وسوسه غرب
آندره مالرو
ترجمه سیروس ذکاء
نشر کتاب روشن
1386
700 نسخه
89 صفحه
1600 تومان
چاپ ترجمه این کتاب خود حکایتی دارد. سیروس ذکاء در اینباره در مقدمه
نوشته است:
من این کتاب را زمانی که جوان بودم و در پاریس تحصیل میکردم، خواندم و
سخت تحتتأثیر آن قرار گرفتم. آن را به فارسی ترجمه کردم و با خود به
ایران آوردم. پس از سالها جلال آلاحمد که بهتازگی سردبیر مجله
کیهان ماه
شده بود، حاضر شد آن را اول به صورت قطعهقطعه در آن مجله چاپ و سپس
به صورت کتاب منتشر کند. چند نامه از آن در دو شماره مجله مذکور چاپ
شد، ولی مجله به علت بروز اختلاف بین او مسؤولان
کیهان
تعطیل شد. اینک سالهای بسیاری از آن زمان میگذرد و من همواره آرزو
داشتم این کتاب بار دیگر به صورت کامل منتشر شود. (گرچه برادر
آلاحمد پس از تعطیل شدن
کیهان ماه
آن را به صورتی نهچندان دلخواه چاپ کرد، ولی باز هم به علت بروز
اختلاف بین او و مسؤولان
کیهان
از توزیع و پخش آن جلوگیری شد.) اکنون که فرصتی پیش آمده است، متن
ترجمه را با بازبینی و برخی اصلاحات و افزودن مقدمهئی بر آن به چاپ
سپردم.
مالرو این کتاب را در سال 1926 نگاشت و در قالب
نامههای دو تن؛ یک چینی به نام لینگ و یک اروپائی به نام آ. د. به
یکدیگر است. آن دو نمایندگان تمدنهای خود هستند؛ لینگ نماینده تمدن
شرق و آ. د. نماینده تمدن غرب. هر
یک از این دو تمدن با اضطراب حاصل از نابودی خود روبهرو است. اما هر
دو نیز میخواهند باقی بمانند و مسیر خود را ادامه دهند و در این کشاکش
مسأله نوزائی مطرح میشود. در واقع وسوسه از دیدگاه این کتاب همین حرکت
برای تجدید حیات و نوزائی است که باید از مکان دیگری خارج از خویشتن و
در فرهنگهای بیگانه جستوجو شود.
مطالب دیگری درباره هنر و آفرینش هنری نیز در این نامهها وجود دارد که
در واقع پیشتصویری از آن چیزی است که مالرو بعدها در کتابهای متعدد
خود درباره دگردیسی آثار هنری مطرح خواهد ساخت.
تیزبینی مالرو و قدرت تشخیص فوقالعادهاش را زمانی میتوان بیشتر
دریافت که به سده بیستم نگاهی بیندازیم و دریابیم در طول آن بیشتر
جامعهشناسان غربی بر نظرهای مالرو مهر تأئید زده و فروپاشی محتوم
تمدن غرب را اذعان داشتهاند. درضمن این کتاب و توانائی مالرو بار دیگر
بر این تعریف از روشنفکر صحه میگذارد که او کسی است که روشنبین است
و با تحلیل درست از جامعه و زمانه، قادر است فردای جامعه خود را
پیشبینی کند.
از همه بخشهای خواندنی این کتاب، فقط به یک
نمونه و آن هم صفحه 53 تا 55 کتاب اکتفا میکنم که آ. د. در نامهاش
به لینگ مینویسد:
فهم و هوشی که به استواری سازمان یافته باشد، به آسانی بر آثار هنری
آفریده انسان تسلط پیدا میکند، زیرا هدفش جز ساختن آرایشی از آنها
برای نظام داوری نیست که خود او پرورش داده است. آرایش یا چاشنی
اندیشه... ذهن غربی همواره کوشیده است که به آنچه ارزش مینهد، ثبات
و دوام بخشد و مدام در این تلاش بوده است که بر زمان فایق آید . آن را
در قالبها زندانی کند. اما خود این تلاش و کوشش نیز فقط در دنیائی
ممکن است که همان ذهن آن را بهوجود آورده باشد. این ذهن است که تاج
پیروزی را به سر خود مینهد و هر آنچه نپذیرد، ره سپار دیار عدم
میکند... .
...
اروپائیان هم از خویش خستهاند، هم از شیوه خودپرستی خویش که در حال
زوال است و هم از شور و هیجان خود. آنچه پشتیبان آنها است، بیش از
اینکه اندیشهئی باشد، قالب ظریفی از نفیها است. با وجود قادر بودن
به از خودگذشتگی، به علت بیزاری از اراده معطوف به عمل که اینک گلوی
نژادشان را میفشارد، میکوشند تا در پس افعال آدمیان علت وجود
عمیقتری پیدا کنند. وسایل دفاعیشان، یکی پس از دیگری، از میان
میرود. راضی به مخالفت با آنچه بر حساسیتشان عرضه میشود، نیستند؛
دیگر نمیتوانند چیزی را نفهمند و خواهشی که به گریز از خویشتنشان
وا میدارد، هنگامی که به آثار هنری مینگرند، نمایانتر است. در این
حال، هنر بهانهئی است، زیباترین بهانهها: لطیفترین وسوسهها،
وسوسهئی که مخصوص برگزیدگان است. دیگر هیچ دنیای تخیلی وجود ندارد که
هنرمندان مضطرب اروپا نخواهند بر آن غلبه پیدا کنند. ذهن ما، همچون
کاخ متروکی که باد زمستانی در آن میوزد، در حال متلاشی شدن است و
شکافهائی که در آن پدید آمده، با وجود ظاهر تزئینی خود، لحظه به لحظه
گستردهتر میشود. اگر کسی به شکلها و قالبهائی بنگرد که از ده سال
به این سو، در اروپا جایگزین یکدیگر شدهاند و به "کوششی" برای فهم
آنها برنخیزد، خود را با نوعی جنون روبهرو خواهد دید؛ جنونی که بر
خود آگاه است و از خویشتن راضی است. این آثار و لذت حاصل از آنها را
همچون زبان بیگانهئی می توان "آموخت"، لکن در پس توالی آنها،
نیروی اضطرابآوری که بر ذهن مسلط است، حس میشود. در این جستوجو، در
این نوسازی بعضی چشماندازهای جهان از راه نگرش آنها با دید تازهئی،
زبردستی پرشوری نهفته است کههمچون ماده مخدری در آدمی تأثیرمیکند.
رؤیاهائی که بر وجود ما مستولی شدهاند، هر نوع تأثیر جادوئی که داشته
باشند، از گیاه و نقاشی و کتاب، باز رؤیاهای دیگری را در ما
برمیانگیزند. لذت بهخصوصی که از کشف هنرهای ناشناخته به ما دست
میدهد، به محض کشف آنها، از بین میرود و به شیفتگی تبدیل نمیشود.
پس چه بهتر که شکلهای دیگری پدید آیند و چشم ما را خیره سازند، ولو
اینکه ما دوستشان نداشته باشیم، مائی که همچون پادشاهان بیمار، هر
روز بهترین تحفههای کشور به آنها تقدیم میشود و هر شب حرص پایدار
و ناامیدشان از نو جان میگیرد... .
و اما آنچه تأسفبار است، شمارگان 700 تائی برای کتابی به این مهمی
است. آیا به راستی تعداد خوانندگان چنین کتابی در کشور هفتادمیلیونی
ما، بیشینه 3500 نفر (به قیاس 5 نفر خواننده برای هر کتاب منتشر شده)
است؟! g