دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________

 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________
 

سلام بچه‌ها
                                                                                           پرگل م.

 

سلام بچه‌ها

ماه مبارک رمضان هم تمام شد. من نتوانستم همه روزه‌هایم را بگیرم. یازده‌تا را گرفتم. اما بالأخره در سن خودم هنر کردم.

 خُب، امروز دوتا داستان داریم. البته فقط در صفحه خودم نه. یکی از آقای امانی در این صفحه، یکی در صفحه داستان مامانم که خودم نوشتم. این شماره صفحه داستان‌مون پره. منی که مدتی بود داستان نمی نوشتم، حالا چند وقت به چند وقت می‌نویسم. آتش هری پاتر هم که سرد شد. به نظر من در این جشن‌واره فیلم ملی انگلستان که برگزار کردند، نباید به دنیل رادکلیف جایزه می‌دادند. بازی‌گرهای به‌تری هم بودند. جائی خواندم جانی دپ هم نامزد جایزه آن جشن‌واره شده بود. مسخره است که دنیل رادکلیف بتواند با هری پاتر او را کنار بزند. اگر به روپرت گرینت می دادند، یک چیزی! او بازی‌یش به‌تر است .

راستی بچه‌ها، به یک زن ایرانی یا در واقع به زنی که در ایران به دنیا آمده است، نوبل داده‌اند. قابل‌توجه تمام دخترهائی که سلام بچه‌ها را می‌خوانند:

ما باید به خودمان افتخار کنیم که زنی نوبل ادبیات را گرفته و از یک عالمه مرد جلو زده. تازه تو ایران هم به دنیا اومده؛ توی کرمان‌شاه.

 

 


با هم برای هم

احمد امانی

 

 

یك لیوان، یك چاقو و یك آب‌میوه‌گیری با هم به چندتا سیب قرمز خوش‌بو رسیدند، مانده بودند چه كار كنند، به مغزهای‌شان فشار آوردند تا چاقو گفت: «برای این‌كه راحت خورده شوند، من مثل منها قاچ‌شان می‌كنم.»

قاچ، قاچ، قاچ...

آب‌میوه‌گیری گفت: «خب من هم مثل به‌اضافه دوباره جمع‌شان می‌كنم، می گوئید چگونه؟!»

شُر، شُر، شُر... آب خنكِ سیب

لیوان هم شگفت‌زده از این تحول گفت: «بنده هم مثل تقسیم این آب‌میوه خنك را بین چند نفر تقسیم می كنم! به تو، به او، به همه...»

یك‌باره و متعجب هرسه به هم نگریستند و از هم پرسیدند: «حالا آب‌میوه را كی بخورد؟!»

انگار كه هیچ كاری نكرده باشند و الكی جمع و تفریقی زده باشند و بس... بالا رفتند، پائین رفتند تا به ناگاه هر سه با هم فریاد زدند: «آهای... آهای بچه‌هائی كه دارید قصه ما را می‌خوانید، شما بیائید و مهمان ما، آب‌میوه را نوش جان كنید!»

         



 

 



 
جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .   شماره آخر