دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 
 منتشر کرد
 

 
 
ازل تا ابد
 
درون کاوی رمان
  سمفونی مردگان
 

 الهام یکتا
 
___________
 
 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 

واگویه های ذهنی

اصغر الهی

 

 

جلسه مربوط به آثار دکتر اصغر الهی، پنجمین جلسه آینه ها (دفتر یکم، روشنگران و مطالعات زنان، 1373، صص 89- 111) بود که برگزار کردم. شغل دکتر الهی روان پزشکی است و برای دعوت از او برای حضور در آینه ها، چند بار به مطبش رفتم و با او گفت و گو کردم. حتا صبح روزی هم راهش به تیمارستان نواب صفوی رفتم و از نزدیک شاهد برخوردش با بیماران شدم. اگر چه بابت نوع کار، تجربه خوش آیندی نبود، اما باعث شد او را میان مردم و در واقع بیماران و هم کارانی ببینم که به حرفه بسیار سختی اشتغال داشتند. این ارتباط کاری موجب شد دکتر الهی پیش نهاد هم کاری با او را در ترجمه فرهنگ اصطلاح های روان شناسی دهد. مسلم بود نمی توانستم بپذیرم. زیرا آن زمان هم  دانش جو بودم، هم  کار می کردم، هم جلسه های آینه ها را برگزار می کردم، هم نقد می نوشتم و... . بنابراین نمی توانستم مشغله دیگری به این دنیای شلوغم اضافه کنم. اما نظر لطف دکتر الهی ادامه داشت و عاقبت دست نوشته دو کار آخرش را به من داد تا بخوانم. او حتا به صراحت عنوان کرد مایل است وصی ادبی یش شوم و پس از درگذشتش، دست نوشته هایش را تنظیم کنم و به سرانجام برسانم. از یک سو برای من ِ تازه کار، چنین مورد اعتماد واقع شدن بسیار زیادی می نمود و از سوی دیگر این پیش نهاد برایم غریب بود. گرچه موهای دکتر الهی سفید شده بود، اما هم واره بسیار پرانرژی و گشاده رو جلوه می کرد. در نتیجه سخن گفتن از "وصی ادبی" بی مورد می نمود. بنابراین در کمال فروتنی نه محکمی به او گفتم. اما این "نه" مانع نشد دست نویس آخرین رمان آن زمانش- رؤیا و رؤیا- را نخوانم.

 دکتر الهی با مداد می نوشت و بسیار بدخط! آن وقت بود که دریافتم چرا نگران بی سرانجامی نوشته هایش پس از مرگ است. خواندن آن دست نوشته کارشناس خط می خواست!

 از شوخی گذشته، به واقع مدتی بعد دریافتم چرا او به این کار اصرار داشت و من ساده اندیشانه نگرانی یش را درنیافته بودم. دکتر الهی صبح ها به بیمارستان نواب صفوی می رفت  که ریاستش را  برعهده داشت، سپس در دانش کده علوم پزشکی ایران تدریس می کرد. حضور در بیمارستان وابسته به این دانش گاه هم که جای خود داشت. بعدازظهر هم به مطب خود می رفت. حال چگونه وقت می یافت بنویسد و به خانواده و امور شخصی یش هم برسد، خود باید بگوید. و چنین بود که روزی در کمال ناباوری، خبر سکته مغزی او را شنیدم. پس از یک بار عیادت، دیگر نتوانستم به دیدارش بروم. دیدن او در آن حال خیلی سخت بود. چشمان دکتر الهی چپ شده بود، لغوه داشت و نمی توانست روان صحبت کند. گرچه بعدها چند بار  با او  تماس تلفنی  داشتم  و هم واره محبت می کرد و درخواست کمکم را برای رسیدگی به وضع فلان یا بهمان بیمار بی پاسخ نمی گذاشت، اما ناتوانی من از رودروئی با او هم چنان باقی بود و ماند. البته برخی عارضه های سکته دکتر الهی رفع شد و امیدوارم هم واره سلامت بماند و با کاستن از برخی مسؤولیت هایش، بیش تر به نوشتن بپردازد. او نویسنده توانائی است که در دو زمینه روان پزشکی و داستان نویسی مدرن روزآمد است و از دانش غنی برخوردار است. بنابراین می تواند داستان های متفاوتی را به خواننده جدی ادبیات داستانی ایران عرضه کند. زادروزش مبارک!

 و اما جلسه  دکتر الهی 29 آبان 1371 در منزل  مسعود خیام  برگزار  شد. مانند  بقیه جلسه ها، میهمانان را  از  میان استادان، دانش جویان، منتقدان، نویسندگان، شاعران و... یک به یک دعوت می کردم. اما دکتر الهی میهمانی با خود هم راه آورده بود؛ فرج سرکوهی. تا آن زمان فقط خواننده نوشته های فرج سرکوهی بودم و به دلیل جنجال آفرینی و مسائل حاشیه ئی که داشت، به دیدار با او یا دعوت از وی برای  حضور  در آینه ها راغب نبودم. زیرا  همه تلاشم این بود که آینه ها نقد علمی و منصفانه را در قشر روشن فکری آن زمان- از هنرمند گرفته تا خواننده جدی- رواج دهد. و البته حضور استادان دانش کده و نیز دانش جویان که از خلوص و صداقت مبتدی بودن برخوردار بودند، مرا به این هدف نزدیک می کرد. اما فرج سرکوهی میهمان ناخوانده شد و طبق عادت با پیش کشیدن موضوع های بی ربط، جلسه را در دست گرفت و بارها متکلم وحده شد! به همین دلیل نیز متن پیاده شده این جلسه آینه ها به نسبت جلسه های دیگر آن، کوتاه از آب درآمد. زیرا ناچار شدم سخنان سرکوهی را که هیچ ربطی به کتاب های مورد بحث نداشت، حذف کنم! و صدالبته این تجربه ئی شد تا دفعه های دیگر از هنرمند  میهمان  جویا  شوم چه کسی را به عنوان هم راه مایل است با خود بیاورد! حرمت میهمان باعث می شد نه نگویم و پذیرای هر هم راهی شوم. اما دست کم این امکان را به من می داد آمادگی قبلی پیدا کنم و در صورت لزوم با جسارت رشته سخنان بی ربط سخن گو را قطع کنم!

سردبیر

 

 

 

الهام یکتا: اصغر الهی در سال 1323 در مشهد متولد می شود. سال های جوانی او به دلیل فعالیت سیاسی پرتلاطم است. با وجود این موفق می شود مدرک دکترای تخصصی رشته روان پزشکی را از دانش گاه تهران اخذ کند.

سابقه فعالیت ادبی او به دهه چهل برمی گردد. نخستین رمانش؛ مادرم بی بی جان را در سال1352 می نویسد، اما پس از انقلاب منتشر می کند.

نخستین کتاب چاپ شده الهی بازی نام دارد. در داستان های کوتاه رئالیستی این مجموعه که پیش از انقلاب نوشته شده اند، از رابطه ظالمانه حاکم بر اجتماع انتقاد  و به مبارزه دعوت می شود. این داستان ها اغلب پایان خوش دارند- "بازی"، "جشن ظهر عاشورا" و "زیر چادر خالی آسمان"- و در آن ها باورهای خرافی و رخوت آور توده مردم مورد سؤال قرار می گیرد.

الهی در مجموعه داستان دوم، قصه های پائیزی، دنباله داستان کوتاه "بازی" را می نویسد. و به آن هائی می پردازد که غم نان از آرمان های دوران جوانی دورشان کرده و حتا ذلت و خفت نفی باورهای گذشته، به توجیه پلیدی های اکنون شان کشانده. الهی در این داستان ها با  شیوه  نو مکالمه های شخصیت ها  را ثبت می کند و تلفیقی از اندیشه آنی  و  بیان  شخصیت را عرضه می کند. دلم می خواست بگویم: «گور پدرت» که نگفتم، گفتم تو دلم. و گفتم: «یلدا.» [ص32]

استفاده از این شیوه در رمان مادرم بی بی جان بیش تر می شود. راوی کودک در عین حال که واقعیت پیش رویش را به عینه به خواننده منتقل می کند، ذهنیت خود را نیز بیان می کند. این تلفیق ها اثر را از حیطه رئالیسم خارج می کند و به ویژه با بهره ئی که نویسنده از تداعی معانی می برد، کار را وارد قلمرو مدرنیسم می کند. بستر تاریخی این رمان اواخر دهه بیست و اوایل دهه سی را در بر می گیرد. مادرم بی بی جان از نخستین رمان هائی است که به این مقطع جذاب تاریخ سیاسی ایران می پردازد.

آخرین کار چاپ شده الهی، یعنی داستان های مجموعه دیگر سیاوشی نمانده از نظر تنوع زاویه دید چشم گیر است. برای مثال در داستان های "دیگر سیاوشی نمانده"  و "درخت سبز عاشق" با سیلان ذهن و ذهنیت مطلق رو به روئیم و در داستان "اختگی" با زاویه دید عینی (Objective Point of View) یا دوربین گیری. استفاده از شیوه های جدید و قدیم و گاه ترکیب آن ها در نثر الهی نیز قابل مشاهده است. او حتا در داستان های رئالش نثر شعرگون دارد و از قرینه های تصویری بهره می گیرد:

باد آرام می آمد. زمزمه سکوت را می برد. در خواب آرام و کهنه ئی خفته بود. [بازی، ص6]

 

نعش حسین- عبدالرضا را که بردند، عمله ها و بناها وحشت زده ایستادند پای دیوار. هوا سوگوار، محتضر و پر خوف بود. سنگین و زمخت، به قد و بالای دیوار ایستاده بود و تکان نمی خورد. بوی ترس شنیده می شد. ترس آمیخته به ذرات گرد و غبار بود. آفتاب گرم تر از هرم کار بود. [قصه های پائیزی، ص5]

 

روی خیالات مطهر مادرم بی بی جان بی رحمانه تیغ می کشم. [جمله نخست رمان مادرم بی بی جان]

از دیگر کارهای دکتر الهی می توان از قصه شیرین ملا که در مقوله  ادبیات کودکان جا می گیرد و دو مجموعه داستان کوتاه ایران و جهان نام برد که با صفدر تقی زاده گردآوری کرده است. دکتر الهی کتاب روان شناسی تخیل را به فارسی برگردانده و تاکنون دو جلد از دائره المعارف دوازده جلدی روان پزشکی را تألیف کرده است. نیز بین سال های 58 تا 60 سردبیر مجله بازتاب روان شناسی بوده است.

هم اکنون اصغر الهی به تدریس در دانش گاه علوم پزشکی ایران و طبابت اشتغال دارد و هم راه با همسر و سه فرزندش در تهران زندگی می کند.

 

صفدر تقی زاده: یکی از ویژگی های مهم داستان نویس این است که از مایه زیادی برخوردار باشد، سرد و گرم روزگار را چشیده و مطالعه کرده باشد، در میان مردم زندگی کرده باشد و... . ما این مشخصه ها را به خوبی در دکتر الهی می بینیم. ایشان حقیقتا از همه نظر پر هستند. تجربه های تلخ و شیرین داشته اند، تحصیلات شان عالی است، با بیماران سر و کار داشته اند، در میان مردم بوده و حرف شان را شنیده اند. گوش تیزی برای دیالوگ دارند. یک بـار به ایشان گفتم حقیقتا شگفت زده  می شوم  وقتی  بعضی این دیالوگ ها را می خوانم. بسیار طبیعی و در عین حال لرزان و حساسند. از ایشان پرسیدم آیا این ها را خودت می شنوی یا از کسانی شنیده ئی. البته ایشان پاسخ روشنی ندادند، ولی فکر می کنم آمیزشی از این هر دو بوده است. یعنی گوش شان برای شنیدن تیز است. وقتی با کسی صحبت می کنند، بی آن که نشان بدهند، به کنه ضمیر وی پی می برند.

