خمیررا بعد از این كه چند بار
این دست و آن دست می كرد، روی سینی داخل فر قرارمی داد. خوب درست
می كرد. عین لواش هائی كه در
شهر
ما می خوردیم.
كار هر روزش بود.
«جان علی آقا باید غذا را تازه خورد. صبح ها نان را می پزم تا شبم
كافی یه. سعی
می كنم خورشت را هم برای دو تا نهار
داشته باشم. این ها را می بینی – اشاره كرد به دو نفر سیاه كه روی
اجاق گاز مشغول هم زدن داخل دیگی بودند – یك دیگ
پـر
معلوم
نیست
چی
درست
می كنند كه
بوی
سگ
می
ده. چند روز هم
گرمش
می كنند،
ظهر
و
شب می خورند.»
«كریم آقا، نان ها خشك شد، دربیار.»
سه
تا نان لواش گرد كوچك را با سه تا خمیركوچك جا به جا كرد. عطر نان
تازه فضای كوچك آشپزخانه را پركرده بود. یك یخچال كوچك، یك اجاق
گاز، یك میز كهنه و چهار تا صندلی قدیمی دور آن و قسمتی از
دیوارآشپزخانه كه با گنجه های قدیمی پوشیده شده بود، و لگن ظرف
شوئی، جائی بود كه كریم به گفته خودش از نزدیك ظهر تا عصر
آن جا مشغول می شد.
««Hello.
پشت سرم را نگاه كردم. دنبال نگاه كریم. خانمی ازطرف پله ها به طرف
آشپزخانه آمد، چهار نفر را كه دید، گویا منصرف شد ازداخل شدن.
«.Hi»
صدای ظریف اما محكمی، پاسخ كریم بود.
«می بینی علی آقا، یك عراقی كرد تازه اومده، چپ و راستش را بلد
نیست، ولی با
این رفیق شده، آوردش این جا.»
جمله آخر را چنان با غصه گفت كه دل آدم می گرفت.
«مكزیكی یه. با خواهركوچكش. سه نفری معلوم نیست تو یك اتاق بالا
چطور با هم
زندگی می كنند. این دوتا هم كه اتاق بغل شون هستند، البته یكی
مهمان است، از صبح تا شب این ضبط لعنتی را كه روشن می كنند
هیچی، صداش تا چند خانه آن
ورترهم می ره. چند بار بهشون گفتم. انگارهیچ نمی فهمند. نمی دونم
آن سه نفر چطور این سر و صدا را تحمل می كنن.»
«شما چند نفر این جا زندگی می كنید؟»
«چهار تا اتاق داره، علی آقا. دوتا بالا، دوتا پائین. اتاق بغلی من
یه عربه كه گاهی وقت ها می یاد؛ گاهی هم پیداش نیست. بالائی ها هم
كه این ها هستند. تو یه اتاقم یه سیاه پوست زندگی می كنه، كه تمام
روز را دوستاش رفت وآمد می كنند. آدم را
به یاد آفریقا می ندازه. چون همه سیاه هستند. اتاق بغل شون هم آن
عراقی یه است كه ناكس خودش را از تنهائی درآورده. یه حمام داره و
یه دستشوئی.»
حرف كه می زد، تلخی روزگار و خشم فروخورده اش یك جا ازچهره اش
بیرون می زد.
آب گوشت را كه به هم زد، به یاد آب گوشت مادرم افتادم.
«عجب آب گوشتی درست كردی، كریم آقا. چای احمد هم كه دم كردی،
آفرین. وطن
را آوردی این جا.»
«هرجا باشم زندگی و خوراك خودم را نمی تونم عوض كنم، علی آقا. مثل
این گه
سگ های مغرور كه از صبح می یاند بیرون تا غروب كه شهر سوت و كور می
شه، یكی
یه دونه ساندویچ سرد ازمغازه ها می خرند و یك بطری آب تو دست
شونه، نمی تونم
زندگی كنم. آدم باید مرام خودش را داشته باشه. چند ماه پیش وضعم به
تر بود. لندن
كه بودم، رفوگری می كردم. اگرچه صاحب كار مادر... ازصبح تا شب شیره
منُ می کشید، به اندازه نصف كارم بهم دست مزد نمی داد. هفته ئی
چهار روز كارمی كردم. شب تو مغازه اش می خوابیدم. همین رفت وآمد یك
بار در هفته با قطار، دو روز حقم را می خورد. فایده نداشت. چون نمی
تونستم پس انداز كنم. خیلی كم. اونُ هم برای بچه كوچكم می فرستادم
كه عمو صدام می كرد. برادرم كه همیشه بهش سر می زد، بهش می گفت
بابا. ولی به من می گفت عمو. زنم كه هیچی، تقاضای طلاق داده. می
گفت چند ساله رفتی، تكلیف ما چی یه. نمی دونم چی فكر می كنه.
ما داریم این جا چی كار می كنیم. كمرم را می
بینی، خمیده راه می رم. به خاطرهمین رفوگری بوده، علی آقا.»
راست می گفت. اگرچه خمیده نبود. اما كمی قوزكرده
راه می رفت. راه كه می رفت،
دو تا دستش از شانه تاب می خوردند. آدم را به
یاد قهرمان های فیلمفارسی های گذشته می انداخت. دوست داشتم به او
بگویم: «كریم آقا، فقط یك دستمال یزدی كم داری.»
گوش هایش عین آینه های اتوبوس بود. مردمك چشم هایش طوری جاخوش كرده
بودند كه احساس می شد دوبینی دارد. اگرچه به من گفته بود بر
اثرضربه ئی كه به سرش خورده ، چشم هایش به این شكل درآمده. گفت
حكایت چشم های خودم را نوشتم.
«آن جا رفتگر بودم، علی آقا. هرطور شده بود با قرض و وام و هزار
درد و زهرمار یك
پیكان مدل پائین جوركردم تا با دوتا درآمد بتونم زندگی كنم. خیلی
سخت بود. بعد هم كه از شهرداری بیرونم كردند، دیگه رمق زندگی
نداشتم. مدام با زنم دعوام می شد.
دخالت های خانواده اش، رو رفتارش اثر گذاشته بود. درمانده بودم.
نمی دونستم چه كار كنم. ناچارشدم بزنم به دریا. سوریه بودم . یونان
بودم. خلاصه سر از این جا درآوردم.»
«تق، تق.»
صدای در بود.
«فكرمی كنم پطرسه، علی آقا. از حواریونه. تقریبا با هم اومدیم.»g