دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
نشر ققنوس


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

لکه‌ئی در سفیدی چشم

کیا بهادری

 

 

دهه هشتاد یکی از دهه‌های پربار داستان‌کوتاه‌نویسی ادبیات معاصر ایران است. نام‌های بسیاری آمدند و چون پیش‌کسوتان‌شان در بی‌رونقی بازار کتاب نوشتند و خواهند نوشت. به‌یقین خواننده و پژوهش‌گر ادبیات داستانی دهه‌های آینده، در مواجهه با این تراکم سردرگم خواهد بود و وقت بسیار از او تلف خواهد شد تا به‌ترین‌ها را بیابد. بنابراین به خود مجال ندادم مرور زمان مشمول خوانده‌هایم شود و به‌ترین ها را در چاه ویل فراموشی بینبارد. گزیده هایم را در کتابی به نام آینه داستان‌ گرد آوردم و با نقدی که بر هر کدام نوشتم، دلیل رجحان‌شان را شرح دادم. امیدوارم به این ترتیب کار خواننده و پژوهش‌گر آتی را آسان کرده و مرجع دقیقی از ارزش‌مند‌ترین داستان‌های دهه هشتاد را در اختیارش گذاشته باشم.

از این کتاب پیش‌تر دو داستان "جشن دل تنگی" و "دوشیزه اگنی" و نقدشان را در آینه‌ها گذاشته‌ام. البته داستان "جشن دل تنگی" عباس معروفی در دهه شصت و داستان "دوشیزه اگنی" ناهید توسلی در دهه هفتاد چاپ شده اند. منتها چون در دهه هشتاد نیز بازچاپ شده اند، جزو داستان های این دهه نیز محسوب کرده ام. در هر حال از این شماره به ترتیب الفبائی، داستان‌های گزیده‌ام و نقدشان را در آینه‌‌ها درج خواهم کرد.

سردبیر

 

 

 

لکه آب‌دهانش که روی بالش تراوش کرده بود، سردی لزج و چندش‌آوری داشت و بوی آب کهنه تنگ ماهی می داد. انگار لب بر دهان مرده‌ئی گذاشته باشد. یک چشمش را باز کرد. نور آبی مرموزی سقف را روشن کرده بود. حتما خواب می‌دید. دستش را جمع کرد و بین خیسی بالش و صورتش گذاشت. دهانش یک‌وری روی نرمه بین انگشت شست و اشاره‌اش بود. کنج‌کاوانه و آرام از بینی نفس کشید. همان بوی لعنتی. کسی ناله می‌کرد؟ صدا انگار از اعماق زمین برمی‌آمد. ناله نامحسوس انسان فسیل‌شده‌ئی که چون از میان لایه‌های سنگ و خاک انباشته بر سینه‌اش می‌گذشت، رمق می‌گرفت، کش می‌آمد و می‌لرزید. گوئی بر صوراسرافیل می‌دمید و زنده‌ها را به احیای خود می‌خواند. این بار هر دو چشمش را باز کرد. خواب می‌دید؟

پلک‌هاش را به هم زد و با مردمک تمام‌گشوده به منظره روبه‌روش خیره شد. فضای اتاق به آبی می‌زد، گرد بال شب‌پره‌ها را انگار بر آن تکانده بودند. کنارش بر زمینه پرده نازک بی‌حفاظی که از منفذهای آن، شعاع‌های تهدیدکننده نور غیرزمینی به دنیای کابوس او می‌تابید، نیم‌رخ آشنای مرده مومیائی قرار داشت. روی پلک‌هاش سکه‌های ضربی عهد عتیق گذاشته بودند تا بسته بماند. درازکشیده روی مشمع شفاف، با چهره‌ئی چون گچ سفید و آرامش هول‌ناکی که از انحنای اندکی به پائین خمیده گوشه لبان بسته‌اش خوانده می‌شد. لبخند تعریف‌ناشدنی که قلب را با وسوسه ناگزیری از تپیدن دیوانه‌وار به ایست کامل دعوت می‌کرد.

پره بینی تیرکشیده مومیائی می‌لرزید. ناله‌ها از میان لب‌های بسته و سوراخ‌های بینی او، کش‌دار و لرزان اوج می‌گرفتند و به رنگ آبی اکلیلی درمی‌آمدند. نه، این خواب نبود. چیزی لمس‌شدنی تهدیدش می‌کرد. چیزی بیرون از خواب که خود را بر خواب او تحمیل کرده بود. پره‌های بینی مرده‌ئی که در چشمان گشوده او می‌لرزید و ناله منجمدکننده‌ئی که نای نفس او را می‌خشکاند و به دور تن خیس از عرق او پیله آبی شفاف بلورینی می‌تنید.

انگار بخواهد سگ هاری را از خود براند، فریاد غیرانسانی کشید و تخت‌خواب زیر تنش تکان سختی خورد.

لطفا یک لطف بهشتی.

این جمله با حروف آتشین روی تصویر تبلیغاتی غول‌آسائی نقش می‌بست که چند لحظه یک بار بین تبلیغات دیگر می‌آمد و خیابان شلوغ زیر پای خود را با تنور آبی تندش روشن می‌کرد. قبل از آن که مثل بختک روی زمینه آبی تابلو بچسبد، سه فرشته جوان نیمه‌برهنه را با بال‌های کوچک می‌شد دید که روی ابرها دراز کشیده‌اند و خنده‌کنان در حالی که متوجه پائین هستند، یک بطری از آن قماش که در دست دارند، در هوا رها کرده‌اند. پائین تصویر، روی برهوت رسی ترک‌خورده، مرد خوش‌سیمائی با پیراهن پاره‌پاره که عضلاتش را به‌تر نشان می‌داد، زانو زده و دست‌ها را رو به آسمان و فرشته‌های خوشگل ابرنشین گرفته بود، انگار دعای باران می‌خواند. مشکل بود بتوان فهمید حالت چهره ملتمسانه و آرزومندش برای آن است که فرشته‌ها بال‌زنان فرود بیایند و او را از آن زمین تفته جدا کنند و با خود به بالای ابرها ببرند، یا تنها التماس ابلهانه‌ئی است برای آن بطری حاوی ودکا و لیموناد تا بیش‌تر تشنه شود.

