مقاله زیر در ویژه نامه نقد ماه نامه
نافه
(شماره 36) نیز درج شده است.
سردبیر
نقد ساخت گرای قصه های
عامیانه و پریان به گونه قانون مند و تكامل یافته، مدیون ولادیمیر
پراپ؛ زبان شناس و نظریه پرداز روسی است. پراپ در 1928 بر پایه مطالعه
و بررسی ساختاری صد قصه از مجموعه
قصه های عامیانه ی روسی (Narodmye
Russkie Skazki
) تألیف ا. ن آفاناسیف موفق شد اثر جاودانی خود
ریخت شناسی قصه های پریان
را منتشر سازد. اما از آن جا كه در كشور شوراهای آن روزگار، تعبیرهائی
چون "قصه پریان" (Fairy
Tale)
را برنمی تافتند، ناشر ترجیح داد آن را با عنوان
ریخت شناسی قصه های عامیانه
انتشار دهد. این اثر برجسته تا سی سال در روسیه
ناشناخته ماند و اگر در سال 1958، كتاب پراپ به انگلیسی برگردانده نمی
شد، در بیرون از روسیه هم گم نام می ماند. در 1960 كلود لوی ـ استراوس
در نقدی كه بر كتاب پراپ در فرانسه نوشت، نام و اثر وی را بلند آوازه
ساخت. آلِن داندِس نخستین منتقدی بود كه در آمریكا اصول ناظر بر نقد
ساختاری قصه های عامیانه روسی را مورد بهره جویی
قرار داد. بعدها ساخت
گرایانی
چون رولان بارت، گِریما، تودوروف و بِرِمون شیوه
كار پراپ را از دیدگاه نشانه شناسی مورد بررسی قرار دادند و از این رهگذر، بر اهمیت
تحقیق ارزنده پراپ افزودند.
شیوه كار پراپ در نقد
ساختارگرا بر تجزیه عنصرهای سازنده قصه و سپس تحلیل نظام وار آن ها،
بن مایه ها و نقش ها استوار است؛ به گونه ئی كه هر یك از عنصرها از یك
سو با عنصرهای پیش و پسِ خود و از دیگر سو با كل داستان، پیوند پویا
داشته باشد. او از رهگذر تجزیه و تحلیل صد قصه عامیانه روسی بر پایه
استقرا كوشید بن مایه ها، كاركردها و هنجارهای مشترك ناظر بر قصه های
عامیانه را كشف، طبقه بندی و نام گذاری كند. نتیجه این سخت كوشی به
كشف و معرفی سی و یك هنجار در نقد ساختاری این قصه ها انجامید. باید
تأكید كرد بسیاری این كاركردها (خویش كاری ها ) در تمام قصه های
عامیانه ملل هست. اما چند و چون آن ها در قصه های گوناگون، متغیر است.
رابرت اسكولز در درآمدی بر
ساختارگرائی
در ادبیات
( 1874 ) به نقل
از كتاب پراپ، از چهار "خویش كاری" (Function
) یاد می كند كه بر مطالعه ادبیات عامیانه از دیدِ پراپ ناظر است و بر
این باور است كه برخی این خویش كاری ها ( مانند خویش كاری های سوم و
چهارم ) به اعتبار شفافیت و عمومیت شان، ارزشی چون قانون های علمی
دارند:
- كاركردهای شخصیت ها در حكایت به صورت
عنصرهای ثابت و پایدار عمل می كند؛ مستقل از این كه چگونه تحقق یابند
یا چه كسی آن ها را متحقق سازد. كاركرد، اجزای بنیادین حكایت را تشكیل
می دهند.
- تعداد كاركردهای متعلق به حكایت
پریان محدود است.
- توالی كاركردها همیشه یك سان است.
- همه حكایت های پریان از لحاظ ساختار
به یك نوع تعلق دارند. (1)
چنان كه گفتیم، پراپ تحلیل
خود را از قصه های عامیانه به یك صحنه آغازین و سی و یك خویش كاری
(كاركرد) محدود می كند و در تعریف دقیق آن می گوید
خویش كاری یعنی عمل شخصیتی از اشخاص قصه كه از نقطه نظر اهمیتی كه در
جریان عملیات قصه دارد، تعریف می شود .
(2) در این نوشتار ما بر پایه همین كاركردها به نقد ساختاری
حكایت علاءالدین ابوالشامات
می پردازیم كه از نوزده كاركرد درنمی گذرد.
حكایت علاءالدین ابوالشامات
با معرفی بازرگانی آغاز می شود
كه مال فراوان و خادمان و بندگان و كنیزان
داشت. شمس الدین همسر نیك سرشتی دارد، اما مرد
از فرزند بی بهره افتاده است و پیوسته همسر را به خاطر عیبش می نكوهد و
همسر پاسخ می دهد نه چنین است؛ بل
كه جرم از توست. (3) شوهر به چاره گری می
پردازد و از شیخ دلالان كه با داروها آشنائی دارد، می خواهد
چاره ئی جوید و در كار كند.
پس بازرگان خوردنی بخورد و معجون
بطلبید و قدری از او بخورد و با زوجه خود درآمیخت. همان شب زن شمس
الدین آبستن شد. (ص747)
1. غیبت
یكی از اعضای خانواده
چون علاءالدین متولد می شود،
پدر در او نظـــــر می كند. دید كه
بدری است درخشنده. پدر بر زیبائی و سلامت
وی نگران است، تا سالیانی بر وی می گذرد و پسر می بالد و دوستان او را
به سفر بازرگانی برمی انگیزند.
بازرگان زاده را فخری به جز سفر كردن نیست.
(ص752) پدر چون بر عزم وی آگاه می شود
چهل بارـ كه به هر بار ده هزار دینار قیمت
آن نوشته اند- راست می كند و می گوید
در امان خدا سفر
كن.
2.
قهرمان قصه از كاری منع می شود
چون نوجوان بی تجربه افتاده،
پدر آن چه شـرط بلاغ می داند، با پسر می گوید. ابتدا از برتری
حضر بر
سفر می گوید و چون جوان تهدید می كند در
صورت نپذیرفتن خواهش او جامه خویش
بركنده، كسوت درویشان بپوشم و به شهرها بگردم،
به وی هشدارِ به واجب می دهد:
لكن ای فرزند! من از بیشه
ئی كه آن را "غابه الاسد" گویند، بر تو همی ترسم و در راه تو بادیه ئی
است، بادیه سگانش نامند كه در این دو مكان بسی جان تلف شده. علاءالدین
گفت: «ای پدر ! سبب چیست ؟»
شمس الدین گفت: « بدوی ئی است راهزن كه "عجلان"ش
گویند. این همه فتنه را سبب اوست.»
(ص753)
3.
قهرمان به هشدار بی اعتنا است
پدر گذشته از هشدار، سرد و گرم
كشیده ئی را با كاروان همراه می كند و به فرزند اندرز می دهد كه
اگرچه من با تو نیستم، این مرد به جای من
تو را پدر است. هرچه بگوید، باید سخن او را بنیوشی.
(ص754) اما نوجوان از سرِ غرور با راه نمای خود،
كمال الدین عكامی، درشت می گوید:
ای مرد! تو فرمان بری یا فرمان روا؟ من به بغداد نخواهم رفت، مگر هنگام
بامداد كه بازرگان زادگان بغداد، بضاعت مرا ببینند و مرا بشناسند.
(ص755)
4.
شریر به خبرگیری می پردازد
قرائنی نشان می دهد صد قصه ئی
كه پراپ بر آن پایه، خویش كاری های خود را استوار كرده، قصه های ساده،
كوتاه با شخصیت ها و رخ دادهای اندك می بوده است و این خرده ئی است كه
گاه بر كاركردهای پیش نهادی وی رفته است. كلود بِرِمون در كتاب
منطق قصه (Logique
du Recit)
در مقام خرده گیری بر توالی روائی پراپ، دو نوع توالی می شناسد:
توالی ابتدائی و توالی مركب و پیچیده. به
نظر برمون، توالی مورد نظر پراپ بیش تر برای قصه های عامیانه صادق است كه ساختار به نسبت ساده دارند و همین توالی را نمی توان برای داستان به
كار برد و نیاز به توالی مركب است. (4)
اما خرده دیگر بر شماره های خویش كاری است كه گاه بی دلیل زیاد شده
است؛ مثلا پراپ از دو خویش كاری نزدیك به هم، مانند
شریر به خبرگیری می پردازد و شریر اطلاعات
لازم را به دست می آورد، یاد می كند كه
در واقع یك خویش كاری بیش نیست. در حكایت مورد بررسی ما، نه شریر،
یگانه است و نه رخ داد، منحصر به فرد و به همین دلیل اِعمال خویش كاری
های محدود پراپ بر آن چه در حكایت هست ، دشوار می نماید. آن چه زیر
عنوان "شریر" و شخصیت منفی در این حكایت آمده است، تا این جای داستان،
دست كم سه نفرند: نخست عجلان راه زن كه در شبیخونی، همه بارهای
علاءالدین را به یغما می برد و او را از هستی ساقط می كند. شریر دیگر
محمود بلخی است كه علاءالدین را پیوسته دنبال می كند. شریر سوم
بازرگانی است كه "قربانی" او جز علاءالدین نیست.
شریر سوم از وی در باره
هویت و كارش می پرسد وعلاءالدین آن چه بر او رفته است، به تمامی باز می
گوید. عرب بر من بتاختند و مال مرا
بگرفتند. من بدین شهر، درمانده نمی دانستم كه در كجا شب به روز آورم.
(ص758)
5.
شریر قهرمان را می فریبد
این بازرگان را برادرزاده ئی
است كه دختر عموی خـــود به همسری برده و به سه طلاق سوگند خورده و از
جفت خویش جدا شده است. پس تو چون
غریب هستی، با ما بیا كه دختر به تو تزویج كنیم و تو یك امشب در نزد او
به روز آور. چون صبح درآید، او را طلاق ده و زر و مالی كه گفتم از من
بستان. بازرگان شریر جوان را به قاضی می
برد و او را بر خود گواه می گیرد حجتی به ده هزار دینار از بابت مَهر بنویس كه اگر این جوان امشب در نزد او
به روز آورده، بامدادان طلاقش دهد، من او را هزار دینار نقد ببخشم و
اگر دخترك را طلاق ندهد، ده هزار دینار وجه مَهر بشمارد.
(ص759)
6.
شریر آسیب می رساند
اینك شریر دیگری پدید می آید كه
جز پسر عموی برانگیخته دختر نیست. شكایت و بیم به نزد دایه خود می برد
كه اگر دختر عمم آن جوان نكوروی
بیند، پس از آن مرا قبول نخواهد كرد. من از تو همی خواهم كه حیلتی
كرده، دخترك را از آن جوان منع كنی .
دایه از جذام زبیده به علاءالدین می گوید و خبر جذام علاءالدین به
زبیده می برد و هر دو در آغاز بر سلامت خود بیم ناك می شوند. اما چون
هر دو هنرمند افتاده اند، چاره اندیشی دایه ابتر می ماند و هر دو شب را
به كام بر خود خوش می سازند.
7.
مصیبت علنی می شود
اما این شب شراب، بامداد خماری
در پی دارد. علاءالدین گفت: «ای
خاتون! مرا با تو ساعتی بیش نمانده. پس از آن از هم جدا خواهیم شد... .
پدرت ده هزار دینار مَهر تو از من حجت گرفته؛ اگر امروز مَهر ندهم، مرا
در خانه قاضی به زندان اندر كنند. اكنون دست من از یك درم كوتاه است.»
(ص761)
8.
قهرمان مقابله می کند
خوش بختانه دخترك تجربه بیش از شوهر
یك روزه دارد و چاره كار به او می آموزد:
یا سیدی! زن از آنِ تو و طلاق گفتن به رضای شوهر است... دل بد مكن...
تو این یك صد دینار از من بستان. چون فردا از سوی شرع رسول پیش تو
فرستند و قاضی و پدرم گویند كه زن خود را طلاق بگو، تو به ایشان بگو:
در كدام شرع جایز است كه من وقت خفتن تزویج كنم و هنگام بامداد طلاقش
گویم؟
پس از آن تو دست قاضی را ببوس و احسانی به وی بكن و
همچنین دست امنای دارالقضا را یك یك ببوس و به هر یك ده دینار بده تا
آن گاه سخنی كه ترا سودمند افتد، بگویند و اگر كسی بگوید كه چرا طلاق
نمی گوئی و هزار دینار و استر و جامه نمی گیری، به او بگو هر موی دخترك
به نزد من از هزار دینار خوش تر است و هرگر طلاق نگویم. و اگر قاضی با
تو گوید مَهر ادا كن، بگو مرا اكنون مكنت ادای مَهر نیست؛ پس قاضی و
شهود با تو مدارا كنند و ترا مهلت دهند.
(صص762ـ763)
9. قهرمان آزمایش می شود
علاءالدین دو آزمایش خطیر را به
كام یابی پشت سر می نهد: در نخستین آزمون برابر با ره نمودهای زبیده و
زبان آوری، قاضی را دل بر حال خود می سوزاند و از وی مهلت ده روزه می
طلبد تا مَهر فراهم آورد. آن گاه با خاطر فراهم، آهنگ خانه می كند. در
دومین آزمون از چهار درویشی كه به بوی نغمه های عود و تغنی درِ خانه
كوفته اند، نیك پذیرائی می كند و همسر، علاءالدین را بر این میهمان
نوازی برمی انگیزد. بی گمان جامه درویشانه جائی برای امیدواری باقی نمی
گذارد، اما اینان هارون الرشید، جعفر برمكی و دیگر درباریانند كه در
بسیاری از دیگر حكایات، نیز سرزده بر درویش و توانگر، صالح و طالح و زن
و مرد وارد می شوند و در راستای آنان نیكوئی یا به سیاست آنان اشاره می
كنند. چون بامداد شد، خلیفه صد
دینار به زیر سجاده گذاشت و علاءالدین را دل داری بدادند و از خانه به
درآمدند. (ص764)
10.
قهرمان عامل جادوئی را به
دست می آورد
در سومین روز، خلیفه پس از
آگاهی بر هویت و چند و چون مشكل علاءالدین، در نامه ساختگی از سوی شمس
الدین؛ شاه بندر بنه گران و پنجاه هزار دینار با غلامكی به خانه
علاءالدین گسیل می دارد. غلام گفت
: مرا پدر تو شمس الدین، شاه بندر بازرگانان مصر، با این امانت ها به
سوی تو فرستاده. (ص766)
11. قهرمان در برابر بخشنده واكنش نشان می دهد
در چهارمین شبِ درآمدن درویشان،
علاءالدین از مائده های زمینی خود با آنان می گوید و چون بخشنده مائده
ها را به نام و مقام نمی شناسد، به زبان طعن سخن می گوید. در این حال
جعفر برمكی هویت درویشان را بر وی آشكار می كند، به وی به خاطر عتاب و
خطابش هشدار می دهد این مال و زر
از خلیفه هارون الرشید بود؛ به سبب محبتی كه با تو داشت، ترا به این
گونه احسان بنواخت. پس ایشان در این سخن بودند كه خلیفه درآمد و
علاءالدین برخاست و در پیش خلیفه زمین بوسه داد و گفت: خدا خلیفه را
پاس كناد و او را دوام عمر و عزت دهاد!
(ص768)
12. شریر شكست می خورد
نخستین شریر پسرعموی زیان كار
حسود است كه با شنیدن خبر توان گری علاءالدین و این گفته پدر زن كه
این كار نخواهد شد؛ كه طلاق در دست شوهر
است، از بسیاری اندوه ملول و محزون می
شود، به بستر می افتد و رنجور گشت
و چندی نگذشت كه درگذشت. (ص767) اما پدر
زن علاءالدین نیز مَهر دختر می ستاند و سود بازرگانی پنجاه تنگ مصری به
داماد می دهد.
13. قهرمان مورد بداندیشی قرار می گیرد
این خویش كاری در اصل
قهرمان تعقیب می شود
نام داشته كه به اقتضای داستان، اندكی مورد تصرف
قرار گرفته است. باری، قهرمان هنوز از چاله ئی فرا نیامده، به چاهی فرو
می افتد. زبیده به تصادف می میرد و خلیفه ـ
كه اینك او علاءالدین را همدم و محرم خود
ساخته و مرتبه بلند نهاده است ـ كنیزی به
نام قوت القلوب به او می بخشد. اما علاءالدین سامان زندگی او را
فراتر از توانائی خود می یابد و افـزون بر این، روا نمی دارد در كنیز
خلیفه طمع روا دارد. آن چه خواجگان
را شاید، به بندگان حرام است. خلیفه
كنیزی به ده هزار دینار برایش فراهم می آورد، اما این كنیز دل خواه
حیظلم؛ پسر والی بغداد نیز است. پس بداندیشی آغاز می كند. والی بغداد
دزدی احمد نام را از زندان آزاد می كند و در برابر، از او می خواهد
تدبیری بیندیشد تا علاءالدین به خیانت به خلیفه منسوب و از مقام خود
معزول شود و كنیز و همسر كنونی یش به تصاحب حیظلم درآید.
14.
قهرمان دروغینی ادعاهای بی پایه می كند
احمد قماقم با سرقت اشیای گران
سنگ خلیفه و جاسازی آن ها در خانه علاءالدین، حیظلم را به مقصود پلید
خود می رساند. اینك احمد قماقم به ریاست كسانی منصوب شده است كه
حرامیان را گرفتار می كنند. پس
احمد قماقم آستان خلیفه را بوسه داد و گفت: پدید آوردن این دزد به عهده
من است و لكن خلیفه دو تن از خادمان قاضی و دو تن از خادمان والی همراه
من كند؛ از آن كه هركس این كار كرده، نه از والی بیم دارد و نه از
خلیفه به هراس اندر است. پس احمد قماقم فرمان از خلیفه بگرفت كه به
خانه ها درآمده، تفتیش كند. (صص778ـ789)
15.
قهرمان ناشناخته به جائی می رسد
یكی از سرهنگان برجسته تر
خلیفـه احمد دنف كه به بی گناهی علاءالدین باور دارد، وی را به ترفندی،
پنهانی با خود به اسكندریه می برد و دكانی برایش فراهم می آورد.
ای فرزند! این دكان با آنچه متاع در آن جا
هست، همگی از آنِ تو شد. اكنون به دكان اندر بنشین و بیع و شِری كن و
دل ناخوش مدار... اكنون من همی روم و به سوی تو باز خواهم گشت و از
خلیفه امان از بهر تو خواهم آورد و از آن كس كه این حیلت با تو كرده،
تفتیش كنم. (ص783)
16. قهرمان دروغین رسوا می شود
آن گاه خلیفه احمد دنف، سرهنگ میمنه، را بخواست. چون
حاضر آمد، خلیفه به او گفت: احمد قماقم را تفتیش كن. پس دست بر جیب او
گذاشته، مصباح گوهرآویز را به درآورد. پس خلیفه فرمود او را به تازیانه
بزدند تا این كه اعتراف كرد.
(ص788)
17.
قهرمان راستین سرفراز می شود
این خویش كاری نیز در اصل
قهرمان شناخته می شود
نام داشته و ناظر به رقابت میان دو قهرمان
راستین و دروغین بوده كه به اقتضا اندكی تغییر یافته است. باری
احمد دنف به اسكندریه رفته، علاءالدین را
با خود به خانه خویش می برد. خلیفه به دیدار او بیرون شتافت. چون
علاءالدین را ملاقات كرد، او را در آغوش گرفت.
(ص799)
18.
آن گاه خلیفه به حاضــر آوردن احمد قماقم بفرمــود.
چون حاضر آمد، خلیفه به علاءالدین گفت: «دشمن خود را
بكش.»
علاءالدین تیغ كشید و احمد قماقم را كشت.
(ص799)
19.
قهرمان عروسی می كند
علاءالدین در اسكندریه با دختر
ترسایی حُسن مـریم نام آشنا می شود و ترسازاده، اسلام خود به دست وی
تازه می گرداند. اینك علاءالدین وی را نیز با خود به بغداد آورده است.
پس از آن خلیفه قاضی و گواهان حاضر آورده،
حسن مریم را به علاءالدین تزویج كردند و عیشی بزرگ برپا ساختند و ایشان
به عیش و نوش همی گذاشتند. (ص799)
g
_________________________________________________
پانوشت:
1.
رابرت اسكولز،
درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات،
ترجمه فرزانه طاهری. تهران: انتشارات آگاه، 1379، ص 96.
2.
ولادیمیر پراپ.
ریخت شناسی قصه های پریان،
ترجمــه فریدون بدره ئی. تهـــــران: انتشارات توس، 1368، ص 53.
3.
عبداللطیف تسوجی تبریزی،
هزار و یك شب،
ج 1. تهران: انتشارات هــرمس، 1383، ص 746.
4.
احمد اخوت،
دستور زبان داستان.
تهران: نشر فردا، 1371، ص 20.