مقاله زیر در
گردون شماره
10 و 11(سال یکم ، اردیبهشت 1370، صص 80 -81) و
بررسی کتاب ویژه هنر و ادبیات
شماره 6 (دوره جدید، سال دوم، تابستان 1370، صص 500-504)
و در کتاب
هنگامه رفتن و معرکه ماندن
پرویز حسینی (اصفهان، 1374، صص 31- 41) چاپ شده است.
درج چهارمین بار آن در
آینهها
نشانه موافقت با نقطهنظرهای موجود در آن نیست. کما اینکه نخستین بار
خود عباس معروفی آن را در ماهنامهاش (گردون)
منتشر کرد. منتها مایلم خوانندگان و پژوهشگران به همه متنهای نقد
موجود درباره رمان
سمفونی مردگان
دسترسی داشته باشند. ضمن آنکه موجب امتنان خواهد بود اگر خوانندگان
علاقهمند پس از مطالعه آن، به مقاله "آیا
خشم و هیاهو
گرده
سمفونی مردگان
است" در کتاب
ازل تا ابدم
یا صفحه
نقد
آینهها
36 نگاهی بیندازند.
سردبیر
رمان
سمفونی مردگان
اثر عباس معروفی در میان رمان های معاصر ایران از آن گونه (Gener)
آثاری است که بیتردید به ادبیات کلاسیک جدید ایران ملحق خواهد شد. از
این رو است که درباره این رمان پیوسته باید سخن گفت و هزارتوی آن را
کاوید. در نقد زیرین، نقدی بسیار شایسته که تاکنون درباره این رمان به
رشته تحریر درآمده، فیالمثل از ساختار زبان گفتوگو و محاوره در این
رمان یادی نشده است که به نظر ما، یکی از جنبههای استثنائی این رمان و
قابل بحث و بررسی است.
در حالی که آثار خوب رمان معاصر ایران، علیالعموم در ساختار زبان گفتوگو و محاوره از ساختار زبان مردم کوچه و بازار مدد میگیرند (یعنی
زبان شکسته) و در بسیاری این آثار دیالوگها استادانه و بدون تصنع در
متن کتاب نشسته است (که آثار صادق چوبک قله این استادی است) اما در
سمفونی مردگان
گفتوگوها و دیالوگها با زبان فصیح و مکتوب بیان شده، بدون آنکه این
بیان مکتوب ذرهئی تصنع و ناهمواری در بافت دیالوگها به وجود آورده
باشد.
در مقام مقایسه، فیالمثل در
شوهر آهو خانم
همین ساختار زبان مکتوب و فصیح در محاورهها به کار گرفته شده، اما در
آن کتاب، علیمحمد افغانی از پس حالتهای تصنعی این ساختار در محاورهها برنیامده است.
در
شوهر آهو خانم
آدم احساس میکند ترکیبهای کلامی در محاوره، به برخی شخصیتهای رمان
تعلق ندارد. در حالی که رمان عباس معروفی از چنین گزندی در امان است.
در
سمفونی مردگان،
زبان فصیحی سراسر دیالوگهای کتاب را در بر گرفته، بی آنکه ذره ئی
بیگانگی بین ساختار زبانی و شخصیتهای رمان احساس شود. و این به گمان
ما، در میان شایستگیهای ادبی دیگر این رمان، جای ویژهئی دارد و
مقایسه تطبیقی بین این رمان و رمانهای دیگر را به مصاف میطلبد. امید
آنکه صاحب همتی به این کار بپردازد.
بررسی کتاب
بیگمان نخستین تراژدی بشر را میتوان برادرکشی
قابیل به شمار آورد. یعنی همان مضمونی که پسزمینه رمان
سمفونی مردگان
را در بر میگیرد. قابیل در واقع انگاره ازلیArchetype))
اورهان است. اما آن چه نظر را برمیانگیزد، رنگآمیزی رمان در فضای
دوگانهئی است- فضای تیره و تراژیکی که کردارهای آدمی را جبری مینمایاند و دیگر فضای روشن کمیک که بیانگر امید و جاودانگی است.
در رمان، عامدانه و عالمانه، سمفونی مرگ یکایک آدمها نواخته می شود.
هر کدام به شکلی سر به نیست میشوند و در میان هاله تیرهئی قرار میگیرند.
موومان یکم بخش آغازین است که در فصل تراژیک زمستان گشوده میشود با
حضور دو تن از آدمهای داستان که هر کدام شخصیت تیرهئی دارند. ایاز
پاسبان که نماد شیطان است و حضورش کنار اورهان که تجسم قابیل است،
بسیار بامعنا جلوه میکند. فضای تیرهئی است با آدمهای تیرهتر و
اولین کلمه کتاب رنگ خاکستری و اندوه دارد:
دود ملایمی زیر تاقهای ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیلفروشها لمبر میخورد و از دهانه جلو خان بیرون میزد. ته کاروانسرا چند باربر در یک
پیت حلبی چوب میسوزاندند و گاه اگر جرأت میکردند که دستشان را از
زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم میشکستند. پشتسرشان در جائی مثل دخمه
سه نفر در پاتیلهای بزرگ تخمه بو میدادند. دود و بخار به هم میآمیخت
و برف بند آمده بود. [بند آغاز رمان- ص7] (1)
اگر تاقهای
ضربی و گنبدی کاروانسرا را در تحلیل
ساختاری بررسی کنیم، از شکل منحنی کلمات به روساخت و ژرفساخت قابل
تأملی پی می بریم. بدینمعنا که کاروانسرا نماد روزگار و جهان است و
با تبیین فضای کاروانسرا که دخمهوار است و تیره، سرد و گود است (چون
گور) و از آن دود برمیخیزد، مشخص میشود نویسنده درهای جهان تراژیک با
آدمهای تراژیک را در نخستین صفحه رمانش به روی خواننده باز کرده است.
دنیائی که در آن رابطهها و مناسبتهای انسانی تیره، سرد و هراسانگیز
است. در فصلی که کلاغها حضور مسلط دارند:
کلاغها شهر را فتح کرده بودند. بر هر
درختی چند کلاغ. [ص10] فصل اول در واقع
فصل اول و آخر کهنه کتاب جهان مردگان است. نویسنده با هوشیاری آن را به
دو نیم کرده و هر نیمه را در ابتدا و انتهای رمان آورده تا فضای تراژیک
را در سرتاسر آن تعمیم داده باشد. بند آخرین کتاب در تقابل با
بند آغازین رمان تداعیکننده همان فضا و مکمل آن است:
دلش میخواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب جوری سیخ و صاف بر
بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هر کس میدید، میگفت: «مردی در آب
خود را حلقآویز کرده است.» [آخرین بند کتاب- ص369]
در سمفونی
مردگان آدمها همگی اسیر تقدیر محتومند:
یوسف؛ برادر بزرگتر که معلول و عقبافتاده است، سرانجام به دست
برادرش، اورهان، کشته میشود. آیدین؛ برادر دیگر، سالها در خانه در
تضاد با پدر و اورهان بوده و پس از مرارت بسیار و خودکشی خواهر
دوقلویش؛ آیدا (تکمله وجودی او) و مرگ همسرش، سورملینا، (سورمه) بر اثر
جذام، کارش به جنون میکشد. اورهان نیز در حالیکه به جستوجوی آیدین
میرود و اندیشه قتل او را در سر دارد، خود صید مرگ میشود. بیماری
رماتیسم مفاصل هم در خانواده بیماری ارثی (از جانب پدر) است. اورهان از
یازده سالگی به آن دچار میشود و آیدا از فرط کار و محصور ماندن در
آشپزخانه نمناک به همین بیماری مبتلا میشود. مادر هم که بیماری آسم
دارد. زوال و انحطاط این خانواده محتوم است. نویسنده خواسته یا
ناخواسته آدمها را به نوعی نقطه ضعف فیزیکی، رفتاری یا روانی (Hamartia)
دچار کرده است و برای این همه، سلسلهئی از علتهای محیطی و وراثتی به
کار گرفته است تا همه چیز طبیعی جلوه کند.
آیدین دیوانه میشود پس از آنکه مرحله تعقل و استدلال را طی کرده است
و دیگر ظرفیت وجودییش کامل شده و به عرفانی رسیده است که دیگر نمیتواند کجرفتاریهای پدر، جامعه و تقدیر را برتابد. او پیامبر مجنونی
است. شرایط محیطی و رفتار جامعه و خشونت ذاتی و بیحد پدر، علتی میشود
تا آیدین با دلی سرشار از کینه به دامن مادرانهئی پناه ببرد. پس از
مادر و خواهرش، آیدا، سورمه را چون مادری میخواهد تا نوازشش کند و به
او آرامش ببخشد، که این زمینهساز بعد دیگر تراژیک قصه یعنی "پدرکشی"
است که در طول رمان در پرتو مضمون "برادرکشی" کم رنگ باقی میماند.
آیدین شعر هم مینویسد. پس به گونهئی زمینه جنون در او رشد مییابد.
در شعری که در حضور خانواده سورمه میخواند، بر وضعیت روحی و روانی و
تقدیر محتومش اشاره میشود:
لب بستهام از هجر تو، مردی ز خیل مردگان
هم برزخ این روزگار، هم ترس از پایان کار
آیم چو چنگ اندر خروش، چون زخم بر من میزنند
این مردمان رنگ رنگ، این دشمنان نابکار
آتش زنید بر خانهام، این جسم را بیجان کنید
خاکسترم بر بادهها، تندیس من دیوانهوار [صص 203- 204]
آیدین در محضر استادی شعر را فرا گرفته که او نیز تقریبا سرنوشت مشابه
با شاگرد خویش دارد و نامش نیز چقدر گویا است: ناصر دلخون. اصولا در
رمان، نامها همگی آگاهانه و با توجه به روانشناسی آدمها برگزیده شدهاند.
اورهان قربانی حرص و جاهطلبییش میشود. او در پی قبضه کردن همه چیز
برای خود به دام ناخواستهئی پا میگذارد. کینهئی که از برادرش،
آیدین، به دل میگیرد، ریشه در اختلافهای خانوادگی دارد. مادر به
آیدین مهر بسته بود . پدر به اورهان. و در این میان طنزی وجود دارد که
قابل تأمل است. پس از آن که آیدین به جنون میرسد و وبال گردن اورهان
میشود، این گفته اورهان نشانی از اعتراض و عصیان او دارد:
انگار تقدیر این بود که از همان بچگی این برادر تخس زباننفهم را روی
کولم بگیرم و بخواهم از گردنهئی ببرم بالا... . [ص 23]
رنج و بیپناهی آدمها که معلول و زاده علتهای طبیعی و محیطی است ما
را وا میدارد، رمان را اثر اکسپرسیونیستی با دستمایههای
اگزیستانسیالیستی بنامیم. یوسف؛ برادر بزرگتر در هنگامه جنگ، کودکی
است که به ایوان میرود تا چتربازی کند و از لبه بام با چتر سیاه پدر
به پائین میپرد و... از آن به بعد تمام عمر لال و زمین گیر میشود و
به تباهی میرود و تنها به نوعی زندگی نباتی و حیوانی ادامه میدهد.
درباره این حادثه چند خط در رمان در خور توجه است:
... مگر آیدین که هر وقت به آن برادر گنگ فکر میکرد به خوبی درمییافت
تمامی آن جنگ و حمله، برای خانواده آنها فقط به خاطر تغئیر ماهیت یوسف
به وجود آمده است. [ص116]
و
سالها بعد که آیدین به دوران کودکی خود وا پس میگشت، در مییافت همه
مسیرها از همان جا تغئیر کرده بود. او به خوبی میدانست که همیشه بچه
اول مکافات دیگران را پس میدهد و این را نیز میدانست که وارثان تنها،
طمع بیشتری برای تصاحب به کار میبرند. این چیزها خوابی بود که بعدها
تعبیرش را به وضوح دید. [صص 117- 118]
و این خشونتها عکسالعملهای رفتاری است که انگیزه منفی در ذهنیت دختر
زیبا و جوان خانواده، آیدا، به وجود میآورد. دختری که از بس در کنج
نمور آشپزخانه محبوس مانده، به رماتیسم دچار شده است و در برابر حاکمیت
مردسالاری خانواده در دل عصیانی میپروراند که به گریز او میانجامد.
به خواستگاری که از جنوب میآید (نقطه مقابل جغرافیائی شهر آنها] دل میبندد و با یاری مادر و آیدین موفق میشود پدر را به قبول ازدواجش وادار
بکند. ازدواج او در واقع گریز از طبیعتی است که او در چنبره آن اسیر
است. اما چرخ گردان تقدیر رهایش نمیکند و سرانجامش جز خودسوزی نیست.
بدینقرار، این نگاه تلخ به آدمها که ناشی از دیدگاه اکسپرسیونیستی
است، در سرتاسر رمان احساس میشود.
و اما فضای کمیک رمان، کمتر به چشم میآید و تنها چند پاره درخشان، به
ویژه در موومان سوم به فضائی شدن (Spatialization)
این مضمون کمک میکند. فضائی که در آن میتوان تا حدودی از اسارت در
ماده و طبیعت میرا رها شد و دیدگاه بدبینانه را که حالت مسلط بر رمان
است، اندکی تغئیر داد.
فضای روشن رمان، آنگاه ظاهر می شود که آیدین در چشم سورمه، ناجی و
پیامبر است و به هیأت مسیح در میآید. سورمه بارها او را مسیح میخواند
و گاهی نیز به واسطه زیبائی آیدین و پرداختن به نجاری، او را یوسف نجار
میخواند که بیانگر اینهمانی آیدین با یوسف پیامبر است. (در جای دیگر
به طور سمبلیک، شباهت آیدین به یوسف پیامبر بیان می شود. [ص167])
اصولا در هر کجای رمان سورمه حضور دارد، فضای تراژیک به فضای کمیک
دیزالو میشود. موومان سوم که از دیدگاه سورمه روایت میشود، نقطه اوج
این فضا و به اعتباری نقطه اوج رمان نیز هست. پس از این موومان، فضای
روشن فیداوت میشود و حالت تیره تراژیک باز بر صحنهها چیره میشود.
خواننده در پایان به مرحله روانپالائی (Catharsis)
میرسد.
در خاتمه باز دریغی میماند. زیبائیهای شگرف
رمان به تمامی بازگو نشده است. ابعاد دیگری در هزارتوی بافت
سمفونی مردگان
هست که بررسیهای دیگر را به چالش میطلبد.ٱ
__________________________________________________
1- معروفی، ع.
سمفونی مردگان،
چ1. تهران، گردون، 1369، 369ص.