شخصیت های گوناگونی که در آثارشان هست، گل چین شده از زندگی خودشان، دوستان شان و مردم طبقه پائین است. به خصوص در مسائل مذهبی کاملا تسلط دارند. البته قصد من در این جا تحلیل این نکته ها نیست. فقط یک ایراد به دکتر الهی دارم. کسی که به این مرحله از تجربه می رسد، پربار است و با فوت و فن داستان نویسی هم آشنائی دارد، نباید آثار چاپ شده اش این قدر کم باشد. گویا ایشان پی گیری لازم را برای چاپ آثارشان نمی کنند. هنرمند واقعی در هر حال و هوائی باشد، می باید کارش را در معرض دید خوانندگان قرار دهد. شش- هفت سال است که می شنوم کتاب رؤیا و رؤیا نوشته شده و قرار است دربیاید. اما هنوز خبری نشده است.

 

ع. پاشائی: کتاب های دکتر الهی را نخوانده ام. اما قسمت هائی که خانم یکتا و خود ایشان خواندند، فوق العاده بود. برای خودم تأسف خوردم چرا تاکنون نخوانده ام.

 

مسعود خیام: فقط قصه اول کتاب دیگر سیاوشی نمانده را خوانده ام. کار بسیار عالی بود. محتوای کار مرا به جاهای عجیب و غریبی برد. یکی- دو داستان دیگر را هم نگاه کردم، اما مثل این یک مرا ارضا نکردند. داستان "دیگر سیاوشی نمانده" از نظر محتوا حرف ندارد. خیلی خوب است. اما نحوه ارائه اش خواننده را دچار مشکل می کند. البته این تقصیر دکتر الهی  نیست. نقص  کار  در حروف چینی نهفته است. در این داستان مقدار زیادی دیالوگ وجود دارد که به زمان ها و مکان های مختلف  برمی گردد. اما همه این ها با یک نوع حروف و بدون فاصله گذاری نوشته شده است. واقعا باید با رمل و اسطرلاب کشفش کرد. در حالی که با تغئیر نوع حروف یا تغئیر علامت به راحتی می شد مشکل را حل کرد. درست ارائه نشدن کار باعث شده بود قضیه را برعکس بفهمم. دوباره دقت کردم و متوجه اصل ماجرا شدم.

 

امیرحسن چهلتن: همه کتاب های دکتر الهی را خوانده ام. اما از آن جائی که نقد کار من نیست، صرفا می توانم حسم را بیان کنم؛ این کتاب ها را دست دارم.

 

فرج سرکوهی: بیش تر نکته هائی که درباره مجموعه داستان دیگر  سیاوشی  نمانده  به ذهنم  رسیده بود، در  مقاله ئی  به نام "واگویه های روانی دهشت" نوشتم که در مجله آدینه چاپ شد. در آن جا کوشیدم نشان دهم چه تفاوتی بین واگویه های روانی و جریان سیال ذهن وجود دارد.

به نظر من مهم ترین کاری که هنرمند می تواند بکند، کشف و خلق تکنیک است. در واقع هنرمند پرداختی عرضه می کند که تا آن موقع با آن برخورد نکرده ئیم. دیگر سیاوشی نمانده از این نظر برایم بسیار اهمیت دارد. البته نه همه داستان هایش. الهی در سه داستان یک گام جلوتر از سیال ذهن حرکت می کند و به نوعی خودواگوئی روانی می رسد که  توضیحش  را  به خود  او  واگذار می کنم. البته معتقد نیستم کاملا از عهده تجربه ئی که کرده، برآمده است. اما همین که در راه نوینی گام گذاشته، جالب توجه است.

 

اصغر الهی: آقای تقی زاده حق دارد. در چاپ و انتشار نوشته هایم هم تنبل هستم هم بدشانس. هم اکنون چند رمان و مجموعه داستان چاپ نشده دارم و کارهائی در زمینه های دیگر. اما هیچ وقت فرصت راست و ریس کردن آن ها را پیدا نکرده ام. واقعیت این است که مشغله کاری زیادی دارم. مشغله هائی که نمی گذارد کار سترگ و ارجمند هنری را جدی تر بگیرم- کاری که باید با آن جدی برخورد کرد و برایش مایه گذاشت. گذشته از این، در کار چاپ و انتشار کتاب دچار بدشانسی می شوم. کتاب رؤیا و رؤیا سال ها است که در چرخه چاپ و اجازه انتشار مانده است. دو ناشر آن را چاپ کرده اند. ناشر دوم مجبور شد آن را به دو جلد بخش کند و فقط جلد اول را چاپ کند که آن هم در وزارت ارشاد مانده است.

چاپ کتاب هایم به جای آن که مرا خوش حال کند، دل خور می کند. همیشه با نوعی سهل انگاری در چاپ  و  پخش آن رو به رو می شوم. همین کتاب دیگر سیاوشی نمانده را بعد از مدت ها که به دست ناشر سپرده بودم، ناگهان چاپ شده در بازار دیدم. بی آن که نمونه چاپی آن را دیده و غلط گیری کرده باشم. گلایه نامه ئی در مجله آدینه چاپ کردم و نوشتم بر  من  ستمی  رفت  که  نمی باید می رفت. خواسته بودم کتاب با دو نوع حروف چاپ شود و از هنر چاپ و ظرافت های فنی برای آن چه می خواهم بگویم، کمک بگیرم که بخت با من یار نبود. چه باید کرد؟ همه از دست غیر می نالند سعدی/ از دست خویشتن فریاد.

اما درباره گفته های آقای سرکوهی: پیش از هر سخنی باید بگویم اگر رمان رؤیا و رؤیا اجازه انتشار بیابد یا رمان خواب های خاکستری چاپ شود، واگوئی روانی آن طور که می خواهم توضیح بدهم یا مقصد نظرم است، در آن ها به خوبی نشان داده شده است. یعنی به این شیوه نوشتن در آن ها، پاک تر و شسته- رفته تر پرداخته ام.

این شیوه آفرینش ابداع من نیست. یعنی خلق الساعه نیست. اگر جست و جوگر باشیم که هستیم، در کار دیگر نویسندگان خارجی و ایرانی رد آن را می یابیم. یعنی نوعی ضرورت وجود دارد که باید به این شیوه نوشت. حالا در اثر کسی این شیوه برجسته تر و نمایانده تر شده است. همان گونه که رد پای رمان و داستان روان شناختی یا جریان  سیال ذهن  و  جز آن را حتا در آثار رئالیستی می بینیم. همان طور که همه می دانیم جریان سیال ذهن بر پایه روندهای روان شناختی است. یعنی از روان شناسی مدد جسته و روان شناسی از ادبیات. اگر بخواهیم جریان سیال ذهن را به خوبی دریابیم، ناچاریم تداعی آزاد (Free Association) فروید و روان شناسان را بدانیم. منتقدان و نویسندگان نیز یا غیرمستقیم و از راه ادبیات و سینما یا از راه گفت و شنود و تجربه های زندگی با تداعی آزاد آشنا هستند. در تداعی آزاد هر تداعی موجب تداعی دیگر می شود و زنجیره ئی از تداعی ها را به وجود می آورد. اگر روی تخت روان کاوی ذهن بی سامان کار می کند و بیمار آن چه در خاطره  یا  به اصطلاح  در ناخودآگاهش  انباشته شده، بیرون می ریزد و پالایش می کند، هنرمند این نا به سامانی ها را جمع و جور می کند و به آن شکل هنری می بخشد و با بهره جستن از آن حرف و مقصود خود را بیان می کند. مثل زمان از دست رفته که همه چیز در میان تداعی های گوناگون و سامان یافته گفته می شود یا در آثار ویرجینیا  وولف،  یا  در  خشم و هیاهوی  فاکنر که  در این جا  زنجیره ئی از تصویر  وجود دارد. یعنی نویسنده آن چه می خواهد بگوید، بار دیگر نشان می دهد. می خواهم بگویم هنر نوعی بازآفرینی همین ایماژهای هنری؛ تصویرهای دیداری و شنیداری است. ذهن  هنرمند  آن چه از این یا آن تصویر درک کرده است، به ذهن می سپرد. سپس این یا آن صحنه را آن گونه که می خواهد در هم می آمیزد و باز می آفریند. یعنی آن را همان طور که با چشم ذهن خود می بیند، با واکنش های عاطفی خود واگویه می کند. کار هنری کاری است که بیش ترین ایماژ آن بر پایه فضاسازی عینی، دیداری و شنیداری است. در خشم و هیاهو این پرداخت به خوبی انجام شده است. صحنه ها بیش تر جنبه روائی دارند. راوی شما را در صحنه های دیداری و شنیداری بازآفریده شده  ذهن خود قرار می دهد؛ آن گونه که خود آن را تجربه کرده است. راوی در این جا هر دیدار خود را واگویه نمی کند، بل که انتخاب می کند. آن را می سازد و چنان که می خواهد. حال آگاهانه یا ناآگاهانه- که به نظر من بیش تر کار هنری آگاهانه است. کار آفرینش کاری سخت جدی و هوش مندانه است و تمرین و مهارت زیادی می خواهد تا شما را در آن صحنه قرار دهد. بعد شما با تجربه خود، احساس و اندیش وارگی خود از این تجربه ها برداشت تازه ئی خواهید داشت. لذت از فرآورده های هنری نه تنها به توانائی آفرینش کارگزار هنری، هنرمند، بستگی دارد، بل که به توانائی درک و اندیشگی بهره وران از آثار هنری نیز بستگی دارد. از این رو است که انواع کارهای هنری مخاطبان خود را دارند. هیچ اثر هنری نیست که همه را راضی کند. کار هنری با فرهیختگی و اندیشگی مخاطبان خود  سر و کار  دارد. برخی  آثار فقط برخی افراد فرهیخته را ارضا می کند و بر ذهن آن ها اثر می گذارد و آن ها با باروری اندیشه خود می توانند موجب کارهای بزرگ شوند. اما  برخی  آثار هنری  بر گروه بی شماری تأثیر می گذارد. اما آن چه مهم است این که اثر در دراز مدت مایه چه تحول و دگرگونی می شود. مثلا می گویند آثار جویس بیش ترین اثر را در کارهای هنری دیگران گذاشت، اما کم خواننده تر است. از این هم که بگذریم، باید دو موضوع را توضیح بدهم تا واگوئی روانی را بتوانم راحت تر تعریف کنم.

نخست تعریفی از "تخیل" در ذهن دارم که تعریفی است علمی: تخیل آفرینشی آفرینش موضوع تازه ئی بر اساس مایگان (مصالح) گذشته در مغز انسان است. بنابراین تخیل دو ویژگی دارد: آفرینش چیز نوینی که در جهان برون از ذهن ما وجود ندارد و دیگر این که همیشه از پیش نمونه هائی مدد می جوید که به علت ادراکات قبلی، در ذهن ما وجود دارد. این مایه آن می شود هر چیز نو که بخواهد بر پایه تخیل حرکت کند، با گذشته در هم تنیده شود تا ره به سوی آینده و به پیش داشته باشد. یعنی هنرمند اثری را بیافریند که تاکنون نبوده است و از تصویرها و انگاره ذهنی سود بجوید. مانند تابلوی نقاشی کوبیسم یا داستانی نو.

دوم این که باید "پرسانه" را توضیح بدهم: وقتی که حادثه ئی رخ می دهد و شاهد آن هستیم، درون ذهن حادثه هائی رخ می دهد و تأثیرهای مختلفی می گذارد که ما دو گونه آن را بازگو می کنیم. البته مسأله به این سادگی که می گویم نیست. هر نوع واگوئی، حتا در ساده ترین شکل آن، با احساس و عاطفه و داوری ما در موقعیتی که هستیم، در هم تنیده است. در بازگوئی ساده نام بردن کسی، او را به یادمان می آورد. این در ذهن من بازتابی پیدا می کند که به مدد آن می توانم خصیصه ها و ویژگی های آن را بگویم.

البته بر پایه داوری خودم و واکنش عاطفی یم. یعنی خوش آمدن یا نیامدن از این فرد را چاشنی حرف هایم خواهم کرد. نوع دیگر: تصویرهائی از شما را کنار هم می گذارم و چیز نوینی می آفرینم که تا به حال ندیده و نشنیده ام. مثلا ما که در ایران زندگی کرده ئیم، سرخ پوستان را ندیده ئیم. اما می توانیم به مدد ذهن پویای خود و پیش نمونه ها- تصویرهائی که از سینما، ادبیات و باورهای مردم گرفته ئیم- قبیله سرخ پوستی بسازیم و نشان بدهیم و آن را با عاطفه و فکر و داوری خود در هم بیامیزیم. مثلا من می توانم فیلم وسترنی جدا از فیلم های وسترن موجود بسازم که با عقایدم هم آهنگ باشد. اگر وسترن های موجود بیش تر در جهت حذف فرهنگی و نابودی جسمی سرخ پوست ها است و قبولاندن آن به دیگران، می توانم فیلمی بسازم در جهت پشتیبانی از آن ها و در جهت حذف تهاجم، بی رحمی، جنگ افروزی و هواخواهی از صلح و آزادی و رهائی از دغدغه های بشری و... . در این جا مجبور هستم در مسیر تخیل هنری خودم حرکت کنم تا بتوانم آن ها را نشان بدهم.

حالا می خواهم بگویم چه شد به فکر افتادم این شیوه را برگزینم و بر اساس واگوئی روانی داستان بنویسم. این قضیه به حادثه ئی برمی گردد. زنی برای شکوه و درد دل نزدم آمد. شوهرش را اعدام کرده بودند. صبورانه به حرف هایش گوش کردم. او اشکال مختلفی از تصویرهای اعدام شوهرش را برایم بازگفت؛ صحنه هائی که هرگز ندیده بود. شنیده بود یا در سینما دیده بود یا خوانده بود یا بر اساس شناختی که از شوهرش داشت، در ذهن خود ساخته بود. داستان های کوتاهی آمیخته به عاطفه و شور  را  بازگفت  که می شد دست آویز هنری شوند. شوهرش را چگونه اعدام کرده بودند؟ در بغل دیوار؟ بر چوبه دار؟ بسته به ستونی در برابر جوخه اعدام؟ شوهر در آن لحظه "شتابان و گذرا" به چه فکر می کرده؟ به او؟ به فرزندش؟ در برابر مرگ و وحشتی که به او هجوم آورده بود، چه واکنشی داشته؟ در آخرین لحظه نام چه کسی را بر زبان آورده؟ برای هر کدام  از این  پرسش ها  داستانی  می گفت؛ داستان هائی ساخته و پرداخته شده در ذهن. در این گفت و شنود به راز تازه ئی پی بردم؛ راز عجیب و شگفت آوری. یعنی اگر بخواهیم به گذشته برگردیم، می توانیم آن چه رخ داده و با چشم ذهن خود دیده ئیم، بگوئیم و می توانیم آن چه رخ نداده، اما امکان وقوع آن بوده یا خواهد بود، بیافرینیم. برای مثال اگر جائی بمباران شود و خانواده ئی از  میان  برود، اما  یک نفر  باقی بماند، او می تواند آن چه دیده است، به دیگران بگوید. یعنی آن تصویرهای ذهنی فجیع و دردناک را بر پایه عواطف و درک خود از این مسأله در ذهن بازسازی کند و بگوید. و هم می تواند فکر کند حالا چه باید بکند یا چه می توان کرد. یا بر پایه شناختی که از پدر و مادر دارد، احساس و واکنش های آن ها را هنگام بمباران بازگو کند. یعنی بر اساس تخیل خود بگوید. مثلا آن ها در برابر افتادن قاب عکس پدر از روی دیوار هنگام فرو ریختن آن چه واکنشی داشته اند؟ اگر پدر زنده می ماند، این حادثه را چگونه می گفت و چه واکنشی نشان می داد؟ یا در برابر مصیبت آوار شده چه می توان کرد؟ بر پایه همین نگرش بود که داستان" دیگر سیاوشی نمانده " را نوشتم. در داستان اعدامی در کار نیست. زن داستان فقط خبر اعدام برادرش را شنیده است.

در اتاق تاریک، در دنیای تاریک تحمیل شده بر او، خمیده در کنجی نشسته و آن لحظه دهشت آور را بر پایه تخیل و حوادث گذشته و حال ساخته است. برادر باید بایستد. شانه نخماند. اما می توانند شانه او را خمانده باشند. مادر که بشنود، چنین می کند و... . همه این اندیشه ها در همان لحظه ئی که مصیبت آوار می شود، در ذهن او فوران می کند. واگوئی روانی ثبت همین لحظه ها است و داستان از جائی شروع می شود تا به این لحظه برسد. داستان که جلو برود، رخ داد جدیدی رو می نماید و در پایان داستان به ماجرای دیگری ختم می شود که می تواند حرکت سریع ذهن ما در برابر رخ دادی باشد که پیش آمده است. فرقی نمی کند این رخ داد، فاجعه بزرگ یا خردی یا رخ داد دوست داشتن انسان و فرد مشخصی باشد. همیشه ما در زندگی با این مسائل رو به رو هستیم. به ناگزیر هم رو به رو هستیم.

در داستان های "چهل دختر گلابتون گیسو" و "آخرین پادشاه" ذهن پویا می کوشد تا از راه دیگری بیاید. در این دو داستان با بهره بردن ار افسانه های قومی کوشیدم این واگویه را در لحظه فرجامین به ثمر برسانم. افسانه را وارد فضای داستان عینی کردم و با خیال پردازی در هم آمیختم. به ویژه که هنگام شکست  و  ناکامی، تفکر  خیال اندیشانه  به مدد  ما می آید. یعنی "آخرین پادشاه" خیال اندیشی در کنار واقعیت و افسانه است.

داستان "تاریکان" بازتاب واقعیت یا روند عینی داستان در ذهن روان پریشیده در آن لحظه کوتاه متلاشی شدن آدمی است. چرا آدمی باید در هم بریزد؟ روندهای داستانی را در ذهن روان پریش به حرکت درآوردم. اختیار و احساس مسؤولیت در برابر فعالیت های انسانی، تعهد به دیگران و جامعه و شکست... اضطراب هول ناکی که آدمی را می تواند به پیدائی راه های نو راه بر باشد یا به ویرانی. "درخت سبز عاشق" و هم چنین "سرداری ها" آرزومندی برای فردا است؛ اگر فردا بیاید چنین می کنم و چنان... . التزام من آن بوده است که این واگوئی را در شکل داستانی یش بازگو کنم. لحظه شایانی که در زندگی رخ می دهد و چه بسا که دیگر رخ ندهد. ما در آن لحظه چه می کنیم؟ ثبت این لحظه نه کار روان شناس است و نه روان پزشک. کار هنرمند است که می تواند آن لحظه و روندی را که به آن لحظه می انجامد، در صحنه دیداری و شنیداری باز بیافریند و دیگران را در این تجربه دردناک سهیم سازد و درد بشری و دغدغه های انسانی را به آن ها برساند.

 

الهام یکتا: اصطلاح واگوئی درونی معادل Interior Monolog است که با آن چه شما می گوئید، فرق می کند.

 

اصغر الهی: عنوان این شیوه را شما انتخاب کنید.

 

نوشین آزادی: اسمش در سینما فلاش فوروارد است.

 

فرج سرکوهی: این حرکت رو به آینده نیست. این دو اصطلاح کاملا متفاوتند. با واگویه درونی منظور ما این است که با آن چه در آینده اتفاق می افتد، حسی به فرد دست می دهد. حتما حالا ذهن، ذهن عادی نیست. یعنی آن حس در راوی زنده می شود و او شروع به این طور زندگی کردن می کند. توجه کنید لایه های گوناگونی وسط می آیند. یعنی آن که احساس کرده شوهرش موقع مرگ مثلا به او فکر می کرده، حالا نوعی وفاداری در او به وجود می آید و از این به بعد با این حس زندگی می کند. این وفاداری منشأ سری حرکت هائی می شود. این جا لایه های مختلفی در هم گره می خورند. رمان الهی را که خواندم، دیدم به این رسیده یا امیدوارم رسیده باشد. اما در این سه داستان این تجربه شروع شده است.

 

اصغر الهی: منظورم از آینده، زمان آینده آن هم به صورت خطی نیست. بل که بیش تر واکنش های آدمی برای زیستن است در دایره های چرخان که ذهن را در هم می ریزد. آب در خواب گه مورچگان می ریزد و سرگیجه می آورد. بر ای مثال در داستان "خورشید صبح غروب می کند" دو نفر جدا از هم نشسته اند و هر کدام در ذهن خود با دیگری به شکل خطابی سخن می گوید. با یک دیگر حرف می زنند. هر کدام دیگری را در ذهن خود، به یاری تخیل چنان که درباره او می اندیشد، می سازد و شکل می دهد. سرهنگ باید این حرف ها را بزند و سرهنگ فکر می کند دانش جو باید چنین واکنش هائی داشته باشد. هر دو یا خوابند یا بیدار. جز در لحظه پایانی داستان که سرهنگ فریاد می زند به دیوار نگاه کن. در تمام طول داستان هر کدام به گونه متفاوتی فکر می کنند و بدین سان شب ظلمانی را تحمل پذیر می سازند.

در روند تداعی، خشم و نفرت خود را با بازگوئی آن چه رخ داده، دوباره نشان می دهیم و قضاوت می کنیم. اما در واگوئی روانی دوباره، زندگی و فردا را با شکل دادن صحنه دیداری یعنی ایماژ هنری می آفرینیم و واکنش خود را نشان می دهیم. روند داستان از درون ذهن فرد می گذرد. مثلا اگر  یک لیوان  از دست  من  بیفتد  و  بشکند، فکر می کنم مادر اگر از راه برسد، داد می زند و من وا می مانم چکار کنم. فرار کنم یا بمانم. صحنه ئی می سازم. این ها واکنش های من در آن لحظه است که حادثه رخ می دهد. قصدم از آینده این است، نه این که آینده را نشنان بدهم یا بخواهم آن را شکار کنم.

 

ع. پاشائی: شاید اصطلاح "پس از گذشته" مناسب تر از آینده باشد. چون منظور آینده زمانی نیست، بل که نوعی حس برای آینده است.

 

اصغر الهی: البته با این اصطلاح هم تفاوتی دارد. زیرا این اصطلاحی که شما می گوئید، نشان دهنده این است که اتفاقی افتاده و در خاطر چیزی می ماند. تا این جا ممکن است برای همه اتفاق بیفتد. ولی منظور من این است که اگر در داستان "دیگر سیاوشی نمانده" تاریکی نبود، این اتفاق نمی افتاد یا روند داستانی این گونه حرکت نمی کرد. یعنی در زمان معینی، در مکان معینی و در حالت روانی معینی این واگوئی شکل می گیرد و اگر آن جا نبود، هیچ چیزی ساخته نمی شد.

 

لیلا محمدحسین: شما می نویسید که تکنیک را نشان بدهید یا چیزی برای تان دغدغه شده و به آن شکل در می آید؟

 

اصغر الهی: احتمالا اول دغدغه اش مهم تر است. چون داستان های "سرداری"، "خورشید صبح غروب می کند" و "مرد سنگی" را در یک نشست نوشتم. مسأله ئی از صبح ذهنم را مشغول کرده بود و شب آن را نوشتم.

 

لیلا محمدحسین: یک وقت چیزی از ذهن باید روی کاغذ بیاید. این وقتی است که داستان  متولد می شود. خودش  شکل  خودش را می آفریند. آن لحظه آدم نمی تواند تکنیک را در ذهنش داشته باشد و یا آن داستان را بسازد. وقتی داستان "دیگر سیاوشی نمانده" را می خواندم، نمی توانستم با قهرمان داستان احساس هم دردی کنم. بیش تر درگیر تکنیک آن بودم.

 

اصغر الهی: ممکن است کار نقص داشته باشد. داستان "نرگسو" در ذهنم بود. مدتی بود که دلم می خواست آن را بنویسم و به آن شکل درآمد. تکنیک آن کمی غریب می نماید. اما در بازخوانی با آن آشنا می شوید. مثل همه شیوه های نو و تازه دیگر.

 

لیلا محمدحسین: اما استفاده جویس از این تکنیک باعث شده تصویری را که او دیده، من هم ببینم.

 

اصغر الهی: خوب، این کار گام اول است. اما آیا همان بار اول خواندن داستانی از جویس با شخصیت ها هم دردی می کنید؟

 

محمد کردی پور: درست است که جویس هم از این تکنیک استفاده می کند. اما در رمان تصویر جوانی یک هنرمند خواننده با آن بچه بزرگ می شود. یعنی دقیقا تغئیرات روحی، نگرانی هایش، اضطراب دوران بلوغش و شکل گیری ذهنیت آینده اش را احساس و برایش دل سوزی می کند. اما درداستان های شما من دائم دنبال این بودم الان چه کسی دارد صحبت می کند، تکنیک آن چیست و... .

 

لیلا محمدحسین: وقت خواندن داستان شما احساس می کردم خودآگاه آن را نوشته ئید.

 

اصغر الهی: مگر می شود  ناخودآگاه  چیز نوشت؟ بالاخره نویسنده هم داستان را در ذهنش می سازد، هم فکر می کند در چه قالبی می تواند به تر پیاده اش کند.

 

فرج سرکوهی: این که خواننده با اثر هنری ارتباط برقرار کند، با آن هم حسی یا هم دردی بکند یا نکند، ارتباطی به این ندارد که نویسنده با تکنیک درگیر بوده یا با دغدغه. این دو مقوله جدا است. دلایل عدم ارتباط برقرار کردن جمعی با اثری را باید در جاهای دیگر جست و جو کرد.

 

نوشین آزادی: یکی از مشکلات نسل ما با آثار نویسندگانی که به وقایع پیش از انقلاب می پردازند، این است که به دلیل زندگی نکردن در آن سال ها و آن فضا هم حس شان نمی شویم. حسی که از خواندن داستان "تاریکان" به من دست داد، همان بود که پس از خواندن موومان  چهارم سمفونی مردگان  دچارش شدم؛ ما با آدم  روان پریشی  سر و کار نداریم. آدم عاقلی که همان نویسنده است، می خواهد خودش را به حالت بهلول واری درآورد و در خلالش حرف هائی بزند. اما به فرض در سه قطره خون خواننده با شخصیت اسکیزوفرنی رو به رو است. ناگزیر داستان چند لایه است. خواننده اسیر چنبره تصویرها و سمبل ها است و در پایان داستان به سطح دیگری می رسد. اما در داستان "تاریکان" خواننده فقط با تکنیک رو به رو است و نه با انسان روان پریش. در واقع به رغم تکنیک جریان سیال ذهن، کار رئال است. در حالی که در سه قطره خون با فضای سوررئالی رو به رو هستیم. همه چیز چنان در هم شده که خواننده نمی تواند واقعیت را از غیرواقعیت تشخیص دهد.

 

اصغر الهی: در مورد قسمت اول صحبت تان باید بگویم مگر قرار است جنگ روسیه و فرانسه را دیده باشیم تا با قهرمانان جنگ و صلح تولستوی احساس هم دردی کنیم. حتا خود تولستوی آن جنگ را ندیده بود. اما همه ماهائی که آن را خوانده ئیم، در فضایش قرار می گیریم. در ثانی در داستان "دیگر سیاوشی نمانده" زمان مشخصی وجود ندارد. معلوم نیست قبل یا بعد از انقلاب است. اصلا به زمان کاری ندارد. داستان دختری است که در یک چهاردیواری قرار گرفته و دلهره مرگ برادرش را بازگو می کند، اصلا رنگ سیاسی هم ندارد. برادرش حتا می تواند به علت دیگری زندانی شده باشد. در واقع آن زن بیماری که نزدم آمده بود، شوهرش مأمور ساده ئی بود که اعدام شده بود.

او انواع مختلف اعدام را برای شوهرش ساخته بود. این یک درد انسانی است. ممکن است زنی هم که شوهرش به دلیل سیاسی اعدام شده، دچار چنین حالتی شود. دلهره و ترس باور این که شوهرش را از دست داده، تجربه تلخی است که امکان دارد هر زنی با آن رو به رو شود.

در این داستان بیش تر تجربه عاطفی نرگسو بیان می شود. مرگ عزیزان برای هر کدام از ما می تواند اتفاق بیفتد. در برابر چنین شوکی هر یک از ما نوعی واکنش نشان می دهیم. یعنی درد مشترک است. درد مشترکی که وقتی با آرمان خواهی توأم شود، بار عاطفی یش بیش تر می شود.

در قصه "تاریکان" هم آن مرد در چند جبهه عاطفی درگیر است و دارد می جنگد. جنگ ناگزیر میان آن چه می خواهد و به دست نمی آید و آن چه خواسته و از دست داده است. حال دیگران درباره او قضاوت می کنند و متهمش می سازند. به هر کس پناه می برد، جائی ندارد جز درون در هم شکسته خود. اصلا در خط سیاست نیست. سمبل های متعددی هم در آن داستان هست که یافتنش بر عهده منتقدان است.

 

ناهید توسلی: بزرگی می گوید هر قطعه نوشته ئی مانند قطعه فلزی است که بر سندان ذهن خواننده شکل می گیرد. هیچ ضرورتی ندارد که هر نوشته ئی مورد پسند هر خواننده ئی واقع شود. چون هر نوشته ئی نوعی آفرینش است. درست مثل ارتباط انسان ها با طبیعت، هر خواننده ئی به اندازه آگاهی، سلیقه، بینش و طرز تفکرش با آن ارتباط برقرار می کند. بنابراین نه جای نگرانی برای دکتر الهی است که خواننده ئی نتوانسته با اثرش ارتباط برقرار کند و نه جای اشکال برای خواننده ئی که نتوانسته با اثر ارتباط برقرار کند.

 

فرج سرکوهی: خانم توسلی حرف درستی زدند. اثر هنری در هر بار خواندن، بازآفرینی می شود. هر خواننده ئی با ذهن خود آن را می آفریند. اما اثر هم باید از چنین قدرتی برخوردار باشد که خواننده را به فضای خود جذب کند. خواننده هم باید از این قابلیت برخوردار باشد که وارد آن فضا شود. البته منظورم هم سطح سواد نیست. هنگامی که راجع به ارزش هنری اثری بحث می کنیم، در وهله اول باید روشن کنیم چرا وارد آن فضا شده یا نشده ئیم. ممکن است کتابی گرایش های فاشیستی داشته باشد و من با آن هیچ وقت هم حس نشوم  و  هم دردی  نکنم. اما آن اثر خیلی خوب  باشد. برای این که مرا وارد آن فضا می کند. آن آدم را در پیش روی من می گذارد، می توانم لمسش کنم، تصویرش کنم. از سوئی بسیاری آثار در زمان خود به بوته فراموشی سپرده و سال ها بعد کشف شدند.

 

اصغر الهی: اگر اکثریت کار را خوانده و نگرفته باشند، شاید من ناموفق بودم.

 

لیلا محمدحسین: پس نقش هنرمند چیست؟    

 

اصغر الهی: انتقال آن تجربه و حس.

 

لیلا محمدحسین: یعنی این که آن را تجربه و مسأله عام کند.

 

اصغر الهی: مسأله این است که توانسته ام آن دلهره ها و اضطراب ها را منتقل کنم یا خیر.

 

الهام یکتا: شاید مشکل اساسی دوستان این است که داستان را همان طور که خود متذکر شده اند، یک بار خوانده اند. با یک بار خواندن نمی شود با داستان مدرن هم حس شد.

 

ع. پاشائی: به نظرم دچار آن مشکل همیشگی شده ئیم؛ جای گاه نویسنده کجاست؟ جای گاه خواننده کجاست؟ این را خواننده باید بگوید چرا نتوانسته با نویسنده هم حس شود.

 

عباس زاهدی: در مورد رمان مدرن عقیده بر این است که به شعر نزدیک می شود و شعر را هیچ وقت یک بار نمی خوانند. هم واره شعر در چند بار خواندن است که کشف می شود. در ثانی، رمان مدرن را بر اساس سلیقه قبلی نمی توان خواند.

 

مسعود خیام: نمی توان با یک بار خواندن رمان مدرن کار آن را پایان یافته تلقی کرد. دفعه دوازدهم یا سیزدهم خواندن بوف کور بود که شروع به ورود به فضای آن کردم. تعجب می کنم اگر کسی بگوید یک دفعه آن را خوانده و فهمیده است.

 

ع. پاشائی: از سال سی و سه به این طرف، هر سال سه بار بوف کور را خوانده ام و هر بار هم در آن گم شده ام. نقد و نظرها هم نتوانسته است کمکی به من بکند. اگر هیچ ارتباطی برقرار نکرده ام، خود مقصرم. در واقع هر نویسنده کلیدی دارد و می باید خواننده آن کلید را بیابد.

 

الهام یکتا: آثار دکتر الهی دقیقا از چنین کلیدهائی برخوردار است. حتا آثار رئالیستی شان. برای مثال فرم رمان مادرم بی بی جان را می گفتند از یک تجربه ساده گرفته اند؛ ریگی که به داخل حوض می افتد و موج ایجاد می کند. این موج ها هر چه از مرکز دورتر می شوند، محیط شان بیش تر می شود. در رمان هم هر چه به انتها نزدیک تر می شویم، بر تعداد شخصیت ها و واقعه های داستان افزوده می شود.

 

مسعود خیام: چرا به آخر اسامی "دیگر سیاوشی نمانده" واوی افزوده ئید؟ مثلا اکبرو، نرگسو؟

 

اصغر الهی: قصد خاصی نداشتم. لهجه کرمانی ها است.

 

مژگان مددکار: چرا این قدر در داستان های تان از راوی کودک استفاده می کنید؟ آیا دید بی طرفانه کودک که لازمه رئالیسم اجتماعی است، شما را به این تمهید وا می دارد؟

 

اصغر الهی: در مادرم بی بی جان چنین قصدی داشتم. می خواستم عین واقعه ها را به خواننده منتقل کنم و دیدم راوی کودک به تر از همه می تواند چنین کند. البته آن کودک را در مقابل حادثه های مختلف قرار دارم، نه در مقابل فقط یک حادثه سیاسی. یعنی مثل سنگی که توی حوض می افتد و دایره هائی دور خودش می سازد، رمان را نوشتم. برای همین است که می بینید هر فصل داستان پدیده جداگانه ئی است. یک جا برف می آید، یک جا دارد فرار می کند، یک جا وارد اتاق می شود. این ها کنار هم قرار می گیرد و فضای داستان را می سازد. آن زمان فکر کردم به ترین کسی که می تواند این نوع معصومیت را بدون داوری سیاسی انتقال دهد، بچه است. او فقط با انعکاس وقایع در ذهنش می توانست این کار را انجام دهد.

در مورد داستان "بازی" همان طور که خانم یکتا گفتند، آگاهانه دلم می خواست به بازی بچه ها شکل نمادین بدهم. چون فقط بچه ها این بازی دسته جمعی را در کوچه می کنند.

 

الهام یکتا: در حال حاضر چه در دست نوشتن یا چاپ دارید؟

 

اصغر الهی: مجموعه داستانی به نام قهرمان کوچک و رمان خواب های خاکستری را زیر چاپ دارم. فعلا رمان بانوی اول را در حال بازنویسی هستم و متفرقه داستان کوتاه می نویسم.

 

الهام یکتا: از شما و همه دوستان حاضر تشکر می کنم که در این گفت و گو شرکت کردندg

جمعه

29 آبان 1371

 

                                     

 

 

 

 

 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .   نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر