خاکی و تو را مشک ختن انگاشتم
پس از مجموعه داستان ارزشمند
دلواپس کهرم،
حسن فرهنگفر داستان بلند پاره
تاریک را به خوانندگان علاقهمند به آثار
داستانی گرانمایه هدیه کرده است.
پاره تاریک
داستان زنی است به نام نازنین که پس از مرگ شوهرش، رضا، مدام در ذهن یا
حتا با صدای بلند با او حرف میزند. این گفتوگوی درونی و بیرونی با
شوهر فرم کار را هم شکل میدهد و بسیاری فصلها با گفتوگوی نازنین با
رضای مرده و حتا مخاطب قرار دادن او پایان مییابد:
فصل 2: یک
لحظه صبر کن، حالا میآیم. (1)
فصل4: شعله
بخاری را بیشتر نمیکنی؟ سردم شده، رضا!
فصل5: بیا
بالا سرده!
فصل 6: حرفی
نمیزنی؟ دلم ترکید!
فصل 7: شعله
بخاری را زیاد نکردی؟!
فصل12:
میخواهم فریاد بزنم. به آرامی دستت را میگیری جلوی دهنم:
«هیس!»
و ... .
تا صفحههای نزدیک به پایان داستان، نویسنده به خواننده القا میکند
نازنین از فرط عشق به شوهر متوفا دچار ضربه روحی شده است. فرهنگفر حتا
با ذکر خاطره به جبهه رفتن رضا تا آنجا با ذهن خواننده بازی میکند که
شبهه کشتهشدن او را در جبهه ایجاد میکند. اما در فصل آخر داستان مشخص
میشود خود نازنین شوهرش را کشته است! چون او را در حال معاشقه با زن
دیگری- آن هم زنی که از دوران کودکی دوستش بوده است- میبیند. این
اعتراف فرم نهائی داستان را تعئین میکند و آخر کتاب را به اول داستان
تبدیل میکند. گرچه پیش از این فصل، فرهنگفر با چند تکجمله خواننده
را دچار تردید کرده بود رضا به این خوبی نمیتواند باشد که نازنین
میگوید:
هم دست و پا چلفتییم، هم احمق. اگر نه، تو را حفظ میکردم. حالا بالا
سر بچههایم بودی. اینطور نیست رضا؟
[ص10]
یا در صفحه 25 صحنه خیانت رضا سربسته ترسیم میشود، بیآنکه نامی از
شراره برده شود:
تو میدانی آنشب کی برگشته بودم خانه؟ مرا از پشت شیشه دیده بودی،
ندیده بودی؟ چرا پس نیامدی دنبالم، ببینی کجا دارم میروم؟ وقتی که
دیدمتان عقبعقب رفتم. نفسم به سختی میآمد بالا. از پلهها به طرف
پائین سرازیرشدم. کفشم را پوشیده نپوشیده از ساختمان بیرون زدم. مطمئن
نیستم در خانه را بسته باشم. چه میخواهی بگوئی؟ چه کاری میتوانست با
تو داشته باشد؟ آن وقت روز چرا اداره نبودی؟
با وجود این پس از به یاد آوردن جزئیات کامل
خاطره رسوائی رضا و شراره، خواننده همانقدر دچار تکانه میشود که
نازنین از دیدن آن صحنه. اما نخستین سؤالی که در ذهن خواننده
غافلگیرشده نقش میبندد، این است که چرا نازنین این همه از رضا خوب
میگفته، تا حدی که همه اطرافیان و نیز خواننده میاندیشیدهاند عشق به
رضا و ضربه روحی باعث شده است نازنین پس از گذشت دو سال و چهار ماه و
هفت روز، نتواند مرگ وی را بپذیرد و هنوز او را مقابل خود ببیند.
اینجا است که پاره تاریک
ارزش خود را به عنوان کار تکنیکی موفق نشان
میدهد و خواننده را وادار میکند یک بار دیگر داستان را بخواند یا دست
کم خواندههایش را در ذهن مرور کند:
رواننژندی نازنین نه به دلیل مرگ ناگهانی شوهر- آنگونه که تا نزدیک
به انتهای داستان به خواننده القا میشود- بلکه بر اثر ضربهئی است که
از مشاهده صحنه معاشقه رضا و شراره -شوهر و دوست صمیمییش- خورده است.
او که از کودکی ویژگی شخصیتی خاصی را نشان داده است، یعنی کسی است که
اگر به چیزی دل بست، نمیتواند از آن دل بکند، در مورد شوهر هم چنین
است. مادر نازنین به او میگوید:
ماشینُ میدم سعید برات عوض کنه. ...گذاشتی تو گاراژ که چی؟ آینه دقت
بشه؟ دنیا به آخر رسیده؟ اون خدابیامرز تو قبر عذاب میکشه والله. برا
همین هر شب میآد تو خوابت. چه طوری حالیت کنه بیچاره؟ تو با همه فرق
داری، نازنین! از بچگی هم اینطور بودی. یادته خودمُ کشتم تا اون آت و
آشغالُ بریزی دور؟ آخرش نریختی. خودم ریختم. از مدرسه برگشتی، چه
قشقرقی راه انداختی! چه بود حالا! دست عروسک، پای عروسک، ماشینی که چرخ
نداشت. عروسکی که خاله خدا سال پیش برات درست کرده بود.
[ص43]
بنابراین نازنین حتا اگر با چشم خود میبیند رضا در حال خیانت به او
است و دیگر از آن او نیست، نمیتواند باور کند. به همین دلیل ارتباط
عاطفییش را با او قطع نمیکند و پس از مرگ رضا همانگونه با او زندگی
میکند که در زمان حیاتش میکرد. اما زنی که اینقدر در عشق قوی است،
همینقدر هم میتواند در کینهتوزی و نفرت قوی عمل کند. بنابراین شبی
که نازنین پس از فاجعه به خانه برمیگردد و رضا را مست و خراب مییابد،
روتختی را روی سرش میکشد و بالش را بر آن مینهد و او را خفه میکند!
بعد هم با خونسردی مانند همیشه در آغوش رضا میخوابد؛ در وضعیتی که
موهایش را مانند هر شب نوازش میکرد و... . شدت این واکنش باز هم در او
سابقه دارد. زیرا از دبیرستان و آن زمان که نامهنگاری عاشقانه او و
رضا ورد زبانها بود، یکیاز همشاگردیهای نازنین میخواسته است بختش
را در مورد رضا امتحان کند. نازنین هم به جانش میافتد و به قصد کشت
کتکش میزند!
قیامت کرده بودم توی حیاط مدرسه. گیسهای دختره را گرفته بودم تو چنگم.
تو بگو حالا چه بود. هیچی. فکر میکردم تو را دارند ازم میگیرند. شاید
هم میگرفت. داده بود یکی از کلاس بالائیها براش بنویسد. شاخه های رز
را نمیدانم آن وقت سال از کجا گیر آورده بود! ادکلن زده بود و یکییکی
با فاصله گذاشته بود توی مسیرت روی برف. تو این را میدانستی؟ چهطوری
می دانست تو کی میآئی؟ بچهها نامه را قاپیده بودند و برایم آورده
بودند.
[ص65]
زن کهننمونهئی
از نقطهنظر روانشناختی نازنین زن هرائی است.
یعنی زنی است که شوهرش را میپرستد و بدون او نمیتواند زندگی کند. او
خود هم بر این ویژگییش انگشت میگذارد:
چرا توی این نامه از من کم نوشته بودی؟
کافی بود یک حرف عاشقانه بهم بزنی تا ساعتها و روزها توی این دنیا
نباشم.
[ص16]
دکتر شینودا بولن، روانشناس پیرو یونگ میگوید
هرای ملکوتی و باشکوه و زیبا که
رومیها او را ژونو مینامیدند، خدابانوی زناشوئی بود.
(2)
هرا در مواجهه با هر خیانت زئوس واکنش نشان میداد، اما ابراز خشم و
کینه تنها عکسالعمل او نبود. در مواقع دیگر کنارهگیری میکرد. در
اسطورهاش نقل شده است چگونه در این دوران خود را در سیاهی پنهان
میکرد، تا ته زمین و دریا سرگردان میشد و خود را از زئوس و دیگران
دور میکرد.
(3)
زندگی زناشوئی برای نازنین اهمیت بسیار دارد. شوهر و خانه شوهر همه
دنیای او است و هر دو را عاشقانه دوست دارد. او چنان با جفت خود یکی
میشود که هویت شخصی خود را به فراموشی میسپارد. درست مانند زن هرائی
که به تعبیر دکتر بولن (4) دوست دارد به نام خانوادگی شوهرش یا با
عنوان او نامیده شود:
نمیدانی چهقدر احساس زنده بودن میکنم وقتی به من میگویند خانم
مهندس.
[ص53]
دیدی؟ دیدی هنوز به من میگویند خانم مهندس؟ من هنوز َآن نصفه را
صاحبم، از دستش نمیدهم.
[ص52]
دیدی؟ باز به من گفتند خانم مهندس! هنوز آن نصفه دیگرم همراه من است،
رضا!
[ص56]
این است که نازنین پس از مرگ رضا، نه از او
میتواند دل بکند نه از خانهشان. حتا حالا که همه- از والدین و
فرزندان گرفته تا پزشکان- به او توصیه میکنند آن خانه را ترک کند،
میگوید نیمه دیگرش در آنجا است و نمیتواند. اما تکانه خیانت رضا هم
هست و این واقعیت تناقض آشکار با دنیا و ذهنیت تمام سالهای زناشوئییش
دارد. دنیای او که به بهشت طعنه میزده است، ناگهان با دیدن یک صحنه به
دوزخی از زشتی و خیانت تبدیل میشود. ناگزیر نازنین به عنوان زن هرائی
و آسیبپذیر در سیاهیها پنهان میشود. اما سیاهیهای او-
ته زمین و دریا
-
مادی نیست. بلکه او در ژرفای خاطرهها و ذهنش پنهان میشود و در این
گم شدن است که ما با شخصیت تکتک آدمهای ماجرا آشنا میشویم . حتا
شراره که ابتدا با تکجملهها یا در نهایت با بندی پرداخت میشود. او
که در جوانی به خانه دو مرد همسایه میرفته و برایشان هندی میرقصیده
است، ناگهان درمییابد مردی (ناصر) که به او دل باخته است، متأهل است و
به عشق او نمیتواند پاسخ دهد. زخم این شکست باعث میشود دوباره و این
بار آگاهانه دل به مرد متأهل دیگری ببندد و این بار بتواند او را از آن
خود کند. نازنین در روایتش چنین او را معرفی میکند:
شراره را مثل خواهرنداشتهام دوست داشتم. خودت میدانی همیشه یا ما
خانهشان بودیم یا آنها خانه ما.
از ابتدائی من و شراره روی یک نیمکت مینشستیم. ...بچهها اسم ما را
گذاشته بودند دوقلوهای بههمچسبیده. نه اینکه شبیه هم باشیم، یا مثل
هم لباس بپوشیم، نه. همیشه با هم بودیم. هر چیزی میگرفتم او هم
میخواست. مادرش را مجبور میکرد برایش بخرد ولی باز دوستش داشتم.
[صص53- 54]
این نهالها را از شهسوار برایت آورده بودند. شراره هم میخواست.
آنهم برای آن حیاط فسقلییش! از همان کوچکی هر چه چشمش را میگرفت،
حتما به دست میآورد. حالا هر جوری شده. مگر مادرش میتوانست بگوید
نه؟ این قدر میَرفت تو اتاقش در را قفل میکرد، غذا نمیخورد، مدرسه
نمیرفت تا به دستش بیاورد. ناصر را اما نتوانست، یعنی نمیشد.
[ص29]
شراره با همین خصوصیت است که از پای عقد نازنین به شوهرش رشک میبرد و
بعدها به کانون سعادتمند خانوادگییش. بنابراین موذیانه در لباس دوست
دلسوز خانواده- مانند مراقبت از رضای دست و پا شکسته در وقتی که
نازنین سر کار میرود [ص53]- باقی میماند تا راحتتر بتواند با ایشان
رفت و آمد کند و تور خود را برای به دام انداختن رضا بگستراند. نقشه او
موفقیتآمیز است و عاقبت مرد خانواده را از آن خود کند و حتا از او
باردار میشود تا در فرزند داشتن هم از نازنین عقب نماند:
«پریناز چرا موهاش وزوزی شده شراره؟ به کی رفته؟»
«فکر کنم تو ماههای آخر حاملگی به آقا رضا زیاد نگاه کردهم نازنین
جون.»
چند سال بود بچهدار نمیشدند، ها؟ اشکال از شراره بود یا کریمخانی؟
من ِ احمق را بگو که... .
[ص98]
و این در حالی رخ میدهد که شراره شوهردار است و آنچه او و رضا
میکنند، زنای محصنه است.
جالب اینکه همانگونه که نازنین دیر پی میبرد شراره چه شخصیت منفی
دارد، خواننده نیز در صفحههای پایانی کتاب است که به چنین وقوفی
میرسد. در صفحه 106 و 107 میخوانیم شراره با کریمخانی طاس و پولدار
ازدواج کرده است. کریمخانی 15 سال از شراره بزرگتر است، اما شراره
آگاهانه او را انتخاب کرده است. اما تراژدی زمانی به اوج میرسد که
نازنین مهربان، صادقانه شراره را در آغوش گرفته است و درد او را مرهم
میشود، اما همین شراره در حق او نهایت رذالت و خیانت را میکند:
خبر داده بودند هفته دیگر، پنجشنبه خانواده کریمخانی میآید برای
خواستگاری. آنشب یکریز حرف میزد. شب از نیمه گذشته بود و هنوز
حرفهای شراره تمام نشده بود.
«نمیتونم بهت دروغ بگم نازنین، همیشه شیفته زندگی راحت بودم. و همیشه
نیروئی از درونم میگفت روزی به آنچه میخوام، میرسم. با یکقرون صنار
بابا نمیتونستم چیزی برا خودم بگیرم. ... وضعشون خیلی خوبه. اما من
ازدواج با عشق میخواستم نازنین. آدم بدون عشق ازدواج کنه مثه اینه
که... .»
بغلش کرده بودم. بغض کرده بود. انگار سنگینی همه عالم افتاده است روی
سینهام.
«شراره پانزده سال فاصله سنی زیاد نیست؟»
با خندههای عصبی گفت:
«نه بابا، اونش مهم نیس، عاقله مرد بهتره. عوضش منُ به همه آرزوهام
میرسونه. فقط... .»
واژه
فقط
خلاصه همان عشق نداشته است که شراره آن را رذیلانه از کانون
زناشوئی نازنین میقاپد. اما رضا چرا در چنین دامی میافتد؟
یافتن شخصیت واقعی رضا اندکی مشکل است. زیرا خاطرههای نازنین از او دو
گونه است. در بیشتر خاطرهها رضا مرد مهربان و خانوادهدوستی است که
از هیچ چیز برای سعادت آنها فروگذار نمیکند. حتا نسبت به وطنش متعهد
است و وقتی هنگامه جنگ ایران و عراق بالا میگیرد، به عنوان داوطلب به
جبهه میرود و نگاهش به آنجا نیز روشنفکرنمایانه است:
جدا از هر گونه میل حاکمیت، قبل از اینکه پایشان به تهران برسه، باید
جلو تجاوزُ گرفت.
[ص17]
اینجا دیگر میبینی خودت نیستی. یکی تو را به جلو میبرد. میبینی
دیگر مثل اسب عصاری نیستی، مدام دور خودت گردیده باشی. داری حرکت
میکنی برای یک هدفی. بدون هیچ ترسی، هیچ ضعفی. چه فرمان فرمانده چند
ستاره باشد و چه... .
اینجا همه فرمانده هستند. دسته خودبهخود شتاب میگیرد. هیچکس از
هیچچیز نمیترسد. موتور که روشن شد، داغ میشوی. انگار ماشین را
انداخته باشی توی شیب ملایم، سر گاز میروی و به موتور هیچ فشاری
نمیآید. وقتی خواننده توی بلندگو به این گرمی میخواند: (...) آدم
اعتقاد هم نداشته باشد، یکجورهائی میشود. چیزهائی میبیند که قبلا
نمیدید. بودهاند ولی نمیدید؛ یعنی به چشمش نمیآید. اینجا آدم خودش
را بهتر میبیند. مسلطتر نگاه میکند... .»
[ص16]
پیشترها هم روشنفکرنمائی او را دیدهئیم که قول و قرارها با نازنین
گذاشته است تا بچهدار نشوند:
من دیگه بذار خیانت نکنم نازنین! من نبایس باعث بشم یکی- دو نفر دیگر
هم، این چیزی که اسمش زندگییه، طی کنن. همین ششمیلیارد بس نیس؟
ششمیلیاردِ تنها، ششمیلیاردِ در تنگنا، ششمیلیاردِ...
[ص64]
اما همین مرد با همین مشخصههای فکری، تا زنای محصنه سقوط میکند. چرا؟
پاسخ سخت این پرسش است که نازنین را ویران میکند و شاید حتا خود رضا
را:
یادآوری این چیزها نمیگذارد زندگی کنم، نمیگذارد چیزهای دیگر را هم
باور کنم. مگر میشود آدم این اندازه خوب باشد و بعدش یک دفعه بشود بد؟
مگر میشود با این همه خوبی...!
حالا دیگر فکر میکنم همه آن حرکات و حرفها برایم معنی دیگری پیدا
میکند. این فکرهای جورواجور دیوانهام میکند.
[ص98]
وقتی نازنین در صفحه 54 از دوستی دیرین خود و
شراره میگوید، به واکنشی از رضا برمیخوریم که اوج درهمآمیزی دو
دنیای واقعی و ذهنی نازنین است. نازنین میگوید
سرت مگر درد میکند گرفتی توی دستهایت؟
بروم یک قرص برایت بیاورم؟ اینجا است که
خواننده درمیماند آیا این صحنه پیشتر اتفاق افتاده است یا نه؛ نازنین
خود میخواهد رضا را در پاسخ گلهگزاری خود چنین ببیند.(5) در نتیجه
این صحنه حد واسط بین دو تصویر متفاوتی میشود که نازنین از رضا ترسیم
میکند. او همواره دوستداشتنیترین خاطرهها را از رضا یاد میآورد
جز در شب قتل که وضعیتی را از او شرح میدهد که پیشتر هرگز رو نکرده
است:
مگر باز هم از آن زهرماریها خورده بودی؟ نگفته بودم نخور، برات خوب
نیست؟ سرت را گذاشتی روی بالش و زودی خر و پفت شروع شد.
[ص109]
دو واژه باز
هم نشانه این هستند که رضا پیشتر هم در
چنین وضعیتی بوده است، اما دل عاشق نازنین نمیتوانسته و نمیخواسته
است او را آنگونه ببیند یا به خاطر بیاورد. بنابراین با به فراموشی
سپردن یا حتا انکار نزد خود، همواره کوشیده است رضای آرمانی را پیش
چشم خود و دیگران بیاورد. اما ضربه تلخی و دردناکی واقعیت صحنه زنائی
که رضا را در حال ارتکابش غافلگیر میکند، چنان سهمناک است که دیگر
نازنین نمیتواند در برابر آن مقاومت کند. در واقع نیروی خوشبینی/
زیبابینی او تمام میشود. اما شخصیت نازنین که تاکنون با این نیرو راه
زندگی را پیموده است، با نیروی جدید نمیتواند راه بیاید و همین او را
در هم میشکند و چهره رواننژند به وی میبخشد. بهترین تعریف از این
موقعیت دردناک نازنین را هم خود فرهنگفر با نماد خرس عرضه میکند.
نازنین در ابتدای داستان یکجا از خرس و شراره و رقصش و پاره شدن
پیراهن عروسییش سخن میگوید:
شراره از رقص خسته نمیشد. ...
آن طرف بلوار صدای خندههای وحشی میآمد و
گرومپگرومپ صدای پا. صدا نزدیک میشد. تندتر رفتم. رسیده بودند. یک
گله! همه، شکل هم! شکل خرس که روی پاهایشان ایستاده باشند، دستها را
گرفته باشند بالا. خرس نبودند! آدم بودند! راهم را کج کردم. آنجا هم
بودند. این طرف، آن طرف، عقب، از هر طرف محاصره شده بودم. هر لحظه
نزدیکتر میشدند. دهنم خشک شده بود. نمیشد توی چشمهایشان نگاه کرد.
دو گلوله آتش. تمام فضا پر شده بود از بوی خرس. جلوتر آمدند. چنگ
انداختند. از بینشان راه باز کردم. پیرهن سفید عروسییم تکهتکه شده
بود. [ص8]
در کنار این نخستین حضور خرس در داستان، نازنین بین رقص او و حرکت جمعی
خرسها پیوند برقرار میکند. سپس به داستانی برمیگردد که در کودکی
شنیده است:
لحظه به لحظه خرسها زیاد میشدند. صدایت کردم. صدایم هم درمیآمد، هم
در نمیآمد. با قدمهای بلند به طرفم دویدی. همان چماقی که همیشه زیر
تخت داشتی، توی دستت بود. آنها با دیدنت پا به فرار گذاشتند. شنیده
بودم اینجا روباه دارد، گرگ دارد، خوک دارد، شبها از آن طرف کوه
سرازیر میشوند پائین، نمیدانستم هم خرس دارد، با دو گلوله آتش توی
صورت. حرفهای مادربزرگ یادم آمده بود. توی ذهنم دختری که خرس او را
دزدیده بود و کول گرفته بود، برده بود توی جنگل، نشسته بود. دختر همه
گریههاش را کرده بود. مات نشسته بود توی خانه خرس و نمیتوانست از جاش
حرکت کند. از بس خرس کف پاهایش را لیس زده بود و زخم کرده بود.
مادربزرگ میگفت: «کف پاهای دختر رُ آنقدر لیسید که نتونه فرار کنه.
میخواس برای همیشه پیشش بمونه.»
خودم را انداختم توی بغلت و هقهق شروع کردم به گریه کردن.
«پس تو نمرده بودی!»
همان لبخند همیشگی روی لبت آمد.
«مگه تو میذاری آدم بمیره؟!»
محکم مرا توی بغلت جا دادی. موهایم را به آرامی نوازش کردی، دستهایم
را توی دستت گرفتی، توی چشمهایم نگاه کردی و خندیدی.
[صص9- 10]
در این بخش از داستان رضا به دو عنصر شراره و خرس اضافه میشود. منتها
رضا خلاف شراره نقش مثبت دارد و بهچشم نازنین حامی مقتدری جلوه
میکند. این وضعیت رضا از آن مرحله پیشآگاهی نازنین است. اما خیانت
رضا باعث میشود دنیای قشنگ نازنین آشفته شود و حتا نتواند دریابد چرا
چنین شده است. و درست همینجا است که معنای نمادین خرس جلوهگر میشود:
خرس در خواب نشانه آن است که
خواببیننده در رابطه داخلی بین انسانها، دچار ابهام است.
خرس را در حال رقص دیدن، به معنی غیبت، بدگوئی و اوقات تلخی است.
(6)
نازنین از رابطه بین رضا و شراره سر در
نمیآورد. او نمیتواند بفمهمد چرا شوهر و نزدیکترین دوستش به او
خیانت کردهاند، در حالیکه او نهایت محبت را به هر دوشان داشته است.
به همین علت رواننژندی او با حضور خرس در کابوسهایش متجلی میشود.
ضمن آنکه رقص را هم به عنوان ویژگی شخصیتی شراره میبینیم. در نتیجه
رقص او و آن آدمهای خرسنما در کابوس اولیه داستان و پاره شدن لباس
عروسی نازنین کنار هم قرار میگیرد تا بر گسستگی نمادین پیوند رضا و
نازنین مشعر شوند. در فرهنگ نمادها رقص و
پای کوفتن در خواب غم و مصیبت است.
