در صفحه
از این قلم
آینهها
41 (خرداد 1386)
مفصل به حاشیهنشینان ادبیات پرداختم. البته از آن نوع که
انگلوار خود را به زندگی خصوصی هنرمندان میآویزند تا به حیات ننگین
خویش تداوم بخشند. و حال هر بار که نامههای علیرضا عطاران را
بازمیخوانم، نگران میبینم این حاشیهنشینی تا کجا میتواند بسط یابد
و چه شکلهای غریب و موجهنمائی هم به خود بگیرد. اما به گمانم هیچکس
بهتر از خود ایشان نمیتواند رسواگر خویشتن باشد. همانگونه که در
نامههای بالا و زیرین، عطاران به خوبی ماهیت فرهنگی و شخصیت
حاشیهنشین ادبی خود را برملا کرده است. پس فقط میتوانم بگویم متأسفم
و خدا ما را از شر امثال ایشان محفوظ بدارد. خوانندگان را هم به
صفحههای
گزارش
آینهها
45،
گزارش
آینهها
43،
از این نگاه
آینهها
27،
از این نگاه
آینهها
26
ارجاع میدهم تا دریابند چنین بلیهئی تا کجا میتواند ریشهدار باشد و
چه عِرض خود بردن و زحمت ما داشتنی را به دنبال دارد.
سردبیر
9 مهر 1386
خانم عزیز
با سلام، اینکه باعث شد دوباره این یادداشت را برای شما بنویسم، چند
علت داشت که مهمترینش این بود که من تا این لحظه مطلبی که در گزارش
سایتتان آمده بود، ندیده بودم. تا این که دوستی مرا مطلع کرد. ضمن
اینکه چون شما اعلام کردید
و از آنجا که خوانندگان
آینهها
را به نامههای خود
و شما
نامحرم
نمیدانم،
این نامهتان را نیز در
آینهها
خواهم گذاشت.
عجبا! آیا فقط نظر شما شرط است و شما به تنهایی این حق را دارید که یک
طرفه تصمیم بگیرید؟ و شما هستید که تشخیص می دهید؛ چون خواننده
آینهها
نامحرم نیستند؛ پس این حق را دارید که ئیمیل های مرا منتشر کنید. و
خواسته من مهم نیست. خب حالا که میخواهید این کار را بکنید، پس چه
بهتر که این سناریو را تکمیل کنم که حرف نگفتهئی را جا نگذاشته باشم.
من پس از این که چند بار آن گزارش افشاگرانه شما را خواندم؛ هر بار بیش
از پیش متأسف شدم برای این همه حقارت و بیچارگی. واقعا باورم شد که
شما بیمار هستید و نیاز مبرم دارید به معالجه. احساس من این است که
شما گرفتارنوعی توهم بیمارگونه هستید. بهتر است یک بار دیگر به این
نوشتههای خودتان دقت کنید:
همانگونه که به محمدرضا گودرزی؛ دبیر نشستهای داستانی کانون ادبیات
داستانی در روز پس از جلسه سخنرانی مهناز رونقی گفتم، موافق نیستم به
دلیل تعداد کم منتقدان ادبی راه را برای کسانی باز کنیم که نه دانش این
کار را دارند و نه وجدان اخلاقییش را.
خانم عزیز، شما کی هستید که موافق باشید یا نباشید برای منتقدان ادبی
خط و نشان بکشید. اصلا شمای حقیر مفلوک در کجای ادبیات قرار گرفتید که
خود را راهبان بدانید و بخواهید راه را باز کنید:
راه را برای کسی باز کنید که نه دانش این کار را دارند و نه وجدان
اخلاقییش را.
نگفتم شما بیمار هستید و دچار توهم. اصلا چه کسی به شما وکالت داده که
به آقای گودرزی، یا هر کس دیگری بگویید
من از مشکلات آنها که کار نقد میکنند یا جلسههای نقد برگزار
میکنند، بیخبر نیستم.
این خبرداری شما بر چه مبنائی است؟ آیا شما خبرچین هستید یا مأمور
اطلاعات، که از همه جلسات خبر دارید. مشکلات آنها که کار نقد میکنند
به شما چه ربطی دارد، آیا شما نماینده منتقدان هستید؟ اصلا از مشکلات
کدام کار نقد صحبت میکنید؟ و چه کسی به شما گفته که به مشکلات رسیدگی
کنید؟
اما وضعیت نقد ادبی ما بهاندازه کافی بیمارگونه و بحرانی است. دیگر
نیازی نیست با میدان دادن به چنین افراد بیصلاحیتی، هم از اعتبار خود
بکاهیم، هم به شعور شنوندهئی توهین کنیم.
وضعیت نقد ادبی بیمارگونه است یا شما بیمار هستید؟ نوشتید
نیازی به میدان دادن چنین افراد بی صلاحیتی
ندارید. این صلاحیت را چه کسی به شما عطا کرده است؟ که میخواهید به آنها میدان ندهید! خانم عزیز، بهتر است سرتان را به دیوار بکوبید، شاید
این مرض خطرناک از سرتان بپرد و به خود بیائید. عجب بیمار خطرناکی
هستین؟!
آنوقت بعد از برشمردن شرح مفصلی از وظایف؛ دانش و رسالت خود نوشتید
صبح چهارشنبه 14 شهریور هم تحفه دیگری از راه میرسد. پایگاه ادبی (!)
داستانکده
علیرضا عطاران (آرام) شماره آزمایشی خود را به اصغر الهی اختصاص داده
است.
متشکرم از اظهار لطفتان. چرا
تحفه؟!
خجالت نکشید، بگویید هر چه دلتان می خواهد. چرا فقط یک علامت
(!)
تمسخرآمیز. نترسید رایگان است، هر چه میخواهید استفاده کنید.
...نیازی نیست حس ششم قوی داشته باشم تا مشکوک شوم و به تمام صفحههایش
نگاهی نیندازم. مالِخود کردن آسانترین راه برای رسیدن به شهرت و
اعتبار است!
(تأکیدها از من است.)
دوست عزیز، کدام مال خود کردن؟ کدام رسیدن به شهرت؟ کدام اعتبار؟
با این که گفتن این مطلب تکرار مکررات است، اما باید به اطلاع شما
برسانم که من مدت سی سال است که چیزی مینویسم ـ به خوب و بد آن کاری
ندارم.ـ اما فقط مدت پنج سال است که به نام خودم نوشتههایم را منتشر
میکنم، (یعنی از زمانی که از ایران خارج شدهام.) گو این که همین
نوشتهها نیز بیشتر آنها تاریخ سالهای دور را با خود دارد.
فقط کافی است اشاره کوچکی کنم که در بین سالهای 56 تا 59 من و گروهی
از نویسندگان مشهدی ـ که بیشتر آنها کتابفروش بودند، مانند خود من
ـ جنگ ادبیاتی به نام
بینالود
منتشر میکردیم که پخش آن مستقیم به عهده من بود. ضمن اینکه چند
داستان نیز از من ـ البته با نام مستعارـ در آن چاپ شده بود. و در همین
بینالود
نیز آثار خوبی منتشر کردیم از آقای دکتر الهی و نیز آقای دولتآبادی
و بسیاری که نامبردن آنها ضروری نیست.
البته اینها به هیچوجه اعتباری برای من نیاورده و هیچ مجوزی به من
نداده که بخواهم دست درازی به کار دیگران بکنم، اما این را نوشتم که
بگویم و بدانید من با نوشتههای این دو عزیزاز همان زمان زندگی کردهام
و میکنم. من عاشق نوشتههای اینها هستم. من بارها
جای خالی سلوچ
را خواندهام، من بارها با داستانهای
دیگر سیاوشی نمانده
گریه کردهام و نالیدهام. اگر بگویم داستانهای این مجموعه را چندصد
مرتبه خواندهام، دروغ نگفتهام. حالا شما آمدهئید و وبلاگم را
تحفه
و با علائم مسخرهآمیز خطاب میکنید و بعد حس ششمتان به شما خبر داد
که خواستهام صحبتهای دکتر را که در سایت
آینهها یا
در خانه شما گفته شده، مالخود کنم که به شهرت و اعتبار برسم. بروید گم
شوید خانم محترم.
من روزی که میخواستم گفتنیهائی در باره دکتر الهی و از زبان خودشان
بنویسم، اتفاقی به سایت شما برخوردم و بعد که به بخش
در باره ما
رفتم، این جمله را دیدم:
استفاده از
مندرجات
آینهها فقط با ذكر مأخذ مجاز است.
خب چکار باید میکردم؟ درست که باید به شما ئیمیل می زدم و کسب اجازه
میکردم، اما به علت تعجیل تصمیم گرفتم به همین دستورالعمل کفایت کنم و
این مصاحبه یا گفتگو یا نقل قولها را با اندکی تغئیرات ـ که به هیچوجه
اصل متن مخدوش نشود و نشده استـ را در دو بخش (بیوگرافی و از زبان
نویسنده) در وبلاگم بگذارم و در پایان هم نام منبع و سایتی که این
مطالب اخذ شده، قید کنم.
حالا خواهش میکنم بگوئید خطای مرا؟ بگوئید این موضوع چه اعتباری برای
من آورده است؟ چند تا سردوشی و درجه روی شانهام نشانده است؟ چه کسی
برایم بهبه گفته و کف زده است؟ با این کار چقدر معتبر شده ام.
البته آقای عطاران لطف کردهاند و در پائین صفحه منبع خود را مشخص
فرمودهاند: ماهنامه اینترنتی
آینه!
به این میگویند صداقت در امانت! نام ماهنامه منبع
آینه
نیست،
آینهها
است.
آینه
سایت دیگری است!»
درست است خانم عزیز من اشتباه کردم، بهجای این که بنویسم سایت
آینهها
نوشتهام، سایت
آینه!
خوب اینکه اگر بگویم عمدی نبوده، شما باور نمیکنید، اما آیا واقعا با
این کار ـ یعنی اشتباه تایپی که به حق غیرعمد بوده ـ من
صداقت در امانت
را رعایت نکردهام؟
حالا شما به جای من باشید، خنده نمیزنید بر عبارت
استفاده از مطالب این سایت
فقط در فضای وب و با ذکر نام و منبع مجاز
است
که آقای عطاران در پائین هر صفحه پایگاه اینترنتیشان درج کردهاند؟!
خانم عزیز، من از شماره آینده ماهنامه
مهرهرمز
در همان پایگاه اینترنتی و به قول شما تحفهام؛ پائین صفحات مینویسم:
استفاده از مطالب سایت آزاد است، ـ البته آنهایی که مال خودم است ـ و
هر کس خواست؛ به هر شکل ممکن آزادانه و دلبخواه استفاده کند.
دختر دهسالهام میگوید: «مامان ، تقصیر خودت است! چرا خودت پای هر
صفحه مجله این جمله را نمیگذاری تا دیگر کسی از تو ندزدد!»
خانم عزیز، چرا پای دختر معصومتان را به میان می کشین؟ اون طفل چه
گناهی دارد؟ شما مادرید من هم پدر؟ از قضا من هم دختر دارم. چه چیزی
میخواهید با این کار ثابت کنید، این که تخم نفرت توی دل بچهها بکارید
یا بکاریم؟ که مثلا بچه شما مرا دزد بنامد و از من متنفر شود، بعد هر
وقت نام مرا و عکس مرا مثلا ببیند، با نفرت و بیزاری بگوید این همان
آدم دزد و شهرتطلبی است که دانش مامانم را دزدیده است، بعد حتا اگر
کسی مثلا به این بچهها بگوید که این آدمی که میبینی، از بچگی عاشق
کتاب بوده. در جوانی به دیگران کتاب رایگان هدیه میداده است. بعد
نامههائی که از دانشجویانی که کتاب از او رایگان گرفتهاند را هنوز
نگاه داشته است، بعد این یارو سالها کتابفروشی کرده، بعد کتابهایش
را سوزاندهاند و بعد چاردست و پا توی کتابسوختهها وول میزده که
سالمهایش را جدا کنه، بعد تا سالها اجازه نداشته کتابفروشی کنه، اما
او که عاشق کتاب بوده، برای خودش کتاب جمع میکرده. بعد هم خودش
چیزهایی مینوشته و با اسم دیگه چاپ میکرده، بعد کسانی خبردار شدند و
برای همین زندانی شده، بعد توی زندان به همین جرم شلاق خورده، بعد هم
که آزاد شده نه میتوانسته کتابفروشی کنه و نه بنویسه. بعد با چه سختی
فرار کرده، که بیاد بگه نوشتن چیز خوبی و دنبال نگاه انسانی در نوشتن
باشه، بعد... بعد... .
خانم عزیز، هر چی از این بعد... بعد... ها به این بچه بگی؛ فایده
نداره. چون حالا اون فقط یک چیز رُ فهمیده. این که من دزدی هستم که
دانش شما را دزدیدم تا برای خودم اعتبار بخرم. چون شما ذهن او را خراب
کردید، چون نفرت را در دل کاشتید، از همون لحظهئی که او را وارد این
ماجرا کردید. ماجرائی که نه مناسب اوست، نه جایگاه اوست و نه حق اوست.
خانم عزیز، بد نیست یک موضوعی را برایتان تعریف کنم. اگر در کشور
آلمان کسی از فروشگاه یا هر جائی دزدی کند و این عمل او با مدرک اثبات
شود ـ با دوربینهای مخفی که دارند و یا... ـ بعد اگر این دزد را
دستگیر کنند، حتا اگر این دزد یک نفر خارجی منفور هم باشد، باز با او
مثل یک انسان رفتار می کنند. یعنی پلیس فقط آدرس او را میپرسد و به
هیچوجه جائی آبروی او را نمیبرند، تا اینکه قاضی و دادگاه به جرم او
رسیدگی کند.
البته لازم نیست بگویم که من طرفدار این سیستم نیستم، که حتا منتقد آن
هستم و نوشتههایم تأئیدی بر این مطلب است، اما میخواهم بگویم، واقعا
اینا کجا هستن، ما کجائیم. فرض کنید که من مطالب شما را دزدیدهام،
اصلا آمدهام همه دانش شما را دزدیدهام، آیا این باعث خواهد شد که شما
عکس مرا روی سایتتان بگذارید و آبروی مرا ببرید و چنان برخوردی بکنید
که دختر معصوم شما هم مرا دزد بنامد. بعد هم یک نفس راحت بکشید که خوب
لهش کردم، تا دیگر از این کارها نکند، تا دیگر دستدرازی به مال مردم
نکند.
خانم عزیز، واقعا ما کجای فرهنگ این مملکت هستیم. چقدر سعی و تلاش
میکنیم در خراب کردن هم و مچگیری و برباد دادن آبرو و حیثیت و جان
یکدیگر. مگر فراموش کردید که همین آقای معروفی که شما نقد گهرباری بر
رمانشان نوشتید، کسانی با چه بیپروایی و قاطعیت نوشتند که او
سمفونی مردگان
را از روی
خشم و هیاهو
دزدیده و فاکتها آوردند و مأخذها ذکر کردند و او را کوبیدند و کوبیدند
تا که نابودش کنند و هنوز هم میکنند. ـ همین تازگی، یعنی چند ماه پیش
توی یکی از همین سایتهای ادبی نقدی چنینی منتشر شد.ـ
در پایان یک بار دیگر میگویم من توی این چند سال که چیزهائی نوشتم، ـ
باز هم کاری ندارم به ارزش آن ـ بیشتر نوشتههایم را اغلب سایتها و
وبلاگها منتشر کردهاند، (بهطور مثال حساب کردهام، مجموعه
واکسی
لااقل توی پنجاهوهفت سایت و کتابخانههای وبلاگی منتشر شده است.)
چندان هم در پی آن نبودم که کجا و چگونه؟ حتا روزی دوستی بهم گفت که
داستان "چکمه" از مجموعه
واکسی
که اول بار در سایت
قابیل
منتشر شده بود، یکی آمده و آن را برداشته و با نظر خودش بخشهائی را
سانسور کرده و حتا چند کلمه را جابهجا کرده و بعد در مجموعهئی منتشر
کرده است. من اعتراضی نکردم، گرچه این کار من درست نیست، و درست آن است
که این را به آن شخص یادآوری میکردم، اما اگر بخواهم اعتراضی بکنم؛
مانند شما چادر را به دور گردنم نمیبندم و قرشمالبازی راه
نمیاندازم؛ که او را رسوای عام و خاص کنم.
خانم عزیز، مادربزرگم همیشه نصحیتم می کرد که از سه چیز دوری کنم:
دیوار شکسته، آدم دیوانه و زن سلیطه. حالا احساس میکنم که شما هر سه
اینها را دارید. و همزمان رویم خراب شدهئید. بهخدا اگر قتل کرده
بودم، مستحق این مکافات نبودم. همین.
عطاران
aliataran_1985@yahoo.de