دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
عباس معروفی

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

 فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


 

 

 
 
1 مهر 1386

سلام خانم یکتای عزیز

 از لطف شما بسیار سپاس‌گزارم که لینک من را اضافه کردید.

من نیز هرچند ناقابل است این ترجمه آزاد داستانک را در وبلاگ خویش به مجله خوب‌تان تقدیم کردم. 

ترجمه این داستان به مجله آینهها تقدیم می‌شود

چشمان مامان و آشيانه سارها

نسرین شاکلی

 

به امید سربلندی هر روزه شما

احمد امانی
ahmadamani1358@gmail.com

 

1 مهر 1386

جناب آقای امانی

سلام بر شما

از لطف‌تان نهایت تشکر را دارم. آیا این داستان در اصل کردی است؟

 بابت داستان قبلی عذر می‌خواهم که خلف وعده کردم و در آینه‌ها نگذاشتم. در آخرهای صفحه‌بندی مجله متوجه شدم چند مطلب که دوستان فرستاده‌اند، اندکی بعد در سایت یا وب‌لاگ خود گذاشته‌اند. به واقع تا رسیدن موعد اول ماه آینه‌ها صبر نکرده بودند. ناچار شدم از کار شما بگذرم تا مجله این‌همه رنگ کهنگی به خود نگیرد.

 ممنون خواهم شد اگر عکسی از خود برایم بفرستید تا در صفحه داستان آینده هم‌راه داستان شما استفاده شود.

 با احترام

الهام یکتا

 

 


3 مهر 1386

سلام

 در یكی از شماره‌های‌تان مطلب راجع به آقای رئیس‌دانا داشتید. باید به آن رجوع كنم اما پیدا نمی كنم . دگمه جستجوی مجله شما كار نمی‌كند. آیا ممكن است مرا راهنمائی بفرمائید/ ممنون می‌شوم.

ارادت‌مند

فریده حسن زاده مصطفوی
fhm@jamejam.net

 

 

3مهر 1386

سلام بر شما

به گمانم در صفحه خبر بود. غیر آن، مطلب خاصی در مورد ایشان نداشتیم. هم‌چنین باید در شماره‌هائی باشد که آرشیو آن را نداریم. بنابراین شرمنده‌ام از این‌که نمی‌توانم کاری برای‌تان انجام دهم.

با احترام

الهام یکتا

 


 

 


 5 مهر 1386

با عرض سلام خدمت شما ، سرکار خانم یکتا

من، نسترن رستمی، دانش‌جوی رشته پژوهش هنر دانش‌گاه هنرهستم. از طریق اینترنت با وبلاگ آینه‌ها آشنا شدم و البته چون در جستجوی منابع معتبری در رابطه با ادبیات پست‌مدرن در ایران بودم ، با دیدن نظرهای انتقادی شما  مخصوصا راجع به   داستان خط تیره، آیلین  فکر کردم شاید شما بتوانید در این مورد بیشتر از هر کسی به من کمک کنید. موضوعی که من مشغول به تحقیق در مورد آن هستم "ادبیات پسامدرن در ایران" است که مربوط به  درس "جامعه‌شناسی هنر " می‌باشد. اولین سؤال من این است که به نظر شما آیا می‌توان در ایران ازادبیات پست‌مدرن سخن گفت؟

و دیگر این‌که چه کسانی به نظر شما در این طبقه‌بندی جای می‌گیرند؟ 

در ادامه (خارج از موضوع ادبیات پست‌مدرن) داستان کوتاهی از خودم را برای شما ارسال می‌کنم . اگر تمایل داشتید، علاقه‌مندم نظر شما را در باره  داستانم بدانم.

با تشکر فراوان

 نسترن رستمی گوران  

nastaranrostami@yahoo.es


 

5 مهر 1386

سرکار خانم

سلام بر شما

در مورد پرسش نخست‌تان باید عرض کنم، بله، در ایران با قاطعیت هم می‌توان از ادبیات پست‌مدرن سخن گفت. نمونه‌اش همان رمان خط‌تیره، آیلینی که به آن اشاره کرده‌ئید. به‌تر از آن، آثار عباس معروفی است که تاکنون به دو نمونه آن اشاره کرده‌ام. استدلالم را می‌توانید  در صفحه روز من شماره اردی‌بهشت ماه امسال مجله‌ آینه‌ها ببینید. هم‌چنین در شماره 43 در صفحه نقد به رمان سال بلوا اشاره دارم و ردپای پست‌مدرنیسم را در آن جسته‌ام. به یقین کسان دیگری هم هستند که می‌توان نشانه‌‌های پست‌مدرنیسم را در کارهای‌شان جست، اما درموردشان نمی‌توانم با اطمینان خاطر صحبت کنم. چون مانند آثار معروفی یا خط تیره، آیلین کاملا روی‌شان مداقه نکرده‌ام. مانند همین رمان مومیائی جواد مجابی که مرکزگریزی پست‌مدرنیته و نیز داستان مشخص نداشتن را می‌توان در آن مشاهده کرد. منتها نظر قطعی را باید به بازخوانی این رمان موکول کنم که در حال حاضر فرصت آن را ندارم.

 بابت داستان‌تان هم باید خدمت‌تان عرض کنم به انواع ویرایش (تکنیکی، سبکی و...) نیاز دارد. منتظر داستان‌های به‌تری از شما هستم.

با آرزوی موفقیت در کارهای پژوهشی‌تان

و

با احترام

الهام یکتا

 

 
 

 
7 مهر 1386

خانم عزیز

با سلام، یادداشت شما را در ماه‌نامه آدینه خواندم و متأسف شدم. البته برای خودم که فکر می‌کردم با آدمی اهل ادبیات و فرهنگ روبه‌رو هستم، و نه کسی که دست هر چه شارلاتان و قرشمال است، از پشت بسته است.

خانم عزیز، احساس می کنم که شما واقعا یک بیمار عقده‌ئی هستید و به عبارتی کم‌بود دارید و می‌خواهید به این وسیله خودتان را ارضا کنید.

من امروز پس از خواندن این بازی مسخره شما دوباره به سراغ نوشته‌ـ به قول شما کذائی‌ـ خودم رفتم، همان‌طور که در ئی‌میلم گفتم، این مطلب یک‌صفحه‌و‌نیمی؛ دو سوم آن یعنی یک صفحه آن در رابطه با اساطیر و ارتباط آن با ادبیات داستانی است و هیچ ربطی با کتاب شما و حتا اشاره مستقیم به سمفونی مردگان ندارد، فقط  در بخش آخرآن،  آن‌هم برای نشان دادن و تأکید بیش‌تر این موضوع؛ چند پارگراف آورده‌ام که بخشی عین جملات کتاب سمفونی مردگان است و یکی- دو پارگراف نیز از کتاب شما در باره این موضوع نقل‌قول کردم. (این‌جا تنها گناه من این است که منبع را ذکر نکردم.)

باری، وقتی شما تذکر دادید و حتا نوشتید که چرا کتابم را خلاصه کردید و اسم دزدی و سرقت و نمی‌دانم از این حرف‌ها نزدید و من هم به‌سرعت نوشتم اقتباس از کتاب شما و آن را در بالای مقاله درج کردم. خُب دیگر چه موضوعی مانده بود و  دیگر این کارها چه معنائی داشت. یعنی این که شما ئی‌میل مرا ـ که حکم نامه خصوصی داشت و فقط برای خودتان ارسال کرده بودم، به هم‌راه عکس من پیراهن عثمان کرده و با عنوان درشت بنویسید سرقت ادبی... .

دوست عزیز، گناه من چیست؟ این که فرض کنیم از کتاب شما نه چند پارگراف که ده‌ها صفحه و دقیقا عین متن شما را برداشتم و به اسم خودم منتشر کردم، خُب وقتی که تذکر دادید و من هم قبول کردم و منبع آن را ذکر کردم؛ می‌خواستید چکار می‌کردم.

در باره موضوع آقای اصغر الهی در ماه‌نامه مهرهرمز هم که من در آخر مطلب نام منبع که سایت گهربار آینه باشد را ذکر کرده‌ام، چگونه شما آن را ندیدید و معنای نوشتن این جمله هشت کلمه‌ئی چیست؟ آیا با نوشتن آن هشت کلمه به قول شما، عقده و سوزش شما فروکش کرده است که می‌توانم هشتاد کلمه بنویسم. اصلا این مسایل چقدر مهم است ـ منظورم نقل‌قول صحبت‌های یک نویسنده که من بخواهم منبع را ذکر نکنم و مثلا بخواهم برای خودم اعتبار کسب کنم با این کار. بدانید که من بچه نیستم که بخواهم با این مسائل کسب آبرو و شهرت کنم. لااقل شما در وبلاگم می‌رفتید و با  گوشه‌ئی از نوشته‌هایم آشنا می‌شدید. ـ ضمن این‌که چندین برابر آن به صورت نوشتاری است و در وبلاگم موجود نیست ـ حالا من چه نیازی دارم بیایم برای یک نوشته یک‌صفحه‌و‌نیمی مثلا از کار شما سرقت و دزدی بکنم و با این کار بخواهم برای خودم اعتبار و آبرو بخرم، ای کاش شما لااقل به مقدمه آقای معروفی در آخرین کتابم رجوع می‌کردید و قضاوت او را در باره من می‌خوانید و متوجه می‌شدید که من نیازی به سرقت نه از کار شما که حتا از اصل نوشته ـ سمفونی مردگان ـ ندارم.

من حتا نقدی که متعلق به آقای بیزارگیتی بود و از خود ایشان اجازه را گرفته بودم، چون خودشان مایل بودند منبع آن را ذکر کنم، نوشتم که منبع آن سایت آینه است.

در پایان لازم است اشاره کنم دوست عزیز؛ مگر برای این کارهائی که من و شما انجام می‌دهیم چه مقدار پول یا شهرت یا ارزش مادی و اجتماعی به ما می‌دهند که بخواهیم دست به دزدی بزنیم. پس چرا تصمیم به نابودی هم‌دیگر گرفته‌ئیم؟ این گونه می‌خواهیم هم را له کنیم! اصلا ما در کجای ادبیات جهان که هیچ، همین جامعه خودمان هستیم؟ غیر از این است که کتاب‌های ما را در تیراژ دو- سه هزار تا هم کسی نمی‌خواند و نویسنده با باج سبیل دادن به منتقد و ناشر و کتاب‌فروش و کارمند دولت و این و آن به‌زور چندصدتایی را قالب می‌کند، بعد هم کتاب در به‌ترین حالت به گوشه قفسه می‌رود تا خاک بخورد. آن‌وقت بیایم برای این متاعی که چنین بی ارزش شده، سر یک‌دیگر را ببریم.

دوست عزیز باور من این است، کسانی که در این شرایط دست به چنین کارهائی می‌زنند فقط عاشق این کار هستند، و کسی هم که عاشق است، هیچی جز معشوق را نمی‌بیند. من شما را نمی‌دانم اما باید بگویم من بسیاری چیزها را در ایران ـ که می‌توانست هم برایم شهرت داشت و هم اعتبار ـ گذاشتم و آمدم این‌جا که برای دل خودم زندگی کنم و کاری که دوست دارم انجام دهم، حتا دنبال تفریح و ... ـ که این‌جا فراوان هم هست ـ نمی‌روم و بدون دریافت یک ریال و نیز بدون کسب شهرت ـ سال‌ها با نام مستعار و اسامی نامشخص مطلب نوشته‌ام ـ بعد شما یک‌باره عکس مرا در سایت خود می‌گذارید و نامه پوزش‌خواهی مرا نیز ضمیمه می‌کنید و مانند یک شوالیه پیروز فریاد می‌زنید که ای مردم ببنید و خودتان با خواندن نامه‌ها در زیر متن قضاوت کنید که کار من چی بوده است؟ بعد هم با آوردن  متنی از آقای دولت‌آبادی صحبت از ادبار و نکبت و پوست انداختن و نمی‌دانم چرندیاتی از این دست می‌کنید.

زهی تأسف برای شما. دوست من آب‌روریزی کار ساده‌ئی است، به‌خصوص که من در جائی بزرگ شدم که اتهام‌زنی و نابودی شخصیت دیگران کارشان بود، و دانش آن را خیلی خوب یاد گرفته بودم، اما بدانید من هیچ‌گاه دست به این کار نخواهم زد.

در پایان تقاضا دارم که آن نامه کذائی را از روی سایت‌تان بردارید، و به‌جای پرداختن به این مسائل حاشیه‌ئی و بی‌ارزش به همان ادبیات که اگر  بهش معتقد هستید، بپردازید.

با احترام

عطاران

aliataran_1985@yahoo.de

جناب عطاران

سلام بر شما

نامه گهربارتان را خواندم و بر این‌همه وجدان و انصاف‌تان درود فرستادم. و از آ‌‌ن‌جا که  خوانندگان آینه‌ها را به نامه‌های خود و شما نامحرم نمی‌دانم، این نامه‌تان را نیز در آینه‌ها خواهم گذاشت. البته حق‌تان از این بابت مضاعف است، چون در عرف روزنامه‌نگاری هم‌واره حق پاسخ‌گوئی وجود دارد!

با احترام     

الهام یکتا     

 

 


در صفحه
از این قلم آینه‌ها 41 (خرداد 1386)  مفصل به حاشیه‌نشینان ادبیات پرداختم. البته از آن نوع که انگل‌وار خود را به زندگی خصوصی هنرمندان می‌آویزند تا به حیات ننگین خویش تداوم بخشند. و حال هر بار که نامه‌های علی‌رضا عطاران را بازمی‌خوانم، نگران می‌بینم این حاشیه‌نشینی تا کجا می‌تواند بسط یابد و چه شکل‌های غریب و موجه‌نمائی هم به خود بگیرد. اما به گمانم هیچ‌کس به‌تر از خود ایشان نمی‌تواند رسواگر خویش‌تن باشد. همان‌گونه که در نامه‌های بالا و زیرین، عطاران به خوبی ماهیت فرهنگی و شخصیت حاشیه‌نشین ادبی خود را برملا کرده است. پس فقط می‌توانم بگویم متأسفم و خدا ما را از شر امثال ایشان محفوظ بدارد. خوانندگان را هم به صفحه‌های گزارش آینه‌ها 45، گزارش آینه‌ها 43، از این نگاه آینه‌ها 27، از این نگاه آینه‌ها 26 ارجاع می‌دهم تا دریابند چنین بلیه‌ئی تا کجا می‌تواند ریشه‌دار باشد و چه عِرض خود بردن و زحمت ما داشتنی را به دنبال دارد.

سردبیر 

 

 

9 مهر 1386

خانم عزیز

با سلام، این‌که باعث شد دوباره این یادداشت را برای شما بنویسم، چند علت داشت که مهم‌ترینش این بود که من تا این لحظه مطلبی که در گزارش سایت‌تان آمده بود، ندیده بودم. تا این که دوستی مرا مطلع کرد. ضمن این‌که چون شما اعلام کردید و از آ‌‌ن‌جا که  خوانندگان آینه‌ها را به نامه‌های خود و شما نامحرم نمی‌دانم، این نامه‌تان را نیز در آینه‌ها خواهم گذاشت.

عجبا! آیا فقط نظر شما شرط است و شما به تنهایی این حق را دارید که یک طرفه تصمیم بگیرید؟ و شما هستید که تشخیص می دهید؛ چون خواننده آینه‌ها نامحرم نیستند؛ پس این حق را دارید که ئی‌میل های مرا منتشر کنید. و خواسته من مهم نیست. خب حالا که می‌خواهید این کار را بکنید، پس چه به‌تر که این سناریو را تکمیل کنم که حرف نگفته‌ئی را جا نگذاشته باشم.

من پس از این که چند بار آن گزارش افشاگرانه شما را خواندم؛ هر بار بیش از پیش متأسف شدم برای این همه حقارت و بی‌چارگی. واقعا باورم شد که شما بیمار هستید و نیاز مبرم دارید به معالجه. احساس من این است که  شما گرفتارنوعی توهم بیمارگونه هستید. به‌تر است یک بار دیگر به این نوشته‌های خودتان دقت کنید:

همان‌گونه که به  محمدرضا گودرزی؛ دبیر نشست‌های داستانی کانون ادبیات داستانی در روز پس از جلسه سخن‌رانی مهناز رونقی گفتم، موافق نیستم به دلیل تعداد کم منتقدان ادبی راه را برای کسانی باز کنیم که نه دانش این کار را دارند و نه وجدان اخلاقی‌یش را.

خانم عزیز، شما کی هستید که موافق باشید یا نباشید برای منتقدان ادبی خط و نشان بکشید. اصلا شمای حقیر مفلوک در کجای ادبیات قرار گرفتید که خود را راه‌بان بدانید و بخواهید راه را باز کنید: راه را برای کسی باز کنید که نه دانش این کار را دارند و نه وجدان اخلاقی‌یش را.

نگفتم شما بیمار هستید و دچار توهم. اصلا چه کسی به شما وکالت داده که به آقای گودرزی، یا هر کس دیگری بگویید من از مشکلات آن‌ها که کار نقد می‌کنند یا جلسه‌های نقد برگزار می‌کنند، بی‌خبر نیستم.

این خبرداری شما بر چه مبنائی است؟ آیا شما خبرچین هستید یا مأمور اطلاعات، که از همه جلسات خبر دارید. مشکلات آن‌ها که کار نقد می‌کنند به شما چه ربطی دارد، آیا شما نماینده منتقدان هستید؟ اصلا از مشکلات کدام کار نقد صحبت می‌کنید؟ و چه کسی به شما گفته که به مشکلات رسیدگی کنید؟

اما وضعیت نقد ادبی ما به‌اندازه کافی بیمارگونه و بحرانی است. دیگر نیازی نیست با میدان دادن به چنین افراد بی‌صلاحیتی، هم از اعتبار خود بکاهیم، هم به شعور شنونده‌ئی توهین کنیم.

 وضعیت نقد ادبی بیمارگونه است یا شما بیمار هستید؟ نوشتید نیازی به میدان دادن چنین افراد بی صلاحیتی ندارید. این صلاحیت را چه کسی به شما عطا کرده است؟ که می‌خواهید به آن‌ها میدان ندهید! خانم عزیز، بهتر است سرتان را به دیوار بکوبید، شاید این مرض خطرناک از سرتان بپرد و به خود بیائید. عجب بیمار خطرناکی هستین؟!

آن‌وقت بعد از برشمردن شرح مفصلی از وظایف؛ دانش و رسالت خود نوشتید صبح چهارشنبه 14 شهریور هم تحفه دیگری از راه می‌رسد. پای‌گاه ادبی (!) داستان‌کده علی‌رضا عطاران (آرام) شماره آزمایشی خود را به اصغر الهی اختصاص داده است.

متشکرم از اظهار لطف‌تان. چرا تحفه؟! خجالت نکشید، بگویید هر چه دل‌تان می خواهد. چرا فقط یک علامت (!) تمسخرآمیز. نترسید رایگان است، هر چه می‌خواهید استفاده کنید.

...نیازی نیست حس ششم قوی داشته باشم تا مشکوک شوم و به تمام صفحه‌هایش نگاهی نیندازم. مالِ‌‌خود کردن آسان‌ترین راه برای رسیدن به شهرت و اعتبار است! (تأکیدها از من است.)

دوست عزیز، کدام مال خود کردن؟ کدام رسیدن به شهرت؟ کدام اعتبار؟

با این که گفتن این مطلب تکرار مکررات است، اما باید به اطلاع شما برسانم که من مدت سی سال است که چیزی می‌نویسم ـ به خوب و بد آن کاری ندارم.ـ اما فقط مدت پنج سال است که به نام خودم نوشته‌هایم را منتشر می‌کنم، (یعنی از زمانی که از ایران خارج شده‌ام.) گو این که همین نوشته‌ها نیز بیش‌تر آن‌ها تاریخ سال‌های دور را با خود دارد.

فقط کافی است اشاره کوچکی کنم که در بین سال‌های 56 تا 59 من و گروهی از نویسندگان مشهدی ـ که بیش‌تر آن‌ها کتاب‌فروش بودند، مانند خود من ـ  جنگ ادبیاتی به نام بینالود منتشر می‌کردیم که پخش آن مستقیم به عهده من بود. ضمن این‌که چند داستان نیز از من ـ البته با نام مستعارـ  در آن چاپ شده بود. و در همین بینالود نیز آثار خوبی منتشر کردیم از آقای دکتر الهی و نیز آقای دولت‌آبادی و بسیاری که نام‌بردن آن‌ها ضروری نیست.

البته این‌ها به هیچ‌وجه اعتباری برای من نیاورده و هیچ مجوزی به من نداده که بخواهم دست درازی به کار دیگران بکنم، اما این را نوشتم که بگویم و بدانید من با نوشته‌های این دو عزیزاز همان زمان زندگی کرده‌ام و می‌کنم. من عاشق نوشته‌های این‌ها هستم. من بارها جای خالی سلوچ را خوانده‌ام، من بارها با داستان‌های دیگر سیاوشی نمانده گریه کرده‌ام و نالیده‌ام. اگر بگویم داستان‌های این مجموعه را چندصد مرتبه خوانده‌ام، دروغ نگفته‌ام. حالا شما آمده‌ئید و وبلاگم را تحفه و با علائم مسخره‌آمیز خطاب می‌کنید و بعد حس ششم‌تان به شما خبر داد که خواسته‌ام صحبت‌های دکتر را که در سایت آینه‌ها یا در خانه شما گفته شده، مال‌خود کنم که به شهرت و اعتبار برسم. بروید گم شوید خانم محترم.

من روزی که می‌خواستم گفتنی‌هائی در باره دکتر الهی و از زبان خودشان بنویسم، اتفاقی به سایت شما برخوردم و بعد که به بخش در باره ما رفتم، این جمله را دیدم: استفاده از مندرجات آینه‌ها فقط با ذكر مأخذ مجاز است.

خب چکار باید می‌کردم؟ درست که باید به شما ئی‌میل می زدم و کسب اجازه می‌کردم، اما به علت تعجیل تصمیم گرفتم به همین دستورالعمل کفایت کنم و این مصاحبه یا گفتگو یا نقل قول‌ها را با اندکی تغئیرات ـ که به هیچ‌وجه اصل متن مخدوش نشود و نشده است‌ـ را در دو بخش (بیوگرافی و از زبان نویسنده) در وبلاگم بگذارم و در پایان هم نام منبع و سایتی که این مطالب اخذ شده، قید کنم.

حالا خواهش می‌کنم بگوئید خطای مرا؟ بگوئید این موضوع چه اعتباری برای من آورده است؟ چند تا سردوشی و درجه روی شانه‌ام نشانده است؟ چه کسی برایم به‌به گفته و کف زده است؟  با این کار چقدر معتبر شده ام.

البته آقای عطاران لطف کرده‌اند و در پائین صفحه منبع خود را مشخص فرموده‌اند: ماه‌نامه اینترنتی آینه! به این می‌گویند صداقت در امانت! نام ماه‌نامه منبع آینه نیست، آینه‌ها است. آینه سایت دیگری است!»

درست است خانم عزیز من اشتباه کردم، به‌جای این که بنویسم سایت آینه‌ها نوشته‌ام، سایت آینه! خوب این‌که اگر بگویم عمدی نبوده، شما باور نمی‌کنید، اما آیا واقعا با این کار ـ یعنی اشتباه تایپی که به حق غیرعمد بوده ـ من صداقت در امانت را رعایت نکرده‌ام؟

حالا شما به جای من باشید، خنده نمی‌زنید بر عبارت استفاده از مطالب این سایت فقط در فضای وب و با ذکر نام و منبع مجاز است که آقای عطاران در پائین هر صفحه پای‌گاه اینترنتی‌شان درج کرده‌اند؟!

خانم عزیز، من از شماره آینده ماه‌نامه مهرهرمز در همان پای‌گاه اینترنتی و به قول شما تحفه‌ام؛ پائین صفحات می‌نویسم: استفاده از مطالب سایت آزاد است، ـ البته آن‌هایی که مال خودم است ـ و هر کس خواست؛ به هر شکل ممکن آزادانه و دل‌بخواه استفاده کند. 

دختر ده‌ساله‌ام می‌گوید: «مامان ، تقصیر خودت است! چرا خودت پای هر صفحه مجله این جمله را نمی‌گذاری تا دیگر کسی از تو ندزدد!»

خانم عزیز، چرا پای دختر معصوم‌تان را به میان می کشین؟ اون طفل چه گناهی دارد؟ شما مادرید من هم پدر؟ از قضا من هم دختر دارم. چه چیزی می‌خواهید با این کار ثابت کنید، این که تخم نفرت توی دل بچه‌ها بکارید یا بکاریم؟ که مثلا بچه شما مرا دزد بنامد و از من متنفر شود، بعد هر وقت نام مرا و عکس مرا مثلا ببیند، با نفرت و بی‌زاری بگوید این همان آدم دزد و شهرت‌طلبی است که دانش مامانم را دزدیده است، بعد حتا اگر کسی مثلا به این بچه‌ها بگوید که این آدمی که می‌بینی، از بچگی عاشق کتاب بوده. در جوانی به دیگران کتاب رایگان هدیه می‌داده است. بعد نامه‌هائی که از دانش‌جویانی که کتاب از او رایگان گرفته‌اند را هنوز نگاه داشته است، بعد این یارو سال‌ها کتاب‌فروشی کرده، بعد  کتاب‌هایش را سوزانده‌اند و بعد چاردست و پا توی کتاب‌سوخته‌ها وول می‌زده که سالم‌هایش را جدا کنه، بعد تا سال‌ها اجازه نداشته کتاب‌فروشی کنه، اما او که عاشق کتاب بوده، برای خودش کتاب جمع می‌کرده. بعد هم خودش چیزهایی می‌نوشته و با اسم دیگه چاپ می‌کرده، بعد کسانی خبردار شدند و برای همین زندانی شده، بعد توی زندان به همین جرم شلاق خورده، بعد هم که آزاد شده نه می‌توانسته کتاب‌فروشی کنه و نه بنویسه. بعد با چه سختی فرار کرده، که بیاد بگه نوشتن چیز خوبی و دنبال نگاه انسانی در نوشتن باشه، بعد... بعد... .

خانم عزیز، هر چی از این بعد... بعد... ها  به این بچه بگی؛ فایده نداره. چون حالا اون فقط یک چیز رُ فهمیده. این که من دزدی هستم که دانش شما را دزدیدم تا برای خودم اعتبار بخرم. چون شما ذهن او را خراب کردید، چون نفرت را در دل کاشتید، از همون لحظه‌ئی که او را وارد این ماجرا کردید. ماجرائی که نه مناسب اوست، نه جایگاه اوست و نه حق اوست.

خانم عزیز، بد نیست یک موضوعی را برای‌تان تعریف کنم. اگر در کشور آلمان کسی از فروش‌گاه یا هر جائی دزدی کند و این عمل او با مدرک اثبات شود ـ با دوربین‌های مخفی که دارند و یا... ـ بعد اگر این دزد را دستگیر کنند، حتا اگر این دزد یک نفر خارجی منفور هم باشد، باز با او مثل یک انسان رفتار می کنند. یعنی پلیس فقط آدرس او را می‌پرسد و به هیچ‌وجه جائی آبروی او را نمی‌برند، تا این‌که قاضی و دادگاه به جرم او رسیدگی کند.

البته لازم نیست بگویم که من طرف‌دار این سیستم نیستم، که حتا منتقد آن هستم و نوشته‌هایم تأئیدی بر این مطلب است، اما می‌خواهم بگویم، واقعا اینا کجا هستن، ما کجائیم. فرض کنید که من مطالب شما را دزدیده‌ام، اصلا آمده‌ام همه دانش شما را دزدیده‌ام، آیا این باعث خواهد شد که شما عکس مرا روی سایت‌تان بگذارید و آبروی مرا ببرید و چنان برخوردی بکنید که دختر معصوم شما هم مرا دزد بنامد. بعد هم یک نفس راحت بکشید که خوب لهش کردم، تا دیگر از این کارها نکند، تا دیگر دست‌درازی به مال مردم نکند.

خانم عزیز، واقعا ما کجای فرهنگ این مملکت هستیم. چقدر سعی و تلاش می‌کنیم  در خراب کردن هم و مچ‌گیری و برباد دادن آبرو و حیثیت و جان یک‌دیگر. مگر فراموش کردید که همین آقای معروفی که شما نقد گهرباری بر رمان‌شان نوشتید، کسانی با چه بی‌پروایی و قاطعیت نوشتند که او سمفونی مردگان را از روی خشم و هیاهو دزدیده و فاکت‌ها آوردند و مأخذها ذکر کردند و او را کوبیدند و کوبیدند تا که نابودش کنند و هنوز هم می‌کنند. ـ همین تازگی، یعنی چند ماه پیش توی یکی از همین سایت‌های ادبی نقدی چنینی منتشر شد.ـ

در پایان یک بار دیگر می‌گویم من توی این چند سال که چیزهائی نوشتم، ـ باز هم کاری ندارم به ارزش آن ـ بیش‌تر نوشته‌هایم را اغلب سایت‌ها و وبلاگ‌ها منتشر کرده‌اند، (به‌طور مثال حساب کرده‌ام، مجموعه واکسی لااقل توی پنجاه‌وهفت سایت و کتاب‌خانه‌های وبلاگی منتشر شده است.) چندان هم در پی آن نبودم که کجا و چگونه؟ حتا روزی دوستی بهم گفت که داستان "چکمه" از مجموعه واکسی که اول بار در سایت قابیل منتشر شده بود، یکی آمده و آن را برداشته و با نظر خودش بخش‌هائی را سانسور کرده و حتا چند کلمه را جابه‌جا کرده و بعد در مجموعه‌ئی منتشر کرده است. من اعتراضی نکردم، گرچه این کار من درست نیست، و درست آن است که این را به آن شخص یادآوری می‌کردم، اما اگر بخواهم اعتراضی بکنم؛ مانند شما چادر را به دور گردنم نمی‌بندم و قرشمال‌بازی راه نمی‌اندازم؛ که او را رسوای عام و خاص کنم.

خانم عزیز، مادربزرگم همیشه نصحیتم می کرد که از سه چیز دوری کنم: دیوار شکسته، آدم دیوانه و زن سلیطه. حالا احساس می‌کنم که شما هر سه این‌ها را دارید. و هم‌زمان رویم خراب شده‌ئید. به‌خدا اگر قتل کرده بودم، مستحق این مکافات نبودم. همین.

عطاران
aliataran_1985@yahoo.de

 

 

   


با سپاس از آقای فریبرزی، ازآقای علی رضا طبائی پوزش می‌خواهم که ناخواسته نام‌شان را به اشتباه ذکر کرده بودم. این خطا شاید از آن‌جا ریشه می‌گرفت که هنگام کار بر مقاله‌های
نافه  با مقاله‌ئی در نقد شعرهای ایشان سر و کار داشتم و تشابه نام خانوادگی مرا گم‌راه کرد.

سردبیر

  

7 مهر 1386 

khanom yekta salam

matlabi dar ayeneha 44  ba onvane hezartooye dastan 3 dashtid ke man an ra khandam. be nazaram soogeye jalebi ra dastmaye gharar dade boodid har chand dar chand mored jaye bahs vojood darad. ama dar in matlab eshtebahi ke albate nakhasteh  minamayad vojood dasht ke khastam tazakor daham. shoma be dastani ba onvane tangna dar majale nafe 36 eshare kardid ke man ham an ra khandeam vali be eshtebah nevisandeh ra alireza tabaee zekr kardid ke ahmad tabaee sahih hast . ta anja ke man midanam jenabe alireza tabaee az shaerane tavana hastand va dar zamineye dastan faaliat nadarand. in neveshte ra az jahat yadavary va ehyanan tashih marghoom dashtam.
ba arezooye tofigh

fariborz fariborzi

chekad143@hotmail.com

 

 

 7 مهر 1386

جناب فریبرزی

سلام بر شما

از دقت و تذکر شما سپاس‌گزارم. با اجازه شما نامه‌تان را در شماره آبان‌ ماه مجله خواهم گذاشت تا تصحیحی بر اشتباه ناخواسته من باشد. در ضمن سپاس‌گزار خواهم شد اگر عکسی از خود برایم بفرستید تا در صفحه نامه مجله استفاده شود. 

با احترام

الهام یکتا  

 

   

 

10 مهر 1386

sarkar khanom yekta
ba arze salam
az hosne tavajoh va akhlaghe herfei shoma sepasgozaram. in masale dar
roozgare ma shayad kamtar morede tavajohe rooznameh negaran va nevisandegan
gharar migirad ke be hoghooghe padid avarandegane asar ehteram bogzarand.
dar mored darje nameh gozashteh, har tor salah midanid amal konid ke albateh
be nazaram eghdame khoobist ama in ke ba aks va tafsilate man hamrah bashad
, chon bandeh sahebe asar nistam goman nemikonam chandan zaroorat dashteh
bashad, alave bar in man tanha yeki az doostdaran adabiat hastam va tarjih
midaham ba motaleh asar adabi dar hade bezaat az in khane gostarde bahrei
bebaram.
yek bare digar az seeye sadre shoma sepasgozaram.
pirooz bashid

 fariborz fariborzi

chekad143@hotmail.com

 

جناب فریبرزی

سلام بر شما
صفحه‌های
آینه‌ها طوری طراحی شده است که در کنار هر متن باید عکسی باشد. برای همین از شما خواستم عکس‌تان را بفرستید و لزومی هم ندارد اثر داشته باشید تا عکس‌تان درج شود. ضمن این‌که دقت و احساس مسؤولیت شما کمک بزرگی است.  چون آن متن در کتابی خواهد آمد و شما باعث شدید غلط کتابم را اصلاح کنم. بنابراین سپاس‌گزار خواهم شد اگر هم‌چنان خواننده‌ام باشید و اشتباه‌هایم را متذکر شوید.

با احترام

الهام یکتا

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .   شماره آخر