سال های 1382 تا 1384 در چند مجله خانوادگی- اجتماعی کار می کردم و برای شان
مقاله و داستان می نوشتم. مورد زیر نیز یکی از داستان هائی است که برای یکی از
این نشریه ها نوشته بودم. البته نسخه جدید اصلاح شده است.
سردبیر
می خواهم این بار رمانی بنویسم که مثل توپ صدا کند و
خوانندگانم دم در تمام کتاب فروشی های خیابان انقلاب صف بکشند تا نسخه ئی از آن
تهیه کنند. مگر ما نویسنده ها دل نداریم؟ فقط باید برای شیر و نان و سبزی و...
صف تشکیل شود؟ یک بار هم برای تولیدات ما ادبیات
چی ها صف ببندند؛ به کجای دنیا
برمی خورد؟! اصلا دم و دست گاه فروش اینترنتی آن را راه می اندازم تا مثل آثار
جی. کی. رولینگ، نسخه های آن را از سراسر دنیا پیش خرید کنند و درآمد سالانه ام
روی درآمد ملکه انگلستان را کم کند. چند روز هم به دلیل کم بود کاغذ یا مشکل
نشر، چاپ آن را عقب می اندازم تا تب مشتاقان را به بالای چهل درجه برسانم و آن
ها را از خواب و خوراک بیندازم تا وقتی کتاب درآمد، هر نسخه اش را مثل ورق زر
ببرند و کسی دیگر نتواند مدعی شود ازخارجی ها عقبیم که ادبیات مان جهانی نمی
شود. بابت تبلیغات کاغذی هم کم نمی گذارم و از اول با ناشر طی می کنم از چاپ
کارت و بروشور گرفته تا آگهی و معرفی در روزنامه ها هم کم نگذارد، مبادا کسی از
میدان انقلاب رد شود و نشانی از کتاب من دستش نباشد. یادم باشد بگویم نشانه لای
کتابی هم با عکس روی جلد کتابم، چاپ و پخش کنند. قبل از نشر کتاب هم حتما باید
با یکی- دو نفر سر سوژه یا فلان سرقتی که از آثار قبلی یم کرده اند، سرشاخ شوم
و کار را به جنجال در مطبوعات زرد و سرخ و سیاه و سفید بکشانم تا غیر از خواجه
حافظ شیرازی و شاخ نباتش کسی نمانده باشد که نامی از رمان زیر چاپم نشنیده
باشد. بد هم نیست مانند آخرین جلد
هری پاتر،
نسخه های آماده کتاب را در صندوق های زنجیر شده بگذارند، بعد به کتاب فروشی ها
بفرستند، مبادا کسی پیش از موعد مقرر خبر شود چه بلائی سر شخصیت های اصلی رمانم
آورده ام. برای بعد از پخش هم فکرهائی به ذهنم رسیده. اما حیف که این جا از این
خبرها نیست. وگرنه کاری می کردم مانند رمز
داوینچی، چپ و راست مدعی پیدا شود کتاب شان را
سرقت کرده ام. دادگاه که تشکیل شود و من و وکیلم حضور پیدا کنیم و دادگاه را
ببریم، بعدش هم ادعای خسارت چند میلیون دلاری می کنم، هم نوبت چاپ بعد نوبت چاپ
است که می خورد و آن وقت...! ولی حیف!عقب ماندگی یعنی همین دیگر! همه چیزمان به
همه چیزمان رفته است و از این خبرها که باید این طرف ها هم باشد، نیست.
پشت میزم می نشینم و تمرکز می کنم. دست به قلم می برم تا لوح سفید را زرنگار
کنم که زنگ می زنند. آشفته از تمرکز به هم ریخته ام، در را باز می کنم. خواهرم
است. ناچار روی ماهش را می بوسم. به زور لب خند ملیح و پذیرائی می زنم: «چه عجب
از این طرفا؟! بالاخره شوهر و بچه ها و کار و زندگی گذاشتن سری به ما بزنی!»
خواهر نازنینم سردتر از کوه یخ های قطب جنوب، پسم می زند و بی رو دربایستی به
همه جا سرک می کشد. در یخچال و فریزر را باز می کند. این و آن گنجه آشپزخانه را
هم. همه پرند. دژم به دور تا دور خانه نگاه می اندازد. همه چیز سر جای خود قرار
دارند. نفس راحتی می کشد و آسوده می نشیند. تازه یادش می آید باید احوال پرسی
کنیم. می کنیم و از این در و آن در حرف می زنیم و عاقبت می رسیم به حرف اصلی:
«خیلی نگرانت بودم. گفتم یه سری بهت بزنم و از نزدیک خبری ازت بگیرم.»
«خیلی لطف کردی. مرا هم خوش حال کردی. ولی نگران چی بودی؟»
من و من کنان می گوید: «آخه شوهرم می گه این روزا هر چی ازت خونده، در مورد
فقیر فقرا بوده. گفتم نکنه یه وقت-» و شرمنده دوباره به دور تا دور خانه نگاه
می اندازد. نگاهش روی گل دان ها و مجسمه های گران قیمت مورد علاقه شوهرم چند
لحظه مکث می کند تا خیالش جمع شود بابت بودن هر چیز در جای خود و فروش نرفتن
شان اشتباه نکرده است. آرام آرام چهره اش متبسم می شود و شروع می کند به شوخی و
حرف زدن از این در و آن در.
سرانجام خواهر گلم با دستی پر از شادی دل و راحتی خیال می رود. ناهار نمی ماند.
باید به ولوله هایش برسد.
شوق نوشتن از سرم پریده. اصلا هر چه برای نوشتن در سر داشتم، محو شده. سرخورده
و ناچار، من نیز می روم تا ناهار را آماده کنم و منتظر آمدن آتش
پاره های خودم شوم
، به این امید که شاید بعدازظهر دوباره سر فرم بیایم و بتوانم نوشتن را آغاز
کنم. البته از این کار بدم هم نمی آید. چون آشپزی و خانه داری به ترین فرصت
برای فکر کردن به سوژه ها است و پروردن آن ها. به شرط آن که فکرم ناراحت نباشد
یا غصه دار چیزی نباشم. وگرنه ممکن است شکر را به جای نمک در دیگ خورش خالی کنم
یا قیمه بی لپه درست کنم و شاید هم در خورش فسنجان به جای آرد برای پف کردن،
آهک بریزم و همه را گرسنه منتظر نیمرو بگذارم!
دارم برنج می شویم که تلفن زنگ می زند. دوستم است که در روزنامه ئی کار می کند.
بیش تر مقاله هایم را برای چاپ به او می دهم. در هر داستانی هم که می خواهم
شخصیت عصبی و متشنج را ترسیم کنم، فوری او پیش چشمم می آید. هراسیده از صدای
ناراحتش، می پرسم: «چی شده؟ چرا این طور پریشونی؟»
یک ریز حرف می زند: «نمی دونی که. یه کلمه تو مقاله ات غلط حروف چینی شده و کل
معنی جمله تُ عوض کرده. اصلا معنیشُ مستهجن کرده. نمی دونی که چه آبروریزی شده!
تو این هیر و ویر، همین یکی رُ کم داشتیم!»
هراسان می پرسم کار کی بوده. نمی داند. «دبیر صفحه می ندازه گردن نمونه خونا،
اونام می ندازن گردن صفحه بند و حروف چین. سردبیر-»
تهوع می گیرم و خداحافظی کرده و نکرده گوشی را می گذارم و فاتحه هویج پلوی
ناهار را می خوانم و تا نزدیک ترین دکه روزنامه فروشی هروله می کنم. نه، می
دوم.
ای خدا، این چه افتضاحی است؟! این ها چرا این طور کرده اند؟! سطر رو و زیر و
بالای تای روزنامه هم یا حذف شده یا بی رنگ است. این سوتیتر چیست؟! کجا منظور
من این بوده؟!
به خانه برمی گردم و زنگ می زنم به دوستم. تلفن هم راهش می گوید در دست رس
نیست. زنگ می زنم به دفتر روزنامه. تمام شماره هایش اشغال است. کفرم سر می آید.
باید منتظر تماس دوباره او بمانم یا آن قدر شماره های اشغال را بگیرم تا یکی
آزاد شود که آن هم در ساعت اوج کار روزنامه، کار حضرت فیل است.
به خودم می گویم آرام باشم، اما نمی توانم و عصبی هستم. وقتی فکر می کنم آن ها
که تا حالا این را خوانده اند، در مورد من چه فکر می کنند، از شرم گر می گیرم.
از تلفن روزنامه جز بوق اشغال چیزی نمی شنوم. نه، کار من نیست. منتظر هم نمی
توانم بمانم. می روم دفتر روزنامه. دوستم می گوید خانم نمونه خوان تازه کار
بوده، نتوانسته است دست خط مرا خوب بخواند. برخود لعنت می فرستم چرا تنبلی می
کنم و نوشتن با رایانه را یاد نمی گیرم. مگر از مارکز چه کم تر دارم که با آن
سن و سال ، ده- پانزده سال پیش عکسش را در حال نوشتن با رایانه، تمام دنیا چاپ
کردند؟!
سردبیر قول چاپ دوباره مطلبم را می دهد. آخر بخشی از این آش شر، دست پخت صفحه
بند بوده که دق دلش را از سردبیر روی تای صفحه روزنامه خالی کرده. می دانم وعده
سردبیر سرخرمنی است، اما مگر می شود آداب دانی از یادم برود؟ کلی هم تشکر می
کنم چنین گلی به سر مقاله ام زده اند.
خسته و کوفته به خانه برمی گردم. بچه ها آمده اند و طبق معمول برای خود سوسیس
سرخ کرده اند و ناهار خورده اند. می خواهم خود را به کاری مشغول کنم تا اعصابم
آرام شود. حوصله ادامه پخت و پز را ندارم. مشغول تماشای تلویزیون می شوم. آمیتا
باچان از بالای دیوار هفت متری می پرد وسط معرکه و بی آن که خراشی بردارد، می
افتد به جان آدم بدها. حوصله این دروغ و دونگ ها را اصلا ندارم. پا می شوم.
کتاب زندگی نامه ویرجینیا وولف را بر می دارم. چه قدر کسل کننده است! آدم را دق
مرگ می کند تا از این مریضی به آن مریضی و از این خودکشی به آن خودکشی وولف می
رود. نویسنده هم خودش را کشته تا بگوید او هم یک جورهائی هم جنس باز بوده! آخ
که لعنت به این تب های مد روز. گیرم هم بوده، افتخار دارد؟!
با حرص کتاب را می بندم و می روم بنویسم. اما نه، نمی شود. رمانی با این سوژه
عالی را که با این روحیه خسته و عصبی شروع نمی کنند. سرم از درد می خواهد
بترکد. صدای زنگ تلفن می آید. از جا تکان نمی خورم. به دختر بزرگم می گویم
برخیزد. دختر نوجوانم ناچار غرولند کنان در حالی که یک چشم به آمیتا باچان؛ جوان صد
سال پیش دارد و یک گوش به تلفن، جواب می دهد. مرا می خواهند. لجم در می آید.
کاش گفته بودم بگوید مرده ام. اما زنده ام و باید برخیزم.
زن دائی دخترعمویم است.
«سلام، خوبی؟»
یاد دماغ نوک خمیده اش می افتم. رولینگ اگر او را می دید، حتما آن دماغ را به
یکی از شخصیت های منفی رمانش می داد. اما من پیش دستی کردم و در رمان قبلی یم
این کار را کردم! می
گویم: «ممنون. تو چه طوری؟» و سعی می کنم راحت و آرام جلوه کنم.
«چرا این قدر پکری؟ نکنه-»
نمی توانم بر خود مسلط باشم. حرفش را در هوا می قاپم و عصبانی می گویم: «نکنه
چی؟»
«هیچی- یه کم نگران بودم. گفتم- »
عصبانی تر می پرسم: «نگران چی؟»
بعد از کمی تته پته می گوید: «راستش این روزا هر چی ازت خوندم، در مورد طلاق و
جدائی زن و شوهرا و دعوا و-» درنگ می کند و در سکوت من ادامه می دهد: «گفتم
نکنه با شوهرت دعوات شده یا خدای نکرده-»
حالا این رگبار کلمه های من است که شلیک می شود: «نه خیر، با شوهرم دعوام نشده.
شمام می تونین تشریف بیارین خونه و همه جا رُ دید بزنین. بعدم با شوهرم مصاحبه
مفصل کنین و با فراستی که دارین، ته و توی همه چیزُ درآرین تا خیال مبارک تون
جمع شه! البته اگه شوهر حسودتون اجازه بده پاتونُ از خونه بیرون بذارین.»
با لحن ناراحتی می گوید: «به خدا من قصد دخالت تو زندگیتُ نداشتم. من از بس
دوستت دارم، فقط نگران-»
حرفش را قطع می کنم و رجز می خوانم: «می دونم، می دونم. ولی ما فقط یه چیز
یادمون رفته و اونم اینه که قلم نویسنده مال تک تک آدمائی یه که می شناسه یا
درداشونُ شنیده. اونام بلند نیستن حرف دل شونُ بنویسن، اون به جاشون می نویسه.»
و بی اختیار می گویم: «وای! هیچ حواسم نبود!»
هول می کند و می خواهد توضیح بدهم چه شده است. اما من شتاب زده فقط می گویم:
«هیچی. غذام سوخت. فعلا خداحافظ.» و برای دبیر صفحه داستان مجله ئی زنگ می زنم.
به او داستانی در مورد رابطه های نامشروع زنی داده ام. مبادا چاپش کند. جواب
این یکی را دیگر نمی توانم بدهم!
دبیر صفحه نمی فهمد چرا این همه اصرار برای چاپ نکردنش
دارم. خیلی سعی می کند مرا متقاعد کند داستان خوبی است و فرم و زبانش حرف
ندارد. فکر می کند به خاطر دست مزدش ناز می کنم. قسم می خورد همه حق التألیف
معوقه را برایم بگیرد. اما نه، تصمیمم را گرفته ام. دست کم برای الان. گوشی را
با ناراحتی می گذارد. من هم می گذارم. سعی می کنم راحت نفس بکشم و به چشمان سبز
فیروزه ئی یش فکر می کنم. چشم هایش رنگ نابی دارند که به عمرم نظیرش را ندیده
ام. می خواستم رنگ آن چشم ها را به یکی از شخصیت های اصلی رمانی بدهم که قصد
نوشتنش را دارم. اما نمی توانم بروم سراغ نوشتن. اعصابم خیلی به هم ریخته است.
کمی آرامش می خواهم. می خواهم دراز بکشم که دختر کوچکم کنارم می نشیند. باید
برایش املا بگویم. ناچار می گویم. اما جمله هایم را نمی پسندد و اعتراض می کند.
جمله هایم مانند کتاب شان نیست. می گویم آخر جمله های کتاب اشتباه است و باید
ویرایش شوند و او هم باید درست جمله ها را یاد بگیرد. اما به خرجش نمی رود و می
گوید خانم معلم شان برایش غلط می گیرد و بچه ها هم مسخره اش می کنند. از خیر
ویرایش گری می گذرم و تسلیم، عین جمله ها را برایش می خوانم. وقتی نمره بیست را
درون پروانه پر نقش و نگاری از من می گیرد، خندان رهایم می کند.
هنوز سر بر بالش نگذاشته ام که به ذهنم می رسد شوهرم دیر کرده است. حالا این من
هستم که نگران تلفن می زنم.
الحمدلله مشترک مورد نظر در دست رس است. اما در ترافیک گیر کرده است. اما مگر
امشب با شب های دیگر چه فرقی دارد که ترافیک زیاد است؟ از لحنم می فهمد حس کرده
ام خبری شده است. می داند با دانستنم، واقعیت را آرام تر و منطقی تر پذیرا می
شوم. می گوید تصادف کرده و در پی رتق و فتق تبعات آن است. نگران سلامتی یش می
شوم. می گوید: «در صدایم تغئیری می بینی؟»
حق با او است. جز خستگی و وازدگی چیزی نمی شنوم. لابد صدای من هم همین طور است.
پس هر دو به آرامش و محبت یک دیگر نیازمندیم. می گویم شام نمی خورم تا بیاید.
شام به بچه ها دوباره سوسیس می دهم، به خرده فرمایش های شان رسیدگی می کنم و پس
از تماشای مجموعه محبوب شان راهی بستر می شوند.
سکوت شبانه احاطه ام می کند. اما هنوز از شوهرم خبری
نیست. دوباره به او زنگ می زنم. می گوید خودرو را به تعمیر گاه برده تا فردا
لنگ نباشد و دیر می آید. لقمه ئی غذا می خورم و پشت میز کارم می نشینم و
چند صفحه را خط خطی می کنم تا راه بیفتم. اما نه، دیگر نمی توانم. خستگی و خواب کلافه ام کرده است.
عطای رولینگ شدن را به لقایش می بخشم و این سوژه را ول می کنم. کار من نیست.
هرگز رمان قاتلی را نمی نویسم که فقط کسانی را می کشت که دوست شان داشت!g
یک
شنبه
22 آذر 1383