گفت و گوی زیر در ماه نامه
کارنامه، شماره 27، اردیبهشت 1381، صفحه های90-91
درج شده است.
سردبیر
زبان ریشه و رستنگاه آثار هر نویسندهئی است. با دوری از زبانی که
در آن خانه دارید، چگونه کنار میآئید؟
معروفی: یاد گرفتن زبانهای دیگر دشوار نیست. هر چند که زبان مادری را
فقط یک بار می توان آموخت. من نویسنده آلمانی نیستم، ایرانی هستم که در
ضمن نویسنده هم است. اوایل که تازه آمده بودم، تا مدتها نمی دانستم
کجا افتادهام و از کجا افتادهام؛ آنقدر به طلوع و غروب نگاه کردهام
تا ببینم شمال و جنوب کجا است؛ آنقدر در نقشه جغرافی گشتهام که خزر و
دماوند را پیدا کنم و ببینم چه مرزها و کشورها و دیوارهائی بین ما
فاصله انداخته است؛ آن قدر در کوچه و بازار لای جمعیت چرخیدهام و گوش
خواباندهام، بلکه کلام آشنائی بشنوم؛ آنقدر خواب گلشیری را دیدهام
و با او حرف زدهام که دلم نمیخواسته هرگز از خواب بیدار شوم؛ آنقدر
دلم برای اشیای خانهام تنگ شده که دل بستگیهام را به اشیا و وسایل از
دست دادهام.
در این سال ها از نو رفتهام و گواهینامه
رانندگی گرفتهام. دوباره سفره و میز و کامپیوتر و قاب و گلدان و چکش
و میخ تهیه کردهام. از سر نو حافظ
و سعدی
و بیهقی
و معین
و نظامی
و مولانا
خریدهام. اگر میدانستم سفر خواهم کرد، پیشاپیش
11هزار جلد کتاب و یادداشتهای سالیانم را می فرستادم، سر و سامانی به
وسایل و مسائلم می دادم و این جوری لخت و عور نمی آمدم. روزی که وارد
آلمان شدم، فقط 4 مارک پول داشتم. آن هم به لطف کسی که حق اشتراک مجلهاش را به مارک پرداخته بود. باری، گذشت.
این جا کار می کنم، می نویسم، همسرم نقاشی می کند و به نحوی این زندگی
پنجنفره را پیش می بریم. اما بهراستی زبان آلمانی مسأله جدی است. در
محیط کارم که به پزشک روشنفکر آلمانی متعلق است، مجبورم به سرعت یاد
بگیرم و کم نیاورم. هر چند که مثل بچههایم به آلمانی خواب نمی بینم،
به آلمانی فکر نمی کنم و به آلمانی نمی نویسم. در این سالها به جز
داستان و رمان و مقاله، کاری هم در زمینه ادب فارسی کرده ام که وقتی به
جائی رسید، خبر می دهم.
بعد از سال ها
سمفونی مردگان تجدید چاپ شد. با توجه به اقبال این اثر در جذب مخاطبان خاص و عام،
چرا در طول این چند سال نسبت به تجدید چاپ اقدامی نکردید؟ آن هم با
توجه به این که آن طور که پیدا است، رمان بدون هیچ تغئیری مجوز نشر
گرفته است.
معروفی: بالاخره بعد از هفت سال، چنین اتفاق میمونی افتاد. خوشحالم.
آثار ادبی یک ملت مال ملت است، به نویسندهاش مربوط نیست. در طول این
سال ها افراد و ناشران مختلفی اقدام کرده، اما نتیجهئی نگرفته بودند.
چه قدر در جریان داستاننویسی داخل ایران قرار دارید؟
معروفی: به قول انگلیسی ها "آپتودیت" مانده
ام. کارها را می خوانم و با بسیاری از داستاننویسان در تماس هستم.
کتابی نیز در دست دارم که مجموعهئی است از داستاننویسان مدرن. این
کتاب به وسیله انتشارات سورکامپ آلمان (که بزرگترین ناشر ادبی و فلسفی
آلمان است) منتشر خواهد شد؛ مجموعهئی است از حدود سی داستان که تاکنون
ترجمه کارهای محمد محمدعلی، محمد کشاورز، بیژن نجدی، محمود جوانبخت،
شهرنوش پارسیپور، فرخنده آقائی، حمیدرضا رحیمی مقدم، پیمان هوشمندزاده، رضا علامهزاده، قاضی ربیحاوی، محمد شریفی، ابوتراب خسروی و
هوشنگ گلشیری به وسیله یک گروه دانشگاهی انجام گرفته و بقیه در دست
ترجمه است. این کتاب مقدمه، مؤخره و برای هر داستان بیوگرافی و عکسی از
نویسنده دارد و عنوانش احتمالا چنین خواهد بود:
به انتخاب من.
