4- بیماری
4-1- نوشآفرین و زنان دیگر
همان گونه که عمارت ها به مرور زمان فرو می
ریزند و به خرابه تبدیل می شوند، آدم ها نیز بر اثر گذشت زمان ویران می
شوند. یک عامل این ویرانی بیماری است. بنابراین هر جا موتیف ویرانی
نقشی ایفا می کند، بیماری می تواند کمک بزرگی برای نمودگاری آن باشد.
به همین سیاق در رمان سال
بلوا که ویرانی موتیف عمده آن
است، بیشتر شخصیت ها بیمار هستند. شخصیت نخست آن، نوشآفرین در تمام
طول رمان زخمی است و در حال نزع. اما این زخم کشنده فقط جسمانی نیست و
چنان چه پیشتر اشاره شد او را به درون نگری می کشاند و هر چه رمان پیشتر می رود، او را سبکبارتر می کند. در واقع دروننگری روح نوشآفرین را
از قید جسم می رهاند و آزاد می کند. بنابراین حالت نزع او می تواند بهسان خوابی باشد که در نهایت، سبک شدن درد و رنج روحی را در پی دارد. در
آخرهای رمان هم معصوم را می بینیم که می آید و نوشآفرین را عریان می
کند تا برای آخرین بار با او همآغوش شود. بنابراین نوشآفرین در همان
موقعیتی قرار دارد که امام جعفر صادق (ع) در تعبیر آن می گویند:
اگر کسی بیند بیمار است و از علت خویش می نالد، دلیل که از غم ایمن
شود. اگر از بیماری قانع و راضی و شاکر بوده، تأویلش به نیکی و صحت است
و اگر بیند بیمار و برهنه است، دلیل که اجلش نزدیک آمده است.
[ تعبیر
خواب؛ متن کامل ابنسیرین و دانیال پیغمبر،
ص109]
بیماری دیگری که نوشآفرین از آن یاد می کند، تب
است. در خاطره های وی ذکر می شود تب دارد. [ص 214] ابنسیرین میگوید
اگر کسی به خواب دید او را تب
پیوسته بود، چنان که زمانیش رها نمی کرد، دلیل که پیوسته به فساد و
گناه مشغول است، توبه باید کرد تا از عقوبت نجات یابد.
[تعبیر خواب؛
متن کامل ابنسیرین و دانیال پیغمبر،
ص133] هانس کورت نیز در کتاب
تعبیر خواب
خود می گوید:
تب نماد رؤیای هشداردهندهئی است.
تب داشتن به معنی بیثباتی در عشق و دوستی است.
دیدن بیمار تبدار یعنی اینکه صاحب رؤیا از طرف دوستش ترک می شود.
[ص204]
تب عشق نوشآفرین به حسینا که با آتش شهوت جنسی
جوانی توأم است، باعث می شود خیلی سریع، خلاف عرف و قانون به حسینا تن
بسپارد و به زبان ابنسیرین به
فساد و گناه مشغول شود. بنابراین
تب جسمانی
نوشآفرین به او هشدار
می دهد مراقب باشد. اما او غافل است و شور جنسی
وی را از حسینا به سمت دکتر معصوم سوق می دهد. این جا است که به قول
کورت، تب جسمانی نوشآفرین به معنی
بیثباتی در عشق و دوستی است.
اما پس از خاموش شدن آتش شهوت جنسی، نوشآفرین
درمی یابد چه خبط بزرگی مرتکب شده است. دوباره آتش عشق حسینا در وی
زبانه می کشد، اما بسترش در تسخیر معصوم است و جسمش به دستور او، اسیر
چهار دیواری خانه و دیگر نمی تواند در شهر یکهتازی کند تا حسینا را
بیابد. اگر می توانست هم چنین کند، دیگر حسینا نمی پذیرفت و یار بیوفا
را ترک گفته بود. بنابراین تب جسمانی او آخرین تعبیر هانس کورت-
دیدن بیمار تبدار یعنی این که صاحب رؤیا
از طرف دوستش ترک می شود.- را نیز درست
می نمایاند. ضمن آن که پشیمانی و بازگشت ذهنی نوشآفرین به عشق حسینا،
حالت همان توبه
ئی را دارد که ابنسیرین در تعبیر خود از تب،
خواهانش است.
عارضه دیگر نوشآفرین دلشوره مدام است [ص194]،
به گونه ئی که مادرش او را مالیخولیائی می خواند. [ص256] در اینجا
واژه مدام
که برای دلشوره به کار می رود، نشانه جالب توجهی است. زیرا در طول
رمان، خواننده نوشآفرین را زخمی در بستر مییابد و این زمان حال داستان
است. و همین جسم زخمی له شده که گذشته را یادآوری می کند، از
دلشوره مدام
و مالیخولیا
سخن می گوید. بنابراین نوشآفرین چه
در حال چه در گذشته مدام بیمار روحی یا جسمی است و به این ترتیب شخصیت نقصداری
را عرضه میکند. این وضعیت نویسنده را وا می دارد نقش آشکار و پنهان
روانپزشک را ایفا کند. او در انتهای رمان در نقش باسی کوچک خود را
ظاهر می کند تا آشکار کند شنونده رنج های نوشآفرین از زبان پدربزرگش
بوده و بعدها نگارنده آن شده است. در این سیر آن چه معروفی به عنوان
رواندرمانگر می کند، نخست تخلیه روانی نوشآفرین از غم و دردهایش است و
سپس آوردنش به ذهن و دل خوانندگان است تا او را از اسارت تنهائی و رنج
پیآیند آن برهاند. در ضمن بدینسان روح نوشآفرین نیز از رنج سرگردانی
نجات می یابد و دیگر به هر سو سرک نمی کشد تا دردش را باز گوید.
جالب این که شخصیت های زن دیگر رمان نیز بیش از آن که بیماری جسمی
داشته باشند، رواننژندند و این امر، آسیبپذیری روحی و روانی زن را در
جامعه پدرسالار می نمایاند:
الف- مادر پس از بیوه شدن، مرض ناامنی می گیرد. [ص14] تصویر ارائه شده
از او چنین است:
یک زن بیوه سیبی است که در آفتاب مانده باشد... . یکباره می پوسد و
این چروک های زیر چشم ها و سفیدی یک دست موها، همه نشانه های یاد اوست.
[ص144]
ب- زن ابراهیمنجار نیز به بیماری مادر مبتلا می شود.
برای وجود زنی که در جامعه پدرسالار فقط از طریق پدر یا همسر معنادار
می شود، فقدان ایشان ویرانگر است. بنابراین خیلی طبیعی خواهد بود زود
بشکند و نشانه های ویرانی و نابودی را به سرعت بازنمایاند. در حالی که
اگر به بیماری های مردان در این جامعه پدرسالار نگاهی بیندازیم، درمی
یابیم بیشتر آن ها جسمانی است. حتا اگر مانند جذامی که دکتر معصوم به
همگان نسبت میدهد، خیالی باشد. او به حسینا [ص236]، چوپان ژولیده مو
[ص 236] و نوشآفرین [ص249] نسبت جذام می دهد. برادران آقاجانی هم می
گویند سیاوشان جذام دارد.
و اما این جذام چیست که دو مظهر قدرت بداندیش
سال بلوا؛
دکتر معصوم و برادران آقاجانی آن را به ضعیفان و بیچارگان رمان نسبت
می دهند؟ اگر چه طبق کتاب تعبیر
خواب می توان خوره را مال حرام [ص29]
برای آقاجانی دانست یا در مورد دکتر معصوم به آن توسع بخشید و از
مال حرام
به نوشآفرین و عمارت سرهنگ نیلوفری رسید که وی
به دلیل قدرت ناشی از موقعیت اجتماعی، به ناحق آن ها را متصرف شده است.
اما پاسخ اصلی را باید در جمله مادر خطاب به پدر و نوشآفرین یافت که می
گوید مثل خوره ... افتاده ئید به
جان هم دیگر. [ص256]
معروفی همین تعبیر را از جذام در رمان
سمفونی مردگان
خود دارد. زیرا جذام برای او و شخصیت هایش هر
عامل بیرونی است که ویرانی درونی به بار می آورد. در واقع جذام دمدستترین و اما هولناکترین و چندشانگیزترین تصویر برای موتیف ویرانی در
ذهن معروفی است که گریبان بیشتر شخصیت های آثارش را می گیرد. چون جذام
جسم را تکهتکه می پوساند و متعفن می کند و بر زمین می ریزد. و سرانجام
آنچه از آدمی باقی می ماند، ترکیب ازشکلافتادهئی است که به یقین
دیگر کارکرد اولیه- حالت سلامت کامل- خود را نخواهد داشت. بنابراین بیشتر شخصیت های رمان های معروفی جذام درونی دارند و ناکامی ها و شکست ها
ذره ذره از توان شان کاسته و باعث شده است فروشکنند.
4- 2- پدر
بیمار و در واقع ناقص جسمی دیگر رمان، سرهنگ
نیلوفری است که پس از عمری با اقتدار زیستن، در دو سال پایان عمر کور و
ذلیل می شود. او بیماری قند نیز دارد و ویرانی جسمی و شخصیتیاش از
جمله دردناکترین تصویرهای تأثیرگذار
سال بلوا هستند و بارها یادآوری می شوند.
[صص13، 14، 143، 145، 151، 152 و 254]
او روزها عربده می کشید و شلنگتخته می
انداخت. [ص152]
همیشه یک جائییش زخمی بود.
[ص143] و می گفت
زندگی من هم اینجوری پاشید.
[ص145] و
خودش را باخت و مرد.
[ص 151] البته پیش از آن نیز به گفته مادر،
زندگی یش در شیراز تاراج شده بود. [ص151]
فروشکنی پدر در دعوا با نوشآفرین نیز به تمامی
نشان داده می شود. نوشآفرین تعریف می کند
پدر با دو زانو فرو شکست.[ص191]
و او به تلافی این ویرانی خود و شاید بیارزششدن دستآوردهایش، شروع
به نابودی اشیا و اثاثیه خانه می کند.
گلدان بارفتن سر تاقچه خرد شد.
[ص190]
خرد می کرد و می شکست، شیشه پنجره، آجیلخوری روی میز و کاسه بزرگ پر از آب را. یکی از پرده ها را هم انداخته
بود و حالا عصاش از کمر شکسته بود.
[ص191]
به
کوری پدر می توان نگاه فرویدی داشت و طبق کتاب
تعبیر خواب و بیماری های روانی
او
قضیه کور شدن را چه در افسانه اودیپ چه در
جای دیگر، جانشین حذف آلتجنسی "اختگی"
دانست[ص279] و مدعی شد چون پدر در جامعه پدرسالار می زیسته است و مردی
در این نوع جامعه فقط از طریق پسردار شدن معنا می یابد، او به دلیل هفت
سال
بیفرزندی و سپس دختردار شدن
اخته
تلقی می شده است. ضمن آن که او اخته اجتماعی نیز
است. زیرا پس از سال ها امر و نهی، خانهنشین شده است و حال دیگر حتا
دخترش از او فرمان نمی برد.
از دیدگاه روانکاوی فرویدی هم می توان فاصله
گرفت و مطابق با نگاه اساطیری گفت
کوری رمز نفهمیدن است. [نگاهی
به سپهری، 156] همانگونه که شکسپیر در
تراژدی شاه لیر
کوری را به معنی بیثباتی در عشق و دوستی
و ندیدن حق و حقیقت میگیرد. زیرا کوری باطنی انگاره ازلی است که
گریبان هر صاحب قدرتی را می گیرد تا پس از طی مرحله های متمادی رنج و
درد، پرده از پیش چشمان بصیرتش کنار زده شود و او بتواند به کنه
واقعیت پی ببرد. درست مانند آن چه بر شاه لیر در نمایشنامه شکسپیر می
رود. با این تعبیر پدر نیز کور جسمانی می شود تا پس از عمری قدرتنمائی
و شلتاق و به هیچ گرفتن زیردستان و به قول خود نبرد با طاغیان و راهزنان و چشم دوختن به زبردستان و به ویژه رضا شاه تا مورد توجه او قرار
گیرد، بیاموزد حقیقت زندگی این نیست. زیرا راهی که او رفته بود، فقط
جادهصافکنی برای قلدری بود که همه قدرت و ثروت را برای خود می خواست.
روانشناسی قدرتپرستانی مانند رضاشاه به ما می گوید آن ها به آسانی از
نردبانی بالا می روند که زیردستان پیش پای شان قرار می دهند. اما زمانی
که ایشان به ثبات و اطمینان رسیدند، به راحتی آن نردبان را از زیر پا
می رانند یا دست کم آن را از یاد می برند و بالا رفتن از نردبان دیگری
را آغاز می کنند. این است که در جامعه مبتنی بر قانون های پدرسالاری،
کوچک مردانی مانند سرهنگ نیلوفری نیز قبای قربانی شدن بر تن می کنند و
زمانی به آن پی می برند که عمر را باخته اند و دیگر نمی توانند کاری از
پیش ببرند.
4-3- معصوم
معصوم هم بیماری های متعددی را بروز می دهد. از
تهوع [ص 238] گرفته تا عرق زیربغل. او روان نژند و عصبی است و نشانههایش بارها در رمان ذکر می شود. او چندین بار به لرزه و رعشه می افتد
یا چشم هایش به دودو می افتند [صص 81، 129 و 142] یا
چشم هایش در کورسوی نور گردسوز می دوید.
[ص248] همچنین بارها به نشانه بی قراری و عصبی
بودن در موهایش چنگ می زند. [صص 246 و 339] یا نمی
توانست بنشیند، پا می شد و قدم می زد.
[ص222] ویرانی شخصیت او حتا با تشیبه،
مانند مورد زیر بیان می شود:
دکتر معصوم لبخندی زد اما خیلی زود چهره اش منقلب شد، عادت خاراندان یا
بههمریختن موی سر به سراغش آمد، چشم هایش را به اطراف گرداند، صورتش
را جمع کرد... و انگار در خودش ماسید. مثل اشک شمعی که قطره می شود، سر
می خورد و فرو میافتد و می ماسد.
[ص290]
بیماری دیگر معصوم سکسکه است که بارها در رمان [صص140،243]
بر آن تأکید می شود.
اما در صفحه 249
در مورد آن تشبیهی به کار می رود که حضور موتیف ویرانی را با صراحت
تمام به رخ می کشد:
با سکسکه گفت... سکسکه حرفش را قطع کرد... سکسکه مثل پت پت چراغی که
نفتش تمام شده، زمان را کند می کرد. می زد و سکسکه می کرد.
[ص249]
معصوم با پی بردن به عشق نوشآفرین و حسینا به
تمامی ویران می شود و با آواز کشتی
بهگلنشسته به آن اذعان می کند.
اما خود نیز از روحیه ویرانگری برخوردار است. نمونه اش بینظمی عادتی
وی که در صفحه های 214 و 215 در پرت کردن هر تکه لباسش به گوشه ئی
نمایانده می شود، یا ادراری که در آب جاری خانه نوشآفرین- که آب شرب
مردم شهر هم است- می کند. و این طنز تلخ رمان است که تنها پزشک شهر،
خود بیش از هر کسی موجب بیماری/ ویرانی سلامت دیگران می شود. حال بماند
معصوم عقیم است و پس از قتل نوشآفرین دیوانه می شود.
4-4- جاوید و مردم
جاویدِ مقطوعالنسل و کوسه، مرد بیصدای رمان
سال بلوا
است. [ص152] او دچار پیری زودرس شده است. [ص153]
اما این عارضه فقط مختص وی نیست. پیری زودرس گریبان جوانان شهر را هم
گرفته است. [ص233] آن ها سرفه های پیاپی می کنند [ص286] و به جای آن که
نماد سلامتی و امید آن دیار باشند، خود نشانه های اضمحلال آن به شمار
می روند. به همین دلیل مردم شهر ماتمزدهاند [ص220] یا خاک مرده بر
شهر پاشیدهاند [ص231] تا موتیف ویرانی سایه خود را بر همه هستی موجود
در رمان بیفکند. اما ویرانی به قلمرو سنگسر؛ شهر رمان محدود نمی شود.
ویرانی در بیرون آن نیز حضور تام دارد. نمونهاش چوپان ژولیدهمو که
هنوز از گرد راه نرسیده، از شدت ضعف غش می کند [صص 129 و 243] یا
معشوقه سرباز روس که با دیدن شقه شدن یار از هوش می رود[ص238] (هر دو
قرینه ئی برای عشق جنسی نوشآفرین و حسینا. در واقع این دو نیز در صورت
آگاهی جامعه از رابطه شان باید به چنین سرنوشتی مبتلا می شدند.)
4-5- کودکان
کودکان این دیار هم از ویرانی و بیماری- آن هم
از نوع جنسی- در امان نمانده اند. بچهها ناقصخلقه و یکچشم به دنیا
می آیند. آن هم درست وسط پیشانی...
زنی بچه دو سر زائید و خودش سر زا رفت. زنی بچه ئی زائید که چهار دست و
چهار پا داشت، به اختاپوس شبیه بود تا انسان.
این بچه ها کمی که بزرگ می شوند، با حیوانات
مقاربت می کنند. [صص 231 و 233]
رابطه جنسی حرام و به عبارت بهتر زنا با محارم
نیز در این دیار لعنتشده رواج دارد. نازو به زنا با محارم/ عمویش واداشته میشود و... . همه این ها یعنی کوچکترین کورسوئی برای رستگاری این جامعه
باقی نمانده است. که اگر می ماند، تولدی صورت می گرفت تا به مصداق سخن
رابیند رانات تاگور- با هر تولد
ایمان می آورم که خداوند هنوز از بشر رو نگردانده است-
نشانه بخشش خداوند و به تبع آن امید برای نجات باشد.
5- مرگ
نشانه مهم دیگر ویرانی در
سال بلوا،
مرگ است که به شکل های گوناگون در رمان اتفاق می افتد. دختر نوزدهسالهئی به عشق حسینا خودکشی می کند. [ص234] نورسا پس از قتل غلامحسینخان
خود را می کشد. کامیار؛ پسرعمه نامشروع نوشآفرین خود را حلقآویز می
کند. در صفحه 199 نیز از خودکشی فرهاد کوهکن سخن به میان می آید.
سیاوشان مصلوب و سرباز جوان روسی دو شقه می شود. [ص238]
مرگخواهی و کشتار چنان در جان و روح آدمیان رمان ریشه دوانده است که
حتا از حیوانات هم نمی گذرند. ماهی ها را در صفحه 203 دار می زنند. یا
از بز اخوی بینوا نمی گذرند و آن را هم دار می زنند.
جنگ هم مرگ می آورد و موتیف ویرانی
سال بلوا را
توسعه می بخشد. سروان خسروی، سرهنگ آذری، سهراب خان، سرپاسبان حکمت و
سربازان بسیاری [ص230] در جنگ کشته می شوند. هرج و مرج مطلق حاکم می
شود و هیچ چیز مشخص نیست یا قطعیت ندارد. گوئی آن هرج و مرج کیهانی در
جریان است. و به تبع آن حسینا رزم آرا را سر می برد، معصوم نوشآفرین را
میکشد، سرهنگ نیلوفری خواهرش را به قتل می رساند و اسفندیار قشنگ زنش
را. غلامحسینخان و امراللهخان هم دیگر را میکشند. در میان شخصیت
های رمان، تنها نازو و سرهنگ نیلوفری و از حیوانات ماهی ها [ صص203،
204، 269] به مرگ طبیعی می میرند. انگار همه قصد جان خود یا دیگران را
دارند یا می خواهند با نابود کردن خویشتن، از خود یا دیگران انتقام
بگیرند. مانند رخشو که با فاحشه شدن، به جواب رد حسینا به عشقش واکنش
نشان می دهد! [ص234]
5-1-
رقص مرگ با خواب
و اما چرا این همه مرگ در رمان
سال بلوا؟
شاید لوئی فردیناند سلین به حق می گوید
بدون رقص با مرگ، هیچگونه اثر هنری پا به
عرصه وجود نمی گذارد. رقص معروفی
به عنوان نویسنده با موتیف مرگ، شکل دهنده وجه هنری
سال بلوا
است و رقص نوشآفرین به عنوان شخصیت اول رمان و نیز شخصیت های دیگر
با مرگ، شکل دهنده واقعه های این اثر هنری است. از سوی دیگر برخی روانکاوان درباره طبیعت مرگ
معتقدند
کاملا با شهوت جنسی مربوط است. [راهنمای رویکردهای ادبی، ص164]
بنابراین عنانگسیختگی شهوت جنسی- نوشآفرین نسبت به حسینا در آغاز و
سپس معصوم- اصلیترین مرگ رمان؛ یعنی قتل نوشآفرین را رقم می زند. در
فاجعه سرباز روس هم همین عامل به دو شقه شدنش می انجامد. در مورد
اسفندیار قشنگ هم باز به قتل ناموسی میرسیم.
مرگ فقط در بیداری آدم های رمان، ایشان را از
خود به وحشت نمی افکند. در خواب هم نوشآفرین می بیند مرده است. منتها
خواب مرگ نوشآفرین کارکرد دیگری هم در رمان دارد. همانگونه که پیشتر
اشاره کردم، معروفی در نقش رواندرمانگر شخصیتش، مینویسد تا او را از
رنج هایش برهاند. بنابراین خواب مرگ خود دیدن نوشآفرین هم تمهیدی از
جانب معروفی است تا به او کمک کند. زیرا به زعم هانس کورت
مردن در خواب نشانه آن است که خواببیننده
قصد دارد به موضوعی برای همیشه خاتمه دهد. از لحاظ درونی صاحب رؤیا
جریانی را به پایان می رساند، چنانچه در رؤیا به خاطر آن بمیرد.
[تعبیر خوا
ب، صص573-574] پیر رآل
هم معتقد است:
اگر مرگ به هر شکلی در خواب ببینید، کاملا طبیعی است غمزده و اندوهگین هستید.
به تقریب همیشه:
رؤیای مرگ جسمانی در واقع مرگ روان خواببین است.
رؤیای حالت احتضار در واقع نشانه نگرانی و اضطراب روانی خواببین است.
رؤیای خاکسپاری در واقع به خاک سپردن خواسته یا چیز روانی
خواببین است.
این چه چیزی است که درون خواببین بدون این که خود بداند، مرده است؟
ممکن است عشق، عاطفه و احساسی یا وابستگی عمیق به ارزش اخلاقی باشد یا
ممکن است به ادراک نادرست و نارسا از زندگانی مربوط باشد.
[105]
بنابراین نوشآفرین
غمزده و اندوهگین
خواب می بیند مرده است، چون به زعم هانس
کورت جسمش می خواهد برای همیشه به خطای از سر شهوت جنسی خود در مورد
همسر معصوم شدن پایان دهد و نیز روح او می خواهد از مکافات سرگردانی
به دلیل غفلت ورزیدن از عشق به حسینا نجات یابد. پس به ذهن میرزا حسنخان رئیس و سپس باسی و از طریق دومی به ذهن خوانندگان راه مییابد و از
تنهائی هموارهاش به در می آید. در این روند به بیان پیر رآل هم به
ادراک نادرست و نارسای
خویش از زندگانی
پی میبرد، هم از
مرگ روان
خویش جلوگیری می کند. زیرا او حتا
خاکسپاری خود را می بیند تا بر
خاک سپردن خواسته یا چیز روانی
خود تأکید کند. اما
عشق، عاطفه و احساسی یا وابستگی عمیق به ارزش اخلاقی
در او نمرده است و به همین دلیل به آخرین تلاش خود؛ راه یافتن به
ذهن باسی- و خواننده- دست می زند تا مانع مرگ روان خویشتن شود.
5-2-
تصویر اسطوره ئی مرگ
در مورد موتیف مرگ، معروفی از تصویر اساطیری آن
نیز بهره می گیرد. رحمت ایزدی؛ نعشکش رمان همارز
کارون در
اسطورههای یونانی است که او را به
صورت پیرمرد بسیار زشتی با ریش انبوه و مجعد و جوگندمی تصویر می کردند.
وی پالتو پاره و مندرسی بر تن و کلاه گردی بر سر داشت. ... وی به شدت و
خشونت و به عنوان مافوق حقیقی با آن ها [ارواح] رفتار می کرد. ...
وظیفه او... کشیدن آن ها به دنیای زیرزمین بود.
[فرهنگ
اساطیر یونان و روم،
ص184-185]
بعد سر و کله رحمت ایزدی از دل مه بیرون آمد، چهره استخوانی و تیرکشیده
داشت، انگار مه از زیر پوست او متصاعد می شود، یا به نظر می آمد مه زیر
پوستش خزیده است، با چشم های سیاه و موهای بلند.
[ص32]
رحمت ایزدی با گاری بزرگش از راه رسید، سه نفر زخمی پیاده کرد و جنازه
ها را برد. مه غلیظی بالای فلکه ایستاده بود و در راسته خیابان زیارت
به طرف شمال ادامه یافته بود. ... رحمت ایزدی در مه فرو رفته بود،
دنباله گاری یش به تدریج محو می شد، و صدای جیرجیر چرخ ها تا دقایقی
بعد به گوش می رسید. ماشاءالله آهنگر هن و هن کنان گاری را از پشت هل
می داد و آن را در مه گم می کرد.
[صص30-31]
رحمت ایزدی با لباس سفید، زنگوله در دست بین آن ها می گردد، جنازه بار
می کند، و با کمک ماشاءالله آهنگر به طرف قبرستان راه می افتد.
[ص31]g
ادامه دارد