دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

 

________

نشر آفرینگان

مسیو ابراهیم
عباس معروفی

________

نشر ققنوس

آونگ خاطره‌های ما
عباس معروفی

________

 
نشر ققنوس



دریاروندگان جزیره آبی‌تر
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



پیکر فرهاد
عباس معروفی
________

نشر ققنوس



سال بلوا
عباس معروفی

________

نشر ققنوس



سمفونی مردگان

عباس معروفی
________


 کتاب روشن
منتشر می‌کند

آینه داستان

گزینش و نقد
الهام یکتا
ـــــــــــــــــــــ

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند
 
سخن آینه‌ها
مجموعه گفت‌و‌گوهای شماره 1-
30 آینه‌ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
  منتشر می‌کند

زنانه‌نویسی آینه‌‌ها
مجموعه گفت وگو درباره زنانه‌نویسی

الهام یکتا
___________

نشر ققنوس


ازل تا ابد
(چاپ دوم
مرگ رنگ)
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتردوم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان


آینه‌ها
دفتر یکم
(نقد جمعی)

الهام (یکتا) مهویزانی
___________


نشر روشن‌گران و
مطالعات زنان

مرگ رنگ
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام (یکتا) مهویزانی
___________

 

 

 

 

 

 

بخارا 61

ویژه‌نامه آنا آخماتووا

بهار 1386

3000 تومان

سردبیر: علی ده‌باشی

ویژه‌نامه آنا آخماتووا، سال‌شمار زندگی وی، گزارش شب آنا آخماتووا در خانه هنرمندان، خاطره‌هائی از او، برخی سروده‌هایش، نقد آثار و سرانجام ِ او را در بر دارد. زندگی آخماتووا آینه تمام‌نمای زندگی مردم روسیه در زمان حکومت استالین است. در سروده‌های زیر، دنیای تیره و پر درد این زن حساس و رنج‌دیده را می‌ت‌وان مشاهده کرد:

و کلمه سنگی فرود آمد

بر سینه هنوز تپنده‌ام.

باکی نیست، به هر حال آماده بودم،

از پس این آزمایش نیز برمی‌آیم.

 

امروز کارهای زیادی دارم:

باید تمام خاطره‌ام را بکشم،

باید روحم را سنگ کنم،

باید دوباره زیستن را بیاموزم-

 

وگرنه... خش‌خش داغ تابستان

پشت پنجره‌ام به یک روز تعطیل می‌ماند.

این روز آفتابی و این خانه خالی را

دیری است دلم گواهی داده است.

*******

خاطره‌ئی در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی

سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید

غم‌گین‌تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه‌زا شنیده است.

می‌دانم خدایان انسان را

بدل به شیء می‌کنند، بی‌آن‌که روح را از او برگیرند

تو نیز

بدل به سنگی شده‌ئی در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی

 

 

 


سفر شب

محمود حمیدی

 
 

 

 

در نشانی http://kapookoore.blogspot.com/09/2007/blog-post.html به نقد تطبیقی‌گونه زیر برخوردم که خواندنش برای علاقه‌مندان به آثار عباس معروفی و نیز پژوهش‌گران جالب‌توجه است. زیرا رمان سفر شب به دلیل پیش‌گام بودن در کاربرد تکنیک‌های مدرنیسم، جای‌گاه ویژه‌ئی در تاریخ ادبیات معاصر دارد. 

سردبیر

 

 

 

 

 

سفر شب (1) از آن رمان‌هائی است که مدت‌ها در پی خواندنش بودم. هر وقت به دست‌دوم‌فروشی‌های انقلاب سر می‌زدم، هوس خریدن این رمان و شب هول هرمز شهدادی به سرم می‌زد. منتها به دو علت همیشه از خرید منصرف می‌شدم: اول این‌که به علت ممنوعیت چاپ این دو اثر پس از انقلاب، فقط کپی این دو کتاب در دست‌رس بود و اکثر وقت‌ها کپی‌ها کیفیت خیلی بدی دارند. دوم این‌که فروشنده یک‌دفعه برمی‌گردد کتاب کپی را می‌گوید هشت‌هزار تومان. خلاصه وقتی دیدم این داستان پایانی ندارد، ناچار هر دو تا کتاب را با چاپ بد خریدم ده‌هزار تومان.

در مصاحبه دوقسمتی که در مهرماه 1385 در نشریه روزگار چاپ شده (و من توی سایت رضا قاسمی خواندمش)، در چند نوبت، بهمن شعله‌ور درباره کتاب سفر شب مدعی استفاده از شگردهائی مشابه اولیس جیمز جویس شده. او حتا موردهائی را هم که مشابه است، مثال زده، مثلا فصل‌ آخر، یا مونولوگ زن‌ آقای پولادین. برای مخاطب ایرانی که اولیس را نخوانده، مطمئنا تعئین صحت و سقم این مسأله غیرممکن است. نویسنده در این رمان علاقه زیادی به راوی‌های گوناگون و روایت پیچیده نشان داده، به همین دلیل من در این فرصت کوتاه، فارغ از گفته‌‌های نویسنده، بیش‌تر راجع به این دو مورد می‌نویسم.

رمان بی‌بروبرگرد، رمان جذابی است. داستان زندگی جوان ایرانی به نام هومر که به نویسندگی و تئاتر علاقه‌مند است، دوستانش و توصیف وضعیت روانی او و خانواده‌اش، هر کدام بخشی از این رمان را به خود اختصاص داده است. مهم‌ترین اثر نزدیک به این رمان را- بیش‌تر به لحاظ موضوع و هم‌‌چنین تاحدی سبک- سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی می‌دانم. جالب این‌که منتقدان معتقدند نویسنده از فاکنر و امثال‌هم تقلید کرده. و نویسنده هم ارادت زیادی به فاکنر دارد. و درباره سمفونی مردگان هم، ‌چنین صحبتی عنوان می‌شود. این مقایسه‌ه‌ا اگر هم درست و دقیق نباشد، باز از شباهت‌های قطعی نشان دارد.

علی‌رغم علاقه نویسنده به تکنیک‌های متفاوت و پیش‌رو بودن سبکش در ادبیات پیش از انقلاب، بی‌تجربگی در کاربرد تکنیک‌ها، این رمان را با آشفتگی‌هائی مواجه ساخته است. راوی اولیه و بخش‌های قابل‌توجهی از داستان، راوی دانای کل است. این راوی به توصیف وضعیت یا ذهنیت هر کدام از شخصیت‌ها می‌پردازد. در این میان ابتکار شعله‌ور آن است که ابتدا راوی دانای‌کل اطلاعاتی از وضعیت یکی از شخصیت‌ها به ما می‌دهد، در صفحه‌‌های بعدی، آن شخصیت خود نقش راوی را به عهده می‌گیرد و همان حرف‌‌های دانای‌کل را تقریبا دوباره تکرار می‌:ند. مثلا در صفحه‌های 45 و 48 از دید دانای‌کل‌محدود- به ذهن هومر- مطلب‌هائی درباره پدر هومر گفته می‌شود. این مطلب‌ها به مونولوگ تبدیل می‌شوند. شگرد کار این است: هومر دراز کشیده بود با خودش گفت به چی فکر کنم. بعد راجع به پدر فکر کرد. پدرم این‌جوری‌یه و اون جوری‌یه. بعد در صفحه 73 راوی به دانای‌کل تبدیل می‌شود و به شرح مفصلی درباره زندگی و اموال پدر می‌پردازد: آقای پولادین چه‌طور بزرگ شد، چه تحصیلاتی کرد، چه‌قدر ملک و املاک داشت و... اطلاعات به همین صورت که گفتم در اختیار خواننده قرار گرفته و داستانی نشده. (مثال‌ها نقل‌قول نبود.)

این قضیه عینا در مورد نامادری هومر- که نامادری سومش است- اتفاق می‌افتد، با این تفاوت که در فصلی که به نامادری اختصاص می‌یابد، او راوی اول شخص است. راوی دانای‌کل کاملا حذف می‌شود و هیچ حضوری ندارد. نویسنده چند بار این تکنیک را تکرار کرده.

شاید شعله‌ور این تکنیک را به منظور چندصدائی کردن رمان به کار گرفته. شاید منظور، مقایسه ذهنیت هر کدام از شخصیت‌ها در مورد دیگری بوده. در هر صورت این تکنیکی است که در رمان‌های جدید مثل سمفونی مردگان هم به کار رفته، اما نه به این شکل. از نظر من مهم‌ترین اشکالی که به این روش نویسنده وارد است، عدم ترکیب این صداهای مختلف در طول داستان و خطی بودن زمان روایت است. انگار ما صحنه تئاتری داریم به این‌ترتیب:

سر صحنه یک راوی داریم که زندگی هر کدام از شخصیت‌های نمایش را شرح می‌‌دهد و بعد این راوی پنهان می‌شود و‌ این شخصیت به صحنه پا می‌گذارد و به شرح باقی داستان می‌پردازد. بخش‌هائی از رمان عینا به همین شکل است. این مرا یاد حکایت قدیمی ژاپنی به نام "در بیشه" از نویسنده قرن نوزدهمی ژاپن به نام ریونوسوکه آکوتاگاو می‌اندازد. در این حکایت، قتلی اتفاق افتاده که توسط هفت شاهد یا راوی روایت می‌شود. هر یک از راویان، به نوبت، به ترتیب زمان معمولی، از دید و از زبان خود (اول شخص) قضیه را تعریف می‌کند. کاملا تئاتری.

در نمونه مدرن این نوع روایت، یعنی همان سمفونی مردگان، راوی ابتدای رمان دانای‌کل است. اما وقتی این راوی عوض می‌شود، قضیه همانند مثال بالا با مقدمه‌چینی تئاتری و به این سادگی نیست. راوی سوم‌شخص که دارد داستان را تعریف می‌کند، یک‌دفعه به اول‌شخص تغئیر می‌یابد. (برای هر راوی از یک رنگ استفاده شده) در توصیف اورهان از دید سوم‌شخص گفته شده:

شب‌ها وقتی پا در آن خانه بزرگ و سرد می‌گذاشت، همهمه دوردست سالیان، دیوار می‌شد و سکوت می‌کرد. کاج می‌شد و وسط حیاط می‌ایستاد، در می‌شد و بسته می‌‌ماند. همهمه دوردست به شکل یوسف درمی‌آمد که مثل یک تکه گوشت با چشم‌های وق‌زده خیره می‌‌ماند. اگر آیدین در خانه بند می‌شد، کافی بود بگویم: «سوجی کجائی؟» آدمی پوشیده در پالتو بلند، شال گردن و پاپاخ کهنه پدر، مثل یک گراز از آن سوراخ بیرون می‌خزید و حضور خود را بی‌کوچک‌ترین صدائی اعلام می‌کرد. گفت: «زنجیرم نکن اورهان.» گفتم: «اورهان نه. بگو آقاداداش.» و یکی خواباندم بیخ گوشش. [ص16]

بگذریم از این‌که در این نوع رمان زمان خطی نیست و به همین سرعتی که راوی‌ها عوض می‌شوند، زمان هم تغئیر می‌یابد. ما مرتب با پرش به زمان‌های مختلف مواجهیم.

تا این‌جا در سفر شب سه تا راوی داشتیم. در فصل پنجم راوی دوباره به اول‌شخص تبدیل می‌شود و از زبان هومر داستان را می‌‌خوانیم:

گفتم پدر من نمی‌توانم روپوشی روی دستم بیندازم و از دروازه‌دولت تا دانش‌گاه پیاده راه بروم یا توی اتوبوس با کارت تحصیلی خودم را باد بزنم که همه تهران بدانند من دانش‌جوی طب هستم و آن کتاب‌های مزخرف را بخوانم که سی‌سال پیش از روی یک مشت کتاب فرنگی شکسته‌بسته ترجمه کرده‌اند و اسم تألیف روش گذاشته‌‌اند و از سر تا پاش آدم هیچی نمی‌فهمد و هر صفحه‌اش صد تا غلط املائی و انشائی دارد و استادهائی که با آدم مثل حیوان رفتار می‌کنند و...

به‌ترین قسمت‌های رمان همین بخش‌هائی است که از زبان اول‌شخص- هومر- با زبان تند و جمله‌ه‌ای طولانی و بدون نقطه، زمین و زمان زیر سؤال می‌رود و نویسنده بی‌پروا از صدر تا ذیل محیط را به نقد می‌کشد. در مصاحبه‌ئی که صحبتش را کردم، نویسنده می‌گوید به خاطر هراس از واکنش‌های حکومت شاه، پس از نگارش رمان به ‌امریکا می‌گریزد.

در فصل ششم و هفتم راوی دوباره دانای‌کل می‌شود، تا فصل هشت که یک شخصیت جدید وارد داستان می‌شود (کاملا مثل "در بیشه") یک‌دفعه زبان و راوی هر دو تغئیر می‌یابد:

من می‌گم آدم لاتم که می‌شه باس یه لات خوب بشه. آدم باهاس به یه صراطی مستقیم باشه.

 

من می‌گم اصغر حاج آقا اگه حاج رجب باباش نبود اصغر حاج‌آقا نمی‌‌شد اما من اگه پسر بابام نبودم باز اکبر شیراز می‌‌شدم.

با این‌که قرار نیست درباره زبان اثر چیزی بگویم، با این حال، این "زبان" حرف ندارد. این تک‌گوئی تا فصل نه ادامه دارد. فصل بعد هم یک شخصیت جدید دیگر داریم. دید سوم‌شخص و تعریف و توصیف کلاسیک از زندگی این شخصیت جدید. این فصل و فصل قبل تا پایان ماجرای اکبر شیراز را باید قسمت‌های هرز داستان نامید. تنها مستمسک نویسنده برای اختصاص 40 صفحه از رمان به اکبر شیراز این است که هومر این وسط می‌خواهد داستان اکبر را بشنود و احتمالا بنویسد. البته این قرار است قسمتی از موتیف شکست در رمان باشد، ولی واقعا چیز غریب و پرتی است. چه ربطی دارد به زندگی روشن‌فکرها و نویسنده‌ها و هنر و تئاتر و این حرف‌ها... .

فصل دوازده روایت از آن  روایت منظم و ساده که تا حالا صحبتش را کردم، یک‌باره به روایت آشفته و هذیان‌مانند از زبان اول‌شخص (هومر) تبدیل می‌شود. این قسمت را نویسنده به قول خودش مشابه اولیس جویس دانسته. راستش بدک نیست. در این‌جا نویسنده از تداعی‌معانی، نقل‌قول‌های متعدد از همه‌جا، صحنه تئاتر و متن تئاتری، بخش‌هائی از قابوس‌نامه، بخش‌هائی از کتاب مقدس و خلاصه از همه جور متنی استفاده کرده. در ادامه هم یک صحنه را این‌طور ادامه می‌دهد:

پرده به یک‌سو می‌رود

کف‌زدن‌های ممتد حضار.. تمام چشم‌‌ها به هواپیما دوخته شده. نورافکن‌های فرودگاه همه زیر در هواپیما افتاده و دور در هواپیما یک هاله نورانی به رنگ قوس و قزح درست کرده. همه منتظر هستند. اما در باز نمی‌‌شه. تماشاچیان هم‌چنان کف می‌زنند. از بیرون صدای موزیک خفیفی به گوش می‌رسه. کنار باند فرودگاه یک‌عده جوان با لباس‌های پیش‌آهنگی و‌ آرم جماعت کوکلس کلان که به بازو بسته‌اند، سرود می‌‌خوانند. میان‌‌شان کلانتر اژدهای کبیر فرقه و جادوگر همایونی شوالیه‌های سفید کوکلس‌کلان با علامت فلش مشخص شده‌اند. در این موقع در هواپیما باز می‌شود و منجی ما عیسا مسیح با صورت تکیده و ریش سیاه و چشم‌های گودرفته در یک سرداری بلند سیاه ظاهر می‌شود.

*******

سمفونی مردگان البته وام‌دار سفر شب و بهمن شعله‌ور است و با در نظر گرفتن فاصله زمانی دو اثر، نباید از هر دو نویسنده انتظار واحدی داشت. تصور می‌کنم تفاوت راوی و شیوه روایت سفر شب در مقایسه با سمفونی مردگان، تفاوت تک‌نوازی طولانی و خسته‌کننده یک ساز، با هم‌آوازی یک ارکستر بزرگ سمفونیک است. در سفر شب، ملودی‌های مختلفی یک‌به‌یک به نوبت اجرا می‌‌شوند. آدم کم‌کم چرتش می‌گیرد. گیرم ساز (بخوانید راوی) هم عوض بشود، زیاد توفیری ندارد، چرا که اشکال در ترکیب کار است. در سمفونی مردگان سازها با هم نواخته می‌شوند و ملودی‌های متفاوت با هم در می‌آمیزند و آن‌چه حس می‌کنیم، شکوه یک سمفونی شاه‌کار است.

26 شهریور 1386

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- شعله‌ور، بهمن. سفر شب. تهران: کتاب خوشه، 1345، 241 ص.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   
نامه   .    آینه های دیگر   .   جوانه   .   شماره آخر