کشمکش و ستیز پدر همه چیزها است
و هر چیزی را همان میکند
که هست.
هراکلیتوس
پشت دست چپم جای زخمی است به شکل بومرنگ. هر
وقت چشمم به آن میافتد، تلخترین خاطرهام را از کار در روزنامه
توسعه به یاد
میآورم.
آن زمان که ویراستار این روزنامه
بودم،
یکی از نسخهخوانان دختری بود که از روستائی در شمال آمده بود. بهتر
بگویم او همه عمرش را در آن روستای کوهپایهئی زندگی کرده بود و پس از
گرفتن مدرک لیسانس از دانشگاه پیامنور، برای اولین بار از آنجا خارج
شده و به تهران آمده بود تا کاری بیابد.
همجنس بودن، شمالی بودن و محجبه بودن باعث شده بود دوستش داشته باشم و
همواره بکوشم کمک حالش باشم یا از او حمایت کنم. کار یادش میدادم و
مدام او را از دم تیغ همکارانی میرهاندم که بیسوادی و روستائیبودن
را به رخش میکشیدند. روزگار خوش و ناخوش میگذشت تا کمکم متوجه شدم
به مرد همکاری دلباخته است که درست روبهرویش در آن سوی میز
نسخهخوانان مینشست! مرد متأهل بود، اما بیفرزند. بدجوری نگران دختر
روستائی شده بودم. روزی هم که با صورت کبود از کتک به دفتر روزنامه آمد
و به دوست همکنارش
تن کبودش را نشان داد، نگرانییم بیشتر شد.
دائییش او را در بوستانی با آن مرد همکار غافلگیر کرده بود و...
.
مرد همکار شرارتهایش یکی- دو تا نبود. تا میتوانست در کار روزنامه
اختلال ایجاد میکرد و گهگاه هم بدجوری کار را به جاهای باریک میکشاند.
عاقبت حوصله سردبیر وقت سر رفت و بعد از کلی کشوقوس اخراجش کرد. پس از
مدتی مرد برای تصفیه حساب آمد و از قضا آن دختر دو- سه روزی مرخصی رفته
بود و به روستایشان. مرد سراغ دختر را گرفت و آن دوست همکنار یا
بهتر بگویم دوستنما در حضور جمع گفت: «عروس رفته گل بچینه!»
به زبان درونروزنامهئی بگویم، سر همه بچههای فنی به طرف او برگشت و
پوزخندهای معنادار زده شد و خندههای زیرجلکی و...!
نخستین بار نبود که از این دوستنما چنین نامردیهائی در حق آن دختر
میدیدم. منتها آن دختر روستائی به دلیل ارتباطهای محدودش در روزنامه
بیخبر بود که این دوستنما پشت سرش چه میگوید و چهطور او را نقل
محفلهای خالهزنکی میکند. دختر هم از سرناچاری و تنهائی به او رو
آورده بود که همکارش بود و همواره نشسته بر صندلی کنارییش. اما این
برخورد آخر خیلی وقاحت میخواست و آشکارا و در جمع با آبروی آن دختر
بازی میکرد. بنابراین وقتی از مرخصی برگشت، طاقت نیاوردم و در اولین
فرصتی که اتاق نسخهخوانی را خالی از اغیار یافتم، ماجرا را به او گفتم
و هشدار دادم مراقب این دوستنمای دشمن باشد و بیش از این اجازه ندهد
با حیثیتش بازی شود. ضمن آنکه سربسته در مورد آن مرد و موقعیتش هم به
او هشدار دادم و این که اینجا تهران است و... . البته بیش از این
نمیتوانستم پیش بروم. چون در صلاحیت من نبود و نمیتوانستم در ماجرائی
دخالت کنم که به نظر میرسید روز به روز دارد پیچیدهتر میشود. حوصله
ادای مادربزرگ درآوردن و نصیحت کردن را هم نداشتم. عاقل و بالغ
بود و تا همین جا هم میبایست متوجه موقعیت خطرناک و خدای نکرده لغزشش
میشد.
چند روزی گذشت و کمکم متوجه شدم پچپچهای آن دوستنما با دختر فزونی
گرفته و دختر دارد با من سرسنگین میشود. حدس اینکه چه دارد میگذرد،
مشکل نبود. دختر حرفهای مرا به آن دوستنما زده بود و او هم در صدد
رفع اتهام از خود. من هم بیحوصلهتر از آنکه بخواهم وارد این بازی
خالهزنکی شوم، به زمان واگذار کردم تا خود، دختر را متوجه باطن آدمها
و باقی قضایا کند.
روزهای کاری میگذشتند تا در یکی از شبهای ماه رمضان برخوردی بین من
و آن دوستنما پیش آمد. او هم به مدیر مالی روزنامه شکایت برد و مدیر
مالی
مرا و گروه نسخهخوانها را با دبیر سرویسشان فرا خواند تا از زبان من
و ایشان ماجرا را باز شنود. مدتی بود بین من و دبیر سرویسشان مشکل به
وجود آمده بود. او هر روز دو تا سه ساعت تأخیر کاری داشت و بار سنگین
آن ساعتها بر دوش من و تا حدی نسخهخوانها میافتاد.
این دبیر سرویس مرد دوچهرهئی بود که هرگاه بابت "سوتی"ها مورد
اعتراض سردبیر واقع میشد، تقصیر را به گردن زیردستانش، از جمله این دو
دختر میانداخت و برعکس نزد ایشان خود را حامی و کمکحالشان جلوه
میداد. هر چه هم میکوشیدم دخترها را متوجه این روحیه فریبکار دبیر
سرویس کنم، نمیشد. هر دو جوان و خام و بیسواد بودند و در نتیجه
نیازمند به حامی. عاقبت هم این نیروی حمایتگر را در دبیر سرویس یافتند
و نه من که همجنسشان بودم و نیز صادق. البته دلباختگی دوستنما به
دبیر سرویس زن و بچهدار در این انتخاب بیتأثیر نبود! حالا هر قدر هم
من به دادش میرسیدم، بیفایده بود و به عشق میباختم. یادم است روزی
چنان حالش بد شده بود که از درد به خود میپیچید. به رغم همه
دوروئیهائی که از وی میدیدم، دلم نیامد به حال خود رهایش کنم.
خانهام آن زمان نزدیک دفتر روزنامه بود. او را به خانه آوردم و برایش
شیر داغ کردم و بستری گستردم. او هم در جواب، به محض اینکه حالش خوب
شد، دخترم را واداشت تمام زوایای خانه را به او نشان دهد و سیر که همه
جا را تماشا کرد، شاد و خندان به دفتر روزنامه بازگشت!
همه اینها شده بود و از او دیده بودم، با وجود این در آن جلسه کذائی
در دفتر مدیر مالی، نوک حمله را متوجه آن دوستنما نکردم. میدانستم
آلتدست دبیر سرویسشان شده است و او اگر بگوید، بمیر، میمرد! چون در
روزنامه کسی نمانده بود که نگاههای مشتاق او را به آن مرد درنیافته
باشد یعنی چه. بنابراین او اگر در خواب خرگوشی بود و دشمن اصلی را
تشخیص نمیداد، من نمیبایست خطای او را تکرار میکردم. بنابراین روی
خشمم همواره به سوی دبیر سرویس تصحیح بود. در حال بحث با او بودم که
ناگهان آن دختر روستائی جلو دوید و بر پشت دستم پنجول کشید و داد زد:
«خفهام کردی! چهقدر مرا اذیت میکنی!»
مبهوت از وحشیگرییش و اینکه اصلا او موضوع یا طرف صحبتم نبود، فقط
توانستم خودم را عقب بکشم. اما او دست برنمیداشت و فریاد تحکمآمیز
مدیرمالی بود که او را ترساند و به عقب راند. وگرنه معلوم نبود چه بر
سرم میآورد! چون خود به پشت دستم خیره بودم و خونی که آن را پوشانده
بود!
این واقعه تکانهئی فقط برای من نبود. کل روزنامه را متحیر و متأسف
کرده بود. سردبیر وقت هم خیلی کوشید با توبیخ آن دختر مرا متقاعد کند
به کارم برگردم. اما چیزی در درونم فرو ریخته بود که دیگر قابل بازگشت
نبود. نخست آنکه از توحش دختر جا خورده بودم و نمیتوانستم باور کنم
در پس آن چهره، چنین جانوری خفته است که میتواند پنجول بکشد! تکانه
دیگر بابت مهری بودکه به او داشتم و بارها به فریادش رسیده بودم. تا
حدی که چند بار مانع اخراجش شده بودم. در ضمن تنها کسی بودم که به او
هشدار داده بودم پشت سرش چه دربارهاش میگویند. آن وقت چنین پاسخی!
آیا او ترجیح میداد نزد همگان رسوا باشد و بیآبرو، اما از زبان من
نشنود تا فکری به حال خود بکند؟! خودفریبی تا کجا؟!
دیگر به روزنامه بازنگشتم. یکی- دو ماهی گذشت و از طریق دوستی در
روزنامه خبر شدم هر دو آنها- آن دختر و آن دوستنما- از هم بریدهاند
و جالب اینکه هر دو دربهدر دنبال من و نشانی (دختر کوچکم عاقل بود و
هنگام بازگشت به روزنامه، دوستنما را از خیابانهای فرعی به دفتر
روزنامه برگردانده بود تا نتواند نشانی خانه ما را یاد بگیرد!) و
شماره تلفنی از من میگشتند. غیاب من به ایشان چهره واقعی دبیر سرویس
را نمایانده بود و تازه فهمیده بودند چه کسی حامیشان است و چه کسی از
ایشان سوءاستفاده میکند. جالب اینکه از طریق آن دوست هر دو پیغام
داده بودند در محل کار جدیدم برایشان کاری پیدا کنم و آنها را نزد
خود ببرم! اما جای زخم بومرنگیشکل پشت دستم، کار خودش را کرده بود.
به گمانم نقشی همانگونه بر دلم زده بود که دیگر حتا نمیخواستم
نامشان را بشنوم. چه برسد به اینکه در محل کارم ببینمشان!
و حالا هر بار که در ازای محبت، وقاحت و رذالت پاسخ میبینم، به زخم پشت
دستم مینگرم و تلخندی میزنم. درسم را گرفتهام و حالا در محبت کردن
و دلسوزی برای دیگران خیلی محتاطتر شدهام. چون
دیگر میترسم مهرورزیدنم
به بومرنگی تبدیل شود که هر چه شتابش بیشتر شود و بیشتر اوج بگیرد،
با سرعت و شدت بیشتری بازگشت کند و قلبم را هدف بگیرد تا نقش خود را
بر آن حک کند!
جمعه
13 مهر 1386