آن سوی خیابان در رستورانی انباشته از مشتری که سردر و ستون‌های بین پنجره‌هاش نمائی از دروازه برلین داشت، دو مرد پشت میز کوچکی نزدیک پنجره نشسته بودند. یکی پشت به تصویر و دیگری رو به آن. بیرون باران تندی می‌بارید. اطراف‌شان را همهمه‌ئی احاطه کرده بود، هم‌راه صدای کاردها و چنگال‌ها و پس و پیش کشیده شدن صندلی‌ها، که مدتی بعد وقتی به شنیدن این همه عادت کردند، مبدل شد به یک جور دعای زیرلبی دسته‌جمعی که ترانه‌ئی باب روز از بلندگوهای آویخته از سقف آن را هم‌راهی می‌کرد و جرینگ زنگ پیش‌خان آشپزخانه گاه ترجیع‌بند آن می‌شد.

مرد پشت به پنجره با سرانگشت‌ها و نرمه کف دست ریتم آهنگ را روی میز ضرب گرفت و در همان حال مراقب حرکات پیش‌خدمت موبور و ظریفی بود که از این میز به آن میز می‌رفت. قدم‌های بلندی برمی‌داشت. از آن‌گونه که زمین را متر می‌کنند، اما چیزی از نرمی راه‌رفتنش نمی‌کاست. جوری بدنش را پیچ و تاب می‌داد و از میان میزها و مردم می‌گذشت، انگار که مار خوش‌خط‌و‌خالی از لابه‌لای ساقه‌های بریده نی‌شکر بگذرد. صدای خواننده زن با لحن پرخواهشی از پشت صفحه‌های مشبک روی بلندگوها می‌گذشت و می‌خواند: «بی تو برهنه ئی بی‌پناهم در باد... .»

مرد پشت به پنجره دست از ضرب‌گرفتن برداشت و گفت: «جون، همینش خوبه.»

سرش را هم‌راه کلمات، نرم تاب داد و به انتظار خنده هم‌راهش به او چشم دوخت. مرد رو به پنجره با حالت گیج به عضله‌های در حال لرزش و آماده خنده او چشم دوخت و پرسید: «چی گفتی؟»

مرد پشت به پنجره گفت: «زکی.» و دست او را گرفت و کشید و با تأکید روی میز گذاشت.

«برگرد آقا معلم. باز رفتی توی باقالی‌ها. همین‌جا باش لطفا.» بعد گوئی برای جلب تأئید گفته‌اش، به طرف میزی در نزدیکی برگشت. چشمک بی‌هدفی به طرف زن و مردی انداخت که بی‌توجه به اطراف مشغول بحث بودند. زن جام بزرگی از شراب قرمز را به لب‌های خود نزدیک می‌کرد، ولی گویا مطلب مهمی یادش می‌آمد و با تکان‌دادن دست آزادش توی حرف مرد می‌پرید. دهان مرد به شکلی که برای ادای آخرین کلمه آماده کرده بود، باقی می‌ماند و پشت سر هم سیگارش را در زیرسیگاری می‌تکاند. انگار می‌خواست اعتراضش را با این کار نشان دهد. مرد رو به پنجره پرسید: «کی برمی‌گردی، مجتبا؟»

پیش‌خدمت لحظه‌ئی به طرف میز آن ها نگاه کرد. مجتبا دستش را بلند کرد، ولی زن کنار میز دیگری متوقف شد.

«فردا، وقتی ماشین رو‌به‌راه شد.»

مرد رو به پنجره نگاهش را از خط ریش چکمه‌ئی و موهای پرپشت او که چند قطره آب روی آن مثل شبنم برق می‌زدند، گذراند و به بیرون دوخت.

«بی تو برهنه‌ئی بی‌پناهم... .»

«خونه خالی هم هست!»

مرد رو به پنجره این بار خندید. شانه‌هاش تکان می‌خوردند. به سرفه افتاد. چهره‌اش دوباره بی‌رنگ و گرفته شد. انگار یادش بیاید نباید بخندد. رگه تندی از روی شیشه‌های رستوران گذشت.

مجتبا گفت: «این رگ‌بار لعنتی. مرده‌شور آب و هوای این مملکتُ ببره.» گردن کشید و جست‌وجوکنان به میانه جمعیت نگاه کرد.

مرد رو به پنجره گفت: «اگه بارون نگرفته بود که من توی خیابون نبودم تا بعد از پنج سال ببینمت.» مکث کرد و زمزمه‌وار ادامه داد: «اصلا اگر بارون نگرفته بود که این‌جور دربه‌در نمی‌شدم. اگر ده سال پیش خشک‌سالی شده بود، بعدها موقع بارندگی چترم را باز می‌کردم و فقط مواظب بودم آستین کتم خیس نشه یا چترمُ باد نبره.»

مجتبا جواب نداد. حواسش به پیش‌خدمت موبور بود.

«ولی حالا بو می‌کشمش. ناخودآگاه کشیده می‌شم توی خیابونا و بعد سر درمی‌آرم از همون پارک کوچک زیر پل که وسطش دریاچه داره، با بیدهائی که نصف شاخ و برگ‌شون توی آبه. یادت هست یک بار سه نفری... .»

مجتبا صدا زد: «خانم!»

با عجله دفترچه روی میز را باز کرد، به طرف مرد رو به پنجره برگشت و یکه خورد. چشم‌های در حدقه نشسته او پشت عینک دورسیاه، کمی به بالا برگشته و به جائی در خیابان خیره مانده بودند. نور غیرطبیعی به رنگ آبی فسفری صورت استخوانی و پیشانی بلندش را تا رستن‌گاه عقب نشسته موهاش پوشانده بود. پیش‌خدمت سر میز آن ها ایستاد. مجتبا لحظه‌ئی سربرگرداند و منبع نور آبی را تماشا کرد. راست نشست و گفت: « لطفا، دو تا لطف بهشتی.» و دست‌هاش را روی سینه به هم قفل کرد. دو دکمه یقه پیراهن ابریشمی سیاهش باز بود و قسمتی از زنجیر گردن طلای ضخیم روی موهای درهم‌پیچیده سینه‌اش برق می‌زد.

زن رشته‌ئی موی بور رها شده دور صورتش را پشت گوش جمع کرد و لبخندی زد که با صورت خسته‌اش جور درنمی‌آمد. کارت جداگانه‌ئی روی میز گذاشت. سرش را نزدیک آورد و با لحن کسی که مطلب خودمانی را با دوستش در میان می‌گذارد، گفت: «غذای مخصوص امشب ما، کتلت گوسفند هم‌راه خوراک دل... .» چشم‌هاش خمار شدند: «و سس خانگی مکزیکی.» مردمک‌هاش برق زدند: «برای مردهای جوان.»

مرد رو به پنجره صدای کوتاه خفه‌ئی کرد. انگار چیزی در گلوش مانده بود و نفس عمیقی کشید. ترانه "برهنه در باد" تمام شد. در فاصله کوتاه بین ترانه‌ها صدای همهمه و کارد و چنگال‌ها بالا می‌گرفت. مجتبا چرخش نرم زن و حرکت او را از میان میزها تماشا کرد و چشمکی برای هم‌راهش انداخت. مرد رو به پنجره گفت: «مردهای جوان. دلش خوشه.»

مجتبا گفت: «پس چی. پرپری‌یه برای خودش.» یک‌هو چیزی یادش آمد.

«مرضیه یادته توی هایم. بند کرده بود به تو.»

«من خودم بند بودم، اون موقع.»

«بالاخره که ناامیدش نکردی.» و دست برد به پاکت سیگار.

«نه، دنبال یکی می‌گشت براش بچه درست کنه.»

«آره، می‌ترسید بیرونش کنند.»

«هنوز پاس نگرفته؟» پاکت سیگار را تکان داد. دو- سه نخ از سیگارها نصفه و نیمه بیرون آمدند. یکی را به دهان برد و بیرون کشید. ادامه داد: «شنیدم شهرداری مجسمه‌ئی ازش درست کرده و گذاشته جلو هایم راینیکن دورف!» و خندید.

 مرد رو به پنجره شانه‌اش را بالا انداخت.

«دو سال پیش که دیدمش هنوز بلاتکلیف بود.»

«بدک نبود، ولی چاق بود. خودش می گفت...» ادای عشوه زن‌ها را درآورد: «من چاق نیستم، درشت استخونم.»

«همون اوایل یک شب دعوتم کرد. بساط شام چیده بود و ودکا هم کنارش... .»

«می‌خواسته اغفالت کنه. تعریف نکرده بودی برام، زیرآبی‌کار!»

«چیز تعریفی نبود. ته ودکا را درآوردیم. بعد شام خوردیم. من بلند شدم و تشکر کردم برای شام. پرسید کجا. گفتم می‌رم اتاقم بخوابم.»

مجتبا با رگه‌ئی از تعجب در صدا خندید.

«همین؟ اون چی گفت؟»

«یادم نیست. بلند شد دستمُ بگیره، ولی افتاد. خوابوندمش روی تخت و زدم بیرون. چپ اندرقیچی خودمُ رسوندم به اتاق. فکر کنم یک ربع طول کشید تا از این سر خیاط برسم اون سر.»

«اون دنیا یقه‌تُ می‌گیره.»

آخرین تپق خنده‌اش که تمام شد، کمی فکر کرد و گفت: «فرانک خوب چیزی بود.» لب پائینش را گاز گرفت: «ریزه‌میزه و جمع‌وجور.»

مرد رو به پنجره شانه و دست چپش را انگار که خواب رفته باشد، تاب می‌داد. دستش را منقبض می‌کرد و از سر شانه به سمت بیرون می‌جنباند.

مجتبا با تمسخر ادامه داد: «خیلی پیشم ازت تعریف می‌کرد. آقامعلم بودی دیگه. بچه‌هاش بهت اطمینان داشتند. به هوای تو می‌اومد توی اتاق من.»

مرد رو به پنجره گفت: «دخترش می‌اومد در اتاقم، سراغ مادرشُ می‌گرفت. من که می‌دونستم کجاست، مجبور بودم دروغ بگم.» دور چشم‌ها و بین دو ابرویش چین خوردند. ادامه داد: «شوهرش توی مرز یونان گیر کرده بود. کار قشنگی نمی‌کردی، مجتبا.»

هم‌صحبتش چیزی نگفت. سیگار می‌کشید. بعد گفت: «دختره چشم‌سفید می‌خواست آبروریزی کنه. درست وسط کار چسبیده بود به در اتاق و هی می‌کوبید. ول کن نبود. می‌گفت من می‌دونم اون جائی مامان. اگه تلفن نکردم به بابا نگفتم. اگه به دائی نگفتم. زنکه هم زیر لحاف می‌لرزید. بدبختی، تا پرده‌ها رُ نمی‌کشیدم و لحاف رومون نمی‌‌نداختم که راضی نمی‌شد. با اعمال شاقه کارمونُ صورت می‌دادیم- اه، پس چی شد این مشروب لامصب- خلاصه صبر کردیم تا سر و صدا خوابید. خیس عرق بودیم. آمدم ردش کنم بره.

فکر می‌کنی چی شد؟ دختره کنار در زاغ‌سیاه چوب می‌زد.»

مرد رو به پنجره در سکوت نگاهش می‌کرد.

«اصلا ولش کن.»

پیش‌خدمت موبور بطری‌ها را آورد و جام ها را تا نیمه پر کرد. در جواب مرد پشت به پنجره در مورد آن که او هم یک لطف بهشتی است، تشکر کرد و پیچ‌وتاب‌‌خوران با قدم‌های بلند برگشت. مرد رو به پنجره دست مجتبا را که جامش را به جام او می‌زد، نگاه کرد و پرسید: «خانمت چه طوره؟ با خودت نیاوردیش؟»

«کدوم خانمم؟»

مرد رو به پنجره با لبخند کج و معوجی در چشم او نگاه کرد. «مگر چند تا خانم داری؟»

مجتبا جامش را در هوا نگه داشته بود. «هه هه، آلمانی‌یه رُ می‌گی. تاریخ مصرفش تمام شد.» همان جور که نوشیدنی را سر می‌کشید، چشم هاش لوچ شد و به ته جام ماند.

«دو ماه هم بعد از گرفتن اقامت دائم باهاش زندگی کردم. بسه دیگه. بس نیس؟» و رویش را برگرداند به طرف میزهای مجاور. صدای بحث و جدل زن و مرد کم کم داشت زمزمه دعای دسته‌جمعی و موزیک متن آن را تحت شعاع قرار می‌داد. مرد با حالت عصبی سیگارش را در زیرسیگاری می‌تکاند و سعی می‌کرد دست زن را بگیرد. زن دستش را از دست او بیرون می‌کشید و ته‌مانده شرابش را در جام می‌چرخاند.

برگشت و به چهره بی‌رنگ مرد رو به پنجره و گونه‌های تورفته او در حال پک‌زدن به سیگار نگاه کرد.

«کار و بار چه می‌کنی؟»

«هیچی.»

«بی‌کاری؟»

«آره.»

«از چه وقت؟»

«از همون وقت‌ها، وسطش چند ماهی کارهای متفرقه کردم.»

مجتبا با دل‌سوزی به بازوی منقبض او و شانه‌اش که تاب می‌خورد، نگاه کرد.

«تو اولین کسی بودی که توی هایم ما پاس گرفتی. همون موقع من سه سال بود بلاتکلیف بودم. دو ماه نگذشت که جوابت آمد.» مکث کرد و سیگاری آتش زد.

«آخه چه مرگته تو؟»

«درد دارم.»

«خب منم درد دارم. زندگی مبارزه است.»

«آره، مبارزه برای هیچ.»

«مرد حسابی، تو توی ناف اروپا هستی، ولی ببین چه بلائی سر خودت آوردی. اولش نشناختمت. می‌بخشی‌ها، گفتم این عملی کی‌یه داره با من سلام و علیک می‌کنه. خب آدم باید کار بکنه دیگه. کار کن. یک زن آلمانی دست و پا کن. راه و چاهُ یادت می‌ده. زیر بغلتُ می‌گیره.» با رضایت خاطر دودی را که با کلمات از دهانش بیرون می زد، تماشا کرد. «زن که باشه، زندگیت حساب‌کتاب پیدا می کنه. پول روی پول می‌ذاری. بعد یه دکه‌ئی، چیزی یک جا باز کن و سر پای خودت بایست.»

دود رقیقی مثل مه بالای میزشان ایستاد. مجتبا ته‌مانده دود سیگارش را میان مه فوت کرد.

«زندگی کن.»

مرد رو به پنجره با صدای آهنگینی زمزمه کرد : «زندگی در دیار دکان‌داران قواعدی دیگر دارد که هیچ‌گاه نیاموختم.»

مجتبا با غیظ سیگارش را خاموش کرد و دستش را از مچ در هوا چرخی داد، انگار از ظرف نامعلومی لقمه می‌گرفت. «بنی آدم اعضای یک‌دیگرند... خب که چی؟» با انگشت شست به پشت سرش اشاره کرد.

«الان اگر بنده دستم توی جیبم نمی‌رفت، باید موش آب کشیده می‌شدم. دکون‌داری اولین فایده‌اش اینه که زیر بارون مجبور نیستی خیابونا رُ متر کنی.»

مرد رو به پنجره از کنار سر به او نگاه کرد و با لبخند خجالت‌زده‌ئی گفت : «خیلی هم خوبه.»

باران بند نمی‌آمد. گاهی با هجوم باد توده‌های شلاق‌وارش از خیابان و شیشه‌های رستوران می‌گذشت و گاه بی‌صدا و یک‌نواخت می‌بارید و حضورش را می‌شد روی حوض‌چه‌های جمع‌‌شده میان سنگ فرش پیاده‌رو دید، یا از هیکل‌های تیره و خمیده مردم که چسبیده به دیوار، جلو فروش‌گاه‌های بسته و آپارتمان‌ها کز کرده بودند.

مجتبا بطری را در جامش خالی کرد. پیش‌خدمت موبور سینی در دست از لابه‌لای میزها می‌گذشت. نگاهی به طرف آن‌ها انداخت. مجتبا بطری را در هوا بلند کرد و با انگشت‌هاش عدد دو ساخت. بعد با حواس‌پرتی به مرد رو به پنجره نگاه کرد.

«خب چی داشتم می‌گفتم؟»

«از فواید دکون‌داری.»

«آره، تو خیلی خوب شروع کرده بودی. همون کار سیاه تو توی رستوران می‌تونست حسابی بالا بکشدت. منتها ولش کردی.» سرش را بالا گرفت و گوش تیز کرد. آهنگ برهنه در باد بود. مرد رو به پنجره سیگار دیگری آتش کرد. دست چپش حالا کنار تنه آویزان مانده بود.

«خودت می‌‌دونی به خاطر کی و چی کار می‌کردم. کلی باید خرج می‌کردم تا بتونم بیارمش. انگیزه داشتم برای کار. احساس مسؤولیت می کردم. عاشق بودم برای خودم. ولی حالا چی. برای جای خالیش سیب‌زمینی پوست بگیرم و شکم ماهی خالی کنم؟»

دقیقه‌ئی را در هم‌همه یک‌نواخت اطراف‌‌شان به سکوت گذراندند. زنگ پیش‌خان آشپزخانه جرینگ صدا کرد.

«چه اشکالی داره. مگر زن قحطه. فکر کردن به کسی که گذاشته و رفته، برای تو آب و نون که نمی‌شه.» زیرسیگاری را جلو دست او گذاشت.

«شاید هم فقط تقصیر او نبود.»

مرد رو به پنجره خاکستر خمیده سیگارش را با احتیاط به بالای زیرسیگاری رساند.

«من دیگه اونُ تقصیرکار نمی دونم. یک معلم دربه‌در که کلاسی برا درس دادن پیدا نمی‌کنه و شب‌ها با بوی پیاز و ماهی و روغن‌سوخته، درب و داغون برمی‌گرده خونه، لابد باید آدم خسته‌کننده‌ئی بشه. حتما وقتی یاد دوران بی‌دغدغه نامزدبازی‌مون می‌افتاد، می‌دید که اشتباه کرده. یکی‌یک‌دونه بود.» عینکش را جابه‌جا کرد و سعی داشت به مجتبا نگاه نکند.

«من ازش دل‌گیر نیستم. آدم موظف نیست یک نفر را برای همیشه دوست داشته باشه، با موهائی که یک طرف صورتش رُ می‌گرفت و خال ریزی که توی سفیدی چشم راستش بود. بدون اون نمی‌تونم تصورش کنم... .» سرش را بالا آورد و لبخند زد : «وقتی یک‌وری نگاه می‌کرد، معلوم می‌شد. گمونم توی بچگی تراشه چوب به چشمش پریده بوده.»

 مجتبا صورتش را درهم‌کشیده بود، انگار مگسی میان بشقابش دیده باشد. با چشم‌هاش او را متوجه زیرسیگاری کرد: «سیگارتُ خاموش کن.»

پیش‌خدمت موبور با سینی بطری‌های ودکا سر رسید. مرد رو به پنجره پرسید : «شماره قبلی تو رُ داشت. هیچ‌وقت تلفن نکرد چیزی بگه؟»

مجتبا با دست به خودش اشاره کرد: «به من. به من چرا؟»

پیش‌خدمت موبور بطری‌های تازه را روی میز گذاشت و بطری‌های خالی را جمع کرد. بعد نگاهی بین آن دو رد و بدل کرد و پرسید : «شما به چه زبانی صحبت می‌کنید؟»

مجتبا گفت: «مریخی!»

مرد رو به پنجره تصحیح کرد: «فارسی.»

زن گفت: «آهان.»

معلوم نبود چیزی دست‌گیرش شده یا نه. مجتبا بطری خودش را بلند کرد و گفت: «به سلامتی خانم‌های موبور.»

زن خندید و در حال رفتن، نگاهی از گوشه چشم به او انداخت. مجتبا به ساعتش نگاه کرد و کارت غذای مخصوص را برداشت.

«الان بهت می‌گم چکار می‌کنیم. من یک تلفن می‌زنم. بعد هم با هم دو تا خوراک دل می‌زنیم تا دل‌مون زنده بشه.»

«نه، اشتها ندارم. حالم خوب نیست.»

مجتبا در حال شماره‌گرفتن از جایش بلند شد.

«حالت هم خوب می‌شه. این قدر نک و نال نکن.» تلفن‌به‌دست از کنار میز زن و مرد در حال جدل گذشت و با کنج‌کاوی نگاه‌شان کرد. مرد ویسکی می‌خورد و صورتش برافروخته شده بود. زن اجازه حرف‌زدن به او نمی داد. هر دو صدای‌شان بالا گرفته بود و مرد دیگر سعی نمی کرد دست زن را بگیرد.

قطره‌های باران روی شیشه با هم مسابقه گذاشته بودند و به پائین می‌سریدند. مرد رو به پنجره یکی را انتخاب کرد که تا مسافتی هم‌راه قطرات دیگر آرام می‌سرید، ولی یک‌هو با سرعت بیش‌تری سقوط کرد و دیگران را جا گذاشت و روی رف پائین پنجره محو شد. با رضایت زیر لب گفت: «راحت شد.»

صدای زن و مرد عصبانی در میان هم‌همه آهنگین توی ذوق می‌زد. زن ته‌مانده شراب را دیگر نمی‌چرخاند. آن را محکم در دست گرفته بود و به طرف مرد خم می‌شد و توی صورت او جیغ‌زنان چیزی می‌گفت. مرد ویسکی‌یش را تا ته سر کشید و برای آخرین بار سعی کرد دست زن را بگیرد. زن دستش را پس کشید و با انگشت‌های جمع‌شده کنار سرش نگه داشت. انگار موش روی دستش دویده باشد. آهنگ تمام شد و سرهای مردم با شنیدن فحش رکیکی که بر فراز صداهای دیگر پرواز کرد، برگشت. مرد مشت گره‌کرده‌اش را روی سطح میز معلق نگه داشته بود. زن ناگهان ته‌مانده شراب را به صورت مرد پاشید. مرد در لحظه آخر فرصت کرد سرش را کمی بچرخاند. آهنگ دیگری از بلندگوها آغاز به نواختن کرد. کارد و چنگال‌ها و صندلی‌ها بی‌حرکت مانده بود. زن از جا کند و به سوی در دوید. مرد در جای خود میخ‌کوب مانده بود و شراب از نرمه گوشش می‌چکید. سرها برگشت و صدای ارکستر هم‌همه از نو تکرار شد. مرد ناگهان به خود آمد و بیرون دوید. باران بند آمده بود. به چپ و راست قدمی برداشت و صدا زد. حالت درمانده کسی را داشت که راه خانه‌اش را فراموش کرده باشد. پایش را بلند کرد و محکم توی حوض‌چه آب بارانی کوبید. آب به پاچه شلوارش و اطراف شتک زد و طولی نکشید دوباره از میان شیارهای سنگ‌فرش، راهش را به حوض‌چه پیدا کرد.

مجتبا از دور مرد رو به پنجره را دید که یک‌وری زیر میز خم شد. یک دستش روی میز بود. صندلی‌یش را پیش کشید و پرسید: «آهای، اون پائین دنبال چی می‌گردی؟» سرک کشید و ادامه داد: «اگر پول پیدا کردی، نصف‌به‌نصف.»

دست مرد از روی میز سر خورد و صندلی برگشت. مجتبا از جایش بلند شد.

«از روی صندلی چرا چپه می‌شی. مستی؟»

جوابی نیامد. میز را دور زد  و مرد رو به پنجره را دید که مچاله شده. یک دستش زیر تنه مانده بود و کسی انگار او را آهسته تکان می‌داد و می خواست از خواب بیدار کند. مجتبا می‌دانست چه می‌بیند، ولی بهت زده داد کشید: «چی شد؟»

صدای کارد و چنگال‌ها دوباره قطع شد. زانو زد و صورت مرد را به طرف خودش برگرداند. سعی کرد با دهان به او تنفس مصنوعی بدهد. پیش‌خدمت موبور با چشم‌های گرد‌شده بالای سرش ایستاده بود.

«آمبولانس زنگ بزنم؟» مجتبا از روی تنه مرد سکندری خورد، شانه اش به میز گیر کرد و الطاف بهشتی روی میز چپه شد. با لحن کسی که بازجوئی پس می‌دهد، گفت : «حالش خوب بود. داشتیم می‌گفتیم و می‌خندیدیم.» و دست خیسش را به دهان نزدیک کرد. مردمک‌های بی‌رمق مرد رو به پنجره جای خود را آهسته‌آهسته به سفیدی چشم‌ها می داد. نور تابلو تبلیغاتی میز را روشن کرده بود.

زن از جا پرید، دست به صورت برد و جیغ کشید. برش‌های خیار از روی حدقه چشم‌هاش پائین افتادند. مرد از تخت‌خواب بیرون پرید و از فاصله چند متری به او خیره شد. زن هاج و واج به او نگاه می‌کرد.

«چته مجی، نصفه‌جونم کردی.»

مرد با احتیاط به او نزدیک شد و نالید : «من نصف‌جونت کردم؟ بابا صدرحمت به عزرائیل!» و روی زانوهاش یله شد. «این چه قیافه اجنه‌ئی‌یه که درست کردی؟»

زن گفت: «وا، یک چیزی هم طلب‌کاری؟ ماسکم رُ خراب کردی.» و مشمع پلاستیکی را از روی بالش برداشت.

مرد خیره به در و دیوار اتاق گفت : «این نور لعنتی از کجا می‌آد؟»

زن چراغ آباژور را روشن کرد.

«نمی‌دونم. مثل این که مال تابلو فروش‌گاه اون طرف خیابونه. تازه باز شده. چی شده، خواب بد دیدی؟»

مرد با غیظ از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. صدای شیر آب و شست‌‌وشو از راه‌‌رو آمد. زن خودش را در آینه نگاه می‌کرد. مرد برگشت و روی تخت‌خواب نشست. دستش را به بینی زن نزدیک کرد و پرسید: «به نظرت بو می‌دهد؟»

 زن بو کشید. «خب، بوی صابون می‌دهد. یعنی چی این کارها؟» دست مرد را با ملایمت روی رانش گذاشت. «چیزی نیست. خواب دیدی. راستی بهت گفتم که مامانم اینا نوزدهم ماه دیگه پرواز دارند. به نظرت این جا کوچیک نیست؟» و از گوشه چشم به او نگاه کرد.

مرد با بیزاری به لکه کوچکی که در سفیدی چشم زن بود، خیره شد و گفت: «این‌جا رُ فراموش کن. از فردا دنبال خونه بزرگ‌تر می‌گردم.»

 


مثال نوعی ادبیات مهاجرت

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

مشخصه ادبیات مهاجرت غلبه موضوع بر تمام عنصرهای دیگر داستان است. نویسنده مقهور شرایط جدید، خلاف داستان‌نویسان داخل کشور اصرار دارد شاهد بی‌طرف، اما دقیق آن‌چه باشد که می‌بیند. بنابراین در بیش‌تر نمونه‌ها کار رئالیستی از آب در می‌آید.

 فضای تیره و کابوس‌وار، درد تنهائی و بی‌کسی، سردی، بی‌‌اعتنائی یا خشونت آدم‌ها، نوستالژی موطن و به تبع آن خانواده و دوستان و آشنایان، بی‌‌‌‌بندوباری جنسی و اخلاقی متأثر از فرهنگ کشور میزبان، طلاق و ازهم‌‌پاشیدن کانون‌‌های خانوادگی، فقر و ناداری و تحقیر اجتماعی، مواجهه با قانون‌ها یا نمودهای فرهنگی که صدای لاابالی‌ترین مهاجران را هم در می‌آورد، بن‌بستی که چاره‌ئی برایش متصور نیست، درماندگی، نومیدی، افسردگی، روان‌نژندی و حتا روان‌پریشی رنگ و بوی اصلی داستان‌های مهاجرت است. عصاره همه این نمودها را هم می‌شود در تنهائی خلاصه کرد و میل به داشتن مونس که در شکل مخاطب یافتن تجلی می‌کند و نویسنده مهاجر را وامی‌دارد آن را به فرم کار تبدیل کند. به‌واقع مانند انسان آسیب‌دیده روحی و عاطفی نیازمند به روان‌درمان‌گر، راوی ادبیات مهاجرت به مخاطب واقعی یا فرضی و در نهایت خواننده پناه می‌برد و دردهایش را واگویه می‌کند.

بیشینه مشخصه‌های برشمرده بالا را در داستان "لکه ئی در سفیدی چشم" کیا بهادری (1) می‌توان دید.  

داستان از اندکی مانده به پایان ماجرا شروع می‌شود. مجتبا کابوس می‌بیند. بیدار می‌شود و از دیدن همسرش در کنار خود که ماسک زیبائی بر چهره دارد، هول می‌کند و جیغ می‌کشد. در فاصله این جیغ تا جیغ هم‌سرش، تمام آن چه شب پیش بر او گذشته، از پیش چشمش رد می‌شود:

 او پس از پنج سال دوست قدیمی را در رستورانی می‌بیند. مجتبا اکنون در رفاه کامل است و دوست بی چیز و تکیده. افسردگی دوست که هم‌واره از او با عنوان مرد رو به پنجره یاد می‌شود، به دلیل جدا شدن زنش از او است. مرد که عاشق زن بوده است، دست و دلش به هیچ چیز نمی‌رود و عاقبت هم پیش چشمان مجتبا می‌میرد. آخرین کلام مرد عرضه مشخصه‌ئی از این زن است که او را به خاطر بی‌نوائی ترک کرده است. این مشخصه لکه سفیدی در چشم زن است که پس از بازگشت به زمان حال داستانی، خواننده درمی‌یابد آن زن محبوب مرد رو به پنجره هم‌سر فعلی مجتبا است!

سپیدخوانی‌های این داستان کوتاه بسیار است:

- لکه سفید در چشم تداعی‌گر اصطلاح عامیانه "چشم سفیدی" است و بی‌چشم‌و‌روئی. بنابراین هم‌سر مرد رو به پنجره بی‌چشم‌ورو است که مهر مرد عاشق و زحمت‌کشش را نادیده می‌گیرد و به خاطر رفاه به عقد مرد دیگری درمی‌آید. اما مرد رو به پنجره عاشق تمام عیار است و چنان در عشقش مستحیل شده است که پس از مرگ، چشمانش به سفیدی می رود تا در مشخصه جسمانی نیز با محبوبش یکی شود:

 مردمک‌های بی رمق مرد رو به پنجره جای خود را آهسته آهسته به سفیدی چشم‌ها می‌داد.

- مجتبا به بی‌زاری از هم‌سرش می‌رسد و بودن با او را در یک بستر، هم‌کناری با مرده‌ئی می‌انگارد. انگار که لب بر دهان مرده‌ئی گذاشته باشد. اما در عالم واقع نیز او چنین کاری کرده است. او شب پیش لب بر لب مرد رو به پنجره مشرف به موت گذاشته بود تا به او تنفس مصنوعی بدهد. با این هم‌سانی، مرد رو به پنجره مرده و هم‌سر زنده اش یکی می‌شوند؛ هر دو مرده‌ئی برای مجتبا.

 مجتبا هم‌سرش را خیانت‌کار تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و از او بی‌زار می‌شود، زیرا به واسطه پول و نه به دلیل عشق به عقدش در آمده است. پس وفاداری برای مجتبا اصل است. اما خود به رغم این خواسته‌اش از هم‌سر، زن‌باره است؛ متأهل است و حتا با زن پیش‌خدمت نظربازی می‌کند.

- کابوس خواب و بیداری مجتبا و گریز از تخت‌خواب و به‌زانوافتادنش، قرینه وضعیت او و دیگر مهاجران است. آن ها مدام در حال سقوط اخلاقی هستند و طبق بینش عهد عتیقی عامل این هبوط نیز زن است؛ زن مهاجری که فقط در پی رفاه و آسایش است و عشق و انسانیت را کنار می‌زند تا به عقد ثروت درآید. چنین زنی شاید به رفاه دل‌خواه برسد، اما آن‌چه از دست می دهد، وفاداری و عشق جفت است؛ جفتی مانند مجتبای دله که از زن پیش‌خدمتی هم نمی‌‌گذرد. سقوط این زن باطنش را کریه و هول‌ناک می کند و این باطن سیاه را بهادری با ماسک زیبائی و نیز مومیائی به نظر آمدن وی در چشم مجتبا نشان می دهد.

سقوط زن مهاجر بهانه معقول‌نمائی دارد. او حامی و سرپناه مطمئن می‌خواهد. قرینه این تمایل ترانه‌ئی است که در رستوران پخش می شود. زن خواننده‌ئی می‌خواند بی تو برهنه‌ئی بی‌پناهم در باد و به این ترتیب نیاز خود را به مرد حامی بیان می‌دارد. اما مجتبا او را به تمسخر می‌گیرد و می‌گوید خونه خالی هم هست. این خانه خالی می تواند خانه محقر مرد رو به پنجره باشد که زن او را ترک می‌کند. در عین حال به انتهای داستان ربط پیدا می‌کند که همسر مجتبا از او می‌خواهد خانه بزرگ‌تری ابتیاع کنند، چون والدینش در ماه آینده از ایران نزد آن‌ها خواهند آمد. مجتبا قول مساعد می‌دهد. اما پاسخ او برای خواننده شبهه‌ناک است. زیرا با آن‌چه در رستوران و در درون مجتبا اتفاق افتاده، او حتما قصد جدائی از زن را دارد و وعده‌اش برای به دنبال خانه بزرگ‌تر بودن، به دنبال هم‌سر جدید گشتن را هم تداعی می‌کند.

- سقوط مرد و زن مهاجر در این داستان برابر است. مجتبا اگر زن‌باره است یا برای گرفتن اجازه اقامت در کشور بیگانه، مدتی با زن آلمانی زندگی می‌کند و در واقع احساسات او را به بازی می‌گیرد، زنی به نام مرضیه هم هست که به همین انگیزه می‌خواهد صاحب فرزند شود. بنابراین جامعه مهاجر همه انگیزه‌های زندگی انسانی خود را از دست می‌دهد و هر چه می کند، وارونه است. و همین حرکت در خلاف جهت نیازهای آدمی- مانند داشتن کانون خانواده و...- و قاموس هستی باعث می‌شود زندگی شان کابوس شود.

- اگر مجتبا در مرگ مرد رو به پنجره احساس گناه می‌کند و از هم‌سرش متنفر می‌شود، سقوط اخلاقی خود را نمی‌بیند و می‌اندیشد چیزی بیرون از خواب، خود را بر خواب او تحمیل کرده بود. این چیز در ناخودآگاه او، شرایط بیرونی مانند فرهنگ جامعه آلمان و حالت درونی شخص مهاجر مانند بی‌هویتی و مقهور شرایط شدن او/ بی‌اخلاقی و مبتذل بودنش است. زیرا وقتی مجتبا اندکی هوشیار می شود، چشمش به حروف آتشین روی تصویر تبلیغاتی غول‌آسائی می‌‌افتد که در خیابان است. او جمله لطفا یک لطف بهشتی را می‌‌خواند. این درخواست تصویری‌شده خواسته هر مهاجری است. او از کشور میزبان تمنای بهشتی را دارد که به زعم او در موطنش موجود نیست. اما به جای این بهشت، کابوس نصیبش می‌شود. در ادامه همین قرینه‌‌سازی(Juxtaposition)، از دید مجتبا مرد ژنده‌پوش زانوزده را می‌بینیم که بر تابلو تبلیغاتی، دست نیاز به سوی فرشته‌ها دراز کرده است تا لطف بهشتی را به او هدیه کنند.

- لطف بهشتی برگردانی از ماء طهورای قرآنی است. منتها نوع زمینی آن از ودکا و آب لیمو درست شده است و چون آن روح‌بخش هم نیست. برعکس مهاجران به زانو درآمده طالب نوشیدن آن را یا مانند مرد رو به پنجره می‌کشد یا مانند مجتبا دچار کابوس می‌کند.

- تصویرپردازی (Imagery) عهد عتیقی داستان را حضور مار تکمیل می کند. سقوط/ هبوط، بهشت و زن را پیش‌تر داشتیم و جای مار خالی بود که آن را هم مجتبا با دیدن زن خدمت‌کار به یاد می‌آورد: پیش‌خدمت موبور و ظریف... جوری بدنش را پیچ و تاب می‌داد و از میان میزها و مردم می‌گذشت، انگار که مار خوش‌خط ‌و‌خالی از لا‌به‌لای ساقه‌های بریده نی‌شکر بگذرد.

- مجموعه تصویری دیگری که در این داستان هبوط را بازسازی می کند، قطره بارانی است که مرد رو به پنجره شاهد افتادنش می‌شود:

 قطره های باران روی شیشه با هم مسابقه گذاشته بودند و به پائین می‌سریدند. مرد رو به پنجره یکی را انتخاب کرد که تا مسافتی هم‌راه با قطرات دیگر آرام می‌سرید، ولی یک‌هو با سرعت بیش‌تری سقوط کرد و دیگران را جا گذاشت و روی رف پائین پنجره محو شد. با رضایت زیر لب گفت: «راحت شد.»

 این کلام آخر مرد رو به پنجره با لحظه‌های پایانی عمرش مقارن می شود و راحت شد خود او را هم در پی دارد. رنجی که او در دیار غریب از این همه جفای جفت کشیده است، جز با مرگ نمی‌تواند التیام یابد. 

- احساس گناه مجتبا در مرگ مرد رو به پنجره و محبتی که در رستوران به او نشان می‌دهد، یادآور داستان قابیل و هابیل نیز است. آن‌چه آن دو را ناخواسته در مقابل هم  قرار داده است، مانند اسطوره به حضور زن در زندگی‌شان برمی گردد. مجتبا قابیل زرمدار امروزی است که گناه‌آلوده است و زنان هم‌واره برای او طعمه‌اند، اما مرد رو به پنجره هابیل اخلاقی است که زراندوز نیست و تابع اصول اخلاقی نیز است. شاهدش یادآوری خاطره زنی به نام مرضیه از سوی مجتبا است و پاسخ مرد رو به پنجره به او که از وفایش به هم‌سر آن زمان خود می گوید:

«مرضیه، یادته توی هایم. بند کرده بود به تو.»

«من خودم بند بودم، اون موقع.»

*******

این داستان مستلزم برخورد فرامتنی نیز است. کیا بهادری از اعضای کارگاه داستان‌نویسی عباس معروفی در برلین است و تأثیرپذیری از کارهای استاد را در داستان "لکه ئی در سفیدی چشم" می توان دید:

- بهادری مانند معروفی ضمیرهای متصل را با حذف "ی" به کار می برد. (پلک‌هاش به جای پلک‌هایش و ... . )

- تصویر فرشته‌ها و مرد زانوزده یادآور خیره شدن مربی به تندیس ایزیس در داستان "آخرین نسل برتر" معروفی است. در داستان "لکه سفیدی در چشم" می‌خوانیم:

این جمله با حروف آتشین روی تصویر تبلیغاتی غول‌آسائی نقش می‌بست که چند لحظه یک بار بین تبلیغات دیگر می‌آمد و خیابان شلوغ زیر پای خود را با تنور آبی تندش روشن می‌کرد. قبل از آن که مثل بختک روی زمینه آبی تابلو بچسبد، سه فرشته جوان نیمه‌برهنه را با بال‌های کوچک می‌شد دید که روی ابرها دراز کشیده‌اند و خنده‌کنان در حالی که متوجه پائین هستند، یک بطری از آن قماش که در دست دارند، در هوا رها کرده‌اند. پائین تصویر، روی برهوت رسی ترک‌خورده، مرد خوش‌سیمائی با پیراهن پاره‌پاره که عضلاتش را به‌تر نشان می‌داد، زانو زده و دست ها را رو به آسمان و فرشته‌‌های خوشگل ابرنشین گرفته بود، انگار دعای باران می‌خواند. مشکل بود بتوان فهمید حالت چهره ملتمسانه و آرزومندش برای آن است که فرشته‌ها بال‌زنان فرود بیایند و او را از آن زمین تفته جدا کنند و با خود به بالای ابرها ببرند، یا تنها التماس ابلهانه‌‌ئی است برای آن بطری حاوی ودکا و لیموناد تا بیش‌تر تشنه شود.

و در داستان "آخرین نسل برتر" معروفی می‌‌خوانیم:

مربی به بیرون خم شد. تابلو رنگارنگی روشن و خاموش می‌شد که به سه زبان نوشته شده بود "هتل ایزیس".

مجسمه بزرگی از همان زنی که اسمش ایزیس بود، در سمت راست هتل دیده می شد که بر سکوی بسیار بلندی نشسته بود و آدم‌ها زیر پاش خوش می‌گذراندند. لباس فاخری از سنگ به تن داشت؛ نیم‌‌برهنه، بال‌هاش را گشوده بود؛ سبابه دست راست رو به آسمان و انگشت‌های دست چپ به زمین. مربی از کنارش که رد شده بود، متوجه شده بود مجسمه چشم‌هاش را خمار کرده و انگار با سوت کسی را صدا می‌زند. هرم کوچک هم زیر پاش قرار داشت و از نوک آن بخار کم‌رنگی مثل مه در فضا می‌پراکند. (2)

- و سرانجام به آموخته‌های تکنیکی بهادری باید اشاره کرد. معروفی استاد قرینه‌سازی و نمادپردازی است و بهادری نیز به خوبی از پس آن‌ها در داستانش برآمده است.

پیش‌تر به نمونه‌هائی از قرینه‌سازی بهادری اشاره کردم. آخرین آن می تواند تقارن موقعیت زن و مرد میز آن سوی رستوران باشد با موقعیت مرد رو به پنجره و هم‌سرش. شدت تأثیر دعوای ایشان بر مرد رو به پنجره به حدی است که به سکته او منجر می شود. زیرا مرد رو به پنجره در دعوای ایشان گذشته خود و هم‌سرش را می‌بیند و زمانی این‌همانی به اوج می‌رسد که زن مرد را تنها و درمانده به بر خود در باران رها می‌کند. این اوج سکته مرد رو به پنجره و مرگش را به دنبال می‌آورد.

در باب نمادها هم می‌توان به خود رستوران اشاره کرد که ماجرای اصلی داستان در آن رخ می‌دهد. رستوران خبر از دیدار دوباره با آشنایان می دهد. (3) ماسک نیز نشانه ترس از حقیقت و برملا شدن آن است و در بسیاری موردها ابهام درباره روح خود یا دیگران را مطرح می‌کند. (4) این تعبیر قرینه واقعیت وجودی هم‌سر مجتبا در زندگی وی است. هم‌سر مجتبا ماسک می زند تا زیباتر شود؛ زیبائی تحصیلی که باید نقص یا زشتی را بپوشاند. این نقص یا زشتی می‌تواند باطنی شود و به فریب‌کاری زن در طول زندگی با مجتبا برگردد و پنهان کردن حقیقت جدائی او از مرد رو به پنجره.

در فرهنگ نمادها باران رمز نگاه تازه و برداشت بدون شائبه است. (5) در "لکه سفیدی در چشم" هم باران عامل مواجهه مجتبا و مرد رو به پنجره است و در طول داستان هم مدام می‌بارد. واکنش مجتبا در برابر باران، نفرت است. اما مرد رو به پنجره دوست‌دارش است. به همین قیاس مرد رو به پنجره نگاه بی‌شائبه‌ئی به همه چیز دارد، اما روی‌کرد مجتبا با همه چیز زشت و آلوده است. و اما در پایان مجتبا به نگاه تازهئی از زندگی زناشوئی خود می‌رسد. زیرا وقتی باران می‌بارد، آلودگی‌ها را می‌شوید. گرد و غبارها را می‌زداید و چهره حقیقی هر چیز را عیان می‌کند. بنابراین نقش باران در این داستان افشاکنندگی است و رسواگری دروغ حاکم بر زندگی زناشوئی مجتبا. به دلیل همین خیانت دوسره این زوج هم است که وقتی مجتبا از خواب بیدار می‌شود، ابتدا یک چشم خود را می‌گشاید. در فرهنگ نمادها، یک چشمی نشانه خیانت است و وقتی مجتبا پس از اندکی تأمل، چشم دیگرش را هم می‌گشاید، در واقع چشمانش را به روی واقعیت زندگی خود و هم‌سرش می‌گشاید.

 

____________________________________________________

1-    بهادری، کیا. ژرفای سرمه‌ئی. تهران: ققنوس، 1384، 120ص.

2-    معروفی، عباس. دریاروندگان جزیره آبی‌تر. تهران: ققنوس، 1382، ص203. 

3-    کورت، هانس. فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران: انتشارات تهران، 1374، ص330.

4-    همان، ص553

5-    شمیسا، سیروس. نگاهی به سپهری. تهران: مروارید، 1370، ص94.

 

 

 


 



جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه