دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

نشر ققنوس


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 


هزارتوی داستان نویسی (3)

من می گویم که...

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

بزرگ‌ترین پیروزی درام‌های تاریخ  و هنر

 در این است که هر روز در اندرون هزاران

 وجدان پنهان تکرار می‌شوند.                 
آندره مالرو


شنبه
‌شب  6 مرداد 1386 یکی از اتفاق های شگفت‌انگیز زندگی من رخ داد. اتفاقی که باعث شد روند نگارش سلسله مقاله های هزارتوی داستان نویسی مختل شود و در این شماره به موضوعی بپردازم که از قبل برنامه ریزی نکرده بودم:

افزون بر مشغله های دیگرم، در تدارک کتابی به نام گزیده داستان های دهه هشتاد و نقد و بررسی داستان‌هایش هستم. برای جلد اول این کتاب ده مجموعه داستان برگزیده ام که یکی از آن ها دل واپس کهرم حسن فرهنگ‌فر است. کتاب را همان وقت که حافظ موسوی به من داد، یعنی در سال 1383 خوانده بودم. برخی آن ها به نظرم تکنیکی آمده بودند و حال به بازخوانی نیاز داشتم تا یکی را برگزینم. شنبه‌شب به داستانی رسیدم به نام "تو می گوئی که..."(1). وقتی خواندنش تمام شد، مات و مبهوت ماندم. طرح اصلی داستان همانی بود که شاهد مثال مجموعه مقاله هزارتوی داستان نویسی کرده بودم! در حالی که من این داستان فرهنگ‌فر را به هیچ‌وجه در یاد نداشتم و همه آن چه درباره دیدار آن زن دست‌فروش در نسخه اول مقاله در سال 1384 نوشتم، عین واقعیت بود و من و دخترم آن زن را سر راه آموزش‌گاه زبان چند بار دیده بودیم.

به راستی هنوز نمی دانم چگونه این اتفاق افتاده است. گرچه پیش وجدانم شرمنده نیستم و دست کم خود می دانم چه قدر از نگاه آن زن دست‌فروش متأثر بوده و هستم و چگونه شرمندگی از یاری نکردنش باعث شد برای حضورش در آن جا دلیل های گوناگونی به ذهنم برسد یا او را در موقعیت های گوناگونی متصور شوم و نسخه های متعدد داستانی برایش بنویسم. و گرچه می توانم خود را توجیه کنم، چنین صحنه ئی را در بیش تر شهرهای بزرگ می توان شاهد بود و به یقین برای هر ذهن حساسی، تکان دهنده است. بنابراین من و فرهنگ‌فر در دو زمان مختلف به این تأثیرپذیری دچار شده‌ئیم، اما خواننده چه؟ من که خود بارها قربانی سرقت ادبی از نوشته‌هایم شده ام و هنوز پرونده آخرین آن باز است، (به صفحه گزارش شماره قبل مجله رجوع شود) چگونه خود می توانم ناخواسته این بلا را سر دیگری بیاورم؟ هر قدر هم من بی‌تقصیر، نخست ایشان چنین داستانی را نوشته اند و بنابراین محقند معترض باشند. بنابراین فوری در جست و جوی آقای حسن فرهنگ‌فر برآمدم. به لطف آقای مسعود بیزارگیتی روز بعد تماس من با ایشان برقرار شد.

وقتی ماجرا را برای آقای فرهنگ‌فر شرح دادم، گفت: «من معلم بازنشسته هستم و این چیزها برایم مهم نیست. اشتباهی رخ داده و ذهن رفته جائی که ذهن دیگر رفته.»

این سخن ایشان مرا واداشت به موقعیت های مشابهی که در گذشته برخورده بودم، با احتیاط بیش تری بنگرم و حتا دریچه تازه ئی برای نگرش به چنین موقعیت هائی باز کنم. زیرا نخستین بار در مجموعه داستانی از رضا فرخ‌فال به موردی برخوردم که موضوعی شبیه داستانی از شهریار مندنی‌پور داشت. آن زمان از مندنی‌پور که پس از فرخ‌فال کتابش را خوانده بودم، علت را پرسیدم. متن زیر حاصل این گفت و گو است که در آینه ها (دفتر دوم، روشنگران و مطالعات زنان، 1376، ص76) درج شده است: 

 الهام یکتا: در مجموعه سایه های غار داستانی به نام "ماه و آن سوی تاریک کاج" وجود دارد. مشابه این کار به نام "باران های عیش ما" در مجموعه داستان آه، استانبول آقای فرخ‌فال هست. چه توضیحی برای این قضیه دارید؟

 

شهریار مندنی پور: گرچه فضای وهم‌آلود و سوررئال در داستان هایم هست، ولی فکر می کنم خودم آدم منطقی باشم یا تلاش می کنم درباره جهان علمی فکر کنم. اما گوئی این داستان دارد به من تفهیم می کند چیزهائی که در داستان هایت می نویسی، بعضی وقت ها برای خودت پیش می آید. این داستان را در تهران در جلسه پنج‌شنبه‌ها خواندم. برخی دوستان اشاره کردند چند جلسه قبل آقای فرخ‌فال هم این را خواندند. موضوعش را پرسیدم. گفتند مردی می آید خانه و جنازه ئی را روی تخت خوابش می بیند. فکر می کردم شباهت تا همین حد باشد. بعد که داستان آقای فرخ‌فال پس از چاپ کار من چاپ شد، دیدم سوای موضوع، چند جمله شبیه یک‌دیگر بود. در حالی که در این مدت نه من با ایشان تماس داشتم، نه ایشان با من. اتفاق افتاده بود در جلسه هائی با هم باشیم، اما نه ایشان این داستان شان را خوانده بودند، نه من. به نظرم اتفاق سوررئالی است.

 

محمود معتقدی: چندی پیش با یکی از دوستان قصه‌نویس صحبت می کردم. گفتم عجیب است چه قدر دنیای ذهنی آقای مندنی‌پور و آقای فرخ‌فال نزدیک به هم است. حتا در ساختار بعضی جمله ها و واژه هائی که به کار می برند. در زاویه‌دید و نگاه به خرافات و جهان خاک و مایه هائی از این دست، این شباهت حس می شود.

 

شهریار مندنی‌پور: در این داستان آن‌چه برایم اهمیت داشت، مسأله وحشت این آدم بود. ... شرایط خاص است که این فکرها را ایجاد می کند. فکر می کنم این مسأله کمک می کند چنین داستان‌هائی به ذهن چند نفر بیاید.

مصداق سخن آخر مندنی‌پور می تواند آخرین تجربه‌ئی باشد که خود از این بابت کردم. در شماره ویژه نامه نقد نافه (36) داستانکی از علی رضا طبائی درج شده است. نخستین بار که آن را خواندم، جز پایان سوسک‌کشی‌‌‌‌‌‌‌یش، با داستانی از یکی از خانم هائی مو نمی زد که در مجموعه هشتاد سال داستان نویسی حسن میرعابدینی به آن برخورده بودم. ابتدا فکر کردم به دلیل این شباهت زیاد نباید منتشر شود. اما بعد دیدم پایان متفاوت است و هیچ نویسنده ئی نمی آید به خاطر "داستانکی" آبروی هنری خود را ببرد. بنابراین باید مبنا را بر همان شباهت ناخواسته گذاشت و به آن به عنوان هویت مستقلی نگریست.

به گفت و گویم با شهریار مندنی پور برگردیم. مشابه همان گفت و گو را با منیرالدین بیروتی در سومین شماره آینه ها داشتم. زیرا داستان "خاتون" او از مجموعه تک خشت شبیه یکی از فیلم هائی بود که بارها از تلویزیون پخش شده است. موضوع را که با بیروتی در میان گذاشتم، گفت و گوی مان به توارد از منظر دیگری کشید:

یكتا: از داستان "خاتون" شروع كنیم، آقای بیروتی. فیلم داستانی با همین موضوع چند بار از تلویزیون پخش شده است. تندیس عتیقه گران‌بهای ربوده شده آن فیلم در باران سیل‌آسا آب می شود و در داستان شما در دریا.

 

بیروتی : در جلسه ئی این داستان را خواندم و به من گفتند مشابه آن فیلم است . اما من آن فیلم را ندیده ام . من نمی دانم چه اتفاقی افتاده كه این سوژه به ذهنم آمده است. حتا به یاد هم نمی آورم كسی آن فیلم را دیده و برایم تعریف كرده باشد. در هر حال من دقیقا تا سال 78 اصلا تلویزیون تماشا نمی كردم. هم واره كتاب می خواندم. الان هم زیاد تلویزیون تماشا نمی كنم. اصولا فیلم زیاد نمی بینم. خیلی ها هم به من گفته اند این بزرگ ترین نقطه ضعف من است.

 

یكتا: البته تكراری بودن سوژه فی‌نفسه بد نیست. به ویژه كه شما قادر بوده اید چنان تعلیقی ایجاد كنید كه خواننده را تا پایان می كشاند و تازه آن‌جا است كه در می یابد رودست خورده و زنی كه با نام خاتون این همه هواخواه دارد، تندیس نمكی است. در ضمن سبك كار را هم در خدمت موضوع داستان قرار داده ئید. یعنی همان طور كه خواننده دائم در هول و ولای درگیری‌های راوی قرار دارد، نثر داستان نیز چنین است. ساختار معمول جمله در هم شكسته است و فعل یا گزاره گاه در ابتدا و گاه در وسط جمله می آید و به این ترتیب فرم نوینی را برای بیان سوژه تكراری ایجاد كرده ئید. بگذریم.

داستان‌های شما تأثیرپذیری پررنگی را از دو نویسنده معاصر نشان می دهد. یكی بابت سوژه گنج‌یابی یا عتیقه‌یابی كه در چند داستان رضا جولائی به چشم می خورد. یكی هم بابت فضای تیره و تلخ كه اتفاقا در كارهای جولائی هم هست و بعد در داستان های شهریار مندنی‌پور، به ویژه در سایه‌های غار به گمانم حتا بابت نثر، خیلی از او متأثر باشید. ناگفته نماند نام سمیر كه یكی از شخصیت های داستانی از او در هشتمین روز زمین است، در چند داستان شما ("صفورا"، "خاتون" و "شیرین") تكرار شده است.

 

بیروتی : من هیچ وقت آگاهانه نخواسته‌ام سیاه بنویسم یا فضای تلخی بسازم. بعد از نوشتن به من گفته‌اند كارت سیاه است. نمی دانم، شاید ذاتا تلخ هستم و سیاه می بینم. اما هیچ‌وقت به عمد چنین ننوشته ام و از نظر خودم هم كارهایم سیاه و تلخ نیستند. ما در ادبیات‌مان، به خصوص در عالم نثر، نوع ادبیات اعتراف كم داریم. ما از درونیات‌مان وحشت داریم. حتا در نوشتن گاهی خود را گول می زنیم. در حالی كه در ادبیات نوعی نوشته هست كه نشان می دهد درون ما چه جانورانی رشد می كنند. نمونه‌اش همان بوف كور است كه به نظر من به دلیل همین كه درونیات ما را بیرون ریخته، شاه‌كار است. ما سیاهی‌های درون‌مان را هیچ‌وقت بیرون نریختیم تا بعد تحلیل و درستش كنیم. همیشه نوعی لاپوشانی كردیم.

از جولائی هم فقط یك داستان كوتاه خوانده‌ام. نمی‌دانم، شاید از تنبلی بوده كه سراغش نرفته‌ام. اما از مندنی‌پور چرا. اولین داستانی كه از او خواندم، "بشكن دندان سنگی" بود. این داستان چنان مرا گیج كرد كه از نوشتن پشیمان شدم. می گفتم وقتی یكی این قدر خوب می نویسد، من چرا بنویسم.

از همان‌جا رفتم دنبال كارهایش و از آن‌ها خیلی یاد گرفتم. بعضی داستان‌هایش را هفت‌ـ هشت بار خواندم تا ببینم نثر، تكنیك و نگاهش چگونه است.

بنابراین در مقطعی از نوشتن به شدت تحت تأثیرش بودم. به نحوی كه وقتی در جلسه‌ئی داستانی خواندم، نویسنده‌ئی به من گفت "اگر اسمت را برداری، می شود اسم مندنی‌پور را پایش گذاشت." اما كم كم دارم خود را جمع و جور می كنم از محدوده این تأثیر بیرون بیایم. اما هنوز مندنی‌پور را دوست دارم.

همان طور که بیروتی اشاره می کند، تأثیرپذیری می تواند آگاهانه باشد و این به تمایل خود هنرمند بستگی دارد که خود را از زیر سلطه‌اش برهاند یا خیر. در این صورت و با اذعان به آن، خطر سرقت ادبی کم رنگ می شود. اما وقتی تأثیرپذیری ناآگاهانه باشد، دیگر نمی‌توان به چنین خطری بی‌توجه بود. به یاد دارم منصور کوشان چگونه هنگام کار در مجله گردون بابت تأثیرپذیری ناخودآگاهش نگران بود. او می گفت: «از بس گرفتار خواندن داستان های ارسالی برای مجله هستم، از کار نوشتن بازمانده‌ام. می‌ترسم هم یک وقت چیزی از آن‌ها در ناخودآگاهم بماند و هنگام نوشتن ظاهر شود و من متوجه نشوم.»

نمی‌دانم کوشان چگونه با این مشکلش کنار آمد، اما به یقین این مشکل بسیاری از سردبیران یا دبیران تحریریه نشریه‌هائی می تواند باشد که خود نیز نویسنده اند.

سرانجام از نوعی تجربه هم بگویم که نخستین بار در جائی از مهربانو سیمین دانشور خواندم. ایشان از دوره ئی یاد می کرد که خود و هم‌سرش؛ جلال آل‌احمد موضوع خاصی را برمی گزیدند و قرار می گذاشتند هر کدام از منظر خود آن را داستان کنند. شهریار مندنی‌پور نیز به همین نوع کار در جلسه نقد و بررسی کتاب‌هایش در آینه ها اشاره داشت:

مندنی‌پور: نکته ئی راجع به داستان "هشتمین روز زمین" بگویم. ما جلسه‌هائی در شیراز داریم. زمانی که آقای دست‌غیب می آمدند، یک بار برای ما تعریف کردند موتور لنجی وسط دریا غرق شده و ناخدا و چند نفر از ملوان‌ها سوار قایق نجات می شوند. مسافران می آمدند کنار قایق و لبه آن را می گرفتند و این‌ها با چاقو دست های شان را قطع می کردند. ما هفت- هشت نفر بودیم. به فکرمان رسید، این را بنویسیم. پنج- شش داستان نوشته شد. آقای خسروی، آقای دست‌غیب، آقای توفان و فکر می کنم سیروس رومی هم نوشت. [ص67]

و حال این شما و این داستان آقای فرهنگ فر که نسخه رئالیسم اجتماعی داستان "زن دست فروش" است. آن را بخوانید و نیز داستانی را که من در آینه های شماره 41 روایت کرده ام. آن وقت به آن چه در حاشیه‌اش اتفاق افتاده است، بیندیشید. آیا از این همه شباهت، مبهوت نمی شوید؟!g

8 مرداد 1386      

 

 


تو می گوئی که... (1)

حسن فرهنگ‌فر

 



-  دو هزار و پانصد تومان، مال ترکیه است. چیت هم به این قیمت نمی دهند.

ضلع غربی فلکه صادقیه، روبه‌روی کافی نت صادقیه، چند تائی تی‌شرت گذاشته بود روی گونی که پهن کرده بود کف پیاده‌رو.

روپوشش که خیلی تیره تر از چهره اش نبود، چهار و نیم متر پارچه می برد. با دست‌مالی روی روسری، پیشانی‌یش را بسته بود، هم رنگ سالکش. زهر سرما هنوز کاملا گرفته نشده بود. جلویش که رسیدم، گفت:

- دوهزار و پانصد تومان، مال ترکیه است. چیت هم به این قیمت نمی دهند.

نگاهش کردم، شبیه مادربزرگ بود. قدری چاق تر. نه، خیلی پیر می شود! شبیه مادر بود. رد شدم. چند قدم رفتم. دوباره برگشتم.

- دوهزار و پانصد تومان.

- سلام. می خواستم بنویسم. برای من خیلی جالب است که خانمی با این سن و سال... .

نگاهی کرد به من. یکی از تی‌شرت‌ها را گرفته بود جلویش و نشان می داد به ره‌گذرها.

- دوهزار و پانصد تومان، نخی است.

کنارش ایستادم. نمی دانستم باید بروم یا بمانم. رو کرد به من:

- که چه بشود؟ دوهزار و پانصد تومان.

خیال کردم که حرف‌هایش تمام شده است.

- حالا حتما می خواهی بنویسی؟ دوهزار و پانصد تومان. یکی از بچه‌هایم ترکیه است. این‌ها را از آن جا می دهد. پول ثبت‌نام دخترم جور می شود. نخی است. مال ترکیه است. آواره جنگی هستم. دیگر نتوانستم بروم آبادان. همه چیزم را جنگ از من گرفت. شوهرم، پسرم، خانه ام. حالا. دوهزار و پانصد تومان، نخی است. مال ترکیه است. شصت سال دارم، زیاد نمی توانم سر پا باشم. این هوای آلوده هم اصلا برایم خوب نیست. مرده‌شورم ببرند. فقط برای دخترم هست که... .

مرد جوانی که چند قدم آن طرف‌تر فریاد می زد: «کارد لیزری یکی دویست» به سرعت وسایلش را جمع کرد و توی جمعیت گم شد.

پیرزن تکان نخورد. خشکش زده بود. مأمور شهرداری تی‌شرت‌ها را برداشت، گذاشت توی همان گونی، انداخت عقب وانت. ماشین حرکت کرد. مردم می دیدند و نمی دیدند. در پاهایم اندکی نیرو دیدم که بدوم دنبال وانت. صدای ترمز شدید آمد.

- هی یابو، این جا شهره‌ها!

و من یک ضرب‌در بزرگ کشیدم روی همه چیزهائی که نوشته بودم.g

 

 

 

 

 

 

 


 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر