سال 1383 شش ماهی ویراستار روزنامه
توسعه
بودم. گه گاه نیز مقاله ئی در آن می نوشتم. از جمله آن ها سه گانه ئی
بود با عنوان "آسیب شناسی نشریه های زرد". گرچه تاکنون کم تر در
آینه ها
مقاله اجتماعی داشته ام و پدیده نشریه های زرد و انتقادهای وارد بر آن
حتا در زمان نگارش این مقاله هم حرف تازه ئی نبود. اما تداوم حیات هم
چنان پررونق آنان به رغم اثر سوئی که بر فرهنگ جامعه می گذارند، به
مرحله خطرناکی رسیده است که اگر با آن مقابله نشود، چه امروز چه فردا
مشکل های اجتماعی بی شماری را به وجود خواهد آورد که کم ترین ان شکل
گرفتن نسل سطحی نگر، خرافاتی، موهوم پرست و مبتذل است. پس ناچار شدم
(چه آن زمان، چه اکنون) اگر جوال دوزی بر فرهنگ جامعه می زنم، با مقاله
حاضر سوزنی بردارم تا به این طیف از هم کاران مطبوعاتی خود بزنم.
سردبیر
یک- جن
شمارگان روزنامه ما چه قدر است؟ نمی دانم یا اگر
هم بدانم، مطمئن نیستم. اما هر چه هست، در برابر شمارگان 400 یا
500هزاری برخی کتاب های مذهبی و البته ممنوعه در ابتدای دهه پنجاه،
شوخی بیش نمی نماید. اما این شوخی هیچ خنده دار نیست و برعکس به ازای زحمت و رنج گروه پنجاه نفره ئی که گاه تا نیمه شب در دفتر روزنامه می
مانند تا آن را آماده چاپ کنند، بسیار هم تلخ و غم انگیز می نماید.
حالا بماند اگر همه این زحمت ها و حرص و جوش خوردن ها با مشکل فنی چاپ
خانه یا به هر علت دیگری به باد نرود و صبح بر پیش خان هیچ دکه ئی نشان
از آن نبینی و در عوض از همان ردیف اول هفته نامه های رنگارنگی را
ببینی که هرگز برایت جدی نبوده اند و نیستند، اما سرواژه (تیتر) های
شان هوش از سرت می رباید یا چنان وسوسه ات می کند که به زعم خودت منطقی
بودن و وازده از جنجال و هیجان آفرینی و.. می خواهی دست به کیف ببری و
دست کم یکی از آن ها را بخری. اما با پیش چشم آوردن فلان نیاز ضروری
خود یا خانواده ات پا پس می کشی و حسرت به دل می روی که راستی در متن
آن سرواژه جذاب چه نوشته بود. هر چند در هیاهو و شلوغی واقعیت های تلخ
و شیرین دنیای روزانه ات، به زودی آن را فراموش می کنی. اما گاه مدتی
بعد، به نوعی آن هفته نامه یا مطلب دستت می رسد و حالا اگر چه آن ولع
پیشین را برای آگاهی از متن خبر از دست داده ئی، اما سر فرصت و با تأنی
می نشینی و آن را می خوانی. درست مانند همان چه برای من و هفته نامه
ندای وطن
اتفاق افتاد:
آقائی برای اثبات نظرهایش در مورد دنیای
ماوراءالطبیعه، هفت شماره هفته نامه
ندای وطن را
پیش رویم گذاشت و مصرانه خواست مطلب های آن را بخوانم. یک نگاه کافی
بود تا یادم بیاورد سرواژه هایش در یکی- دو ماه گذشته چه قدر کنجکاوی
یم را برانگیخته بود. محترم بودن آن آقا هم باعث می شود به محض پایان
یافتن کارهای روزانه، سراغ آن ها بروم. دختر نوسوادم هم کنارم می نشیند
و هم راه من می خواهد بخواند. سرواژه ها را می خوانم:
جن ها عاشق انسان می شوند
جن زن عاشق مرد می شود و جن مرد به انسان زن
(خدا را شکر تب باستانی اما فوق مدرن مشروعیت هم جنس بازی و ازدواج هم
جنس بازان دنیای جن ها را فرا نگرفته است!)
ماجرای محاکمه یک انسان در دادگاه جن ها
این کلمه های زرد و سفید درشت، بر زمینه قرمز صفحه اول هفته نامه نقش
بسته اند و چشم کیست که مغلوب تأثیر بصری آن ها نشود!
دخترم معنی برخی کلمه ها را نمی داند یا برخی
خبرهای دیگر را که برایش جالب ترند، می خواهد برایش بخوانم. برای این
که تمرکزم را از دست ندهم، عاقبت مجبور می شوم یکی از هفته نامه ها را
به دستش بدهم تا خود بخواند. حالا با فراغ بال هفته نامه خودم را ورق
می زنم. به مطلب مورد نظر می رسم. تصویر آقای روحانی گوشه چپ مطلب به
چشم می خورد. یکه می خورم. به رغم این که در روسرواژه (روتیتر) صفحه
اول خوانده ام پاسخ کارشناسی به
سؤال خوانندگان... در مورد جن، انتظار
نداشتم کارشناس در چنین کسوتی باشد. قضیه برایم حسابی جدی می شود و
دیگر نمی توانم سرسری از آن بگذرم.
از کودکی چیزهائی در مورد جن شنیده ام و این که بعضی ها خوبند، بعضی
بد. یا این که در گوشه های تاریک و خلوت خانه ها یا زیرزمین ها زندگی
می کنند و هرگز از یادم نمی رود یکی از خانم های هم سایه برای مادرم چه
داستان های پرآب و تابی از جن ها تعریف می کرد. حالا بماند از همان
زمان چه ترس مبهمی از این موجودات در کنج ذهنم خانه کرد و حتا مجموعه
طنز تلویزیونی ارحام صدر آن سال ها هم نتوانست آن ترس کودکانه را از من
بگیرد و "زعفر جنی" در ذهنم ماند تا این وقت که بار دیگر به اسم او
برمی خورم اما توأم با تحسین و ستایش آقای روحانی محترم.
در حافظه ام هم چنان جست و جو می کنم. به
نوجوانی یم می رسم که سوره جن را در
قرآن می
خوانم و با روی کرد دیگری نسبت به آن آشنا می شوم. آن چه در تفسیرهای
معتبر و کتاب های شرح واژگان قرآنی
می خوانم، زمین تا آسمان با روایت های عامیانه تفاوت دارد. وجود آن ها
از دیدگاه قرآن
برایم مسجل می شود و گرچه نمی بینم شان، اما می دانم هستند و گرچه
برایم از اهمیت خاصی برخوردار نیستند، پراکنده چیزهائی درباره شان می
خوانم. دنیای غرب نیز به آن ها می پردازد. اما مطابق رویه شان بحث علمی
است یا ریشه گرفته از علم روز. برخی دانش مندان آن ها از بشر به عنوان
"ماده" یاد می کنند و از جن به عنوان "ضدماده" و می گویند اگر ماده و
ضدماده یا گوشه ئی از دنیای این دو با هم تلاقی کنند، جهان نابود خواهد
شد. در نتیجه این دو قلمرو کاملا از هم جدا مانده اند و می مانند.
بعدها در یکی از کتاب های شرح واژگان
قرآنی معتبر
نیز به این تعبیر از جن برمی خورم.
با این پیش آگاهی سراغ متن
جن ها عاشق انسان می شوند
در هفته نامه می روم. پرسش و پاسخی است با آقای
روحانی محترم. با پایان مطلب نفس راحتی می کشم. پاسخ ها جدی است و به
جای چاپ در نشریه هفتگی می توانست در یکی از جلسه های تفسیر
قرآن انجام
گیرد. مردد می شوم طیف خوانندگان چنین نشریه هائی که هم واره پی مطلب
های جذاب و پرحادثه هستند و ذهن آسان پسندشان شیفته هر خبر حتا مبتذلی
می شود، آیا ازجواب های مستدل و مستند ایشان راضی می شوند و هفته دیگر
نیز این نشریه را می خرند یا خیر. در هر حال من فرصت را از دست نمی دهم
و مطلب زیر این پرسش و پاسخ را می خوانم:
جن به صورت گربه.
نمی دانم با این مطلب چه کنم. امضای آن
انجمن فضول باشان بندر ماه شهر
است که شوخی می نماید. اما متن خبر به روایت
عبد صالح مرحوم حاج عباس امین معروف به
عباس نبات آن عابد زاهد و عارف
است که داستان مردی را روایت می کند که
جنی به شکل گربه سد راه او می شود. مرد به گربه سنگ می پراند و به خانه
می آید. اما جنیان او را به دادگاه شان می برند و مرد گرچه بی گناه
تشخیص داده می شود، اما پس از آن به چنان تب و لرزی دچار می شود که
عاقبت جان به جان آفرین تسلیم می کند. یادم می آید سرنمون صفحه اول
ماجرای محاکمه یک انسان در دادگاه
جن ها بود. پس این متن باید از آن
ِ همان سرواژه باشد. نمی دانم چه بگویم. هنوز بهت مربوط به روحانی بودن
کارشناس هفته نامه مرا در تسخیر خود دارد. جدی بودن پاسخ های ایشان در
مقابل این داستان نخ نما- آیا یکی از آن داستان هائی نبود که آن خانم
هم سایه برای مادرم تعریف می کرد؟- که زیر لوای روایت از
عبد صالح مرحوم...
پناه گرفته، آمیختگی لعل و خزف را به یاد نمی آورد و متأسفانه این
ترفند را که برای جذب خواننده سطحی نگر و بالا رفتن شمارگان، مطلبی
مانند
جن به صورت گربه
را عرضه کنیم و از طرف دیگر برای این که مورد اعتراض اهل اندیشه و دانش
و حتا علمای دین قرار نگیریم، نظر کارشناسی آقای روحانی را نیز درج می
کنیم؟ اما به خود می گویم: «نه، هنوز زود است و نباید تند بروم. بقیه
شماره های هفته نامه را بخوانم.»
روی جلد شماره بعد هفته نامه آمده:
دختر جنی از اسرار 90 روز زندگی با جن ها گفت
و در زیر با قلم ریزتر آمده:
بررسی کارشناسی این دختر جن زده
دختر جنی: رنگ چشمانم را پس از ارتباط با جن ها می توانم عوض کنم
جن ها می توانند خود را به هر شکلی درآورند
چوپانی که پس از ملاقات با جن ها جان سپرد
فوری سراغ متن خبر
دختر جنی می
روم. نظر آقای روحانی محترم را هم می خوانم. به قول ایشان
سزاوار نیست آدمی درباره چیزی که از آن
اطلاع ندارد، آن را انکار کند، بل که باید آن را ممکن بداند و سپس با
تجربه و تحقیق آن را قبول یا رد نماید.
استدلال های ایشان در مورد پیشینه روایتی دینی ما را در مورد جن نیز می
پذیرم. اما منطق حکم می کند گفته های دختر را مبنی بر دیدن جن و آن
آدم سیاه پوش عینک دودی زده
و آن زن
ردای سیاه پوش را حاصل بیماری کودکی یش (در
دوران ابتدائی چون خون ریزی بینی داشتم، به حدی که بی هوش می شدم... .)
ببینم و اوهامی که جدی گرفتن شان به معنای حذف عقل من ِ خواننده است.
همان گونه که تا قرن گذشته مصروعان را جن زده می خواندند و بعدها علم
ثابت کرد علت این بیماری چیست و چگونه ایجاد می شود. و آقای روحانی
محترم نیز به این نکته اذعان دارند، منتها هنوز برخی مصروعان را جن زده
می خوانند.
سومین شماره هفته نامه را ورق می زنم. هم چنان
سرواژه ریز پاسخ کارشناسی به سؤال
خوانندگان... و سرواژه درشت
ازدواج با جن
و عکسی از این موجود فتوژنیک زیبارو (!) و
سرواژه من در عروسی جن ها شرکت
کردم روی جلد. ابتدا متن پاسخ کارشناسی
را می خوانم. اما قضاوتم را برای خود نگه می دارم و فوری می روم سراغ
متن من در عروسی جن ها شرکت کردم
که روسرواژه
فضول باشان و هم چنان امضای
انجمن فضول باشان بندر ماه شهر
را دارد. دیگر بهتم برطرف شده است و با حفظ فاصله می توانم به موضوع
نگاه کنم. نحوه صفحه بندی دو مطلب توجهم را جلب می کند. حال به نوع
دیگری یکه می خورم. از خود می پرسم آیا آقای روحانی محترم از چاپ گفته
های شان کنار عنوان فضول باشان
که دقیقا موضوعش همان ازدواج جن ها است، احساس
خطر نمی کنند؟ آیا آن داستان مبتذل که هم عرض گفته های ایشان چاپ شده،
از ارزش گفته های ایشان نمی کاهد، به ویژه زمانی که هر دو بر یک نکته
(ازدواج جن ها) صحه می گذارند؟ نکته دیگری هم سخت نگرانم می کند.
خواننده ئی می پرسد:
سی و چهار سال دارم و مجرد هستم. وقتی پیش چند نفر سرکتاب بازکن رفتم،
به من گفتند هم زاد تو عاشق تو شده و بختت را بسته است. ایا منظور از
هم زاد من جن است؟ اگر هست چگونه از این مشکل نجات پیدا کنم و بتوانم
راحت زندگی کنم؟
و ایشان جواب می دهند:
در این رابطه و با این موضوع به کسانی که تعویذنگار هستند و می توانند
سحر را باطل کنند و بخت را بگشایند و دعای دفع الجن بدهند، مراجعه
نمائید و اگر دسترسی به کتب ادعیه دارید، دعاهای دفع الجن را، از جمله
(حرز ابی دجانه) را حتما بخوانید.
مبهوت از خود می پرسم آقای روحانی محترم که چنین پاسخی داده اند، می
دانند چه آسان بر زحمت ها و رنج ها و دستاوردهای کسانی مانند علامه
طباطبائی و... برای حذف خرافه و غبارزدائی از چهره دین خط بطلان کشیده
اند. آیا ایشان آگاه هستند با این پاسخ بر چه جریانی صحه گذاشته اند؟
آیا متوجه هستند به این ترتیب به مشتی رمال و دعانویس و سرکتاب بازکن
و... کذاب مجوز داده اند که سال ها و شاید قرن ها است با استفاده از
جهل و نادانی مردم و خرافه پرستی شان، بر خر مراد سوار شده اند و با
تهی کردن جیب مردم، رزق حرام خود را به دست آورده اند و می آورند؟ جالب
این که خود هفته نامه ایشان، خبر از دست گیری دعانویسی با عکس و تفصیلات
داده است!
دیگر رغبت نمی کنم چهار شماره باقی مانده هفته
نامه را بخوانم. به دخترم می نگرم که در طول مطالعه، کم کم به من نزدیک
تر شده و عاقبت به من چسبیده است. علت را از او می پرسم و از این جا
ماجرای شبانه ما آغاز می شود. دخترم از گربه هائی که جن هستند و خبرهای
دیگری که خوانده، ترسیده است و دیگر حاضر نیست تنها برود مسواک بزند.
از جا برمی خیزم. دخترم چسبیده به من راه می رود. باورم نمی شود این
قدر ترسیده باشد. ناچار دوباره می نشینم و هر چه از تفسیرهای
قرآن یا
مقاله های علمی مربوط به جن در ذهنم مانده است، به زبان ساده برایش
بازگو می کنم. اما حاصل آن همه حرف این است: وقتی به آشپزخانه می روم و
برمی گردم، دخترم را می بینم که پتوئی بر سر کشیده و فقط پاهای کوچکش
از زیر آن معلوم است. حال به عینه می بینم و می فهمم حرفه ما چه به
روزگار ذهن و فکر مخاطبان (حتا ناخواسته ئی مانند کودکان) می آورد و در
ذهن باز می خوانم نتیجه پژوهش هائی را که در مورد اثرهای تخریبی رسانه
ها بر روان و اعصاب کودکان چه قدر هشدار می دهند. بله، ترس طبیعی است و
حتا در موردهائی ترس عامل امنیت و سلامتی است، اما با دلیل های کاذب
ترس و وحشت پدید آوریم، مذموم است و مسؤولیت زا حتا برای منی که به
اشتباه چنین متنی را در اختیار کودکم قرار دادم. اما آیا دو فردای دیگر
می توانم مانع خواندن او شوم و جامعه به صد طریق چنین متن هائی را در
اختیارش نخواهد گذاشت؟
دخترکم را به سختی می خوابانم و خسته چهار شماره
دیگر هفته نامه ندای وطن
را می خوانم. این بخش ها از پاسخ های آقای
روحانی محترم نفسم را بند می آورد:
جاهای تاریک و کثیف و مخروبه در کنار رودخانه ها، آب گیرها، آب انبارها
و حمام ها و چاه ها جنیان سکنا دارند.
لباس های سفید را توی بقچه نباید بدون سنجاق گذاشت. چرا که عقیده بر
این است جنیان در عروسی های خودشان از لباس سفید بقچه ها استفاده می
کنند و اگر سنجاق روی لباس باشد، جن از آن می ترسد. به همین جهت به
لباس های سفید سنجاق می زنند که جنیان نپوشند و لکه دار نکنند، لباس
های دیگر اشکال ندارد.
آن ها (جنیان) خودشان را به هر شکلی که دل شان خواسته باشد، درمی
آورند. اما پاهای شان را نمی توانند عوض کنند. همان جور سم دار باقی می
مانند و لوشان می دهد. فقط گربه سیاه از این قاعده مستثنا است و به
همین جهت از ما به تران (کنایه از جن و جنیه است) برای این که شناخته
نشوند، بیش تر به صورت گربه سیاه در می آیند. چنین گربه ئی
یک تیغ سیاه
است و هیچ لکه سفیدی ندارد... . گربه سیاه جن زیان آوری است و اگر شب
چنین گربه ئی وارد اتاق شود، باید به آن سلام کرد.