تصمیمی برای انتشار باقی آثارتان در ایران دارید؟
معروفی: ناشرم تا این لحظه قراردادی برای پنج
کتاب با من بسته است. اما به طور کلی نویسنده دور از وطن درختی نیست که
از ریشه در آوردهاند و در جای دیگری کاشتهاند؛ ماهی دور از آب هم
نیست؛ انسان است، نویسنده است، اما اثرش می تواند مثل درخت باشد. من
معتقدم اگر حتا اثر آدم مثل درخت باشد، نویسنده دور از وطن آن را سبز
می کند و در سرزمین غربت، ریشهاش را در آب میگذارد تا روزی در خاک
خود و در سرزمین خود بکارد. دیر یا زود درختهای بسیاری خواهیم کاشت.
به قول حافظ گر چو فرهادم به تلخی
جان برآید باک نیست/ بس حکایتهای شیرین میماند ز من.
کار تازه چه دارید؟ در کنار نوشتن، زندگی را چگونه پیش می برید؟
معروفی: در محل کارم دارم رمان
طبل بزرگ زیر پای چپ را
پاکنویس می کنم. این رمان را در سال 62 نوشتم و اولین رمان من است،
اما به دلایلی چاپ نشد. رمان دیگری در خانه می نویسم با عنوان
راه بیفت، عزیزم
که دارد تمام می شود. همچنین در سفری که به قطب
شمال داشتم، در تجربه با سورتمه و سگ و سرمای زیر سی درجه، طرحی زدهام
که بهزودی آن را شروع می کنم. مجموعه داستانی هم آماده کردهام با
عنوان این آلمانیها
که همه شخصیتها و فضای آن آلمانی است، به جز یک گربه سیاه ایرانی که
در تمام دوازده داستان حضور سنگینی دارد و او کسی نیست جز گربه سیاه
قشنگ خودم که بارها گریه کردنش را دیدهام. گربهئی که در غم مردن یک
ماهی قرمز کوچولو؛ همدمش گریه میکرد و ما نام انسان بر خود نهادهئیم!
بیش از سه سال است که به پستوی خانه خزیدهام و
مدام کار می کنم. بین محل کار و خانه آونگ شده ام. دو میز کار دارم،
یکی در خانه، یکی در محل کار و طبیعی است همیشه دو کار را به موازات هم
پیش ببرم. مثلا در یکسالونیم گذشته روزی شش ساعت به کتاب (سههزار
صفحهئی- 5 جلدی) تاریخ جنبش روشنفکری ایران تألیف مسعود نقرهکار سرگرم
بودم و الان به رمان. به شکلی میتوان گفت دیگر در شهر "وجود خارجی"
ندارم. در مسیر روزانه توی ماشین موسیقی و اخبار گوش می دهم و به ندرت
در جائی آفتابی می شوم. این روان سرکش ناسازگار من ترجیح می دهد در
پستوی خانه بماند تا در هر لجنزاری سر بکشد. نبودن بهتر از بودن است،
پیدا نشدن، نایاب شدن، گمشدن، گیر نیامدن... . بگذار بگویند تخمش را
ملخ خورده.
با توجه به تجربههای سالهای اخیرتان، ما در کجای ادبیات جهان
ایستادهئیم؟
معروفی: این جا فهمیدم که ادبیات داستانی ایران در حاشیه قرار دارد و
جزو ادبیات حاشیه مطرح می شود، اما اگر بخل و حسدهای احمقانه در جمع ما
کمرنگ شود، به متن هم خواهیم رفت. امروز سینمای ایران رشد چشمگیری
کرده که توانسته خود را در جهان مطرح کند و این نشان می دهد که متن
(فیلم نامه) قوی شده است. زمانی که ادبیات و متن فیلم به قدرت برسد،
پایههای سینمای موفق گذاشته خواهد شد. امروز سینما و رمان ایران در
جهان مطرح است. رمان و داستان ما بهتر هم خواهد شد، به شرطی که منطق
رودهدرازی را رها کند، با شنیدن تحسین، از خود راضی نشود، ترمز نکند و
باز ادامه دهد. ما اگر گروهی حرکت و همت کنیم، حرف نخست را در جهان
خواهیم زد.
شما هم مثل اکثر نویسندگان معاصر روزنامهنگاری را تجربه کردهئید.
در ایران همچنان اکثر داستاننویسان برای امرار معاش سرگرم کار
روزنامهاند، از نمونهخوانی بگیرید تا ویرایش و خبرنویسی و گزارشگری
و... . تجربه روزنامهنگاری را برای داستاننویسی مثبت می دانید یا
منفی؟
معروفی: اگر داستاننویسان بدانند روزنامهنگاری، ویراستاری، گزارشگری، خبرنویسی و حتا نسخهخوانی از نان شب
برایشان واجبتر است، برای داشتن چنین حرفهئی خود را به آب و
آتش
خواهند زد. همیشه نانی خوشخوراک است که خمیر ورز آمده داشته باشد. این
نانهائی که در نانوائیها می فروشند، با یک باد بیات می شود؛ علتش این
است که خمیرش را ورز ندادهاند.g