سخت بود. سخت بود. موقعی که غزاله دستش را به میله کنار نرده رودخانه گرفته
بود، همه بدن من می لرزید. فواره بلندی، به طول- این طور می گفتند- حدود صد متر
در هوا در فوران بود. منظره زیبای دریاچه، به گواه تاریخ، یکی از مناظر جالب و
دیدنی است. رودخانه، به این دریاچه می پیوندد.
«می دونی؟! من تنها زندگی می کنم!»
بخش عظیمی از نیروی دوست داشتن من صرف یادآوری افسانه های هزاره های تنهائی
"داناترین جاندار جهان" می شود.
استادم گفت: «"ی"های زیادی به کار می بری! این همه کسره، برای چه!!؟»
جائی می خواندم- شاید هم می نوشتم- دختری در تنهائی گل های باور، لوتوس در
انتظار نیلوفر بودا نشسته بود. سر کوچه "خزان". باغچهئی در کنار جوی آب
روئیده بود.
او می گفت: «رویانده بودم.»
آب وسوسهانگیز است.
گفتم: «من "فوبی" آب دارم! وقتی با سر توی حوض سیمانی رفتم، شش- هفت ساله بودم.
خوب یادم می آید. الان فکر میکنم اگر چنین وضعی برایم پیش بیاید، توی آب خیلی
کیف می کنم. وقتی پدرم از تو آب دَرَم آورد و مادر ملافه را دورم پیچید و تو
آفتاب شش بعدازظهر یک روز آخر بهاری کنار دیوار لباس هایم را عوض کرد، نمی
دانستم بعدها چه قدر از آب وحشت خواهم داشت. در حالی که هیچ چیزی را به اندازه
آب دوست ندارم. بیشتر از همه خواب آب می بینم. بیشتر از "جنگل" عاشق "آب"م و
تازگی ها عاشق "تنهائی"!»
گفت: «من "فوبی" ارتفاع دارم.»
گفتم: «هر وقت تو هواپیما هستم و روی آب، همه مدت بین مرگ و زندگی سر می کنم.»
گفتم. نه! نوشتم. همه خواب هایم را نوشتم. بیشتر، آنهائی را که با آب سر و
کار داشتند. تو یکی از این خواب ها بود که او را دیدم. غزاله را. نوشته بودم:
دیشب خواب می دیدم با پسرم- که در خواب کودک شده بود- کنار چشمه های پله پله
ئی بلندی ایستاده ئیم. دلم می خواست به نوک آن چشمه ها که آب از آن ها می جوشید
و از پله های مرمرین سپید مایل به کرم "بژ" عبور می کرد و می ریخت- و فضا در آن
مکان آبی رنگ بود و کمی تاریک، تاریکی شبیه هنگامی که باران می بارد و خورشید
پشت ابرهای بارانزا ایستاده است- می رفتم. کسی بود، مردی از بستگان پدری، گفت
باید از این پله ها پائین بروی تا در آن بالا به آن چشمه برسی!! من و پسرم- من
گویا یا برهنه بودم و صدالبته سربرهنه- پله هائی سنگی و سه گوش را می پیچیدیم و
هی می رفتیم تا به جائی رسیدیم که گفتند: «اینجا مال علی است، بعدش هم مال
بقیه امام ها... .»
نمی دانم صدای قاشق که در استکان چای را هم می زد، از خواب بیدارم کرد یا با
صدائی دیگر یا از فشار مثانه، که از خواب پریدم. شب پیش از دیشب هم خواب می
دیدم که پسرم در استخر- (که گرچه الان آب ندارد و او مرغ و خروسش را در آن نگهداری می کند) که آب تمیزی داشت و بسیار زیبا بود به سن چهار- پنج سالگی اش شده
بود و برهنه داخل آب بود و از توی آب با من حرف می زد. یادم نمی آید چه می گفت.
همان شب خواب غزاله را دیده بودم که مثل پسرم در آب بود. از آب بیرون زده بود و
روی شکم روی زمین خوابیده بود. من بالای سرش ایستاده بودم و با او حرف می زدم.
گفتم: «بله. بله. فروید و یونگ هم می گویند. ریشه اش در جائی است!»
گفتند: «فروید می گوید... . » (آخر من هم پسرم و هم غزاله را آنگونه در خواب
دیده بودم.)
گفتم: «فروید هم مشکل خاص خود را داشته است. اصلا باید دید فروید، خودش ریشه اش
در کجا بوده که همه چیز را در اسافل می جسته... .»
گفتم: «من یونگ را دوست دارم، (وقتی می گفتم، غزاله هم تأئید می کرد) عارف
بود.»
گفتم: «من سخت به ناخودآگاه جمعی اعتقاد دارم.»
گفتند: «آه... ریشه اش را یافتیم. تو زیربنای اندیشه دینی داری... .»
یقین درست می گفتند. من همیشه می اندیشم ناخودآگاه جمعی- شاید- یعنی وحدت وجود
یا شاید یعنی "توحید". «من می فهمم، همه از یک حوض چه برخاسته ئیم. شقه شقه
شدیم تا به کثرت رسیدیم و در جمعیت انبوه این کثرت به وحدت.»
با دقت گوش می کرد. نگفت جنگل را هم دوست داشت. ولی من خواب او را در جنگل هم
دیدم. با لباس سفید. موهای مشکی مجعد و چین چین، پله پله و با گردن کمی خمیده،
نازآلود. مثل همیشه.
از خواب پریدم. در رختخواب که نشستم، متوجه شدم همه
صورتم خیس شده است. زیر گردن و گلویم. پشت سرم. بالای موهایم را که دست بردم،
خیس بود. یاد بادبزن خانم ویندرمیر
افتادم. «فردا بهش زنگ می زنم. فردا عید "علی" است، بهش تبریک می گم. بهش می گم
من از مادر و پدر منتسب به علییم. اصلا من ظاهرا علیزاده ام، ولی تو علیدوستتری، گرچه تو خودت را علیزاده می گوئی... .»
«می دونی، من درویش خاک سارم.»
می دانستم. قبلاها برایم گفته بود. شبی هم که با دکتر براهنی و شوهرم می رفتیم
خانقاه قادریه- شب سیزده رجب، شب تولد علی- در راه خانه درویش "عشقی"، تو تپه
های پربرف کاشانک و زیر نور قرص کامل ماه، دکتر براهنی به ما گفته بود: «دوست
نویسنده من... درویش خاک ساره!»
سه شنبه عید علی بود. یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. کاش می رفتیم با هم دف می
زدیم! پنجشنبهاش در کارگاه قصه و شعر فرخنده به پروشات گفت: «غزاله مشهده،
الان تهرون نیست.» گویا می خواستند شنبه بروند خانه اش. خوشحال شدم. تلفن مشهد
را داشتم. چند بار دیگر هم مشهد باهاش صحبت کرده بودم. مادرش به خاطر آورد وقتی
من را دید و اسمم را دانست.
به خودم گفتم: «فردا مشهد بهش زنگ می زنم. خواب جنگل را که در شب عید علی- دو
شب پیش- دیده ام، بهش می گم.»
نشد. یادم رفت. ظهر شنبه اش تو نمایشگاه کتاب شنیدم. اول نشنیدم. یعنی هیچ
نشنیدم. کمی سرم گیج رفت. بازوی شوهرم را گرفتم تا نیفتم. یک هفته آن "گوله" تو
گلویم مانده بود. مثل تیغ ماهیسفید بود. هر وقت آب دهانم را فرو می دادم، قشنگتر حسش می کردم.
در غرفه روشنگران شهلا لاهیجی گفت: «من هم شنیدم، درست است؟»
جلوی غرفه آرست ایستادم. منصور کوشان نبود. قاسمزاده با لباس سیاه نگاهم کرد.
نتوانستیم بگوئیم سلام. مدت ها فقط به هم خیره ماندیم. نفس بلندی کشیدم. این
بار شوهرم بازویم را نگه داشت تا نیفتم.
روز بیستوچهارم اردیبهشت آن تیغ ماهی بزرگتر شد... . خیلی بزرگتر... .
گفتم: «غزاله، می دونی، این فواره را با موتور از تو دریاچه زدن؟»
چشم هایش را بسته بود. صدای من را که شنید، آن ها را باز کرد. درشت بودند.
سیاه. به تعبیر ادبیات بومی ما "آهووش". دورشان خیس بود. اما نه اشک!
«می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»
پیشتر گفته بود: «خوش به حالت، چه شوهر ماهی داری... . چه قدر خوبه که با تو
به این جاها می آد... .»
گفته بودم: «غزاله، من از خیلی چیزا گذشتم تا تونستم... .»
گفته بود: «می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»
گفته بودم: «من فوبی آب دارم.»
گفته بود: «من فوبی ارتفاع دارم، بلندی... .»
زمین را قبلا گود کرده بودند. من و چند تا از دوستان و بچه های کارگاه آن
نزدیکی ها که رسیدیم، مدتی ایستادیم.
«تو فکر می کنی زیاد گود نکردن؟»
فرخنده از پشت عینک پنسی دورطلائی که تازگی ها می زد و با آن چشم های زاغ
نگاهی به من کرد. سرم را پائین انداختم. از کنار گودال رد شدم. گودال را دور
زدم. به طرف دیگر آن آمدم.
«نه! برای یک نفر خیلی گود بود!!»
زنگ در را که زدم، سرش را از پنجره اتاق بالا بیرون آورد: «آمدم... عزیزم... .»
سرم را بالا گرفتم: «سلام.»
«سلام عزیزم.»
خوشخلق و خوشخو بود.
جلسه قفس شطرنج
بود.
یادم آمد، پارسال که بخشی از رمان
خانه ادریسی ها را
برای دریچه گفت و گو
گرفتم، پرسیده بودم: «داستان را فرستادیم حروفچینی.
راستی، اسمش را چی بذاریم؟»
سیروس گفته بود: «اسمش را بذاریم "زنی در..."»
بهش گفتم. گفت : «نه. نه. نه. اسمش را بذارین "قفس".»
مسعود خیام با کراوات و ژاکت قرمز و حالت همیشگییش پشت
میز نشسته بود. رزهای روی میز هم رنگ کراواتش بود. با خنده های ویژه خودش و با
تکهاندازیهایش. الهام اسم من را که خواند، مثل همیشه دوست نداشتم اصلا حرف
بزنم. یاد جلسه نقد کتاب آه استانبول
فرخفال افتادم. خیام با بیپروائی گفته بود: «من از این
داستان بدم اومد.» و من سخت عصبانی شده بودم. یا بلند بهش گفته بودم یا توی دلم
گفته بودم: «کاش می گفتید خوشتان نیومده، چه لذت و توجیهی داره به نویسنده
گفته بشه از کارش بدمون اومده؟»
الهام اسم ها را الفبائی می خواند. بنابراین به من زود می رسید.
گفته بودم: «من سی- چهل صفحه کتابُ بیشتر نخوندم. چون نتونستم هیچ ارتباطی با
اون برقرار کنم... .»
غزاله گفته بود: «... ولی جان کیج آهنگساز بزرگییه. کارش تنها... .»
مسعود خیام گفته بود: «چنین چیزی نگفتم... .»
سیروس قبلا گفته بود: «به نظر شما... .»
از کوچه "خزان" که بیرون آمدیم، مدتی در سکوت گذشت.
گفته بودم: «امروز با نقد و بررسی به شیوه این جلسه ها آشنا می شی، بیشتر برای
این بود که می خواستم حتما امروز بیائی.»
جلسه بعد نقد رمان
...ادریسی ها بود.
هنوز هم فکر می کنم گودال برای یک نفر خیلی گود بود!!
موقع برگشتن دکتر براهنی و سپیده هم با ما آمدند. دکمه آسانسور را که زدم،
غزاله برگشت. دکتر و شوهرم پیاده از پله ها رفتند پائین. من و غزاله و سپیده هم
می خواستیم با آسانسور برویم. آخر برای بالا آمدن من و او و شوهرم با هم از
همین آسانسور بالا آمده بودیم. کاغذدیواریهای دور اتاق آسانسور طرح سنگ مرمر
سبز داشت و استوانه آسانسور را انگار درازتر و استوانهتر کرده بود. نور کمرنگ
و تاریکی، تنها روشنائی آسانسور بود.
گفت: «نه... نه... وای!... این آسانسور مثل تابوت می مونه... .»
تابوت روی دوش ها بود. ظهر گرم بیست و چهار اردیبهشت. کلاه کپی گلشیری را که
می دیدم، بیشتر گرمم می شد. من می دویدم تا سر گودال باشم. درست بالای گودال
رسیدم. نه... نه! پائین گودال بودم.
دختری را که در تنهائی گل های باور، لوتوس، در انتظار نیلوفر بودا نشسته بود،
در لفاف کرباس پیچیده بودند و بر دوشها، در ظهری از بهار بسیار زیبا- یعنی در
ظهر روزی که دوشیزه دیگری پوسته بودنش را از درون لفاف، دیگری درانده بود و
گویا با اکراه و اجبار وارد داو "بودنی" شده بود که بدیهی است هیچ نقشی در آن
نداشت و به آن داو رانده شده بود- می کشاندند و در دامن مادر، دوباره باز می
گرداندند. و این بار پینه پینه، پوسته پوسته، قاچ قاچ.
محسن باقرزاده درست رو به روی من آن طرف گودال- بالاسر- ایستاده بود و گل های
میخک سرخ را پرپرکنان همراه با او می افشاند و هر پیاله خاک با پرپر میخک
ها که می آمیخت و می انباشت و سطح کرباس را از من و مائی که ایستاده بودیم و
نظاره می کردیم، دور می کرد. سهره ئی بر بالای سرم به پرواز درآمد. سرم را بالا
گرفتم تا آسمان و او را ببینم. آسمان خیلی آبی بود. در آبی آسمان صدای اذان می
پیچید.
«اشهد انّّّ علی ولی الله.»
مردی با نیم محاسن سفید پست مدرن همه احساس خود را روی پاپیروس ریخته بود و مرد
دیگری جوانتر از او، با سبیلهای انباشته و انبوه با صدائی که تنهائی لفاف
کرباس را تداعی می کرد، واژه ها را با اکراه تکرار می کرد و از "بسته" فضای
پاپیروس به "باز" فضای اکسیژن و ازت انتشار می داد. ساعد احمدی از کارگاه قصه و
شعر، نوشته دکتر رضا براهنی را می خواند: «ای مرگ، لحظه ئی او را در آغوش آن
درخت سرسبز مازندران نگه دار، لحظه ئی او را نیز، تا با او این سفارش... .»
جوانی با گیس های بلند جمعکرده و جامه ئی سپید، علیرغم همه ما که از سیهجامگان بودیم، در گوشه ئی حیرت را به شهادت می طلبید.
کسی- از پشت سرم شنیدم- با صدای آرام می اندیشید. صدای اندیشه را به سختی می
توان شنید.
پسرم می گفت: «مادر، برنامه ئی برای کامپیوتر ساخته اند؛ با صدای حدود 36000
(نمی دانم چه قدر هرتس یا...!!) ولی حیف که گوش انسان بیش از 20000 هرتس را نمی
تواند بشنود. فراتر از بیستهزار هرتس را گوش توانائی شنیدن ندارد، چون صدائی
بسیار بلند است.»
همین است که بیش از این که "هست"، هست!
همین قدر که "می دانیم"، بخشی از آگاهی ما است. اما هیچ گاه فراتر از "هرتس
های" ذهن مان را نمی توانیم بفهمیم. و غزاله فهمید.
به جای آسانسور پله ها را پائین آمدیم. تو ماشین من وسط نشستم. غزاله دست چپ من
بود و سپیده هم دست راست. دکتر براهنی هم جلو پهلوی شوهرم نشسته بود.
«بالای میدون ونک پیاده می شم.»
«غزاله... من می رسونمت خونه.»
«نه، عزیزم. پیاده می رم. خونه دائیم می رم... .»
تو میدان ونک پیاده شد. سر خیابان... .
غروب بیستوسوم اردیبهشت دکتر براهنی آدرس را برای فردا داد: میدان ونک،
کوچه... .
وقتی دختری که در تنهائی گل های باور، لوتوس، در انتظار نیلوفر بودا نشسته بود،
در عمق خاک رفت و رویش را پوشاندند و محسن باقرزاده باقی مانده میخک های سرخ را
روی خاک می ریخت، دسته بیل را آن کارگری که خاک ها را به جای اولش باز می
گرداند، بی توجه محکم به قفسه سینه ام کوفت. قفسه سینه ام به شدت درد گرفت.
دختر از آن زیر عذر خواست: «می بخشید... خیلی دردت گرفت؟ مرا ببخش.»
نگاهم روی چشم های درشت سیاهش خیره شد. نم اشکی در ته آن دیدم: «شما که... شما
چرا عذر می خواهید... .»
دیدم لباس همیشه سیاه و روسری سیاهش بر تن نیست. با همان بلوز و دامن سفید بود.
همان که شب عید علی در خواب دیده بودم. شب هیجدهم ذیحجه. موها را افشانده بود.
پله پله. چین چین. تا زیر زانو بیشتر ندیدم. تکیه داده بود.
گفت: «یادت می آد... آن روز بهمن ماه... به من گفتی... .»
بله. یادم آمد. من و ساناز صحتی و منشی جدیدش، فروغ، بودیم. خانه ساناز بود.
آمده بود جلسه کارگاه. هنگام تنفس من و او آمدیم بالا پیش ساناز. بحث کارگاه
راجع به روسو بود. غزاله با دقت گوش می داد، ولی گاهی اوقات چشم هاش روی هم میرفت. من مواظب بودم. بغل دست من نشسته بود. به نظرم آمد اثر داروهای اعصاب بود،
اثر والیوم و... به این دلیل هنگام تنفس و استراحت رفتیم بالا پیش ساناز. روی
مبل بزرگ وسطی، روی پهلوی راست دراز کشید. کفش های سیاهش روی قالی بود. دست
راستش زیر گوش راستش بود. موهای مشکی- علیرغم شیمی درمانی- پرپشت روی سر و
گردنش ریخته بود.
گفته بودم: «چه قدر پوستت خوب شده، رنگ و رویت باز شده... .»
گفته بود: «راس می گی؟»
گفته بودم: «باور کن... . از اون چند دفعه قبل خیلی بهتر شده... . اصلا خیلی
حالت بهتر از اون روز... .»
آن "روز" در ماه آذر بود. غزاله آمده بود کارگاه. قرار بود قصه هایش را بچه های
کارگاه نقد کنند. من و او هر دو به یک نمایشگاه سفال در گالری در نیاوران دعوت
داشتیم. من باید حتما می رفتم. چون سفال مربوط به "فرهنگ باستانی ایران" رشته
تحصیلی من بود. او نمی توانست و نیامد. آن روز به نظرم آمد حالش زیاد خوب نبود.
شاید امروز حالش بهتر بود. نمی دانم. خنده بلندی کرده بود. خنده ئی ریز و
ظریف. در عین حال انگاری به من می گفت: «خودتی! خیال کردی من آن قدر خامم که
دروغ مزخرف تو رُ که می گی حالم و رنگ و روم از اون روز آذر ماه به تره، باور
می کنم؟»
ولی من مزخرف نگفته بودم. دروغ هم نگفته بودم.
فواره هنوز فوران می کند. سال های سال باز هم فوران خواهد کرد. جیب غزاله را
باید از سنگ ها خالی می کردیم. غزاله...- راستی غزاله بود یا دوشیزه ئی...- با
آب در دریاچه آشتی کرد.
غزاله سبزی جنگل را زرد کرد.
درختان نالیدند:
دیگر سبز نخواهیم شد...
سبز نخواهیم شد...
سبز نخواهیم...
سبز...g
26 خرداد 1375
5 تیر 1375