دست مادرش گرم بود. کمی ترسیده بود و فکر میکرد روز اول چه شکلی است. 29
شهریور بود؛ روز شکوفهها. دوست داشت مثل مادرش روزه بگیرد. اما مادرش
اجازه نداده بود. چون او فقط هفت سال داشت. چه حرفها؟! روزهگرفتن هم
اجازه میخواست. مادر بود دیگر! باید به حرف او گوش داد.
وقتی به چهارراه رسیدند، دست مادرش را محکمتر گرفت. از چهارراه خوشش
نمیآمد. اصلا از عدد چهار خوشش نمیآمد. از شبکه چهار هم بدش میآمد. چون
جمعهها سینما چهار داشت و مادرش نگاه میکرد. اما خودش دوست داشت در شبکه
دیگر سریال پاورچین نگاه کند.
بهنظرش چهار نمکی بود. نمک زیاد داشت. از نمک هم بدش میآمد.
در همین افکار بود که چهارراه بعدی را نیز رد کردند. دو تا چهار پشت سر هم
اصلا خوب نیست!پرسید: «مان جان، تو مدرسه چهار تا کلاس که نیست. هست؟»
مادرش خندید و گفت: «نه، پنج تا کلاسه.»
خیالش راحت شد. چون اعتقاد داشت عدد چهار بدشانسی میآورد. در چهار سالگی
دستش شکسته بود.
به کوچه مدرسه رسیدند و پیچیدند. از مدرسه نمیترسید. اما نبضش تند شده
بود. جلو در مدرسه رسیدند. پدرها و مادرهای زیادی آنجا تجمع کرده بودند.
بعضی بچهها داشتند پدر یا مادرشان را میبوسیدند. او نیز صورت مادرش را
بوسید و خداحافظی کرد. مادرش گفت مواظب خودش باشد. چند سفارش دیگر هم کرد.
از جمله اینکه به حرف معلمش گوش کند و او را اذیت نکند. او نیز در جواب
فقط چشم میگفت.
برای آخرین بار مادرش را بوسید و داخل مدرسه رفت. سمت چپش آبخوری و
دستشوئی بود. زمین نیز خطکشی شده بود. همه کلاساولیها در حال راه رفتن
یا گفتوگو با دوستانشان بودند. او هم میخواست دوستی داشته باشد. نزدیک
دختر تنهائی رفت. مثل همه وقتهائی که میخواست دوستی پیدا کند، گفت: «دختر
خانم با من دوست میشی؟»
دختر سرش را تکان داد و با صدای قشنگی گفت: «اسمت چییه؟ اسم من دلآرامه.»
در جواب گفت: «اسم من مانییه.»
دلآرام خندید. چند بار اسم مانی را تکرار کرد و بعد حسابی خندهاش گرفت.
کمی ناراحت شد. اخم کرد و گفت: «کجاش خندهداره؟»
دلآرام گفت: «ببخشید. مانی شکلش خیلی نازه.»
خوشحال شد که مسخرهاش نکرده. ولی هنوز شک داشت. به دلآرام نگاه کرد. از
او کوتاهتر بود. موهایش را از زیر مقنعه چتری گذاشته بود.
موهای خودش خیلی کوتاه و فرفری بود. و این همیشه ناراحتش میکرد. در ذهنش
کلمه فری را با چهار مقایسه کرد. به نظرش خیلی شبیه هم آمدند. زیرلب گفت:
«این هم حتما از عدد چهار مییاد!»
دلآرام نیز که در فکر خودش بود، پرسید: «چی گفتی؟»
گفت: «هیچی.» و دوباره هر دو در افکار خود فرو رفتند.
به ذهنش رسید این عدد چهار از کجا آمده است که این قدر عدد بدی است. حتا به
فرفری بودن موهایش نیز ربط دارد! آهسته گفت: «اَهاَه، این دیگر چه عددی
است!»
ناگهان زنگ مدرسه خورد. نمیدانست باید چهکار کند. دلآرام گفت: «مامانم
سفارش کرده من تو کلاس خانم نقشی باشم. تو هم بیا این کلاس.»
قبول کرد و مانند او در صف ایستاد. آنها تقریبا در آخرهای صف کنار دیوار
بودند. پشت سرش دختر عینکی بود که چشمان سبز درشتی داشت. دختر عینکی با او
حرف نمیزد.
وقتی مراسم سر صف اجرا شد و ناظم همه تذکرهایش را داد، صفها به داخل
کلاسها رفتند. دلآرام روی نیمکت اول که خالی مانده بود، نشست. او هم
کنارش نشست. خیلی زود خانم معلم آمد.
خانم نقشی زن ریزنقشی بود. اما نگاه تیزی داشت. جوان بود و به نظرش آمد
باید مهربان باشد.
بعد از سلام و احوالپرسی خانم معلم، بچهها اسم هایشان را گفتند. بعد
خانم معلم گفت: «میخواهم جایتان را عوض کنم.» و جای چند نفر به نام
سمانه و مینا و خاطره و یاسمین را عوض کرد.
بعد صورتش را به طرف او برگرداند و گفت: «عزیزم، پاشو بیا اینجا بشین.»
کلاس چهار ردیف میز و نیمکت داشت. در هر ردیف هم شش میز و نیمکت بود.
خانم معلم او را به ردیف چهارم برد و دقیقا روی نیمکت چهارم نشاند.
کم مانده بود گریهاش بگیرد. خانم معلم دلآرام را روی نیمکت جلوئی نشاند.
حالا بغلدستی نداشت. اشک در چشمانش جمع شد. خانم نقشی وقتی او را دید،
گفت: «چرا گریه میکنی، عزیزم؟» و فوری دلآرام را پیش او نشاند.
اما گریهاش بیشتر شد. خانم نقشی با لحن مهربانی گفت: «چی شده، عزیزم؟ دلت
برا مادرت تنگ شده؟»
سرش را به علامت منفی تکان داد. خانم نقشی پرسید پس چرا گریه میکند.
کلافه شده بود. نمیخواست معلمش چهار بار چیزی را از او بپرسد. کمی فینفین
کرد و گفت: «نه خانم، از دست عدد چهار نارحتم!» و در دلش گفت: « اَهاَه،
عجب عدد بدی! خیلی پرروئه! حتا تو کلاس هم دست از سرم برنمیداره!»
22 شهریور 1386