دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 

                                                        

تنور نقد شعر چندان داغ نبود

گفت و گو با علی باباچاهی

 

 

 

    وضعیت نقد نیمه نخست دهه هشتاد نظرخواهی بود که در زمستان گذشته برای ویژه نامه نقد نافه (شماره 36) انجام دادم. از این شماره آینه ها، به ترتیب الفبا پاسخ های دریافتی را خواهم آورد.

سردبیر

 

 

 

الهام یکتا: وضعیت نقد ادبی را در نیمه نخست دهه هشتاد چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا تحولی در آن اتفاق افتاده است و می توان آینده متفاوت از دهه های گذشته را در نیمه دوم دهه هشتاد متصور شد یا خیر؟

علی باباچاهی:                                                                             
1- 
واقعیت امر این است که نقد شعر در این اواخر، هم چنین در نیمه اول دهه هشتاد به طور قطع از داوری های ایدئولوژیک  و  جزمیت های مارکسیستی فاصله گیری کرده است. از این منظر برخی منتقدین کهنه کار- که در مورد شعر کم تر هم می نویسند- دچار بحران قضاوت شده اند. فضای نامرئی (!) حاکم بر نقد شعر سویه تأمل گرایانه به خود گرفته تا جائی که منتقد جاافتاده ئی هم چون عبدالعلی دست غیب معلق میان معتقدات هنری خود، دانش فلسفی یش را بر متنی سوار می کند که هویت آن هنوز برایش معلوم نیست. (جهان کتاب، شماره 212- 213، ص21) من این روی کرد تردیدآمیز را پاس می دارم که درک فضای شعر امروز را تلویحا اجتناب ناپذیر می داند؛ به شرطی اما که منتقد از ترس اتهام هائی هم چون عقب ماندگی از قافله (قطار) مرعوب "وضعیتی" نشود که هم چنان با آن بیگانه است یا تهمتی هم چون آوانگاردیسم سر پیری، آنان را به گریز از موضوع های محوری وادار نکند و از ابراز عقیده جدی باز ندارد. (جهان کتاب، نوروز 84، میزگردی با شرکت محمد حقوقی، علی محمد حق شناس، علی باباچاهی، عنایت سمیعی و رزا جمالی)

2-  راستش تا از نقد نام و نشانی بوده، دکتر رضا براهنی در این میان حضور درخشانی داشته است. فرقی نمی کند که نیمه آخر دهه هفتاد باشد یا نیمه اول دهه هشتاد. طرح مباحث او هم واره بحث انگیز بوده است. و اما... کم و بیش از آغاز این دهه روند نقد شعر امروز را می توان به این شکل ترسیم کرد:

الف- نخست از منتقدان جوان نام می برم (گرچه حذف نام افراد در نوشتارها اخیرا یکی از معیارهای نقدنویسی شده!) این دوستان به هر نوعی که  شده، حضور خود را در عرصه نقد نشان داده اند: بعضی ها پی گیر انه و بعضی گه گاهی: حسین رسول زاده، مهرداد فلاح، داریوش مهبودی، م. آزرم، پگاه احمدی، شمس آقاجانی که در همین دهه از مقاله هایش کتابی پرداخته، داریوش معمار، مازیار نیستانی،  رزا  جمالی، حسین  فاضلی، فرشید فرهمندنیا، علی قنبری، مرتضا پورحاجی، هوشیار انصاری فر، علی اعرابی، مسعود بیزارگیتی، پیمان سلطانی، سعید مهیمنی، مصطفا فخرائی و... .

ب- رد پای نقد شعر را کم و بیش در گفت و گوهائی که با چهره های مطرح در عرصه شعر صورت می گیرد، می توان دنبال کرد.

پ- گاه برخی تلاش گران که خود شاعرند، به قصد تدوین کتاب مستقل، با شاعران به گفت و گو نشسته اند. مثلا مهرنوش قربانعلی از همین منظر چشم انداز شعر معاصر ایران را روانه بازار کتاب کرده است.

ت- کامیار عابدی در همه این سال ها یکی از پرکارترین ها بوده است. عابدی با نگاه معتدل و تفسیری- تحقیقی به کار نقد پرداخته است. عنایت سمیعی نیز در این سال ها نقدهای دقیقی نوشته است.

ث- معلوم است افرادی هم چون سیروس شمیسا، محمد حقوقی، شفیعی کدکنی، محمدعلی سپانلو، مشیت علائی، شمس لنگرودی، سید علی صالحی، رضا عامری و بسیاری از "حرفه" ئی ها بی کار نمی نشینند.

ج- مسعود توفان، ضیا موحد، مسعود احمدی، محمود معتقدی، محمود فلکی، عباس صفاری به نقد شعر گرمی بخشیده اند.

چ- و اما در دهه هشتاد این کتاب ها منتشر شده که به شرح  و  بسط  شعر  بعد از انقلاب- از 57 به بعد- پرداخته اند و بر جریان های گوناگون آن درنگ کرده اند:

* گزاره های منفرد (مسائل شعر و بررسی شعر جدید و جوان امروز) در دو کتاب مستقل، علی باباچاهی، نشر سپنتا، 1380

* گزاره هائی در ادبیات معاصر، دکتر علی تسلیمی، انتشارات باختران، 1383

اخیرا نیز کتابی زیر عنوان در خلوت روشن، بررسی نظریه ها و بیانیه ها در شعر معاصر دیده ام که مؤلف آن مهدی شادخواسته است.

3- اگر اشتباه نکنم حرکت کند مجله های ادبی، طبعا به دلیل فقدان امکانات باعث شد نقد شعر در این مدت نتواند محوریت در خور توجه پیدا کند. از طرفی تقلیل شمارگان کتاب ها در همه موردها از جمله در مورد شعر و نیز توزیع کتاب های شعر سبب شد تنور نقد فاقد شعله و حرارت لازم باشد. البته سنت سکوت در قبال انتشار آثار دوستان، فضیلتی است که خیلی ها از آن برخوردارند! از این رو این قافله... g

                                                                                     فروردین 86

      


نادیده ها

گفت و گو با فتح ‏الله بی ‏نياز

 

 

الهام یکتا: وضعیت نقد ادبی را در نیمه نخست دهه هشتاد چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا تحولی در آن اتفاق افتاده است و می توان آینده متفاوت از دهه های گذشته را در نیمه دوم دهه هشتاد متصور شد یا خیر؟

    فتح الله بی نیاز: نقد سال ‏هاى 1380 تا 1385 در مجموع نسبت به دهه هفتاد به لحاظ كيفى و كمى پيشرفت ‏هايى داشته است، اما به‏ هيچ وجه پاسخ گوى توليدات ادبيات معاصر (تأليف و ترجمه) و به ‏طور كلى جامعه ادبى و مقياس ‏هاى جهانى نيست. كم تر از سى مدرس، استاديار، دانش يار و استاد دانشگاه در زمينه نقد و نظريه ادبيات معاصر فعاليت دارند، اما كار نقد نمی ‏كنند. به ‏بيان ساده ‏تر روى رمان ‏ها و مجموعه داستان‏ ها و اشعار تأليفى و ترجمه، كارى از آن ها نمی ‏بينيم. خيلى كه در اين عرصه پيش روند، كارهاى صادق هدايت، جمال زاده، شاملو، فروغ، اخوان ‏ثالث و سپهرى را مورد بررسى قرار می ‏دهند كه بعضاً هم به ‏حد اشباع رسيده است؛ خصوصاً به اين دليل كه عده زيادى پيش تر روى اين گونه آثار كار كرده‏ اند.

    اين‏ كه چرا نقد خاصى از اين افراد نمی ‏بينم، براى بسيارى سؤال شده است. شايد صرف نيروى زياد در دانشگاه، درگير نشدن با روزنامه و مجله، اجتناب از روند متوقع كردن ديگران (نويسنده، مترجم، ناشر) و چه ‏بسا كم بود وقت براى خواندن رمان، مجموعه داستان و نوشتن نقد و نيز غيرحرفه ئى بودن يا به ‏سخن ديگر مجانى  كار كردن  براى  جرايد. حال  اگر شما  به روزنامه ‏ها  و مجله های  ادبى و حتا غيرادبى آمريكا و اروپا نظر بيندازيد، با انبوه كار افراد آكادميك مواجه می ‏شويد. به ‏چند دليل عمده: نخست اين‏ كه درج نقد، به خصوص روى آثار معتبر ادبيات داستانى و شعر، امتياز ويژه ئى براى مدرس يا استاد دانشگاه دارد. دوم اين ‏كه نقد  در  صورت  علمى بودن، به ‏سرعت به چند زبان ترجمه می ‏شود. سوم اين ‏كه منتقد بابت نقدهايش حق ‏الزحمه خوبى دريافت می ‏كند. چهارم اين‏ كه منتقد از سوى ناشر- كه چه ‏بسا مقيم كشور ديگرى باشد- دعوت می ‏شود. پنجم اين ‏كه به اعتبار نقد متقن او، براى  جلسه های  نقد و بررسى ديگر آثار دعوت می ‏شود. در يك كلام، به ‏قول يكى از دوستانِ مقيم آمريكا يك ‏مرتبه فلان استاد دانش گاه با سه نقد روى كارهاى ساراماگو، يوسا و تابوكى، به هزينه ديگران از چندين ايالت و كشور ديدن می ‏كند و در چندين جلسه نقد حضور می ‏يابد و چه ‏بسا از جانب اين يا آن دانش گاه به ‏عنوان استاد مدعو دعوت شود يا در يكى از اين جلسه ‏ها ناشرى قرارداد چاپ يك كتاب تئوريك يا نقد مشخص را با او منعقد كند و به او پيش ‏پرداخت هم بدهد. ضمن اين‏ كه تمام اين ها موجب می ‏شود مديران دانش گاهى كه او در آن تدريس می ‏كند، در منزلت علمى او نگاه مثبت ‏ترى نشان دهند. كدام يك از اين رخ دادها در مورد نقدهاى افراد آكادميك ما اتفاق مى‏افتد؟ ضمن اين‏ كه می ‏دانيم درج نام استادی در اين يا آن روزنامه و مجله به مذاق شمارى از مديران انتصابى دانش گاه ‏ها خوش نمی ‏آيد و اصولاً تمايل تب ‏آلودى وجود دارد كه مسأله فرهنگى به ‏سرعت رنگ و بوى سياسى به خود گيرد. پس اگر بخواهيم منصفانه به موضوع نگاه كنيم، به اين عده حق می ‏دهيم.

    البته  گاهى از اين افراد آكادميك كتاب ‏هايى می ‏بينيم در زمينه تاريخ ادبيات داستانى ايران؛ كه متأسفانه بيش تر همان حالت و خصلت  تاريخى  را  دارند  و  نه تحليلى  يا  برخوردار از ويژگی ‏هاى نقد. كارى كه به ظاهر در سطح گسترده‏ ترى دارد در فرهنگ ستان زبان فارسى انجام می ‏شود. منابع مندرج در اين گونه آثار معمولاً به چند كتاب محدود می ‏شود و استاد مورد نظر، افزوده قابل‏ ملاحظه‏ ئى در كتاب خود نمی ‏آورد؛ چيزى شبيه پايان ‏نامه ‏ها - درحالی ‏كه وقتى خواننده عنوان استاد يا دانش يار را روى  كتاب می ‏بيند، توقع ديگرى دارد. اما شمار نه ‏چندان زيادى از همين افراد آكادميك در ترجمه بعضى متن های نقد، نظريه، زبان شناسى، معناشناسى، اسطوره‏ شناسى، ساختارگرائى و غيره كارهاى ارزش مندى كرده ‏اند و از اين منظر، منزلت خاصى را به خود متعلق ساخته ‏اند.

    گروه دوم منتقدان را در پايان مورد بحث قرار خواهم داد. پس با اجازه شما ابتدا گروه سوم را موجز معرفى می ‏كنم. بيش تر افراد اين گروه به نسل پنجم نويسندگان تعلق دارند.(بعد از سال 1375 كتاب منتشر كرده‏ اند)  عده‏ ئى هم نويسنده نيستند، اما سن آن ها بيش تر از چهل سال نيست و لذا به‏ نوعى در همين گروه قرار می ‏گيرند.

    بعضى منتقدان اين گروه، شايد كم تر از ده و حتا پنج نقد يا مرور كتاب نوشته باشند و شمارى از آن ها متجاوز از چهل تا پنجاه مورد. ويژگى  مشترك بيش تر اين نقدها شرح، توصيف، تفسير، افراط، تفريط، تكرار، كاربست نادرست بعضى واژه‏ هاى نقد، شتاب ‏زدگى و "ارتباط ناچيز با نظريه ادبى، سخن فلسفى، روان شناسى و جامعه ‏شناسى" است. اما نمی ‏توان منكر پويائى و نيز برخى نكته‏ سنجی ‏هاى هوش مندانه برخى اين جوان ‏ها شد. گاهى روی  نكته هائى انگشت می ‏گذارند كه اعتراف می ‏كنم خود من و منتقدان  هم سن  و  سال من متوجه آن ها نشده بوديم. به‏ همين دليل اين نقدها- اسم‏ شان هر چه باشد- امر مثبتی هستند. بايد نويسندگان‏ شان را به نوشتن هر چه بيش تر تشويق كرد و درعين حال به آن ها پيشنهاد داد در خواندن شمارى از كتاب ‏هاى نقد و نظريه كوتاهى نكنند.

    من چون در رشته مهندسى تحصيل كردم، با فرايند اكتشافات و اختراعات بيگانه نيستم و چون به ادبيات، فلسفه، روان شناسى و جامعه ‏شناسى علاقه ‏مند بودم، از روند تدوين اين يا آن نظر علوم انسانى بى‏اطلاع نيستم. منظورم از اين مقدمه ‏چينى اين است كه كم و بيش از روند شكل ‏گيرى آرا و نظريات علوم خردابزارى و خردورزى بی ‏اطلاع نيستم (البته خيلى كم و نه در حد افراد متخصص هر رشته) می ‏خواهم بگويم تمام دست آوردهاى كنونى جهان كه حالا می ‏بينم، حاصل هزاران تجربه كوچك و بزرگ و آزمون و خطا است، به خصوص از جانب جوان ‏ها. بنابراين اگر مطالب منتقدان نسل پنجم صرفاً براساس متن است و نه ستايش يا كوبيدن ديگران، چه اشكال دارد كه اين جوان‏ ها در اين يا آن نشريه دانش ‏آزمايى و ذوق ‏آزمائى كنند تا كم كم در تعامل با ديگران به نقاط ضعف خود پى ببرند و درصدد رفع آن ها برآيند.

    متأسفانه در جامعه ما كه تشويق امر مذمومى است (نگاه كنيد به واكنش شمار كثيرى از نويسندگان به جايزه های ادبى و اظهارنظر آنها مبنى بر تعطيل شدن اين جايزه ها)، عده‏ ئى از نويسندگان، مترجمان، منتقدان سال مند اين نسل را ناديده می ‏گيرند و حتا با شدت هر چه تمام‏ تر می ‏كوبند و آن ها را براى نوشتن نقد، صاحبِ صلاحيت نمی ‏دانند. به راستى نويسنده سال مندى كه فرق فرم و ساختار را نمی ‏داند يا مترجمى كه قادر نيست موقعيت را تعريف كند، به چه دليل ذوق و شوق كسى را كور می ‏كند كه بدون دريافت حق ‏الزحمه می ‏خواهد برداشت خود را از فلان رمان يا داستان كوتاه به سمع و نظر ديگران برساند؟ گيريم هشتاد در صد اشتباه كرده است، اين وظيفه سردبير است كه با هم كارى مجدانه، ميزان اشتباه را تقليل دهد. اما حتا اگر چنين اتفاقى نيفتاد، وظيفه ديگر منتقدان اين است كه در فرصت مناسب، حضورى يا كتبى نظرهای خود را به او عرضه کنند يا حتا با لحن محبانه در خود آن جريده، برخى آراى اشتباه و درست او را مورد بررسى قرار دهند.

    نگاهى اجمالى به نقدهاى شمارى از اين نسل، ثابت می ‏كند اگر وقت آن ها تا ساعت هفت- هشت شب صرف ارتزاق (معمولاً در كارهاى غيرادبى) روزمره نشود، اگر شغل‏ شان همان مشغله ذهنی ‏شان باشد، اگر امكانات آموزشى خوبى در اختيارشان قرار گيرد، اگر در كلاس‏ هاى تكميلى و خلاق - كه فقدانش در ايران حس مى‏شود - شركت كنند، دير يا زود ما نسلى از منتقدان جوان خواهيم داشت. اما بدبختانه تمام عامل های عينى و ذهنى درست در خلاف جهت اين امر پيش می ‏روند. با اين ‏حال در مقام نظر بايد گفت بايد سرمايه‏ گذارى اساسى روى اين نسل صورت گيرد.

    اما بپردازيم به گروه دوم كه منتقدان ميانه ‏سال، سال مند و كهن سال را دربر می ‏گيرد. اين گروه بعضاً كارهاى خوبى عرضه کرده‏ اند، اما يا به‏ صورت كتاب مدون نشده‏ اند، يا اگر شده ‏اند، متاًسفانه ديده نشده ‏اند و مهجور مانده ‏اند. نگاهى بيندازيد به كتاب روايت داستان نوشته محمود فلكى يا نظريه رمان و ويژگی ‏هاى رمان فارسى نوشته محمدرفيع محموديان يا در عرصه نقد مشخص، كتاب الهام یکتا موسوم به ازل تا ابد يا كتاب سايه ‏هاى روشن در داستان‏ هاى جلال نوشته جواد اسحاقيان يا نقدهاى پراكنده بهروز شيدا كه تعئين تراز كيفى و سطح علمى آن ها را به صاحب ‏نظران می ‏سپارم. نام ‏هاى اشخاص و كتاب ‏ها خيلى بيش تر از اين ها است. این ها را نماينده بقيه تلقى كنيد. پرسش اين‏ جا است چرا اين جستارها و نقدها ديده نشده‏ اند و هنوز هم ديده نمی ‏شوند؟ آيا غير از اين است كه اولاً نقد در جامعه ما به‏ طور كلى منزلت لازم را ندارد، ثانياً بعضى افراد كه تريبون‏ هائى در اختيار دارند، براى معرفى اين آثار رغبتى از خود نشان نمی ‏دهند؟ ممكن است مرا بدبين بدانيد. شايد هم باشم. من به اين يقين رسيده ‏ام كه به قول داستايفسكى ما انسان‏ ها براى رنج دادن يك ديگر به دنيا می ‏آئيم و درنهايت هم موجودات بدبخت و وحشت ناكى هستيم. بارزترين جلوه و نمود اين ايده‏ ها را در تنگ ‏نظرى‏مان می ‏شود ديد. حسادت را ناديده می ‏گيرم و فقط روى تنگ ‏نظرى تأكيد می ‏كنم؛ امرى كه جدا از تمام كم بودها به صورت يكى از عامل ها و آفت ‏هاى اصلى ادبيات، به خصوص نقد ما درآمده است.

    هزار و يك عامل فرهنگى، اجتماعى و سياسى در پائين ماندن نقد ما مؤثرند، اما همين تنگ ‏نظرى كه گاه به ‏تنهائى با آن ها برابرى می ‏كند، اجازه نمی ‏دهد نقد قوى، مقاله و جستار علمى در عرصه نظريه و نقد ادبى به اطلاع دوست داران اين رشته برسد. روى داستان يا مطلب تكرارى و ميان ‏مايه چند نقد نوشته می ‏شود، اما روايت داستان محمود فلكى (كه در عمرم او را نديده و صدايش را نشينده‏ ام) يا كار ارزش مند نظريه رمان و ويژگی ‏هاى رمان فارسى محموديان (كه او را هم هرگز نديده ‏ام) چنان مهجور می ‏مانند كه گوئى اصلاً چاپ نشده ‏اند.

    پس اين‏جا ما با يك معضل حاشيه‏ ئى در نقد هم مواجه‏يم. كارهاى ارزش مند در اين عرصه "ديده نمی ‏شوند" و گفته می ‏شود حتا در بعضى جلسه‏ ها و محفل‏ ها، كم ‏ارزش جلوه داده می ‏شوند. حال، گيرم نقد خوب هم چاپ شود، ثمره ‏اش چيست؟ شما مصاحبه با نويسندگان و منتقدان را بخوانيد، كم تر كسى حاضر است نامى از منتقدان ببرد. اين يا آن نويسنده يا نويسنده- منتقد، يا مترجم كتابش را با اين جمله به شما تقديم می ‏كند: "تقديم به نويسنده و منتقد بزرگ وار... كه مى‏دانم از اين اثر خيلى خوشش می ‏آيد." يا "تقديم به داستان‏ شناس گرامى ..."  اما همين نويسنده يا منتقد- نويسنده يا منتقد يا مترجم ميان ‏سال، سال مند، كهن سال و جوان، موقع نام بردن از نقد خوب، نام هيچ ‏كس ازجمله شما را به‏ خاطر نمی ‏آورد و می ‏گويد: «ما منتقد خوب نداريم.»

 اشتباه نشود، نه كسى با تعريف و تمجيد ديگران منتقد خوب می ‏شود و نه با فروداشت راست يا چپ، از منزلت خود فرومی ‏غلتد؛ ضمن اين ‏كه منتقدان شاخصى كه من می ‏شناسم، واقعاً بيش تر و در درجه اول به فكر اعتلاى فرهنگ هستند تا تمجيد ديگران در روزنامه ‏هائى كه شمارگان شان به پنجاه ‏هزار هم نمی ‏رسد. پس نام شما در اين مقاله امر نمادين است و منظورم شما، خودم و اين يا آن فرد نيست. نام نبردن از ديگران بيان گر اين حقيقت است كه اصولاً نقد جای گاهى در جامعه ما ندارد؛ نه نقد رفتار اين و آن در خانواده، نه نقد شغلى و حرفه‏ ئى، نه نقد علمى و ادبى. و چون جای گاه ندارد، كسى حاضر نيست به ‏طور ضمنى به حضور و وجود منتقدان اشاره كند؛ چه رسد به اين‏ كه صفت خوب را هم به آن اطلاق كند. بدنه نقد در ايران چنين وضعيتى دارد، وگرنه اين يا آن نويسنده و مترجم كه فقط موقع چاپ كتاب ‏شان ياد منتقدان می ‏افتند، و تلفن پشت تلفن صداى خواهش مندانه آنها را به گوش ‏تان می ‏رساند، جرأت نمی ‏كردند در ديگر زمان ‏ها منكر "وجود نقد و منتقد" شوند. به ‏همين علت است كه وقتى من- فتح‏ الله بی ‏نياز- براى نمونه می ‏بينم جوان بيست ساله ئى در دنياى مجازى كتاب لاگ نقدهاى ديگر هم وطنانش را روى فلان كتاب چاپ می ‏كند يا جوان ديگرى در مصاحبه با يكى از روزنامه‏ ها به نام چند منتقد اشاره می ‏كند، دچار حيرت می ‏شوم. اما وقتى می ‏شنوم كه اين يا آن نويسنده، به اين دليل كه من و شما روى كارهايش نقد نمی ‏نويسيم، تا مغز استخوان از امثال ما متنفرند و اين ‏جا و آن ‏جا كينه ‏توزى نشان می ‏دهند، بی ‏آن‏كه ما را ديده باشند، حيرت نمی ‏كنم و حتا به او حق می ‏دهم- حق می ‏دهم چون خودشيفتگى او جائى براى نقد و منتقد باقى نمی ‏گذارد.

    بارى، منتقد ايرانى كه كارش مابه ‏ازاى مالى ندارد، منزلت راستين خود را ندارد، حتا مورد لطف دوستان و مدعيان دوستى نيست و مهم ‏تر از همه، چاپ نقدهايش هم واره با تأخير و كاهش رو به ‏رو است و چه ‏بسا ستونى چاپ می ‏شود، با چه رغبتى به نوشتن نقد ادامه دهد؟ به خاطر داشته باشيم اين گروه نقش مهمى در پيش ‏برد نقدهاى ادبى دارند، اما همان ‏طور كه شاهد هستيم و به ‏دلايلى كه گفتم، كار چندانى از آن ها در پنج سال گذشته نديده ئيم؛ درحالی ‏كه سواد و دانش لازم را داشتند. خيلى خلاصه بگويم: روحيه كار را نداشتند. و اگر روند كلى زندگى به ‏همين شكل پيش رود، بعيد می دانم در پنج سال آينده كارهاى بيش تر و به ترى از آن ها ببينيم.

    حال رسيديم به اين جا كه ما در گروه دوم و سوم چندين و چند منتقد (حداكثر حدود پنجاه نفر) داريم كه  پي گير كار مى‏كنند، اما مشكل اين منتقدان جدى اين است كه نقدشان را كجا چاپ كنند. اين مسأله را به ‏نوعى مورد اشاره قرار داده بودم، اما حال می ‏خواهم دقيق ‏تر بررسى كنم. موضوع عملاً سياسى، اقتصادى، اجتماعى و به ‏طور اخص فرهنگى، رسانه‏ ئى است. چرا؟ پاسخ معلوم است: شبکه های تلويزيونى و راديوئى كشور ما ، به ‏دلايلى نقد ادبى را در تلويزيون و راديو ناديده می ‏گرفتند و می ‏گيرند. فصل نامه‏ ها و ماه نامه ‏هاى دولتى روز به ‏روز بيش تر از نقد ادبى فاصله گرفته‏ اند و اگر هم به اين مهم پرداختند، يا متن های كلاسيك را ملحوظ كردند يا اگر روى ادبيات داستانى معاصر متمركز شدند، روی كردشان ايدئولوژيك و يك ‏سويه بود و معمولاً نويسنده و حتا زندگى خصوصى او را زير سؤال می ‏بردند. ماه نامه‏ هاى ادبى خصوصى به‏ دليل وضعيت بد مالى- كه می ‏توان آن را به بی ‏اعتنائى رسانه ‏هاى عمومى يعنى راديو و تلويزيون هم ارتباط داد- به فصل نامه و فصل نامه‏ ها به سال نامه تبديل شده‏ اند. شمارى از آن ها ترجيح داده ‏اند كار را متوقف كنند. بقيه هم در شمارگان اندك و صفحات كم فقط چند صفحه را به نقد رمان و داستان كوتاه تأليفى و ترجمه اختصاص دادند. روزنامه ‏هاى دولتى هم چون ايران، جام ‏جم، همشهرى، كيهان، اطلاعات و جمهورى اسلامى نقد ادبى را يا به كلى ناديده گرفتند يا چهار- پنج ماهى يك‏ بار در حد يك ستون، چند سطرى به آن پرداختند. روزنامه ‏هاى بخش خصوصى صفحه ادبيات را به هفته ئى سه يا چهار بار تقليل دادند و مصاحبه ‏ها را جزو همين صفحه ها تلقى كردند؛ ضمن اين ‏كه شمارى از آن ها در انحصار افراد  خاصى  بود  و  هست  و همه منتقدان به خصوص نسل جوان امكان چاپ نقد خود را در آن ها نداشتند و ندارند. بولتن ‏هاى دانش گاهى كه امروزه در جهان منزلت خاصى دارند، نقد ادبى را ناديده گرفتند و شما سالى ده نقد هم در آن ها نمی ‏بينيد. نشريه های ادبى محلى كه بنا به ادعاى شمار كثيرى از منتقدان "اركان نقد و تحليل" ادبى جامعه آمريكا را شكل می ‏دهند، در جامعه ما كاركرد ندارند. نگاه كنيد به نشريه های محلى كشورمان- حتا نشريه های ادبى - و ببينيد در آن ها چه ميزان نقد و با چه كيفيتى نوشته شده است.

    اين ‏كه نقد ادبى مهجور می ‏ماند، امر سياسى است؛ هم چون كره ‏شمالى و كوبا و برمه. نيز اجتماعى است؛ چون مردم ما را به نقد عادت نداده‏ اند؛ هم چون يمن و قطر و پاكستان. اقتصادى هم هست؛ از بحران مالى نشريه ها گرفته يا كم بود وقت براى خواندن اين نقدها. از اين حيث جامعه ما شبيه هند است. دمكراسى حاكم بر هند كسى را از نوشتن و خواندن نقد ادبى منع نمی ‏كند، اما ساختار اقتصادى و فرهنگى به گونه‏ ئى است كه "آن ‏طور كه بايد و شايد كسى طرف ادبيات نمی ‏رود كه بخواهد نقد ادبى را هم از نظر بگذراند." همان‏ طور كه فرصت نمی ‏كنند طرف ورزش بروند و اين كشور يك ميلياردى در المپيك فقط يك مدال برنز كسب می ‏كند.

    از سوى ديگر نشر كتاب نقد ادبى هم براى بيش تر ناشران چندان مطلوب نبود. درنتيجه طى اين پنج سال، نقد ادبى ما هم وزن با پتانسيل شهروندان، به‏ ويژه نسل جوان ارتقای كمى و افزايش كمى نداشت. اين را می ‏توان با ديگر عرصه‏ ها هم مقايسه كرد: ايران از نظر توليد دست آوردهاى علمى و فرهنگى جهان در مقام پنجاه و يكم است، حال آن كه هفدهمين جمعيت جهان را دارد. از  نظر فن آورى دانش ديجيتالى نيز در به ترين حالت دانش گاه تهران را داريم كه در ميان دانش گاه‏ هاى جهان مقام 1800 را كسب كرده است.

    اگر در ابتداى حرف‏ هايم گفتم "نقد پنج سال اول دهه هشتاد نسبت به دهه هفتاد پيش ‏رفت داشت" هم چنان بر اين اعتقاد هستم، اما موضوع به نسبت‏ ها هم برمى گردد. اين نسبت اگر براى مثال به ‏صورت كميت می ‏توانست هفتاد درصد باشد، عملاً از ده‏ در صد تجاوز نكرده است. و من اين را ناشى از محدوديت ‏هاى اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و رسانه ئى و ضعف برنامه ‏ريزى و ناتوانى مديريت امور می ‏دانم نه استعداد منتقدان هم وطنم؛ پديده ئى كه در عرصه پزشكى، مهندسى، علمى، گردش گرى، سطح معيشت مردم، حمل و نقل و غيره نيز نمود چشم گيرى داردg

 

 

 

                                                        

همه چیز مصدر است

گفت و گو با عباس معروفی
abbasmaroufi@gmx.de

 

آدینه: سمفونی مردگان علاوه بر آن که نثر پاکیزه ئی دارد، به نظر می رسد خوب تراش خورده است و به کمال ایجاز نزدیک شده. چند بار آن را نوشته ئید و دست نویس اولیه چند صفحه بوده است؟

عباس معروفی: در بیست و هفتم اردیبهشت 1363 به قصد نوشتن یک رمان بزرگ چهار جلدی کار را شروع کردم. باران قشنگی هم می بارید و نشخوار فکر آدم های رمان پیش از این ها تمام شده بود. آن قدر آماده بودم که خیال می کردم یک بار می نویسم، یک بار می خوانم و بعد می دهم برای چاپ. خیلی دلم می خواست تا پیش از سی سالگی تکلفیم در این سرزمین روشن باشد. به این خاطر که زمان رفتارش را با نسل ما عوض کرده و به نظر می آید که وقت مان خیلی کم است. فرسوده شده ئیم. در طول این ده سال، به قدر سی سال کار معاش کرده ام. کارهائی مثل تدریس، نظارت چاپ، صفحه بندی کتاب و ویراستاری. زمانی بود که هم در مدرسه روزانه درس می دادم، هم در مدرسه شبانه. دانش گاه هم می رفتم و مدام می دویدم. و بعد شب ها چند ساعتی چیز می نوشتم. هنوز هم روزها می دوم و شب ها می نویسم. منتها حالا آن قدر خسته ام که هر روز صبح دلم می خواهد دیگر از خواب بیدار نشوم، اما ناچارم. و چه اهمیت دارد؟

دست نوشته اولیه سمفونی مردگان پنج هزار صفحه از آب درآمد. با یک لشکر آدم و آن همه حرف. دیدم اگر بخواهم مسائل نو و امروزی را در رمان مطرح کنم، مجبورم چیزهائی را که کهنه شده اند، دور بریزم. در مرحله اول پاک نویس که به فرم روندو بود، حدود نصف کار را حذف کردم. در ورسیون بعد کاغذ سفید جلوم گذاشتم و بی آن که به اصل کار نگاه کنم، آن را به فرم کشیدم و مجدد نوشتم. با زاویه دیدی شبیه دوربین فیلم برداری که خیلی چیزها را نمی بیند.

دو متن را مقابله کردم و فقط آن چه برایم تازگی داشت، نوشتم. می دانید، نویسنده آدمی است که دلش می خواهد مدام در این و آن تکثیر شود. دلش می خواهد هی حرف بزند، اما همه می دانیم و همه مردم می دانند نویسنده ئی که در کارش ایجاز ندارد، فروتن نیست. به ویژه که ما در پایان قرن هستیم و خوانندگان ما عوض شده اند. دیگر حوصله خواندن پرگوئی ها و توضیح واضحات ما را ندارند. ما زمان زده ئیم. به آثار بزرگ جهان اعم از نقاشی، رمان و سینمای امروز نگاه کنید. مکان نزدیک به مرزهای غیب است، نزدیک به محال. و همه اسیر قطعیت زمانی. اوایل کار احساس می کردم دستم کندتر از ذهنم حرکت می کند و عقب می ماند. در طول چهار سال و هفت ماه با موزیک الکترونیکی تپش قلبم را تندتر کرده بودم. خسته از کار به خانه می آمدم، با این فکر که امشب زود می خوابم، اما با ایجاد هیجان از خودم کار می کشیدم. هنوز هم دارم همین کار را می کنم. چه اهمیت دارد؟

موقع نوشتن سواره بودم و موقع خواندن درمانده. آدم خیلی راحت می نویسد، اما وقتی می خواهد حذف کند، باید پوست بیندازد. پیش از این که پوست کلفت شود، باید این کار را بکند.

بیش تر شب ها آدم های رمان را خواب می دیدم که آقای لرد درگذشته است. شبی خواب دیدم سورملینا جذام گرفته. همه این ها کامل و کوتاه و روشن بود. اضافات را حذف کردم و در پاک نویس آخر، راوی موومان دوم را تغئیر دادم. چند ماهی از کار فاصله گرفتم و فقط به آن  فکر کردم. بعد  دوباره آن را خواندم و حذف کردم. دست آخر چیزی حدود پانصد صفحه دست نویس برایم ماند که حالا می بینید.

با این که هنوز بعضی وقت ها خوابش را می بینم، اما خوش بختانه دیگر اسیرش نیستم. در این مدت دوازده داستان کوتاه نوشته ام که تقریبا آماده چاپ است. و حالا سخت به رمان تازه ام، سال بلوا، فکر می کنم. شاید پنج سال طول بکشد و شاید ده بار آن را بنویسم و حذف کنم. نمی دانم، اما سعی می کنم به ترین رمان دنیا باشد. حالا دیگر بعد از سمفونی مردگان خوب می دانم بیش از هر چیز عنصر زمان اهمیت دارد. زمان دراماتیک، زمان داستانی، زمان فیزیکی، زمان روانی و بدتر از همه زمان شتاب زده عصر ما، برای من و خواننده ام که: همه چیز مصدر است و تا زمان نباشد، چه اهمیت داردg

    آدینه شماره 43- 44، نوروز 1369

 

 

 

 


 
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر