کارگردان:
زاک اسنیدر (zack
Snyder)
کورت جانستاد (Kurt
Johnstad)
مایکل گوردون (Michael
Gordon)
بازیگر:
جرارد باتلر (Gerard
Butler)
لنا هدی (Lena
Headey)
زمان:
117 دقیقه
محصول:
کمپانی برادران وارنر
چکیده فیلم نامه
لئونیداس؛ شاه اسپارت مشغول تعلیم نبرد به پسرش است که خبر می دهند پیک
خشایارشا آمده است. لئونیداس او را به حضور می پذیرد. پیک با غرور
پیغام خشایارشا را مبنی بر عزم وی برای فتح اسپارت می دهد. پاسخ
لئونیداس نیز متکبرانه است و خلاف عرف سیاسی، او و دیگر هم راهانش را
می کشد. خشایارشا لشکر خود را اعزام می کند. لئونیداس نزد کاهنان می
رود و نظر ایشان را جویا می شود. دختر پیش گوی کاهنان شکست او را پیش
بینی می کند. با وجود این لئونیداس هم راه سی صد تن از به ترین اسپارتی
های جنگاور برای مقابله با لشکر خشایارشا می رود که از بردگان تشکیل
شده است. نقشه او این است که از موقعیت تنگه هات گیت در ترموپیل
استفاده کند و مانع هجوم همه سپاهیان خشایارشا به گروه خود شود. این
نقشه در نبردهای اولیه موفقیت آمیز است و او بسیاری از سپاهیان
خشایارشا را می کشد. خشایارشا ناگزیر از ترفندهای جدید می شود: کرگدن
غول آسا را به میدان می فرستد، برده غول پیکر را وارد صحنه نبرد می
کند، فیل ها را به کارزار می فرستد و... اما همه به دست اسپارتی ها
کشته می شوند. ناچار خشایارشا به نیرنگ رو می آورد و روزن؛ یکی از
اعضای شورای بزرگان اسپارت را می خرد. او نیز همسر لئونیداس را می
فریبد، اما هنگامی که همسر لئونیداس برای سخن رانی به شورا می رود تا
اعضای آن را به فرستادن ارتش برای لئونیداس تهییج کند، روزن خبر رابطه
رسوای خود و همسر لئونیداس را می دهد. همسر لئونیداس روزن را می کشد و
سکه های منقوش به چهره خشایارشا از لباس وی بیرون می افتد. اعضای شورا
متوجه خیانت روزن می شوند. اما کار از کار گذشته است و خشایارشا
اسپارتی دیگری را نیز خریده است. او گوژپشتی است که در ابتدا از
لئونیداس می خواهد در جنگ هم راه شان باشد. اما لئونیداس نقص عضو او را
مانع جنگندگی می داند و از وی می خواهد در پشت جبهه کمک کند. اما
گوژپشت که افیلیتز نام دارد، زخم خورده به خشایارشا رو می کند و راه
مخفی را به او نشان می دهد که از پشت گروه لئونیداس سر در می آورد. در
این آخرین نبرد، هم راهان آرکادیائی لئونیداس او را تنها می گذارند.
خود وی نیز بخشی از گروهش را به اسپارت باز می گرداند. از جمله آن ها
یار وفادارش، دیلیوز، است که به اصرار لئونیداس باز می گردد تا "افسانه
پیروزی"یش را برای اسپارتی ها بازگو کند.
ژانر
فیلم 300
با استفاده از فرم کمیک استریپ؛ در مرز
بین فیلم کارتونی و فیلم سینمائی است. اما چرا چنین ژانری برای موضوع
به این مهمی و با این همه های و هو و جنجال برگزیده شده است؟ بسیاری
گفته اند- و من نیز بر آن تأکید دارم- این فیلم دارای مقصدهای سیاسی
است. اما به زعم من در وهله اول، توده های مردم را هدف گرفته است. یعنی
عوامی که ذهن آسان پسندی دارند، اما وقتی احساسات شان برانگیخته می
شود، نیروی مخربی را تشکیل می دهند که بزرگ ترین مانع ها را می توانند
از پیش رو بردارند. و این چه نیروی عظیمی است برای حکومت های سلطه طلب
برای رسیدن به هدف های شان. واقعه 11 سپتامبر و فروریزی برج های دوقلو؛
نماد قدرت اقتصادی و در قفای آن نماد قدرت نظامی آمریکا باعث شکسته شدن
غرور مردم این کشور شد. توده مردمی که یک عمر شنیده بودند آقای جهانند،
حال درون مرزهای خود، خویشتن را در معرض بیش ترین آسیب ها می دیدند.
این غرور شکسته جمعی باید ترمیم می شد و چه وسیله ئی به تر از رسانه ها
و به ویژه سینما؟ آن هم ژانری از سینما که ذهن آمریکائی از کودکی به آن
عادت دارد- چه آن ها که اکنون کودکی خود را می گذرانند، چه آن ها که
بزرگ سالند و نوستالژی غریبی نسبت به آن احساس می کنند. شاهدش هم چندین
و چند کارگردان نام دار هالیوود که به ترین آثار خود را از کمیک استریپ
هائی متأثر می دانند که در کودکی و نوجوانی خوانده اند.
این که چرا خط دهندگان فرهنگی حکومت آمریکا از
ژانر کمیک کمک گرفته اند، به گونه دیگری هم می تواند مورد استدلال قرار
گیرد. کارتون به ظاهر برای کودکان است و فیلم سینمائی برای بزرگ سالان.
اولی ذهن ساده می خواهد و دومی به ظاهر ذهن پیچیده تر. حال اگر بخواهی
برای توده عظیم بزرگ سالان عوامی که از کم ترین رشد فکری برخوردارند،
فیلم بسازی، چه ژانری مناسب ترین است؟ مسلم است تلفیق این دو به ترین
گزینه است. به این دو دلیل است که خیل تماشاگران روانه 3000 تالار
سینما در سراسر ایالات متحده آمریکا می شود تا کودک لذت کودکانه خود را
ببرد، تا بزرگ سال نوستالژی خود را ارضا کند، تا سیاست مدار آمریکائی
به هدف خود برای بازسازی غرور شکسته خویشتن و مردمش دست یابد. بنابراین
در پایان فیلم هر سه گروه هم چنان خود را آقای دنیا احساس می کنند و از
این همه شکوه و عظمت پیشینیان خود نشئه می شوند. البته اگر از زمان حال
به دو قرن پیش برگردیم که اروپائی ها- بیش تر انگلیسی ها- به این قاره
پا گذاشتند و نیاکان آمریکائی های امروزی شدند و پیش از آن انگلیسی ها
در قاره ئی می زیستند که یونان در گوشه دوری از آن قرار داشت و اگر باز
قرن ها به عقب برگردیم و به یونان حدود دو و نیم هزاره پیش برگردیم که
اسپارتی ها بخشی از مردم آن را تشکیل می دادند، آن وقت در می یابیم چه
قرابت نزدیکی بین آمریکائی ها و قهرمانان فیلم
300 وجود
دارد!
تکنیک روایت
و
پیام فیلم
سازندگان فیلم
300 برای
شیرفهم کردن ذهن توده تماشاگر آمریکائی از هیچ تمهیدی فروگذار نمی
کنند. برای این که لقمه به تمامی برای او جویده باشد و مبادا نیمه راه
از دستش بیفتد، راوی در سرتاسر فیلم حضور دارد تا تصویرها را شرح دهد.
بنابراین تماشاگر هم با گوش خود می شنود، هم با چشم خود می بیند
اسپارتی ها چه قدر شجاع و نترس بودند و چگونه با اتحاد خود توانستند
سپاه به آن عظمت را از پا درآورند. اما فیلم مضمون های دیگری را هم در
خود پرورانده است. از جمله این که
300 فیلمی است که به یونان قدیم ربط
دارد، اما کم تر نشانی از خدایان یونان در آن است. برعکس این خشایارشا
است که ادعای خدائی دارد و با آن جثه عظیم می خواهد قدرت خود را به رخ
بکشد. او به اصطلاح یک سر و گردن از لئونیداس بلندتر است و دستانش به
راحتی روی شانه های او قرار می گیرد. و بعد همین خدایگان از لئونیداس
شکست می خورد و اسپارتی های بی خدا بر لشکر عظیم او فائق می آیند. چرا؟
چون خدا دروغ است و چون اسپارتی های ابرانسان عاقل و بی خدایند، اما
متکی به خود و توانائی های شان! بنابراین می توانند از کشته های ایرانی
های خداباور پشته بسازند و حتا همین تپه های جنازه ئی را به ابزاری
برای کشتن بقیه آن ها تبدیل کنند. اما سازندگان
300 به این
حد بسنده نمی کنند و پیش از نبرد، لئونیداس را به بالای کوه می فرستند
تا با کاهنان درباره نقشه مواجهه خود با سپاه خشایارشا مشورت کند. آن
جا گفت و گوی آنان به گفت و گوی دو عصر تبدیل می شود. البته با چند صد
سال جلو کشیدن زمان. آن چه اندیش مندان عصر روشن گری (رنسانس) در اروپا
می گفتند، از دهان لئونیداس بیرون می آید تا پیش رو و مترقی بودنش هر
چه بیش تر به رخ کشیده شود. بعد هم تصویری از دختر پیش گو آورده می شود
که بر اثر استنشاق ماده تخدیر کننده، به خلسه فرو می رود و می رقصد.
فضای ابرگون و رنگ آبی به کار رفته در آن ، کش و قوس های بدن دختر و
لباس حریر نازکش ، عین نگارگری های ایرانی (نقاشی مینیاتور) است تا
جبهه نادان و خرافاتی مخالف لئونیداس- کاهنان و ایرانیان- هر چه هم گون
تر و هم اندیش تر نشان داده شود. همسر لئونیداس نیز با او هم عقیده است
و در غیاب او در انجمن بزرگان، از عصر آزادی، عدالت، عقل و آئین دم می
زند. بنابراین لئونیداس با آسودگی خاطر خدایان و کاهنان و پیش بینی شان
را مبنی بر شکست خود به تمسخر می گیرد و در نقاب اومانیست تمام عیار،
با عزم جزم راهی میدان نبرد می شود. در راه لئونیداس با کودکی مواجه می
شود که از چنگ سپاه ایران گریخته است. او شرح می دهد چگونه ایرانیان
مردمش را کشته اند و با چنگ و دندان به جان شان افتاده اند. آن وقت یکی
از هم راهان لئونیداس می گوید خدا
دارند و رحم ندارند!
پیام را دیگر روشن تر از این نمی توان داد:
خداباوران ستم گر و جلادند و انسان باوران خوب و مهربان و دل سوخته
هائی که برای حقوق مردم خود، از جان می گذرند! البته این جا نیز فیلم
نامه نویس300
نکته ئی از دستش در می رود. تمام فیلم علیه خدایان و خدا و خداباوری
است، آن وقت زمانی که لئونیداس و یارانش کشتی های ایرانی را زیر باران
نظاره می کنند، راوی می گوید زئوس
رعد و برق و باران را برای مجازات خشایارشا فرستاده است!
و اما برای هر چه عمیق تر کردن احساس نفرت
تماشاگر از خداباوران و ایرانی ها، تمهید دیگری هم هست. به این ترتیب
که هر خداباوری در فیلم 300
در نهایت کراهت منظر تصویر می شود. مانند کاهنان
کوه نشین اسپارتی که تماشای چهره و اعمال چندش آورشان خود عذاب بزرگی
برای تماشاگر است. هم چنین بیش تر سپاهیان ایران یا وابستگان دربار
خشایارشا به عنوان مدافع دیگر خداباوری، زشت و کریهند، شش انگشتی یند،
غول پیکرند، دستان شان اره ئی است، نیمی از صورت شان سوخته است یا ناقص
خلقه اند و... . و اما در جبهه اسپارتی های زیبا و خوش اندام، فقط یک
مرد زشت رو وجود دارد که آن هم گوژپشتی است به نام افیلیتز. لئونیداس
ابتدا افیلیتز را با این توجیه از سر باز می کند که نمی تواند با قد
خمیده اش در برابر سواران ایرانی بجنگد. گوژپشت عقده ئی که تقصیر زشتی
جثه و سیمای زشت خود را به گردن مادر بدکردارش می اندازد، به سپاه
ایران می پیوندد. در دربار خشایارشا به گرمی از او استقبال می شود.
زنان زیبارو او را دوره می کنند و نیز به چشم خود می بیند ناقص خلقه
هائی مانند خودش- زن بی دست- در دربار شاه ایران چه جای گاه رفیعی
دارند و به این ترتیب زخم عقده های یک عمرش تشفی می یابد.
و اما از همین ماجرای گوژپشت شاکی از مادر
بدکاره اش، می توان نکته دیگری را دریافت. اسپارتی ها خوش هیکلند،
بلندبالا و زیبارو، چون نژاده اند؛ چون والدین درست کردار دارند. وگرنه
مانند گوژپشت زشت و نفرت انگیز می شدند. پس سپاه ایران که پر از زشت
رویان کوتاه قد و عجیب خلقه ها است، پدر و مادر خلاف کار دارند و اصلا
قوم بدکردار و بی اخلاقی هستند که این همه زشت روی بدقواره میان شان
است! و اگر خوش اندامی مانند خشایارشا هم در میان این قوم است، هم جنس
باز است و ناقص! حال مگر می شود تماشاگری که این همه زیبائی را در جبهه
اسپارتی ها می بیند، شیفته اندام ورزیده و نیمه عریان آن ها نشود؟ خوب،
حس زیباشناسیک تماشاگر که ارضا شد، اکنون نوبت تسخیر عواطف او می رسد.
در این مرحله است که اسپارتی ها همه مردان صادق و وفاداری از آب در می
آیند که یا چون لئونیداس پدر خانواده اند و به وطن و همسر و فرزند خود
عشق می ورزند یا فرمان دهی که سپاهیان
ایران را عین برگ خزان بر زمین می ریزد، اما عاشق پسرش است. او در
پایان نبردی، پسرش را می جوید، اما شاهد کشته شدن وی می شود. این اسوه
عاطفه پدری چنان دردمند می شود که تا مرز جنون می رود. نتیجه اخلاقی
این پیرنگ فرعی (Subplot)
نیز این است که عاطفه و محبت را فقط در میان اسپارتی ها می توان جست.
زیرا از خیل آن همه ایرانی کشته شده هیچ کس را نمی توان یافت که بر سر
جسدی بگرید یا بنالد. با این حساب چه قدر تأثیر گذار می شود آن صحنه
پایانی که لئونیداس به زانو درآمده و در آستانه مرگ، به ملکه/ همسر خود
می اندیشد. و یک نکته بسیار ظریف دیگر در این جا:
اگر خیانتی هم در کانون خانوادگی مستحکم لئونیداس رخ می دهد، به دلیل
نفوذ ایرانی ها است! به این ترتیب که خشایارشا روزن؛ یکی از اعضای
شورای بزرگان اسپارت را می فریبد و او هم زن لئونیداس را اغوا می کند.
زن این خیانت را می پذیرد، چون روزن قول می دهد در شورای بزرگان از
درخواست او برای ارسال سپاهیان کمکی به لئونیداس حمایت کند. تماشاگر
پیش تر دیده است ملکه/ همسر لئونیداس هر جا می خواهد از محبت کسی سپاس
گزاری کند، فوری آماده است با او به بستر برود! نمونه اش دیدار با عضو
شرافت مند شورا که برای حمایت از لئونیداس قول هم کاری را به او می دهد
و ملکه از او می پرسد آیا با این محبت، دینی به گردن او دارد که مرد
جواب منفی می دهد. گوئی از این بابت نیز ملکه لئونیداس چند قرن جلو
آمده است و ماکیاولی شده است که هدف وسیله اش را توجیه می کند. حتا اگر
آن وسیله روسپی گری باشد! برای لاپوشانی این رسوائی اخلاقی ملکه
اسپارتی های اخلاق گرا، راوی فوری حاضر می شود و درباره گذشت و فداکاری
او داد سخن می دهد!
تناقض های درونی و تاریخی
1- عنصر دیگری که به زشت نمائی ایرانیان در فیلم
مدد می رساند، انواع آدم های غول پیکر کریه یا جانورانی مانند فیل و
کرگدن است که اسپارتی ها به راحتی آب خوردن آن ها را می کشند. اما
معلوم نمی شود ایرانی ها این همه فیل و کرگدن عظیم جثه را چگونه با
کشتی های آن زمان تا خاک اسپارت رسانده اند. ضمن آن که این جانوران و
آدم های عجیب و غریب افسانه ئی هستند. گرچه آن ها که خیلی رو از فیلم
ارباب حلقه ها
تقلید شده اند، امتحان خود را به گیشه پس داده
اند، اما معلوم نیست در فیلمی که مثلا بازسازی واقعه تاریخی است، چه
جای گاهی دارند.
تناقض دیگری که بابت چهره نگاری در این فیلم
قابل تذکر است، چهره لئونیداس است. چهره او به تمامی یادآور سنگ نگاره
های تخت جمشید است. او بیش تر ایرانی می نماید تا یونانی! شاید اگر
چهره پردازان فیلم 300
به فیلم های پیشین هالیوود از جمله
هلن؛ قهرمان تروا
نگاهی می انداختند، متوجه این خطای خود می شدند.
شاید هم سازندگان فیلم اخیر خطا کرده بودند و پاریس را با آن چهره، به
عنوان مثل اعلای اسپارتی زیبارو و خوش اندام برگزیده بودند!
2- فیلم 300
فریاد می زند اسپارتی ها/ غربی ها فرشته اند و
ایرانی ها/ شرقی ها دیو. اما تق این همه خودستائی و کیلو کیلو امتیاز
بر کفه ترازوی خویشتن ریختن، همان ابتدای فیلم درمی آید. گویا از دست
سازندگان هوش مند اما هول فیلم در می رود چگونه راوی در آغاز فیلم
روایت می کند نوجوان اسپارتی/ لئونیداس نوجوان وقتی به سن یادگیری فنون
جنگاوری می رسد، خون ریزی و دزدی آموزش می بیند. حال چگونه است از چنین
تعلیماتی، در بزرگ سالی انسان صدیق، پاک دامن، شریف، وفادار به هم سر و
میهن بار می آید، به یقین فقط فیلم نامه نویس
300 از راز
آن آگاه است و کارگردان هایش.
راستی، همین جا باید پرسید: «اسپارتی ها خیلی بی
رحم نبودند که سر کودکان شان این همه بلا می آوردند و آن ها را گرسنه
نگه می داشتند و شلاق می زدند یا به قتل و دزدی وا می داشتند یا تنها
در جنگل رها می کردند؟» مثل این که همین یکی- دو سال پیش بود هالیوود
الماس خونین
را با شرکت فوق ستاره هایش- لئوناردو دی کاپریو و پنه لوپه کروز- ارائه
کرد تا بیانیه ئی باشد برای جلب توجه جهانیان علیه همین گونه رفتار
فاجعه آمیز در برخی گروه های چریکی آفریقائی!
3- بسیاری منتقدان فیلم
300 به سیاه پوست بودن خشایارشا اعتراض
کرده اند. گرچه از نظر واقعیت تاریخی حق با آن ها است، اما اگر به پوشش
عرب گونه سپاهیان خشایارشای ایرانی دقت کنیم، درمی یابیم این جعل ها
آگاهانه و معنادار است. به عبارت به تر، سازندگان فیلم این انتقاد به
حق را به جان خریده اند تا سود بسیار بزرگی را از کف ندهند. زیرا آن ها
با این کار در ذهن تماشاگر آمریکائی با سه دسته از دشمنان خیالی آن ها
تصفیه حساب کرده اند: ایرانی ها، عرب ها و سیاهان؛ مظهرهای تروریسم و
دشمنان درجه یک ایالات متحده آمریکا! حال تماشاگر ساده اندیش آمریکائی
کجا به یاد می آورد فیلم هائی هم هستند که از خود هالیوود برآمده اند و
نشان داده اند رهبران سیاسی شان چه موجودات خطرناکی هستند؟
4- جعل تاریخی دیگر به برده داری ایرانیان برمی
گردد. در فیلم تن بردگان ایرانی پر از جای زخم تازیانه است و پلکان
خشایارشا گوشتی است و هنگامی که او با آن همه تبختر می خواهد از تخت
پائین بیاید، برده پشت برده است که بر خاک می افتد تا پلکان فرود آمدن
او را بسازد. اما میان اسپارتی ها دموکراسی محض حاکم است و گرچه
لئونیداس سرور من
خوانده می شود، اما رفتاراو با همه دوستانه است
و عاری از تفاخر مقامی. و حتا در صحنه پایانی این تن او است که به پله
ئی تبدیل می شود تا اسپارتی های باقی مانده از آن به عنوان سکوی پرش
برای حمله به سخن گوی سپاه ایران استفاده کنند!
در مورد برده داری جالب این که خود هالیوود فیلم
اسپارتاکوس
را از روی رمانی به همین نام ساخته است و از رنج و درد بردگان
گلادیاتور یونانی و رومی، مثنوی ها ارائه کرده است. نسخه های پیشین و
پسین فیلم های مربوط به برده داری و گلادیاتوربازی یونانی ها و رومی
ها- مانند باراباس
و گلادیاتور-
هم در هالیوود کم نبوده اند و نیستند. اما گویا سازندگان
300 این
پیشینه را از یاد برده اند که دروغ به این بزرگی می بافند و برده داری
را یک سره از آن تمدن ایران باستان می دانند و این همه در فیلم از سپاه
خشایارشا به عنوان سپاه بردگان یاد می کنند و از ظلمی که بر آنان روا
می شود. آن وقت هم یکی از سرداران لئونیداس آبراهام لینکلن می شود و
دست برده دار خشن و تازیانه دار ایرانی را قطع می کند! به این ترتیب
ننگ نیاکان آمریکائی که تا همین سده پیش برده دار بودند، شسته می شود و
اصلا حریف به آن متهم می شود!
5- تراژدی ژانری در ادبیات داستانی است که ریشه اش در یونان باستان
است. ارسطو نیز چهار قرن پیش از میلاد آن را تبیین کرده است. به زعم او
شخصیت قهرمان تراژدی، انسانی است به تر از انسان های معمولی که به دلیل
قضاوت اشتباه (hamartia)
از خوش بختی به بدبختی فرو می غلتد. واژه
hamartia
را در انگلیسی به
Tragic flaw
ترجمه کرده اند. و از اتفاق راوی فیلم
300 همین
واژه را برای خشایارشا به کار می برد. یعنی می گوید خشایارشا به دلیل
اشتباه تراژیک (Tragic
flaw)
به عقوبت شکست از اسپارتی ها گرفتار می آید. راوی حتا این اشتباه
تراژیک را نام می برد و می گوید غرور خشایارشا کار او را به این عاقبت
بد کشاند. غرور (Hubris)
یکی از اشتباه های تراژیک معمول در تراژدی های یونان باستان بود. حال
معلوم نیست باید قسم های سرتاسر فیلم مبنی بر ظالم و پلید و ضد بشر
بودن خشایارشا را باور کرد یا این دم خروس قهرمان تراژیک بودن او را با
آن همه ارزش های والا که تیره شدن بختش به تعبیر ارسطو باید احساس شفقت
و ترس (Pity
and fear)
تماشاگر را برانگیزد و موجب تزکیه (Catharsis)
او شود.
نکته دیگر این که یکی از معروف ترین تراژدی های
یونان باستان تراژدی اودیپ شهریار
است. بن مایه این تراژدی پدرکشی است که نقش پررنگی در فرهنگ یونانی
دارد. تا آن جا که زئوس؛ خدای خدایان یونان پس از کشتن پدرش به مقام
خدائی می رسد. سازندگان فیلم 300
که تمام هم و غم شان زدودن لکه های ننگ از دامن
خود/ غرب/ یونانیان است، با پیرنگ فرعی سرگذشت فرمانده شجاع و پسر
جوانش، به این هدف خویش نیز نائل می شوند. به این ترتیب که فرمانده
سپاه لئونیداس به پسرش؛ آستینوز سخت علاقه مند است و طی فیلم بر مهر
بین این دو بسیار تأکید می شود. پسر جوان در میدان جنگ جان پدر را نجات
می دهد. آن هم درست پس از حضور غولی در سپاه ایران که می تواند کنایه
از رستم باشد. اما در پایان نبرد پدر که نگران است، او را می خواند و
وقتی او را سلامت می یابد، خوش حال و با افتخار نظاره گرش می شود. اما
همان لحظه ایرانی با پوشش عربی از راه می رسد و مقابل چشمان حیرت زده
پدر سپه سالار، پسر محو نگاه مهربان او را به قتل می رساند. یعنی این
بار پدر باعث مرگ پسر می شود و پشیمان از این که چرا هرگز به پسر دلاور
خود ابراز محبت نکرده است، مویه و زاری می کند. به این ترتیب با یک تیر
دو نشان زده می شود. هم لکه ننگ پدرکشی از فرهنگ یونانی زدوده می شود،
هم ایرانی ها، به دلیل حضور همان غول نشانه رستم سهراب کش، پسرکش باقی
می ماند!
نمادها
تا این جا شاهدهای بسیار آوردم بر لقمه جویده در
دهان تماشاگر گذاشتن؛ تا حدی که آدمی به این باور می رسد در نظر سه
کارگردان 300،
تماشاگر آمریکائی چه قدر کودن است. اما در ورای همه این ساده سازی ها و
فریب ها، باید اذعان کرد این فیلم با دقت تمام نمادپردازی شده است.
