجاورت در قطار ایستاده بود، سؤال كردم. حالیم كرد از آن شهر گذشتم. بلیتم را نشان ندادم. چون برای برگشت شبانه نگهش داشتم. به اوفهماندم من حتما باید برگردم. به صندلی انتظار در ایست‌گاه اشاره كرد و گفت چند دقیقه دیگر قطارمی‌رسد. احساس كرده بودم زمان كمی طولانی شده. اگرچه تا آن‌وقت ده- دوازده شیفت در مغازه كار كرده بودم. نفهمیدم چطور تابلوی ایست‌گاه به چشمم نیامد. ساعت چهارونیم صبح بود كه به ایست‌گاه قطار رسیدم. هوا تاریك بود. سرمای باد بر چشم‌های خسته من شلاق می‌زد. روی نیم‌كت نشستم. خلوت بود. نه مسافری بود نه مأمور قطار. تجربه روزهای قبل به من یاد داده بود حدود نیم‌ساعتی باید منتظر بمانم. توان راه رفتن نداشتم. از مغازه تا ایست‌گاه به‌زحمت پیاده خودم را می‌رساندم. پاها و كمرم نه توان حركت داشتند و نه ایستادن. روی نیم‌كت ایست‌گاه دراز كشیدم. چشم‌هایم از زور سرما به خواب نمی‌رفت. سوز سرمای سحرگاهی در تمام تنم دویده بود. بدتر از همه وقتی به یاد پیاده شدن از قطار و رفتن به طرف خانه كه می‌افتادم، به‌شدت منزجر می‌شدم. چون با حالی كه داشتم، توان حتا چندقدم‌برداشتن در من نبود. درحالی‌كه با پای پیاده تا به خانه برسم، كمی بیش‌تر از نیم‌ساعت طول می‌كشید. آن‌وقت صبح هم كه هنوز هوا تاریك بود، اتوبوس‌ها شروع به كار نمی‌كردند.

وقتی دست‌مزد سه روز را به من پرداخت، به چشم‌هایم زل زد و گفت: «پنج‌شنبه نیا، فقط جمعه و شنبه.»

 خیلی كوتاه و جدی گفت. كمی مكث كردم. برایم عجیب بود. نه فقط از حرفی كه زد. هم‌ولایتی من نبود كه دست‌مزدم را پرداخت می‌كرد. شریكش بود. آن هم سال‌ها پیش از ایران آمده بود. هر دو موضوع برای من كمی مشكوك بود. گفتم: «تازه می‌خواستم كه شیفتم را درهفته اضافه‌تر كنید. یكی از روزهای سبك‌ترهم من سر كار باشم.»

خندید. نگاهش را كمی با مكث به طرف من كرد: «حالا پنج‌شنبه چون خبری نیست، شما نیا.»

حرفی نزدم. در سكوتم جاخوردنم را احساس كرد. قادر نبودم موضوع به این سادگی را حل كنم. وقتی فامیلم از طریق زنش پیغام شریك هم‌ولایتی‌یم را به من داده بود، اول متوجه نشده بودم. به من گفته بود: «فعلا سر كار نروم. چون بچه‌ها گفتند پلیس‌ها گیر می‌دن. چون كارگرها سیاه كار می‌كنند. بهش بگید فعلا نیاد.»

 یك روز شد، همیشه. باز بی‌كاری شروع شده بود. كارگرسیاه، سیاه‌كاری بود. داستان چیز دیگربود. چون سه تا كارگرشیفتی دیگر هم سیاه كار می‌كردند. وقتی فامیلم به زنش گفت: «بیزنس است دیگه. كاریش نمی‌شه كرد.»

 فهمیدم كار سیاه، سیاه‌كاری هم دارد. راست می‌گفت. وقتی همین بیزنس حاشیه‌نشینم كرد، تا بغض انباشته‌شده‌ام یك‌دفعه بتركد، تازه داشتم سر درمی آوردم.ٱ

 

 


چشمان مامان و آشیانه سارها

نسرین شاکلی
ترجمه احمد امانی

 


 

بام‌دادان بیدار می شود، ناشتائی هر دو جگرگوشه‌اش را آماده می‌کند و بعد هر دو را روانه دبستان... . دخترک چهارساله‌اش زیر نور آفتاب دم صبح كه از پنجره به داخل خانه می تابد، روبه‌روی مامان نشسته است. مامان مثل همیشه موهای نرم دخترک را شانه می‌زند و دو کلیپس به موهایش می‌بندد، بعد دخترک با عروسکش بازی می‌كند، مامان هم جارو کشیدن هر روز خانه را   . ...

