دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 
 منتشر کرد
 

 
 
ازل تا ابد
 
درون کاوی رمان
  سمفونی مردگان
 

 الهام یکتا
 
___________
 
 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


مردی که پس از مرگش بازشناختم
 

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 


 

خبر کوتاه بود:

خبرگزاری دانشجویان ایران – تهران

سرویس:  فرهنگ و ادب

دكتر هوشنگ‌ اعلم، پژوهش گر زبان‌شناسی و دایره‌المعارف‌نویس درگذشت.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، دكتر اعلم عضو هیات‌علمی بنیاد دایره‌المعارف اسلامی بود و سابقه‌ همكاری با آموزش ‌و پرورش، كتابخانه ملی و فرهنگستان زبان‌ و ادب فارسی را داشت.

مجموعه ئی از مقاله‌های فارسی او در دانش نامه‌ جهان اسلام باعنوان‌ "جستارهائی‌ در تاریخ‌ علوم دوره اسلامی" به‌چاپ رسیده است.

هوشنگ اعلم متولد ‌ 1307تهران است. وی در دانش كده‌‌ ادبیات‌ دانش گاه تهران در رشته زبان و ادبیات فرانسه فارغ‌التحصیل شد و سال 1329‌ از دانش‌سراى‌عالى تهران هم ‌لیسانس آموزش در رشته ‌زبان را گرفت و سال 1337 فوق‌لیسانس زبان ‌انگلیسى را از دانش گاه میشیگان و سال 46 فوق لیسانس كتاب دارى را از دانشگاه سیمونز ماساچوست دریافت كرد.

اعلم هم چنین تحصیلات دوره‌ دكترای خود را در رشته‌های زبان‌شناسى‌عمومى، زبان‌شناسى توصیفى، مطالعات ایرانى و فیلولوژى عربى  در دهه پنجاه سپری كرده است.

اما این آن مردی نبود که می شناختم. مبهوت به گذشته بازگشتم. به گمانم زمستان 1382 بود که به دفتر مجله آزما زنگ زدم. با سردبیرش قرار گذاشتم و در روز موعود رفتم تا داستانی برای چاپ به او بدهم. آقای سردبیر خود را هوشنگ اعلم معرفی کرد که با نام مستعار دو مجله را سردبیری می کند. یکی مجله ادبی آزما و دیگری مجله جایزه. جایزه مجله سرگرمی بود و دکتر اعلم بی هیچ شرم ساری می گفت آن را در می آورد تا بتواند با درآمدش هزینه های مجله آزما را تأمین کند. می گفت بسیاری گله مندند چرا این کار را می کند. اما او معتقد بود امروز نمی توان کار دیگری کرد. یا باید مجله ادبی درنیاورد یا برای هزینه اش باید چاره ئی اندیشید.

این دیدار گذشت تا شبی در روزنامه توسعه که دخترم به طبقه پائین آمد و گفت آقای اعلم این جا است. متحیر به طبقه بالا رفتم و پس از احوال پرسی، دکتر اعلم  گفت  در توسعه نیز  کار می کند  و سرمقاله هایش را می نویسد! متحیر از توانائی یش که چگونه سیاسی نویس- آن هم حول داغ ترین موضوع های روز- نیز است، سر کارم برگشتم.

نوشته های دکتر اعلم یکی از دست نویس هائی بود که روزانه با آن  سر و کار داشتم  و باید ویرایش می کردم. منتها تا آن لحظه نمی دانستم دست نویس سرمقاله از آن کیست. چون دکتر اعلم حدود هشت شب می آمد و یک ساعتی در تحریریه طبقه بالا می ماند و سپس دست نوشته اش را تحویل می داد و می رفت. طبیعی بود او را نبینم. و مشکلم نیز از همین جا آغاز شد. چون در همان برخورد اول متوجه دانش و توانائی اندیشه دکتر اعلم شده بودم. فروتنی و موی سفیدش نیز مزید علت بود تا مانند قبل راحت نتوانم نوشته اش را آن همه اصلاح کنم. اما این مرد فروتن با چند بار صحبت و حتا بازخوانی متن ویرایش شده سرمقاله، متوجهم کرد تمام اصلاح های مرا پذیرا است و استدلال هایم را می پذیرد. خلاف انتظارم و تجربه ئی که در مورد بسیاری داشتم، او حتا مصر بود حتما نوشته هایش را ویرایش کنم. می گفت در زمان کوتاهی سرمقاله را می نویسد و مسلم است خطا زیاد خواهد کرد. فروتنی او آرامشم را بازگرداند و کار روال عادی خود را یافت. تا این که از توسعه بیرون آمدم و ارتباطم با دکتر اعلم به دو- سه تماس تلفنی کاری خلاصه شد. و حال این خبر و بهت زدگی از این که مردی با چنین دانشی و سابقه علم آموزی، آن وقت چنان فروتن؟!

یادش گرامی که آراستگی ظاهر و فروتنی در گفتار و کردارش هم واره فضا و محیط کار را آرام و آکنده از مهر و صفا می کردg  


حریم

 

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

خود را از خمیرمایه کهنه پاک کنید

تا بتوانید خمیر تازه ئی باشید.

رساله پولس
 

در دوره تحصیل در دانش گاه چند استاد فوق العاده داشتم. یکی از ایشان بسیار باسواد بود و جوان و دارای اندیشه های عمیق. آموخته هایم از او نیز بسیار بود و هم واره مترصد بودم به نوعی محبت هایش را جبران کنم. روزی نسخه ئی از رمانی به دستم رسید که می دانستم سخت راغب به خواندن آن است. به خانه اش زنگ زدم و پس از صحبت با هم سرش قرار گذاشتیم زمان معمول برگشتن استاد در خانه شان باشم. هم سرش هم زن دوست داشتنی بود و با معرفی استاد، یک سالی می شد که هم کارش بودم. زیرا هم سر استاد پایان نامه کارشناسی ارشدش را به طرح تبدیل کرده بود و برای اجرایش نیاز به دو دست یار داشت. خود خواهرش را برگزیده بـود و استاد نیز مـرا بـه او معرفی کرده بود. بـابت ایـن هـم کاری از مـؤسسه مجری طـرح نیز حقوق  خوبی می گـرفتم  و روی هم رفته تجربه پژوهشی- مالی خاطره انگیزی بود. طی این هم کاری نیز هم سر استاد به یکی از دوستان خوبم تبدیل شده بود. بنابراین هم صحبتی با او تا آمدن استاد غنیمتی بود.

به خانه استاد که پا گذاشتم، خانم... دگرگونه و خلاف همیشه می نمود؛ عصبی، ناآرام، بی قرار و... . به رغم یک سال هم کاری  و دوستی، هنوز حجب و حیای لطیفی بین ما برقرار بود. نوعی احترام متقابل که به زعم خودم به دلیل وجود ارزش مند استاد بود. بنابراین به زبانم نمی آمد بپرسم چرا چنین آشفته و آشوب زده است. اما او که دیگر توان خودداری نداشت، به سخن آمد و در حالی که اشک می ریخت، گفت:«باید بروم قرص آرام بخشی بخورم، تا بتوانم با شما حرف بزنم!»

مبهوت موافقت کردم. حس وقوع حادثه ناخوش آیندی در هوا موج می زد. احساس خطر می کردم و از آمدنم پشیمان بودم. اما جز انتظار چاره ئی نداشتم. هم سر استاد آمد و بی مقدمه  پرسید: «خانم یکتا، اونی که این تابلو رُ به  شوهرم هدیه کرده، می شناسین؟ می شه آدرسشُ به من بدین؟»

به یک آن همه چیز برایم روشن شد و فکر کردم مشکل  را  یافته ام. شعر  خطاطی شده در آن تابلو، سروده یکی از هم دانش کده ئی هایم بود که در مدح استاد گفته و به مناسبت روز معلم به او هدیه کرده بود. با ذوق گفتم: « آره، ... خانم خیلی خوبی یه.  وقتی این شعر ُ برای آقای... گفت، برا منم خوند.» و کمی به خود رو دادم تا بتوانم با خنده زورکی بگویم: «اگه فکر می کنین این وسط ها خبر دیگه ئی یه، باید خیال تونُ  راحت کنم. هم ایشون تازگی عقد کرده، هم استاد اهل این حرفا نیستن. اینُ با اطمینان تمام می تونم به تون بگم. چون سه ساله تو تمام کلاسای آقای... در دانش کده نشستم و بارها دیدم خوشگل ترین دخترا نهایت عشوه گری رُ براشون کردن، ولی ایشون اصلا محل نداده که هیچ، با خشونت هم باهاشون رفتار کرده.»

اما خانم... در کمال تعجب من گفت: « ای کاش... این کاره بود. من این قده ناراحت نبودم.» و دوباره شروع کرد به گریه کردن.

داشتم دیوانه می شدم. مگر استادی  که گفته هایش  در  کلاس ها، همه  دانش جویان  را  سراپا گوش  می کرد  و شیفته، چه عیبی می توانست داشته باشد که همسرش از دست او چنین آزرده خاطر بود؟

زاری خانم... خیلی دردناک بود و قلبم را آتش می زد. برخاستم در آغوشش گرفتم و دل داری یش دادم. کمی که آرام شد، شروع کرد به حرف زدن. از آغاز آشنائی شان گفت و گفت تا رسید به دی روز و امروز. دی روز که دامادش برای کاری به خانه شان آمده بود، او حواسش نبود و تابه سیب زمینی را سوزانده بود. استاد هم از راه رسیده  و از بوی سوختگی متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده است. به او می گوید و او هم که روحیه اش را می شناخت، انکار می کند. اما استاد اصرار می کند و باز او انکار. استاد هم برمی خیزد و سیب زمینی های سوخته را از سطل آشغال بیرون می کشد و در مقابل چشمان داماد همسر، کمربند را از دور کمر بیرون می کشد و با آن به جان همسر می افتد!

با هر خاطره ئی که خانم... از زندگی مشترک شان با درد و زاری نقل می کرد، من  بیش تر  فرو می شکستم. پا به پای  او اشک می ریختم و حال نوبت جنون من رسیده بود! او چه می گفت و من چه می شنیدم؟! استاد؟! همان که اسوه اخلاق بود و هم واره خطاهای انسانی را که به تراژدی تبدیل می شوند، برمی شمرد و چشم های مان را به روی ضعف های تراژیک بشر می گشود؟!

به گمانم همسر استاد بهت، سرگشتگی و ناباوری را در چهره ام خواند که باز برخاست و پس از گشتن در نمی دانم کجا، بازگشت و سه دفتر پیش رویم گذاشت. دفترها یادداشت هایش در طول زندگی مشترک با استاد بود. نشانی آن هم شاگردی دانش جو را برای همین می خواست. می خواست این سه دفتر را به او بدهد تا بخواند و ببیند مدح که را گفته است!

 از جا پریدم. نه، او نباید این کار را می کرد. استاد در دانش کده بسیار زحمت می کشید. او به راستی هنگام  تدریس  از جان مایه می گذاشت و من بارها دیده بودم چگونه در پایان روز صدایش می گیرد و حتا نای حرف زدن ندارد. این انصاف نبود اگر شوهر خوبی نیست، امکان استاد خوب بودن از او گرفته شود. این را به خانم... گفتم و گفتم درست نیست این گونه انتقام جوئی کند. این کار او باعث می شود استاد برای همه عمر در محیط کاری یش بی آبرو شود. گفت: «پس خودتون ببرین و بخونین.»

انجام این خواسته از قبلی مشکل تر بود. با همه آن چه با آن همه درد برایم تعریف کرده بود، به هیچ وجه دلم نمی خواست در حریم خصوصی استاد وارد شوم. ساعت ها به استاد گوش سپرده بودم و آموخته ها از او در ذهن داشتم. به تعبیر امام علی (ع) برده اش بودم. اما با ضجه های سوزناک این زن چه باید می کردم؟ مگر من خود هم جنس او نبودم؟ اگر نمی بودم هم، مگر انسان نبودم و چه کسی می تواند در برابر درد هم نوعش ساکت بماند؟ در بد مخمصه ئی گیر افتاده بودم و هر چه زمان جلوتر می رفت، بیش تر دلم می خواست از آن جا بگریزم. انگار آن ساعت های گذشته کابوسی بود که در خواب دیده بودم و با باز شدن چشم هایم می توانستم نفس راحتی بکشم و باور کنم دیده هایم خواب بوده است و حقیقت ندارد. اما خانم... هر آن ضربه را کاری تر می کرد و مرا بیش تر وا می داشت واقعیت تلخ را بپذیرم. ناچار به خواهش و التماس افتادم. توان خواندن آن نوشته ها را نداشتم. اما او از اصرار دست برنمی داشت. ناگهان فکری به خاطرم رسید و پیش نهاد کردم: «دفترا رُ بدین، می دم به یه نویسنده ئی تا بخوندشون. شما می خواین از استاد انتقام بگیرین و رسواش کنین، دیگه. خب به جای این که قضیه رُ شخصی کنین، بذارین یه نویسنده ازش یه رمان ناب دربیاره تا همه درد شما رُ بدونن و به قول شما پرده از این همه ریا و فریب برداشته بشه.»

چشمانش برقی زدند و خودش هم به تدریج آرام گرفت. حتا دیگر می توانست بخندد. اما استاد که دیر کرده بود، (او می دانست آن شب استاد دیر می آید که مرا زودتر به خانه اش کشانده بود؟) وقتی بازگشت، در همان نگاه اول فهمید اتفاقی افتاده است. من هم تا چشمم به استاد افتاد، احساس کردم اتفاقی افتاده است. منی که در هر کلاسی بی صبرانه انتظار آمدنش را می کشیدم، و تا لحظه رفتنش چشم به او می دوختم مبادا نکته ئی بگوید که از دست بدهم، حال شرم داشتم به چشمانش نگاه کنم!

این شرم سال ها است ادامه دارد و دیگر نه آن استاد را استاد پیشین کرد و نه مرا آن دانش جو. تا آن جا که دیگر حتا نتوانستم نامش را ببرم. همسرش نیز از او جدا شد و به راه دیگری رفتg

 

 

 

 

 

 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .   نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر