دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

نشر ققنوس


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


شکست دوباره من از یاشار کمال

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

مرا پرسی که چونی، چونم ای دوست

جگر پر درد و دل  پرخونم ای دوست

حـدیث  عـاشقـی   بـر  مـن  رهـا  کـن

تو لیلی شو  که من مجنونم  ای دوست

نظامی

 

بار اول که از یاشار کمال شکست خوردم، حدود دو دهه پیش بود که  یکی از نامزدهای دریافت جایزه نوبل ادبیات بود. آن‌زمان مجله‌ئی نبود که مطلب یا خبری راجع به او نداشته باشد و روشن‌فکری نبود که از وی چیزی درباره یاشار کمال نشنوی. پس خارستانش را با شوق شروع کردم به خواندن تا دریابم او که از کشور هم‌سایه است، چگونه می‌نویسد که چنین واکنشی- چه در ایران خودمان چه در دنیا- راه انداخته است. اما این رمان را تا چند صفحه بیش‌تر نتوانستم پیش بروم! مبهوت از این ناتوانی در  خوانش، به خود دل‌داری دادم از خستگی است. اما چند روز بعد و سر فرصت که باز سراغ خارستان رفتم، نتیجه همان بود که بود! می‌اندیشیدم چرا و برایم قابل قبول نبود نمی‌توانم از پس خواندن کار نویسنده‌ئی برآیم که نامزد جایزه نوبل است.

این پیش‌روی‌های گه‌گاهی من و پس زدن خارستان چند سالی ادامه داشت. وسوسه بزرگی نام یاشار کمال دست از سرم برنمی‌‌داشت و ناگزیر مشکل را در خود می‌دیدم. اما سرانجام از این جنگ و شکست هرباره دست برداشتم. منتها کی، یادم نیست. شاید از وقتی که تب یاشار کمال فروکش کرد. چه کسی هم او را تمام و کمال از متن به حاشیه راند؟ اورهان پاموک؟!

*******

و حالا بنگر فرات خون است از یاشار کمال. ناشر لطف کرده و کتاب را برایم فرستاده است. با آن تجربه تلخ خارستان، طبیعی است تمایلی به جنگ دوباره نداشته باشم! اما ادب حکم می‌کند آن را در اولین فرصت بخوانم. خودم را می‌کشم و تا صفحه 90 پیش می‌روم! اما نه، دیگر نمی‌توانم به زجر دادن خودم ادامه دهم. یعنی یاشار کمال همین است؟! آن همه هیاهوی سالیان یعنی این؟! آن‌که راه جهانی شدن ادبیات ترکیه را گشوده، همین است؟! آیا وقتش رسیده است به صراحت نظرم را بگویم؟‌ اما نه، فکرهائی مزاحمند.

ترس از بزرگی نام و به یقین طرف‌داران بسیار یاشار کمال باعث می‌شود باز بنگر فرات خون است را در دست بگیرم، مبادا در برداشتم اشتباه کرده باشم. با هر عذابی است، تا صفحه 167 پیش می‌روم. اما دیگر نمی‌توانم. به خود می‌گویم حرفم را می‌زنم و جانم را آزاد می‌کنم. تا کی باید از نام ترسید؟!

