خود را از خمیرمایه کهنه پاک کنید
تا بتوانید خمیر تازه ئی باشید.
رساله پولس
در دوره تحصیل در دانش گاه چند استاد فوق العاده داشتم. یکی از
ایشان بسیار باسواد بود و جوان
و دارای اندیشه های عمیق. آموخته هایم از او
نیز بسیار بود و هم واره مترصد
بودم به نوعی محبت هایش را جبران کنم. روزی نسخه ئی از رمانی به دستم
رسید که می دانستم سخت راغب به خواندن آن است. به خانه اش زنگ زدم و پس
از صحبت با هم سرش قرار گذاشتیم زمان معمول برگشتن استاد در خانه شان
باشم. هم سرش هم زن دوست داشتنی بود و با معرفی استاد، یک سالی می شد
که هم کارش بودم. زیرا هم سر استاد پایان نامه کارشناسی ارشدش را به
طرح تبدیل کرده بود و برای اجرایش نیاز به دو دست یار داشت.
خود خواهرش
را برگزیده بـود و استاد نیز مـرا بـه او معرفی کرده بود. بـابت ایـن هـم
کاری از مـؤسسه مجری طـرح نیز حقوق خوبی می گـرفتم و روی هم رفته تجربه
پژوهشی- مالی خاطره انگیزی بود. طی این هم کاری نیز هم سر استاد به یکی از
دوستان خوبم تبدیل شده بود. بنابراین هم صحبتی با او تا آمدن استاد
غنیمتی بود.
به خانه استاد که پا گذاشتم، خانم... دگرگونه و خلاف همیشه می نمود؛
عصبی، ناآرام، بی قرار و... . به رغم یک سال هم کاری و دوستی، هنوز حجب
و حیای لطیفی بین ما برقرار بود. نوعی احترام متقابل که به زعم خودم به
دلیل وجود ارزش مند استاد بود. بنابراین به زبانم نمی آمد بپرسم چرا
چنین آشفته و آشوب زده است. اما او که دیگر توان خودداری نداشت، به سخن
آمد و در حالی که اشک می ریخت، گفت:«باید بروم قرص آرام بخشی بخورم، تا
بتوانم با شما حرف بزنم!»
مبهوت موافقت کردم. حس وقوع حادثه ناخوش آیندی در هوا موج می زد. احساس
خطر می کردم و از آمدنم پشیمان بودم. اما جز انتظار چاره ئی نداشتم. هم
سر استاد آمد و بی مقدمه پرسید: «خانم یکتا، اونی که این تابلو رُ به
شوهرم هدیه کرده، می شناسین؟ می شه آدرسشُ به من بدین؟»
به یک آن همه چیز برایم روشن شد و فکر کردم مشکل را یافته ام. شعر
خطاطی شده در آن تابلو، سروده یکی از هم دانش کده ئی هایم بود که در
مدح استاد گفته و به مناسبت روز معلم به او هدیه کرده بود. با ذوق
گفتم: « آره، ... خانم خیلی خوبی یه. وقتی این شعر ُ برای آقای...
گفت، برا منم خوند.» و کمی به خود رو دادم تا بتوانم با خنده زورکی
بگویم: «اگه فکر می کنین این وسط ها خبر دیگه ئی یه، باید خیال تونُ
راحت کنم. هم ایشون تازگی عقد کرده، هم استاد اهل این حرفا نیستن. اینُ
با اطمینان تمام می تونم به تون بگم. چون سه ساله تو تمام کلاسای
آقای... در دانش کده نشستم و بارها دیدم خوشگل ترین دخترا نهایت عشوه
گری رُ براشون کردن، ولی ایشون اصلا محل نداده که هیچ، با خشونت هم
باهاشون رفتار کرده.»
اما خانم... در کمال تعجب من گفت: « ای کاش... این کاره بود. من این
قده ناراحت نبودم.» و دوباره شروع کرد به گریه کردن.
داشتم دیوانه می شدم. مگر استادی که گفته هایش در کلاس ها، همه دانش
جویان را سراپا گوش می کرد و
شیفته، چه عیبی می توانست داشته باشد که همسرش از دست او چنین آزرده
خاطر بود؟
زاری خانم... خیلی دردناک بود و قلبم را آتش می زد. برخاستم در آغوشش
گرفتم و دل داری یش دادم. کمی که آرام شد، شروع کرد به حرف زدن. از
آغاز آشنائی شان گفت و گفت تا رسید به دی روز و امروز. دی روز که
دامادش برای کاری به خانه شان آمده بود، او حواسش نبود و تابه سیب
زمینی را سوزانده بود. استاد هم از راه رسیده و از بوی سوختگی
متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده است. به او می گوید و او هم که روحیه
اش را می شناخت، انکار می کند. اما استاد اصرار می کند و باز او انکار.
استاد هم برمی خیزد و سیب زمینی های سوخته را از سطل آشغال بیرون می
کشد و در مقابل چشمان داماد همسر، کمربند را از دور کمر بیرون می کشد و
با آن به جان همسر می افتد!
با هر خاطره ئی که خانم... از زندگی مشترک شان با درد و زاری نقل می کرد، من
بیش تر فرو می شکستم.
پا به پای او اشک می ریختم
و حال نوبت جنون من رسیده بود! او چه می گفت و من
چه می شنیدم؟! استاد؟! همان که اسوه اخلاق بود و هم واره خطاهای انسانی
را که به تراژدی تبدیل می شوند، برمی شمرد و چشم های مان را به روی ضعف
های تراژیک بشر می گشود؟!
به گمانم همسر استاد بهت، سرگشتگی و ناباوری را در چهره ام خواند که
باز برخاست و پس از گشتن در نمی دانم کجا، بازگشت و سه دفتر پیش رویم
گذاشت. دفترها یادداشت هایش در طول زندگی مشترک با استاد بود. نشانی آن
هم شاگردی دانش جو را برای همین می خواست. می خواست این سه دفتر را به
او بدهد تا بخواند و ببیند مدح که را گفته است!
از جا پریدم. نه، او نباید این کار را می کرد. استاد در دانش کده
بسیار زحمت می کشید. او به راستی هنگام تدریس از جان مایه می گذاشت و
من بارها دیده بودم چگونه در پایان روز صدایش می گیرد و حتا نای حرف
زدن ندارد. این انصاف نبود اگر شوهر خوبی نیست،
امکان استاد خوب بودن از
او گرفته شود. این را به خانم... گفتم و گفتم درست نیست این گونه
انتقام جوئی کند. این کار او باعث می شود استاد برای همه عمر در محیط
کاری یش بی آبرو شود. گفت: «پس خودتون ببرین و بخونین.»
انجام این خواسته از قبلی مشکل تر بود. با همه آن چه با آن همه درد
برایم تعریف کرده بود، به هیچ وجه دلم نمی خواست در حریم خصوصی استاد
وارد شوم. ساعت ها به استاد گوش سپرده بودم و آموخته ها از او در ذهن
داشتم. به تعبیر امام علی (ع) برده اش بودم. اما با ضجه های سوزناک این
زن چه باید می کردم؟ مگر من خود هم جنس او نبودم؟ اگر نمی بودم
هم، مگر انسان
نبودم و چه کسی می تواند در برابر درد هم نوعش ساکت بماند؟ در بد مخمصه
ئی گیر افتاده بودم و هر چه زمان جلوتر می رفت، بیش تر دلم می خواست از
آن جا بگریزم. انگار آن ساعت های گذشته کابوسی بود که در خواب دیده
بودم و با باز شدن چشم هایم می توانستم نفس راحتی بکشم و باور کنم دیده
هایم خواب بوده است و حقیقت ندارد. اما خانم... هر آن ضربه را کاری تر
می کرد و مرا بیش تر وا می داشت واقعیت تلخ را بپذیرم. ناچار به خواهش
و التماس افتادم. توان خواندن آن نوشته ها را نداشتم. اما او از اصرار
دست برنمی داشت. ناگهان فکری به خاطرم رسید و پیش نهاد کردم: «دفترا رُ
بدین، می دم به یه نویسنده ئی تا بخوندشون. شما می خواین از استاد
انتقام بگیرین و رسواش کنین، دیگه. خب به جای این که قضیه رُ شخصی
کنین، بذارین یه نویسنده ازش یه رمان ناب دربیاره تا همه درد شما رُ
بدونن و به قول شما پرده از این همه ریا و فریب برداشته بشه.»
چشمانش برقی زدند و خودش هم به تدریج آرام گرفت. حتا دیگر می توانست
بخندد. اما استاد که دیر کرده بود، (او می دانست آن شب استاد دیر می
آید که مرا زودتر به خانه اش کشانده بود؟) وقتی بازگشت، در همان نگاه
اول فهمید اتفاقی افتاده است. من هم تا چشمم به استاد افتاد، احساس
کردم اتفاقی افتاده است. منی که در هر کلاسی بی صبرانه انتظار آمدنش را
می کشیدم، و تا لحظه رفتنش چشم به او می دوختم مبادا نکته ئی بگوید که
از دست بدهم، حال شرم داشتم به چشمانش نگاه کنم!
این شرم سال ها است
ادامه دارد و دیگر نه آن استاد را استاد پیشین کرد و نه مرا آن دانش جو.
تا آن جا که دیگر حتا نتوانستم نامش را ببرم. همسرش نیز از او جدا شد و به راه دیگری رفتg