امیرحسن چهلتن را نخستین بار در جمع خانواده سهنفرهاش در سعادتآباد
دیدم. غروبی بود که زوج جوان تازه از سر کار برگشته بودند و اندکی
خسته. همسر جوان و دندانپزشک چهلتن بیشتر مشغول انجام کارهای خانه
و رسیدگی به اشکان؛ پسرشان بود. من و چهلتن نیز از کارهایش گفتیم و
هدفم از برگزاری جلسههای
آینهها
که تازه شروع شده بود. (جلسه چهلتن سومین
آینههائی
بود که برگزار میکردم.)
آن شب چهلتن را مرد آرام و خانوادهدوستی یافتم که دغدغهها و
نگرانیهایخاص خود را دارد. قرار و مدار روز جلسه را گذاشتیم و دیگر
او را ندیدم تا عصر جلسه و بعد هم عصری که به دفتر کارش در خیابان
آرژانتین رفتم. قرار بود متن اصلاحشده صحبتهای او را در جلسه بگیرم. حتا نگاه سرسری کافی بود که بدانم تغئیر زیادی در پاسخهایش داده و
بدتر آنکه پاسخها بدجوری بوی افسردگی گرفته بودند. خود چهره چهلتن
هم فریاد میزد غمگین است و به احتمال دارد دوره روحی بدی را
میگذراند. نیاز هم نبود پرسوجو کنم تا چهلتن لب به سخن بگشاید. به
درددل نیاز داشت و راحت گفت احساس میکند خلاقیتش تمام شده است و دیگر
نمیتواند بنویسد. به رغم کمتجربه بودن، آنقدر در کتابهای درسی و
متفرقه خوانده بودم که بدانم او در دوره خلأ پس از نوشتن کار خوبی
بهسر میبرد و همین هم سخت آزارش میدهد. دلدارییش دادم که نباید
درباره خود بد فکر کند و هرچه سریعتر باید به خود تکانی بدهد و نوشتن
را دوباره آغاز کند و به یقین باز خواهد توانست کار ارزشمند دیگری خلق
کند. عاقبت هم به اصرار من موافقت کرد بیشتر آن تغئیرهائی را که در
پاسخهایش داده است، حذف کنیم و در کتاب نیاوریم. چون استدلالم این بود
که دوره بحران او کوتاه است و لزومی ندارد خواننده نیز همان تصویری را
از او ببیند که من شاهدش هستم. ضمن آنکه به احترام جمعی که در جلسه
آینهها
حضور داشتند، میباید رعایت امانت میشد و گفتهها دستنخورده چاپ
میشد.
پس از آن عصر دیگر چهلتن را ندیدم و گهگاه فقط گفتوگوی تلفنی
داشتیم. روحیهاش بهتر مینمود و به تدریج کارهای جدیدش منتشر شد. اما
اکنون که به آنها نگاه میکنم، میبینم نگرانی چهلتن پر بیراه
نبوده است. نوشتن کاری بهتر یا به خوبی کار ستایششدهئی آسان نیست و
هنوز چهلتن نتوانسته است کاری دستکم همارز
تالار آئینه
خلق کند.
ضمن گرامیداشت سالگرد تولد امیرحسن چهلتن در مهر ماه، آرزومندم
کاری به ارج و قرب
تالار آئینه؛
رمان دوستداشتنییش بیافریند.
سردبیر
الهام مهویزانی:
امیرحسن چهلتن در مهر ماه 1335 در تهران به دنیا میآید. گرچه
خانوادهاش مشکل حاد مالی ندارند، اما او به دلیل زندگی در جنوب شهر،
منطقه نیروی هوائی و ارتباط با خانوادههای مرفه که لازمه شغل پدر است،
تبعیضها و نابرابریهای اجتماعی و فاصلههای طبقاتی را به عینه لمس
میکند. بعدها ادامه تحصیل در رشته برق دانشگاه علم و صنعت که یکی از
کانونهای فعال دانشجوئی علیه رژیم شاه است، دانشش را در مورد
معضلهای سیاسی- اجتماعی و ریشهیابی آن عمیقتر میکند.
چهلتن از ده سالگی شروع به نوشتن میکند. معلم
و راهنمائی ندارد جز کتاب و با مطالعه و تفحص در آثار دیگران است که
به رمز و رازهای نوشتن دست مییابد. نخستین مجموعه داستانش،
صیغه، در سال
1355 به چاپ میرسد. تندی و گزندگی داستانها مانع از این است که پیش
از چاپ به صورت کتاب، در مجلهئی منتشر شوند. دو سال بعد چهلتن
دخیل بر پنجره فولاد
را منتشر میکند.
سال 1358 چهلتن به انگلستان میرود و از
دانشگاه برونل در رشته مهندسی الکترونیک مدرک فوقلیسانس میگیرد. سال
1362 نخستین رمان خود، روضه قاسم،
را چاپ میکند که اجازه پخش نمییابد. این رمان در سال 1370 با شمارگان
محدودی در آلمان به چاپ میرسد.
تالار آئینه رمان بعدی او است که در سال
1369 چاپ میشود.
چهلتن نویسنده رئالیست است. اما این نحله
بیشتر برای او یک طیف کاری است تا قالب تنگ و باریک. در
صیغه شمشیر
تیز رئالیسم انتقادی را برمیکشد تا از اعماق اجتماع و از زشتیها و
پلیدی حاکم بر رابطههای آن بگوید. در
دخیل بر پنجره فولاد
به دنیای روشنفکران نیز میپردازد و ناگزیر تغئیر زاویهدید و راوی
میدهد. در رمان روضه قاسم
از تکنیک تداعیمعانی که یکی از تمهیدهای
مدرنیسم است، سود میبرد و در
تالار آئینه
نمادسازی و اسطورهپردازی میکند.
هماکنون چهلتن در شرکت خصوصی مشغول کار است و با همسر دندانپزشک و
پسرش در تهران زندگی میکند.
صفدر تقیزاده:
همه رماننویسانی که اثر مهم و برجسته عرضه کردهاند، از دانش عمیقی
برخوردارند. اما بسیاری در ایران بیآنکه توشه کافی داشته باشند، به
نوشتن دست میزنند. یعنی هنوز تجربهنکرده، سفرنکرده، سختینکشیده،
کتابنخوانده و در زمینههای مختلف کسبمعلوماتنکرده، شروع به نوشتن
میکنند. این ضعف بزرگ داستاننویسان ما است. رمان باید برآمده از
توشه گرانبار و حاصل تجربههای ملموس باشد. امیرحسن چهلتن از جمله
نویسندگانی است که به گمان من جنبههای گوناگون زندگی را با دید تیزی
تجربه میکند. تخصص چهلتن در زمینه الکترونیک فقط یک جنبه از این
تجربه و آگاهی است. نویسنده باید در بسیاری زمینهها اطلاع و آگاهی
داشته باشد. وقتی مثلا رمانهای سال بلو را میخوانیم، میبینیم
چهقدر معلومات، چهقدر حکمت و دانش در اثرش نهفته است. نویسنده
اینهمه را از کجا آورده؟ تردیدی نیست آنها را از دائرةالمعارف برداشت
نکرده است. بلکه بر اثر تجربه دریافته و در ذهن خود انباشته و با
آنها زندگی کرده است. خوشبختانه چهلتن مدام میکوشد خود را در
زمینههای گوناگون مجهز کند و به آگاهیهای روزآمد دست یابد. او با
مطالعه آثار و نوشتههای نویسندگان طراز اول، چه در داخل چه در خارج از
کشور میکوشد تا بر آگاهیهایش بیفزاید. خبر دارم برای نوشتن رمان
تالار آئینه
هرچه کتاب تاریخی مربوط به دوره قاجاریه در دسترس بوده، مطالعه کرده و
با آنها درآمیخته. در واقع با آنها زندگی کرده است. البته تنها آوردن
واژههای مربوط به دوران قاجار نشانه آگاهی به رموز زندگی آن دوره
نیست. میتوان مثلا از چند واژه آن دوره بهره برد، اما نویسنده باید با
آن دوران عجین شود و آن حال و هوا را دوباره در ذهن خود بسازد، آنگاه
بنویسد.
نکته دیگر درباره نویسندگان ما این است که بیش
از حد به مسائل بومی و محلی چسبیدهاند و از مسائل انسانی و جهانی غافل
ماندهاند. در رمان تالار آئینه
حال و روز زن ایرانی بسیار ماهرانه توصیف شده و
هر چند محدود به دوره قاجار یا شهر تهران است، تا حدودی جهانشمول هم
است و حالتها و کیفیتهای زن را در موقعیتهای گوناگون نشان میدهد.
رمان تالار آئینه
از ظرافت و دقت و نازکاندیشی و توصیفهای دقیق و باریکی برخوردار است
و از این لحاظ در میان دیگر رمانهای ایرانی موقعیت ممتازی دارد.
مشیت علائی:
حدود یکسالونیم پیش مطلب به نسبت مفصلی که حق نوشتههای قشنگ آقای
چهلتن را ادا نمیکند، به یکی از نشریهها برای چاپ دادم. متأسفانه
نسخه دومی هم نداشتم تا مرور کنم و امروز عرضه کنم. در نتیجه جز کلیات
چیزی برای گفتن ندارم. تحلیل من به دو مجموعه داستان اول ایشان و رمان
تالار آئینه
محدود است. تا جائی که به خاطرم میآید، عنوان مقالهام "خارج از
تاریخ" یا "بیرون از تاریخ" بود که منظورم هویت نداشتن تاریخی زن،
حداقل در بعضی جامعهها و بهخصوص در شکل سنتی جامعه ایران است. در آن
نوشته کوشیدم نشان دهم داستانهای چهلتن از نوعی رئالیسم شاید اجتماعی
یا رئالیسم ابتدائی ولی در عینحال صمیمانه شروع شده و به نوعی
روانشناسی فلسفی ختم میشود.
مضمون عمده داستانهای مجموعه
صیغه و کلا
آنچه تعلق خاطر ایشان را نشان میدهد، مسائل حاد اجتماعی است. احتمالا
چیزی مثل داستانهای گورکی و پرداختن به مسألههای حاد اقتصادی و
اخلاقی قشرهای فرودست جامعه. در آنها تأکید یا حداقل اشارهئی به
وضعیت زن در چنین جامعههائی و چنین طبقههائی شده است. اما در مجموعه
داستان دوم، دخیل بر پنجره فولاد،
به نظرم آمد از این موضع یا نگرش اجتماعی و تا حدودی سیاسی کاسته شده و
تا حدی مایههای روانشناسی بدان اضافه شده. البته نه بدین معنی که
نویسنده از مضمونهای سیاسی یا اجتماعی عدول کرده باشد. بلکه در کنار
این مضمونها کوشیده نوعی تعادل ایجاد کند. در واقع نوعی رئالیسم
واقعگرای بیرون و نوعی نشان دادن درون انسانها.
چهلتن در
تالار آئینه به نوعی نگرش فلسفی- تاریخی
در مورد زن رسیده و به همین خاطر نیز عنوان نوشته من "خارج از تاریخ"
است. در این رمان او نوعی توازن و تقارن را خواسته نشان بدهد. آن دده
سیاه از یک طرف و شاهزمان از طرف دیگر، به قول غربیها یونیورسالیته
یا کلیت یا عمومیت و در واقع نوعی بیچهرگی زن را القا میکنند. به نظر
من اینطور آمد که چنین وضعیتی را زن ایرانی حداقل تا آن مقطع تاریخی
که در رمان عنوان میشود، یعنی تا اواخر دوره قاجاریه داشته است.
تالار آئینه
در واقع میتواند زمینه نمادینی باشد برای وضعیت زن ایرانی که به هر
طرف نگاه میکند، با چنین انعکاسی روبهرو میشود.
زبان داستان همواره یکی از حساسیتهای من به عنوان معلم زبان است.
ایشان زبان پخته و شستهرفتهئی دارند. تا آنجائی که در یاد دارم، از
اولین تا آخرین داستان ایشان به نارسائی و نقص زبانی برنخوردم.
ایشان صحنههای جذابی در
تالار آئینه
خلق کردهاند. یک موردش تقارنی است که در صحنه حمام بین ماهرخسار و
سهراب ایجاد میشود. نقشی از سهراب پهلودریده روی دیوار حمام است و در
پایان این صحنه ماهرخسار نیز دستانش را بر پهلو نهاده و آبحنا از آن
میچکد. پسرکشی یا فرزندکشی که همواره در جامعههای آسیائی وجود
داشته، شکل دخترکشی به خود میگیرد و مراسم حمامی که در حقیقت مراسم
خواستگاری بوده، شبیه مراسم تدفین میشود.
الهام یکتا:
آقای چهلتن، شما از دو دنیای جداگانه و گاه متضاد برخوردارید. داستان
که مینویسید، قاعدتا باید سروکارتان با تخیل باشد. اما در زندگی عادی
و روزمره مهندس الکترونیک هستید و با علم سر و کار دارید. چگونه این دو
دنیا را تلفیق میکنید؟ آیا شغلتان مزاحم کار ادبیتان نیست؟
امیرحسن چهلتن:
نمیدانم. همینطوری پیش آمده است که من مهندس الکترونیک هم باشم. ممکن
بود معلم، راننده تاکسی یا پزشک باشم. اینها مهم نیست. مهم این است که
میدانم در کدام موقعیت زمانی و مکانی حضور پیدا کردهام. در وطن من
نویسندگی، قلمبهمزدها به کنار، هنوز به عنوان حرفه یا شغل رسمیت پیدا
نکرده است. تقریبا همه نویسندگان مستقل ناچارند برای گذران زندگی حرفه
دیگری داشته باشند.
الهام یکتا:
در صیغه
گاهی اسم شخصیتها تکرار میشوند. آیا
بدینوسیله خواستهئید در بین داستانها پیوندی ایجاد کنید و در کل شهر
داستانی خاصی بسازید؟
امیرحسن چهلتن:
اسم شخصیتها در داستان مسأله فوقالعاده مهمی است. برای من همیشه مهم
بوده است. منتها هیچوقت جرأت نمیکردم با کسی در میان بگذارم. دوستی
داشتم که او هم داستان مینوشت. میگفت کلی داستان نوشتهام، اما در
پایان آنها دچار اشکال میشوم. نمیدانم چهطور باید تمامشان کنم.
بعضی آنها را از او میگرفتم و میخواندم. میدیدم مشکل او در واقع از
همان آغاز داستانها شروع میشود. در مورد خودم هم بعضی وقتها میدیدم
داستان خوب پیش نمیرود. استنباطم این بود که اشکال از نام آدمها است.
از طرف دیگر به خود میگفتم این تصور غیرعقلانی است. زیرا آدمهای دور
و برمان در زندگی واقعی شخصیتهای مختلفی دارند و هیچ کدام هیچ نقشی در
اسمگذاری خودشان نداشتهاند و یک آدم با یک کاراکتر مشخص، هر اسمی
میتواند داشته باشد. اما حالا دیگر اینطور فکر نمیکنم. تقریبا مطمئن
شدهام رابطه مرموزی بین اسم افراد و شخصیت آنها وجود دارد- لطفا مرا
متهم به خرافهباوری نکنید!- بنابراین هیچ چیز مهمتر از این نیست که
در داستانی اسم شخصیتها درست انتخاب شود. بگذارید بزنم به سیم آخر و
بگویم اصلا میزان توفیق اثر داستانی صد در صد بسته به این است که
اسمها در ابتدا تا چه حد درست انتخاب شده باشد. برای من اغلب حضور
داستانی در ذهنم با نام شخصیتهایش آغاز میشود و بعد این آدمها
فراخور نامشان در ارتباط با یکدیگر قرار میگیرند و جهان داستان
ساخته میشود. اما همیشه هم اینطور نیست و بعضی آدمها در داستانهایم
تا آخر اسمشان به دلم نمینشیند و من هیچ اسم مناسبتری به ذهنم
نمیرسد. از طرف دیگر تغئیر نام مترادف با تغئیر کاراکتر و منش طرف
میشود و اینطوری است که داستانی میتواند موفق از آب دربیاید. اخیرا
در کتابی خواندم نویسنده یا منتقد غربی هم که نامش به یادم نمانده،
همین را گفته است. این مسأله به بنده که نویسنده خام گمنام نیستم،
جرأت داد نظرم را در این زمینه عاقبت اعلام کنم.
مژگان مددکار:
چرا از راوی کودک برای مجموعه داستان
صیغه و رمان
روضه قاسم استفاده کردهئید؟
امیرحسن چهلتن:
انتخاب هر راوی، چه اولشخص چه دانایکل و.. امکاناتی به نویسنده
میدهد و در عینحال محدودیتهائی هم ایجاد میکند. روایت یک موضوع از
دید بچه میتواند به این دلیل باشد که او نمیتواند از حادثهها و
قضیهها استنتاج منطقی عرضه کند. این نکته وجه افسانهئی داستان را
تقویت میکند. اصولا کودک بیشتر از آدم بزرگ با تخیلش زندگی میکند.
الهام یکتا:
در کارهایتان تعلقخاطر خاصی به مادربزرگ مشاهده میشود. به ویژه آن
سجاده سبز مادربزرگ داستان "سجاده" مجموعه
صیغه، در
روضه قاسم هم
هست. آیا این قضیه از پشتوانهئی در عالم واقعیت برخوردار است؟
امیرحسن چهلتن:
موقعی که اولین داستانهایم را نوشتم، پسربچهئی بیش نبودم. این پسربچه
دلبستگیهائی داشت، اما سرنوشت او چون همه همنسلانش این بود که خیلی
زود با خشونت دوران آشنا شود. این نوستالژیها در ذهنیتی که زیر چکش
پرکوب حادثهها اینهمه زود شکل میگرفت، استحاله پیدا کرد. خاطرههای
کودکی از تصورات توریستی دور شد و لابد به عمق تازهئی رسید. در آثار
بعد از روضه قاسم
این نوستالژی به آن صورت دیگر وجود ندارد.
روضه قاسم را
در سال 57 نوشتم. البته مادربزرگم انسان شریف و برجستهئی بود. در غیبت
کفایت مردش، همه عمر بار خانواده را بر دوش کشید. بخشی از شیرینترین
خاطرههای ایام کودکییم را او شکل داده است. نوجوان بودم که او مرد و
دانستم همه عمر از فقر مزمنی رنج برده است. با اینهمه مثل یک دریا
بخشنده و بینیاز مینمود. روزی به من گفت که برای تأمین هزینه
رادیولوژی مادر بیمارش ناچار میشود لحاف کرسی خانه را به سیتومان
بفروشد. با اینهمه در انظار و در تظاهر به بینیازی، غرور ملکهئی را
داشت. او بود تا مرا با صبوری و بزرگمنشی آشنا کند. کسی چه میداند.
شاید اقتدار پنهان دده سیاه در
تالار آئینه- زن تیرهبختی که هیچچیز در
دنیا ندارد و هیچچیز برای خود نمیخواهدـ ملهم از این تجربه شخصی
باشد. شخصیت مادربزرگم به دست من کلافی داد و سر آن را گرفتم و رفتم.
خیلی زود دانستم سرنوشت اقشار وسیعی از مردم این سرزمین ثروتمند فقر
همیشگی است؛ فقری مزمن و پنهان- اینگونه است که حیثیت انسانی برباد
میرود. شاید به پشتوانه چنین درکی است که تصور فقر برای من به اندازه
مرگ تلخ و سیاه است.
الهام یکتا:
سیر منظمی از تحلیل طبقاتی در آثارتان به چشم میخورد. در
صیغه به
پائینترین اقشار اجتماع پرداختهئید. در
دخیل بر پنجره فولاد به این طبقه و
همچنین طبقه متوسط جامعه و در روضه
قاسم به کلی به طبقه متوسط پرداختهئید.
و سرانجام تالار آئینه
سرگذشت خانواده مرفه و نزدیک به درباری است. آیا
آگاهانه این سیر را پیمودهئید؟
امیرحسن چهلتن:
والله چه بگویم! اولش به آدم میگویند هر چیزی یا سیاه است یا سفید؛
طبقهئی میسازد، طبقه دیگری خراب میکند. آدم هم باورش میشود.
بهخصوص اگر خودش هم از اجزای همان طبقه سازنده باشد. بعد میشنود و
میخواند چوپانی از سر کوهی دو- سه تکه سنگ صاف میآورد که اجاقی بسازد
و چای دم کند. بعد توریستی یا قاچاقچی عتیقه میبیند و میفهمد این
سنگها باید به بنای مهمی متعلق باشد. اهل فن خبر میشوند، دعوائی در
میگیرد و عاقبت تمدنی کشف میشود. بعد هم کاشف به عمل میآید این
چوپان و هم اجدادش قرنها است از سر کوه از این سنگهای صاف میآورند و
با آن اجاق میسازند یا آسیا و هاون درست میکنند. پس قضیه خیلی
پیچیدهتر از این حرفها است. آنچه مهم است عنصر آگاهی است که آدمی یا
دارد آن را، یا ندارد. البته ما میتوانیم اسباب و علتی که اکثریتی از
جامعهئی را از این عنصر آگاهی محروم میکند، بفهمیم و برای از میان
بردنش مبارزه کنیم. در مشروطه مردم عادی نمیدانستند قضیه چیست. عدهئی
از رهبران هم البته نمیدانستند. عنصر آگاهی از آن سو آمده بود.
منتشرکنندگان آن هم عموما از اقشار مرفه بودند. وگرنه آن موقع که
پرولتاریائی نبود یا پابرهنهها و مردم کوچه و بازار و آن دسته از
رهبران ایشان که میگفتند خواندن فیزیک و شیمی حرام است که
نمیتوانستند از قانون صحبت کنند. عدهئی هم البته به هوای پلو به
سفارت میرفتند. و ماجرا در آغاز فراگیر بود. مثل همیشه هم نیتها فرق
میکرد. قصابها به فکر پیه بودند، برهها به فکر جان! هر کدام از یک
طرف میکشیدند. آنقدر کشیدند و کشیدند که هنوز که هنوز است، دودش به
چشممان میرود. لابد شنیده یا خواندهئید گاهی اوقات نسخهئی از
روزنامههای عدالتخواهان را که خارج از کشور چاپ میشد، در اتاق خواب
شاه قاجار پیدا میکردند. چه کسی این کار را میکرده است؟ آن شاهزاده
یا... ؟
الهام یکتا:
چرا اینقدر از "پنجره" برای نام آثارتان استفاده میکنید؟ مثلا "پنجره
سبزبرگها"، "پنجره چشمان سلیم"،
دخیل بر پنجره فولاد و... . آیا به مفهوم
نمادین آن که گشایش است، نظر دارید؟
امیرحسن چهلتن:
نمیدانم. احتمالا برای داستانهائی که شما نام بردید، به نظرم رسیده
است اینها نامهای مناسبی هستند.
الهام یکتا:
آثار شما مشحون از اصطلاحها و تعبیرهای عامیانه است. آیا روی فولکلور
و آداب و رسوم مردم کار میکنید و آگاهانه و عامدانه به کارشان
میبرید؟ به تعبیر دیگر زبان در کارهای شما ویژگی خاصی دارد، سبکتان
Low style
است و برای شخصیتهایتان که بیشتر از اعماق اجتماع هستند، واژگانی
مطابق با پایگاه اجتماعیشان برمیگزینید.
امیرحسن چهلتن:
من زبان فارسی را از مادرم یاد گرفتهام. این کار اینقدر طبیعی انجام
گرفته که اصلا متوجه نشدهام کدام تعبیر عامیانه است، کدام یکی نیست.
گاهی اوقات به من میگویند زبان در فلان داستان تو چهقدر قشنگ است. از
خودم میپرسم مگر میتوانست غیر از این هم باشد. اما به ایشان جواب
میدهم که خوب، ما تهرانیها اینطوری صحبت میکنیم.
شنیدهام استاد ابوالحسن نجفی در تدارک نهائی یک فرهنگ زبان گفتار است
و باز شنیدهام استاد از داستانهای من مقدار قابلملاحظهئی فیش
برداشته است. باید منتظر شویم این فرهنگ منتشر شود و خودم هم ببینم این
ویژگیها کدام است.
الهام یکتا:
شخصیت منیر در ابتدای روضه قاسم
زائد نیست؟ مثل قضیه تفنگ چخوف میماند. آویزانش کردهئید، بیآنکه
بعدها شلیکش کنید. بود ونبودش یکسان است.
امیرحسن چهلتن:
حالا که روضه قاسم
هنوز در ایران منتشر نشده است! راجع به "منیر"ش
هم بعدا صحبت میکنیم. این تفنگ چخوف هم شده است پیراهن عثمان! بگذارید
ما هم یک تفنگ شلیکنشده توی داستانمان داشته باشیم! اما گمان میکنم
منظور استاد این نبوده است که هر تفنگی حتما باید شلیک شود. ممکن است
این تفنگ فقط در یک لحظه بتواند گوشهئی از فضا را تزئین کند. همین و
نه بیشتر.
الهام یکتا:
آیا عنوان رمان تالار آئینه
برگرفته از شعر "پشت دریاها"ی سهراب سپهری است؟
بهخصوص آنجا که میگوید مرد آن
شهر اساطیر نداشت/ زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود/ هیچ آئینه
تالاری سرخوشیها را تکرار نکرد.
پیام رمانتان دقیقا همین بخش از شعر است.
امیرحسن چهلتن:
خیر. ظاهرا اولین نشست نمایندگان مردم بعد از اولین دوره انتخابات مجلس
در تالار آینه کاخ سپهسالار تشکیل میشود که در رمان هم آمده است. این
موضوع گزک به دست برخی مغرضان داده بود که با عنوان کردن آن، جنبش
مشروطه را حرکت اشرافی و درباری معرفی کنند. گذشته از این، کمالالملک
نیز تابلوئی با این عنوان دارد که به ذهن آشناتر از آن شعر سپهری است.
البته رمان من هیچ ربطی به آن شعر سپهری یا تابلوی کمالالملک ندارد.
شاید نامگذاری من جنبه دیگری داشته باشد؛ وقتی در تالار آینهئی قدم
میزنید، لحظههائی هست که با قرار گرفتن در برابر یک آینه قدی تصویر
روشن و کاملی از خودتان میبینید. در عین حال در همان لحظه تصویرهای
ناقص و شکستهئی از طریق آینههای بیشمار و کوچکی میبینید که
سرتاسر تالار را پوشاندهاند و به واسطه انعکاسهای پیدرپی و
بیپایان، تصویرهای رازآمیز، سوررئالیستی و مکرر را نیز به شما نشان
میدهند.
بوسه صمیمی:
انگیزه شما از نوشتن رمان تالار
آئینه چه بود؟
امیرحسن چهلتن:
ده- دوازده سال پیش دقیقا بنا به دلیلهای اجتماعی بود که به واقعههای
دوران مشروطه علاقهمند شدم. ظاهرا میخواستم ردپای آنچه امروز بر ما
میگذرد، در واقعههای این گذشته بسیار نزدیک جستوجو کنم. اما بعد از
کمی مطالعه متوجه شدم این فضا به میزان باورنکردنی رنگین، تخیلآمیز و
افسانهئی است و از آنجائی که حادثه با همه وجوه تخیلییش درست در مرز
واقعیت اتفاق میافتاد، بعد افسانهئی آن را وسعت میبخشید. مثلا
میدیدم فلان خطیب برای توجیه یا مشروع جلوه دادن ایدهاش به آیه یا
حدیثی متوسل میشود که در واقع میباید برای رد نظرش به آن استناد شوده
نه برای توجیه یا اثبات آن... . زنگی به صدا درمیآید و بیداری
خوابآلودی حادث میشود. شما میدانید نفس بیداری در حرکت است؛اما در
مورد ما نه حرکتی به پیش، بلکه به صورت چرخشی و دایرهوار... چیزی که
بعد هی تکرار میشود و من که به این فضای دراماتیک علاقهمند شده بودم،
دیدم فقط از طریق نوشتن میتوانم به کشف نسبی آن مقطع نایل شوم.
الهام یکتا:
برای مستند بودن بستر تاریخی رمان
تالار آئینه از چه کتاب یا کتابهائی
استفاده کردهئید؟
امیرحسن چهلتن:
تقریبا هر چه در دسترس بوده است، خواندهام. آن هم نه برای پیدا کردن
بستر تاریخی، بیشتر برای درک دوران.
بوسه صمیمی:
زن در تالار آئینه
یا اصولا کلیه آثار شما حضور مؤثر و پررنگ دارد.
به نظر میرسد با دنیای زنها کاملا آشنائی دارید.
امیرحسن چهلتن:
احتمالا میبایست ذهن داستانپرداز من بیشتر تحتتأثیر پارههای
تخیلآمیز ذهن زنان شکل گرفته باشد. مردها با واقعیت صریح و مستقیم
برخورد میکنند و ناگزیر درکشان از واقعیت ناقص میماند. به نظر
میرسد ذهن آدمی اصولا باید جنس زنانه داشته باشد. مردها در
صحبتهایشان بیشتر مستندگوئی میکنند. در بیدار کردن تخیل مخاطب
استعدادی ندارند و از داستانگوئی به معنای واقعه کلمه چیزی نمیدانند.
چرا بیشتر این مادربزرگها هستند که برای نوههایشان قصه میگویند نه
پدربزرگها؟ زن اگر بخواهد سادهترین خبر را به کسی بدهد، برایش
مقدمهئی قائل میشود و مؤخرهئی. در حوالی ماجرا پرسه میزند، پیرامون
خبر داستانپردازی میکند، به موضوع نزدیک میشود، بعد از آن فاصله
میگیرد، زمانها را میشکند و حکایتی در حکایت میآورد تا ماجرائی را
تعریف کند- البته اسم عوامانهاش وراجی است- اما چرا اینطوری است؟
نکند به این خاطر که دنیایش و خانهاش کوچک است و خط سیرش محدود به
آشپزخانه و اتاق؟ و لاجرم دنیا را از طریق تخیلش میسازد؟ اما مرد در
شتاب رفتوآمدها خودش را و همه لحظههایش را گم میکند. شاید من از
طریق زبان راز دنیای زنها را کشف کرده باشم.
بوسه صمیمی:
شما در تالار آئینه
به زن دوره قاجار پرداختهئید. اما زن امروز چه؟ زن امروز با زن آن
دوره خیلی فرق میکند. گرچه هنوز زنانی هستند که مثل زنان آن دوره اسیر
صندوقخانهاند. اما هستند کسانی که در حال گریز از این دایره
بستهاند.
امیرحسن چهلتن:
مسأله چیز دیگری است. زن و مرد هم ندارد. ما دیگر نمیتوانیم بر اساس
الگوهای ذهنی آبا و اجدادیمان زندگی کنیم. تجربهها و مشاهدههای
روزانه ما را به تناقض سخت و بیمارگون دچار کرده است. چنین جدالی درون
تکتک ما در جریان است. ما مورد هجوم چیزهائی واقع شدهئیم که به شدت
معاصر است و این خاص آدمهای شهری و کتابخوان هم نیست. عقبماندهترین
انسان در کنج دورافتادهترین روستا هم وقتی میبیند ناگهان هیولای
غولپیکری به نام هواپیما تنورهکشان از بالای سرش رد میشود، برکه صاف
ذهنش چین برمیدارد. البته در آدمهای مختلف برحسب آگهی یا نیازشان،
این مسأله شدت و ضعف دارد. من خودم زنهای فوقالعاده آلامد و امروزی
را میشناسم که در لحظههائی به شدت خرافاتی میشوند. تازه این
خرافهها در تنهائیشان قوت هم پیدا میکند. مشروطه به عنوان آغاز یک
دوران در تاریخ معاصر ما فوقالعاده مهم است. بعد از آن خواستند از
همه آرمانهائی که مطرح شد، فقط پوستهاش را حفظ کنند و بعد هم
واکنشی بود که در برابر اصل قضیه نشان داده شد و دیدیم چه چیز مهملی از
آب درآمد.
ناهید موسوی:
رشد جامعه باید از اعماق آن شروع شود. بهویژه از زنان آن که حافظان
سنتند. در رمان شما دختری هست که رو به جلو نگاه میکند. این دختر را
که تنها کورسوی امید آن دوره است، دیگر زنان که حافظان سنتند، پایبند
میکنند. با داستانهایتان چه فرمولی برای نجات زن از این وضع
پیشنهاد میکنید؟
امیرحسن چهلتن:
من قادر نیستم فرمولی پیدا کنم. این شاید کار جامعهشناسها است. به
نظر من جامعه ما در مرحله گذار است؛ دوره تاریخی که ممکن است صد سال هم
طول بکشد- اینطوری است که میبینیم همه چیز به شکل افراطییش بروز
میکند. دلیلهای بسیار روشنی وجود دارد که نشان میدهد جامعه از آن
مظاهر همیشگییش در حال بریدن و کندن است. من تا وقتی که در چنین
شرایطی قرار دارم، برداشت خود را از واقعیت مینویسم. اینکه حال چه
باید کرد تا فردا طور دیگری شود، به عقل من نمیرسد.
ناهید موسوی:
کاملا درست است که در مرحله گذار از سنت به مدرنیسم هستیم و قطعا
تضادها در اوج شدت خود است. اما شما تا چه حد در آثار بعدیتان به
موضوعهای مربوط به این تضاد خواهید پرداخت؟
امیرحسن چهلتن:
به نظرم این موضوع فعلا عمدهترین مشغله ذهنی اهل تفکر است و لابد
حقیقیترین بازتابش را هم باید در عرصههای هنری ببینیم. خودم گاهی
اوقات فکر کردهام چهطور میشود این تابوهای ذهنی را شکست. مثلا در
بسیاری از فرهنگها جوانی فضیلت است، اما در فرهنگ ما جوانی با حماقت و
ناتوانی و جهل مترادف است.
بوسه صمیمی:
چه کسی جز خود زن میتواند این تابوها را بشکند؟ ما نباید منتظر باشیم
تا آقایان این کار را برای ما انجام دهند. اشکال ما در این است که
همیشه منتظر بودهئیم کسی این کار را انجام بدهد. حالا میخواهد
نویسنده مرد باشد یا شوهر، برادر و... .
امیرحسن چهلتن:
بیائید مسائل را زنانه- مردانه نکنیم. این تابوها به صورت احکام
باطلنشدنی که به باورهای بیپایه و بیاساس دامن میزند و از چرکآب
نادانی مایه و نیرو میگیرد، کل جامعه را تباه میکند. زن و مرد ندارد.
الهام یکتا:
صیغه
و دخیل بر پنجره فولاد
آثار رئالیستییند. اما در
روضه قاسم از
تکنیک تداعیمعانی سود میبرید که یکی از تمهیدهای مدرنیسم است. به چه
دلیل از رئالیسم به مدرنیسم رو میآورید؟ آیا رئالیسم را برای عرضه
اندیشههایتان ناکافی میبینید؟
امیرحسن چهلتن:
در مورد صیغه
درست میفرمائید. اما در دخیل بر
پنجره فولاد اینگونه نیست. لااقل یکی-
دو داستان به شیوه موسوم به رئالیسم سنتی نوشته نشده است. برای مثال
داستان "چشمی که سلام میکرد" داستانی است که بیشتر با پارامترهای
داستان مدرن قابل بررسی است. اما نمیدانم چرا اینطور شده است.
الهام یکتا:
در رئالیسم ناب تقلید از واقعیت اصل است. گرچه شما از رئالیسم اجتماعی
در صیغه
شروع کرده و به رئالیسم نمادین در
تالار آئینه رسیدهئید، با وجود این در
آثارتان تا چه حد به انعکاس واقعیت متعهدید و تا چه حد به تخیل
وابستهئید؟
امیرحسن چهلتن:
نمیدانم. اما این قدر هست که آدم خامی مثل من وقتی شروع به نوشتن
میکند، کوشش میکند خیلی چیزها ننویسد. اما کمکم که جلو میرود و
چیزهای بیشتری یاد میگیرد و کتابهای بیشتری می خواند، میفهمد
باید رهاتر از این باشد. اصلا تخیل کدام است؟ واقعیت چیست؟ مگر
میتواند واقعیتی که امروز میفهمیم جدا از تخیلهائی که همه عمر
داشتهئیم، شکل گرفته باشد؟ و تازه مگر نه بخش مهمی از بنمایههای
تخیل ما را همین چیزی میسازد که نامش را واقعیت گذاشتهئیم؟
الهام یکتا:
همچنین علت پیدایش و تداوم مکتب رئالیسم ضرورت پرداختن به زمان حال
بوده است. چرا در تالار آئینه
به گذشته رو کردید و این مقطع تاریخی را برگزیدید؟
امیرحسن چهلتن:
به نظر من اصلا گذشته نیست. گرچه حدود 85 سالی از مشروطیت میگذرد. اما
دلیلهای بسیاری از آنچه امروز بر ما میگذرد، دستکم باید در آن مقطع
تاریخی دید. مشروطیت با امروز ما پیوند تنگاتنگی دارد. البته پانصد سال
پیش، هزار سال پیش هم در اکنون ما دخیل است. اما اگر بخواهیم به حداقل
درک نسبی از شرایط اجتماعی امروز برسیم، میباید از آنجا شروع کنیم.
الهام یکتا:
پرسشم را به گونه دیگری مطرح میکنم. شما در کارهایتان از تعریفهائی
که از رئالیسم در اختیار داریم، فراتر میروید. مثلا به درون ذهن
شخصیتها رسوخ میکنید، نمادسازی یا اسطورهپردازی میکنید که در حیطه
رئالیسم نمیگنجد. چرا؟
امیرحسن چهلتن:
بین من و شما فرقی هست. من ادبیات و تاریخش را در هیچ کلاسی
نخواندهام. آثارم حاصل تجربیات حسی و مستقیم من در زندگی یا تجربههای
غیرمستقیم از طریق دیگر آثار است. هیچچیز در من آگاهانه نیست. خلاف
بسیاری نویسندگان حرفهئی، اثرم را فقط یکبار مینویسم که لاجرم
نمیتواند آگاهانه باشد. هنگامی هم که برای دومین بار به اثر مراجعه
میکنم، نمیتوانم تغئیری در آن ایجاد کنم. مگر اینکه اشتباه دستوری
باشد. این داستانها حاصل لحظههای تکرارناشدنی هستند. این تجربهها
دیگر مکرر نمیشود. هر وقت خواستهام به توصیه کسی یا حتا بر اساس
وسوسه ذهنی خودم چیزی را در داستان تغئیر بدهم، به نظرم رسیده که حکم
یک وصله را پیدا کرده است. اثری که در چنین شرایطی نوشته شده، در آن
هیچ چیز آگاهانه نیست. در عین حال شاید هم نشأت گرفته از هوشیاری
پنهانی باشد.
سیروس فتاحی:
آن نیرو و قدرت خلاقهئی که در شما است، شما را به جلو میکشاند یا این
شمائید که او را؟
امیرحسن چهلتن:
در حقیقت او دارد مرا مینویسد.
سیروس فتاحی:
بخش خودآگاه آن نیز دخیل است؟
امیرحسن چهلتن:
بله، طبیعتا.
محمد کردیپور:
چرا شخصیتهای رمانهایتان را در یک مقطع خاص و حادثه تاریخی درگیر
میکنید؟
امیرحسن چهلتن:
مگر انسان خارج از تاریخ هم قابل تصور است؟
محمد کردیپور:
منظورم این نبود چرا رمانهایتان را به یک مقطع خاص تاریخی محدود
میکنید. بلکه چرا شخصیتپردازیها را در مقطعهای بحرانی تاریخ عرضه
میکنید. آیا نمیشد اینها را در زندگی عادیتری، بدون توجه به
رویدادها و بحرانهای شدید اجتماعی- سیاسی نشان داد؟
امیرحسن چهلتن:
البته آگاهانه این کار را نکردهام. اما فکر میکنم تاریخ معاصر ما
مجموعهئی از بحرانها است. در عینحال در بحرانها است که خصوصیات
آدمها در واقعیترین شکل ممکنش امکان بروز پیدا میکند.
سیروس فتاحی:
آیا این بحرانها هدف بوده یا شخصیتپردازی مدنظر است؟
امیرحسن چهلتن:
بحران که هدف نبوده است. در عین حال وجوه داستانی تاریخ است که برایم
مهم است، نه خود حادثه به لحاظ تاریخی بودنش.
الهام یکتا:
نکتهئی در تالار آئینه
به نظرم عجیب آمد. شاهزمان به آن مهربانی و آرامی چهطور میتواند با
آن خشونت جدا کردن مهراعظم را از مادرش شاهد باشد و بعدها او را از در
خانه براند؟
امیرحسن چهلتن:
راجع به آن فکر نکردهام. شاید گمان میکرده است دختربچه بیسرپرستی را
از گرسنگی نجات میدهد. مگر شما ندیدهئید بعضی از ما ممکن است روی
مورچه پا نگذاریم، اما بدون هیچگونه عذاب وجدانی گوسفند میخریم،
میدهیم دست قصاب تا حیوان زبانبسته را جلوی چشممان و جلوی در
خانهمان و پیش پای فلان عزیز سر ببرد؟
الهام یکتا:
در پشت جلد تالار آئینه
توضیحهائی درباره رمان وجود دارد. آیا این
توضیحها با اجازه شما چاپ شده یا اصلا خود شما نوشتید؟
امیرحسن چهلتن:
صمیمانه بگویم معمولا خود ناشران توضیحی برای پشت جلد کتاب مینویسند و
برای نویسنده میفرستند. قرار هم هست این طور عنوان شود نویسنده آن
ناشر است. برای من متنی فرستادند و آن را تصحیح کردم. از قرار نثرش
خیلی شبیه نثر خودم از آب درآمده است!
الهام یکتا:
خواننده از خواندن این متن احساس میکند به او توهین شده. من ِ خواننده
دوست دارم خودم این نکتهها را کشف کنم. از سوئی هم این کار به ضرر
شمای نویسنده است. زیرا چنین برداشت میشود آنچه در رمان قرار بوده
بگوئید، نتوانستهئید و اکنون با این توضیح جبران میکنید.
امیرحسن چهلتن:
شاید حق با شما باشد.
ناهید موسوی:
آیا بخشهائی از رمان تالار آئینه
حذف شده است؟
امیرحسن چهلتن:
یکسری جملههای پراکنده در سطح کتاب و یک پاراگراف حذف شدهاند. یک
قسمت را هم خود آگاهانه حذف کردهام. یا مثلا اسمهائی را حذف کردیم و
به جایش نوشتیم این یا آن آقا گفتند... . پاراگرافی هم حذف شد که
پاراگراف دیگری را جایگزین آن کردم. در مجموع به داستان لطمه چندانی
نخورد.
الهام یکتا:
نوعی عفاف در قلم شما است که نمیتواند معلول محدودیتهای پس از
انقلاب باشد. این ویژگی حتا در مجموعه داستان
صیغه که پیش
از انقلاب چاپ کردهئید، به چشم میخورد. در حالی که به روال کارهای
مشابه آن زمان میشد خیلی وقیح نوشته شود. از آنجا که این ویژگی در
دیگر نویسندگان همنسل شما (موسوم به نسل سوم) مشاهده میشود، این را
به منزله هویتی برای نسل خود نمیبینید؟
امیرحسن چهلتن:
تقریبا متوجه منظور شما نمیشوم. این عفاف یا مثلا عفت قلم در
مجادلههای شخصی یا احیانا سیاسی- اجتماعی ممکن است رعایت شود یا نشود.
اما در داستان؟! زبان در داستان مواجهه ما را با جهان داستان ممکن
میکند. بنابراین مسألهئی که باید رعایت شود، اقتضای این کارکرد است.
عفت قلم به عنوان مسأله اخلاقی مجرد، به داستان ربطی ندارد.
الهام یکتا:
در حال حاضر چه کاری در دست نوشتن یا چاپ دارید؟
امیرحسن چهلتن:
فعلا مشغول نوشتن رمانی هستم و مجموعه داستان
دیگر کسی صدایم نزد
را زیر چاپ دارم. نیز قرار است دو مجموعه داستان
صیغه و
دخیل بر پنجره فولاد در یک مجلد چاپ شود.
الهام یکتا:
با سپاس از شما و همه دوستانی که با حضور خود به جلسههای
آینهها رونق
میبخشند.
پنجشنبه
5
شهریور 1371