(7) یعنی همان وضعیت دردآلودی که نازنین گرفتار
آن است. ضمن آنکه در مراسم تشییع رضا نیز خود میل به رقص دارد!
توی پاهایم مزه رقص افتاده بود.
[ص90] البته این حس میتواند میل باطنی او برای انتقامجوئی از رضا هم
باشد و پرداختن به همین چهرههای درونی گاه متضاد نازنین است که
پاره تاریک
را به اثر روانشناختی بدل میکند.
و اما در مرحله پساآگاهی نازنین، رضا دیگر حامی او در برابر هجوم
خرسها یا جانوران خطرناک دیگر نیست. از وقتی که رضا در دام شراره و در
واقع نفسانیات شهوانی خود میافتد، او هم در صفحه 21 با خرس قرینه
میشود. در ضمن در این صفحه، رنگ سفید لباس عروسی را این بار در برف
میبینیم تا لکهدار و پارهشدن پیوند نازنین و رضا عمیقتر شود:
به اندازهئی که توی حیاط را ببینم، بخار پنجره را با انگشت پاک
میکنم. چه برفی آمده است! صدای زندگی نمیآید. حتما همه اول صبحی بلند
شدند و برف را که دیدند، دوباره گرفتند خوابیدند. توی کوچه هیچ خبری
نیست. جای پای هیچکس روی برف نیست. انگار نه انگار هر روز هیمین موقع،
آنهمه آدم پشت پنجره، از توی همین کوچه میرفتند سر کار. حتا صدای
ماشین هم از جاده اصلی نمیآید. کوه یکپارچه سفید است. عظمتش بیشتر
به چشم میآید. به خاطر همین برف بود که خرسها دنبالم کرده بودند، نه؟
چرا زمین و زمان به سرخی میزد؟ خون باریده بود، رضا؟! آن آدمها یا چه
از بالای کوه آمده بودند پائین؟ چرا آن شب که کنارم خوابیده بودی، فکر
کردم یک خرس گنده است؟!
از این پس نازنین هر مرد یا زنی را که از حریم
زناشوئی خود پا بیرون گذاشته است، به شکل خرس میبیند. این روحیه چنان
در او تشدید میشود که به شکل بیمارگونه درمیآید. مانند جعفر آقا؛
مغازهدار محله و همسر مرده که اگر از او بپرسد
آقازاده کی درسشُ تمام میکنه، خانم
چایکاران؟ قصدش گناهآلود است و بوی خرس
از او به مشام میرسد:
جعفر آقا
توی چشمهایم نگاه میکرد و حرف میزد. یک آن بوی خرس به بینییم خورد.
یادم رفته بود برای چه رفتهام. بدون خداحافظی دویدم بیرون.
[ص28]
درحالیکه پیشتر نازنین او را چنین دیده و برای رضا وصف کرده بود:
دلم برای جعفر آقا سوخته بود. حالا دیگر از جعفر آقا هم میترسم رضا،
سعی میکنم از مغازهاش خرید نکنم. چند روز پیش رفته بودم مغازهاش.
انگار بارها میایستادم و باهاش صحبت میکردم.
[ص28]
یا در صفحه 46 که باز نازنین روایت میکند:
چادرم ول شده بود. نه اینکه روپوش نپوشیده بودم. نگاه یکی را روی
دستم، بعد روی چهرهام حس کردم. باز بوی خرس به بینییم خورد. دست و
پایم را گم کردم. توی خودم تکان خوردم. داشت گریهام میگرفت. یک آن
دیدم هیچکس نیست به او تکیه کنم. نفهمیدم کی از پلههای اداره آمدم
پائین.
در دو صفحه 56 و 57 نیز با ماجرای مشابه، اما در وضعیت حادتری مواجه
هستیم:
تاکسی سر کوچه نگاه داشت.
«خانم مهندس برسونمتون دم در؟»
گیج نگاهش کردم. نمیشناختمش. فکر کنم مرا میشناخت. احساس میکردم از
صورتم هنوز بخار بلند میشود، شدهام مثل لبو. هرگز تاکسیها
نمیگفتند: «برسونمتون دم در.»
فکر کردم شاید منظوری نداشته باشد. صندلی عقب نشسته بود. تنها مسافر
تاکسی بودم. راننده دستش را گذاشته بود روی شانه صندلی سمت راست. تا
جوابم را بشنود. یک آن بوی خرس تمام اتاقک تاکسی را پر کرد. فریاد زدم،
نه! شاید هم جیغ کشیدم، نمیدانم چهطور در را باز کردم و پیاده شدم.
نمیدانم بعدش راننده چه گفت. نمیدانم کرایهاش را داده بودم یا نه.
اما سرانجام بوی خرس پایان میپذیرد. وقتی
نازنین رضا را میکشد، دیگر از بوی
بد خرس اثری نبود. گرفتم خوابیدم. [ص110]
البته نازنین خرس در وجه تهدیدآمیز رضا را میکشد. وگرنه پس از مرگ او،
گاه و بیگاه با حضور یافتن هر مردی که در ذهن او میتواند تهدیدآمیز
باشد، بوی خرس را باز احساس میکند.
هرای مدهآئی
و اما در مورد نقش اسطورهئی هرا میتوان به نکته دیگری اشاره کرد:
در آئین و شعائر پرستش، هرا سه جنبه و در نتیجه سه جایگاه در طول سال
داشت. در بهار هرای پارتنوس (هرای دوشیزه یا باکره) بود. در تابستان و
پائیز هرای تلیا (هرای کامل یا راضی و خشنود) و در زمستان هرای چرا
(خدابانوی دانائی) بود.
این سه جنبه هرا معرف سه مرحله زندگی زنان است که در آداب و سنن
گوناگون منعکس شده است. در بهار تصویری به نشانه هرا در آب حمام فرو
میشد تا بازگشتی به مرحله باکرگی هرا باشد. در تابستان با شرکت در
مراسم زناشوئی، هرا به اوج کمال میرسید. در زمستان مراسم دیگری بیان
جدال او با زئوس بود که به دوران بیوگی یا دوران انزوای او میانجامید.
(8)
زمان حال داستان
پاره تاریک
زمستان است و مشعر به همین مرحله سوم زندگی هرائی نازنین. برف میبارد
و شاخههای درختان حیاط خانهاش را خم کرده است. او هم دوره انزوا و
بیوگی خود را سر میکند. اما چنان در سیاهی خاطره خیانت رضا فرو رفته
است که نمیتواند از آن دنیا پا پس بکشد و مرحله بعدی حیات خود را طی
کند. در واقع نازنین به خود اجازه نمیدهد زن هرائی تکامل یافته شود:
امکان تکمیل یک دوره و آغاز دوره جدید در ذات اسطوره هرا نهفته است. با
هر بهار هرا به باکرگی بازمیگشت و چرخه زندگی از نو آغاز میشد. با
درک امکان چنین کهننمونهئی زن هرائی که درگیر ازدواج ناکامی است،
میتواند با ترک زناشوئی- که جز پوچی، ستم و بیوفائی چیز دیگری برایش
به ارمغان نمیآورد- خود را از نظر عاطفی بیوه کند. بعد از این مرحله
آغاز نوینی در انتظارش است و این بار میتواند به انتخاب آگاهانهئی
دست بزند، با پیوند جدیدی انگیزه همسر بودن میتواند به طریق نیکوئی
به رضایتش بینجامد.
(9)
نازنین میتوانست با کشتن رضا در ذهن خود روند
تکاملی را آغاز کند. اما او چنین سیری را طی نمیکند و برعکس راه
قهقرا را میرود؛ در واقع او چهره دیگری از زن هرائی را به نمایش
میگذارد؛ یعنی هرای کینهتوز یا هرای مدهآئی را. از آنجا که
خوشبختی و شادمانی زن هرائی مشروط به سه
عامل است: وفاداری شوهر، درجه احترامش به زناشوئی و نیز حس قدردانییش
از مقام همسری او. (10) وقتی چنین
دنیائی مانند دنیای نازنین فرو میریزد، زن مدهآئی رخنمون میشود:
اصطلاح "علائم مدهآ" توصیف مناسبی برای زن کینهتوز هرائی است که
خیانت دیده، طرد شده، آماده هر نوع انتقامجوئی است.
در اسطورههای یونانی مدهآ زن فانی است که برای انتقام از شوهری که او
را ترک کرده است، به کشتار فرزندان خود دست زد. او "نمونه
بیمارگونهئی" از جنبه ویرانگر زن هرائی است.
(11)
همین روحیه ویرآنگر مدهآئی است که نازنین را در ابتدای راه عشق، به
درگیری با دختر همشاگردی رقیب میکشاند یا در آخر کار موجب قتل رضا
میشود. و همین روح آلوده به سم خیانت است که کابوسهای نازنین را موجب
میشود. منتها او در خوابهایش مانند هرا مار نمیبیند:
پیکرکهای هرا بیشتر او را با مارهای پیچیده در ردایش نشان میدهد.
مار نماد قدرت خدابانوی کبیر در اروپای کهن پیش از یونان و یادآور
نمادین نیروی او است.
(12)
جنبه حسود، کینهجو و بیزار هرا مسمومکننده است. زنی که در چنگ این
احساسات میافتد و خود نیز بر آن واقف است، میان حس کینهتوزی و
بیزاری از خود دست و پا میزند. قهرمان وجود ضمن مبارزه با این جنبه
خدابانو، خوابهائی میبیند که در آنها مورد حمله مار واقع میشود.
(مار نشان قدرت خطرناک خدابانوی چیره است.)
(13)
نازنین به جای خواب مار، خواب خرس میبیند و
میهراسد و به رضا پناه میبرد که پیشتر مفصل به آن پرداختم. و همین
خواب خرس است که موجب تفاوت نازنین با زن مدهآئی میشود. زیرا زن
مدهآئی وقتی خیانت دید و به ویرانی عاطفی رسید، با کشتن فرزندانش از
شوهر خیانتکار انتقام میگیرد. اما نازنین برعکس دوستدار فرزندانش
است و حتا داستانش را با تلفن زدن به پسرش، مزدک، شروع میکند. زیرا
خرس نشانه غریزه مادری است. در دنیای عینی نیز خرسها در مراقبت و حمایت
از تولههایشان مادران فوقالعادهئی هستند. اما زمانی که توله خرسها
بزرگ میشوند، خرس مادر آن ها را وادار به ترک آشیانه میکند تا به
دفاع از خویش برآیند. (14) بنابراین خرس
میتواند قرینه خود نازنین هم شود، منتها در وجه او معنای محبت و
مراقبت مادرانه میدهد.
و اما همه این احساسهای شدیدی- از مهر گرفته
تا کین و نفرت- که نازنین نشان میدهد، باز به دلیل زن هرائی بودن او
است. زیرا هرا و دیمتر نماینده
غرایز بسیار قوی هستند. (15)
زن هستیائی
زنها معمولا یک کهننمونه را در خود بروز
نمیدهند. بلکه نشانههای یک یا دو کهننمونه دیگر را هم در ایشان
میتوان جست. بر همین مبنا نازنین داستان
پاره تاریک
غیر از کهننمونه هرا، مشخصه های کهننمونه هستیا را نیز در خود دارد.
در مورد مشخصههای هستیا میتوان گفت:
هستیا تجسم کهننمونه نگهدارنده آتش
است. (16)
هستیا کهننمونهئی است که توجه خود را به درون، به جنبه روحانی شخصیت
زن معطوف میکند.
(17)
احساس تمرکز بیشتر و نیز خرسندی از اوقات خوش بیدغدغه از ویژگیهای
هستیا است.
(18)
محیط رقابتجویانه کار بابطبع زن هستیائی نیست. زیرا در زن هستیائی
انگیزه جاهطلبی و شهرت و نام وجود ندارد. او برای قدرت ارزشی قائل
نمیشود و با بازیهای برد و باخت بیگانه است. در نتیجه اغلب به کارهای
سنتی زنان و نیز حرفه دفتری میپردازد.
(19)
مشکلات زن هستیائی هنگامی بارز میشود که از پناهگاه محفوظ خود، خانه
و معبد سر بیرون آورد و به دنیای مادی راه پیدا کند.
(20)
وفاداری نازنین به شوهر و کانون خانواده، تمرکز
بر خاطرههای خوش از رضا، رقابت نکردن با شراره و احساس خطر نکردن از
وجود او، نداشتن جاهطلبی، میل به ماندنش در خانه و احساس خطر کردن در
بیرون از خانه- تصادفی که به محض خروج از خانه میکند [ص79]، مردانی که
بیرون از خانه به شکل خرس میبیند یا بوی خرس را از آنها استشمام
میکند و...- به دلیل زن هستیائی بودن وی است. همین امر هم موجب
میشود خانه در پاره تاریک
به نماد تبدیل شود. نزدیکترین تعبیر نماد خانه
در این داستان از آن امام جعفر صادق
است که میفرمایند دیدن سرای در خواب بر هشت وجه است. اول مرد را زن و زن را
شوهر، دویم توان گری، سیم ایمنی، چهارم عیش خوش...
.(21) هانس کورت هم میگوید
خانه در خواب نشانه بدن انسان و حال درونی یا بیرونی آن است. (22)
بنابراین برابرنهادگی خانه با شوهر است که نازنین را وامیدارد به هیچ وجه
نخواهد از خانهشان بیرون برود-
فقط تو خانه خودمان احساس امنیت میکنم. من باشم و تو باشی و یک عالمه
حرف. هر جا تو باشی، آنجا برایم امنترین جای دنیاست.
[ص67]- و مدام تأکید کند رضا فقط در خانه با او
حرف میزند- فقط توی همین خانه است
همیشه با منی. [ص79]
اگر از اینجا بروم، زمستانها سینهسرخ
کجا میآید مینشیند که یک ساعت بنشینی راجع به او برایم حرف بزنی.
[ص79]- و نه هیچ جای دیگر.
تمایل به ماندن در خانه و زن خانهدار بودن مهمترین مشخصه هستیائی
نازنین است. این میل است که او را وا میدارد در ذهن همواره در گذشتهئی
سیر کند که تمام هم و غمش خانه بود و کارهای خانه:
گاهی تا پلکهایم را روی هم میگذارم، میبینم رفتهئی. مثل آنوقتها
میخواهم بلندبلند بخندم. وسایل آشپزخانه را بریزم بیرون و دوباره تمیز
و مرتب بچینم سر جایشان. کمدها را خالی کنم و بیفتم به جان بالشها
آنقدر بزنم، بزنم، بزنم تا پف کنند. دست بکشم روی برگانجیرهای گوشه
هال. شلینگ آب را بگیرم دستم و موزائیکهای حیاط را بسابم، بسابم،
بسابم تا بشود عین اول.
[ص74]
نمادها
فرهنگفر در این داستان بلند خود مضمون ایستا و
پایای ابدی "خیانت" را کار کرده است. منتها فقط به جایگاه طولی آن در
تاریخ حیات انسان- در این مورد زن- نظر نداشته است. بلکه برای ژرفا
بخشیدن به آن، تمهیدهائی به کار بسته است. از جمله همان نماد خرس یا رقص
که پیشتر به آن اشاره کردهام. اما فرهنگفر به این دو بسنده نمیکند.
بلکه سراغ عنصرهای دیگری هم میرود. مانند جشن عروسی که باید همه شادی
باشد، اما معنای نمادین اندوه دارد.
اگر کسی عروسی در خواب دید، غم و مصیبت
بود. اگر میهمانی دید خوب است الا عروسی.
(23) میهمانی که نازنین در ابتدای کتاب از آن
یاد میکند و از آن به لباس عروسییش و نیز جشن عروسییش میرسد، در
واقع بار سنگین اندوه دارد. زیرا در مورد نازنین اتفاقا همین عروسی
بهظاهر سعادتمندانه او است که طمع شراره(ها) را برمیانگیزد تا جفتش
را از دستش به در آورند. به همین سیاق است رنگ سفیدی که لباس عروسی
پاره شده نازنین یا برف پیش چشم میآورد. سفید به تعبیر ویلفرد، ال.
گورین در
راه نمای روی کردهای نقد ادبی مفهوم
چندگانگی شدید
دارد که در
مفاهیم مثبت جنبههای نور، تزکیه و پاکی و زمان لایتناهی را میرساند و
در مفاهیم منفی خود مرگ، وحشت، نیروی مافوق طبیعت و حقیقت کور کننده
اسرار جهانی مرموزی به کار می رود. (24)
تداعیهای متضاد رنگ سفید عبارتند از وحشت، راز و پاکی.
(25)
سفید لباس عروسی و بر قامت نازنین
جنبه های نور، تزکیه و پاکی
را میرساند. اما در برف زمستانی که زندگی اکنون
نازنین را به احاطه خود درآورده است، مفاهیم
منفی خود مرگ، وحشت، نیروی مافوق طبیعت و حقیقت کور کننده اسرار جهانی
مرموزی را میرساند. همچنین
سفید رنگ ایمان، اعتماد به نفس و آرامش
روان آدمی است. (26) و برای همین نازنین
تا پیش از رؤیت صحنه خیانت، آن همه به رضا ایمان دارد و در آرامش روحی
به سر میبرد، اما پس از آن به صراحت میگوید
من که به هرچه ایمان داشتم، به غارت رفته!
