او دوست خودش بود، رون ویزلی. هرمیون به طرف او دوید. رون الان نمی بایست این
جا می بود.
وقتی به رون رسید، داشت نفس نفس می زد. رون نارحت بود. ولی به زور لبخندی زد و
گفت: «خوب سر کارت گذاشتما!»
هرمیون ناراحت شده بود، اما بی اختیار لبخند زد. اما حالا یک سؤال داشت توی سرش
تکرار می شد: «چی شده؟»
بالاخره این سوال را به زبان آورد. رون در جواب گفت: «اون پادشاه، منُ صدا
کرد، گفت دوستت بهت نیاز داره.»
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: «پادشاهه یه چیز دیگه هم گفت. گفتش دوستت قسمت
اول را خوب رد کرده.»
هرمیون خیلی از حرف رون خوشحال شد.
رون از او پرسید: «مگه تو چی کارکردی؟»
هرمیون همه ماجرا را برای او تعریف کرد. هر چه می گفت، رون فقط سرش را تکان می
داد. بعد هر دو به اطراف نگاه کردند. بیابان سرخ تا بی نهایت ادامه داشت. رون
از نگاه کردن خسته شد و گفت: «حالا چی کار کنیم؟»
هرمیون سرش را به علامت نمی دانم تکان داد. اما کمی بعد گفت: «شاید باید راه
بریم.»
رون به جلو نگاه کرد. بعد گفت: «خیله خب.»
هر دو به راه افتادند. بعد از مدتی که تقریبا دوساعتی می شد، خسته نشستند. رون
با حالتی که بیشتر به ناله شباهت داشت، گفت: «من دیگه نمی تونم.»
هرمیون نیز خسته بود. ناگهان به یاد الماس افتاد. آرام گفت: «صبر کن.»
الماس را از جیبش در آورد. رون سرش را تکان داد و گفت: «حداقل یک الماس
داریم.»
ناگهان الماس روشن شد و صدای نازک و زنانه ئی گفت: «هر چه تو بخواهی، من به تو
می دهم.»
هرمیون گفت: «راه را نشان بده.»
ناگهان رد سفیدی روی زمین قرمز ایجاد شد. هرمیون گفت: « رون، پاشو بریم.»
رون بلند شد. خط سفید خیلی سریع حرکت می کرد. هردو به دنبال آن می دویدند. هر
چه سرعت خط سفید بیشتر می شد، سرعت آن ها نیز بیش تر می شد. هر دو حس می کردند
از باد نیز تندتر می دوند. ناگهان خط ایستاد. الماس در دست هرمیون تکانی خورد و
گفت: «شما باید کار خیلی مهمی انجام بدهید. پس باید آماده باشید.»
ناگهان الماس از دست هرمیون پرید و به آسمان رفت. رون گفت: «حالا این هم رفت.
واقعا که!» اما الماس به زمین برگشت و یک میز پر از غذا برای آن ها آورد. رون
لبخند زد و گفت: «مثل اینکه نرفتا!» و بعد به غذاها شاره کرد و گفت: «چه قدر
گرسنه ام بود.»
هرمیون نیز گرسنه اش بود و رفت روی یکی از صندلی ها نشست. هر دو حسابی غذا
خوردند.
هرمیون خیلی زود تر از رون غذایش را تمام کرد. خیلی دوست داشت بداند چی در
انتظار آن ها است و دائم غر می زد: «رون، زود باش. چه قدر می خوری؟»
رون نیز در جواب به او می گفت: «خوب گرسنه ام است. چه اشکالی داره؟» و هرمیون
به او چشم غره می رفت.
بالاخره غذای رون تمام شد و از صندلی پا شد. ناگهان میز و صندلی و باقی غذاها
غیب شدند. الماس دوباره رنگ گرفتو آن صدای زنانه گفت: «در پائین یک مار نه سر
منتظر شما است. شما باید الماس قرمزی را که مانند من است، به دست بیاورید.»
الماس که خاموش شد، هرمیون راه افتاد. رون نیز به دنبال او راه افتاد. اما
ماری پیدا نبود. تا این که کم کم خط های زرد رنگی روی زمین به وجود آمد که اگر
دقت می کردی، می توانستی آن را ببینی. خط ها حالا که تبدیل به دایره شده بود،
هر لحظه بزرگ تر می شد. هرمیون و رون که هول برشان داشته بود، آرام از دایره
دور می شدند. ناگهان دایره فرو ریخت و یک مار نه سر زشت از میانش بیرون آمد. هر
کدام از سر ها به رنگی بود. رون وحشت زده گفت: «حا لا با این چی کار کنیم؟»
هرمیون گفت: «فرار.»
رون گفت: «چی؟!»
هرمیون جواب داد: «یعنی بدو.»
اما هرمیون و رون نمی توانستند فرار کنند. ماده چسبنده و بنفشی از دهان سر ها
خارج می شد که هر چیزی را گرفتار خود می کرد. هرمیون تا حالا چیزی در باره این
مار نخوانده بود. اما شاید می توانست آن را از بین ببرد . فکر خوبی به سرش زد.
هرمیون به طرف مار رفت. رون داد زد: «هرمیون، دیوانه شدی؟!»
هرمیون خندید. به نظر می آمد مار یکی از سر هایش را برای خوردن او جلو آورده
بود. اما درست در لحظه ئی که مار سرش را پائین آورد تا او را بخورد، هرمیون جا
خالی داد. در نتیجه یک سر مار محکم به زمین خورد و از بدنش جدا شد. هرمیون نفس
راحتی کشید. اما یکی دیگر از سرها خود را به هرمیون نزدیک کرد. سر خواست او را
بخورد که هرمیون باز جا خالی داد و یک سر سر دیگر را گاز گرفت. هرمیون گفت:
«آره.» و بعد پرید روی مار. با اینکه خطر بزرگی بود، ولی هرمیون از روی این سر
به ان سر می پرید و سرها تا دهان باز می کردند او را بخورند، جاخالی می داد.
سرها با هم برخورد می کردند و بعد از بدن جدا می شدند.
رون زمزمه می کرد: « دختر، تو دیوونه ئی!»
بعد از مدتی که تقریبا نیم ساعت می شد، هرمیون همه سرها را متلاشی کرد. رون با
تعجب او را نگاه می کرد. هرمیون بی توجه داشت می رفت که برگشت و گفت: «نمی
خواهی بیائی؟»
رون گفت: «چه طوری این کار را-» اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همه سرها
ناگهان آتش گرفتند و از درون آتش دختری بیرون آمد. هر دو به او خیره شدند. دختر
زیبائی بود که چشمانش مانند سنگ زمرد بود و موهایش تقریبا به رنگ کاه. اما
صورتش حالت غم گینی داشت. او که هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شد، دستش را باز
کرد. یک سنگ مانند همان الماس در دستش بود. هرمیون آن را از او گرفت. دختر
لبخند زد. هرمیون در جواب به او لبخند زد و احساس کرد او را می شناسد. احساس
خوبی نسبت به او داشت. دختر با صدای زیبائی گفت: «اسم من آنجلینا پار است.»
هرمیون خواست خودش را معرفی کند که آنجلینا گفت: «لازم نیست چیزی بگی. من اسم
تو و دوستتُ می دونم. اگه اشکالی نداشته باشه، من می خوام توی این کار به شما
کمک کنم. البته اگه مایل باشین.»
هرمیون گفت: «با کمال میل.»
رون او را کنار کشید و گفت: «اگه این دختره مثل اون زنه باشه، چی؟ من که اصلا
بهش اعتماد ندارم.»
هرمیون گفت :« یه احساسی به من می گه که اون می تونه به ما کمک کنه.»
رون گفت: «میل خودته.»
هر دو به طرف آنجلینا برگشتند. او گفت: «مشکلی هست؟»
هرمیون گفت: «نه، اصلا. می تونم آنجلینا صدات کنم؟»
او سرش را به علامت موافقت تکان داد.
ادامه دارد