هرگز به فکر ارتباط با جن نباشید. چون عاقبت انسانی تباه می شود،
سرانجام جن ها آدم را می کشند.
اکثر کسانی که به دنبال تسخیر رفتند، سرانجام توسط جن ها کشته شدند.
این گفته ها را بارها و بارها می خوانم و به
خود یادآور می شوم اکنون قرن بیست و یکم است و چه قرن شگفت انگیزی را
بابت پبش رفت دانش و فن آوری همین چند سال پیش پشت سر گذاشتیم و باز به
خود یادآور می شوم متأسفانه این حرف ها از دهان فردی بیرون می آید که
در کسوت روحانیت است و همین کافی است تا برای بسیاری حجت شود و به آن
استناد کنند و صدالبته دشمنانی هم هستند که آماده اند تا با نقل قول از
زبان چنین شخصی باب تمسخر دین و مذهب را بگشایند و بر ما طعنه ها زنند
که زخم هر یک می تواند دست آورد سده ها کوشش و رنج عاشقان و مدافعان
اسلام را کم رنگ کند. آیا ایشان که در هفته نامه، پژوهش گر در زمینه
"جن" معرفی می شوند، نباید مانند آن شماره پیشین، رسالت تفکیک آن چه به
نام جن در سوره های
قرآن
از آن یاد می شود، با باورهای عامه را برعهده بگیرند و برای ما تحلیل
کنند واقعیت آن چه قرآن
از آن نام می برد؟ مگر نه این که
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند؟
خود ایشان در پاسخ پرسش می فرمایند:
در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است که از آب شب مانده نباید آشامید.
البته مراد از جن در این جا می تواند موجودات غیبی ریز به نام میکروب
باشد، این که آن آب در اثر ماندن آلوده به میکروب ها می شود، از آن جهت
می بایست از آن اجتناب نمود.
با توجه به مفهوم پوشیده بودن واژه جن، شاید این
شرح، یک تعبیر از جن باشد. کما این که در حدیث مشابه دیگری، مقام معصوم
از جرثومه
سخن به میان آورده اند که امروزه به آن میکروب
می گویند. اما از آن جا که خلاف آیه هائی می نماید که از ایمان آوردن
جنیان به دین اسلام سخن می گویند، بنابراین نمی تواند تعبیر مطلقی برای
جن باشد. اما مطمئنا فردائی خواهد آمد که تعبیر درست تر و علمی تری بر
مبنای مفاهیم قرآن
برای این کلمه عرضه شود و حقیقت آن نمایانده شود تا افسانه ها، واقعا
افسانه شوند و نه عین حقیقتی که عامه بدان باور و ایمان دارند. اما تا
آن وقت، آیا موظف نیستیم سره را از ناسره جدا کنیم و به این باورهای
غلط میدان ندهیم تا خود ابزار تمسخرمان را دودستی تقدیم دشمن نکنیم؟
خوب، بالاخره شمارگان روزنامه ما چند تا شد؟ نمی
دانم و دیگر هم نگرانش نیستم. چون دست کم بابت این که با هیاهو و جنجال
و آمیختن حق و باطل خواننده جذب نمی کنیم، فکرم آسوده است و می توانم
راحت سر بر بالش بگذارم و بخوابم. اما این پرسش هنوز ذهنم را می آزارد
آیا مجازیم برای بالا بردن شمارگان از هر "سوژه" عامه پسندی استفاده
کنیم و اگر کردیم، مجازیم به هر شیوه و وسیله ئی متوسل شویم تا آن را
موجه و مشروع جلوه دهیم. اما آیا از این طریق به صداقت و باور مخاطبانی
مانند آن آقا خیانت نمی کنیم که برای اثبات گفته ها و باورهایش این هفت
شماره هفته نامه ندای وطن
را در اختیارم گذاشت که صدالبته حضور آقای
روحانی محترم او را به این یقین رسانده بود که هر چه در نشریه درج شده،
عین واقعیت و کاملا درست است؟ و اما آیا به این ترتیب به حیات فرهنگی
تداوم نمی بخشیم که قرن ها رکود و جمود را برای ما و در کل مشرق زمین
به ارمغان آورد؟g
31 تیر 1383