[ص82]. اما پس از آن واقعه، نازنینی که
همه ضعفها و کاستیهایش به چشم رضا زیبا میآمده و حتا اوی
دستوپاچلفتی را نازنین دست طلا
مینامیده است، از خود بیزار میشود و تازه
درمییابد رضا آنقدر ها هم بر عیبهای او چشم نبسته بوده و حتا از او
گذشته و زن دیگری را جایگزین کرده است. ناگزیر اعتمادبهنفسش را از
دست میدهد و رواننژندی میشود که از پس کارهای شخصییش هم نمیتواند
برآید. در واقع جهان بیرون برای او همواره وحشتزا است. این ضعف روانی
و شخصیتی او هم مزید علت میشود تا نتواند مرگ رضا را باور کند. برعکس
او را همواره کنار خود و حامی خویشتن میبیند تا از مواجهه با جهان
بیرونی کمتر دچار وحشت شود. و چون
سفیدی نشانه از میان رفتن غمها و علامت شادی و رهائی از مشکلات روحی
درون است. (27) نازنین به دلیل اندوه
عظیمش دیگر نمیتواند آن را مانند گذشته بینقص ببیند. بنابراین یا آن
را مانند لباس عروشییش پاره میبیند یا مانند برف بیرون خانه به
خوننشسته. و در این مرحله است که آخرین معنای سفیدی و برف رخنمون
میشود:
برف نماد مرگ و روح و بی حرکتی و آرامش است.
(28)
... برف گاهی معنای اندوه شدید درونی و نابودی روانی خواب بین را میدهد.
(29)
بر این مفهوم نمادین اندوهی که دو عنصر سفیدی و
برف به پرداخت آن در داستان پاره
تاریک کمک میکنند، باید کاج را هم
افزود:
... سرو؛ درخت اندوه... .
(30)
درخت کاج درخت تیره و غمآوری است.
(31)
اما کاج معناهای دیگری هم دارد که به تمامی همخوان با همه معناهای
نمادین و غیرنمادینی است که از اجزای داستان ادراک میشود و تاکنون به
آن اشاره کردهام. مانند:
سرو در اساطیر یونان، نشانه سوگواری و اندوهِ از دست دادن یار است.
(32)
درخت کاج دیدن به معنی دلبستگی قوی عاطفی است.
(33)
و سرانجام میوه کاج نشانه
مخصوص آسکلپیوس؛ خدای طب
است.(34) در این معنای اخیر است که میتوان
دریافت چرا نازنین اینهمه به عطر عصاره کاج علاقهمند است. این عطر را
رضا همواره میزده است و نازنین دردمند با خرید آن، نیازش را به
درمانگری و حمایت رضا فریاد میزند:
آمده بودی توی اتاق. ...مثل آنوقتها
اول از همه بوی عصاره کاج آمد. سراسیمه سر بلند کردم. دیدم ایستادهئی
بالای سرم. [ص33]
کاری توی کمد ندارم، همینطوری آمدم درش را باز کردم، لباسهایت را
نگاه میکنم. بوی عصاره کاج میریزد بیرون.
«عصاره کاجه نازی، خوشت میآد؟»
چهطور ممکن بود خوشم نیاید؟ بهترین بوئی بود تا آنوقت شنیده بودم.
روز تولدت هم میخواهم یکی دیگر بگیرم. از جعبه درش میآورم تا متین
نفهمد تازه گرفتهام.
[ص23]
شهریور 1386
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- تمام جملههای شاهد مربوط به این داستان بلند از چاپ اول آن (نشر
آنا، 1385) اقتباس شده است.
2- بولن، شینودا.
نمادهای اسطورهئی و روانشناسی زنان،
آذر یوسفی. تهران: روشنگران، 1373، ص183.
3-
همان،
ص186
4- همان، ص188
5-
این صحنه میتواند دریچه دیگری را به روی
داستان بلند پاره تاریک
بگشاید. به این ترتیب که القاگر بازگشت روح رضا
نزد نازنین باشد و آنجمله
نمیذاری که بمیرم [ص45] که چند بار از
زبان روح رضا شنیده میشود، گفتوگوی روح رضا با نازنین باشد. آنگاه
این داستان بلند در ژانر دیگری قرار میگیرد و با رویکرد دیگری
هم میباید تحلیل شود.
6-
کورت، هانس.
فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران: انتشارات
تهران، 1374،
ص275.
7-
شیخ ابوالفضل جیش بن ابراهیم التفلیسی.
تعبیر خواب (متن کامل ابنسیرین و دانیال پیغمبر).
تهران: پل، 1378،
ص114.
8-
کنراد، جوزف.
لرد جیم، چ2،
صالح حسینی. تهران: نیلوفر، 1375، ص187.
9-
گریمال، پیر.
فرهنگ اساطیر یونان و روم، ج1، چ3، احمد
بهمنش. تهران: امیرکبیر، 1367، ص218.
10-
همان، ص202
11-
همان،
ص211
12- نمادهای
اسطورهئی و روانشناسی زنان، ص318
13-
همان،
ص322
14-
همان، ص320
15-
فرهنگ اساطیر یونان و روم،
ج1، ص280
16-
نمادهای اسطورهئی و روانشناسی زنان،
25
17- همان، ص27
18- همان، ص46
19-
همان،
ص162
20-
همان،
ص170
21-
تعبیر خواب (متن کامل ابنسیرین و دانیال پیغمبر)،
ص264
22-
فرهنگ جامع تعبیر خواب،
ص271
23-
تعبیر خواب،
ص58.
24- گورین، ویلفرد، ال. لیبر، ارل، جی.
راهنمای رویکردهای نقد ادبی،
زهرا میهنخواه. تهران: اطلاعات، 1370، ص175.
25-
همان،
ص201
26- حسینی، محمد.
سینمای کیشلوفسکی. تهران: آتیه، 1379،
ص70.
27-
رآل، پیر.
خواب دریچهئی به سوی ناخودآگاه، مصطفا
موسوی (زنجانی). تهران: بهجت، 1369، ص107.
28- شمیسا، سیروس.
نگاهی به سپهری.
تهران: مروارید، 1370، ص213.
29-
خواب دریچهئی به سوی ناخودآگاه،
ص144
30-
فرهنگ اساطیر یونان و روم،
ج1، ص229
31-
همان، ص265
32-
یاحقی، محمدجعفر.
فرهنگ اساطیر.
تهران: سروش، 1369، ص245.
33-
فرهنگ جامع تعبیر خواب،
ص300
34- فرهنگ
اساطیر یونان و روم، ج1، ص115