دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


بار هستی بر دوش زن
درباره رمان سمفونی مردگان

بهرام دبیری

 

 

 


متن زیر یکی از پاسخ هائی است که هنگام تدوین مرگ رنگ، در پاسخ به نظرخواهی یم درباره رمان سمفونی مردگان عباس معروفی دریافت کردم. البته بخش کوتاهی از آن در کتاب یک جلدی شده مرگ رنگ (در چاپ دوم ازل تا ابد) آورده شد.

سردبیر

 

 

 

 

و آن چه نمی دانید، تنها چیزی است که می دانید

و آن چه دارید، تنها چیزی ست که ندارید

و آن جا که هستید، همان جاست که بایستید.

تی. اس. الیوت

به نظرم هفت- هشت سال پیش بود که کتاب داستان یک شهر احمد محمود درآمد. آن را خواندم. وقتی می خواستم درباره اش با دوستی صحبت کنم، گفتم این کتاب مثل یک سمفونی است. و حالا شما از من درباره سمفونی مردگان عباس معروفی می پرسید.

 

هنرمند همه چیز را از درون می بیند.

برگسون

معروفی در سمفونی مردگان به روایت موضوعی پای بند است و این آغاز راه است. نمی گویم موضوع را حذف کنیم، می گویم موضوع ایجاد ارزش نمی کند. (چه شام آخر باشد، چه کوزه سفالی و چه گل آفتاب گردان) می گویم باید از موضوع فراتر رفت و به ساخت رسید.

سمفونی مردگان در لحظه هائی به این ساخت نزدیک می شود. شاید به دلیل درک معروفی از ساختار موسیقائی است، نمی دانم. به خصوص در موومان چهارم کار اوج می گیرد. اما در کل ما با یک روایت تاریخی، اجتماعی و سیاسی رو به رو هستیم.

نمی خواهم ساخت موضوعی اثر را توضیح دهم. اما چند کلمه:

موضوع داستان، آغاز تحول نوین جامعه ایران است. نوجوئی به نام آیدین، اسیر چنبره های سنتی و ارتجاعی جامعه خویش است و علیه این نظام طغیان می کند. و می دانی که راه باقی است. زن در سمفونی مردگان شخصیت شاخص  و  دوست داشتنی  خود  را می یابد. تحلیل معروفی از شخصیت زن را دوست دارم. زن نیرومندتر است، واقعی تر است و بار زندگی و هستی و مرگ و تولد و عشق را بر دوش دارد. از مادر که بگذرم، آیدا با سوزاندن خود فریاد رساتر از آیدین به گوش می رساند و سورملینا زندگی رنج بار مرد طاغی ئی را معنا می بخشد.

شخصیت پردازی داستان موفق است و معروفی به خوبی بر کار مسلط است. اما مسأله ساخت، مسأله مورد تأکید من است. در موومان چهارم مطالب را کاملا درک می کنی و در فضا قرار می گیری، احساس سبک تعبیری، پرواز و آزادی در برخورد با واژه و تصویر داری. در موومان های دیگر اما اغلب با مفاهیم دربسته رو به روئی، یک روایت، یک قصه. اشاره به بیانی دارم که خواننده در یک لحظه خلاق قرار می گیرد. مخاطب هنر بـاید بتواند  در اثر دخـالت کند. ابهـام، دست نیافتنی بودن، قابلیت تفسیر و تأویل، آن ها همه بنیادهای یک اثر جذاب است.

به رغم تقطیع زمانی و مکانی که انجام شده، ذهن معلومی بر اثر حاکم است. ذهنی نیست که در لحظات "ندانستگی" اتفاق بیفتد، در موومان چهارم این اتفاق در فرم می افتد و به همین دلیل موومان موفقی است. و آن "چلچله ها".

به نظر من هنر در عین این که در لحظه هائی با مخاطبش یگانه می شود، در لحظه دیگر باید یک سره بیگانه شود. و این تلاش روحی یا نیاز عالی انسان مخاطب را طلب کردن است. با این حال، اگر ما در پس دیوار توطئه نمی زیستیم، شهرت جهانی داستان و رمان امروز ایران (مثلا سمفونی مردگان) کم تر از آثار مثلا یاشار کمال نبود.

داستان نویسی معاصر ایران به آن مفهوم جهانی که گفتم، اعتنا دارد، اما جز در مورد بوف کور از آن فراتر نرفته است. و این سلیقه شخصی من است.

ما وظیفه داریم از نمونه ها پیشی بگیریم، این ظرفیت در فرهنگ ما و در دستان طالب ما هست. مفهوم مدرن که دستاورد پربار قرن بیستم است، باید در جان هنرمند ایرانی به خودجوشی رسد.

                            تنها استدلالی که هنرمند می تواند به کار برد

                                                              این ست که:

                            من حس می کنم که چنین است، پس به یقین چنین است.

                            و این استدلال با تمام خطرناکی یش،

                                              تنها استدلالی است که هنرمند بدان می آویزد.(1)g

25 تیر 1370 

 ____________________________________________________

1- هایکو. شعر ژاپن

 

 


از زندگی تا متن؛ این زنده جاوید

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

پروردگار در سکوت می زید،

حقیقت در سکوت به حیات خود ادامه می دهد

و در سکوت ادراک می شود

و در سکوت انتقال می یابد.

امرسون

حاشیه نشین ها همه جا هستند. در حاشیه شهرهای بزرگ، فقر، جهل، بی فرهنگی، تباهی، عقده های جسمی و روحی و... چهره اصلی شان است. اما کنار شهر هنر که می آیند، همه این ها را دارند به غیر فقر. این از لولیتا گرفته تا عجوزه های لولیتانما معمولا دارا هستند و در خانه های اشرافی شان میزبان هنرمندان و هنردوستان و نام هنرپرور بر خود می نهند. در طول تاریخ هنر به راستی اندکی از ایشان هم چنین بوده اند و تا حدی به گردن عالم هنر حق دارند. اما بیشینه ایشان جز مزاحم چیزی نیستند. زیرا ثروت آمیخته به نادانی و خودپسندی و مکر و فساد و هزار و یک رذیله دیگر باعث می شود هنرمند را هم یکی از خادمان بارگاه ُخود بدانند تا در ازای صله یا هر کمک دیگری که از ایشان دریافت می کند، بندگی شان را کند. و این در یک کلام یعنی هنرمند به میل و اراده او بیافریند:

- اگر نقاش است، چهره او را بر پرده نقش زند و همگان را از زیبائی نداشته اش انگشت به دهان باقی بگذارد.

- اگر موسیقی دان است، تمام سمفونی هایش را به نام او تصنیف کند یا دست کم به او اهدا کند.

- اگر شاعر است، فقط در هجر او بسراید و فغان کند چگونه می سوزد و می گدازد.

- اگر رمان نویس است، باید مشخصه های او را در شخصیت اول رمانش بگنجاند تا همگان  به راحتی بتوانند او را شناسائی کنند.

- ... .

 و اگر چنین نشد، به یقین رانده شدن از آستان پر ریخت و پاش هنرپرور کذائی در انتظار هنرمند بی نوا است. و وای اگر شخص شخیص هنرپرور بدجوری گلویش پیش هنرمند گیر کرده باشد. آن وقت است که بلا  از پی بلا سر هنرمند درمانده آوار می شود.

 به راستی هنرمند  چه باید  بکند تا از بند اسارت این حامی نماهای ستایش گر  دروغین  برهد  یا اصلا  در دام شان نیفتد؟ در زندگی نامه نام داران هنر کم نخوانده ئیم بلاهائی را که این آدمک های پیرامونی سرشان آورده اند و تا همه آن چه در دستان شان بوده است، نربوده اند و به اصطلاح تا ایشان را به خاک سیاه ننشانده اند، دست  از سرشان  بر نداشته اند. روان شناسی  بیشینه  ایشان  نشان می دهد، سواد اندک، عقده بسیار و علاقه عظیم به شهرت دارند و چون خود مستقیم نمی توانند آفرینش گری کنند، سد بلند بی مایگی را دور می زنند و مانند زالو به هنرمند می چسبند تا با مکیدن خون او، حیات هنری و جاودانگی را برای خویشتن بلندپرواز رقم زنند. به زبان شاملو ایشان مردگان همه تشنه عشق هستند، منتها غرق در تاریکی منیت، تاریکی خودپرستی و تاریکی ویران گری. در واقع اینان می خواهند عشق و مورد ستایش و محبت واقع شدن را به زور و با تحمیل خود به دست آورند.

در مقابل این انگل ها، کسانی هم هستند که به طور طبیعی کنار هنرمند قرار دارند. یعنی بستگان نسبی و سببی. خوشا به سعادت هنرمندی که این حلقه خردورز، دل سوز و دورنگر باشد. نمونه اش آنا؛ کاتب و همسر داستایفسکی که امروز خوانندگان لذت مطالعه آثار این نویسنده بزرگ را مدیون همت اویند. گزانتیپ؛ همسر سقراط نقطه مقابل آنا داستایفسکی است. تاریخ او را به عنوان سرنمون حماقت و سلیطگی می شناسد که همه عمر جان شوهر شهره به مامای روان ها را با شوکران ناهم شأنی و ناسازگاری مسموم کـرد. البته عین ایـن دو وضعیت می تواند برای زن هنرمند نیز مصداق  داشته باشد. به یقین  سیلویـا پلات  همـان قـدر بـه شوهـر دل سوزی مانند لئونارد وولف نیاز داشت که اگر تد هیوز ِ ملک الشعرا شوهر ویرجینیا وولف بود، او هر لحظه خود را در رودخانه غرق می کرد.   

حال این خود اطرافیان هنرمند هستند که باید انتخاب کنند آنا داستایفسکی/ لئونارد وولف باشند یا گزانتیپ / تد هیوز. به یقین عقل سلیم نمی پذیرد آدمی نمونه تاریخی سلیطگی، نادانی و هرزگی باشد. بنابراین چاره ئی نیست جز خردمداری و فرهیختگی. که اگر چنین نباشد، علف های هرز حاشیه نشین جنون آسا رشد می کنند و وجود خود را به هر طریق ممکن بر هنرمند  و دنیایش تحمیل می کنند. چون آن ها مدام حرص می زنند نقش اول دنیای هنرمند را بازی کنند تا هر جا می نشینند با آب و تاب بگویند در خلوت ایشان و هنرمند چه گذشته است. ابائی هم ندارند اگر جامعه ایشان را به فسق و فساد بشناسد. چون آن چه در این میان باید ارضا شود، عقده و شهوت شهرت شان است و چه فرق می کند چگونه. نگاهی به عالم سیاست بیندازیم. کم از عالم هنر ندارد. جنجال مونیکا لوینسکی و بیل کلینتون را می گویم. مونیکا لوینسکی مثل اعلای شهوت شهرت است. او برای اثبات عنوان معشوقگی خویش، هیچ آبروئی برای  حیا و شرم باقی نمی گذارد و با وجدان آسوده، لباس زیر آلوده ماه ها به یادگار نگه داشته خود را به صحن دادگاه می آورد تا سند ابدی باقی بگذارد وقاحت و هرزگی را نهایتی نیست. و حال کیست  نام او را کنار پرزیدنت ایالات متحده؛ بیل کلینتون نشنیده باشد؟! چه می شود کرد؟! بعضی ها این گونه حاتم طائی می شوند!

مهارت دیگر این رسوائی پرستان، به راه انداختن جنگ روانی است. و صد البته نخستین قربانیان این ستیزه جوئی بیمارگونه، اطرافیان نسبی و سببی هنرمند هستند. این خودشیفتگان استعداد غریبی در فعال کردن قطب منفی هم ذات پنداری دارند. این استادان خوانش برون متنی (textextern) آن قدر زرنگ و باهوشند که بالاخره برخی یا حتا تمام ویژگی های خود را در بخشی از اثر هنرمند می یابند و بعد حضور نامیمون خود را با تمام قوا در بوق و کرنا می دمند. و درست همین جا است که پختگی یا خامی اطرافیان هنرمند رقم می خورد. ایشان اگر به روان شناسی هنر و هنرمند وقوف داشته باشند، حتا نیم نگاهی نیز به این شیفتگان شهرت و خودنمائی نمی اندازند. زیرا شخصیت فرهیخته و وارسته کنار نویسنده به خوبی می داند اثر هنری پس از آفرینش، واقعیت مستقلی است و اگر نباشد، دیگر اثر هنری نیست. زیرا اگر اثر حیات وابسته داشته باشد، چه به هنرمند چه هر کس دیگری که هنرمند احتمالا متأثر از او به آفرینشش دست یازیده است، خیلی زود خواهد مرد. چون هنرمند خودزندگی نامه نمی نویسد. که اگر می نوشت، دیگر اثر هنری به حساب نمی آمد. و درست به دلیل حیاتِ هنوز بسیار آثار ادبی بود که قرن بیستم، سده نضج اندیشه "مرگ مؤلف" شد. شاهدش نیز تحلیل ها، تفسیرها، تأویل ها و نقدهائی که  گاه  پس  از  سده ها- مانند شکسپیر- بر آثارش  نوشته می شد و می شود و حتا بر مبنای اصولی که تا چند سده پس از مرگ هنرمند- مانند آن چه کارولین اسپورجن در سال 1935از خوشه های تصویری آثار شکسپیر عرضه کرد- ادراک یا تدوین شده اند. این روند بود که به دریدا جسارت بخشید مدعی شود بیرون متن چیزی نیست. و به خوانش درون متنی (textintern) دعوت کرد. حال  سرگشته ابدی  بمانند آن ها  که  دنبال  خود شکسپیر می گردند و این که اصلا این نام واقعی است یا فلان اشرافی پشت این اسم پنهان شد تا بدون ترس از همآلان سیاست پیشه، بتواند حرفش را بزند و... . یا بگذار تا ابد گم راه بمانند آن ها که دنبال خود یا هرکس دیگری در آثار هنرمند می گردند و مثلا این که هملت در عالم واقع، شاه زاده دانمارکی بود یا نبود. چنین جستارهائی اگر سخافت نباشد، بیشینه عوام زدگی و ابتذال است و دست کم گرفتن هنرمند و هنرش. این نوع برخورد با ادبیات، از آن رنگین نامه ها و نشریه های زرد است تا ارضا کنند ذائقه عوامی را که از شدت فضولی های این گونه، شب ها خواب ندارند. در نتیجه تا اندیش مندی و وارستگی بستگان هنرمند و هنرمنددوستان نباشد، به ادراک هنر و ارزش هنری او قادر نیستند. و به همین دلیل  خویشان  و  آشنایان خردپیشه هنرمند، خود  را  به مزاحمی  تبدیل نمی کنند تا او را در زندان عواطف و وابستگی ها و خواسته های خویشتن زندانی کنند. بل که آگاهانه حتا خود را حذف می کنند و به تر بگویم از حقوق مشروع خویش می گذرند تا هنرمند بتواند هر چه رهاتر و آزادتر بیندیشد و گذر پیروزمندانه از هزارتوهای آفرینش هنری داشته باشد. و اما طبیعی است خودآگاه و ناخودآگاه هنرمند هـم از ایشان نیـرو  و مـایه کسب کند. همـان گونه که از هر ره گذری در مسیر حرکت روزانه خود می تواند چنین دست مایه هائی برای آفرینش هنری تحصیل کند. اما در این بده بستان خاموش، آزادی دو طرف نهفته است و تکامل روحی و رهیدگی و در نهان پس زدن حاشیه نشینان  وقیحی  که  به زور  و  دگنگ می خواهند خود را در دنیای هنرمند جا دهند. و چه شیرین است چنین خردمندانه سهیم بودن در میلاد آفرینه ناب هنرمند!

و اما پست مدرنیسم نویسنده را بار دیگر به درون اثر برگرداند. تمهید تازه ئی هم نبود و نیست. در آغاز شکل گیری انواع روایت رمان، نویسنده پشت راوی دانای کل پنهان می شد و حالا با صراحت و با نام کوچک یا خانوادگی خود وارد اثر می شود و رک درباره همه چیز یا چیزهائی اظهارنظر می کند یا حتا از نفوذ زندگی شخصی یش بر اثر یا جاری شدنش در اثر سخن می گوید. این حضور و کارکرد در واقع به خود هنرمند بستگی دارد که چه نقشی را برای خویشتن رقم می زند. او می تواند دون ژوان سافومسلکی باشد که تمام مرزهای اخلاقی را پشت سر می گذارد و ضمن ارتکاب هر  فضاحتی، به هر  دل بر  فتانی  که  از  راه می رسد، اثرش را می نماید و در کمال بلاهت می گوید تو را در این بازگفته ام و حاشیه نشینان  را  شیر  شرزه  بیشه حیات خود می کند یا برعکس میلان کوندرائی می شود که با همسرش در رمانش؛ آهستگی حضور می یابد و به صراحت علیه زشتی نکبت بار و پورنوگرافی دنیائی موضع گیری می کند که وصف کرده است. یا مانند عباس معروفی که باسی رمان سال بلوایش می شود تا بیان کند هنرمند متأثر از شنیده هایش است، به ویژه آن چه در کودکی برایش نقل می شود. به عبارت به تر او واقعیت فرضی را به جای خیال می نشاند و رمانش را پیش می برد. عین این موقعیت را پل آستر در  آثارش دارد  و  بیش تر  متأثر  از  اتفاقی  در  گذشته می نویسد. زیرا زندگی خود عظیم ترین رمان هر انسانی استg

     اردی بهشت 1386

 


آسیب شناسی نشریه های زرد (2)

اسرار شمارگان جنی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 


سال 1383 شش ماهی ویراستار روزنامه
توسعه بودم. گه گاه نیز مقاله ئی در آن می نوشتم. از جمله آن ها سه گانه ئی بود با عنوان "آسیب شناسی نشریه های زرد". گرچه تاکنون کم تر در آینه ها مقاله اجتماعی داشته ام و پدیده نشریه های زرد و انتقادهای وارد بر آن حتا در زمان نگارش این مقاله هم حرف تازه ئی نبود. اما تداوم حیات هم چنان پررونق آنان به رغم اثر سوئی که بر فرهنگ جامعه می گذارند، به مرحله خطرناکی رسیده است که اگر با آن مقابله نشود، چه امروز چه فردا مشکل های اجتماعی بی شماری را به وجود خواهد آورد که کم ترین ان شکل گرفتن نسل سطحی نگر، خرافاتی، موهوم پرست و مبتذل است. پس ناچار شدم (چه آن زمان، چه اکنون) اگر جوال دوزی بر فرهنگ جامعه می زنم، با مقاله حاضر سوزنی بردارم  تا به این طیف از هم کاران مطبوعاتی خود بزنم.

سردبیر

 

 

 

 

یک- جن

شمارگان روزنامه ما چه قدر است؟ نمی دانم یا اگر هم بدانم، مطمئن نیستم. اما هر چه هست، در برابر شمارگان 400 یا 500هزاری برخی کتاب های مذهبی و البته ممنوعه در ابتدای دهه پنجاه، شوخی بیش نمی نماید. اما این شوخی هیچ خنده دار نیست و برعکس به ازای  زحمت  و  رنج گروه پنجاه نفره ئی که گاه تا نیمه شب در دفتر روزنامه می مانند تا آن را آماده چاپ کنند، بسیار هم تلخ و غم انگیز می نماید. حالا بماند اگر همه این زحمت ها و حرص و جوش خوردن ها با مشکل فنی چاپ خانه یا به هر علت دیگری به باد نرود و صبح بر پیش خان هیچ دکه ئی نشان از آن نبینی و در عوض از همان ردیف اول هفته نامه های رنگارنگی را ببینی که هرگز برایت جدی نبوده اند و نیستند، اما سرواژه (تیتر) های شان هوش از سرت می رباید یا چنان وسوسه ات می کند که به زعم خودت منطقی بودن و وازده از جنجال و هیجان آفرینی و.. می خواهی دست به کیف ببری و دست کم یکی از آن ها را بخری. اما با پیش چشم آوردن فلان نیاز ضروری خود یا خانواده ات پا پس می کشی و حسرت به دل می روی که راستی در متن آن سرواژه جذاب چه نوشته بود. هر چند در هیاهو و شلوغی واقعیت های تلخ و شیرین دنیای روزانه ات، به زودی آن را فراموش می کنی. اما گاه مدتی بعد، به نوعی آن هفته نامه یا مطلب دستت می رسد و حالا اگر چه آن ولع پیشین را برای  آگاهی  از  متن خبر از دست داده ئی، اما سر فرصت و با تأنی می نشینی و آن را می خوانی. درست مانند همان چه برای من و هفته نامه ندای وطن اتفاق افتاد:

آقائی برای اثبات نظرهایش در مورد دنیای ماوراءالطبیعه، هفت شماره هفته نامه ندای وطن را پیش رویم گذاشت و مصرانه خواست مطلب های آن را بخوانم. یک نگاه کافی بود تا یادم بیاورد سرواژه هایش در یکی- دو ماه گذشته چه قدر کنجکاوی یم را برانگیخته بود. محترم بودن آن آقا هم باعث می شود به محض پایان یافتن کارهای روزانه، سراغ آن ها بروم. دختر نوسوادم هم کنارم می نشیند و هم راه من می خواهد بخواند. سرواژه ها را می خوانم:

جن ها عاشق انسان می شوند

 

جن زن عاشق مرد می شود و جن مرد به انسان زن (خدا  را  شکر تب باستانی اما فوق مدرن مشروعیت هم جنس بازی و ازدواج هم جنس بازان دنیای جن ها را فرا نگرفته است!)

 

ماجرای محاکمه یک انسان در دادگاه جن ها

 این کلمه های زرد و سفید درشت، بر زمینه قرمز صفحه اول هفته نامه نقش بسته اند و چشم کیست که مغلوب تأثیر بصری آن ها نشود!

دخترم معنی برخی کلمه ها را نمی داند یا برخی خبرهای دیگر را که برایش جالب ترند، می خواهد برایش بخوانم. برای این که تمرکزم را از دست ندهم، عاقبت مجبور می شوم یکی از هفته نامه ها را به دستش بدهم تا خود بخواند. حالا با فراغ بال هفته نامه خودم را ورق می زنم. به مطلب مورد نظر می رسم. تصویر آقای روحانی گوشه چپ مطلب به چشم می خورد. یکه می خورم. به رغم این که در روسرواژه (روتیتر) صفحه اول خوانده ام پاسخ کارشناسی به سؤال خوانندگان... در مورد جن، انتظار نداشتم کارشناس در چنین کسوتی باشد. قضیه برایم حسابی جدی می شود و دیگر نمی توانم سرسری از آن بگذرم.

از کودکی چیزهائی در مورد جن شنیده ام و این که بعضی ها خوبند، بعضی بد. یا این که در گوشه های تاریک و خلوت خانه ها یا زیرزمین ها زندگی می کنند و هرگز از یادم نمی رود یکی از خانم های هم سایه برای مادرم چه داستان های پرآب و تابی از جن ها تعریف می کرد. حالا بماند از همان زمان چه ترس مبهمی از این موجودات در کنج ذهنم خانه کرد و حتا مجموعه طنز تلویزیونی ارحام صدر آن سال ها هم نتوانست آن ترس کودکانه را از من بگیرد و "زعفر جنی" در ذهنم ماند تا این وقت که بار دیگر به اسم او برمی خورم اما توأم با تحسین و ستایش آقای روحانی محترم.

در حافظه ام هم چنان جست و جو می کنم. به نوجوانی یم می رسم که سوره جن را در قرآن می خوانم و با روی کرد دیگری نسبت به آن آشنا می شوم. آن چه در تفسیرهای معتبر و کتاب های شرح واژگان قرآنی می خوانم، زمین تا آسمان با روایت های عامیانه تفاوت دارد. وجود آن ها از دیدگاه قرآن برایم مسجل می شود و گرچه نمی بینم شان، اما می دانم هستند و گرچه برایم از اهمیت خاصی برخوردار نیستند، پراکنده چیزهائی درباره شان می خوانم. دنیای غرب نیز به آن ها می پردازد. اما مطابق رویه شان بحث علمی است یا ریشه گرفته از علم روز. برخی دانش مندان آن ها از بشر به عنوان "ماده" یاد می کنند و از جن به عنوان "ضدماده" و می گویند اگر ماده و ضدماده یا گوشه ئی از دنیای این دو با هم تلاقی کنند، جهان نابود خواهد شد. در نتیجه این دو قلمرو کاملا از هم جدا مانده اند و می مانند. بعدها در یکی از کتاب های شرح واژگان قرآنی معتبر نیز به این تعبیر از جن برمی خورم.

با این پیش آگاهی سراغ متن جن ها عاشق انسان می شوند در هفته نامه می روم. پرسش و پاسخی است با آقای روحانی محترم. با پایان مطلب نفس راحتی می کشم. پاسخ ها جدی است و به جای چاپ در نشریه هفتگی می توانست در یکی از جلسه های تفسیر قرآن انجام گیرد. مردد می شوم  طیف  خوانندگان  چنین  نشریه هائی که هم واره پی مطلب های جذاب و پرحادثه هستند و ذهن آسان پسندشان شیفته هر خبر حتا مبتذلی می شود، آیا ازجواب های مستدل و مستند ایشان راضی می شوند و هفته دیگر نیز این نشریه را می خرند یا خیر. در هر حال من فرصت را از دست نمی دهم و مطلب زیر این پرسش و پاسخ را می خوانم: جن به صورت گربه.

نمی دانم با این مطلب چه کنم. امضای آن انجمن فضول باشان بندر ماه شهر است که شوخی می نماید. اما متن خبر به روایت عبد صالح مرحوم حاج عباس امین معروف به عباس نبات آن عابد زاهد و عارف است که داستان مردی را روایت می کند که جنی به شکل گربه سد راه او می شود. مرد به گربه سنگ می پراند و  به خانه می آید. اما جنیان او را به دادگاه شان می برند و مرد گرچه بی گناه تشخیص داده می شود، اما پس از آن به چنان تب  و  لرزی دچار می شود که عاقبت جان به جان آفرین تسلیم می کند. یادم می آید سرنمون صفحه اول ماجرای محاکمه یک انسان در دادگاه جن ها بود. پس این متن باید از آن ِ همان سرواژه باشد. نمی دانم چه بگویم. هنوز بهت مربوط به روحانی بودن کارشناس هفته نامه مرا در تسخیر خود دارد. جدی بودن پاسخ های ایشان در مقابل این داستان نخ نما- آیا یکی از آن داستان هائی نبود که آن خانم هم سایه برای مادرم تعریف می کرد؟- که زیر لوای روایت از عبد صالح مرحوم... پناه گرفته، آمیختگی لعل و خزف را به یاد نمی آورد و متأسفانه این ترفند را که برای جذب خواننده سطحی نگر و بالا رفتن شمارگان، مطلبی مانند جن به صورت گربه را عرضه کنیم و از طرف دیگر برای این که مورد اعتراض اهل اندیشه و دانش و حتا علمای دین قرار نگیریم، نظر کارشناسی آقای روحانی را نیز درج می کنیم؟ اما به خود می گویم: «نه، هنوز زود است و نباید تند بروم. بقیه شماره های هفته نامه را بخوانم.»

 روی جلد شماره بعد هفته نامه آمده:

دختر جنی از اسرار 90 روز زندگی با جن ها گفت

و در زیر با قلم ریزتر آمده: 

بررسی کارشناسی این دختر جن زده

دختر جنی: رنگ چشمانم را پس از ارتباط با جن ها می توانم عوض کنم

جن ها می توانند خود را به هر شکلی درآورند

چوپانی که پس از ملاقات با جن ها جان سپرد

فوری سراغ متن خبر دختر جنی می روم. نظر آقای روحانی محترم را هم می خوانم. به قول ایشان سزاوار نیست آدمی درباره چیزی که از آن اطلاع ندارد، آن را انکار کند، بل که باید آن را ممکن بداند و سپس با تجربه و تحقیق آن را قبول یا رد نماید. استدلال های ایشان در مورد پیشینه روایتی دینی ما را در مورد جن نیز می پذیرم. اما منطق حکم می کند گفته های دختر را مبنی بر دیدن جن  و  آن آدم سیاه پوش عینک دودی زده و آن زن ردای سیاه پوش را حاصل بیماری کودکی یش (در دوران ابتدائی چون خون ریزی بینی داشتم، به حدی که بی هوش می شدم... .) ببینم و اوهامی که جدی گرفتن شان به معنای حذف عقل من ِ خواننده است. همان گونه که تا قرن گذشته مصروعان را جن زده می خواندند و بعدها علم ثابت کرد علت این بیماری چیست و چگونه ایجاد می شود. و آقای روحانی محترم نیز به این نکته اذعان دارند، منتها هنوز برخی مصروعان را جن زده می خوانند.

سومین شماره هفته نامه را ورق می زنم. هم چنان سرواژه ریز پاسخ کارشناسی به سؤال خوانندگان... و سرواژه درشت ازدواج با جن و عکسی از این موجود فتوژنیک زیبارو (!) و سرواژه من در عروسی جن ها شرکت کردم روی جلد. ابتدا متن پاسخ کارشناسی را می خوانم. اما قضاوتم را برای خود نگه می دارم و فوری می روم سراغ متن  من در عروسی جن ها شرکت کردم که روسرواژه فضول باشان و هم چنان امضای انجمن فضول باشان بندر ماه شهر را دارد. دیگر بهتم برطرف شده است و با حفظ فاصله می توانم به موضوع نگاه کنم. نحوه صفحه بندی دو مطلب توجهم را جلب می کند. حال به نوع دیگری یکه می خورم. از خود می پرسم آیا آقای روحانی محترم از چاپ گفته های شان کنار عنوان فضول باشان که دقیقا موضوعش همان ازدواج جن ها است، احساس خطر نمی کنند؟ آیا آن داستان مبتذل که هم عرض گفته های ایشان چاپ شده، از ارزش گفته های ایشان نمی کاهد، به ویژه زمانی که هر دو بر یک نکته (ازدواج جن ها) صحه می گذارند؟ نکته دیگری هم سخت نگرانم می کند. خواننده ئی می پرسد:

سی و چهار سال دارم و مجرد هستم. وقتی پیش چند نفر سرکتاب بازکن رفتم، به من گفتند هم زاد تو عاشق تو شده و بختت را بسته است. ایا منظور از هم زاد من جن است؟ اگر هست چگونه از این مشکل نجات پیدا کنم و بتوانم راحت زندگی کنم؟

و ایشان جواب می دهند:

در این رابطه و با این موضوع به کسانی که تعویذنگار هستند و می توانند سحر را باطل کنند و بخت را بگشایند و دعای دفع الجن بدهند، مراجعه نمائید و اگر دسترسی به کتب ادعیه دارید، دعاهای دفع الجن را، از جمله (حرز ابی دجانه) را حتما بخوانید. 

مبهوت از خود می پرسم آقای روحانی محترم که چنین پاسخی داده اند، می دانند چه آسان بر زحمت ها و رنج ها و دستاوردهای کسانی مانند علامه طباطبائی و... برای حذف خرافه و غبارزدائی از چهره دین خط بطلان کشیده اند. آیا ایشان آگاه هستند با این پاسخ بر چه جریانی صحه گذاشته اند؟ آیا متوجه هستند به این ترتیب به مشتی رمال و دعانویس و سرکتاب بازکن و... کذاب مجوز داده اند که سال ها و شاید قرن ها است با استفاده از جهل و نادانی مردم و خرافه پرستی شان، بر خر مراد سوار شده اند و با تهی کردن جیب مردم، رزق حرام خود را به دست آورده اند و می آورند؟ جالب این که خود هفته نامه ایشان، خبر از دست گیری دعانویسی با عکس و تفصیلات داده است!

دیگر رغبت نمی کنم چهار شماره باقی مانده هفته نامه را بخوانم. به دخترم می نگرم که در طول مطالعه، کم کم به من نزدیک تر شده و عاقبت به من چسبیده است. علت را از او می پرسم و از این جا ماجرای شبانه ما آغاز می شود. دخترم از گربه هائی که جن هستند و خبرهای دیگری که خوانده، ترسیده است و دیگر حاضر نیست تنها برود مسواک بزند. از جا برمی خیزم. دخترم چسبیده به من راه می رود. باورم نمی شود این قدر ترسیده باشد. ناچار دوباره می نشینم و هر چه از تفسیرهای قرآن یا مقاله های علمی مربوط به جن در ذهنم مانده است، به زبان ساده برایش بازگو می کنم. اما حاصل آن همه حرف این است: وقتی به آشپزخانه می روم و برمی گردم، دخترم را می بینم که پتوئی بر سر کشیده و فقط پاهای کوچکش از زیر آن معلوم است. حال به عینه می بینم و می فهمم حرفه ما چه به روزگار ذهن و فکر مخاطبان (حتا ناخواسته ئی مانند کودکان) می آورد و در ذهن باز می خوانم نتیجه پژوهش هائی را که در مورد اثرهای تخریبی رسانه ها بر روان و اعصاب کودکان چه قدر هشدار می دهند. بله، ترس طبیعی است و حتا در موردهائی ترس عامل امنیت و سلامتی است، اما با دلیل های کاذب ترس و وحشت پدید آوریم، مذموم است و مسؤولیت زا حتا برای منی که به اشتباه چنین متنی را در اختیار کودکم قرار دادم. اما آیا دو فردای دیگر می توانم مانع خواندن او شوم و جامعه به صد طریق چنین متن هائی را در اختیارش نخواهد گذاشت؟

دخترکم را به سختی می خوابانم و خسته چهار شماره دیگر هفته نامه ندای وطن را می خوانم. این بخش ها از پاسخ های آقای روحانی محترم نفسم را بند می آورد:

جاهای تاریک و کثیف و مخروبه در کنار رودخانه ها، آب گیرها، آب انبارها و حمام ها و چاه ها جنیان سکنا دارند.

 

لباس های سفید را توی بقچه نباید بدون سنجاق گذاشت. چرا که عقیده بر این است جنیان در عروسی های خودشان از لباس سفید بقچه ها استفاده می کنند و اگر سنجاق روی لباس باشد، جن از آن می ترسد. به همین جهت به لباس های سفید سنجاق می زنند که جنیان نپوشند و لکه دار نکنند، لباس های دیگر اشکال ندارد.

 

آن ها (جنیان) خودشان را به هر شکلی که دل شان خواسته باشد، درمی آورند. اما پاهای شان را نمی توانند عوض کنند. همان جور سم دار باقی می مانند و لوشان می دهد. فقط گربه سیاه از این قاعده مستثنا است و به همین جهت از ما به تران (کنایه از جن و جنیه است) برای این که شناخته نشوند، بیش تر به صورت گربه سیاه در می آیند. چنین گربه ئی یک تیغ سیاه است و هیچ لکه سفیدی ندارد... . گربه سیاه جن زیان آوری است و اگر شب چنین گربه ئی وارد اتاق شود، باید به آن سلام کرد.

 

هرگز به فکر ارتباط با جن نباشید. چون عاقبت انسانی تباه می شود، سرانجام جن ها آدم را می کشند.

اکثر کسانی که به دنبال تسخیر رفتند، سرانجام توسط جن ها کشته شدند.

این گفته ها را بارها و بارها می خوانم و به خود  یادآور می شوم اکنون قرن بیست و یکم است و چه قرن شگفت انگیزی را بابت پبش رفت دانش و فن آوری همین چند سال پیش پشت سر گذاشتیم و باز به خود یادآور می شوم متأسفانه این حرف ها از دهان فردی بیرون می آید که در کسوت روحانیت است و همین کافی است تا برای بسیاری حجت شود و به آن استناد کنند و صدالبته دشمنانی هم هستند که آماده اند تا با نقل قول از زبان چنین شخصی باب تمسخر دین و مذهب را بگشایند و بر ما طعنه ها زنند که زخم هر یک می تواند دست آورد سده ها کوشش و رنج عاشقان و مدافعان اسلام را کم رنگ کند. آیا ایشان که در هفته نامه، پژوهش گر در زمینه "جن" معرفی می شوند، نباید مانند آن شماره پیشین، رسالت تفکیک آن چه به نام جن در سوره های قرآن از آن یاد می شود، با باورهای عامه را برعهده بگیرند و برای ما تحلیل کنند واقعیت آن چه قرآن از آن نام می برد؟ مگر نه این که چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند؟

 خود ایشان در پاسخ پرسش می فرمایند:

در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است که از آب شب مانده نباید آشامید. البته مراد از جن در این جا می تواند موجودات غیبی ریز به نام میکروب باشد، این که آن آب در اثر ماندن آلوده به میکروب ها می شود، از آن جهت می بایست از آن اجتناب نمود.

با توجه به مفهوم پوشیده بودن واژه جن، شاید این شرح، یک تعبیر از جن باشد. کما این که در حدیث مشابه دیگری، مقام معصوم از جرثومه سخن به میان آورده اند که امروزه به آن میکروب می گویند. اما از آن جا که خلاف آیه هائی می نماید که از ایمان آوردن جنیان به دین اسلام سخن می گویند، بنابراین نمی تواند تعبیر مطلقی برای جن باشد. اما مطمئنا فردائی خواهد آمد که تعبیر درست تر و علمی تری بر مبنای مفاهیم قرآن برای این کلمه عرضه شود و حقیقت آن نمایانده شود تا افسانه ها، واقعا افسانه شوند و نه عین حقیقتی که عامه بدان باور و ایمان دارند. اما تا آن وقت، آیا موظف نیستیم سره را از ناسره جدا کنیم و به این باورهای غلط میدان ندهیم تا خود ابزار تمسخرمان را دودستی تقدیم دشمن نکنیم؟

خوب، بالاخره شمارگان روزنامه ما چند تا شد؟ نمی دانم و دیگر هم نگرانش نیستم. چون دست کم بابت این که با هیاهو و جنجال و آمیختن حق و باطل خواننده جذب نمی کنیم، فکرم آسوده است و می توانم راحت سر بر بالش بگذارم و بخوابم. اما این پرسش هنوز ذهنم را می آزارد آیا مجازیم برای بالا بردن شمارگان از هر "سوژه" عامه پسندی استفاده کنیم و اگر کردیم، مجازیم به هر شیوه و وسیله ئی  متوسل شویم  تا آن  را موجه و مشروع جلوه دهیم. اما آیا از این طریق به صداقت و باور مخاطبانی مانند آن آقا خیانت نمی کنیم که برای اثبات گفته ها و باورهایش این هفت شماره هفته نامه ندای وطن را در اختیارم گذاشت که صدالبته حضور آقای روحانی محترم او را به این یقین رسانده بود که هر چه در نشریه درج شده، عین واقعیت و کاملا درست است؟ و اما آیا به این ترتیب به حیات فرهنگی تداوم نمی بخشیم که قرن ها رکود و جمود را برای ما و در کل مشرق زمین به ارمغان آورد؟g

 

31 تیر 1383      

 

 

 

 

 

 

 


 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر