به انسان آزاد ستایش کردن را بیـامـوز
و نسبت به آن چه هست، خدا را شکر بگذار.
و. ه. اودن
از وقتی در تقویم می بینم 14 تیر امسال مصادف
است با تولد حضرت فاطمه (س) و روز قلم، برای خود عالمی دارم. کیفور این
تقارن به کارهایم می رسم. آشپزی می کنم، رفت و روب می کنم، صفحه های
دیگر شماره تیر ماه آینه ها
را آماده می کنم، به آن بخش از کـارهـای
نافه 36 می
رسم کـه برعهده من است، بـازنـویسی کتاب
کیمیاگـری را ادامه می دهم و می خوانم، می نویسم و می خوانم خبرها، مقاله
ها، گفت و گوهای خبرگزاری ها، سایت ها و... را در اینترنت. ناگاه گفت و
گوئی در روزنامه شرق
سه شنبه 1 خرداد 1386 (شماره 863) لذت شیرین یکی
بودن روز زن و قلم را در سال جاری از یادم می برد. ابتدا باورم نمی شود
و باز می خوانم:
اما در مجموع به نظر من آینده
ادبیات ما متعلق به خانم ها است. مردها دارند در اثر قسط و وام و دیگر
مشکلات بدبخت می شوند و خانم ها در سایه یک نوع رفاه معنوی و فراغت بیش
تر و بیش تر از این نظر که آنها یک نیروی تازه نفس هستند، به عرصه
فرهنگ یورش آورده اند و چه در نقاشی، چه در سینما و چه در ادبیات،
فاتحان آینده خواهند بود و ما آقایان محترم به بردگی شان مفتخر خواهیم
شد.
هنوز مبهوتم.
خانم ها در سایه یک نوع رفاه معنوی و
فراغت بیشتر؟! این را که می گوید؟ دکتر
جواد مجابی؟! همان مرد مهربان و نجیب و آرام، اما ژرف اندیشی که بهار 1372 برایش زنگ زدم،
به خانه اش رفتم و در حضور همسرش؛ ناستین از او دعوت کردم میهمان خرداد
ماه جلسه نقد جمعی
آینه ها
باشد؟ همان مردی که هم واره در نهایت ادب حرف می زد و اما این خصلت
مانع نمی شد نگاه کاوش گرش را به چهره ام ندوزد تا روح و اندیشه مرا
ارزیابی کند؟ همان مرد مهربانی که ازدواجش با ناستین خود افسانه ئی است
که دهان به دهان می چرخد و آدمی را به این باور می رساند که بزرگ واری
؛ آن هم از نوع اسطوره ئی هنوز و در این زمانه مصداق دارد؟
گاهی گفتار یا کردار
دیگران آینه ئی می شود تا آدمی خود را در آن به تماشا بنشیند و
بازخوانی کند. به مردها دارند در اثر قسط و وام و دیگر مشکلات بدبخت می شوند
و رفاه
معنوی و فراغت بیش تر خود می نگرم. یادم
نیست از زبان کدام نویسنده مرد خواندم،
می نویسم تا جهان را تحمل کنم.
این وضعیت نویسنده مرد در جهان امروز است، در حالی که
من زن نویسنده می نویسم تا جهان از پایم
نیندازد.
خیانت دیده ام
و نوشته ام!
ذله بوده ام
و نوشته ام!
رذالت دیده ام و
نوشته ام!
زخم خورده ام
و نوشته ام!
فحش شنیده ام
و نوشته ام!
تهمت شنیده ام و
نوشته ام!
خون جگر خورده ام و
نوشته ام!
تهدید شده ام و
نوشته ام!
اضطراب داشته ام
و نوشته ام!
به حریمم تعدی شده و
نوشته ام!
عربده شنیده ام
و
نوشته ام!
لرزیده ام
و
نوشته
ام!
درد کشیده ام
و نوشته ام!
رنج برده ام
و نوشته ام!
دل خون بوده ام
و نوشته ام!
و نمی بینم این برج
عاج رفاه معنوی و فراغت بیش تر از مردان نویسنده
را. پس نوشته ام تا جهان را پشت سر بگذارم. درست مثل حالا که حساسیت
فصلی و سرماخوردگی دست به دست هم داده اند تا نفس هم به سختی بکشم، اما
دارم می نویسم، چون حتا مواد مسکن داروها هم نمی تواند مرا خواب کند.
چون دخترم، چون خواهرم، چون همسرم، چون مادرم، چون دوستم، چون نویسنده
ام، چون... . چون دخترکی دارم که چهار سال است پا به پایش به مدرسه می
روم. چون از آن روز که نامردی خواست چیز سیاهی در دهان دخترک هم راهش
کند و او را با خود بکشد و ببرد و این طفلان معصوم تندبادی شده اند و
یک نفس تا خانه هاشان دویده اند، هر کجای شهر و مشغول به هر کاری بوده
ام، خود را به او رسانده ام تا خانه هم راهی یش کنم. و با دخترکم الفبا
را باز آموختم تا بنویسم. با او جمع را بازآموختم تا خوبی ها و زیبائی
ها را گرد هم آورم و زشتی ها و پلیدی ها را از آن ها تفریق کنم تا ارزش
های والا ضرب در هم به توان برسند که ابلیس نتواند خود را تقسیم کند و
به هر که و هر چه سهمی عطا کند. و حال با دخترکم امتحان های پایان سال
را می دهم. همان گونه که وقتی نوپا بود، قلم دوشم می نشست و می
نوشتم.
نه آقای دکتر محجوب و
محترمی که می شناختم و می شناسم، چندان
تازه نفس نیستم و به
عرصه فرهنگ یورش
نیاورده ام. فمینیست هم نیستم که بگویم برده
خانواده و جامعه و فرهنگم و ای وای. نه، همه نقش هایم را با جان و دل
می پذیرم و از زیرشان شانه خالی نمی کنم. اما اگر می نویسم، نمی خواهم
جزو فاتحان آینده
شوم و دوست ندارم شما
آقایان محترم به بردگی
من/ زن
مفتخر شوید!
آن زن نویسنده در رفاه مادی و معنوی که در ذهن شما است، من نیستم.
بله، من هم می شناسم زنی را که ارث پدری او را به آلاف و الوف رساند و
میهمانی های افسانه ئی بر پا می کرد که تنها زن حاضر در آن خود بود و
بقیه آقایان محترم! غروب هم که می شد هم پائی داشت که با او... !
من هم می شناسم زنی را که یک جمله سرراست نمی تواند بنویسد، اما رمان
از پی رمان به بازار کتاب صادر می کند و ثروت بادآورده اش را در این یا
آن کشور خارجی دور می ریزد.
من هم می شناسم زنی را که نباید بر سرش می آمد، آن چه آمد تا بشود بت
آزادی خواهی، اما بوی گند ابتذال زندگی خصوصی یش عالم را پر کند؛ او هم
با ارثیه پدری میهمانی های آن چنانی
بر پا می کند تا پس از باده گساری، قر کمرش با آهنگ های لوس آنجلسی به بابا کرم های مجلس حال بدهد!
من هم می شناسم زنی را که با یک دست جایزه می داد و با دست دیگر حین
مستی و رقص، گوش واره خود را به گوش فلان آقای مسقط الرأس داستان نویسی
می آویخت! و همان مسقط الرأس و دیگر مسقط الرأس ها کارگاه داستان نویسی
شان را در اتاق خواب شان برگزار می کردند تا فیض مادی و معنوی توأم
باشد! آن وقت بود که خانم های نویسنده مانند قارچ از زمین می روئیدند و
جایزه ها را درو می کردند. خاک پاک ایران هم بس شان نبود و با ترجمه
هائی که مسقط الرأس شریف ترتیب شان را می داد، در پی تسخیر جهان بودند.
من هم می شناسم زنی را که همیشه فریادش از
تضییع حقوق زن به آسمان می رود، اما از بستر این مرد متأهل به بستر آن
مرد متأهل می خزد. لابد در بستری که از آن زن دیگری است، به تر می توان
حقوق زنان را احقاق کرد! البته دیگر وقتش هم رسیده
است از رشد میزان خیانت زنان شوهردار به کانون زناشوئی شان سخن بگوئیم.
زیرا ارتقا و برابر شدن حقوق زن با مرد یعنی همه چیز پایاپا با مرد،
حتا در خیانت پیشگی به جفت!
من هم می شناسم زنی را که... .
بله، آقای دکتر، من هم می شناسم همه این نوکیسگان را که آبروی هر چه زن
و روشن فکر را برده اند. ولی مطمئنا خود به تر از من می دانید این ها
در تاریخ ادبیات جای گاهی ندارند. این های و هوی ها و جنجال ها همه
فصلی است و گذرا و بعد از چند سال که گندش درآمد، همه به تک و تا می
افتند که خود را تبرئه کنند در افتضاح جایزه دادن به فلانی دست نداشته
اند!
تصدیق می فرمائید آقای دکتر گرامی که ایشان نام هائی هستند که به دروغ
ساخته می شوند تا دروغ بزرگ تری گفته شود: زنان عرصه هنر را قبضه کرده
اند! و حال که جرأت دارد بگوید بیشینی نام، نشانه بیشینی کیفیت نیست؟
که جرأت دارد بگوید تعداد
بسیار نوآموزان مؤنث عرصه قلم که هنوز تجربه گرائی را هم نمی دانند
یعنی چه، نشانه آفرینش خلاقانه و ناب نیست؟ و مهم تر از همه که جرأت
دارد از سوءاستفاده ئی سخن به میان آورد که از جنس ایشان می شود؟ خنده
دار این که فریاد همین خانم ها از پدرسالای و مردسالاری به آسمان رفته
است و در قیل و قال به پا شده، یادشان می رود خود ابزار پر و پا
گرفتن نرینه سالاری یند.
بله، آقای دکتر، از اتفاق سال ها است همه
همین حرف ها
را درگوشی می زنند وهمین
حرف ها
نقل شیرین کن شب نشینی هائی است که به جبران تلخی عقیمی هنری برپا می
شود. هیچ کس هم هیچ احساس خطر نمی کند چه فاجعه عظیمی در حال رخ دادن
است و یک نسل هنری چه ننگی را برای خود به جان خریده است.
نه، جناب دکتر، شما
آقایان محترم به بردگی
ما زنان
مفتخر
نخواهید شد. این مائیم که هم چنان برده ئیم. و
نمی گویم برده شما آقایان. می گویم برده نادانی، بلاهت، غرور و منیت،
نشناختن و ندانستن قدر و جای گاه خود، شهوت شهرت و... .
و البته هرگز شرم گین
نخواهم بود اگر سرسپرده هنر هنرمند راستین مرد باشم. بل که در کمال
افتخار هم اعلام می کنم عباس معروفی را در قلمرو رمان در جای گاه
بالاتر از صادق هدایت می بینم و برای اثبات ادعایم
ازل تا ابد
یک را در
سابقه کاری یم دارم و ازل تا ابد 2
و نیز کیمیاگری
(دو جلدی) در باره رمان
سال بلوای
او در راه است. حال او تا می تواند فروتنی کند و سنگ صادق
هدایت یا هوشنگ گلشیری را به سینه
بزند. ادب و فروتنی و احترام به پیش کسوت پسندیده است و در شأن قلم
معروفی. خود او بارها گفته است ما بر شانه های پیشینیان ایستاده ئیم و
درست هم می گوید. اما اجازه بدهید قلم من نیز حرف خود را بزند.
و به همین دلیل ها جناب دکتر، بسیار به تر از من می دانید آقایان جای
گاه شان هم چنان محفوظِ محفوظ است و حتا محکم تر. در حالی که زنان
نویسنده در واقعیت هنوز تا قوزک پای
سووشون
سیمین دانشور قد نکشیده اند. خود او هم از آن فراتر نرفت. و چه تلخ است
بیان این درد برای من. سال ها امیدم به زن داستان نویسی بود. آن زمان
که گفت: «به من می گویند گوگوش روشن فکری!» لرزیدم و خطر را با همه
وجود حس کردم. اما چرا خود فردای چنین لقب مفتضحی را ندید که امروز به
حقه وافور سجده می برد؟ آن هم به دست ... . نگفتنش به که چه شرم ساری
عظیمی در بر دارد.
بیان دل رنجه هایم را
می بخشید آقای دکتر مجابی. شقشقیه ئی بود که ناچار از ابرازش به
نویسنده ئی بودم که از دل به کاغذ
می نوشت.
به تعبیر نیما:
طعن
و تحقیر کس از ارزش کار کس نتواند کاست
هر کسی را راهی ست
آن که راه دگران بشناسد
دل بی غل و غش آگاهی ست.
*******
متن فردا را می خوانم.
2 خرداد 1386، روزنامه اعتماد
شماره 1400. این یکی دیگر حرف ندارد!
http://www.etemaad.com/Released/86-03-02/214.htm))
و از آنجا که «من» زنان حسی تر،
عاطفی تر، پرشورتر و... است، چنان چه از قید و بندهای نظام ارزشی و
زیبایی شناختی مردانه آزاد شود، زبانی را به منصه ظهور می رساند که از
نظر مذکر به هذیان و یاوه گوئی می ماند؛ چرا که «زن در خودش همواره
دیگری است. بی شک از همین رو است که او را هوس باز، درک ناپذیر، بی
قرار و دم دمی می نامند... به یادآوری تکلمش هم نیازی نیست، تکلمی که زن
در آن به همه چیز می پردازد بی آن که مرد بتواند در آن انسجام هیچ
معنایی را بیابد. گفتارهائی متناقض، کم و بیش دیوانه وار از دیدگاه
منطق عقل و نامفهوم برای کسی که به آن ها با قالب هائی شکل گرفته، یعنی
رمزگانی کاملاً حاضر و آماده گوش می دهد.» و هم «من زنانه همواره در
جائی است که پاره های ناهستمند آن در جائی است که جائی نیست. پس اودیپ در شکل زنانه اش الکترا نیست و نه هم حتا آنتیگونه. شاید مادینه تیامات
(Tiamat) باشد که سعی در برقراری بی نظمی جنون آسا در جهان مردانه مردوک
دارد. مؤنت زبان خود را با خلاقیت دیگری پیوند می دهد... زبانی که جنون
فاعلش را به متن سرایت می دهد و آن را به یک کلام مغتشش، نامتعادل و
فاقد ارتباط معنائی تبدیل می کند.»
متن بالا نوشته مسعود احمدی است. نویسنده
متفکری که برای دانش او احترام ویژه ئی قائلم و بارها با وی تلفنی
گفت و گو کرده ام و جز ادب و احترام و تواضع در او، چه نسبت به خود چه
نسبت به زن، ندیده ام. اما چنین متنی از قلم او؟!
هذیان و یاوه گوئی
؟! ببخشید؟!
هوس باز، درک ناپذیر، بی قرار و
دم دمی؟! خیلی ممنون!
گفتارهائی متناقض، کم و بیش
دیوانه وار؟! دست شما درد نکند!
من نمی دانم ما زنان
نویسنده تا کی باید تاوان جنون های دوره ئی ویرجینیا وولف، جانت فریم و... یا در ایران
خودمان، فروغ فرخ زاد و شهرنوش پارسی پور را بدهیم و زنانه نویسی با
هذیان گوئی،
گفتار متناقض،
بی قراری،
دیوانه واری
و... مترادف باشد. نمی دانم آقای احمدی این تعریف را به نقل از که می
گوید و در متن خبر هم نشانی از گوینده اصلی نیست. اما گوینده هر که
باشد و آقای احمدی هم بدان باور داشته باشد یا نداشته باشد، این متن
دلیلی بر صحت این مدعایم است که چنین تعبیری از زنانه نویسی از اتفاق
بسیار مردسالارانه است و حتا نوعی انتقام جوئی موذیانه از زنی که می
خواهد حرف بزند، بنویسد و پا به پای مردان حضور قلمی/ فرهنگی داشته
باشد. چنین تلقی اصلا همان تفکر زن ستیز تاریخ مردسالاری است که حالا رنگ و لعاب
روشن فکری گرفته است.
من نمی فهمم چرا زن
نباید از سده ها دست آورد در عرصه هنر و نثر و تکنیک و... بهره ببرد،
چون دست آورد مردان است. لابد بر مبنای همین استدلال، زن نباید از دانش
روز و فن آوری استفاده کند و باید به هزاره ها پیش برگردد، زیرا دانش و
فن آوری روز، دست آورد مردان در طول تاریخ است! مدافعان زبان زنانه این
گونه، از فمینیست های دو آتشه گرفته تا هر زن عامی که می خواهد جای خود
را در این جهان باز کند و به آن معنا و تداوم ببخشد، آب در آسیای
مردسالاران سلطه جوئی می ریزد که جز جنون و شوریدگی و پریشیدگی و ضعف و
ناتوانی برای زن نمی خواهند تا خود قدر قدرت هر عرصه ئی باشند و صد
البته این بار به یاری همان نیروئی که علیه سلطه و اقتدار ایشان قیام
کرده است.
منکر جنسیت و ویژگی های وابسته به جنس هر انسانی
نیستم. به یقین من ِ زنی که تجربه رنج بارداری و درد زایش و مهر مادری و
حمایت گری را دارم، بسیار متفاوت از مردی به جهان نگاه می کنم که نمی
تواند باردار شود، زایش کند، مهر بی دریغ بورزد و حامی بی مزد و منت
شود. به یقین کنش ها و واکنش هایم- از جمله نثرم- نسبت به جهان نیز زمین تا آسمان با
مرد فرق خواهد کرد، اما نه این که
مؤنت زبان خود را با خلاقیتی دیگر پیوند می دهد... زبانی که جنون فاعلش
را به متن سرایت می دهد و آن را به یک کلام مغتشش، نامتعادل و فاقد
ارتباط معنائی تبدیل می کند!
و من نمی دانم چرا نویسنده مرد
جنون فاعلش را به متن سرایت
نمی دهد. شاهدش هم هالیوود که میلیون ها بیننده را در سراسر جهان به
تماشای زندگی نویسندگان مرد مجنون، نیمه مجنون،
مردم گریز و انزواطلب بیمارگونه ئی -
درخشش
با بازی جک نیکلسون،
پنجره مخفی
با بازی جانی دپ، در جست و جوی ناکجاآباد
ایضا با بازی جانی دپ و...- می نشاند که از اتفاق
بیش ترشان شاه کار خلق می
کنند و نثر هیچ کدام هم
مغتشش، نامتعادل و فاقد ارتباط معنائی
نیست! و اگر نویسنده ئی هم یک پارچه آقا و عاقل بود، دیوانه حتما
زنی است که ایشان را وا می دارد مطابق میلش بنگارد-
میزری با بازی
جیمز کان. باز هم می گوئید این تعبیر از نثر زن
و شخصیت او نشان از نوعی موذی گری
مردسالاران سلطه جو و نفی زن و ارزش هایش ندارد؟!
*******
و باز می خوانم. پرسش
از خانم بلقیس سلیمانی و پاسخش را در
جام جم 3
خرداد 1386:
(http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=196726&t=cul)
[پرسش گر:]
خانم سلیمانی، اجازه بدهید صریح و بی پرده
شروع کنیم. پیش از انتشار رمان
بازی آخر بانو تصویر یک آدم دولتی
از شما نزد بسیاری از اهالی ادبیات وجود داشت ، چگونه شد که شما با این
پیش زمینه، به چنین رمانی رسیدید؟
[بلقیس سلیمانی:]
معلوم نیست بر چه اساسی ، این داوری صورت
گرفته است. من آدمی مذهبی هستم و در یک خانواده روستائی و سنتی بزرگ
شده ام. این حجـاب را من از نظام جمهوری اسلامـی نگرفته ام ، از ساختار
عرضی جامعه روستائی و خانواده ام گرفته ام. اگر دوستان در ارزیابی و
داوری هایشان ، کارنامه کاری مرا مدنظر قرار می دادند و نه ظاهر مرا،
چنین حکمی صادر نمی کردند.
و باز بهت زدگی! این
حجاب را من از ... ساختار عرضی جامعه روستائی و خانواده ام گرفته ام.
مگر می شود؟! آن هم زن نویسنده که خواه
ناخواه با اندیشه و آگاهی و انتخاب سر و کار دارد! آیا چون ایشان حجاب
را با اندیشه خودآگاه شان انتخاب نکرده اند، پس باید انتظار روزی را
داشته باشیم وقتی مرحله های آگاهی و تفکر و انتخاب را پشت سر گذاشتنند،
خدای نکرده آن را از خود دور کنند و از
دو چشم بی سو
پشت دست فروش
سنگر بگیرند تا روشن فکر پنداشته شوند؟
حالا می
فهمم چرا مسعود خیام در نخستین جلسه ملاقات مان با آن لحن همیشه شوخش
گفت تو اگر یک ماه با ما لات و لوت ها
بگردی، روسری یت را برمی داری و اگر برنداشتی من چادر سر می کنم!
و حالا می فهمم چرا
عباس معروفی روزی به من گفت تو را می
بینم که دو سال دیگر لیوان مشروبی دست گرفته ئی و به حرف های امروزت می
خندی!
خیام و معروفی سخن بی هوده نمی گفتند. چنین پیش بینی برای آینده من،
حاصل تجربه ئی بود که از دیده های شان ناشی می شد.
وقتی حجاب یا هر نوع پوشش فقط برآمده از سنت
و خانواده؛ آن هم روستائی باشد، به یقین دیر یا زود "کشف" خواهد شد و
لابد اگر مانند من حدود سه دهه تداوم داشته باشد، به قول ناهید موسوی-
تو حجاب می کنی، تا جلب توجه کنی! تا این
طور از بقیه روشن فکران متفاوت به نظر بیائی!-
محض خودنمائی است!
نه، خانم سلیمانی عزیز،
تکانی به خود بدهیم. به نقش مان و جای گاه مان در لحظه و تاریخ
بیندیشیم و بدانیم آن چه می پوشیم یا می کنیم، تصویری است که برای ابد
از خود باقی می گذاریم. فروغ آمد و رفت. تأثیرش را هم گذاشت. من و شما
هم آمده ئیم و به یقین روزی خواهیم رفت. ما چه خواهیم کرد و چه
تأثیری خواهیم گذاشت؟
این فقط حرف و درد من نیست.
بلز پاسکال رک و صریح می گوید
تاریخ کتابی است که ما آن را می نویسیم و
در آن نوشته می شویم.
پس وقتش نرسیده ما نیز به عنوان
زن نویسنده روشن فکر مسلمان
اندکی
در کتاب
تاریخی تأمل کنیم که می نگاریم و در آن
نگاشته می شویم؟
متأسفانه حرف شما متضمن
نکته منفی دیگری نیز است. لایه دیگر سخن تان این می شود که هر که حجاب
می کند، روستائی است، سنتی و متأثر از خانواده اش. برای این که دست کم
از خود رفع اتهام کنم- چون تنها زن قشر روشن فکری ایران هستم که حجاب
می کنم-
باید بگویم به رغم شهرستانی بودن و زیستن در خانواده مذهبی روشن فکر،
هرگز وادار نشده ام حجاب کنم. چه اگر چنین بود، پس از آمدن به تهران
برای تحصیلات دانش گاهی و دور شدن از خانواده یا پس از ارتباط با روشن فکران اهل قلم، می
بایست خود را از قید حجاب می رهاندم! اما نه، من در تابستان 57 حجاب
کردم، آن هم پس از خواندن کتاب های جلد سفید و سبز دکتر علی شریعتی. و
اگر در این دنیای عجیب و غریب مان حمل بر ریا و تظاهر نشود، باید بگویم
این مرد بزرگ شوری را که در جان و دل خود داشت، به روح من نیز تسری داد
و من مانند او عاشق اسلامم، عاشق محمدم و فاطمه و علی و فرزندان نسل
اندر نسل شان. و برای همین آگـاهی توأم با عشق، سال ها است حجابم دوام
آورده و هم نشینی و هم کلامی با از شاملو گرفته تا آن جوجه ماشینی های پرمدعائی که جیک جیک ضد خدا و ضد دین شان تا عرش می رود، نتوانسته است
مرا از آن دور بدارد.
*******
همه این ها را گفتم تا
حرف اصلی یم را بزنم.
در جهان پست مدرن نگرانی ها دیگر آنی نیست که
دنیای مدرن را شکل داد. امروزه فیلسوفان پست مدرن آشکارا نگرانی
خود را بابت از بین رفتن پدیده ها و
عنصرهای معنائی اعلام کرده اند. به
نظر می رسد فضیلت های ساده ئی هم چون فروتنی، تواضع، تقوا، پرهیزگاری،
محبت، احترام به سال خوردگان و دست گیری از بینوایان به داستان های
پریان و گذشته های اساطیری تعلق دارند. اکنون زمان آن رسیده است مجددا
به این فضیلت هـا برگردیم و آن ها را در ذهن های
خود بیدار سازیم. (1) از این بابت زیگمونت باومن؛ جـامعه شناس و یکی از شارحـان پست
مدرنیسم تا آن جا پیش می رود که مدعی می شود روشن فکر در جهان امروز در
بحران منزلت به
سر می برد. بحران
منزلتی که به یقین یکی از ریشه های آن فاجعه های اخلاقی/ ارزشی است و
بیان و اعتراض به آن را دیگر نمی توان انگ راست گرائی-
در مفهوم تقابل با چپ گرائی کمونیستی- زد.
زیرا خود زیگمونت
باومن اندیش مند مارکسیست و
چپ گرا است! اما به گمانم به این تلقی
باومن باید افزود حیات فردی و هنری نویسنده زن نشان
دهنده این است که
فشار بار
این بحران بیشتر بر دوش وی
سنگینی
می کند تا هم تایان مردش.
البته نه آن زنی که خود از موجبان این بحران است. بل زنی که باید در دو
جبهه بستیزد؛ زنی که هم باید با اعتراض شفاهی و عملی، فاصله خود را با
این فاجعه آفرینان حفظ کند، هم تعریف جدیدی را از زن/ روشن فکر رقم
زند.
همان گونه که زیگمونت باومن می گوید
کنش گران متن و زمینه پست مدرن پیوسته با مسائل اخلاقی رو به رو می
شوند و ناچارند از میان احکام اخلاقی به یک سان دارای بنیاد محکم (یا
به یکسان بی بنیاد) دست به انتخاب بزنند. انتخاب هم واره به معنای
پذیرش مسؤولیت است،
و
به همین دلیل، حامل
ویژگی
کنش
های اخلاقی است. تحت شرایط
پست
مدرن، کنش گر به ناچار
نه
فقط
عمل کننده و تصمیم گیرنده است، بل که فاعل اخلاقی است. اجرای وظایف
زندگی مستلزم این نیز است که کنش گر، فاعلی اخلاقا ذی صلاح باشد.
(2)
حال باز هم بخوانم؟
لطفا خبر بعدی!g
خرداد 1386
________________________________________________________________________
1.
پست مدرنیته و پست
مدرنیسم،
تدوین و ترجمه حسین علی نوذری، ص258.
2. باومن، ز.
اشارت های پست مدرنیته،
حسن چاوشیان. تهران، ققنوس، 1384، ص341.