یعنی همان چه هالیوود دست کم از حدود یک دهه پیش به آن رو آورده است و
هنوز سینمای ما از آن غافل است. شاهدش هم فیلم های فوق تجاری
ارباب حلقه ها
و هری پاتر
که از نماد و اسطوره آکنده اند. تماشاگر عادی
غرق در خیال پردازی ها و جذابیت های بصری و جلوه های ویژه و ماجراهای
هیجان انگیز این فیلم ها می شود. اما ظرافت هائی هم در کار وجود دارد
که باعث می شود ناخودآگاه تماشاگر نیز متأثر شود و به این ترتیب ژرفای
تأثیر فیلم بر او بیش تر و طولانی مدت تر شود. البته از خوراک فکری و
کاری می گذرم که با این تمهید، برای منتقد حرفه ئی و کارشناس سینما نیز
فراهم می شود!
1- گرگ
نمادپردازی در
300 از همان
صحنه های آغازین فیلم شروع می شود. یعنی با نبرد لئونیداس جوان با گرگ.
گرگ در فرهنگ اسطوره ها حیوان
مخصوص مارس (آرس)؛ خدای جنگ بود.
بنابراین طبیعی است برای این فیلم جنگی به عنوان اولین گزینه نمادین
مطرح باشد. لئونیداس گرگ را می کشد و به پادشاهی اسپارت ها
می رسد. آن هنگام نیز که با خشایارشا رو به رو می شود، نبرد جوانی خود
را به یاد می آورد و گرگ و خشایارشا که هر دو در تنگه ئی گیر افتاده
اند، یکی می شوند. در ضمن هر دو سیاه هستند یا هر دو زوزه می کشند و در
نهایت لئونیداس گرگ را با نیزه اش می کشد و در مواجهه با خشایارشا،
نیزه اش را به طرف او پرتاب می کند. اما
گرگ معناهای دیگری نیز در فرهنگ نمادها دارد. این حیوان
مظهر دشمن بی رحم (1) و
نیروی کور خشن در باطن
فرد (2) است. یعنی همان چهره ئی که از
خشایارشا و گرگ در فیلم عرضه می شود. و اما آرس که رومی ها او را مارس
می نامیدند، خدای آماده به جنگ بود.
(3) از دوره همری آرس را بزرگ ترین
خدای جنگ می دانستند و روح جنگ جوی او از کشتار و خون ریزی لذت می برد.
در جنگ تروا وی اغلب به حمایت اهالی تروا می جنگید و از عدالت و بی
طرفی منحرف می شد که حامی یش بود. چنین
روحیه و کردارهائی را نیز از خشایارشا در فیلم می بینیم.
آرس قامتی بلندتر از قامت بشر داشت و
فریادهای هول آوری می کشید. خشایارشا نیز
در فیلم 300
با قامت بلندتر از بشر عادی ظاهر می شود و
فریادهای هول آورش را نیز می توان شاهد بود، البته پس از شکست.
بنابراین فیلم نامه نویسان 300
از ویژگی های یکی از خدایان خود یونانی ها برای
شخصیت پردازی خشایارشای ایرانی بهره برده اند. گوئی این خود یونانی ها/
اجداد مثلا معنوی آمریکائی ها نبوده اند که آرس را می پرستیده اند و
به تبع آن باید خشایارشا را نیز بپرستند!
مقر آرس را سرزمین نیمه وحشی و بد آب و هوای تراس می دانستند که اسب
های فراوانی داشت.
(4) باز هم این نشانه برای خشایارشا در فیلم مطرح می شود. او در جست و
جوی خاک حاصل خیز و آب با اسب های فراوانش به یونان آمده است.
...
و آرس نمایندگان عامل های ذهنی و درونی زن
هستند که به طرف رابطه نامشروع کشیده می شود. آن ها نماینده شور و شهوت
و عشقند، ندادهنده خودمختاری یند و بر این اصل اصرار دارند که جنسیت زن
فقط به خودش تعلق دارد و جزو مایملک شوهر یا اموال زناشوئی نیست. هم
چنین بر ضد قالب های سنتی جامعه دست به شورش می زنند و بر خواست خود
نیز اصرار می ورزند. بنابراین طبیعی است آن ها نیروهای متحدی بر ضد
شوهر باشند. (5) در بالا به خیانت جنسی
همسر لئونیداس به او اشاره کردم و هم چنین نشان دادم چگونه این خیانت
غیرمستقیم به خشایارشا نسبت داده می شود. حال باید اضافه کنم این ترفند
در خدمت این بخش از بار اسطوره نیز است.
اغلب داستان هائی که آرس در آن ها مداخله داشت، داستان های رزمی بود.
اما در این حکایت ها همیشه آرس فاتح نمی شد و چنین به نظر می رسد
یونانی ها از دوره هومری می کوشیده اند قدرت خشونت آمیز آرس را مقهور
نیروی هوش هراکلس یا عقل مردانه آتنا جلوه گر کنند.
(6) به همین دلیل نیز آرس نماد مناسبی برای
خشایارشا است که در نبرد هات گیت از لئونیداس شکست می خورد و زوزه های
حیوانی می کشد.
و اما لئونیداس و اسپارتی های هم راهش نیز بر
جنگ و جنگاوری تأکید بسیار دارند. بنابراین او نیز باید مقارنه ئی
داشته باشد. قرینه لئونیداس در میان خدایان جنگ یونان آتنا است. این
الهه که مظهر عقل نیز بود، در وجه خرد و نقشه های جنگی لئونیداس متجلی
می شود و او را به پیروزی های اولیه در جنگ می رساند. کلاه خود؛ نماد
این ربه النوع عقل نیز بارها بر سر لئونیداس دیده می شود تا این که در
حیله نهائی، از سر برمی دارد تا خشایارشا را با تسلیم ظاهری خود بفریبد
و او را از جا بلند کند تا آسان تر هدف نیزه اش قرار گیرد. زره، سپر و
نیزه از دیگر نمادهای این الهه جنگ و تدبیر است که هم واره در بر
لئونیداس دیده می شود. نیز
این ربه النوع که قامت افراخته و ظاهر
آرامی داشت و متانت و وقارش بالاتر از زیبائی وی بود، معمولا به عنوان
"ربه النوع چشم زنگاری" خوانده می شود.
(7) یعنی تقریبا همان رنگ زیتونی که به چشمان لئونیداس و همسرش و
دیگران در جبهه اسپارت داده شده است و راوی آن همه به آن فخر می فروشد.
البته رنگ زیتونی نیز با آتنای بخشنده درخت زیتون به شهر آتن هم خوان
است.
وجه متضاد جنگاوری آتنا، یعنی مهارت، تدبیراندیشی، کارآئی و حفاظت از
شهرها در زمان صلح، ساختن خیش و چنگک و گاوآهن و... نیز در لئونیداس
پادشاه زمان صلح متجلی می شود که کشور آبادانی دارد و مزارع پر محصولش
شاه ایران را به طمع تسخیر آن می اندازد. آتنا در این وجه ربه النوع
صنعت و حافظ صنعت کاران نیز بود. به همین دلیل نیز لئونیداس- اگرچه با
تکبر- از آرکادیائی های صنعت گر- آهنگر، مجسمه ساز و کوزه گر- می خواهد
به خانه های شان برگردند و در میدان جنگ حضور نیابند. چون آنان مرد جنگ
نیستند و برعکس، خود به محافظت نیاز دارند.
و اما آتنا ویژگی بسیار مهمی داشت که فیلم نامه
نویس 300
را وا می دارد
خبط زئوس باوری را در راوی مرتکب شوند.
آتنا خود را فرزند بی مادر زئوس می پنداشت
و همیشه در ارتباط با پدر بود. او زن دست راستی پدر محسوب می شد و تنها
المپی بود که زئوس آذرخش و سپر خود را که نشانه قدرت و نفوذش بود، با
اطمینان خاطر به او می سپرد. (8) چون
فیلم نامه نویس نمی توانسته است این وجه ممیزه آتنا را از دیگر خدایان
المپی نادیده بگیرد، ناچار از طریق روایت راوی، لئونیداسی را که معادل
آتنا است، به زئوس متصل می کند.
سرانجام این که
آتنا سرپرستی کارهای معنوی به خصوص آموزش
گاهی را برعهده داشت. (9) بنابراین از
همان آغاز فیلم، یا لئونیداس را در حال تعلیم دیدن می بینیم یا خود به
پسرش رزم و معنویت را تعلیم می دهد.
2- کرگدن
جانوران دیگری هم در فیلم وجود دارند که از
اتفاق فقط و فقط در سپاه ایرانیان به چشم می خورند تا نشانه حیوان صفتی
ایشان باشند! از جمله آن ها پرنده دریائی است که روی نیزه جسد سرباز
ایرانی می نشیند یا نسبت خوک بودن که لئونیداس به کاهنی می دهد. و اما
یکی از حیوان های نمادین کرگدن کوه پیکری است که به سمت اسپارتی ها
حمله ور می شود، اما آن قدر توخالی است که با یک ضربه نیزه سرباز شجاع
اسپارتی پیش پای او به زانو می افتد! کرگدن نماد
قوت و دولت است و قدرت بر خصم.
(10) طبیعی است این نماد قدرت خشایارشا باید با
تمام قوا سرکوب می شد که صدالبته می شود!
3- فیل
حیوان بعدی فیلم فیل است که آن را هم خشایارشا برای مقابله با اسپارتی
های دلیر آورده است. راوی نیز به صراحت نفرت خود را از این حیوان بیان
می کند. شاید به این دلیل که فیل در فرهنگ
اسلامی
نماد پادشاه
عجمی، مرد مکار، مرد با قوت و هیبت، مرد حسود، ستم کار و خون خوار.
(11) است و به این ترتیب نماد خود خشایارشا می شود. در نتیجه این بار
فیلم نامه نویس فیلم 300
از خود فرهنگ شرقی وام گرفته است تا آن را بکوبد.
4- بز
بز حیوانی است که در هر دو فرهنگ باستانی ایران
و یونان جای گاه ویژه ئی دارد. در فرهنگ یونانی اصولا تراژدی یعنی بز.
زیرا در مسابقه هائی که در یونان باستان برگزار می شد، در پایان کار
بزی جایزه داده می شد. اما در فرهنگ ایران باستان بز نقش بسیار مهم تری
ایفا می کرد و ایزد بهرام؛ خدای جنگ ایرانیان
به صورت بز و ... تجلی
می نمود. (12) در فرهنگ اسلامی نیز بز
مردی بود بزرگ.
(13) بنابراین مناسب ترین نماد ایرانی برای خشایارشا به شمار می رود و
تخت و بزم گاه و گاه سر برخی سپاهیانش با این حیوان آراسته می شوند. بز
مفهوم جنسی هم دارد و باز مناسب نقشی است که فیلم نامه نویس
300 برای
خشایارشای شهوت ران قائل است. هم چنین
بز تجلی گذر از رفیع ترین بلندی ها است.
(14) ناگفته پیدا است این مفهوم چه قدر هم در
فیلم کارائی دارد. زیرا خشایارشا بالاخره می تواند با خریدن یکی از
اسپارتی ها، راه عبور از گذرگاه مخفی بالای کوه را بیابد و اسپارتی ها
را شکست دهد. و مهم تر از همه بز
نشان قدرت و توانائی (15) است که در فیلم
بسیار به خشایارشا نسبت داده می شود. این بزرگی برای خشایارشای دشمنی
که شکست می خورد، عظمت اسپارتی های اندک را نشان می دهد که قادر می
شوند لشکر او را فلج کنند.
سرانجام باید به معنی منفی بز اشاره کرد که
مبین جنبه تاریک
(16) کسی است که با او- در این فیلم خشایارشا- قرینه سازی می شود.
5- برده
بارها در طول فیلم بر برده بودن سپاهیان
خشایارشا تأکید می شود و حتا به صراحت گفته می شود آن ها به زور به جنگ
آورده شده اند، اما اسپارتی ها به میل و اراده خود و برای دفاع از آب و
خاکشان می جنگند. خلاف بدرفتاری های فرماندهان سپاه ایرانی که بدن
زیردستان شان را با شلاق زخم می کنند، لئونیداس هم راهانش را
دوست من
خطاب می کند. بر مفهوم های جنسی آشکار و پنهان تصویرها و نمادهای موجود
در دربار یا کنار خشایارشا نیز پیش تر اشاره کردم. برده نیز در مفهوم
اخیر کاربرد دارد. زیرا برده یعنی فرد
برده تمایلات شدید نفسانی و دل بستگی مفرط است.
(17)
و حال اگر آن صحنه های چندش آور بی بندوباری جنسی جمعی دربار خشایارشا
در قیاس با صحنه رابطه جنسی مشروع و عاشقانه لئونیداس و همسرش در خلوت
قرار گیرد، مشخص می شود عاطفه تماشاگر چه قدر به نفع جبهه اسپارتی ها
برانگیخته شده است و تا چه حد طرف دار ایشان می شود.
6- زنجیر
برای چهره پردازی و زینت خشایارشا از طوق و
زنجیر استفاده شده است. این دو عنصر در ذهن عامی ترین بیننده نیز اسارت
و عقب ماندگی و توحش را تداعی می کند. اما در فرهنگ نمادها زنجیر مفهوم
های ژرف تری دارد. از جمله این که
با زنجیر بسته شدن اشاره به آینده ئی تیره و تار دارد.
(18) یعنی با همان اولین حضور خشایارشای در غل و
زنجیر در فیلم، تماشاگر باید بفهمد آینده او تاریک است و شکستش در این
نبرد محتوم! یا در فرهنگ اسلامی
زنجیر در خواب گناه و معصیت است. (19) و
چه از این نماد به تر برای ژرفای نمادین بخشیدن به سازندگان اخلاق گرای
300
که اسپارتی ها را در اوج اخلاق و ایرانی ها را در حضیض بی اخلاقی می
خواهند ترسیم کنند. ! البته در این جا باید به نکته بسیار مهمی اشاره
کنم که می باید مورد توجه دست اندرکاران سینمای ایران و نیز مسؤولان
قرار گیرد. هالیوود مدت ها است به نمادپردازی در فیلم هایش رو آورده
است. حتا به نمادهای موجود در فرهنگ اسلامی. نمونه اش
2001؛ اودیسه فضائی
ساخته استنلی کوبریک، فیلم بسیار ارزش مند تاریخ هالیوود. در این فیلم
به طور بهت آوری از نمادهای موجود در فرهنگ اسلامی استفاده شده است که
در مقاله دیگری مفصل به آن پرداخته ام. بنابراین به هیچ وجه نباید از
حضور نمادهای ایرانی و اسلامی در فیلم
300 حیرت
کرد. هالیوود در غفلت ما، مدتی است دست بر این گنجینه عظیم شرق گذاشته
است.
7- باران
اولین مواجهه اسپارتی ها با لشکر خشایارشا از
بالای صخره ئی کنار ساحل است. آنان کشتی های خشایارشا را می بینند که
زیر باران سیل آسائی به ساحل نزدیک می شوند. در فرهنگ عامیانه غربی،
باران نشانه دردسر و بدبیاری است که فرد باید برای آن چاره ئی بیندیشد.
در فرهنگ اسلامی نیز از باران به
کارزار، خون ریختن و
فتنه، (20) تعبیر می شود. شاعر عارف بزرگ
ایرانی؛ مولانا نیز تعبیر جالبی از باران دارد.
تمثیل بسیار زیبای مولوی این است که وقتی باران به زمین می بارد، آلودگی
ها را می شوید و خود آلوده می شود، پس دوباره تبخیر می شود و بالا می
رود و در آن جا آلودگی های خود را وا می نهد و شست و شوی مجدد پیدا می
کند و دوباره به سوی زمینیان برمی گردد. و این غم روبی و غبارشوئی
باران مستمرا ادامه دارد. (21) این تمثیل
مولانا را به صراحت در 300
شاهدیم. خشایارشا و لشکرش آلودگی هستند که در
نخستین مواجهه دو سپاه، باران ایشان را می شوید و در مواجهه های بعدی،
دلیران اسپارتی لوث وجود ایشان را از روی زمین پاک می کنند!
بارش باران در نخستین مواجهه غیرمستقیم دو سپاه
معنای دیگری نیز دارد. دیدن باران
بازگشت مجدد دوران به تر را نوید می دهد.
(22) بنابراین اسپارتی ها از همان آغاز نوید پیروزی خود را دریافت می
کنند.
و اما باران در فرهنگ نمادها
کنایه از آمیزش جنسی
نیز است. (23) همان گونه که نخستین تلاقی البته
دورادور دو سپاه زیر باران رخ می دهد، رابطه جنسی بین شخصیت ها در طول
فیلم نیز فقط پس از ظهور خشایارشا یا در ارتباط با او اتفاق می افتد.
8- برف
هم چنان که در فیلم برای خشایارشا از نمادهای متفاوت- بیش تر حیوانی-
استفاده شده است، برای لئونیداس نیز نمادهای گوناگونی به کار گرفته شده
است. از جمله آن ها برف است:
زمانی که لئونیداس جوان در حال کشتن گرگ است،
برف می بارد. او با کشتن گرگ به عنوان پادشاه برگزیده می شود.
لئونیداس با این کار توانائی، شجاعت، خرد و سرسختی خود را نشان می دهد.
و این همان معنای نمادین برف است:
برف با همه ظرافتش نشانه سردی و سختی طبیعی بشر است، ولی زیبائی ظریف و
شکننده برف نشانه راستی و خرد است. برف که همیشه با زمستان می آید،
نشانه سردی هوا است و بارش آن نماد و نشانه ئی برای برکت.
برکتی که برف برای لئونیداس گرگ کش می آورد، مقام پادشاهی است. و اما
از آن جائی که هیچ کدام از دانه های برف
شبیه هم نیستند، نشانه فردیت است.
(24)
و تفرد نیز ویژگی بارز لئونیداس است. این
او است که باید تصمیم بگیرد با خشایارشا بجنگد یا نه، این او است که
تصمیم می گیرد با خشایارشا بجنگد، این او است که با این عزم خود مقابل
شورای بزرگان محافظه کار قرار می گیرد، این او است که مدام یارانش را
به ادامه جنگ تهییج می کند، این او است که با شجاعت خود تاریخ اسپارت
را به داشتن چنین قهرمانی مفتخر می کند و این او است که... .
9- سیب
گرچه این نماد فقط یک بار در طول فیلم مشاهده می شود، اما همان یک بار
حضور، به دلیل نامتعارف بودن شرایط، معنادار است:
در پایان نبردی، لئونیداس میان کشتگان ایستاده
است و همان طور که سیب می خورد، یارانش را نظاره می کند چگونه جنازه ها
را جا به جا می کنند. سیب به لحاظ
شکل کروی، رمز کلیت است و هم چنین رمز آرزوهای زمینی.
(25) ناگفته پیدا است در این مرحله آرزوی
لئونیداس برای شکست دادن خشایارشا برآورده شده است که سیب می خورد. در
فرهنگ اسلامی نیز سیب نماد فرمان
روائی و
همت بیننده
(26) است و موقعیت و تلاش های لئونیداس بر این تعبیر صحه می گذارد. سیب
معنای دیگری نیز دارد که بسیار عام تر است. سیب نشانه عشق و رابطه جنسی
و هبوط است. درست پیش از این نمای میدان جنگ، زن لئونیداس را می بینیم
که به دیدار عضو شرافت مند شورا رفته است و پس از صحبت با او، عضو دیگر
شورا؛ روزن خائن پدیدار می شود و او را تهدید می کند. وقتی این نما با
نمای سیب خوردن لئونیداس تعویض می شود و در انتهای نما، لئونیداس سیب
نیم خورده را به طرف استیلیوس؛ یکی از سردارانش پرت می کند و او نیز آن
را گاز می زند، بر تعرض به حریم زناشوئی یش اشارت می رود.
10- دایره
دایره سومین نمادی است که کنار لئونیداس تصویر
می شود. زمانی که او پیک خشایارشا را به حضور می پذیرد، پس از شنیدن
تهدیدهای وی، در پاسخ او را به سمت چاهی می راند که دایره کامل است. در
فرهنگ نمادها دایره مظهر تمامیت و
وحدت است. (27) هم چنین
دایره می تواند نشانی از ابدیت پویش و
کمال باشد. (28) تمامیت و وحدت همان چه
است که لئونیداس برای اسپارتی ها خواهان است، آن را شکل می دهد و با
همان به پیروزی بر سپاهیان خشایارشا دست می یابد. این روند هم در تهییج
ها و شعارها و کنش ها و واکنش های لئونیداس دیده می شود، هم در نبردهای
آغازین اسپارتی ها را می بینیم که در صف های به هم فشرده سپاه مهاجم را
هل می دهند و آن ها را به عقب می رانند، مبادا فزونی تعداد آن ها موجب
اخلال در فشردگی و اتحاد خودشان شود.
در این جا باید به نکته دیگری در مورد صحنه
پرتاب پیک خشایارشا به داخل چاه اشاره کنم. با تاریک شدن این صحنه،
تماشاگر شاهد بالا رفتن لئونیداس از کوه می شود. یعنی درست حرکت خلاف
جهت پیک های خشایارشا. این حرکت متضاد، گویای آینده این دو جبهه است.
چون حرکت رو به بالا هم واره مفهوم مثبت دارد و حرکت رو به پائین منفی
است. یعنی همان دو خصیصه متضادی که سازندگان
300 می
خواهند درباره لئونیداس و دشمنانش به تماشاگر القا کنند.
و باز سیب:
سیب کروی است و شکل دیگری از دایره که فقط یک بار در فیلم، آن هم در
دستان لئونیداس دیده می شود. به زبان نمادها یعنی لئونیداس در حال بهره
گیری از اتحادی است که خود موجب آن شده است.
و اما دایره را به دو شکل در تصویرهای مربوط به
خشایارشا می بینیم. یکی حلقه هائی که بر سر و صورت وی یا پیک هایش
آویخته است یا زنجیر تنش را شکل می دهد. دایره در وجه او می تواند
مفهوم حرکت
را القا
کند. (29) کما این که پیکش به صراحت به لئونیداس
می گوید خشایارشا با حرکتش زمین را
تکان می دهد. در میدان جنگ نیز لئونیداس
این لرزش زمین را با تمام وجود حس می کند و حتا سردارش از آن به زلزله
تعبیر می کند. دایره در فرهنگ های بدوی نیز همین معنا را داشته است و
در تمدن های ثابت و غیرصحراگرد مردمان
خانه ها و پرچین های خویش را به صورت مربع یا مثلث می ساختند، در حالی
که مزارع و چادرهای قبایل چادرنشین و صحراگرد دایره ئی شکل ساخته می
شدند. (30) خشایارشا نیز از آن سوی آب ها
و سرزمین ها آمده است تا خاک اسپارت را برای آب بکاود و از آن خود کند.
بنابراین پویائی او و مردانش و اسبانش و ارابه های جنگی یش می تواند با
حلقه های آویخته بر سراپایش نمودگار شود. به همین دلیل هم نیزه
لئونیداس در حمله به او از کنار صورتش رد می شود و حلقه های آویخته بر
آن را پاره می کند تا نشان دهد حرکت خشایارشا و تهاجم به سرزمینش را
متوقف یا دست کم دچار مشکل کرده است.
و اما شکل دوم برای دایره کنار خشایارشا، طوقی
است که بر گردن دارد. مفهوم ساده و عامیانه این طوق می تواند حیوان
گونگی او باشد که باید در اسارت قرار گیرد تا خطرش دفع شود. این مفهوم
عامیانه می تواند توسع یابد و تا این تعبیر در فرهنگ اسلامی پیش برود
که طوق را نماد خصومت کردن
(31) می داند. بنابراین باید به گردن خصم/ خشایارشا طوق انداخت تا هم
او را وادار به اطاعت کرد هم از آسیبش در امان ماند.
11- گوژپشت
افیلیتوز گوژپشت شخصیتی است که در هر دو جبهه
اسپارت و ایران حضور دارد. مادر بدکاره او و بزم پر از صحنه های شنیع
که خشایارشا برایش ترتیب می دهد، هم نوا با مفهوم نمادین گوژپشت است.
زیرا گوژپشت
نشانه غرائز جنسی است.
هم چنان که نشانه
سود کلان
(32) است. در فیلم این سود کلان را برای
دو نفر می توان تعبیر کرد. اول برای خود افیلیتوز که به ثروت و ارضای
همه عقده های جسمی و روحی یش ختم می شود و یکی برای خشایارشا که از
طریق افیلیتوز گوژپشت بر اسپارتی ها چیره می شود.
12- ملکه، همسر، خاک
در سراسر فیلم بر عشق بین لئونیداس و همسرش
بسیار تأکید می شود. او بارها همسرش را
ملکه من
خطاب می کند و چه در خلوت چه در جمع او را مورد مشورت قرار می دهد. حتا
هنگام گرفتن تصمیم خطیر کشتن پیک خشایارشا. در ضمن او عشق شدیدی به
سرزمینش و مردمش دارد. این دو عشق در طول فیلم در کنار هم پرداخت می
شوند تا به نمای به زانو درآمدن او مقابل خشایارشا می رسیم. زمانی که
او کلاه خودش را بر می دارد و نیزه اش را بر زمین می اندازد و زانو می
زند، به ظاهر خاک ساری خود را در برابر خشایارشا اعلام می کند. اما
درست در لحظه ئی که سر بر زمین خم کرده است، چهره همسر خفته خود را بر
زمین می بیند و با این تداعی، همسر و خاک وطنش را یکی می کند و نیرو می
گیرد تا هم پلکانی برای پرش یکی از سردارانش شود که سخن گوی خشایارشا
را بکشد، هم خود بتواند نیزه اش را از زمین بردارد و با تمام قوا به
طرف خشایارشای ایستاده بر اریکه دوردست پرت کند. از سوی دیگر چه در
فرهنگ یونانی، چه فرهنگ شرقی، مانند هندی واژه هائی که برای ملکه و شاه
به کار می رود، عین واژه مادر و پدر است. بنابراین
کلمات مربوط به حیات خانوادگی، به صورت
کلمات سیاسی قدیمی ترین جامعه آریائی در می آید.
(33) و لئونیداس نیز با حسرت اما محکم در واپسین
کلام خود می گوید ملکه من، همسر من، عشق من تا قدرت سیاسی
خود و همسرش را با نقش خانوادگی شان یکی کند.
در پایان باید اشاره کنم زمین و زن با عنصر
دیگری رابطه نمادین دارند. یعنی با مادر مثلثی را تشکیل می دهند. در
فیلم 300
مادر لئونیداس بسیار شبیه همسرش است و به احتمال
یک هنرپیشه هر دو نقش را بازی کرده است تا این مفهوم نمادین نیز، البته
کم رنگ، القا شود.
13- پادشاه
پیوند بین سیاست و خانواده در مورد خود لئونیداس
نیز صادق است. او بارها از سوی اطرافیانش
شاه من
(سرور من) خطاب می شود. در میان
اسامی گوناگونی که در زبان سانسکریت برای شاه و ملکه هست، یکی عینا
همان پدر و مادر است. گاناکا به زبان سانسکریت به معنای پدر است و از
ماده گان (به معنای به وجود آوردن) مشتق شده است. این کلمه هم چنین نام
یکی از مشاهیر پادشاهان در کتاب دینی
ودا
است. و در واقع همان کینگ
(پادشاه) انگلیسی و خونینگ (کلمه قدیمی به معنی پادشاه) آلمانی است...
. یک بار دیگر ملاحظه می کنیم کلمات مربوط به حیات خانوادگی، به صورت
کلمات سیاسی قدیمی ترین جامعه آریائی در می آید و اتحاد برادرانه
خانواده ها به اتحاد برادرانه جامعه مبدل می شود.
(34)
... شاه و امپراتور نشانه و اشاره کلی است که عنوان رهبری مادی و معنوی
را دارد. او به طور نمادین وظیفه هدایت و محبت را دارد و مظهر ملت است.
هم چنین ممکن است ... نماد تمام خصایص نیکو بوده باشد.
(35) بر مبنای همین پیشینه تاریخی است که
لئونیداس آن همه مهربان با فرزند و نیز رعایایش و عاقبت مظهر اسپارت
جلوه گر می شود. او حتا در مورد جنگیدن پسر جوان سردارش با او وارد بحث
می شود و پدرانه عنوان می کند این جوان اکنون باید مشغول خوش گذرانی
باشد، نه این که به میدان جنگ بیاید. در کل لئونیداس چنان دل رحم و دل
سوخته مردمش تصویر می شود که حتا زخمی که در جنگ می خورد، شکل اشک
چکیده بر گونه را می گیرد! و اما نقطه مقابل او خشایارشا است که
رعایایش دوست او نیستند و برده اش محسوب می شوند.
14- گندم زار و دو رنگ طلائی و سیاه
لئونیداس در هفت سالگی به سوی گندم زاری برده می
شود تا فنون جنگاوری را بیاموزد و چند دهه بعد در گندم زار حاصل خیزی
با شورای بزرگان و نیز همسر و فرزندش خداحافظی می کند و روانه میدان
جنگ می شود. همسرش نیز در همان جا منتظر او می ماند و حرز دندان گرگی
را که به او داده است، از فرستاده اش پس می گیرد. بنابراین گندم زار
حاصل خیز مظهر سرزمین یونان می شود که لئونیداس می آموزد چگونه برای آن
بجنگد و بمیرد. اما این سرزمین بارور مورد هجوم سیاهی به نام خشایارشا-
به قرینه او گرگ نوجوانی لئونیداس نیز سیاه است- قرار می گیرد.
بنابراین دو رنگ اصلی زرد و سیاه، رنگ هم واره پس زمینه فیلم
300 می شود
تا نبرد بین این دو، بین روشنی و تاریکی و به تبع آن بین خیر و شر را
قرینه سازی کند. البته به همین دلیل هم خشایارشا خود را شاه شاهان می
نامد. چون از شرق برآمده است- دیدن
مشرق در خواب دلیل بر ملوک عالم است و برآمدن آفتاب و دلیل بر حاجت
روائی است و فرو رفتن آفتاب بر خلاف این است.
(36) و به غرب می رود. و البته سازندگان
300 این جا
نیز با خبط خود طنزی را موجب می شوند. زیرا پیش قراولان سپاه خشایارشا
از میان نور می آیند و با توجه به بار مثبتی که مفهوم نور دارد، این آن
ها هستند که ارزش مثبت پیدا می کنند و نیروی مقابل شان، یعنی اسپارتی
ها منفی می شوند.
رنگ سیاه شعار نژادپرستانه دیگری را در فیلم شکل
می دهد. راوی با تحقیر رنگ چشمان سپاهیان خشایارشا را به سگ سیاه تشبیه
می کند. نمی دانم چند میلیون انسان با چشمان سیاه در جهان وجود دارند
که با این ترهات راوی فیلم 300 توهین می شنوند. اما در سخافت اندیشه
سازندگان نژادپرست فیلم 300
همین بس که رنگ سیاه چشم را نشانه ضدارزش برای
مثلا ضدقهرمان و سپاهش و چشمان زیتونی را نشانه ارزش برای مثلا قهرمان
و گروهش می دانند.
15- مرد یک چشم
یک چشمی بودن نمادی برای خیانت- یکی از مضمون
های اصلی فیلم 300-
است. این نماد در وهله نخست به خیانت همسر لئونیداس به بستر او برمی
گردد. پس از آن که زن خود را به روزن؛ عضو خودفروخته شورا تسلیم می
کند، دوربین به جبهه جنگ برمی گردد و ابتدا زخمی را می بینیم که با
نیزه داغ می کنند. یعنی دفاع نمادین از خیانت همسر لئونیداس که با تن
فروشی خواسته است به شوهرش کمک برساند! سپس لئونیداس را می بینیم که
دیلیوز را می خواند تا نزد همسرش بازگردد و آن چه بر سر او رفته، برایش
بازگوید. در آن صحنه دیلیوز را برای اولین بار با یک چشم بسته می
بینیم. زیرا آن چشمش در جنگ آسیب دیده است. این واکنش طبیعی او اما
معنای نمادین دارد. زیرا فرهنگ نمادها می گوید یک چشمی بودن نماد خیانت
است. و گرچه لئونیداس خوش باورانه هم چنان همسر خود را وفادار می داند
که آخرین پیامش را برای او می فرستد، اما این کار او، پوزخند تماشاگر
هوش مندی را موجب می شود که در موقعیت آگاهی بالاتری نسبت به وی (Dramatic
Irony)
قرار دارد.
بازتاب دیگر این نماد را می توان در خیانت افیلیتز گوژپشت، کاهنان و
باز روزن عضو شورا به لئونیداس و میهن شان یافت. این موقعیت لئونیداس،
از هنگام نوجوانی یش زمینه سازی می شود. او در حال کتک کاری با یکی
دیگر از نوآموزان است که یک چشمش سیاه و بسته می شود. ناگفته نماند
لئونیداس انتقام همه این یک چشمی شدن ها/ خیانت دیدن را با فرو کردن
شمشیر در چشم غول سپاه ایران می گیرد.
16- دیوار
وقتی دیوارها به هم پیوسته می شود، به کنایه نمایش از مردان است.
(37) بر همین مبنا فیلم نامه نویس
300 نیز
بارها آدم های فیلم نامه خود را وا می دارد دیوار بسازند تا مانند
سازندگان دیوار چین مانع هجوم بربرها شوند. البته دیواری که در جرز آن
جنازه های ایرانیان به کار رفته، تا مردانگی و انسانیت مردان اسپارتی و
نه توحش و سبعیت خودشان در بوق و کرنا دمیده شود. و صدالبته مغز شست و
شو و تسخیر شده تماشاگر آمریکائی این کرده را ناشی از قساوت یا شقاوت
اسپارتی ها نمی داند و نمی اندیشد تاریخ چنین عمل هائی را- محض نمونه
هنگام ساختن دیوار چین یا اهرام ثلاثه- چگونه محکوم می کند.
حرف آخر
از ابتدای نگارش حرفه ئی یم در سال 1369، هم
واره این اقبال را داشته ام که با اثر خوبی مواجه شوم تا شوق نوشتن را
در من برانگیزد. لذتی که از این کار برده ام، ناخودآگاه مانع از
پرداختن به اثر بی ارزش و منفی نوشتن شده است. سابقه کاری یم نیز گویای
چنین واقعیتی است. اما فیلم 300
که به حق می تواند از نامزدهای جایزه تمشک زرین
باشد، به دلیل هدف گرفتن فرهنگ و تمدن ایرانی و خود ایرانیان مرا
ناگزیر کرد سه بار به تماشایش بنشینم تا این متن حاضر آید.
در حالی که در شرایط عادی حتا نیم نگاهی به آن نمی
انداختم، چه برسد به آن که بیش از ده ساعت فقط وقت صرف تماشایش کنم.
فیلم 300
با همه آن چه گاه با دقت و هوشیاری تمام در آن تنیده اند، تنه پوک و
پوسیده ئی است که به هر قسمتش می نگری، تناقضی از آن بیرون می زند و
بیننده را به این باور می رساند که سازندگانش با کمک از تمهید فرافکنی-
اصطلاح جاافتاده ئی در روان شناسی- کوشیده اند، هر چه زشتی در پیشینه
فرهنگی و تاریخی غرب وجود دارد، بزدایند و خود را پاک و منزه از هر
آلودگی و پلشتی نشان دهند. و به گمانم متن بالا به خوبی گواه آن باشد
که بسیاری تناقض ها گریبان خود سازندگان فیلم را می گیرد. از جمله در
نمای پایانی که اسپارتی های به هیجان آمده از رجزخوانی های دیلیوز راوی
به سوی دشمن، یعنی ایرانیان هجوم می برند، اما این هجوم رو به سوی
تماشاگران صورت می گیرد که در وهله نخست خود امریکائی ها هستند و سپس
تماشاگرانی که بازماندگان این فرهنگ ها را در بخش عظیمی از کره حیات
تشکیل می دهند. و این همه آن چه است که من از آغاز این متن تاکنون می
کوشم بگویم. زیرا لشکرکشی نظامی، در طول قرن گذشته برای امپریالیسم
آمریکا آبروئی در جهان باقی نگذاشته است. از جنگ کره و ویتنام گرفته تا
افغانستان و عراق در سال های اخیر. بنابراین باید خوی سلطه طلبی و جهان
خواری را به گونه دیگری به مردم خود تزریق کرد. راهش نیز توجیه این همه
لشکرکشی نظامی است تا در ذهن تماشاگر آمریکائی و کشورهای تابعه، جائی
برای گفت و گوی تمدن ها
باقی نماند و همگان تابع برنارد لوئیس؛ مطرح
کننده یا هانتینگتون پی گیرنده نظریه
رویاروئی تمدن ها باشند. زیرا به زعم
ایشان جز تمدن غرب تمدنی وجود ندارد و باقی وحشی هستند. و صدالبته
منظور از تمدن غرب، فقط تمدن آمریکائی است که حتا سه قرن هم پیشینه
ندارد. نیاز به تأکید نیست نمی خواهم خود نیز دچار
شوونیسم ایرانی شوم. تاریخ خود ما گواه ستم ها، نادانی ها و بی کفایتی
های بسیاری شاهان، از جمله خود خشایارشا است. اما تمدن غرب، از جمله
روم و یونان باستان نیز بر اثر انحطاط و دقیقا همان چه- برده داری،
ستم، هم جنس بازی و دیگر انحطاط های اخلاقی- نابود شد که فیلم به تمدن
ایران از طریق خشایارشا نسبت می دهد. گواهش را هم از خود هالیوود می
آورم و فیلم اسپارتاکوس
از روی رمان هاوارد فاست که هم جنس بازی را به عنوان رفتار عام در تمدن
یونان و روم مطرح می کند. یعنی باز درست همان چه غرب اکنون گرفتارش است
و حتا به آن رسمیت بخشیده است. بنابراین ساده لوحی خواهد بود اگر
بخواهیم گذشته تمدن دیگری را به تمامی نفی کنیم و همه خوبی ها را به
تمدن خود نسبت دهیم تا برای خود اعتبار کسب کنیم. بعد هم خودمان
باورمان شود و وقیحانه همه زشتی های خود را نیز به حساب طرف مقابل
واریز کنیم. نتیجه چنین دروغ گوئی های گوبلزواری، جز افسانه پردازی
نخواهد بود. جالب این که همین واژه را از زبان لئونیداس می شنویم. او
به دیلیوز می گوید برو و افسانه
پیروزی ما را به یونانی ها بگو. گرچه این
سخن به زعم دیلیوس راوی رمزگونه است و همین را برای خیل شنوندگانش باز
می گوید تا آن ها را به ادامه دادن راه لئونیداس برانگیزد. اما مهم این
است لئونیداس عبارت افسانه پیروزی
را به کار می برد، نه واقعیت پیروزی را! دیلیوز
آفتاب دیگری هم دلیل آفتاب افسانه پیروزی شان می آورد و در پایان فیلم
می گوید نسبت سپاهیان خشایارشا و لئونیداس 3 به 1 بود. یعنی سپاهی که
با تلاش تصویری سازندگان 300،
تیرهایش جلو نور خورشید را می گرفت و روز را شب می کرد، فقط 900 نفر
بود!
1-
کورت، هانس.
فرهنگ جامع تعبیر خواب. تهران: انتشارات
تهران، 1374، ص523.
2-
رآل، پیر.
خواب دریچه ئی به سوی ناخودآگاه، مصطفا
موسوی (زنجانی). تهران: بهجت، 1369، ص170.
3-
بولن،
شینودا. نمادهای اسطوره ئی و روان
شناسی زنان، آذر یوسفی. تهران: روشن
گران، 1373، صص335.
4-
گریمال، پیر.
فرهنگ اساطیر یونان و روم،
ج1، چ3، احمد بهمنش. تهران: امیرکبیر، 1367، صص94- 95.
5-
نمادهای اسطوره ئی و روان شناسی زنان،
ص301
6-
فرهنگ اساطیر یونان و روم،
ج1، صص96- 97
7-
همان، ص125
8-
نمادهای اسطوره ئی و روان شناسی زنان،
ص103
9-
همان، ص584
10-
تعبیر خواب
11-
شیخ ابوالفضل جیش بن ابراهیم التفلیسی.
تعبیر خواب (متن کامل ابن سیرین و دانیال
پیغمبر). تهران: پل، 1378، ص129.
12-
اساطیر ملل آسیائی ، ج، ص15
13-
تعبیر خواب (متن کامل ابن
سیرین و دانیال پیغمبر)،
ص95
14-
لاهیجی، شهلا و کار، مهرانگیز.
شناخت هویت زن ایرانی.
تهران: روشن گران، 1371.
15-
نمادهای اسطوره ئی و روان شناسی زنان،
ص135
16-
یونگ، کارل گوستاو.
چهار
صورت مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار،
پروین فرامرزی. مشهد: معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی، 1368، صص122- 123.
17-
فرهنگ جامع تعبیر خواب،
ص155
18-
همان، ص349
19-
تعبیر خواب (متن کامل ابن سیرین و دانیال پیغمبر)،
ص250
20-
همان، ص80
21-
سروش، عبدالکریم.
قمار عاشقانه.
تهران: مؤسسه فرهنگی صراط، 1379، ص70.
22-
فرهنگ جامع تعبیر خواب،
ص145
23-
فروید، زیگموند.
تعبیر خواب و بیماری های روانی،
ایرج پورباقر. تهران: آسیا، 1342، ص282
24-
شمیسا، سیروس.
نگاهی به سپهری.
تهران: مروارید، 1370
25-
همان، ص261
26-
تعبیر خواب (متن کامل ابن سیرین و دانیال پیغمبر)،
ص295
27-
گورین، ویلفرد، ال. لیبر، ارل، جی.
راه نمای روی کردهای نقد ادبی،
زهرا میهن خواه. تهران: اطلاعات، 1370، ص175
28-
همان، ص9
29-
هوهنه گر، آلفرد.
نمادها و نشانه ها،
علی صلح جو. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،
1366، ص9.
30-
همان، ص53
31-
تعبیر خواب (متن کامل ابن سیرین و دانیال پیغمبر)،
ص319
32-
فرهنگ جامع تعبیر خواب،
ص539
33-
تعبیر خواب و بیماری های روانی،
ص376
34-
همان