بنگر فرات خون است، کار متوسطی است. آن هم از نوع رو به پائینش! تفکر نویسنده رئالیستی است، اما دست کم تا صفحه 167 رمان، ترتیب زمان تقویمی پس و پیش شده است. در فصل اول پویراز موسا به جزیره غیرمسکونی پا می‌گذارد. مدام سایه‌ئی می‌بیند که او را به وحشت می‌اندازد. فصل دوم زمان آن‌قدر عقب برمی‌گردد تا ما بدانیم چه شد و چگونه ساکنان جزیره آن‌جا را ترک کردند. فصل سوم با واسیلی آشنا می‌شویم. یعنی همان سایه‌ئی که پویراز موسا وقت پا گذاشتن به جزیره با آن رو به رو شده بود. این بار از دید واسیلی می‌خوانیم چه احساسی از آمدن پویراز موسا به جزیره داشته است. حال در کار رئالی که فقط شرح ماجرا است و حتا از شخصیت‌پردازی کمینه نشان را دارد، این پس و پیش کردن زمان چه عاید خواننده می‌کند، نامعلوم است. عین همان اعتراضی که به روزگار سپری شده مردم سال‌خورده محمود دولت‌آبادی داشتم، در این‌جا هم مصداق دارد؛ رئالیسم و برون‌گرائی حاکم بر اندیشه و بینش نویسنده که به اثر تسری می‌یابد، نمی‌تواند برای شکستن زمان تقویمی- که یکی از تمهیدهای مدرنیسم است- محمل منطقی ایجاد کند. شکستن زمان تقویمی به دلیل به هم ریختن ذهن شخصیت و درون‌گرائی وی رخ می‌دهد و به رمان مفهوم روان‌شناختی می‌دهد. به عبارت به‌تر ذهن خود چنین شخصیتی است که به نویسنده تحمیل می‌کند خط زمان تقویمی را بشکند و... . اما ذهن آدم‌های بنگر فرات خون است سالم است و به دلیل روان‌نژند یا روان‌پریش نبودن آن‌ها نیازی نیست نویسنده در زمان دست ببرد. به زبان ساده یاشار کمال راحت می‌توانست دو فصل اول بنگر فرات خون است را جابه‌جا کند و رمان را به روال معمول کارهای رئال پیش ببرد.

حال می‌ماند چند سؤال مهم که سال‌ها است در ذهنم جا خوش کرده است:

- به چه دلیل یاشار کمال، یاشار کمال شده است؟

- به چه دلیل او را نامزد دریافت جایزه نوبل کرده‌ بودند؟

- چه شد که امروز ترک‌ها بر خود می‌بالند ادبیات‌شان جهانی شده است؟ آن هم حتا پیش از آن‌‌که اورهان پاموک برنده جایزه نوبل در سال گذشته شود.

به نظر من پاسخ‌ها را در همان صفحه‌های اول دو رمان خارستان و بنگر فرات خون است یاشار کمال باید جست. از بنگر فرات خون است شاهد می‌آورم که چنین آغاز می‌شود:

افق داشت روشن می‌شد. دریا آرام بود و سفیدِ سفید. صدائی نبود به‌جز شلپ‌شلپ پاروها. مرغان دریائی هنوز از خواب بیدار نشده بودند. دریا پیش از طلوع آفتاب، موقعی که همه جا صاف و یک دست به نظر می‌آید، به چنین سفیدی بی‌کرانی بدل می‌شود.

پویراز موسا از شب قبل، تقریبا بی‌آن‌که نفسی تازه کند، با ضرب‌آهنگی روان و بی‌دل‌واپسی پارو می‌زد. گاه، بفهمی‌نفهمی باد می‌وزید و بعد فروکش می‌کرد. بوی دریا که از پاروها بالا می‌آمد، با بوی عرق تن جوان در هم می‌آمیخت. با این‌که خسته شده بود، به روی خودش نمی‌آورد. به محض آن‌که سفیدی دریا را دید، سوزش دست‌ها و خستگی و همه چیز را از یاد برد. هم‌راه با باد صبح‌گاهی، نشاطی دلش را فرا گرفت که او را به پرواز درآورد. انگار این او نبود که از شب قبل پارو می‌زد، ناگهان جان گرفت، پاروها را چسبید؛ قایقی که سوارش بود، پرواز می‌کرد. دریا هم‌چنان به سفیدی شیر بود. قایق و پاروها و آسمان و ستاره‌ها هم سفیدِ سفید بودند.

به محض روشن شدن پشت کوه‌های روبه‌رو، دریا موج برداشت. سطح دریا با پرتوهائی به رنگ ارغوانی، نارنجی، سبز، زرد و قرمز تند به تلاطم افتاد. پویراز موسا وقتی سر بلند کرد و به پیش رویش نگاهی انداخت، جزیره‌ئی را دید که فاصله زیادی با آن نداشت. از سرعت قایقش کاست و توقف کرد، بلند شد، دست‌هایش را از هم گشود، نفس عمیقی کشید؛ قایق آرام آرام لمبر می‌خورد. با منظره خارق‌العاده‌ئی روبه‌رو بود. جزیره در نوری به رنگ صورتی تند فرو رفته بود. پرتو صورتی‌رنگ بر سطح دریا منعکس شده بود و به آرامی موج می‌زد.

