من در اروپا توحشی میبینم که به دقت تحت نظم درآمده است و مفهوم تمدن
و مفهوم نظم هر روز در آنجا با هم اشتباه میشود. تمدن به هیچ رو امر
اجتماعی نیست، بلکه امر روانی است؛ تنها یک تمدن حقیقت دارد و آن تمدن
احساسات و عواطف است.
صفحه 9
هنرمند کسی نیست که میآفریند؛ کسی است که حس میکند. آثار هنری، هر
صفت یا صفاتی داشته باشند، باز هم حقیرند، زیرا جز عرضه زیبائی بیش
نیستند. همه هنرها جنبه زینتی دارند. برای مثال، درخت خیزران را انتخاب
کنیم که پرندگان رنگارنگ تخیل دوست دارند بر آن بنشینند، یا درخت
بانیان را که عظمت سرودهای غرا را دارا است؛ مزد باغبان را که مرد
شایستهئی است، بدهیم و احترامش را بهجا آوریم. ولی رودخانه
را بنگریم که همه اینها را در خود منعکس کرده است: تنها او است که
شایسته نگریستن است.
هر تمدنی حساسیت بهخصوصی را شکل میدهد. مرد بزرگ نه نقاش است و نه
نویسنده؛ کسی است که حساسیت را به عالیترین مرحلهاش میرساند. تلطیف
حساسیت نژاد خود در خویشتن و با بیان آن، همواره به سوی لذتی بالاتر
رفتن: این است زندگانی کسانی که شما میتوانید نزد ما نام استاد به
آنها بدهید.
عظمت خواه آن باشد که شما دارید، یعنی عظمت مرد مسلح و عظمت درد و خواه
آن باشد که ما داریم، یعنی عظمت کمال، در هر حال از شدت شور و هیجانی
حاصل میشود که احساسی در ما برانگیخته است. این احساس نزد شما، احساس
فداکاری است. تحسین شما در برابر عمل است. اما نزد ما فقط آگاهی از این
است که مطابق زیباترین وجه باشیم. شما با شکلهای هنری که در گذشته
عالی مینامیدید، عملی را بیان میدارید، نه حالتی را. این حالت که ما
از آن چیزی جز آنکه دستیابندگان بدان دارا هستند، نمیدانیم، این صفا
و این پخش شدن روح در آغوش نور ابدی را غربیان، با وجود آرامش و سکونی
که مدیترانه در بعضی نقاط عرضه میدارد، هرگز جست و جو نکرده و به
بیانش نپرداختهاند. یگانه بیان باشکوه هنر و انسان از این حالت
میتراود و نام آن صفا و وارستگی است.
صفحه 11
وسوسه غرب آندره مالرو
نشر کتاب روشن