دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

نشر ققنوس


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


ماه در آهنگرخانه

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 


 

 

مسعود خیام واسطه آشنائی من با حلقه اول اطرافیان احمد شاملو شد. یکی از اعضای این حلقه ضیاءالدین جاوید بود که شاملو او را  دوست می‌داشت و به نظر او احترام می‌گذاشت. تا حدی که جاوید هم‌واره از نخستین کسانی بود که شاملو آخرین سروده‌هایش را برای او می‌خواند و نظرش را جویا می‌شد. خیام معتقد بود باید مقاله‌‌هایم را به او هم بدهم بخواند. چون شم قوی دارد و ارزش کار خوب را تشخیص می‌دهد. ضمن آن‌که باید حتما تابلوهای نقاشی جاوید را ببینم؛ تابلوهائی که از بس ارزش‌مندند، قابل قیمت‌گذاری نیستند و جاوید که از طریق هنرش ارتزاق نمی‌کند، آن‌ها را نمی‌فروشد و به عنوان میراث برای پسرانش گذاشته است.

بالاخره روزی هم‌راه خیام به خانه جاوید در نیاوران رفتم. مرد مسن خندانی در به روی ما گشود. هم‌سرش حمیده‌ خانم زن مهربانی بود که بسیار جوان‌‌تر از شوهرش می‌نمود. اما به همان اندازه او خجالتی. و با این احوال زوج گرمی بودند و بسیار میهمان‌نواز.

 وسط تالار بزرگی نشستیم که طبقه اول خانه بود. منتها بیش‌تر به گالری می‌مانست. زیرا تابلوهای نقاشی بسیاری دور تا دور آن بر دیوارها آویخته بود. 

ضیاءالدین جاوید؛ استاد معماری دانش‌گاه علم و صنعت خانه‌اش را خود ساخته بود. هم‌سرش گله می‌کرد هفت سال تمام اجاره‌نشین و سرگردان بوده‌اند تا جاوید به تنهائی خانه را به اتمام رساند. حتا دست‌گیره درها را هم خود نصب کرده و به دیگری نسپرده بود. جاوید عهد کرده بود خانه‌اش را خود بسازد و مطابق میل و دانشش!  

چند بار دور آن تالار گشتم و پرده‌های نقاشی را تماشا کردم. یکی از آن‌ها به نام ماه در آهن‌گرخانه خیلی به دلم نشسته بود. همه پرده‌ها شاه‌کار بودند و آن یک فوق شاه‌کار!

 

 سبک کار جاوید این‌گونه بود که با یک حرکت راپید از این سر تا آن سر پرده نقاشی (معمولا به عرض یک متر و طول یک‌ونیم متر بیش‌تر یا کم‌تر) خطی به باریکی مو می‌کشید و مجموعه این خط‌ها نقش اصلی  را شکل می‌داد. کافی بود نقاش در این کشیدن‌های پیاپی یک حرکت خطا داشته باشد تا تمام نقش از بین برود. برای همین هم حاصل کار به گونه‌ئی از آب درمی‌آمد که کسی نتواند بر کارهایش قیمتی بگذارد.

بدجوری به تابلو ماه در آهن‌گرخانه دل باخته بودم. همه آن‌چه در مقاله "خودشکنی روشن‌فکران سوته‌دل" نوشته بودم، جاوید با آن پرده گفته بود. ماه پرده نقاشی او می‌توانست هر انسان اندیش‌مند/ هنرمند دل‌سوخته‌ئی باشد که مشکلات و رنج‌ها چون پتکی بر او فرود می‌آیند و به جای آن‌که خردش کنند، محکم‌تر و درخشان‌ترش می‌کنند. پس بی‌درنگ و بی‌پروا جرأت کردم و از جاوید خواستم اجازه دهد آن را بر جلد کتابم بنشانم. (همان مرگ رنگ که کتاب اول من دانش‌جوی آن زمان بود.) و چه شوق‌انگیز بود آن فروتنی جاوید که با شادی کودکانه‌ئی موافقت کرد. خیام بود که بعد به من گفت تاکنون جاوید فقط اجازه داده است تابلو‌هایش روی جلد کتاب‌های شاملو بنشیند و پس از آن به احترام شاملو کسی جرأت نکرده است چنین درخواستی از جاوید داشته باشد. چیزی نداشتم به خیام بگویم. بی‌پروائی بود که گاه و بی‌گاه از من سر می‌زد، بی‌آن‌که خود روحیه جسوری داشته باشم یا با تصمیم قبلی به آن مبادرت کرده باشم. در هر حال قرار دیدار بعدی را گذاشتیم و این‌که برای عکس گرفتن از پرده ماه در آهن‌گرخانه چه بکنیم. چون تا آن زمان خود جاوید از کارهایش عکسی نداشت.

*******

در یکی از روزهای زیبای اردی‌بهشت ماه بار دیگر هم‌راه خیام به خانه جاوید رفتم. مقابل او نشستم و او با چه شیفتگی از مقاله‌هایم گفت. مات و مبهوت مانده بودم. آیا این مرد پنجاه و اندی ساله که بسی پیرتر می‌نمود و خیام نظر او را نظر شاملو دانسته بود و می‌گفت سخن‌شناس ورزیده‌ئی است؛ داشت از مقاله من چنین تعریف می‌کرد؟! جاوید در اثبات نظرش، چند بند از مقاله "خودشکنی روشن‌فکران"مرا شاهد آورد و آن را برای‌مان خواند تا رسید به این سطرها:

اورهان عزم جزم آیدین را برای رفتن به ناکجاآباد- به سیاق مهاجرت روشن‌فکران آن‌زمان به خارج از کشور- درمی‌یابد. مسلم است اورهان نخواهد آیدین از حیطه اقتدارش پا بیرون بگذارد و در فضای آزاد حرفی بزند که به مذاق او خوش نیاید. چپ و راست دو تا خواباند بیخ گوشش. بعد لرزش دست و بریدن زیر چشم هایش را به وضوح دید. اورهان با تحکم و لحن پدر به آیدین می‌گوید برگرد تو کاروان‌سرا. اما دیگر پایان کار است:

شاید دو دقیقه مات نگاهم کرد. از رو رفتم. سرم را که زیر انداختم، دیدم راه افتاد [...] دنبالش رفتم و باز گرفتمش. گفتم: «چی شده سوجی؟»

گفت: «سوجی؟» لب ورچید و به درخت‌ها نگاه کرد. مثل بچه‌ها به بالای سرمان نگاه کرد. گمانم می‌خواست گریه کند. لب‌هاش را گاز گرفت. بعد با سرفه‌ئی سعی کرد جدی به نظر بیاید. [ص323]

آیدین می‌رود. در حالی که نیشی بر دل، استخوانی در گلو و خاری در چشم دارد. چنین رفتنی برازنده و ستودنی است. زیرا مانع شدن از ریزش اشک در حضور دژخیم، حداقل ادای دین به خویشتن و به قشری است که به آن تعلق دارد.

آیدین سال‌ها قصور ورزیده و موساوار عصا نفکنده بود تا از اسارت اژدهای نفس برهد و نعلین از پا در نیاورده بود تا از اسارت قیر شب تاریخ رها شود. زندانی بود و هم‌چنان باقی ماند. زیرا ید بیضایش را بیرون نیاورده بود تا با روشنی عمل از پیله روشن‌فکری به در آید. گرچه آیدین علت شکست و ضعف و ناتوانی خود را به گردن کوچه‌های پیچ‌در‌پیچ [ص270] زندگی می‌اندازد، اما پرشکوه میدان مبارزه را ترک می‌کند. زیرا این نهایت تحمل است که از درد بسوزی و باز بکوشی با آب چشم آتش درون را خاموش نکنی. آیدین سوته‌دل مصداق سروده خود است:

             ای وای بر سوته‌دلان و عاشقان بی‌نشان

                                                 متروکه‌های بین راه ویرانه‌های شادخوار

وقتی جاوید به این‌جا رسید و سر بلند کرد و به ما نگریست، داشت اشک می‌ریخت! دیگر از بهت من گذشته بود.

 جاوید اشک‌هایش را پاک کرد و رو به خیام گفت: «این‌نثر نیست، شعر است!»

انگار در دنیای دیگری بودم. برایم باورکردنی نبود  نخستین مقاله نقدی که نوشته‌ام، در خواننده حرفه‌ئی مانند جاوید و با آن مشخصه‌هائی که خیام از او عرضه کرده بود، چنین تأثیری گذاشته باشد. هیچ هم به زبانم نمی‌آمد بگویم جز آن‌که هم‌چنان مبهوت و گیج او را بنگرم. خیام حرف می‌زد و جاوید و حمیده خانم و من فقط از این به آن می‌نگریستم.

وقتی برخاستیم، دیگر هم‌‌راهی را نمی‌توانستم برتابم. از همه و از جمله خیام خداحافظی کردم و از انتهای غربی نیاوران پیاده به سمت شرق آن به‌راه افتادم. هوای لطیف اردی‌بهشت ماه بود و همه درختان سبز و آسمان صاف و با اندک ابری و نور بی‌نهایت. شادی در درونم  غوغا به پا کرده بود. اگر نوشته‌های نخستم در خواننده حرفه‌‌ئی چنین غوغا به پا کرده بود، پس می‌توانستم به کارم امیدوار باشم و ... . اما فوری ترسی هم در جانم ریشه دواند. آیا باز هم می‌توانستم همان‌گونه بنویسم که ذهن چون جاویدها را چنان شیفته کند؟!  

*******

چند بار دیگری مزاحم خانواده جاوید شدم. دو باری با ورقا عامری تا از تابلو ماه در آهن‌‌گرخانه عکس بگیریم. چه مهر بی‌دریغی داشتند جاوید و هم‌سرش که کمک کردند تابلو را از دیوار پائین بیاوریم، از قاب بیرون بکشیم، عکس بگیریم و باز برگردانیم سر جای نخست تا سرانجام بنشیند روی جلد مرگ رنگ.

و این‌گونه محبت‌ها را از این زوج دیدم که رویم شد برای جلسه جواد مجابی؛ از دیگر یاران حلقه اول شاملو، از جاوید بخواهم خانه‌شان را برای چند ساعتی در اختیار من قرار دهند. آن‌ها باز هم لطف کردند و پذیرفتند و روز جمعه 28 خرداد 1372 جمعی بیش از پنجاه ‌نفر در آن خانه گرد هم آمدیم تا چهار کتاب مجابی را نقد و بررسی کنیم.

آن روز فرصت غنیمتی شد که حاضران با یک تیر دو نشان بزنند؛ هم در جلسه نقد آثار نویبسنده‌ئی حضور یابند، هم یکی از گنجینه‌های پنهان هنر نقاشی وطن‌مان را تماشاگر شوند. همین هم مقدمه‌ئی شد تا جاوید چندی بعد نخستین نمایش‌گاه خود را در همان خانه‌اش برگزار کند. آن روزها هم افراد بسیاری توانستند کارهای ناب جاوید را تماشا کنند. شاملو هم متنی برای آن‌ نمایش‌گاه نوشت که هم افتخاری بود برای جاوید، هم برای خوانندگانش. زیرا سندی بود از اوج پختگی نثر شاعری که سال‌های آخر عمر را هم‌چنان برای ورز دادن نثرش خرج می‌کرد. ٱ ‌   

 

 

 

 

 

 



جلد   .  
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين  
  
از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر   .     گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز  
  
از اين قلم   .   هزارتو   .   گفت و گو   .  
نامه   .    آینه های دیگر   .    جوانه