پویراز موسا تا سر برآوردن آفتاب، در حالی که هم‌راه قایق لمبر می‌خورد و انگار از خود بی‌خود شده بود، همان‌طور ماند. اول سفیدی دریا سُرید و رفت و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. به دنبال آن، ناگهان رنگ صورتی شکوفه‌های هلو که بر سطح دریا منعکس شده بود، پر کشید و رفت و نشست روی جزیره. ستاره‌ها برق زد و خاموش شد. از دریا ماهی‌ئی که هم‌اندازه یک بچه بود، بالا جهید و برق‌زنان در حالی که از خود رنگ‌های آبی، سبز، بنفش و قرمز فلزی ساطع می‌کرد، دوباره در آب افتاد. ماهی‌ها؛ ریز و درشت، پشت سر هم از دریا بالا می‌جهیدند و با به جا گذاشتن پرتوهائی در هوا، دوباره توی دریا می‌افتادند. سطح دریا، هم‌قد یک بچه، پر فلس شد.

پویراز موسا لبخندزنان سر جای خود نشست، پاروها را برداشت، سر قایق را به طرف شرق برگرداند و ساحل به ساحل جلو رفت. نزدیک‌های ظهر به خلیج کوچک محاذی جزیره رسید، از قایق روی سنگ‌ریزه‌ها پرید، بعد از این‌که چند قدم جلو رفت، برگشت و به سه چنار عظیم توی محوطه چشم دوخت؛ چنارها جوانه زده بودند و سرسبزی لطیف و کرکی هوا و دریا را می‌نواخت. از برابر ردیف خانه‌های دوطبقه‌ئی که در ضلع جنوبی، در ساحل دریا قرار داشتند، گذشت و تا آخرین خانه رفت، از آن‌جا به طرف شرق پیچید؛ آن‌جا هم خانه‌ها در یک ردیف بودند و دوطبقه و چوبی. بعد وارد ده شد، خانه‌ها همه چوبی بودند و بیش‌ترشان به رنگ دوشاب و تعدادی دیگر به رنگ زرد، بنفش، بادنجانی،‌ آبی و سفید. خانه‌هائی هم که در ساحل دریا، در یک ردیف قرار داشتند، یک‌پارچه سفید بودند. رنگ هر سه آسیاب بادی توی جزیره هم کاملا سفید بود. هر سه هم مدام توی نور می‌رفتند و بیرون می‌آمدند. پویراز موسا یک‌راست به طرف آسیاب بادی که بالای تپه کوچک میانی قرار داشت، راه افتاد. پره‌های آسیاب آرام‌آرام می‌چرخید. در باز بود، با اندکی دل‌هره پا به داخل گذاشت. روی سنگ آسیاب که دورش حلقه آهنی بزرگ و سنگین و زخمی پیچیده بودند، دانه‌های گندم ریخته بود، اطراف سنگ خال‌دار را دیواره ‌چوبی کشیده بودند به ارتفاع یک وجب. و در محاذی‌یش یک لاوک آرد قرار داشت. آردهای بیخته از راه ناودانی که از تنه درخت ساخته شده بود، به داخل این لاوک می‌ریخت.

پویراز موسا به محض این‌که به داخل این برج عظیم که با سنگ‌های بزرگ ساخته شده بود، پا گذاشت، احساس خوش‌حالی کرد. بوی گرم آرد از جائی دور به مشام می‌رسید. زمانی با پدرش گونی‌های گندم را روی اسب‌های پالان‌دار بار می‌زدند و می‌بردند به آسیاب دامنه کوه روبه‌رو. قبل از این‌که به آسیاب نزدیک شود، از جائی دور، هم‌راه صدای آب، بوی ملایم آرد می‌آمد. وقتی هم که سنگ آسیاب را می‌دید، صدای آب در گوش‌هایش، بوی آرد در دماغش... دور تا دور آسیاب هم درخت‌های انجیر به بزرگی چنار عظیم، سپیدارهای بسیار بلند و درختان انگور و انار کشیده شده تا دامنه کوه... اگر از ماه‌ها ماه ژوئن باشد، گل‌های سرخ مواج انارها... حاشیه نهرها نعناع‌های وحشی و هزار و یک رایحه آمیخته به بوی آرد. آب کف‌آلود و خروشان جاری از پروانه آسیاب. گل‌هائی با هزارویک رایحه روئیده در کنار آب... بوی آب آمیخته به بوی آرد. مرغان انجیرخوار زردِ زردِ روی هم بالای درختان انجیر... همه جا زردِ زرد... کشت‌زارهای تاب‌ناک. دشت... دشتِ میان موجی از روشنائی زرد تند، دریائی از نور مواج، رو به آسمان، برق‌زنان و چرخان و پرشراره. تا کار بیختن آرد گندم تمام نمی‌شد، پویراز موسا از بالای درختان انجیر پائین نمی‌آمد. خودش روی یک شاخه و مرغان انجیر به بزرگی کبوتر روی شاخه‌های دیگر.         

این شرح و تفصیل قرن هیجدهمی‌ یاشار کمال است که من ِ خواننده حرفه‌ئی امروزین را پس می‌زند و عذاب می‌کشم تا کتابش را بخوانم. اما همین متن برعکس برای خواننده آسان‌پسند غربی، اما شیفته شرق رؤیائی و دور از دسترس بسی جذاب است. زیرا سفر در فرهنگ غربی و زندگی او نقش مهمی دارد. آنان‌که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد، سالی یک سفر خارجی دارند، اما آن‌که نمی‌تواند، از طریق فیلم و کتاب است که در دنیای دور، اما مورد علاقه‌اش سیر و سیاحت می‌کند. یاشار کمال هم اگر تکنیک‌‌های مدرنیسم را نمی‌دانست و نوآوری مدرنیستی نمی ‌توانست، بسیار باهوش بود و است. او رگ خواب غربی را خوب به دست آورده است. زیرا گذشته از آن بی‌نوای در حسرت سفر، کدام خوش‌گذران غربی عاشق طبیعت است که نخواهد در این دریای مورد وصف یاشار کمال در بنگر فرات خون است و با چنین حس و حالی پارو نزند و از منظره‌ها لذت نبرد؟  

سراسر رمان بنگر فرات خون است یاشار کمال پر از تصویرهای کارت‌پستالی است. حال بماند طرف یونانی‌ها را گرفته. یعنی تاریخ کشورش را نگاشته، منتها از نگاه نقادانه و مخالف‌اندیش. طبیعی است غربی شیفتگی مضاعف نسبت به او پیدا بکند و حتا احساس دین. در نتیجه یاشار کمال کارت‌پستال‌نویس از درون کشوری که در طول تاریخ مرز بین شرق و غرب بوده و تاریخ‌چه بس کهن و جذابی هم دارد، آرام آرام نامش در دهان‌های رسانه‌ئی و سپس مردمی غرب بچرخد و زمانی بشود نامزد جایزه نوبل، بی‌آن‌که اثرش ارزش ادبی ویژه‌ئی داشته باشد. و از آن‌‌جا که جایزه نوبل برای خود قاعده‌هائی دارد و نمی‌تواند به این سادگی‌ از معیارهای خود بکاهد، یاشار کمال به نفع قلم‌به‌دستان به‌تری کنار گذاشته می‌شود. اما همان‌قدر که چند سالی نام یاشار کمال به عنوان یکی از نامزدهای برنده جایزه نوبل برده می‌شود، برایش کافی است تا نام او و ترکیه را در سراسر جهان بر سر زبان‌ها بیندازد. آن‌وقت کار به جائی می‌رسد که کارشناسان ترک همین دو سال پیش به ایران خودمان می‌آیند و فخر می‌فروشند ادبیات‌شان جهانی شده است! انصاف داشته باشیم. آن‌ها حق داشتند. یاشار کمال هر چه بود، بزرگ‌ترین خدمت را به ادبیات ترک کرد. او ترکیه و فرهنگش و تاریخش را به مردم جهان شناساند و جاده را برای اورهان پاموک صاف کرد تا بتوان با وجدان راحت به او جایزه نوبل داد.

*******

و باز حکایت خودمان. دو رمان خارستان و بنگر فرات خون است یاشار کمال را با دو رمان سمفونی مردگان و سال بلوای عباس معروفی قیاس کنیم. آیا در رجحان آثار معروفی کسی تردید دارد؟ آیا قلب ایرانی عاشق وطن و فرهنگ و ادبیاتش آتش نمی‌گیرد وقتی ما گنجی مانند معروفی را داریم، اما ترکیه است که ادبیاتش جهانی شده است؟ آن‌هم با یاشار کمالی که بنگر فرات خون است با این‌که آخرین کارش است، به گونه‌ئی است که انگار این نویسنده  سه قرن تجربه رمان‌نویسی را در پیشینه خود ندارد و همان گونه می‌نگارد که لارنس استرن زندگانی و عقاید آقای تریسترام شندی را. پس چرا ما باخته‌ئیم؟ چرا این همه سال غافل بوده‌ئیم و از تجربه ترکیه درس نگرفته‌ئیم؟

چه باید کرد؟

- باید یاشار کمال خودمان را داشته باشیم تا گردش‌گر (توریست) ادبی جلب کند؟ به اشتباه محمود دولت‌آبادی را داشته‌ئیم که فقر و نکبت مردمانش را به خواننده عرضه کرده است؟ نه، دولت‌آبادی اشتباه نکرده است. او خود بوده و همین خلوص، ارزش اثر او برای خواننده ایرانی است. اما به خواننده جهانی هم نیازمندیم. خواننده‌ئی که بسیار است و شرح نکبت و تیره‌بختی هم او را پس می‌زند. ممکن است خواننده یا تماشاگر روشن‌فکر غربی مدتی برای زمانی برای مستی اسب‌ها و... در جشن‌واره‌ها کف بزند. اما هرگز رغبت نخواهد کرد به چنان سرزمینی پا بگذارد. بنابراین ما هم به یاشار کمال کارت‌پستال‌ساز از فرهنگ و تاریخ میهن‌مان نیازمندیم. امیدوارم نه یک تن، بل‌که تنی چند همت کنند و با نگارش جلوه‌های زیبای جای‌جای وطن‌مان، در عین آمیختگی با تاریخ و هر چه خود می‌دانند جذاب است، گردش‌گر ادبی جذب کنند. گردش‌گر هم توجیه اقتصادی دارد هم توجیه فرهنگی. نام نویسنده/ نویسندگان ایرانی که بر سر زبان‌ها بیفتد، نام ایران و ادبیاتش هم بر سر زبان‌ها می‌افتد و نگاه‌ها متوجه آن می‌شود. آن وقت است که می‌توان به طلوع اورهان پاموک ایرانی هم دل بست.

- باید نهاد رسمی و مسؤول برای ترجمه و معرفی آثار ایرانی به دنیا وجود داشته باشد. ترکیه وزارت‌خانه‌ئی را به این کار اختصاص داده است. سرمایه‌گذاری در این کار کم‌تر از ورزش- فوتبال و کشتی و اخیرا والیبال- برای وطن‌مان اعتبار نمی‌آورد. با احترام به همه تلاش‌گران در این عرصه باید خاطرنشان کنم‌ این‌ نام‌ها گذرایند و مقطعی تصویرشان بر صفحه اول رسانه‌های جهان می‌نشیند. اما نام هنرمند تا ابد در ذهن‌ها و یادها می‌ماند. همان‌گونه ‌که یاشار کمال هنوز ذهن‌ها را در تسخیر خود دارد و ناشر و مترجم ایرانی از جیب خود مایه می‌گذارد تا کار او را به جامعه عرضه کند.

*******

ما سال‌های بسیاری را از دست داده‌ئیم. عمر گذرا است و فرصت‌ها اندک. آن‌چه باقی مانده را از دست ندهیم. دقیقه نود اعطای جایزه نوبل ادبی امسال است.  دقیقه نود اعطای جایزه نوبل ادبی سال دیگر است. دقیقه نود اعطای جایزه نوبل ادبی سال... .

                                                                                                                                تکانی به خود بدهیم!ٱ           

مرداد 1386

 

 

 

 


 

جلد   .   صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه