دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

نشر ققنوس


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا


غزاله

ناهید توسلی

 

 

سخت بود. سخت بود. موقعی که غزاله دستش را به میله کنار نرده رودخانه گرفته بود، همه بدن من می لرزید. فواره بلندی، به طول- این طور می گفتند- حدود صد متر در هوا در فوران بود. منظره زیبای دریاچه، به گواه تاریخ، یکی از مناظر جالب و دیدنی است. رودخانه، به این دریاچه می پیوندد.

 

«می دونی؟! من تنها زندگی می کنم!»

 

بخش عظیمی از نیروی دوست داشتن من صرف یادآوری افسانه های هزاره های تنهائی "داناترین جان‌دار جهان" می شود.

استادم گفت: «"ی"های زیادی به کار می بری! این همه کسره، برای چه!!؟»

جائی می خواندم- شاید هم می نوشتم- دختری در تنهائی گل های باور، لوتوس در انتظار نیلوفر بودا نشسته بود. سر کوچه "خزان". باغ‌چه‌ئی در کنار جوی آب روئیده بود.

او می گفت: «رویانده بودم.»

 

آب وسوسه‌انگیز است.

 

گفتم: «من "فوبی" آب دارم! وقتی با سر توی حوض سیمانی رفتم، شش- هفت ساله بودم. خوب یادم می آید. الان فکر می‌کنم اگر چنین وضعی برایم پیش بیاید، توی آب خیلی کیف می کنم. وقتی پدرم از تو آب دَرَم آورد و مادر ملافه را دورم پیچید و تو آفتاب شش بعدازظهر یک روز آخر بهاری کنار دیوار لباس هایم را عوض کرد، نمی دانستم بعدها چه قدر از آب وحشت خواهم داشت. در حالی که هیچ چیزی را به اندازه آب دوست ندارم. بیش‌تر از همه خواب آب می بینم. بیش‌تر از "جنگل" عاشق "آب"م و تازگی ها عاشق "تنهائی"!»

گفت: «من "فوبی" ارتفاع  دارم.»

گفتم: «هر وقت تو هواپیما هستم و روی آب، همه مدت بین مرگ و زندگی سر می کنم.»

گفتم. نه! نوشتم. همه خواب هایم را نوشتم. بیش‌تر، آن‌هائی را که با آب سر و کار داشتند. تو یکی از این خواب ها بود که او را دیدم. غزاله را. نوشته بودم:

دی‌شب خواب می دیدم با پسرم- که در خواب کودک شده بود- کنار چشمه های پله پله ئی بلندی ایستاده ئیم. دلم می خواست به نوک آن چشمه ها که آب از آن ها می جوشید و از پله های مرمرین سپید مایل به کرم "بژ" عبور می کرد و می ریخت- و فضا در آن مکان آبی رنگ بود و کمی تاریک، تاریکی شبیه هنگامی که باران می بارد و خورشید پشت ابرهای باران‌زا ایستاده است- می رفتم. کسی بود، مردی از بستگان پدری، گفت باید از این پله ها پائین بروی تا در آن بالا به آن چشمه برسی!! من و پسرم- من گویا یا برهنه بودم و صدالبته سربرهنه- پله هائی سنگی و سه گوش را می پیچیدیم و هی می رفتیم تا به جائی رسیدیم که گفتند: «این‌جا مال علی است، بعدش هم مال بقیه امام ها... .»

نمی دانم صدای قاشق که در استکان چای را هم می زد، از خواب بیدارم کرد یا با صدائی دیگر یا از فشار مثانه، که از خواب پریدم. شب پیش از دی‌شب هم خواب می دیدم که پسرم در استخر- (که گرچه الان آب ندارد و او مرغ و خروسش را در آن نگه‌داری می کند) که آب تمیزی داشت و بسیار زیبا بود به سن چهار- پنج سالگی اش شده بود و برهنه داخل آب بود و از توی آب با من حرف می زد. یادم نمی آید چه می گفت. همان شب خواب غزاله را دیده بودم که مثل پسرم در آب بود. از آب بیرون زده بود و روی شکم روی زمین خوابیده بود. من بالای سرش ایستاده بودم و با او حرف می زدم.

گفتم: «بله. بله. فروید و یونگ هم می گویند. ریشه اش در جائی است!»

گفتند: «فروید می گوید... . » (آخر من هم پسرم و هم غزاله را آن‌گونه در خواب دیده بودم.)

گفتم: «فروید هم مشکل خاص خود را داشته است. اصلا باید دید فروید، خودش ریشه اش در کجا بوده که همه چیز را در اسافل می جسته... .»

گفتم: «من یونگ را دوست دارم، (وقتی می گفتم، غزاله هم تأئید می کرد) عارف بود.»

گفتم: «من سخت به ناخودآگاه جمعی اعتقاد دارم.»

گفتند: «آه... ریشه اش را یافتیم. تو زیربنای اندیشه دینی داری... .»

یقین درست می گفتند. من همیشه می اندیشم ناخودآگاه جمعی- شاید- یعنی وحدت وجود یا شاید یعنی "توحید". «من می فهمم، همه از یک حوض چه برخاسته ئیم. شقه شقه شدیم تا به کثرت رسیدیم و در جمعیت انبوه این کثرت به وحدت.»

با دقت گوش می کرد. نگفت جنگل را هم دوست داشت. ولی من خواب او را در جنگل هم دیدم. با لباس سفید. موهای مشکی مجعد و چین چین، پله پله و با گردن کمی خمیده، نازآلود. مثل همیشه.

 

از خواب پریدم. در رخت‌خواب که نشستم، متوجه شدم همه صورتم خیس شده است. زیر گردن و گلویم. پشت سرم. بالای موهایم را که دست بردم، خیس بود. یاد بادبزن خانم ویندرمیر افتادم. «فردا بهش زنگ می زنم. فردا عید "علی" است، بهش تبریک می گم. بهش می گم من از مادر و پدر منتسب به علی‌یم. اصلا من ظاهرا علی‌زاده ام، ولی تو علی‌دوست‌تری، گرچه تو خودت را علی‌زاده می گوئی... .»

«می دونی، من درویش خاک سارم.»

می دانستم. قبلاها برایم گفته بود. شبی هم که با دکتر براهنی و شوهرم می رفتیم خانقاه قادریه- شب سیزده رجب، شب تولد علی- در راه خانه درویش "عشقی"، تو تپه های پربرف کاشانک و زیر نور قرص کامل ماه، دکتر براهنی به ما گفته بود: «دوست نویسنده من... درویش خاک ساره!»

 

سه شنبه عید علی بود. یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. کاش می رفتیم با هم دف می زدیم! پنج‌شنبه‌اش در کارگاه قصه و شعر فرخنده به پروشات گفت: «غزاله مشهده، الان تهرون نیست.» گویا می خواستند شنبه بروند خانه اش. خوش‌حال شدم. تلفن مشهد را داشتم. چند بار دیگر هم مشهد باهاش صحبت کرده بودم. مادرش به خاطر آورد وقتی من را دید و اسمم را دانست.

به خودم گفتم: «فردا مشهد بهش زنگ می زنم. خواب جنگل را که در شب عید علی- دو شب پیش- دیده ام، بهش می گم.»

نشد. یادم رفت. ظهر شنبه اش تو نمایش‌گاه کتاب شنیدم. اول نشنیدم. یعنی هیچ نشنیدم. کمی سرم گیج رفت. بازوی شوهرم را گرفتم تا نیفتم. یک هفته آن "گوله" تو گلویم مانده بود. مثل تیغ ماهی‌سفید بود. هر وقت آب دهانم را فرو می دادم، قشنگ‌تر حسش می کردم.

در غرفه روشن‌گران شهلا لاهیجی گفت: «من هم شنیدم، درست است؟»

جلوی غرفه آرست ایستادم. منصور کوشان نبود. قاسم‌زاده با لباس سیاه نگاهم کرد. نتوانستیم بگوئیم سلام. مدت ها فقط به هم خیره ماندیم. نفس بلندی کشیدم. این بار شوهرم بازویم را نگه داشت تا نیفتم.

 

روز بیست‌وچهارم اردی‌بهشت آن تیغ ماهی بزرگ‌تر شد... . خیلی بزرگ‌تر... .

 

گفتم: «غزاله، می دونی، این فواره را با موتور از تو دریاچه زدن؟»

چشم هایش را بسته بود. صدای من را که شنید، آن ها را باز کرد. درشت بودند. سیاه. به تعبیر ادبیات بومی ما "آهووش". دورشان خیس بود. اما نه اشک!

«می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»

پیش‌تر گفته بود: «خوش به حالت، چه شوهر ماهی داری... . چه قدر خوبه که با تو به این جاها می آد... .»

گفته بودم: «غزاله، من از خیلی چیزا گذشتم تا تونستم... .»

گفته بود: «می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»  

گفته بودم: «من فوبی آب دارم.»

گفته بود: «من فوبی ارتفاع دارم، بلندی... .»

 

زمین را قبلا گود کرده بودند. من و چند تا از دوستان و بچه های کارگاه آن نزدیکی ها که رسیدیم، مدتی ایستادیم.

«تو فکر می کنی زیاد گود نکردن؟»

فرخنده از پشت عینک پنسی دورطلائی که تازگی ها می زد و با آن چشم های زاغ نگاهی به من کرد. سرم را پائین انداختم. از کنار گودال رد شدم. گودال را دور زدم. به طرف دیگر آن آمدم.

«نه! برای یک نفر خیلی گود بود!!»

 

زنگ در را که زدم، سرش را از پنجره اتاق بالا بیرون آورد: «آمدم... عزیزم... .»

سرم را بالا گرفتم: «سلام.»

«سلام عزیزم.»

خوش‌خلق و خوش‌خو بود.

جلسه قفس شطرنج بود.

 

یادم آمد، پارسال که بخشی از رمان خانه ادریسی ها را برای دریچه گفت و گو گرفتم، پرسیده بودم: «داستان را فرستادیم حروف‌چینی. راستی، اسمش را چی بذاریم؟»

سیروس گفته بود: «اسمش را بذاریم "زنی در..."»

بهش گفتم. گفت : «نه. نه. نه. اسمش را بذارین "قفس".»

مسعود خیام با کراوات و ژاکت قرمز و حالت همیشگی‌یش پشت میز نشسته بود. رزهای روی میز هم رنگ کراواتش بود. با خنده های ویژه خودش و با تکه‌اندازی‌هایش. الهام اسم من را که خواند، مثل همیشه دوست نداشتم اصلا حرف بزنم. یاد جلسه نقد کتاب آه استانبول فرخ‌فال افتادم. خیام با بی‌پروائی گفته بود: «من از این داستان بدم اومد.» و من سخت عصبانی شده بودم. یا بلند بهش گفته بودم یا توی دلم گفته بودم: «کاش می گفتید خوش‌تان نیومده، چه لذت و توجیهی داره به نویسنده گفته بشه از کارش بدمون اومده؟»

الهام اسم ها را الفبائی می خواند. بنابراین به من زود می رسید.

گفته بودم: «من سی- چهل صفحه کتابُ بیش‌تر نخوندم. چون نتونستم هیچ ارتباطی با اون برقرار کنم... .»

غزاله گفته بود: «... ولی جان کیج آهنگ‌ساز بزرگی‌یه. کارش تنها... .»

مسعود خیام گفته بود: «چنین چیزی نگفتم... .»

سیروس قبلا گفته بود: «به نظر شما... .»

 

از کوچه "خزان" که بیرون آمدیم، مدتی در سکوت گذشت.

گفته بودم: «امروز با نقد و بررسی به شیوه این جلسه ها آشنا می شی، بیش‌تر برای این بود که می خواستم حتما امروز بیائی.»

جلسه بعد نقد رمان ...ادریسی ها بود.

هنوز هم فکر می کنم گودال برای یک نفر خیلی گود بود!!

موقع برگشتن دکتر براهنی و سپیده هم با ما آمدند. دکمه آسانسور را که زدم، غزاله برگشت. دکتر و شوهرم پیاده از پله ها رفتند پائین. من و غزاله و سپیده هم می خواستیم با آسانسور برویم. آخر برای بالا آمدن من و او و شوهرم با هم از همین آسانسور بالا آمده بودیم. کاغذدیواری‌های دور اتاق آسانسور طرح سنگ مرمر سبز داشت و استوانه آسانسور را انگار درازتر و استوانه‌تر کرده بود. نور کم‌رنگ و تاریکی، تنها روشنائی آسانسور بود.

گفت: «نه... نه... وای!... این آسانسور مثل تابوت می مونه... .»

 

تابوت روی دوش ها بود. ظهر گرم بیست و چهار اردی‌بهشت. کلاه کپی گلشیری را که می دیدم، بیش‌تر گرمم می شد. من می دویدم تا سر گودال باشم. درست بالای گودال رسیدم. نه... نه! پائین گودال بودم.

دختری را که در تنهائی گل های باور، لوتوس، در انتظار نیلوفر بودا نشسته بود، در لفاف کرباس پیچیده بودند و بر دوش‌ها، در ظهری از بهار بسیار زیبا- یعنی در ظهر روزی که دوشیزه دیگری پوسته بودنش را از درون لفاف، دیگری درانده بود و گویا با اکراه و اجبار وارد داو "بودنی" شده بود که بدیهی است هیچ نقشی در آن نداشت و به آن داو رانده شده بود- می کشاندند و در دامن مادر، دوباره باز می گرداندند. و این بار پینه پینه، پوسته پوسته، قاچ قاچ.

محسن باقرزاده درست رو به روی من آن طرف گودال- بالاسر- ایستاده بود و گل های میخک سرخ را پرپرکنان هم‌راه با او می افشاند و هر پیاله خاک با پرپر میخک ها که می آمیخت و می انباشت و سطح کرباس را از من و مائی که ایستاده بودیم و نظاره می کردیم، دور می کرد. سهره ئی بر بالای سرم به پرواز درآمد. سرم را بالا گرفتم تا آسمان و او را ببینم. آسمان خیلی آبی بود. در آبی آسمان صدای اذان می پیچید.

«اشهد انّّّ علی ولی الله.»

مردی با نیم محاسن سفید پست مدرن همه احساس خود را روی پاپیروس ریخته بود و مرد دیگری جوان‌تر از او، با سبیل‌های انباشته و انبوه با صدائی که تنهائی لفاف کرباس را تداعی می کرد، واژه ها را با اکراه تکرار می کرد و از "بسته" فضای پاپیروس به "باز" فضای اکسیژن و ازت انتشار می داد. ساعد احمدی از کارگاه قصه و شعر، نوشته دکتر رضا براهنی را می خواند: «ای مرگ، لحظه ئی او را در آغوش آن درخت سرسبز مازندران نگه دار، لحظه ئی او را نیز، تا با او این سفارش... .»

جوانی با گیس های بلند جمع‌کرده و جامه ئی سپید، علی‌رغم همه ما که از سیه‌جامگان بودیم، در گوشه ئی حیرت را به شهادت می طلبید.

کسی- از پشت سرم شنیدم- با صدای آرام می اندیشید. صدای اندیشه را به سختی می توان شنید.

 

پسرم می گفت: «مادر، برنامه ئی برای کامپیوتر ساخته اند؛ با صدای حدود 36000 (نمی دانم چه قدر هرتس یا...!!) ولی حیف که گوش انسان بیش از 20000 هرتس را نمی تواند بشنود. فراتر از بیست‌هزار هرتس را گوش توانائی شنیدن ندارد، چون صدائی بسیار بلند است.»

همین است که بیش از این که "هست"، هست!

همین قدر که "می دانیم"، بخشی از آگاهی ما است. اما هیچ گاه فراتر از "هرتس های" ذهن مان را نمی توانیم بفهمیم. و غزاله فهمید.

 

به جای آسانسور پله ها را پائین آمدیم. تو ماشین من وسط نشستم. غزاله دست چپ من بود و سپیده هم دست راست. دکتر براهنی هم جلو پهلوی شوهرم نشسته بود.

«بالای میدون ونک پیاده می شم.»

«غزاله... من می رسونمت خونه.»

«نه، عزیزم. پیاده می رم. خونه دائیم می رم... .»

تو میدان ونک پیاده شد. سر خیابان... .

 

غروب بیست‌وسوم اردی‌بهشت دکتر براهنی آدرس را برای فردا داد: میدان ونک، کوچه... .

 

وقتی دختری که در تنهائی گل های باور، لوتوس، در انتظار نیلوفر بودا نشسته بود، در عمق خاک رفت و رویش را پوشاندند و محسن باقرزاده باقی مانده میخک های سرخ را روی خاک می ریخت، دسته بیل را آن کارگری که خاک ها را به جای اولش باز می گرداند، بی توجه محکم به قفسه سینه ام کوفت. قفسه سینه ام به شدت درد گرفت.

دختر از آن زیر عذر خواست: «می بخشید... خیلی دردت گرفت؟ مرا ببخش.»

نگاهم روی چشم های درشت سیاهش خیره شد. نم اشکی در ته آن دیدم: «شما که... شما چرا عذر می خواهید... .»

دیدم لباس همیشه سیاه و روسری سیاهش بر تن نیست. با همان بلوز و دامن سفید بود. همان که شب عید علی در خواب دیده بودم. شب هیجدهم ذی‌حجه. موها را افشانده بود. پله پله. چین چین. تا زیر زانو بیش‌تر ندیدم. تکیه داده بود.

 

گفت: «یادت می آد... آن روز بهمن ماه... به من گفتی... .»

بله. یادم آمد. من و ساناز صحتی و منشی جدیدش، فروغ، بودیم. خانه ساناز بود. آمده بود جلسه کارگاه. هنگام تنفس من و او آمدیم بالا پیش ساناز. بحث کارگاه راجع به روسو بود. غزاله با دقت گوش می داد، ولی گاهی اوقات چشم هاش روی هم می‌رفت. من مواظب بودم. بغل دست من نشسته بود. به نظرم آمد اثر داروهای اعصاب بود، اثر والیوم و... به این دلیل هنگام تنفس و استراحت رفتیم بالا پیش ساناز. روی مبل بزرگ وسطی، روی پهلوی راست دراز کشید. کفش های سیاهش روی قالی بود. دست راستش زیر گوش راستش بود. موهای مشکی- علی‌رغم شیمی درمانی- پرپشت روی سر و گردنش ریخته بود.

گفته بودم: «چه قدر پوستت خوب شده، رنگ و رویت باز شده... .»

گفته بود: «راس می گی؟»

گفته بودم: «باور کن... . از اون چند دفعه قبل خیلی به‌تر شده... . اصلا خیلی حالت به‌تر از اون روز... .»

آن "روز" در ماه آذر بود. غزاله آمده بود کارگاه. قرار بود قصه هایش را بچه های کارگاه نقد کنند. من و او هر دو به یک نمایش‌گاه سفال در گالری در نیاوران دعوت داشتیم. من باید حتما می رفتم. چون سفال مربوط به "فرهنگ باستانی ایران" رشته تحصیلی من بود. او نمی توانست و نیامد. آن روز به نظرم آمد حالش زیاد خوب نبود. شاید امروز حالش به‌تر بود. نمی دانم. خنده بلندی کرده بود. خنده ئی ریز و ظریف. در عین حال انگاری به من می گفت: «خودتی! خیال کردی من آن قدر خامم که دروغ مزخرف تو رُ که می گی حالم و رنگ و روم از اون روز آذر ماه به تره، باور می کنم؟»

ولی من مزخرف نگفته بودم. دروغ هم نگفته بودم.

 

فواره هنوز فوران می کند. سال های سال باز هم فوران خواهد کرد. جیب غزاله را باید از سنگ ها خالی می کردیم. غزاله...- راستی غزاله بود یا دوشیزه ئی...- با آب در دریاچه آشتی کرد.

غزاله سبزی جنگل را زرد کرد.

درختان نالیدند:

دیگر سبز نخواهیم شد...

سبز نخواهیم شد...

سبز نخواهیم...

سبز...g

26 خرداد 1375

5 تیر 1375

 


آب و آتش فرهی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

وقتی نویسنده ئی داستان- گزارش می نویسد، نقد دیگر نمی تواند به او و حضورش نپردازد. بنابراین "مرگ مؤلف" بی مرگ مؤلف! و حتما به همین دلیل یکی از نشانه های پست‌مدرنیسم حضور نویسنده در اثر است تا پاسخ اعتراض‌آمیز، نه، دهان کجی باشد به همین "مرگ مؤلف" رولان بارت!

ناهید توسلی در مجموعه دوشیزه اگنی، هشت داستان کوتاه دارد که یکی از آن ها به شیوه داستان- گزارش نوشته شده است و از اتفاق به‌ترین کار مجموعه نیز است. زیرا نویسنده با تسلط واکنش خود و دیگران را در برابر شنیدن خبر خودکشی غزاله علی‌زاده؛ نویسنده رمان خانه ادریسی ها گزارش می دهد. اما گزارش او خبر صرف نیست. بل که توسلی به خاطره‌هایش نقب می زند یا به خواب هایش برمی گردد و این دو را در متن گزارش می تند تا از خبر مرگ دوست نویسنده‌ئی، معناهای ژرف تری بیافریند.

غزاله علی‌زاده درویش مسلک است، ناهید توسلی و شوهرش و دکتر رضا براهنی شبی- سیزده رجب؛ تولد امام علی- به خانقاه قادریه به تماشای مراسم دف‌زنی درویشان رفته بوده اند، عصر دیگری این جمع هم راه غزاله علی‌زاده در جلسه نقد و بررسی رمان قفس شطرنج مسعود خیام در سلسله جلسه های نقد جمعی آینه های الهام یکتا حضور یافته اند و... . هر خاطره آن دیگری را تداعی می کند تا حرف اصلی زده شود. و آن حرف این است: "غزاله علی‌زاده در قفس بیماری تن اسیر است و روحش تنها." گفته بود: «می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»

این جمله ترجیع‌بندوار چند بار در طول داستان تکرار می شود تا توسلی خواننده را آماده کند دریابد غزاله علی‌زاده علی‌دوست به دلیل بیماری خودکشی نکرد، بل‌که از فرط تنهائی خود را کشت. اما از اتفاق غزاله علی‌زاده تنها زندگی نمی‌کرد. داده‌های برون‌متنی به ما می گوید دخترش سمیه هم‌خانه‌اش بود. چند دخترخوانده هم دور و برش بودند که آخرینش از بازماندگان زلزله منجیل بود. بنابراین تنهائی او از نوع دیگری بود. فلسفی؟ شاید. غزاله علی‌زاده در دانش‌گاه فلسفه خوانده بود. احساس بی‌پناهی در برابر بیماری؟ شاید. غزاله علی‌‌زاده سرطان سینه داشت. سال پیش از خودکشی هم برای معالجه به فرانسه رفته بود و با قطع عضو و موهای ریخته سر بازگشته بود. اما آیا کلاه‌گیس افشان درد جان‌کاه بیماری را که روز به روز او را بیش‌تر از پا می انداخت، می توانست پنهان کند؟ نه، در پس آن شادی ظاهری، دردی موج می زد که توسلی را وا می داشت خواب ببیند همان شب خواب غزاله را دیده بودم که مثل پسرم در آب بود. از آب بیرون آمده بود و روی شکم روی زمین خوابیده بود. من بالای سرش ایستاده بودم و با او حرف می زدم. [ص21] (1) توسلی با غزاله علی‌زاده درباره این خوابش حرف می زند و به فروید و یونگ می رسند. توسلی ابراز می کند از یونگ متأثر است و چه‌قدر به ناخودآگاه جمعی او معتقد و در صفحه بعد کتابش، باز خواب علی‌زاده را می بیند:

 با دقت گوش می کرد. نگفت جنگل را هم دوست داشت. ولی من خواب او را در جنگل هم دیدم. با لباس سفید. موهای مشکی مجعد و چین چین، پله پله و با گردن کمی خمیده، نازآلود. مثل همیشه.

غزاله علی‌زاده این خواب توسلی را با خودکشی‌یش در جنگل جواهرده تعبیر عینی می کند. اما این لایه سطحی کار است و در زیر این لایه، لایه دیگری وجود دارد که بسیار ژرف نیز است. زیرا یونگ، ضمیر ناخودآگاه جمعی، آب و جنگل پیوستار تنگاتنگ و نمادینی دارند:

آب راز آفرینش، تولد، مرگ، رستاخیز، پالایش و شفا، باروری و رشد است. طبق گفته کارل گوستاو یونگ، آب متداول‌ترین نماد ناخودآگاه است. (2)

 
ضمیر ناخودآگاه اغلب به وسیله تمثیل جنگل و آب بیان می شود.
(3)

ابتدا نقش جنگل را در این ژرف‌لایه داستان کوتاه "غزاله" بررسی می کنم. در فرهنگ نمادها:

جنگل نماد مرگ و آرامش و ملکوت و روحانیت است. مشبه آن مانند هر نماد دیگر، هاله ئی از معانی مرتبط به هم است و ملکوت و دیار آرام روحانی الله را به ذهن متبادر می کند و چیزی است در ردیف وسعت بی‌واژه در شعر سپهری که هم معنویت و آرامش است هم مرگی که به حضور در دیار دوست منجر می شود. چیزی نظیر فناء فی الله که هم مرگ است هم زندگی. در فرهنگ سمبل ها آمده است: "سمبلیسم جنگل پیچیده است. اما به هر حال با اصل تأنیث یا مادر عظما مربوط است. از آن جا که اصل تأنیث به ناخودآگاه مربوط است، جنگل رمز ناخودآگاه است." یونگ می گوید ترس از جنگل و قتل در آن که در قصه های کودکان دیده می شود، بیان جنبه های خطرناک ناخودآگاه است و آن تمایل به محو خود است. (4)

تک تک جمله های بالا معادلی در داستان "غزاله" توسلی دارند. علی‌زاده درویش؛ متأثر از یونگ و ناخودآگاهش، خسته از تلاش برای غلبه بر سرطان، برای چندمین بار خودکشی می کند. آخرین خودکشی- تمایل به محو خود- را در جنگل- رمز ناخودآگاه - انجام می دهد و در آن جا به ابدیت می پیوندد.

عضو بعدی مجموعه یونگ، ضمیر ناخودآگاه جمعی، آب و جنگل که باید به آن پرداخت، آب است. این عنصر در داستان- گزارش "غزاله"، کلید تمام داستان های توسلی را در این مجموعه در دست خواننده هوش‌مند و منتقد می گذارد. به عبارت به‌تر علاقه توسلی به یونگ باعث می شود سایه سنگین او را بر تمام داستان های این مجموعه بگستراند و بین شان نسبت بینامتنی به وجود آورد. از ناخودآگاه جمعی یونگ گرفته- در داستان های "دوشیزه اگنی" و "مارتا"- تا  خواب دیدن ها یا در مرز بین خواب و بیداری/ بی‌هوشی و هوشیاری زیستن در داستان های "لالا"، "آناندا"، "تاج ماه"، "مارتا" و دف زدن در خانقاه که باز در "مارتا" نقش اصلی را ایفا می کند. هم چنین در داستان- گزارش "غزاله"، توسلی می گوید فوبیای آب دارد. این فوبیا به داستان "سلدا" برده می شود تا درون‌مایه اصلی آن باشد. سلدای نوبالغ دل‌بسته حوض آب است- مانند مارتای رقصان کنار رودخانه. ارباب می آید به او تعدی می کند و سلدا خود را می کشد. در حالی که سلدا کنار حوض می رفته تا اقبال؛ مرد رؤیاهایش بیاید او را با خود به سرزمین خوش‌بختی ببرد- مانند مارتای داستان "مارتا" که منتظر است مردا بیاید و او را با خود ببرد:

 باید شبی بر آتش زنی و بر رودخانه شوی، آن گاه مردا از پس کوه ها برخواهد آمد و تو را در بازوان خویش خواهد گرفت و به آن سوی این کویر و جنگل و رودخانه و کوه خواهد برد. [ص61]

آن‌چه سلدا کنار حوض و مارتا کنار رودخانه می کند، همان شور زنانه/ جنسی است که زنان داستان های توسلی برای رسیدن به مرد/ جفت/ نیمه دیگر خود دارند. اما در داستان "مارتا"، این شور رنگ عرفانی می گیرد و مارتا قدیسه ترزای آویلائی می شود که عارفانه خدا را با واژگان و شور جنسی ستایش می کند و می پرستد. شنیده بود در آن سوی دریا و جنگل، در پس کوه های بلند و قله ها، جائی است که در آن مردا، تنها زندگی می کند. مردا که به بزرگی همه هستی است، با ردائی سپید و بلند با موها و محاسنی سپید و چشمانی کویری بیابانی- انگاره کودکی مارتا از خدا همین بود- چشمانی "همه رنگ"، سبز، آبی، سیاه و گه گاه خاکستری. صورتی درشت با جبینی فراخ. [ص60] اما بالا بردن مرد تا حد خدا، افتادن از آن سوی پشت بام را هم در بر دارد. در داستان "آناندا" زن به جنون رسیده است و بستری در آسایش گاه روانی. مرد به دستور پزشک معالج وقعی نمی گذارد و دست‌نوشته‌های زن را یا پاره می کند یا می سوزاند. پس زن مقهور سلطه مردا/ مردانه است و حتا با جنون هم به آزادی نمی رسد. و همین "آناندا" تنها داستان مجموعه دوشیزه اگنی است که توسلی مردی را برمی گزیند تا با دنبال کردن ردپای او داستانش را بگوید و طعنه بزند بر سلطه مردسالاری. همان کاری که در داستان آخر مجموعه؛ "تاج‌ماه" می کند:

 تاج‌ماه برای چهارمین بار باردار می شود تا پس از سه دختر، پسری برای شوهرش بیاورد، مبادا آقا جواد به فکر تجدید فراش بیفتد! تاج‌ماه چند بار دیگر هم حامله شده است و پسر های مرده به دنیا آورده است. این بارداری های مکرر او را در آخری تا پای مرگ می برد. اما جوادآقا با این که حال وخیم او را در زایش‌گاه می بیند، از شرم حجره‌دار رو به روی حجره‌اش که پسردار است و وجودشان خاری در چشمانش، باز کفش و کلاه می کند و به زایش‌گاه می رود تا تاج‌ماه را بازگرداند که باز او را حامله کند و یک بار دیگر بخت خود را بیازماید! و اما تاج‌ماه تیره‌روز کدام را برمی گزیند؟ تا پای مرگ رفتن و به احتمال دیگر بازنگشتن یا ننگ و درد هووداری را به جان خریدن؟ توسلی به زبان نمادین در پایان داستان می گوید او و آقا جواد هم بستر شده اند. آن هم در آب؛ یعنی همان فوبیای توسلی از کودکی:

گفتم: «من فوبی آب دارم!» وقتی با سر توی حوض سیمانی رفتم، شش یا هفت ساله بودم. خوب یادم می آید. الان فکر می‌کنم اگر چنین وضعی برایم پیش بیاید، توی آب خیلی کیف می کنم. وقتی پدر از تو آب درم آورد و مادر ملافه را دورم پیچید و تو آفتاب شش بعدازظهر یک روز آخر بهاری کنار دیوار لباس هایم را عوض کرد، نمی دانستم بعدها چه قدر از آب وحشت خواهم داشت. در حالی که هیچ چیزی را به اندازه آب دوست ندارم. بیش‌تر از همه خواب آب می بینم. بیش‌تر از "جنگل" عاشق "آب"م و تازگی ها عاشق "تنهائی"! با این سمت و سوئی که آب در داستان "غزاله" می یابد، در واقع نویسنده به آن توسع می دهد تا به منی مرد تبدیل شود که پذیرش آن رنج زایش را برای زن به دنبال دارد. همان گونه که در فرهنگ نمادها ماهیت و ویژگی آب باروری، خودجوشی، پاک‌کنندگی، سکون، طغیان و جاری شدن است. (5) آب با جلوه‌های گوناگونش معمولا از دید روان‌کاوان به عنوان نماد مادینه به ویژه به عنوان نماد "مادر" مطرح می شود. (6) یا آب مانند زمین در عین حال مظهر و نشانه زن هم است. در خیلی از افسانه های کهن از آب مانند زن، الهه یا مادر یاد شده است. (7) و بدین گونه است که آب با همه مظهرهای اولیه لطفش، به فوبیای زنانی تبدیل می شود که یا خود رنج و زحمت زایمان و مادر شدن را متحمل شده اند یا شاهدش بوده اند.

و اما آب برای خود نویسنده می تواند حامل بار معنائی ویژه ئی باشد. به این ترتیب که آب یکی از عنصرهای چهارگانه است و گاستون باشلار هم معتقد است برای هر هنرمندی می توان بر مبنای عنصر های چهارگانه روحی قائل شد. (8) و با این فوبیای آبی که توسلی در داستان- گزارش "غزاله" به آن اعتراف می کند و با نقشی که آب در دنیای داستانی یش دارد، می توان مدعی شد آب عنصر اربعه روح توسلی نویسنده زن است. اما در داستان ها که دقیق می شویم، می بینیم عنصر اربعه آتش هم در دنیای ذهنی و داستانی توسلی نقش مهمی ایفا می کند. شاید متأثر از ناخودآگاهش و این امر که:

یکی از دلیل های احترام و تقدس آتش این بود که آن را مانند آب موجد و مولد زندگی می دانستند و معتقد بودند وجود همه چیز به نوعی بدان بازبسته است.

آتش در نهاد کلیه موجودات و موالید طبیعت نهاده شده است و جوهر زندگانی بشر و همه جانوران و نیز حرارت درونی یا غریزی جانوران به شمار می رود. منبع اصلی وجود و فعالیت آدمی نیز از همین آتش است. آتش معنوی در نباتات و جمادات نیز جاری است.

مولوی در ابیات نغزی عشق را به آتش تعبیر می کند و آتش عشق ازلی را مبدأ هر حرکت و منشا هر صدائی می داند. (9)

بنابراین شرح آتش را در ذهن و دنیای داستانی توسلی از نام این مجموعه داستان شروع می کنم، از دوشیزه اگنی!

اگنی خدای آتش در فرهنگ هندوان است. اما چه در این فرهنگ، چه در فرهنگ ایران باستان- در آئین مزدائی ... ایزد آتش مذکر به شمار می رفته است. (10) - و چه در فرهنگ یونانی- کاکوس به ظاهر خدای آتش یونانی ها بود و او را پسر ولکان می دانستند. (11)- ایزد آتش مذکر است و باز در زبان سانسکریت واژه تژاس در عین حال که به معنی آتش، جرقه، نور و حیات است، معنای اسپرم نیز می دهد. (12) بنابراین مفهوم آتش درست مانند آب، با مفهوم عشق و باروری درآمیخته است:

در بررسی تاریخ تمدن درمی یابیم استعمال کلمه آتش به عنوان استعاره به جای عشق که در رؤیا هم بدان برمی خوریم و در عصر ما کنایه ئی بیش نیست، در بدو امر عوض معنای کنایه ئی امروز دارای معنای واقعی بود، معنائی که از لحاظ تکامل بشریت خیلی هم مهم است. تولید آتش اتفاقا در قدیم جانشین خود عمل جنسی بود (بدین معنی که به هر دو آن ها یک قسم نیروی شهوی نسبت می دادند) با تجسمات مربوط بدان. شاهد بسیار قدیمی این امر را در آثار هندی می یابیم که تولید آتش را به صورت عمل جنسی عرضه می کند. مثلا در ریک ودا در این باره چنین نوشته شده است: "این است چوب اصطکاک، عامل مولد (شاخه نر) که آماده است. مادر (شاخه ماده) را نزدیک کن تا ما به شیوه قدیم چوب نر را در آن فرو کنیم و از اصطکاک آن ها آقنی (آتش مقدس یا خدای آتش نزد هندوان) بیرون بجهد. کسی که به کائنات واقف است (آقنی) در این دو شاخه ساکن است، مانند نطفه که جهش آن زنان را باردار می کند. (13)

اما توسلی اسطوره شکنی می کند و جنس مذکر آتش را می ستاند و جنس مؤنث را جای گزین آن می کند: دوشیزه اگنی به جای آقای اگنی! اما یکی شدن زن و آتش یا شور او در داستان "دوشیزه اگنی" نتیجه مثبتی ندارد. زیرا آتش درونی زن داستان، به آتش مادی تبدیل می شود که در پایان کار و مقابل دوربین فیلم‌برداری وی را می سوزاند. یعنی نقیضه ئی بر نقیضه پیشین. و همین تناقض مفهومی به فرم داستان بدل می شود و آن را پست‌مدرن می کند. زیرا وضعیت پست‌مدرن قرارگاه تحرک و تغئیر مداوم است، اما هیچ سمت و سوی روشنی برای تحولات آن وجود ندارد. (14) و در پست‌مدرنیته هویت عامل نه از پیش معلوم است و نه با اقتدار به تصویب می رسد. (15) به همین دلیل داستان "دوشیزه اگنی" مرکزگریز، بدون قطعیت، متشکل از قطعه های متعدد و متفاوت است که تنها ربط اصلی یشان فقط آتش است و آتش؛ آتش درون و برون/ آتش معنوی و مادی. این آتش در بیش‌‌‌تر داستان های مجموعه حضور مادی و معنوی دارد. اگر در "دوشیزه اگنی" زن در میان شعله های آتش می سوزد، در "مارتا" خلاف آن اتفاق می افتد. آنیموس مارتا- با نام ایشکا در داستان و قرینه اگنی؛ خدای نرینه آتش- که او را برمی انگیخت به میان آتش برود، خود چنین می کند و مندای سرد مارتا را از پشت می گیرد و مانع خودسوزی وی می شود. این واهمه مارتا/ زن نشانه چیست؟ ابراهیم و  سیاوش انسان هائی/ مردانی هستند که به میان آتش می روند و سرافراز بیرون می آیند. اما مارتا چرا نمی تواند؟ چرا زن آتش را انتخاب  نمی کند و زمانی در آتش قرار می گیرد که برایش افروخته اند؟ آیا این پاسخ ناخودآگاه جمعی توسلی نویسنده به او است؟ ناخودآگاه جمعی که به او می گوید حتا اسطوره شکنی و جنس‌زدائی از اسطوره هم نمی تواند باعث شود این تلقی تغئیر کند که خدای آتش مرد است؟ بله و در نتیجه روانی که توسلی نویسنده در این مجموعه می خواهد بر زن تحمیل کند، در تعارض با روان آب‌گونه زن در اسطوره ها و ادیان قرار می گیرد. همان‌گونه که در اساطیر ایران باستان، آناهیتا الهه آب و فاطمه زهرا (س) بانوی آب لقب دارد. بنابراین توسلی ناگزیر از بازگشت به همان نمود روان اصلی خود؛ آب است و مجموعه داستانش را با عنصر اربعه آتش آغاز می کند و با عنصر اربعه آب خاتمه می بخشد. با وجود این، باید خاطرنشان شوم تناقضی که بابت آب و آتش به عنوان معادل های نمادین زن در این مجموعه داستان توسلی متجلی است، در جهان اسطوره هنگام بیان ریشه این دو عنصر نیز به چشم می خورد:

خوارناه تجلی یا ظهور نیست. بل که شأن و شکوه است. "فره" است. فرهی که به آحاد طبقات اجتماعی خاصی یاری می‌دهد تا نقش خود را به صورت ممتاز و خاص خود ایفا کنند. در نهایت امر هر انسانی نیز دارای یک خوارناه است. (16)

چنین گفته می شود اقامت‌گاه فره در آب است. حال آن‌که خودش در نقش خدای آتش (در اصل خدای نور) متجلی می شود. اما اگر این نکته را به خاطر بیاوریم که منشأ آتش در گیاه است، از جمله در چوب که مالش قطعات آن به یک‌دیگر آتش تولید می شود و از طرفی گیاهان نیز رشد خود را مدیون آب هستند، این تناقض نیز به خودی خود از میان برمی خیزد. همین آتش فرهی است که به قهرمانان روزگاران کهن از جمله کسانی چون جمشید یا انسان نخستینی که در اساطیر هند نقش پادشاه مردگان را بر عهده دارد، قدرت و رفاه ارزانی داشته است. (17)

 

در فصل اول زاداسپرم از این موضوع یاد می شود که چگونه آتش در بدو خلقت جهان با عناصر شش‌گانه‌ئی به هم آمیخته است که از آن ها زائیده می شود. این عناصر عبارتند از آسمان، آب، خاک، گیاهان، چارپایان و انسان. (18)

 

در افسانه های ارمنی نیز به خدای آتش مشابهی برخورد می کنیم که واهاگن نامیده می شود و در آب یعنی مناسب‌ترین محل برای رشد و نمو ساقه های جگن (گیاهی که به خاطر قابلیت اشتعال فراوان خود به‌ترین غذای آتش به شمار می رود) زندگی می کند. (19)g

 

16 خرداد 1386

         _____________________________________________________

1.     توسلی، ن. دوشیزه اگنی. تهران: هنوز، 1377، 106 ص.

2.  گورین، ویلفرد، ال. لیبر، ارل، جی. راه‌نمای روی‌کردهای نقد ادبی، زهرا میهن‌خواه.  تهران: اطلاعات، 1370، ص174.

3.  یونگ، کارل گوستاو. چهار صورت مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار، پروین فرامرزی. مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1368، ص119.

4.     شمیسا، سیروس. نگاهی به سپهری. تهران: مروارید، 1370، ص212.

5.     لاهیجی، شهلا و کار، مهرانگیز. شناخت هویت زن ایرانی. تهران: روشن‌گران، 1371، ص142.

6.     رامان، ا. س. در سرزمین نیلوفر و باران، امیرفریدون گرگانی. تهران: نیل، 1348، ص153.

7.     رآل، پیر. خواب دریچه ئی به سوی ناخودآگاه، مصطفا موسوی (زنجانی). تهران: بهجت، 1369، ص90. 

8.     شایگان، داریوش. بت های ذهنی و خاطره ازلی. تهران: امیرکبیر، 1355، صص 200-201.  

9.     یاحقی، محمدجعفر. فرهنگ اساطیر. تهران: سروش، 1369، ص32.

10.                        یاحقی، محمدجعفر. فرهنگ اساطیر. تهران: سروش، 1369، ص113. 

11.                        گریمال، پیر. فرهنگ اساطیر یونان و روم، ج1، چ3، احمد بهمنش. تهران: امیرکبیر، 1367، ص149.

12.                        فرهنگ اساطیر، ص85

13.                        فروید، زیگموند. تعبیر خواب و بیماری های روانی، ایرج پورباقر. تهران: آسیا، 1342، ص371.

14.                        باومن، زیگمونت. اشارت‌های پست‌مدرنیته، حسن چاوشیان. تهران: ققنوس، 1384، ص 321.

15.                        همان، ص 326   

16.          مناسک، جی. سویمی، م. اساطیر ملل آسیائی ، ج1، خسرو حسین پور و محمود مصور رحمانی. تهران: مازیار، ص10.

17.                        همان، ص11

18.                        همان، ص13

         19.         همان، ص14

 

         


الو، جهنم؟ (3)

کوتوله جهنمی

غول ادبی           

  gh.a.1386@jahannam.com


 

تا گلو در لجن چسب‌ناکی فرو رفته ام که بوی گندش دارد خفه ام می کند. خیلی های دیگر هم دور و بر من هستند. برخی تا زانو، برخی تا کمر، برخی تا زیر چشم در لجن فرو رفته اند. برخی هم چنان غرق شده اند که دیگر نشانی از هیچ جای بدن‌شان پیدا نیست. خدا خدا می کنم هر چه زودتر این روز شصت‌هزار ساله تمام شود تا از این عذاب خلاص شوم که دروازه جهنم باز می شود و سگ سه‌سر کوتوله ریقوئی را پرت می کند تو. بدجوری ترسیده. در دل به او می خندم و می‌گویم:«حالا کجایش را دیده ئی. یک روز میهمان ما باش تا ببینی چه خبر است، بعد بترس!»

کوتوله خود را جمع و جور می کند و با دست هائی که روی سینه ضرب در کرده است، با چشمان از حدقه درآمده مای فرورفته در لجن را می نگرد. ناگهان یکی از درون لجن خودش را بیرون می کشد و با لجن های چسبیده به تنش که حالت هیولائی به او می دهد، طرف کوتوله خیز برمی دارد و فریاد می زند: «جونی بی شرف، توئی؟! کثافت، آن همه برای خوشگلی یم شعر عاشقانه گفتی تا خر شدم و همه چیزم را به پایت ریختم. مرا که به خاک سیاه نشاندی، گذاشتی رفتی؟! بیا ببینم.» و دست کوتوله را می گیرد.

کوتوله هراسان هیولا را می نگرد و با لکنت می گوید: «من... من شما را... نمی شناسم.» هیولا جیغ می کشد: «مرا نمی‌‌‌شناسی؟!» و به سختی به صورتش دست می کشد و لجن های چسب‌ناک را کنار می زند.

چهره کریهی آشکار می شود. کوتوله از وحشت جیغ می کشد و پس پس می رود.

من هم بی‌اختیار می خواهم پس بروم که  احساس می کنم کنارم خبری است. با هزار زحمت بدنم را به طرف راست می‌‌چرخانم و می بینم هیولائی مانند قبلی در حال برخاستن و کندن خود از این باتلاق لجن‌ است. هیولا پس از تقلای بسیار موفق می شود و با یک تکان محکم خود را از ما جدا می کند و به طرف کوتوله می کشاند. هم قد کوتوله است و دست دیگر او را می گیرد و می گوید: «بی‌همه‌چیز، هی برایم ئی‌میل زدی من عاشق قد و بالایت هستم، بی من خواب و آرام نداری، وقتی از شوهر و بچه هام گذشتم و آمدم طرفت، زود دلت را زدم و مرا ول کردی، رفتی دنبال یکی دیگر؟! حالا پدری از تو درآورم که سگ سه‌سر هم به حالت گریه کند!»

متعجب می اندیشم این کوتوله ریقو مگر چه داشته که این‌ها را به راهی کشانده که عاقبتش چنین جهنمی است. اما ماجرا به این‌جا ختم نمی شود. هیولای دیگری به جمع آن ها اضافه می شود و خطاب به هیولای دومی می گوید: «من بودم، من. من بودم که به خاطر عشقش به من تو را ول کرد. ولی زودی از من هم دل‌زده شد و رفت دنبال یکی دیگر!» و های های شروع می کند به گریه کردن.

همه با چشم های گرد شده به چهره فرتوت او نگاه می کنند. می روم جلوتر تا مطمئن شوم چشم هایم اشتباه نمی بینند. اما چند قدم پیش نرفته ام که می ایستم. تازه متوجه می شوم سبک شده ام و راحت می توانم راه بروم. به دور و بر که نگاه می کنم، می بینم چند نفر دیگر هم خود را از باتلاق چسب‌ناک رهانده اند و دارند به سوی کوتوله می روند. همه هم زن هستند و به زودی دور کوتوله غلغله ئی به پا می شود. هر کدام از هیولاها از یک طرف او را می کشند. کوتوله جیغ می کشد و می‌خواهد به طرف دروازه جهنم فرار کند. اما هیولاها نمی گذارند. یکی دست او را می کند، یکی سرش را و یکی پایش را و هیچ‌کدام هم به غنیمت خود راضی نیستند. همه تمام او را می خواهند.

بوی گند تعفن بدن تکه پاره کوتوله از بوی تعفن لجنی که در آن هستیم، هزار بار بیش‌تر است. نفسم بند می آید. بی‌اختیار عربده می کشم: «سگ سه‌سر!»

نمی دانم سگ سه‌سر عربده مرا می شنود یا سر و صدای زنان را که دروازه جهنم را باز می کند و داخل می شود. چشم های هر سه سر از فرط حیرت گرد می شود. اما سر بزرگ فوری به خود می آید و عربده می کشد: «این جا چه خبر است؟ مگر خانه خاله است که از باتلاق درآمده ئید؟! تا آن روی سگم بالا نیامده، برگردید سر جای اول تان.»

 هیولاها از ترس خشک شان می زند. سر بزرگ دوباره عربده می کشد: «یالا دیگر، مگر نشنیدید چه گفتم؟»

تا هیولاها دمغ برگردند، تلفن هم‌راه من زنگ می زند. کرم اینترنت است. تندتند می گویم: «بعد برایت زنگ می زنم. بگذار ببینم کار این ها به کجا می کشد!» و تلفن را قطع می کنم.

سر وسطی سگ که تازه به خود آمده است، سر هیولاها داد می زند: «فقط خودتان! هر چی تو دست‌تان است، بیندازید زمین.»

همه فوری اطاعت می کنند و اجزای لاشه گندیده و متعفن کوتوله بر زمین می افتد. سگ سه‌سر جلو می آید. توده را بر می‌دارد و می گوید: «دیوانه ها، ببین باهاش چه کار کرده اند!» و سر کوچک آب بینی‌یش را روی توده می ریزد و کوتوله به شکل اولش در می آید و جان می گیرد. چشمش که به هیولاهای بازگشته به میان باتلاق می افتد، از ترس به طرف دروازه جهنم پا به فرار می گذارد. سگ سه‌سر او را می گیرد و می گوید: «کجا؟! حالاحالاها باهات کار داریم. ولی اول بگو ببینم تو اون دنیا چی کاره بودی غلط‌انداز که این همه خاطرخواه داشتی؟»

کوتوله ترسان و لرزان می گوید: «شاعر.»

سر کوچک سگ می پرسد: «شاعر دیگر چه جور الاغی است؟!»

کوتوله بیش‌‌تر خود را جمع می کند و جواب می دهد: «شعر می گفتم.»

سگ سه‌سر او را پرت می کند به میان لجن‌زار و می گوید: « که این طور! پس جات درست همین جا است.» و رو به هیولاها می گوید: «هر غلطی دل تان می خواهد باهاش بکنید، اما حق ندارید تکه‌پاره‌اش کنید.»

هیولاها از خوشی هلهله می کنند و به طرف کوتوله هجوم می برند. دوباره احساس می کنم سنگین شده ام. کشمکش هیولاها ادامه دارد و عاقبت همه و کوتوله در باتلاق فرو می روند و دیگر فقط می توان شکلی از تقلای شان را زیر لجن غلیظ و چسبنده دید.g

 

 

 

 


 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر