آن سه وقتی به دریا رسیدند، به آن خیره شدند. آنجلینا ناگهان انگارچیزی
فهمیده است، گفت: «من الان گفتم شما دوتا الماس دارید.»
هرمیون و رون سرهایشان را تکان دادند. رون انگار میخواست بگوید: «این دیگه
کییه؟ از حرف خودش هم خبر نداره!» که آنجلینا گفت: «شما نیمی از قدرتُ دارین
که به مرحله دوم سوم بروید.»
وقتی آنجلینا با نگاههای تعجب کرده رون و هرمیون مواجه شد، گفت: «شما الماس
خشم و قدرت را دارید که به مرحله سوم بروید.»
هرمیون گیج شده بود، ولی درک کرده بود به زودی می تواند هری را نجات دهد.
آنجلینا گفت: «مرحله سوم چیز عجیبی است. من از آن خبر ندارم، ولی می دانم
احساسات انسان با او درگیر می شود.»
آنجلینا بعد از کمی مکث گفت: «الماسُ به من بده.»
هرمیون کمی معطل کرد و اندیشید اگر الماس ها خیلی ارزشمند باشند چه. اما با
خود گفت: «به ریسکش میارزد!» و دست در جیبش کرد و الماسها را به او داد.
آنجلینا الماسها را در دست گرفت. با تماس دست آنجلینا با الماسها، صورتش
مانند گچ سفید شد. هرمیون وحشت کرد. آنجلینا دستانش را بست. زیر لب وردی مانند
شعر خواند. الماس ها داشتند بزرگ میشدند. آنجلینا به نفسنفس افتاد. ناگهان
آسمان صاعقهئی زد و یکی از الماسها را دونیم کرد. دو تکه الماس به هوا پریدند
و مانند اشک پائین آمدند. دوباره رعد دیگری به وجود آمد و همانکار الماس اول
را با الماس دوم کرد. حالا آنها چهار الماس داشتند. هرمیون آنقدر محو تصویر
شده بود که نفهمید آنجلینا روی زمین افتاده است. هرمیون خیلی سریع به طرف
آنجلینا دوید. آنجلینا داشت می خندید. هرمیون حس می کرد بدن او نورانی شده است.
چشمان آنجلینا درشتتر مینمود. هرمیون گفت: «چرا افتادی روی زمین؟»
رون هنوز متوجه اوضاع نشده بود. هرمیون فریاد زد: «رون، سریع بیا اینجا.»
رون به طرف هرمیون و آنجلینا دوید. آنجلینا هنوز داشت میخندید. هرمیون ناله
کرد: «آنجلینا.»
هرمیون مرگ افراد زیادی را در زندگییش دیده بود. اما او به آنجلینا نیاز داشت.
به احتمال زیاد او به خیلی از سؤالهای هرمیون می توانست جواب دهد. شاید او نیز
می خواست مانند دامبلدور آنها را تنها بگذارد. آنجلینا با صدای آرامی گفت:
«هرمیون، شما قدرت دارین. باید هری رُ نجات بدین. اگه اون بمیره، پلیدی دنیا رُ
فرا میگیره. شما به زودی به مرحله سوم میرین. من به آرزوم رسیدم ولی دارم
میمیرم. منُ فراموش نکنین.» و به آرامی چشمانش را بست. همان هنگام پرندگانی از
بالای سر آن سه گذشتند. هرمیون و رون بلند شدند. آن دو حتا یک روز هم نبود که
با آنجلینا آشنا شده بودند و حالا او مرده بود.
هرمیون و رون متوجه شدند موجی به طرفشان میآید. هرمیون و رون به طرف ساحل
آن اطراف دویدند. وقتی به جائی رسیدند که مطمئن شدند موج به آنها نمیرسد،
ایستادند. آنها به جائی نگاه کردند که جسد آنجلینا بود. اما او دیگر آنجا
نبود. آب دریا جسد را با خود برده بود. هرمیون مبهوت مانده بود.
ناگهان از آن بالا الماس ها به طرف آنها آمدند و همه جا قرمز شد. هرمیون از
ترس دست رون را گرفت. آنها در جائی سفر می کردند. خاطراتشان با هری درون
حبابهائی بود. هرمیون و رون حس می کردند خیلی خستهاند. برای همین خیلی آرام
به زمین افتادند و خوابیدند.
************
هری با خستگی تمام تنها برگشت. چون راه را بلد بود و چون علامت را روی دستش
داشت و مرگخوارها و ولدومرت دیگر باید به او اعتماد می کردند . آهی کشید. داشت
از ژلهها بالا می رفت. اما منصرف شد. حالا او مرگخوار بود. چه باید می کرد؟
روی یکی از پلهها نشست . آستینش را بالا زد. به علامت شوم نگاهی انداخت. در
وجودش نفرت داشت شکل می گرفت. نیروی عشق کجا بود؟ دامبلدور، دوستانش... نه آن
ها دیگر دوست او نبودند. هرمیون به خاطر جان خودش، مادرش را کشته بود. نه،
هرمیون هم حق زندگی دارد. شاید از قصد این کار را نکرده باشد . نفس عمیقی کشید.
سر را روی پایش گذاشت. می خواست گریه کند، اما نمی توانست. چیزی در اعماق
وجودش به او می گفت ولدومرت دروغ میگوید. حس می کرد دارد از چیزی آزاد می شود.
سرش را بلند کرد. باز هم نفس عمیقی کشید . قلب و عقلش هر دو می گفتند حرف
ولدومرت دروغ است. اما تصویر مادرش چی؟ صدایش مادرش به او میگفت به ولدومرت
خدمت کند. نه، مادرش هرگز به او چنین چیزی نمی گفت. برای چه مادرش خود را فدای
او کرده بود؟
هری چوبش را در دست فشرد. بلند شد و از ژلهها پائین رفت. چه کاری می توانست
انجام دهد جز اینکه مثل ولدومرت خونخوار شود؟
هری ایستاد و به ماه نگاه کرد. با دیدن آن کمی آرامش پیدا کرد. برگشت و از
ژلهها بالا رفت. وارد اتاق خود شد و روی تخت دراز کشید .
آن شب گرچه هری خوابید، اما خواب راحتی نداشت. چون مدام کابوس می دید.
صبح هری خودش بلند شد. کنار تختش یک لیوان شیر و مقداری نان دید. نان را
برداشت و خورد. بعد هم لیوان شیر را سر کشید.
از اتاق بیرون رفت. احتمالا ولدومرت و بقیه می خواستند به هاگزمید حمله کنند.
در همین افکار بود که ورمتیل را دید. دم باریک بدون نشان دادن احساساتی گفت:
«لرد سیاه نمیخواهد تو به هاگزمید بروی .» و بعد به او دهان کجی کرد و گفت:
«یعنی می مونی.» لحظهئی چهره هری باز شد. ورمتیل برگشت و رفت. هری خواست به
بالا بپرد، اما از این کار خودداری کرد . ورمتیل کمی آنطرفتر غیب شد. هری به
طرف جائی که ورمتیل غیب شده بود، رفت. در آن اطراف گشت زد. هیچ کس نبود. هری
خوشحال بود بعد از مدتی میتواند در جائی قدم بزند. ناگهان صدای دو ترق در پشت
سرش شنید. وقتی برگشت ببیند چه شده است، از شدت وحشت نفسش گرفت. رون و هرمیون
روی زمین بودند. هری فکر میکرد آن ها مردهاند. ولی دست هرمیون داشت تکان می
خورد. هری به طرف او رفت. هرمیون بلند شد. رون نیز داشت تکان می خورد. رون بلند
شد و فریاد زد: «هری.»
هری به طرف او رفت و در آغوشش گرفت. رون گریهاش گرفته بود. هری نیز
همینطور. هرمیون نیز داشت گریه میکرد. هرمیون گفت: «هری تو زندهئی!»
هری سرش را تکان داد و نشست و تمام چیزهائی را که دیده بود، برای آنها تعریف
کرد. هرمیون نیزهمه چیز را برای او گفت. هری از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورد.
مشغول همین حرفها بودند که ناگهان مرگخوارها در اطراف ظاهر شدند. هر سه بلند
شدند. کمی بعد نیز ولدومرت ظاهر شد. هرمیون و رون و هری چوبهایشان را به طرف
ولدومرت و مرگخوارها گرفته بودند. ولدومرت گفت: « ببینین کی اینجا است! هی،
این گندزاده اینجا است! ببینم گردنبند را آوردی؟»
صورت هرمیون که با دیدن هری کمی رنگ گرفته بود، دوباره پریدهرنگ شد . هرمیون
به آرامی گفت: «نه.»
ولدومرت نعره حیوانی کشید و عصایش را رو به هرمیون گرفت و فریاد زد:
«آواداکدورا.»
وقتی آن طلسم سبز به طرف هرمیون آمد، سپری جلوی او شکل گرفت و طلسم منهدم شد.
ولدومرت که هم متعجب بود و هم خشمگین، متوجه نشد هری چوبش را به طرف او گرفته
است. هری فریاد زد: «آواداکدورا.»
ولدومرت نتوانست طلسم را منحرف کند و طلسم به سینهاش برخورد. تمام پرندگانی
که آن اطراف بودند، پریدند. مرگخوارها که هول کرده بودند، خیلی سریع غیب شدند.
زخم هری و علامت روی بازوی چپ او از بین رفت. هرمیون گفت: «هری، کارت عالی
بود!» ناگهان گردنبندی از آسمان پائین افتاد. گردنبند طلائی طلائی بود و می
درخشید. درست مانند ستارهها. هرمیون گفت: «باید این گردنبند از بین برود تا
ولدومرت جدیدی به وجود نیاید.» هر سه خندیدن . هرمیون چوبش را به طرف گجردنبند
گجرفت و زیر لب وردی خواند ناگهان گردنبند به هزار تکه تبدیل شد. هری و هرمیون
و رون خندان دست همدیگر را گرفتند و خانه پدر رون را تصور کردند.g