یك لیوان، یك چاقو و یك آبمیوهگیری با هم به چندتا سیب قرمز خوشبو
رسیدند، مانده بودند چه كار كنند، به مغزهایشان فشار آوردند تا چاقو گفت:
«برای
اینكه راحت خورده شوند، من مثل منها قاچشان میكنم.»
قاچ، قاچ، قاچ...
آبمیوهگیری گفت: «خب من هم مثل بهاضافه دوباره
جمعشان میكنم، می گوئید چگونه؟!»
شُر، شُر، شُر... آب خنكِ سیب
لیوان هم شگفتزده از این تحول گفت: «بنده هم مثل تقسیم این آبمیوه
خنك را بین چند نفر تقسیم می كنم! به تو، به او، به همه...»
یكباره و متعجب هرسه به هم نگریستند و از هم پرسیدند: «حالا آبمیوه
را كی بخورد؟!»
انگار كه هیچ كاری نكرده باشند و الكی جمع و تفریقی زده باشند و
بس... بالا رفتند، پائین رفتند تا به ناگاه هر سه با هم فریاد زدند:
«آهای... آهای
بچههائی كه دارید قصه ما را میخوانید، شما بیائید و مهمان ما، آبمیوه را
نوش جان
كنید!»