هر دو بچه دبستانی‌یش ظهر بر می گردند با کلی حرف و حدیث و شكمی انباشته از قار و قور.

-  مامان، امروز آقامعلم "کاروان" پسر اوستا شریف را به‌شدت کتک زد و یكی از دندان‌های کاروان شکست و آقامعلم مجبور شد با ماشین خودش کاروان را به خانه برگرداند.

آن یكی بچه‌اش:

- یعنی کاروان سوار ماشین شده!.. اَه اَه، کاش دندان من را می شکست!

هر دو بچه مدرسه‌ئی‌یش مدام در حال حرف زدنند، مامان هم مثل همیشه می گوید: "این‌قده وراجی نكنید، بسه."

مامان داخل آشپزخانه می‌رود و ناهار جگرگوشه‌هایش را می‌آورد، آن‌ها گرسنه‌اند و خوردن را آغاز می‌كنند. مامان همیشه از غذا خوردن بچه‌هایش لذت می‌برد و هر روز به‌پهلو کنار بخاری دراز می کشد و غذا خوردن بچه‌هایش را می‌نگرد.

از عصر به بعد مامان و بچه‌ها دور بخاری جمع می‌شوند. کوهستان همیشه عصر به بعد سرمایش بیش‌تر می‌شود، بیرون سیاه‌باد و بارش تگرگ آغاز شده، صدای پارس سگ‌ها هم به آن اضاقه می‌شود. دانه‌های تگرگ روی نورگیر سقف می‌خورند؛ انگاری سنگ به شیشه بخورد. بچه‌ها در آغوش مامان می‌خزند و مثل همیشه از مامان می‌خواهند برای آن‌ها قصه بگوید... . نمی‌داند چه قصه‌ئی را باز گوید، از بس که همه قصه‌ها را چندین بار روایت کرده... پسران پادشاه... نه، نه... دی‌شب همین قصه را گفته بود، یکی دیگر... من هم دست‌خالی و با کفش‌های پاره پاره برگشتم... . راستی چرا همیشه آخر قصه‌های مامان همین است: دست‌خالی و با کفش‌های پاره‌پاره برگشتم؟

همیشه هم خواب می‌روند، انگاری بچه‌ها هیچ‌وقت مجال شنیدن آخر قصه مامان را ندارند... . خوابِ خواب. یکی‌یکی بچه‌ها را روی تشک خواب دراز می كند و پتوی گرمی را روی سرشان می کشد. اما پسر بزرگش همیشه این‌جا از او می‌پرسد: «مامان، امشب هم قرار نیست بابا برگرده. درسته؟»

مامان هم همیشه دست‌پاچه و باعجله می گوید: «نه، عزیزم!»

اما تازگی‌ها این سؤال را هم می‌پرسد: «پس این همه پارس سگا واسه چی‌یه؟ چرا تمومی ندارن؟»

مامان آرام دست روی گونه‌های پسرش می‌کشد و می‌گوید: «بخواب پسرم، بخواب عسل مامان، فردا باید بری مدرسه!»

 نور چراغ را کم می‌کند و سیه‌باد گاه‌گداری خود را به در می‌کوبد و صدای جرز و جیلیز در بلند می‌شود .

میل به خواب چشمان مامان را سنگین می‌کند. سقف کوتاه است، ترس ریختن همین سقف هم... راستی توی سقف لانه سارها است. «نکنه آسیبی به‌شون برسه؟»

از آبی عبور می‌کنند، او را هم صدا می‌زنند... . به طرف آن‌ها می‌رود، به درخت و دامن چمن‌زارش می‌رسد. زیر لب و با شرم می‌خندند. آه روزگار، این‌ها که دوستان قدیمی مامانند! او لیلی است، این فاطی، از آن طرف هم سلمه سرك می‌كشد. بین آن‌ها مادر مامان! به طرفش می‌دود. هم‌دیگر را بغل می‌کنند. مادر صورت بچه‌اش را غرق بوسه می‌کند. حتا وسط پیشانی‌یش! مامان هم با چشمان غرق در اشک، شانه و دستان مادر را... .

مادر مامان بی آن‌که به چشمان دخترش بنگرد، به او می‌گوید: "حواست به خودت و بچه‌هات باشه عزیزم!"

با دوستان قدیمش روی چمن‌زار دراز می‌کشند و از روزگار شادی و عاشقی و هم‌راهی می‌گویند و می‌خندند... . اما مادر مامان دیگر رفته است.

مامان رو به لیلی می‌پرسد: «سهیلا چه‌طوره، خوبه؟»

«سهیلا و اون دیوونه؛ شوهرش هم این‌جا رُ ترک کردن، هنوز نرسیدن پیش شما؟

هاژ و هوژ باد آغاز می شود و مامان دلش نمی‌خواهد دوستان قدیمی را ترك كند، فاطی می‌گوید: «به‌تره بریم زیر درختا. امن‌ترن.»

مامان چشمانش را باز می‌كند و فتیله چراغ را بالا می‌كشد. لانه سارها را در کنج سقف نگاه می‌كند. چشمان ریز سارها برق می‌زند. به بچه‌ها نگاه می‌كند. سایه ابروان روی گونه‌های‌شان افتاده است و ناز خوابند.

این هم از‌ قصه‌ تازه فردای بچه‌هایش. مامان سرش را روی بالش گذاشت و خوابش برد.ٱ

 

 


گورستان

پرگل م.

 


 

- سلام مامان. چه‌قده این کلمه قشنگه، مامان!

بر زمین نشست.

- مامانی، نمی‌دونی که. امروز طلوع آفتاب این قده قشنگ بود که نگو! ولی یه سوسک تو دست‌شوئی دیدم. خیلی زشت بود. تو باید هر روز از این سوسکا ببینی. بال داشت و پرواز می‌کرد. خودم کشتمش. تو که نمی‌تونی سوسکا رُ بکشی. سوسکائی که تو می‌بینی، سیان یا قهوه‌ئی؟ باید سیاه باشن. این‌طور نیست؟ یه‌‌بار این‌جا یک سوسک سیاه دیدم. ریز بود. پس سوسکائی که تو می‌بینی، سیاه و ریزن.

به درخت تکیه داد و به بالای آن نگاه کرد. دوست داشت مانند درخت باشد. قوی و بلند. درست است که پیر است، اما همه چیز را می‌بیند. حتا پایان انسان‌‌ها را و این‌که چه زود فراموش شده‌اند.

- می‌دونی مامانی، موهام از آخرین باری که تو دیدی، خیلی بلند شده. اون موقع کوپ بود. اما حالا تا کمرم می‌رسه. خیلی دوست دارم موهام رُ شونه بکشی. مخصوصا صبحا. اون‌وقت خیلی ناز می‌شم. ناز ناز، این‌طور نیست؟ درست مثله شیما که مامان حمیده هر صبح این‌کارُ براش می‌کنه.

مامان، دی‌شب کابوس دیدم. خیلی ‌ترسیدم. دوست داشتم اون لحظه بیام کنارت بخوابم. تب‌خال زدم. ممنون که نمی‌گی زشت شدم. تو مامان خیلی خوبی هستی. برای همین خیلی دوستت دارم. صبح مامان حمیده به من گفت: «دیگه شبا خیال به سرت نزنه. خیلی زشت شدی!»

دوباره اشک در چشمانش نشست. بعد اشک‌های درشت از گوشه چشمانش به پائین سرازیر شد. چند قطره‌‌ آب از درخت بلندقامت بر سرش چکید.

- ببین مامان، این درخته داره گریه می‌کنه. متأسفم که نمی‌بینیش. یک درخت کهن‌سال بلنده، خیلی بلند. باید از اول این‌جا بوده باشه. هر چند فکر نمی‌کنم بدونی این درخت چند سالشه. چون تو فقط ده‌ساله اومدی این‌جا. این درخت شاید صد سال داشته باشه. شایدم سی‌صد سال. شایدم بیش‌تر. چه عمر درازی! چرا آدما این قدر عمر نمی‌کنن؟ تو کتابی خونده بودم نوح هزار سال عمر کرده. چه با حال! خیلی خوبه. همه جور زندگی رُ فکر کنم کرده باشه. شایدم تحمل این‌که پیر شده، براش سخت بوده. نه، بازم اشتباه کردم. اون یه پیامبر بوده. پس باید آدم خیلی خوبی بوده باشه. راستی، پدر چه‌طوره؟

به پشت می‌چرخد.

- سلام بابائی. بابائی‌یم چه اسم قشنگی‌یه! برام قصه می‌گی؟ می‌دونم بزرگ شدم. اما من تا حالا قصه‌های تو رُ نشنیدم. بابا محمد می‌گفت خیلی قصه بلد بودی. یه جوری قصه می‌گفتی که منُ وادار می‌کردی تا آخر بشینم و گوش کنم، بعد بخوابم. دوست دارم شبا برام قصه بگی، بعدشم بوسم کنی و من بخوابم. می‌خوام قصه طولانی باشه. خیلی طولانی که یه ساعت طول بکشه. تا اگه تا صبحم خوابم نبرد، بازم برام قصه بگی که باهام حرف بزنی. اگه در مورد خاطره‌هات برام بگی، اون‌وقت عالی می‌شه. بابا محمد بلد نیست قصه بگه. از داستان خوشش نمی‌یاد. می‌گه چرندترین چیز دنیاست. اما من به تو رفتم. از داستان خیلی خوشم می‌یاد. عاشق قصه و داستانم تا دلت بخواد.

کلاس سوم بودم معلمی داشتم که وقتی قصه می‌گفت، می‌رفتیم تو عالم خیال. یه جوری قصه رُ تعریف می‌کرد که ما فکر می‌کردیم داریم یه کارتون تماشا می‌کنیم. فقط عشق‌مون این بود که اون بیاد و ما به حرفا و داستاناش گوش کنیم. اما اون خیی زود مرد. حصبه گرفت و مرد. عین مامان. آه، ای بیماری لعنتی! چه کارا که نمی‌کنه. ببینم، تو هم مثله اون داستان تعریف می‌کردی؟ پس چرا الان هیچی نمی‌گی؟ چرا؟ چرا؟ چرا مامان؟ چرا بابا؟ چرا مامانی نمی‌تونی مثله مامان حمیده که موهای شیما رُ شونه می‌کنه، موهای منُ شونه کنی؟ یا وقتی شبا خواب بد می‌بینم، نازم کنی؟ من به شیما حسودیم می‌شه. دی‌شب اونم خواب بد دید و رفت کنار مامان حمیده خوابید. منم می‌خوام مثله اون باشم. ولی چرا مامان حمیده دعوام کرد؟ چرا مامان؟ چرا بابا؟ چرا خدایا؟

دسته گل قرمزی را که آورده بود پرت کرد بین دو قبر. غنچه‌ئی را هم برداشت و پرپر کرد و روی قبرها ریخت. آفتاب داشت غروب می‌کرد. گفت: «من غروبُ می‌بینم و فردا دوباره روز می‌شه. اما شما جز تاریکی هیچی نمی‌بینین.» و بیش‌تر گریه‌اش گرفت.

از جا بلند شد و شاخه گل دیگری را که برداشته بود، در راه خانه پرپر کرد.ٱ

26شهریور 1386  

 

 


از مشکلات فرزند نویسنده داشتن و مادر منتقد بودن

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

مادر منتقد بودن هم معضل‌های خود را دارد. به‌ویژه اگر فرزندت داستان هم بنویسد! آن‌وقت است که هم‌واره با قهر گله‌مند است: «مامان، چرا کار همه رُ نقد می‌کنی، ولی مال منُ نه؟!»

حالا هی بگو: «این کار درست نیست. اون وقت می‌گن برا بچه‌اش نقد نوشته!» کو گوش شنوا؟! آن‌وقت است که ناچاری برخی قاعده‌های کاری و اخلاقی را که برای خودت وضع کرده‌ئی، کنار بگذاری و برای داستان دخترت هم چند جمله‌ئی بنویسی!

و اما ماجرای این داستان:

حدود نیمه‌شب تابستانی، در اواخر شهریور ماه پرگل گفت داستان غم‌انگیزی به ذهنش رسیده است. در بستر بودیم و خانه فرورفته در تاریکی. به او گفتم: «هر وقت داستانی به ذهنت رسید، فوری بنویس. چون بعد که بخوای این کارُ بکنی، دیگه اون حس قوی اولیه رُ نداری و کار قوی از آب درنمی‌یاد.»

ذوق‌زده از جا پرید و پرسید: «پس اجازه می‌دی برم بنویسم؟»

حرفی زده بودم که دیگر نمی‌توانستم پس بگیرم. در ضمن مایل بودم تمرین نوشتن کند و با حسش و درونش رابطه آگاهانه برقرار کند. به‌تر بگویم راغب بودم با من نویسنده‌اش آشنا شود. بنابراین گفتم: «برو بنویس.»

یک‌ساعتی در اتاق مجاور او را به بر خود رها کردم. وقتی دیدم هیچ صدائی نمی‌آید، کم‌کم نگران شدم. به سراغش رفتم و دیدم هنوز دارد می‌نویسد. دیگر داشت خیلی از وقت خوابش می‌گذشت. گفتم بقیه را بگذارد برای فردا و خواستم صفحه‌های نوشته را از او بگیرم. نگذاشت و گفت: «فقط چند خط مونده. بذار بنویسم بعد.»

گفتم باشد و منتظر ماندم.

وقتی برگه‌ها را به دستم داد و متن اولیه داستان بالا را خواندم، مات و مبهوت ماندم. چه داستانی نوشته بود! الهام یکتای مادر از شادی در پوست نمی‌گنجید و الهام یکتای منتقد سرشوق آمده بود که نویسنده‌ئی دارد جوانه‌های اولیه خود را می‌زند. آن‌هم با چه قدرتی! کودکانه اصرار داشت به او نمره بدهم! برای کودک یازده‌ساله‌ئی مانند او هزار هم کم بود. برای چند غلط املائی و اندک ویرایشی که کارش نیاز داشت، یک نمره کاستن هم زیاد بود. اما چه ذوقی کرد وقتی برایش نمره 19 گذاشتم و گفتم از این پس داستان‌هایش را در صفحه داستان مجله می‌گذارم و نه در صفحه خودش. و چه می‌دانستم این تشویق بسی بیش از نمره 19 ذوق‌زده‌اش می‌کند. و اما شرمنده‌اش که به دلیل اندک ویرایشی که کارش را کرده‌ام، خود را در کنار او می‌بینم. بنابراین نمی‌توانم نزد دیگران منتقد کارش هم باشم. اما به‌عنوان مادر آرزو دارم شما هم از خواندن داستانش لذت ببرید و منتقد کارش باشید و همان ارزش‌هائی را در آن ببینید که ذهن منتقد من دیده است. متقابلا من نیز جای شما را خالی می‌کنم برای آن شبی که مانند دو حرفه‌ئی درباره داستان و بسیاری چیزهای دیگر حرف زدیم. در آن شب شادمانه‌ترین سحری عمرم را خوردم!ٱ  

 

 


شمع مزار خویش

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 


 

حدود یک دهه پیش که این داستان را نوشتم، مدتی بعد به نقد ترجمه‌ئی برخوردم درباره آثار آلفرد هیچکاک. در این نقد آمده بود سراسر فیلم سرگیجه او آکنده از رنگ سبز است. زیرا رنگ سبز رنگ حلول است و به نوعی برای شخصیت زن این فیلم چنین اتفاقی می‌افتد. در آن داستانم هم از رنگ سبز برای حلول استفاده کرده بودم، بی‌آن‌که خود بر علتش وقوف داشته باشم. البته هنوز هم نمی‌دانم چرا حلول با رنگ سبز برایم تداعی شده بود. هم‌چنان‌که تاکنون جائی نخوانده‌ام چرا برای هیچکاک هم چنین بود و آیا مانند من می‌توان برایش پیش‌زمینه مذهبی قائل شد یا خیر. در هر حال جمعه 6 مهرماه 1386 که فیلم سرگیجه از تلویزیون پخش شد و به تماشایش نشستم، یاد این داستان افتادم و... .

سردبیر

 

 

بی‌قرار از این دیوار تا آن دیوار می‌رفت و می‌آمد. مدام به صندلی‌های راحتی و عسلی‌ها و میز و گل‌دان‌ها می‌خورد تا عاقبت نیمه راه ایستاد و سر را به عقب برگرداند. دکتر از میان قاب سفید رنگ به او نگاه می‌کرد. گوئی با آن لب‌خند همیشگی کنج لبش، او را به تمسخر گرفته بود. پرسید: «چرا؟ چرا؟»

از پا افتاده خود را روی صندلی راحتی کنارش انداخت و به طلسم روی ستون چشم دوخت. مادربزرگش می‌گفت یادگار جده‌اش است و چهل درویش در چهل شب اول ماه آن را روی ترمه نوشته‌اند. معنی آن کلمه‌ها و نقش‌های دوار را نمی‌فهمید. از فکر کردن به آن، سرش بیش‌تر درد گرفت. سر برگرداند. دوباره چشمش به قاب عکس دکتر افتاد. چقدر چشمانش زشت بودند!

نه، نیازی به سؤال نبود. پاسخ را می‌دانست. سال‌ها قبل با خودش هم همین کار را کرده بود. خیلی سعی کرده بود آن را از ذهن بیرون براند. شاید چون نمی‌خواست قباحت و زشتی‌یش را باور کند. شاید نیز به همان علت خود را دست‌خورده او احساس می‌کرد و به محض خواست‌گاری پذیرفت هم‌سرش شود. گرچه دکتر گل سرسبد پزشکان شهر بود و از هر که دختر می‌خواست، فوری به عقدش درمی‌آوردند. او از همان آغاز کار چنان شهرتی به هم زده بود که هر که درد بی‌درمانی داشت، به وی مراجعه می‌کرد. مثل مادربزرگش که ناراحتی کلیه داشت و پیشش می‌رفت و او را هم به خاطر برونشیت با خود برده بود. خدا بیامرزدش! کاش حالا بود و می‌توانست سر بر دامانش بگذارد و با او درددل کند. حتما آن صفای روحش به دادش می‌رسید و از ناپاکی که احساس می‌کرد، می‌کاست.

چشم‌ها را بست و به آن روزها فکر کرد. انگار همین دی‌روز بود که عروسی کردند. در حالی که سی سال گذشته بود. آن وقت دانش‌جوی سال دوم پزشکی بود. آه کشید. چه زود گذشته بود!

بچه‌ها آمدند. روزهای دانش‌جوئی رفتند و متخصص بیماری‌های زنان شد. دکتر تخصص داخلی داشت. نفسش تنگ شد. گوئی همه چیز در یک‌چشم‌به‌هم‌زدن اتفاق افتاده بود، در حالی‌که او و دکتر پیر شده بودند. اما درد این نبود. درد اتفاق شومی بود که ناگهان همه چیز را به باد داده بود. بغض کرد.

تا دی‌روز چه خوش بخت بود! شوهری داشت و دختر و پسری که شغل پدر و مادر را ادامه می‌دادند. خانه بزرگ و گرمی، دوستان و آشنایان بی‌شماری و ارزش‌مندتر از همه نام نیکی داشت که به دلیل شرکت در فعالیت‌های خیریه به دست آورده بود. اما از بعدازظهر چه آسان دنیای آرامش فرو پاشید!

مشغول معاینه بیماری بود که تلفن خط مستقیم زنگ زد. منشی دکتر بود و آشفته برایش شرح داد دکتر مشغول معاینه دختر بیماری بود که مادرش پشت پرده متحرک می‌آید و می‌بیند دست دکتر جائی فرو رفته است که نباید. سر و صدای او به اتاق انتظار درز می‌کند. دختر دیگری به مادرش می‌گوید دکتر با او هم چنین می‌کرده است و بلوائی به پا می‌شود که هنوز ادامه دارد. این را از صدای نکره دکتر هم می‌توانست بفهمد که بلندتر از دیگر فریادهای خشم‌گین به گوش می‌رسید.

گوشی را که گذاشت تا چند دقیقه خشکش زده بود. سی سال آزگار منتظر این رسوائی بود. می‌دانست هر چه زمان بیش‌تر بگذرد، شدت توفانی که برخواهد انگیخت، بیش‌تر خواهد بود. و حالا... .

دیگر ندانسته بود چه می‌کند. به خلوت با خود نیاز داشت. نسخه بیمار را نوشت و روانه‌اش کرد. به منشی‌یش سپرد بیماران دیگر را مرخص کند. اما هنوز چندان بر خویش مسلط نشده بود که در مطب خودش غوغا به پا شد. بیمار آخری آمپولش را گرفته وبه بخش تزریقات بازگشته بود. تزریق همان و مرگ درجا همان! در یاد نداشت چه‌ آمپولی برایش تجویز کرده بود یا اصلا بیماری‌یش چه بود. هر چه می‌کوشید، حتا چهره‌اش را هم نمی‌توانست به یاد بیاورد. فقط صدای دختر جوانی در ذهنش مانده بود که شیون می‌کرد بیمار زن روستائی با ده فرزند است. سرش را با دو دست گرفته و به طبقه بالا آمده بود. ابتدا به حمام رفته بود. اما هر چه زیر دوش خود را می‌شست، کم‌تر احساس پاکی می‌کرد. بیرون آمده بود و و از آن دم، طول اتاق را بالا و پائین کرده بود.

از پنجره قدی به بیرون نگاه کرد. لب‌خندی با تلخی تمام زد. هم‌ آفتاب بود، هم باران. بی‌اختیار بلند شد و کنار پنجره رفت. نفهمید چه‌قدر گذشت تا آسمان یک‌دست آبی شد و رنگین‌کمان بر سر شهر تاق بست. از آن‌همه پاکی و صفا و زیبائی قلبش فشرده شد. آسمان رشت را تا آن‌وقت این‌همه قشنگ ندیده بود. قلبش درد گرفت. به خود پیچید و نالید: «خدایا، چرا؟ چرا؟ من که عمری به داد فقرا رسیدم، هیچ بدبختی رُ از مطبم نروندم، حتا خرج دوا و درمون‌شونُ از جیب خودم دادم، چرا باید این بلا سرم نازل می‌شد؟»

احساس کرد دیگر طاقت ایستادن ندارد. همان‌‌جا کنار پنجره بر راحتی بزرگ دراز کشید. چشم را بست و کشیده گفت: «ای روزگار-»

نفهمید چه‌قدر به آن حالت ماند و خواب رفت یا نه. از شدت نور بود که چشم باز کرد و از آن‌همه زیبائی، منتها این بار در اتاق به شگفت آمد. نور سبزی بر سفیدی دیوارها تابیده بود و به همه چیز جلوه سبز بخشیده بود.

 به طرف پنجره سر برگرداند. نوری که از آن به درون می‌‌تابید، هر دم بیش‌تر می‌شد. ناگهان دید مرد سبزپوشی از آسمان به سوی او می‌آید. از شدت حیرت نیم‌خیز شد. مرد از شیشه پنجره عبور کرد، از بالای راحتی گذشت و به نرمی کنارش نشست.

ناباور دست دراز کرد تا بدنش را لمس کند. دستش از تن مرد سبزپوش عبور کرد. شگفت‌زده چند بار پلک زد. تاکنون مردی به خوش سیمائی او ندیده بود. مسحور نگاهش کرد. مرد لب‌خند شیرینی زد و گلوبندی از شکوفه‌های نارنج به گردنش آویخت و گفت: «رو به خوبان کن، چون آواره‌ئی!»

از بوی شکوفه‌ها مست شد. از صدای مرد نیز. آهنگ آن بی‌نهایت نوازش‌گر و آرام‌بخش بود. احساس کرد الان است که مدهوش شود. بی‌اختیار چشم‌ها را بست و باز کرد. مرد نزدیک‌تر و نزدیک‌تر آمد تا در او حلول کرد.

احساس کرد یاخته‌هایش از هم فاصله می‌گیرند و آن مرد به نرمی لابه‌لای شان جا می‌گیرد. تسلیم محض خود را به این رخوت و لذت نامتناهی سپرد.

یک‌شنبه          

12 بهمن 1376     

 

 

 

 


 
جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .   شماره آخر