متن زیر برنامه چهلوهفتم "اين سو و آن سوی متن" عباس معروفی در رادیو زمانه است. رویکرد
فرمالیستی معروفی به
قرآن
و نگاه تازهئی که به آن انداخته است، همانا نگاه پستمدرنیستی است
که جامعه و فرهنگ ما به شدت تشنه و نیازمند آن است. نسل امروز محتاج
خودباوری است و ادراک اینکه چه ذخایر عظیم فرهنگی را به عنوان
پشتوانه کار هنری/ ادبی خود داریم. تلاش معروفی از این بابت در خور
ستایش است.
سردبیر
مرگان که سر از بالین برداشت سلوچ نبود. بچهها هنوز در خواب بودند.
عباس،
ابراو، هاجر. مرگان زلفهای مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند
کرد، از جا برخاست
و پا از گودی دهنه در به حیاط کوچک خانه
گذاشت و یکراست به سر تنور رفت. سلوچ سر تنور هم نبود. شبهای گذشته
را سلوچ لب تنور میخوابید. مرگان نمیدانست چرا. فقط
میدید سر تنور
میخوابد. شبها دیر، خیلی دیر به خانه میآمد، یکراست به ایوان
تنور میرفت و زیر سقف
شکسته ایوان، لب تنور، چمبر میشد. جثه ریزی داشت. خودش
را جمع میکرد،
زانوهایش را توی شکمش فرو میبرد، دستهایش را لای رانهایش
-
دوپاره استخوان- جا میداد، سرش را بیخ
دیوار میگذاشت و کپان کهنه الاغش را-
الاغی که
همین بهار پیش ملخی شده و مرده بود- رویش میکشید و میخوابید. شاید هم
نمیخوابید. کسی چه
میداند؛ شاید تا صبح کز میکرد و با خودش حرف میزد. چرا که
این چند روزه آخر از
حرف و گپ افتاده بود. خاموش میآمد و خاموش میرفت. صبحها
مرگان میرفت بالای سرش،
سلوچ هم خاموش بیدار میشد و بیآنکه به زنش نگاه کند، پیش
از برخاستن بچهها، از شکاف دیوار بیرون میرفت. مرگان فقط صدای
سرفه همیشگی شویش
را از کوچه میشنید و پس از آن، سلوچ گم
بود. سلوچ و سرفهاش گم بودند. پاپوش و
گیوهئی هم به پا نداشت
تا صدای رفتنش را مرگان بشنود. کجا میرفت؟ این را هم مرگان
نتوانسته بود بفهمد. کجا
میتوانست برود؟ کجا گم میشد؟ پیدا نبود. کسی نمیدانست.
کسی به کسی نبود. مردم به خود بودند. هر کسی دچار خود، سر در گریبان
خود داشت. دیده
نمیشدند. هیچکس دیده نمیشد.
جای خالی سلوچ
جای خالی سلوچ اثر محمود دولتآبادی یکی از
شاهکارهای ادبیات ایران است که اگر
نوشته نمیشد، ادبیات فارسی آن را کم داشت.
جای
خالی سلوچ
به شیوه قصههای
قرآن نوشته
شده. با اینکه ایجاز در قصههای قرآنی یکی
از برجستگیهای آن است، در
جای خالی سلوچ
اما نویسنده نتوانسته در برابر زیبائی نثر
خویش تسلیم شود، و به نفع کل مجموعه چیزهای اضافی را حذف
کند.
جای خالی
سلوچ قصه نیست، رمان است و با ساختار
رمان نوشته شده و لازمه رمان همان زبان
تفضیل است که محمود دولتآبادی توان کافی را برای خلق و پروراندن آثار ادبی،
بارها
از خود نشان داده است.
در جای خالی
سلوچ سه دوربین مدام در حال حرکت است؛
یکی دوربین "راوی- خدا" که
به کل هستی رمان احاطه دارد. دوربین دوم نزدیک به یک شخصیت
حرکت میکند و تا جائی
که از چشم دور شود، با او هست. دوربین سوم با زبان هشدار
حضور مییابد. مثل قصههای
قرآن که خدا قصه را روایت
میکند، سپس با خوانندهاش حرف میزند، براش صورت مثالی
میآورد، و گاهی از این نیز پیشتر میرود و با شخصیت اصلی
سخن میگوید.
نمونههای داستان
قرآن
آیا داستان کسی را که از سرمستی آنکه
خداوند به او ملک و مکنت بخشیده بود، با
ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه میکرد،
ندانستهئی؟
چون ابراهیم گفت پروردگار من کسی است که زندگی میبخشد و میمیراند.
نمرود گفت من نیز زندگی میبخشم و میمیرانم. ابراهیم گفت اما
خداوند خورشید را از
مشرق بر میآورد، تو از مغربش برآور. آن کفرپیشه سرگشته و
خاموش ماند. و خداوند
مردم ستمکار را هدایت نمیکند.
عُزير و مرگ
یا داستان کسی را که بر شهری گذشت که سقفها و
دیوارهاش فرو ریخته بود.
در دل گفت چگونه خداوند اهل این شهر را پس از مرگشان زنده
میکند. آنگاه خداوند او را به مدت صد سال میراند، سپس زندهاش کرد
و به او گفت چه
مدت در این حال ماندهای؟ گفت یک روز یا
بخشی از یک روز در این حال ماندهام.
فرمود چنین نیست، صد سال در چنین حالی ماندهئی. به خوردنی و
نوشیدنیات
بنگر که با گذشت زمان دیگرگون نشده است. و به درازگوشت بنگر و
بدینسان تو را
مایه عبرت مردم خواهیم ساخت. و به
استخوانها بنگر که چگونه فراهمشان مینهیم، سپس
بر آنها پرده گوشت
میپوشانیم و هنگامی که حقیقت امر بر او آشکار شد، گفت میدانم
که خداوند بر هر کاری تواناست.
دوربينهای سهگانه
قرآن
در قرآن
هر قصه که بیان میشود،
این سه دوربین در حرکت است؛ دانای کل که خدای قصهگو است،
زبان هشدار و صورت مثالی.
داستان قوم لوط
آنگاه شتر را پی کردند و از فرمان
پروردگارشان سرپیچیدند و گفتند: ای صالح،
اگر از پیامبرانی، آنچه از عذاب به ما وعده
میدهی، بر سر ما بياور.
آنگاه زلزله ایشان را فرو گرفت و در خانهشان از پا در
آمدند. صالح از آنان رویگردان شد و گفت: ای قوم، من بهراستی که
پیام پروردگارم را
به شما رساندم و خیر شما را خواستم، ولی شما
خیرخواهان و اندرزگویان را دوست ندارید.
و لوط را به پیامبری فرستادیم که به قومش میگفت: آیا عمل ناشایستی را
مرتکب
میشوید که هیچکس از جهانیان در آن از شما پیشدستی نکرده است؟
شما از
شهوت، با مردان به جای زنان میآمیزید. آری،
شما قوم تجاوزکاری هستید. و پاسخ قوم او
جز این نبود که میگفتند
آنان را از شهرتان برانید که ایشان مردمان منزه طلبی
هستند. آنگاه او و
خانودهاش را نجات دادیم، مگر زنش را که از واپسماندگان بود. و
بر آنان بارانی از سنگ باراندیم. بنگر که سرانجام گناهکاران چگونه
بود.
و حالا:
جای خالی سلوچ
عباس چوبش را تکان داد. باز هم. لوک
سیاه میبایست سرش را فرو میانداخت و
میرفت. این چیزی بود که عباس انتظارش را
میکشید. اما لوک نرفت. رو به او آمد. آمدنش
نرم نبود. ملتهب میآمد. عباس واپس
رفت. واپستر. تنها کاری
که میتوانست بکند. شنیده بود نباید به شتر مست پشت
کرد. این پند اما در
کویر به کار نمیآمد. در دم برخاطرش گذشت که مرحوم یارقلی چرا
یکدست شده بود. در راه دامغان به ری، شتری مست بر او خشم گرفته و
دستش را از بیخ
برکنده بود. میان رباط دامغان. چیزی نمانده
بود که زیر سینه شتر کفمال شود، اما
پیش از آنکه
استخوانهایش چون نان کاک نرم شوند، ساربانها ریخته و از لای دستهای
شتر بیرونش کشیده بودند.
اما حالا؟ ساربانان کجا بودند حالا؟ جای خالی
ساربانان را مرگ داشت پر
میکرد. این مرگ بود که در هیأت لوک سیاه سردار، با
گامهای بلند، رو به
عباس میآمد. دیگر نمیشد رو به شتر داشت و واپس رفت. دیگر
نمیشد به شتر پشت نکرد.
نمیشد هم پشت کرد. نمیشد. نمیشد. کاری باید. جنگ! واگشت و به جنگ
پرداخت. رودررو. چوبگردان. لوک مست گردن تاباند، سر برگرداند و نعره
کشید. عباس خیز گرفت.
جنگ و گریز. لوک سر به دنبال جوان گذاشت. کینه شتر! عباس در
تعریف کینه شتر، چیزها
از زبان پیران شنیده بود. شتر دیر کینه به دل میگیرد؛
اما مباد که کینه به دل
بگیرد! خاموش کردن آن دریای آتش، آسان نیست. تا نسوزاند،
فرو نمینشیند. طغیان
خشم. کینه، تندری که پیاپی از خود خنجر میرویاند. تنها کویر
مگر فراخور این تندر
باشد.
لحن خطابی رمان
مرد تنها، گمان مدار! گریز. تنها گریز مگر
روزنی به رهائی بجوید.
تن تسمه و پای چالاک میطلبد. آهوان را به یاد بیاور، عباس! دویدن و
دویدن. چندانکه چله باد را بتوانی پشت سر بگذاری. پیشاپیش تنوره باد
باید بتازی. چابک و سبک. چرا که تاخت شتر،
چالاکی چله باد دارد. جز این، مرگ است
آنچه پنجه در شانهات
میاندازد. اینک توئی که در سایه مرگ میتازی. ای کاش چهارپا
میداشتی!
آسیاب ویرانه را آرزو کرد عباس.
آسیاب شهمیر پیر. شوراب. پوزه لوک مست روی شانههای عباس بود. و
سایه هولناک حیوان. پیشاپیش
پاها، سینه هموار کویر
را در مینوردید. عطشا! بخار نفس لوک، دم افعی بود که بر
پوست گردن پسر سلوچ دمیده میشد. داغتر از تفت باد همه کویرها.
دوشهایش از
پشنگیدن کف دهان لوک، نم برمیداشت. اما عرق
تن، مجال آن نمیداد تا عباس رطوبت
کفآب را بر شانهها و
پسگردن خود احساس کند. دیگر دمی به نبودن مانده بود. دمی به
مرگ.
اما مرگ، هنگامی که به تو نزدیک میشود، تن بر تن تو مماس میکند،
احساسش نمیکنی. و آن لحظهئیست که خنثائی دست میدهد. مرز دفع دو
نیرو. حس رخوتی
که از حد تلاش ناشی میشود. آستانه مرگ است
آنچه هولناک مینماید؛ نه مرکز مرگ. و
عباس در مرکز مرگ بود و
فزونی هول او را به حد تلاش کشانیده بود.
پس کرختش
کرده بود. پس آن ترس که غالباً آدم را به
تسلیم میکشاند، از جان عباس رمیده بود.
فرصت اندیشیدن،
اندیشیدنی که در آستانه مرگ تو را به تسلیم دعوت میکند، برای پسر
مرگان نمانده بود. این بود که فکرش هم به خاطر عباس نمیگذشت. فکر
هم انگار مهلتی و
میدانی میخواهد! فقط، باید میدوید. دویدن.
همچنانکه تن و روح، یکپارچه آن را
پذیرفتهاند و هر چه
نیروی ذخیره خود را در عصب و استخوان پاها جاری کردهاند.
پاها او را میبردند.
باد! کویر خالی و بیمرد؛ کویر پر آفتاب. هول! خس و خاشاک.
سایههای پیچان و رمان. راه و روش مرگ، در دام شتر. چه نابرابر!
(جای خالی سلوچ،
محمود دولتآبادی، انتشارات
بزرگمهر)ٱ