دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 
 
ققنوس
 
 منتشر کرد
 

 
 
ازل تا ابد
 
درون کاوی رمان
  سمفونی مردگان
 

 الهام یکتا
 
___________
 
 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا


كریم

 مسعود بیزارگیتی

 masood_bizargiti@yahoo.com

 

 

      

خمیررا بعد از این كه چند بار این دست و آن دست می كرد، روی سینی داخل فر قرارمی داد. خوب درست می كرد. عین لواش هائی كه در شهر ما می خوردیم.

 كار هر روزش بود.

 «جان علی آقا باید غذا را تازه خورد. صبح ها نان را می پزم تا شبم كافی یه. سعی  می كنم خورشت را هم برای دو تا نهار داشته باشم. این ها را می بینی – اشاره كرد به دو نفر سیاه كه روی اجاق گاز مشغول هم زدن داخل دیگی بودند –  یك  دیگ  پـر  معلوم  نیست چی  درست می كنند كه  بوی  سگ  می ده. چند روز هم  گرمش می كنند، ظهر  و شب می خورند.»

 «كریم آقا، نان ها خشك شد، دربیار.»

 سه تا نان لواش گرد كوچك را با سه تا خمیركوچك جا به جا كرد. عطر نان تازه فضای  كوچك آشپزخانه را پركرده بود. یك یخچال كوچك، یك اجاق گاز، یك میز كهنه و چهار تا صندلی قدیمی دور آن و قسمتی از دیوارآشپزخانه كه با گنجه های قدیمی پوشیده شده بود، و لگن ظرف شوئی، جائی بود كه كریم به گفته خودش از نزدیك ظهر تا عصر آن جا مشغول می شد.

 ««Hello.

پشت سرم را نگاه كردم. دنبال نگاه كریم. خانمی ازطرف پله ها به طرف آشپزخانه آمد، چهار نفر را كه دید، گویا منصرف شد ازداخل شدن.

«.Hi»

صدای ظریف اما محكمی، پاسخ كریم بود.

«می بینی علی آقا، یك عراقی كرد تازه اومده، چپ و راستش را بلد نیست، ولی با این رفیق شده، آوردش این جا.»

جمله آخر را چنان با غصه گفت كه دل آدم می گرفت.

«مكزیكی یه. با خواهركوچكش. سه نفری معلوم نیست تو یك اتاق بالا چطور با هم زندگی می كنند. این دوتا هم كه اتاق بغل شون هستند، البته یكی مهمان است، از صبح تا شب این ضبط  لعنتی را كه روشن می كنند هیچی، صداش تا چند خانه آن ورترهم می ره. چند بار بهشون گفتم. انگارهیچ نمی فهمند. نمی دونم آن سه نفر چطور این سر و صدا را تحمل می كنن.»

«شما چند نفر این جا زندگی می كنید؟»

«چهار تا اتاق داره، علی آقا. دوتا بالا، دوتا پائین. اتاق بغلی من یه عربه كه گاهی وقت ها می یاد؛ گاهی هم پیداش نیست. بالائی ها هم كه این ها هستند. تو یه اتاقم یه سیاه پوست زندگی می كنه، كه تمام  روز  را  دوستاش رفت وآمد می كنند. آدم را به یاد آفریقا می ندازه. چون همه سیاه هستند. اتاق بغل شون هم آن عراقی یه است كه ناكس خودش را از تنهائی درآورده. یه حمام داره و یه دستشوئی.»

حرف كه می زد، تلخی روزگار و خشم فروخورده اش یك جا ازچهره اش بیرون می زد.

آب گوشت را كه به هم زد، به یاد آب گوشت مادرم افتادم.

«عجب آب گوشتی درست كردی، كریم آقا. چای احمد هم كه دم كردی، آفرین. وطن را آوردی این جا.»

«هرجا باشم زندگی و خوراك خودم را نمی تونم عوض كنم، علی آقا. مثل این گه سگ های مغرور كه از صبح می یاند بیرون تا غروب كه شهر سوت و كور می شه، یكی یه دونه ساندویچ سرد ازمغازه ها می خرند و یك بطری  آب تو دست شونه، نمی تونم زندگی كنم. آدم باید مرام خودش را داشته باشه. چند ماه پیش وضعم به تر بود. لندن كه بودم، رفوگری می كردم. اگرچه صاحب كار مادر... ازصبح تا شب شیره منُ می کشید، به اندازه نصف كارم بهم دست مزد نمی داد. هفته ئی چهار روز كارمی كردم. شب تو مغازه اش می خوابیدم. همین رفت وآمد یك بار در هفته با قطار، دو روز حقم را می خورد. فایده نداشت. چون نمی تونستم پس انداز كنم. خیلی كم. اونُ هم برای بچه كوچكم می فرستادم كه عمو صدام می كرد. برادرم كه همیشه بهش سر می زد، بهش می گفت بابا. ولی به من می گفت عمو. زنم كه هیچی، تقاضای طلاق داده. می گفت چند ساله رفتی، تكلیف ما چی یه. نمی دونم چی  فكر می كنه. ما  داریم  این جا  چی كار می كنیم. كمرم را می بینی، خمیده راه می رم. به خاطرهمین رفوگری بوده، علی آقا.»

راست می گفت. اگرچه خمیده  نبود. اما  كمی  قوزكرده  راه  می رفت. راه  كه می رفت، دو تا دستش  از  شانه  تاب می خوردند. آدم را به یاد قهرمان های فیلمفارسی های گذشته می انداخت. دوست داشتم به او بگویم: «كریم آقا، فقط یك دستمال یزدی كم داری.»

گوش هایش عین آینه های اتوبوس بود. مردمك چشم هایش طوری جاخوش كرده بودند كه احساس می شد دوبینی دارد. اگرچه به من گفته بود بر اثرضربه ئی كه به سرش خورده ، چشم هایش به این شكل درآمده. گفت حكایت چشم های خودم را نوشتم.

«آن جا رفتگر بودم، علی آقا. هرطور شده بود با قرض و وام و هزار درد و زهرمار یك پیكان مدل پائین جوركردم تا با دوتا درآمد بتونم زندگی كنم. خیلی سخت بود. بعد هم كه از شهرداری بیرونم كردند، دیگه رمق زندگی نداشتم. مدام با زنم دعوام می شد.

دخالت های خانواده اش، رو رفتارش اثر گذاشته بود. درمانده بودم. نمی دونستم چه كار كنم. ناچارشدم بزنم به دریا. سوریه بودم . یونان بودم. خلاصه سر از این جا درآوردم.»

«تق، تق.»

صدای در بود.

«فكرمی كنم پطرسه، علی آقا. از حواریونه. تقریبا با هم اومدیم.»g

 


الو، جهنم؟ (1)

مولوی ترک

غول ادبی

gh.a.1386@jahannam.com

 


از این شماره
آینه ها، صفحه طنز آن هم راه افتاد. منتها چون لوگوی جداگانه ئی برایش نداریم، ناچار شدم آن را در صفحه داستان جا دهم. با سپاس از خانم مینو قاهر که زحمت نوشتن مطلب این صفحه را بر عهده گرفته اند و آرایه این صفحه مطابق میل ایشان انجام شده است.

سردبیر

 

آفتاب نزده سهم مجازات روزانه ام در جهنم آغاز می شود. مار سیاهی سلانه سلانه از پشت سرم می آید. خودم را به نفهمیدن می زنم و آرام به راهم ادامه می دهم. می دانم کمی جلوتر پرتگاهی است که به درک اسفل السافلین ختم می شود. تا به بالای پرت گاه می رسم، فوری می کشم کنار و مار نخاله که از آرام راه رفتنم، حوصله اش سر رفته است، خیز برمی دارد تا خود ار روی من بیندازد، اما پرت می شود آن ته ته ها!

لبخند مسرت آمیزی می زنم و نفس راحتی می کشم. اما نه، هنوز سر بلند نکرده ام که دو تا افعی خوش خط و خال از راه می رسند. خودم را به ندیدن می زنم. آن ها هم. تازه به هم رسیده اند و سرشان به خودشان گرم است. نمی دانم کدام طرف بروم کم خطر تر باشد، که تلفن همراهم زنگ می زند.

-الو، جهنم؟

می خواهم بگویم اشتباه گرفته ئید، این جا دوزخ دانته است که صدا برایم آشنا می آید. دقت که می کنم، می بینم نتیجه ام؛ کرم اینترنت است. خیلی خاطرش را می خواهم. او نباشد، در این برهوت بی خبری، دلم می پکد. جوابش را می دهم. می گوید: «همین الان یک شعر عالی از یک شاعر ترک تو اینترنت دیدم. برایت بخوانم؟»

سر تکان می دهم. تلفن هم راهش تصویری است و مرا می بیند و فوری می خواند: «دید موسا شبانی را به راه/ کو همی گفت ای خدا و ای اله.»

فکر می کنم دستم انداخته است و با دل خوری می گویم:« این که شاعرش ترک نیست. مولوی خودمان است.»

می گوید: «درست گفتید، مال مولوی است. ولی تو سایته نوشته شاعرش ترکه. ایناهاش، دان لود کردم و جلو رویم است. تیتر زده "مولوی؛ بزرگ ترین شاعر ترک زبان دنیا".»

حرصم می گیرد، ولی سعی می کنم خون سرد بمانم. می گویم: «نه کرم عزیزم، هم شاعرش ایرانی است، نه ترک، هم شعرهایش به فارسی است و نه ترکی.»

نتیجه ام هم عصبانی می شود. می گوید: «یعنی سایته غلط نوشته؟! به نقل از خبرگزاری ترک پرس نوشته مثنوی مولوی به ترین نمونه شعر به زبان ترکی است.»

می خواهم فحش بدهم و بگویم کجا مثنوی به زبان ترکی است که از امواج عربده دو افعی، تلفن همراهم قاطی می کند و در دستانم آب می شود و می چکد روی زمین.

خشکم می زند. افعی ها برگشته اند و دارند دعوا می کنند. هر دو شده اند برج زهرمار. افعی خانم صندلش را در می آورد و محکم می زند تو سر آقا افعی. او هم کمربندش را بیرون می کشد و می افتد به جان خانم. تا بگردم جائی پیدا کنم و پنهان شوم، زبان های شان را هم در می آورند و شروع می کنند به خط و نشان کشیدن برای هم دیگر. می دوم تا پشت درختی پنهان شوم که نمی دانم نیش کدام شان درست اصابت می کند به قلبم. از  درد  به خودم  می پیچم  و نقش زمین می شوم. می دانم تا عذاب الیم فردا ناک اوت ناک اوتم!g

 

 

 

 



صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .   نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر