گفتوگوی زیر در روزنامه شرق
روزنامه
شرق
14آبان1382 درج شده است.
سردبیر
از عباس معروفی در ایران شاید تنها و تنها تصویری ساخته شده از
كتابها و داستانهایش حضور داشته باشد. كتابهائی كه در این سالها و
در كنار ذهنیتی كه "دیگران" از معروفی و شخصیتش برای ما خلق كردهاند،
تنها پل ارتباطی میان معروفی و دوستدارانش بودهاند. معروفی در
اردیبهشت 1336 در خانواده مرفهی به دنیا آمده است، اما دوران كودكی
خود را در تنهائی و دور از والدینش میگذراند. تمام دبیرستان را شبانه
میگذراند و در دانشگاه ادبیات دراماتیك میخواند. گفتوگوی ما با
عباس معروفی بسیار مفصلتر از این بود كه میخوانید، چیزی شاید حدود
چهار صفحه روزنامه. ما هم البته دلمان میخواست كه این مصاحبه را عینا
چاپ كنیم، اما واقعیت این است كه محدودیت صفحههای ادبیات اجازه این
كار را به ما نمیدهد.
پدرام
رضائیزاده- سیدرضا شكراللهی
شما تحت حمایت بنیاد هاینریش بل قرار دارید. فعالیت این بنیاد چگونه
است؟ و آیا شما نیز تعهدی نسبت به این مؤسسه دارید یا خیر؟ آیا خانه
هدایت هم كه در برلین راه انداختهاید، ارتباطی به فعالیتهای این
مؤسسه دارد؟
عباس معروفی: وقتی وارد آلمان شدم، دو پیشنهاد داشتم. یكی اینكه تحت
حمایت پن (PEN)
سوئیس مادامالعمر در شهر برن در خانه بزرگی به زندگی ادامه دهم، و
دیگری شش ماه میهمانی در خانه هاینریش بل. البته دومی را پذیرفتم. و
پس از آن، مدت یك سال هم به عنوان مدیر خانه هاینریش بل آنجا كار
كردم. مسؤولیتم این بود كه برای میهمانان هنرمند كوبائی، روسی،
نیجریهئی، الجزایری، چینی و ایرانی نمایشگاه نقاشی ترتیب بدهم، به
پزشك برسانمشان، ببرمشان اداره اقامت و گاهی مثلاً نیمهشب از اداره
پلیس ایستگاه قطار به خانه برسانمشان و همین كارها. از فروردین 1378
كه كارم در آنجا خاتمه یافته، فقط یك ارتباط دوستی با خانه هاینریش بل
برایم مانده است. نه حمایتی در میان است و نه سعادتی برای همكاری
بیشتر. در ضمن حكایت "خانه هاینریش بل" و "بنیاد هاینریش بل" فرق
دارد. بعدش هم كاری در آلمان شرقی پیدا كردم كه پیرم كرد و دمارم را
درآورد. مدیریت شبانه هتل بزرگی در كنار دریاچه واندلیتز. دو سال و
اندی مجبور به این كار بودم كه تقریباً در این مدت هیچچیزی ننوشتم،
چون شب تا صبح اسیر بودم و فقط شبها میتوانم بنویسم. در این مدت
روزها یا خواب بودم یا خواب بودم. تا چشم باز میكردم، هشت شب بود و من
میبایست راه میافتادم. یكساعت راه بود و یكساعت نفرین و یكساعت در
تنهائی به این فكر كردن كه چقدر مرگ را دوست دارم. هر شب برای من آخرین
شب زندگییم بود. الان كه "خانه هنر و ادبیات هدایت" را در برلین راه
انداختهام، باز هم خودم هستم و خودم. كتابفروشی بزرگی است كه پنج
كلاس هنری، ادبی، فرهنگی در آن برقرار است. واقعا یك آكادمی هنری است
كه به هیچ شخص و جائی ارتباط ندارد. مال خودم است. روزی یازدهساعت در
آن كار میكنم. اهمیتی هم نمیدهم حتا اگر فكر كنند مثلا سازمان سیا
دارد كمكش میكند. آنقدر خستهام كه اگر اینجا را ازم بگیرند، برای
همیشه میروم تو زیرزمین یك كلیسا. جائی كه هم از آینه محروم باشم و هم
از... . چه بگویم؟
دلبستگی شدید و مشهور شما به هدایت از كجا ناشی میشود؟ اعتقاد به
جایگاه برتر هدایت در ادبیات ایران به مرور زمان هالهئی از تقدس پیدا
كرده است و شاید شما توضیحی در باب دلبستگیتان داشته باشید كه فارغ
از شیدائی محض باشد؟
معروفی: زمانی كه
پیكر فرهاد
را نوشتم، چهره هدایت را برابر زن اثیری گذاشتم تا تقدسش فرو بریزد.
بالاخره زن اثیری باید به حرف درمیآمد. هدایت،
بوف كور، و...؟ آیا هدایت جز
بوف كور
كیست؟ آیا داستان قابل توجهی دارد؟ آیا كلیه داستانهای كوتاه او در
برابر یك داستان كوتاه صادق چوبك نمره قبولی میآورد؟ بنابراین این
هدایت است و بوف كور
و ذهنی از پیش آماده برای نوشتن آن. كسی میگفت فلان پیامبر خربزه را
دوست میداشت. اما نمیدانیم قاچهای خربزه را با دو انگشت میخورد یا
سه انگشت. در این مسأله ماندهایم. شناسنامه كتاب
داروخانه معنوی
را نگاه كنید. چاپ بیستوپنجم و با تیراژ سیهزار نسخه. حكایت
هدایتشناسان هم از این قرار است. ما ملت فقاهتیم. اینكه مگس طلائی
یعنی چه و قصاب چه معنائی دارد، هر هدایتشناسی حرفی زده است. اما اگر
خودش زنده بود با همان سمبلها پدرش را درمیآوردند و پوستش را غلفتی
میكندند. حكایت مردهئی است و مشتی روضهخوان سر قبرها، اگر حرفی هست
همان است كه م.ف. فرزانه و اسماعیل جمشیدی و یكی- دو نفر دیگر گفتهاند
تا بقیه ول كنند و بروند دنبال كارشان.
بوف كور شده
ناندانی یك عده، چون فعلاً هدایت مد شده، و خیلیها فكر میكنند اگر
از هدایت بنویسند، مهم می شوند. چرا هیچكس از ابراهیم گلستان حرف
نمیزند؟ میدانید كه او یكی از دورانسازان مهم ادبیات داستان ما
است؟ شاید كسی به اندازه ابراهیم گلستان دورانساز نبوده است. فروغ
حاصل دوران او است، فروغ. باور كنید هیچ شاعری به اندازه فروغ در قرن
اخیر اهمیت نداشته است. و صد سال بعد همه خواهند دانست كه فروغ شاعری
است كه نقاب شعر را برداشته و وارد متن شده است. در رمان
پیكر فرهاد
میخواستم فروغ را به مصاف هدایت ببرم تا یكیشان به حرف بیاید. رمانی
كه یكی آن را میبافت و دیگری باز میكرد، یك ضدرمان به تمام معنا. در
رمان تازهام، تماماً مخصوص
مواظب بودهام ضدرمان ننویسم، هر چند كه هر فصل و هر موضوعی ناتمام
میماند. در پیكر فرهاد
اما هیچ فصلی ناتمام نیست، بلكه همه چیز شكل میگیرد تا فرو بریزد،
زنی عاشق از عشق می گوید تا متولد شود و با دیدن مردسالاری صدای گریه
خود را بشنود. در تماماً مخصوص
همه چیز ناتمام است. مثل یك كابوس یا رویا، یا
یك واقعیت. دقیقاً مثل عمر آدمیزاد كه همیشه ناتمام است.
تصور عمومی از جایگاه شما جائی میان ادبیات و سیاست است، هرچند در
سالهای اخیر، چنین تصوری در حال رنگباختن است. تابلوئی كه از سال
نخست حضور شما در خارچ از كشور ترسیم شده، آكنده است از فعالیتهای
سیاسی. اما آثارتان میل شدید دارند كه شما را یك نویسنده ذاتی معرفی
كنند. آیا شما خودتان این تعریف را میپذیرید؟ اساسا كدام یك از این دو
وجهه را قبول دارید؟
معروفی: من هرگز كار تشكیلاتی و سیاسی نكردهام. من فلسفهئی را تائید
كردهام و به سیاستی تاختهام، بحث كانون نویسندگان را در مجلهام آغاز
كردهام، جایزه ادبی دادهام، به بزرگان ادبیات احترام گذاشتهام،
جوانان را دیدهام و آنان را پرواز دادهام، همه و همه كار فرهنگی است.
تیرگیهای جامعه را در سال شصتونه، هفتاد و پس از آن را تا جائی كه
بودهام، نشان دادهام. از پوسیدگی دندان جامعه عكس گرفتهام و لتوپار
شدهام. راستش من نتوانستم میهمان خوبی برای گروههای سیاسی خارج كشور
باشم. با دنبك هیچ كدامشان رقصم نمیآمد. احساس میكردم یك جورهائی
خارج میزنند. مدتها حتا منزوی بودم و ستونهای اخبار ویژه و ستونهای
مشابه و سنگپرانیهاشان هر به ایامی به راه بود. هم جاسوس ایران
خوانده میشدم، هم جاسوس آلمان و هم آمریكا. جوری كه فهمیدم زندگی در
تبعید دشوارتر از زندانی كشیدن است. هموطنان من اینجا معمولا آنقدر
نویسنده را میزنند تا فرو بریزد و وقتی به سطح خودشان رسید، باهاش
مهربان میشوند. به همین خاطر با من نامهربان بودند. با این حال من
نویسندهام و نویسنده باقی خواهم ماند. هیچ چیز نمیتواند حقطلبیام
را فرو بریزد. مگر اینكه خدا را در كوه تور ببینم و او به من بگوید
همه چیز شوخی و مسخره بوده است، ول كن، سخت نگیر. بعدش میدانم به چه
قیمتی و كجا خودم را بفروشم.
یكی از نكاتی كه در
سال بلوا
بسیار به چشم میآید، نوع و جنس ذهنیت شخصیت زن داستان (نوشآفرین)
است. مسائل جنسی اگر نگوئیم وجه غالب ذهن نوشآفرین را اشباع كردهاند،
لااقل از جایگاه ویژهای در تفكر او برخوردارند. شما به عنوان نویسنده
مطمئناً هدف مهمی را از این نوع شخصیتپردازی دنبال میكردهاید،
اینطور نیست؟
معروفی:
زنی بیستودو ساله، فارغ از مسائل جنسی،
به عنوان راوی رمان عاشقانهئی، پس از كشته شدن حتا اگر از مرگ كلامی
نگوید، از زندگی حرفها خواهد زد. انسان وقتی پای مرگ میرود، به زندگی
فكر میكند. به این موضوع بارها به ویژه در
سال بلوا
پرداختهام، اما در سفرم به قطب شمال آن را به تمامی درك كردم. رفتم
پای مرگ و هنوز هم در شگفتم كه چه جوری زنده ماندم. با منطق ریاضی جور
درنمیآید و به همین خاطر، خاطرهئی از واقعیت را در
تماماً مخصوص
آوردهام كه هرگز نتوانستهام بگویم چه بر من گذشت. مسائل جنسی برای
نوشآفرین مسائل ثانوی است. او عاشق است و زمانی با خود-لااقل با خود-
به اعتراف مینشیند كه زندگی از دستش گریخته است. و چقدر نوشا در جهان
وجود دارد كه پیش از كشته شدن یا مردن، با زندگی تدریجی به كام مرگ
میروند. زندگی تدریجی از مرگ تدریجی غمانگیزتر است. آن هم در
جامعهئی كه "جنسیت" حرف نخست را شلیك میكند، منتها با صدا خفهكن؛
پوپ و تمام. سال بلوا
رمان زندگی و عشق و "وحدت وجود" است. رمان
بلاگردانی است. رمان نگاه زرتشتی به آتش و آب و اسب و هر چیز دیگر.
زرتشت آبپرست بود، آتشپرست، گلپرست و این نگاهی است عاشقانه به
زندگی. تو اگر كوزهگری تنها را بپرستی، با خدا عشق ورزیدهئی. از نگاه
آن رمان بقیه یعنی كشك. رضاشاه رفته و شاه دیگری آمده است. در شهری كه
هر چه به تعداد پلیسش افزوده میشود، آمار تجاوز و جنایت و مرگ بالا
میرود، عشق جذام است، تنفروشی رونق یافته، دلالی رشد میكند و آدمیت
از سكه میافتد. از این لحظه است كه غارت آسان میشود و آغاز میشود.
نوشا غارت شده، فقط دارد به خودش اعتراف میكند چگونه غمانگیزترین
تنفروشیها، تنفروشی به تقدیر است. آلاحمد میگفت
اگر مردم تنشان را بفروشند، روحشان را
كه نمیفروشند! زمانی این حرف را قبول
داشتم، ولی حالا ردش میكنم. تا
روحت را نفروخته باشی، امكان ندارد به تنت دست پیدا كنند.
نوشا تنفروشی نكرده، اما از روحش "بیخیال"
شده، جنسیت و تن و عمرش را یكجا به باد داده است. و من اعتراض
كردهام. همین.
درباره
پیكر فرهاد
سخن بگوئیم. شما در كتاب عنوان كردهاید كه
پیكر فرهاد
را تحت اثر جنونی كه آهسته روحتان را میجویده، خلق كردهاید. در حالی
كه هدایت به گفته خود
بوف كور
را به صورت كاملا حسابشده و از پیش تعئین شده خلق كرده است. این تغئیر
رویه میان این دو اثر كه به موازات هم قرار دارند، تقابل ایجاد
نمیكند؟
معروفی: رمان
پیكر فرهاد در جنون یك روزهئی سرتاسر
جغرافیای ذهنم را اشغال كرد كه چهارده ماه زیر سلطهاش بودم. اما من
هرگز برای هیچ رمانی طرح مشخص و از پیش تعئین شده نداشتهام. رمان برای
من كشف یك غار است. ابتدا باید بروم توی غار، آرامآرام چشمهام عادت
كند تا آدمهائی كه به دیوارهها سنگ شدهاند، به حركت درآیند و خودشان
را روایت كنند و داستان پیش برود. رفتن به غار
بوف كور
البته سادهتر بود، بسیاری جاها را از قبل میشناختم. به همین خاطر
پیكر فرهاد
تكنیكیتر از بقیه رمانهایم شد. راوی میتوانست از رؤیای مخاطبش به
دیدار معشوق برود و به نوعی میخواستم ستیزم را با آنها كه میگویند
هشت نوع زاویه دید وجود دارد، آشكارتر كنم. در
سمفونی مردگان
زاویه دید (دوربین) دوذهنی یا مركب وجود داشت، اما در
پیكر فرهاد
دوربین چهارذهنی شد؛ "راوی"، "شما"، "او" كه به رؤیای مخاطب میآید و
"مخاطب". میخواستم ببینم چگونه میتوان با آن دستورالعملهای كهنه
پاسخگوی ذهن انسان پیچیده امروز بود. من هدفم شكستن یخ حوض بود. و
میخواستم بگویم اگر هدایت انحطاط جامعه و انسان را ثبت كرده تا
فیلسوفان و جامعهشناسان بروند دلایلش را و چرائییش را بیابند، اما من
زن خموش
بوف كور
را به زمان حال آوردم تا او خودش را در زمانه من نیز روایت كند. این زن
نمیتوانست از جای خالی سلوچ
یا شازده احتجاب
یا هر رمان دیگری جز بوف كور
آمده باشد. خودش باید به حرف میآمد تا بگوید از
كجا آمده است.
این كه زن روی جلد قلمدان به حرف میآید، از جنبه اثیری این شخصیت می
كاهد و به نظر میرسد كتاب شما كه با حضورش دیگر نمیتوان
بوف کور
را بدون توجه به آن خواند، تا حدی از رمزگونگی دلچسب و هولناك
بوف كور
كاسته است. آیا در این مسئله عمد داشتهاید؟ چرا؟
معروفی: اگر جامعهئی بخواهد رمز رمانی را به
عنوان رمز با خود بكشد و نخواهد آن رمز را بگشاید، مسلماً من بیتاب
میشوم و با آن رمز آنقدر ور میروم تا بازش كنم. راز تا زمانی كه در
سینه باشد، راز است. وقتی به دیگری گفتی، دیگر راز نیست. در غیر این
صورت حتماً هدایت بابت هر رمزی یك راز با خود دارد كه به كسی نگفته
است. بنابراین آنچه هدایتشناسان نوشتهاند، باید بریزند توی كوزه و
درش را بگذارند! كدام رمز؟ كتاب فرزانه را بخوانید، این موجود نازنین،
این هدایت بزرگ بلد نبوده نیمرو برای خودش درست كند. علاوه بر آن در
زمان خودش، بزرگان ادب و فضل نامش را به زبان نمیآوردهاند. هر وقت
راجع به او صحبتی بوده، به لفظ
پسره قناعت میكردهاند. به راستی كه
مرگ، به ویژه خودكشی در غربت، هزاران رمز با خود میسازد. هر چند كه من
سنتشكنی و تقدسشكنی و بتشكنی را ارج مینهم، اما در برابر
بوف كور كلاه از سر برمیدارم و به آقای
صادق هدایت سلام میكنم. او در زمانه كوتاهی
یكی بود، یكی نبود
را به بوف
كور ارتقا داده است، هر چند كه بلد نبوده
باشد نیمروئی برای خودش درست كند.
و سؤال آخر: اگر روزی به ایران برگردید اولین كاری كه میكنید، چیست؟
معروفی:
آدمی كه دارید باهاش
حرف میزنید، تكهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه
غمگین است، تقریباً هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش
را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فكر میكنم برای نویسنده بودن بایستی
چنین بهائی پرداخت. تمام سالهای جوانی من صرف خواندن ادبیات كلاسیك
ایران و ادبیات معاصر جهان شد. آگاهانه میخواندم و میگذشتم و آگاهانه
ناخودآگاهم را رها میكردم كه مثل اشك بریزد و صفحه را پر كند، اما
نمیدانم چرا اینجوری شد. من هرگز در عمرم فعالیت سیاسی نكردهام،
گرچه انسان بیسیاست آب نمیخورد. همیشه مستقل بودهام و شاید اشكال در
همین بوده است. نمیدانم. حالا آدمی هستم كه راحت نمیتوانم تصمیم
بگیرم. در آرزوی ایران آب میشوم و نمیدانم اگر به ایران بیایم، چه
خواهم كرد. آیا در همان ماه اول
گردون ادبی را به كیوسك مطبوعاتیها
خواهم فرستاد؟ آیا به گوشهئی پناه خواهم برد تا بقیهاش هم تمام شود؟
و آیا سرنوشت دیگری در انتظارم است؟ باور كنید نمیدانم.
ٱ